کاشان؛ شهر گلاب و خانههای تاریخی
تو کاشانی هستی؛ شهری با ریشههایی به قدمت تپهٔ سیلک، یکی از کهنترین سکونتگاههای فلات ایران. شهری که باغ فین را با جویهای فیروزهایاش دارد، خانههای تاریخیاش مثل خانهٔ طباطباییها و بروجردیها نفس را بند میآورد و هر اردیبهشت، بوی گلاب قمصر همهجا را برمیدارد. تو آدم عمق و ریشهای؛ کمحرفتر از آنچه در دلت میگذرد و پر از حرفهای نگفتهٔ زیبا.
نقطهٔ قوتت ظرافت و تأمل است. مثل کاشیگران کاشان که نام کاشی از شهرشان آمده و مثل قالیبافانی که فرش کاشان را پرآوازه کردند، تو هم کارها را با حوصله و دقت و عشق انجام میدهی. نگاهی شاعرانه و آرام داری، از همان جنس که سهراب سپهری، شاعر همین شهر، داشت: «چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.» آدمها وقتی کنارت مینشینند، احساس میکنند وارد حیاطی خنک با حوض و درخت انار شدهاند.
شاید گاهی آنقدر در دنیای درونیات غرق شوی که دیگران ندانند در ذهنت چه میگذرد. خانههای کاشان هم از بیرون سادهاند و شکوهشان پشت دیوارهاست؛ اما بد نیست گاهی در را باز کنی و بگذاری دیگران زیبایی درونت را ببینند. حرفهای قشنگت را فقط برای خودت نگه ندار. «من کاشانم؛ به قدمت سیلک، به لطافت گلاب و به آرامی حوضی در حیاط.»