شاعر سبزوار · ۱۲۱۲ تا ۱۲۸۹ قمری
حکیم سبزواری
ملا هادی سبزواری (۱۲۱۲-۱۲۸۹ هجری قمری) معروف به حکیم سبزواری فقیه و متکلم و فیلسوف شیعه ایرانی است. او در شهر سبزوار به دنیا آمد. پدرش حاج میرزا مهدی سبزواری یکی از علما بود. ملا هادی غزلهای حکمی و عرفانی نیز سرودهاست و در شعر «اسرار» تخلص میکرد. ملا هادی سبزواری عصر روز بیست و پنجم ذی الحجه سال ۱۲۸۹ قمری درگذشت. آرامگاه او در دروازه نیشابور سبزوار (اکنون معروف به فلکه زند) قراردارد.
دیوان فارسی حکیم سبزواری به همت آقای علی پیسپار با استفاده از سایت کتابخانهٔ تصوف در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
گزیدهٔ اشعار حکیم سبزواری
شمارهٔ ۱غزلیات
اَلا یٰا اَیُّها الْوَرقیٰ ثَریٰ تَثوِی اطْلَعِن عَنْهاکه اندر عالم قدسی، ترا باشد نشیمن ها
قَدِ اسْتَوْکَرْتَ فی مَهوَی الغَواسِق عَن وَریٰ صَفْحٰاخوشا وقتی که بودت با همآوازان پریدن ها
برون آی از حجاب تن، بپر بر ساحت گلشنکنی تا چند از روزن، نظر بر طَرْفِ گلشن ها
تو سیمرغ همایونی، که عالم زیر پر داریچِه سان با این شکوه و فر، گُزیدی کُنج گلخن ها
در آن باغ و در آن هامون، بَرَت حاصل ز حد افزونز بهر دانهای، اِی دون، نمودی ترک خرمن ها
تو طاوس شهی اما، به چرمی دوخته از جرمچو بینی خویش از آن روزن، کز آن برگیری ارزن ها
بُوَد هردم چو بوقَلْمون، تو را اطوار گوناگونگَهی اِنسی و گاهی جان، گهی بت گه برهمن ها
صَبا بَلِّغْ اِلیٰ سَلْمیٰ مِنَ الْمَأسُورِ تَسلیمابگو تا چند یا تنها نشیند تن زند تنها
همه جان ها به قالب ها، نقوشی از پَر عنقافروغ خور یکی باشد، بُوَد کثرت ز روزن ها
نهایت نیست ای اسرار، اسرارِ دل ما راهمان بهتر که لب بندیم، از گفت و شنیدن ها
شمارهٔ ۲غزلیات
ای که پنداری که نَبوَد حشمت و جاهی تراهست شرق و غرب عالم، ماه تا ماهی ترا
از پِیَش تا چند گردی، کو به کو و دربدررو به خویش آور، که هست از خود به او راهی ترا
گام نِه اول به ره، پس از خود ای سالک بِرَهزان نِه ای آگه، که از خود هست آگاهی ترا
گر خدا خواهی تو، خود خواهی بنه در گوشه ایتا که خود خواهی شود، عین خدا خواهی ترا
جام جم خواهی بیا، از خود ز خود بیخود طلببهر دارا ساختند آئینهٔ شاهی ترا
خوشه ای از خرمنش اسرار اگر داری طمعاشک باید ژاله سان و چهره ای کاهی ترا
شمارهٔ ۳غزلیات
تغییری ای صنم بده اطوار خویش رامپسند بر من این همه آزار خویش را
هرگز نیامدی و تسلی دهم چو طفلهردم ز مقدمت دل بیمار خویش را
پرمایه را نظر بفرومایه عیب نیستیکره ببین ز لطف خریدار خویش را
مرغان ز آشیانه برون افتادهایمگم کردهایم ماره گلزار خویش را
تا پر فشانئی نکند وقت قتل همبر بست بال مرغ گرفتار خویش را
مهلت نداد صرصر ایام تا که مادر آشیان نهیم خس و خار خویش را
هرکس که برد لذت تیر تو مرهمینگذاشت زخم سینهٔ افکار خویش را
زاهد مگر خرام تو دیدی که داده استبر باد دفتر و سرو دستار خویش را
اسرار آن و حسن ز بس گشته نقش دلاسرار خوانده زین سبب اسرار خویش را
شمارهٔ ۱ - وله ایضاًرباعیات
ای ذات تو ز اغراض و صفات آمده پاککوتاه ز دامان تو دست ادراک
در هرچه نظر کنم تو آئی به نظرلاظاهر فی الوجود واللّه سواک
ترجیعبنددیوان اشعار
ای جان جهانیان فدایتمردند سمنبران برایت
در دولت حسن صد چو یوسفدر یوزه گر در سرایت
صد خرمن حسن داری ای ماهلیکن نبود جوی وفایت
کی نوش کند ز چشمهٔ خضرآنکو زده جام غمزدایت
بر طوبی وسدره کی نشنیدمرغی که پریده در هوایت
هرکس بکسی امیدوار استدست من و دامن ولایت
درمشرب عاشقان نبرده استعیش سره صرفه از بلایت
جانم بلب از پی نگاهی استای دوست تو دانی و خدایت
چون دست نمیدهد که گاهیآیم چو سگانت از قفایت
از آتش دل همی گدازم
در هجر بسوزم و بسازم
ای آفت عقل و غارت هوشتا چند کنی ز ما فراموش
دل را ز مژه چشاندهٔ نیشوز نوش لبان نداده یک نوش
تا حلقهٔ زلف تو بدیدمشد حلقهٔ بندگیم در گوش
نخل قدت ار به بردرآیدعمر ابد آیدم در آغوش
طاقی بمقام خوبروئیابروت کشیده تا بناگوش
خوش آنکه دهم بدست جامتتو نوش کنی و گویمت نوش
یک جرعه دهی ز لعل کافتمتا روز شمار مست و مدهوش
زلفت بتو غیر کج نهادیباد است روان نگفته درگوش
زین بعد بر آن سرم که باشمدر کنج غمی نشسته خاموش
از آتش دل همی گدازم
در هجر بسوزم و بسازم
سر خیل بتان نازنینیغارتگر عقل و کفر و دینی
ای صاحب خرمن لطافتلطفی بنما بخوشه چینی
ز ابروت بقصد مرغ جانمزه کرده کمان و در کمینی
با جمله وفا بما جفا چندبا غیر چنان بما چنینی
هرکس که بدیدت آفرین گفتچون صورت گیتی آفرینی
ذاتت جو خدای نکته بین استاینقدر بود که در زمینی
چون مردم دیدگان بدیدهاندر دل مردمان مکینی
آن به که بگوشهٔ نشینمیا رخت کشم بسر زمینی
از آتش دل همی گدازم
در هجر بسوزم و بسازم
از جام صفا می بقا رازانسان نخوری که خون ما را
بندیش ز داوری فرداامروز ز حد مبر جفا را
تو آینهٔ جهان نمائیبگذار که بینمت خدا را
در پیش وقوف کوی تو نیستدر مشعر من صفا صفا را
جز در رخ و زلف تو که دیدهاندر دل تیره شب ضحا را
جز در دهنت که دید گیرنداز لعل و درر می گوا را
کی مرغ دل مرا بود راهره نیست به این چمن صبا را
اسرار نبوده است چون باردر حضرت پادشه گدا را
از آتش دل همی گدازم
در هجر بسوزم و بسازم
شمارهٔ ۱ - ساقینامهساقی نامه
دگر بارم افتاده شوری به سربه جانم شده آتشی شعلهور
که دستار تقوی ز سر افکنمز پاکندهٔ نام را بشکنم
ملولم از این خرقه و طیلسانکه بتها است در آستینم نهان
تو بنمای آن چهرهٔ آتشینکه آتش فتد در بت و آستین
چه آتش که از خود ستاند مرانه زاغیار تنها رهاند مرا
ز وحدت دلا تا کی اندر شکییکی گو یکی دان یکی بین یکی
بیا ساقیا در ده آن راح روحکه یابم ز فیضش هزاران فتوح
صباح است ساقی صبوحی بیارمئی کو نخواهد صراحی بیار
بلی کی صراحی بود راز داربه بزمی که نبود خودی را شمار
نخستین که کردند تخمیر طینگل ما نمودند با می عجین
ندیمان وصیت کنم بشنویدکه عمر گرامی به آخر رسید
چو این رشتهٔ عمر بگسسته شدبه آغاز انجام پیوسته شد
بشد ملک تن بیسپهدار جانبه یغما ربودند نقد روان
خدا را دهیدم به می شست و شویبپاشید سدرم از آن خاک کوی
بجوئید خشتم ز بهر لحدزخشتی که بر تارک خم بود
بسازید تابوتم از چوب تاککنیدم میآلوده در زیر خاک
چو از برگ رز نیز کفنم کنیدبه پای خم باده دفنم کنید
بکوشید کاندر دم احتضارهمین بر زبانم بود نام یار
نه شمعم جز آن مه به بالین نهیدنه حرفم جز از عشق تلقین دهید
ز مرد و زن اندر شب وحشتمنیاید کسی بر سر تربتم
بجز مطرب آید زند چنگ رامغنی کشد سرخوش آهنگ را
به خونم نگارید لوح مزارکه هست این شهید ره عشق یار
چهل تن ز رندان پیمانه زنشهادت کنند این چنین بر کفن
که این را به خاک درش نسبت استز دردیکشان می وحدتست
که می ساختی شیخ سجاده کشبه یک دم زدن عاشق باده کش
ز نظاره گردی اهل کنشتهمه پارسایان تقوی سرشت
نبودی به جز عاشقی دین اوجز این شیوهٔ پاک آئین او
همه کیش از او خدمت مِیفروشز جان حلقهٔ بندگیش بگوش
ندیدیم کاری از او سر زندبه جز اینکه پیوسته ساغر زند
چو ساغر منزه ز چون و ز چندچو خورشید تابان بر اوج بلند
نباشد صداعش نیارد خمارکند یاربینش هم از چشم یار
الهی به خاصان درگاه توبه سرها که شد خاک در راه تو
به افتادگان سر کوی توبه حسرت کشان بلا جوی تو
به درد دل دردمندان توبه سوز دل مستمندان تو
به حق سبوکش به مِیخوارگانکه هستند از خویش آوارگان
به پیر مغان و می و میکدهبه رندان مست صبوحی زده
که فرمان دهی چون قضا را که هانز اسرار نقد روانش ستان
نخستین ز آلایشش پاک کنپس آنگاه منزلگهش خاک کن
شمارهٔ ۱ - سؤال میرزا بابای گرگانی در حین توقف سبزوار از حاج ملاهادی سبزواریسؤال و جواب
ای حکیمی که چون تو فرزندیمادر دهر در زمانه نزاد
وادی عشق را توئی هادیسالکان طریق را تو مراد
از تو بستان معرفت خرموز تو ایوان معدلت آباد
بحر توحید را توئی زورقشهر تجرید را توئی استاد
هم کنوز ورموز سر وجوددر نهاد تو کردگار نهاد
گر تو و چون توئی نبود مرادننمودی خدای خلق ایجاد
چیست اقرار فضل تو ایمانکیست انکار امر توالحاد
چون کلید خزائن دانشبر کف قدرت تو قادر داد
سر این نکته را بیان فرماتا شود قلب مستمندان شاد
در سه جاموت دادهاند نشانعارفان طریق را ارشاد
زان یکی ذاتی است و آندیگراضطراری است در جمیع عباد
واندگر هست اختیاری شخصکو بتاراج زندگانی داد
زندهٔ مرده چون تو اندزیستمردهٔ زنده چون کند دلشاد
ور خمولی گزیند و عزلتهستی خویش را دهد بر باد
حکمت و عفت و شجاعت و عدلهمه افتد ز کار همچو جماد
شهوتی گر نبود عفت نیستکافرار نیست بهر چیست جهاد
ور رضا بر قضای ربانیداد گوید هر آنچه بادا باد
قوت اطفال و کسب رزق حلالامر فرمود سید امجاد
ور بتحصیل رزق پردازددر میان گروه بی بنیاد
روز و شب صاحبان نحوت و آزفارغش کی کنند از الحاد
مرده با زندگان بخل و حسدکی تواند نمود او اسعاد
نیست ما را چو چشم دل روشنصد نماید بچشم ما آحاد
راه باریک و دور و ویرانستشب تاریک و کور مادرزاد
گر ز برهان عقلی و نقلیراه مقصود را کنی ارشاد
در دو عالم خدای هر دو جهانقدرت افزون کند و قرب زیاد
لیک منظوم میرود مسئولگر کنی ز التفات خود انشاد
بعد ماو شما بعمر درازنفع گیرند اهل علم و سداد
روحی فداک کمترین درباب حدیث موتوا قبل ان تموتواحیران و سرگردانم
ما بدین مقصد عالی نتوانیم رسیدهم مگر لطف شما پیش نهد گامی چند
چشم بصیرت کور و راه مقصود دور مگر بهدایت هادی طریق سعادت در این ورطهٔ هلاکت جانی بسلامت بیرون برده از چاه ضلالت بدر آئیم و ببرهان عقلی و نقلی آن صاحب دانش و بینش ناسوران سوختگان آتش حسرت مرهم پذیر شود چون استدعا از بندگان عالی چنان بود که چند کلمه منظوم مرقوم فرمایند از این جهت گستاخی شد جواب سئوال منظوم استدعا نمودم و تا بحال نظم و غزلی معروض نشده این هم از التفات سرکار است.
ما چو نائیم و نوا از ما ز تستما چو کوهیم و صدا در ماز تست
و اگر در سئوآل خبط و خطائی شده باشد باصلاح آن کوشیده
من هیچم و کم ز هیچ هم بسیاریاز هیچ و کم از هیچ نیاید کاری
جواب و سئوال هر دو از سرکار است (ای دعا از تو و اجابت هم ز تو) والسلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته
شمارهٔ ۴غزلیات
رشتهٔ تسبیح بگسستیم مابر میان زنار بربستیم ما
جز غمت کو بود با ما همنفسدر بروی جملگی بستیم ما
پیشهٔ ما رندی و میخواره گیستشیشهٔ ناموس بشکستیم ما
بوالعجب بین بی می و مطرب تمامهمچو چشم مست او مستیم ما
تا گرفتار رخ و زلفش شدیماز قیود کفر و دین رستیم ما
هستی ما از میان برچیده شدزین سپس از هست او هستیم ما
شاهد مقصود درخود دیدهایمبا نگاه خویش پیوستیم ما
هرکه زخم کاری اسرار رادیده داند صید آن شستیم ما
شمارهٔ ۵غزلیات
دل بسته نقش چهرهٔ دلدار خویش رادارد دیار صورت دیار خویش را
هم تیره طبع خاکی و هم نور نور پاکبنگر ز خویش نور خود و نار خویش را
پیمان همی شکستی و بیگانه خوشدیز اغیار فرق می نکنی یار خویش را
بر خویش بود عاشقو آیینه خانه ساختتا بنگرد در آینه دیدار خویش را
بیرون ز پرده نقد و متاع جهان نموددر پرده ساخت رونق بازار خویش را
تجدید عهد بندگی خواجه خواجگی استتا کی زیاد بردهٔ اقرار خویش را
در خویشتن بدید عیان شاهد الستهر کو درید پرده پندار خویش را
در سرّ دل نهان بودت مهر ذات لیکبا چشم سر ندید کس انوار خویش را
اسرار خویش اگر طلبی طرح کن دوکونجز این کسی نیافته اسرار خویش را
شمارهٔ ۶غزلیات
از آن زلف پریشانیم چون سنبل پریشانهاوز آن چاک گریبانیم چاک اندر گریبانها
چو یک معنی که پوشانی به گوناگون عباراتیحجار پرتو رخسارهٔ جانانه شد جانها
مریض کشور عشقم عجب نبود اگر باشدمرا بالین ز خاره بستر از ریگ بیابانها
نگردد گرد نعش زهرآلودم سک کویتز بس بر جسم بیمارم زدی پر زهر پیکانها
به خاطر آورید ای همدمان ناکامی ما راچو بنشینید و مینوشید در طرف گلستانهای
مرا دامان پر از آلایش و دارم امید آنکه بخشایند جرم ما طفیل پاکدامانها
چنان کارم ز عشق او به رسوایی کشید اسرارکه خوانند داستان ما به دستان در دبستانها
شمارهٔ ۲ - وله ایضاًرباعیات
ای از تو بهر چمن بهر گل بوئیهر چیزی را بیاد تو یاهوئی
کوی تو بود کعبهٔ مقصود همهاقطار بمرکز آید از هر سوئی
شمارهٔ ۲ - مناجاتساقی نامه
خداوندا دلم لبریز غم کندرون درد پروردی کرم کن
پر از نوش محبت کن ایاغمز جام عاشقی تر کن دماغم
ز صهبای شهودم کن چنان مستکه نشناسم سر از پا پای از دست
کلید گنج معنی کن بیانمشکر بار از حقیقت کن زبانم
چنان سرگرم عشق خود بسازمکه نرد عشق جز با تو نبازم
سر از عشق تهی در گور باداهر آنکه جز تو بیند کوربادا
غلط گفتم جز او کی در میان بودکجا از غیر او نام و نشان بود
چگویم از جمال آفتابشکه عین بی حجابی شد حجابش
شمارهٔ ۲ - جواب سؤالسؤال و جواب
بسمالله الرحمن الرحیم
ای عزیزی که چون تو بابائیایزد ابناء معرفت را داد
دایم از کوشش تو و چو توئیقوت و قوت رسد باین اولاد
قافله عشق را توئی چو جرسمقدحه شوق را توئی چوزناد
سردی روزگار و ابنائشطبعم افسرده کرد همچو جماد
نسر طایر ز نسر شد واقعباشهٔ نظم همچو پشه فتاد
لیک گر طبع نیست باکی نیستجو ز نصر من اللّه اسمتداد
ای که انواع مرگ پرسیدیایزد انواع زندگیت دهاد
مرگ نبود که زندگی باشدوین نمط را بسی بود افراد
سورها ماتم است و ماتم سورفاقه باشد توانگری عباد
کثرت بی حد و حقیقت ترشدت نور و قرب سربعاد
فی الموت الذاتی
موت ذاتی ترقی اکوان استسوی وحدت ز عالم اضداد
رفتن نطفه از جهان گیاهسوی حیوان پس از مقام جماد
همچنین نفس سوی عقل و عقولشود ابدال بعد از آن اوتاد
هرچه اندوخت در عوالم پستدر جهان بلند ساخت زیاد
می نکاهد از آن سر موئیذلک الواحد هو الاعداد
اضطراری موت معلومستاختیاری او چهار افتاد
در بیان موتات اربعه
موت ابیض که هست جوع و عطشدر ریاضات یا شروط رشاد
این سحابی است یمطر الحکمهدر احادیث عالی الاسناد
ابیضاض و صفا همی آردعکس البطنة تمیت فؤاد
موت اخضر مرقع اندوزیستدر زنی چون دراعهٔ زهاد
مرقعه مدرعه و استحییگشته مروی ز سید زهاد
سبزیش خرمی عیش بودکه قناعت کنوز لیس نقاد
موت اسود که شد بلای سیاهاحتمال ملامت است و عناد
لا یخافون لومة لائمرو ز قرآن بخوان باستشهاد
موت احمر که رنگ خون آردباشد این جاخلاف نفس و جهاد
گفت ز اصغر بسوی اکبر باز
آمدیم آن نبی ز بعد جهاد
مردهٔ زنده زندهٔ مردهعقدهاش دست معرفت بگشاد
مردهٔ زنده زندهٔ عشق استکرده نفی مراد پیش مراد
میت بین ایدی الغسالشلاخسر ضعیف در ره باد
تو باو زنده او بحق زندهاوفنا فی اللّه و توفی الاسناد
زندهٔ مرده مردهٔ جهل استبی خبر از خدا و راه رشاد
مانده درگورتن جلیس و حوشهمه اهل مقابر اجساد
نفس گیرد ز یار بهتر خویچه نشینی تو باقراد و جراد
رفته اندر سئوال کز پس مرگکافر ار نیست بهرچیست جهاد
نیست آنی زمانی است این مرگبارها مردهاند اهل وداد
موتوا من قبل ان تموتوانه آنستکه کشد دست آدمی ز جهاد
کشش و کوشش از پی مرگ استتا نباشد نمیرد ام فساد
گر ز اوصاف مرگ میرد کسشود از غل و سلسلش آزاد
بدر و تقطیر هم تهور وجبنجربزه و ابلهی شره اخماد
باز ز اوصاف عقل باید مردحکمت و عفت و شجاعت و داد
پس شجاعت رود زید قدرتحکمت خلقی هش رود بر باد
سهرو جوعش فی المثل آردذکر قیوم یا صمد را یاد
متخلق شود لخلق اللّههمه اسما خداش یادرهاد
آری از بعد طمس هیچ نماندکه پس از مرگ نوش دارو داد
شمارهٔ ۷غزلیات
ای قد تو سرو بوستانهاوی روی تو ماه آسمانها
گل جیب دریده تا فتادهآوازهٔ تو به گلستانها
خوبان به جهان بسی بود لیکآن تو کجا و آن آنها
صبری بده ای خدا به بلبلیا مرحمتی به باغبانها
برگوی تو از سگان ماییتا خود شنوند پاسبانها
تاب تب هجرت ای پریرویآتش زده مغز استخوانها
ای شوخ ز جور تو صد آوخوی دوست ز دست تو فغانها
بیماه رخت ز اشک شبهاتا صبح شما رم اخترانها
افسانهٔ ما هر آنکه بشنیدلب بست دگر ز داستانها
اسرار نگاهدار کاسراردر دل دارند رازدانها
شمارهٔ ۸غزلیات
گرفته سبزه و گل روی صحراسقاک اللّه ساقی هات خمراً
ز هجرانت بسوزیم و بسازیملعل اللّه یحدث بعد امراً
وفا در عهد حسنت گشته نایاباحسن العهد للحسناه یدری
ز لعلت جرعهٔ روزی چشیدیمفاحسوا من دمآء القلب دهراً
دلم بگداخت از سوز فراغتفاجفانی الدمآیهطلن قطراً
فروغ رخ ز تار موی بنماارینی فی بهیم اللیل قجراً
فروزی آتش طلعت بهر بزمباحشائی لقد سعرت جمراً
به پیش گلشن فردوس رویشدعوا عنا ریاحینا و زهراً
دهانت سر اسرار الهی استفقل و اکشف لسرفیک ستراً
شمارهٔ ۹غزلیات
ای نام خوش تو بر زبانهاوی یاد تو زینت بیانها
از مهر رخت چو ذره هستنددر رقص و سماع آسمانها
مرغان ترانهسنج خوانندوصف رخ تو به بوستانها
اندر ره عشق بیسرانجامدریاهایی است بیکرانها
ای دل بشتاب زانکه رفتندزین کاخ مجاز کاروانها
از سروری جهان گذر کندر باطن خود ببین جهانها
سر دهنت نیافت اسرارهر قدر شدش عیان نهانها
شمارهٔ ۳ - وله ایضاًرباعیات
برداشتهام دو دست از بهر دعاای شاه دو عالم بنگر سوی گدا
دادی بمن اذن ذکر نامت از لطفورنه تو کجا و من بی رتبه کجا
شمارهٔ ۳ - و له فی عدم وصول المکاتب فی بعض الاسفار عن بعض الاقاربساقی نامه
بر طرق اسکندر آورده است سدکه نه پیکی نه پیامی میرسد
شد سواد دیدهٔ مردم مداریا سویدای دل اهل وداد
کار کاغذ صنعت قرطاس شدیا که خود اقمار یا اشماس شد
گر قصب غالی بود همچون قصبلیک بس عالی است کالای نسب
بسکه چون یخ باردوافسرده ایدمیخلد در دل که گویا مرده اید
شمارهٔ ۱۰غزلیات
تا جان بتن آید بیا احوالپرس این خسته راتا دل گشاید برگشا آن پستهٔ لب بسته را
آن سبزهٔ نورسته را تا دیدمی رستم زدینپیوسته خواهم سجده کردآن ابروی پیوسته را
گرسوی مرغانم رهاسازدزدام از مهرنیستازرشک پرخواهدکشد این بال و پربشکسته را
اززهد و تقوی مشکلم نگشود ومشکل میفروشبستاندوجامی دهداین صبحه بگسسته را
هرکیش و فن آموختم هر مشکلی کاندوختمسیلاب عشق آمد ببرد آن خوانده و دانسته را
کالای دارائی کل جز در لباس فقر نیستپیوند باشد با خدا درویش از خود رسته را
پائین ترین مأوا بود اسرار فرق فرقداناز کاخ جان برخواسته برخاک او بنشسته را
شمارهٔ ۱۱غزلیات
آمده از خود به تنگ کو سرِ دار فنانوبت منصور رفت گشته کنون دور ما
تا نکنی ترک سر پای در این ره منهخود ره عشق است این هر قدمی صد بلا
موجهٔ طوفان عشق کشتی ما بشکنددست ضعیفان بگیر بهر خدا ناخدا
خضر رهی کو که ما عاجز و درماندهایمکعبه مقصود دور خار مغیلان به پا
از کف من برده دل آن بت پیمان گسلرشک بتانِ چو گل غیرت ترک خطا
کیش تو عاشق کشی مهر و وفا کار مناز لب تو حرف تلخ وز لب من مرحبا
گرچه نکردی قدم رنج به بالین منلااقل از بعد مرگ بر سر خاکم بیا
سینهٔ اسرار را محرم اسرار سازای تو به زلف و به رخ رهزن و هم رهنما
شمارهٔ ۱۲غزلیات
ایزد بسرشت چون گل مامهر تو نهفت در دل ما
باز آی که رونقی نداردبی شمع رخ تو محفل ما
چون هست ندیم در بر آن گلگل را ببراز مقابل ما
از دیده ز بسکه خون فشاندیمدر خون دل است منزل ما
صیدم کرد و نگفت چون شدآن طایر نیم بسمل ما
ترسم که ز فیض زاهدان راشامل شود اجر قاتل ما
یکجو مهری نگشته جز جورزان خرمن حسن حاصل ما
از میکده گردری گشایدنگشوده ز درس مشکل ما
اسرار ره جنون گرفتیمکان طره شود سلاسل ما
شمارهٔ ۴ - وله ایضاًرباعیات
دلدار چو مغز است و جهان جمله چو پوستناید بنظر مرا بجز جلوهٔ دوست
مردم ره کعبه و حرم پیماینددر دیدهٔ اسرار همه خانه اوست
شمارهٔ ۴ - و له فی ذم الدنیا الدنیهساقی نامه
دیده باشی ز کودکان صغیرشود این یک وزیر و آن یک میر
حکمرانی شاه بر اورنگهست تخمین ساعتیش درنگ
از چه آن سلطنت مجازی شدنام آن پادشاه بازی شد
زانکه نسبت به عمر آن کودکفی المثل آن زمان بود صد یک
پس بر این کن قیاس سالی صدسلطنت را ز مدت بیحد
کایدت پیش از نعیم و جحیمبر سر آن نمای این تقسیم
لیک عمر ابد که در پیش استهرچه گوئیش بیش از آن بیش است
گر کنی عمر صد هزاران عامبشماری زیادتیش مدام
روز و شب کوشی و همه مه و سالخود شمارش تصوریست محال
عمرت ای خواجه هست چند ایامو آنچه داری به پیش بی انجام
بی نهایت چه و نهایت دارگرچه او هست صد هزار هزار
زانچه پیش است نیست عشر عشیرعمر دنیا ز خواب کمتر گیر
پس چو بیحد به قبر باید خفتنتوان شاه بازیش هم گفت
در جهان هرچه خیر و شر بینیهمه چون باد درگذر بینی
شمارهٔ ۱۳غزلیات
گرمهٔ من برافکنَد، از رخ خود نقاب راگوشهنشین کند ز غم، خسروِ آفتاب را
خال سیه مگو بر آن، لعل گرانبها بوَدجوهریِ ازل زده، نقطهٔ انتخاب را
تاب و توان ربودهای، از دل ناتوان منتا به رُخت فکندهای، سنبل پر ز تاب را
خواهی اگر تو بنگری، پیش رُخش فنای خلقبین برتاب مهر او آب و جمد مذاب را
کرده نهان مَهِ مرا غیر چو ابر تیرهایبار خدا ازاله کن، از برم این سحاب را
بهر زکوةِ حُسنِ خود، بوسهای از لبش ندادآه چه شد که محو شد، نام و نشان ثواب را؟
لشکر غم ز هر طرف، بهر هلاک بسته صفساقیِ سیمساق کو؟ تا بدهد شراب را
حاصل مدرسه بجز، قال و مقال هیچ نیستاسرار زین سپس کنم رهن بمی کتاب را
شمارهٔ ۱۴غزلیات
بشکست بسنگ کین پر مانامد پی رحم بر سر ما
برتارک اختران نهم گامآید چو خجسته اختر ما
زان ابروی چون هلال گردیدچون قوس خمیده پیکر ما
طرفی ز کتاب چون نبستمشد رهن شراب دفتر ما
چون طره چو عطر سای باشدعودی مفکن بمجمر ما
مهر و مه گیتی آفریدنداز پرتو مهر انور ما
آمد بوجود آب و آتشاز چشم و دل پر اخگر ما
شاهیم چو ما گدای اوئیمخاک در اوست افسر ما
دلدار برغم مدعی گفتاسرار بود سگ درما