چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر مراغه · ۹۲۳ تا ۹۷۵ قمری

سام میرزا صفوی

ابوالنصر سام میرزا صفوی (تولد ۹۲۳ قمری در مراغه، وفات ۹۷۵ قمری در قلعهٔ قهقهه در نزدیکی مشگین‌شهر) از فرزندان شاه اسماعیل یکم صفوی است که اهل هنر بوده و کتاب تذکرهٔ سامی یا تحفهٔ سامی را به سال ۹۵۷ قمری نوشته است. در زمینهٔ خوشنویسی هم از او آثار قابل توجهی باقی است.
سام میرزا به تحریک اطرافیانش یک بار به سرپیچی از برادرش پرداخت، ولی بعداً پشیمان شد و از شاه تهماسب یکم درخواست بخشش کرد. شاه تهماسب، سام میرزا را بخشید و او را از خراسان به قزوین آورد و نزد خود برد و مدت ۱۲ سال او را ملازم خود قرار داد.
در سال ۹۵۶ قمری سام میرزا از برادرش شاه تهماسب درخواست کرد که به او اجازه دهد که در محلی ساکن شود و به عبادت بپردازد. شاه تهماسب هم، تولیت آرامگاه شیخ صفی‌الدین اردبیلی و فرمانداری اردبیل را به او داد. در این مدت که سام میرزا در اردبیل به سر می‌برد، محضر او محل رفت‌وآمد دانشمندان و فاضلان و شاعران و هنرمندان بود.
در سال ۹۶۹ قمری سام میرزا از شاه تهماسب خواست که او را به خراسان بفرستد؛ شاه نیز موافقت کرد، اما بعد به تحریک مغرضان پشیمان شد و سام میرزا را با دو پسر خردسالش که ده ساله و دوازده ساله بودند به قلعهٔ قهقهه که در آنجا اسماعیل میرزا و دو پسر القاسب میرزا محبوس بودند فرستاد. چون شاهزاده‌ها در قلعه با یکدیگر ملاقات نمی‌کردند سام میرزا قصیده‌ای برای اسماعیل میرزا فرستاد که مضمون آن این بود که چون نوبت سلطنت به تو رسد می‌خواهم گوشه‌ای جهت من تعیین نمایی که در آنجا باشم و رعایت من به واجبی نمایی. نگهبان قلعه تمامی کاغذهای اسماعیل میرزا را برداشته و نزد شاه تهماسب فرستاد و شاه تهماسب بعد از خواندن آن قصیده در ماه جمادی‌الثانی ۹۷۵ قمری دستور داد سام میرزا و پسرانش را پس از شش سال حبس به همراه پسران القاسب میرزا به قتل برسانند.

گزیدهٔ اشعار سام میرزا صفوی

بنام یزدان پاکمقدمه
بعد الحمد قبل کل کلامبصفات الجلال و الاکرام
حمد او تاج و تارک سخن استصدر هر نامه ی نو و کهن است
خامه چون تاج نامه آرایددره التاج، نام او شاید
سر غزل دیوان فصاحت بیان قافیه سنجان معجز طراز، و حسن مطلع طوطی صفتان شیرین کلام سحر پرداز، نظم ناظمی است که نظام سلسله مکونات از اشعه قدرت او قصیده ایست مطلعش منور بکواکب ثواقب نور محمدی که :
«اول ما خلق الله نوری » اشارتیست بدان . و مقطعش مزین به خلخال نبوت احمدی که : « ولکن رسول الله و خاتم النبیین » کتابتی است از آن، نعت کمال جلالش شمه ای از دیوان بهارستان فصحای بلاغت انتماء و منقبت آل کثیرالنوالش سر لوحه تذکره شعرای فصاحت لواست، اعنی آن صدر نشینان مجالس انفاس قدس و شمایم گلزار نفحات انس .
لیس کلامی یفی بنعت کمالهصل الهی علی النبی و آله
صل اللهم و بارک علیه و ارزقنا درجه الشفاعه یوم المیزان و سلم علی عترته و اصحابه خصوصا المرتضی و الزهرا و سبطین و ائمه الدین بصفحات السعادت صدر الکتاب و لصحایف الهدایت فصل الخطاب و بعد چنین گوید فقیر حقیر مستهام ابن اسماعیل الحسینی سام، ختم الله لنا با الحسنی، بر ضمیر آفتاب انجلای مهر ورزان الهام آرای و خاطر عاطر سحر پردازان معجز نمای، پوشیده نخواهد بود که عروج دل و جان بر غرفات رفیع البنیان قصر وصول و صعود روح و روان بر شرفات بلند ایوان مسند قبول متصور نیست، مگر به حبل المتین عشق و وفا و عروه الوثقای لا انفصام لها، زیرا که نفیس ترین جوهر هدیه که از پیشگاه تخت شاهنشاه عالم بالا بر منزویان خلوت خانه « و فضلنا هم علی کثیر ممن خلقنا» نازل میشود لؤلؤ آبدار مهر و محبت و یاقوت شفاعت عشق و مودتست، ان احبکم الله الذین یألفون و تألفون.
در جهان نیست متاعی که ندارد بدلیخاصه عشق بود منقبت بی بدلی
آری عشق خلعتی است که تار و پودش در کارگاه « یحبهم و یحبونه » اندوخته اند و طراز تعلق از جانبین در کارخانه بود دوخته اند ان کنتم یحبون الله فاتبعونی یحبکم الله
دل فارغ ز درد عشق دل نیستتن بیدرد دل، جز آب و گل نیست
ز عالم روی آور در غم عشقکه باشد عالمی خوش عالم عشق
غم عشق از دل ما . کم مبادادل بی عشق در عالم، مبادا
سخن، که یکی از خصایص انسانیست ثمره ی او و شعر که یکی از محسنات روحانیست منتج از او .
سخن، دیباچه دیوان عشق استسخن، نوباوه بستان عشق است
خرد را کار و باری چون سخن نیستجهانرا یادگاری چون سخن نیست
شعر، گوهر گرانمایه کان وجود است و اختر بلند پایه سپهر مقصود .
شعرا، برگزیده درگاه الهیند و ذات ایشان مهبط انوار نامتناهی، نظامی راست :
پیش و پسی بست صف کبریاپس شعرا آمد و پیش انبیا
اگر چه فرقه ای از ایشانرا بنابر مدح و ذم لئیمان خلعت شقاوت ابدی از جامه خانه ی « و الشعراء یتبعهم الغاوؤن» پوشانیده اند و در بادیه ضلالت « الم ترانهم فی کل و اد یهیمون» سر داده، اما دیگران را بجهت سعادت حسن معرفت از اقداح راح « الا الذین آمنو و عملو الصالحات » ساغر ناب چشانیده، و ابواب تلقین ذکر « و اذکرالله کثیرا» بر روی آمال و امانی ایشان گشاده اند و هر چند که حضرت ناظم سلسله ی نبوت و معدل میزان رسالت را، بموجب مؤدای « و ما علمناه الشعر و ما ینبغی له » از شعر منع نموده اند و ذات قدسی صفاتش را از آلایش شعراء و « ما هو شاعرا و مجنون »، معرا ساخته اند و این خود دلیلی واضح و برهانی لایح، بر ارتقای مراتب شعر و شاعری است چه کوتاه نظران اندک بین نظم و ترتیب قرآن را متهم بسلیقه شعرا، ندارند و معاندان دور از جاده یقین، متصدی تحدی آنرا از زمره شعرا نشمارند و این کمالیست ظاهر و اعتلائی باهر .
پایه ی شعر بین که چون ز نبینفی نعت پیمبری کردند
بهر تکذیب صحت قرآننسبت او بشاعری کردند
بی سخن، سخنوران این روزگار گوی لطافت بچوگان مسابقت از شعرای سلف ربوده اند و بصیقل نزاکت و دقت زنگ کدورت از خاطر اهل ادراک زدوده اند، هر یک در اقلیم سخنوری، خسرو و سعدی و انوری، و هریک در کشور دانائی، پیشوای فردوسی و سنائی ؛ اما چون رسایلی که خصوصیات حالات و صادرات اقوال و مقامات این زمره کثیرالصفات مرقوم رقم بلاغت شیم گشته، چون بهارستان و مجالس النفائس و تذکره الشعرا از این طبقه اثری نیست و از این طایفه خبری نه، چرا که این فرقه جلیل القدر بعد از تدوین آنها از بدو طلوع آفتاب عالمتاب این دولت عظمی، الی یومنا هذا، لوای فصاحت افراشته اند و دواوین بلاغت آئین در میان همگنان گذاشته اند. لاجرم چون ملاحظه نمود که بمرور ایام، و تمادی شهور و اعوام، ذکر این نادره گویان از صفحه ی زمان سترده میگردد، و مهما امکن تتبع احوال و خلاصه اشعار و اقوال هر یک نموده، بر صحیفه تحریر نگاشت و این صحیفه گرامی، که موسومست به تحفه سامی مشتمل است بر : یک تنبیه و « هفت صحیفه » و « ذیلی » بر آن، امید که بدین وسیله بر خاطر فیض مآثر ارباب فهم و ذکاء و ضمیر منیر اصحاب مهر و وفا مقبول گشته ذیل عفو و اغماض بر سهو و نقصان این صحایف پوشیده بقدر وسع در اصلاح معایب آن کوشند .
و منه الاعانه و التوفیق
متن در گنجور
تنبیهمقدمه
بر رای فضیلت آرای سالکان مسالک انصاف و ناهجان مناهج دور از تعصب و اعتساف، مخفی نخواهد بود که در خلال احوال این طبقه خیرمآل اگر احیانا یکی از مخالفان دین و دولت را مذکور سازد و خامه تلبین آئین بتقریر حال شقاوت مآل ایشان پردازد نه پایه ی دین را از آن اختلالی است، و نه چهره ی دولت را از آن گرد ملالی، چه، در قرآن مجید موصوف بصفت « و لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین » سوره قل هو الله احد با تبت یدا ابی لهب، قرین است و سیر انبیای کرام علیهم التحیه و السلام،با ذکر عصیان و طغیان جبابره و فراعنه همنشین، بل غرض از ایراد حکایت آن جماعت تاریخ است نه شمول عطوفت و عنایت .
نکته : محجوب نماند که در این نسخه هر جا که صاحب قرآن مغفور مذکور میگردد مراد حضرت شاه ماضی است و هر جا که حضرت صاحب قرآن مرقوم میشود غرض حضرت شاه عالم پناه گیتی ستانی است که بمقتضای ذکر اللسطان تنزل الامان تذکار ایشان ملتزم امانی و آمال و سرمایه سعادت و اقبال دو جهانی است.
دلش بنور یقین از دریچه امروزهمه مشاهد احوال عالم بالاست
اعنی سلطان سلاطین پناه، شهنشاه ملایک سپاه، فلک رتبت سپهر اقتدار، گردون بسطت خورشید آثار.
آن فلک رتبه ای که ناطقه رانیست در وصف او توانائی
آنکه منشور دولت او راماه نو کرده است طغرائی
ثمره شجره طیبه و مصدر اسم همایونش بطریق رمز و ایما کلام معجز نظام طه ما انزلنا اصلها ثابت و فرعها فی السماء طهماسب
در جهانی و از جهان بیشیهمچو معنی که در بیان باشد
زیر این نه رواق مینا فامچون شود گفته این همایون نام
آید از هر یکی بجای صداخلدالله ملکه ابدا
مصرع : آن به که بر دعای تو ختم سخن کنم:
نه دعائی که شاعرانه بودوز ره صدق بر کرانه بود
بل دعائی قرین صدق و صفامشتمل بر مصالح دو سرا
هم در او جاه و حشمت دنییهم در او عز و دولت عقبی
سر نهم بزمین عجز و نیازکای خدا، کار او بلطف بساز
عدل را در دلش چنان جا کنکه نراند برون ز عدل سخن
شرع را، پیشوای حکمش دارحکم او را، ز شرع دار مدار
تا بود در جهان بقا امکانباقیش دار شاه و شاه نشان
دولتش را در این سرای امیدساز تخم سعادت جاوید
بی تکلف ورد دولتخواهان همیشه این دعاست :
من نگویم که این و آنش دهگویم آنش بده که آنش به
و الحمد الله علی التوفیق
متن در گنجور
هفت صحیفهمقدمه
صحیفه اول: در ذکر شمه ای از حال فرخنده مآل حضرت صاحبقران مغفور و اولاد و احفاد سلاطین معاصر ایشان
صحیفه دوم : در ذکر سادات عظام و علمای افادت اعلام
صحیفه سوم : در ذکر وزرای مکرم و سایر ارباب قلم
صحیفه چهارم : در ذکر اسامی حضرات واجب التعظیم اگر چه شاعر نبوده‌اند اما گاهی زبان بگفتن شعر می‌گشوده‌اند .
صحیفه پنجم : در ذکر شعرای مقرر و فصحای بلاغت گستر
صحیفه ششم : در طبقه ترکان و شعرهای مقرر ایشان
صحیفه هفتم : در ذکر سایر عوام .
متن در گنجور
۱- حضرت شاه اسمعیل صفویصحیفهٔ اول در ذکر سلاطین
لمؤلف:
قال رب الجلیل فی التزیلو اذکروا فی الکتاب اسمعیل
بکدام زبان شرح شمه ای از جلالت قدر عظیم الشأن آن جم نشان علیین آشیان توان گفت و بکدام مشقت در مدحت و منقبت آن سلطان گیتی ستان بهرام احتشام گردون غلام توان سفت، صفحه ی رخسار آفتاب جهانتاب را چه احتیاج بآرایش . و پرتو عذار کثیر الانوار ماه منیر را چه حاجت به تعریف و ستایش، مصرع : بماهتاب چه حاجت شب تجلی را نسبت نسب والا گهرش بامام هفتم باین ترتیب است :
شاه اسمعیل بن سلطان حیدر بن سلطان جنیدبن شیخ ابراهیم بن خواجه علی بن شیخ صدرالدین بن شیخ صفی الدین بن سید جبرئیل بن سید صالح بن سید قطب الدین بن سید صالح الدین بن رشید بن سید محمد بن سید عوض الخواص بن سید فیروز شاه بن سید محمد بن سید شرفشاه بن سید محمد بن سیدحسن بن سید ابراهیم بن سید جعفر بن سید محمد بن سید اسمعیل بن سید احمد اعرابی بن سید قاسم بن سید ابوالقاسم بن حمزه بن حضرت امام موسی کاظم علیه السلام
سلطان حیدری نسب موسوی گهرکاو هست بر سران جهان مالک الرقاب
در شهور سنه اثنین و تسعین و ثما نمایه «۸۹۲» قدم کرم از شبستان عدم بفضای دلگشای وجود نهاده به پرتو قدوم سعادت لزوم جهانرا منور گردانید .
ماهی، از اوج شرف زاده خورشید جمالزاده الله جمالا بجهان داده جمال
چون شرح بعضی از مآثر فتوحات اعجاز آیات آن صاحبقران سلیمان صفات از کتب تواریخ که در ایام آن حضرت نگاشته اقلام عنبر فام منشیان بلاغت انجامست، بنابراین موجزی از وقایع کلیه ی ایشان در طی این مختصر رقم زده کلک بیان میگردد .
القصه : بمحض تأئیدات نامتناهی الهی، نه بدستیاری لشکر و سپاهی، در چار بالش سلطنت و وساده جهانگیری تکیه فرمودند،
سریر سلطنت اکنون کند سرافرازیکه سایه بر سرش افکند خسرو غازی
آری، چون جمشید خورشید یکسواره کمند جهانگیری بر قله فلک سیمابی جهاند، بیکدم اثر شعله تیغ جهانسوز از افق مشرق باقصای مغرب رساند، در اواسط محرم سنه خمس و تسعمایه «۹۰۵» از گیلان و لاهیجان بعزم جهانگیری لوای فتح و ظفر افراشته عنان عزیمت بجانب آذربایجان معطوف داشته اند در اوایل سنه ست و تسعمایه «۹۰۶» عزم انتقام فرخ یسار حاکم شروان نموده بنیاد هستی او را برانداختند و در سنه سبع و تسعمایه «۹۰۷» در حوالی شهر شرور به الوند بیک آق قوینلو غالب آمدند و سکه و خطبه اسامی نامی ائمه هدی بفرالقاب نواب اعلی زینت گرفت در سنه ثمان و تسعمایه «۹۰۸» بصوب الکلای علاء الدوله ذوالقدر رایات نصرت اثر نهضت نمودند و در ایام غیبت، الوند مذکور به تبریز آمد و چون خبر او بحضرت صاحبقران مغفور رسید از آذربایجان بر سر او ایلغار به تبریز آورده او را گریزانید و در خلال همین سال با سلطان مراد حاکم عراق و فارس جنگ نموده مظفر و منصور شدند. در سنه تسع و تسعمایه «۹۰۹» حسین کیای جلایر و مراد بیک ترکمان را از حصار استا بیرون آورده بقتل رسانیدند و در سنه عشر و تسعمایه«۹۱۰» بر کره یی حاکم یزد و ابرقو دست یافته آن ملک را بدایره اطاعت خود در آوردند در سنه احدی و عشر و تسعمایه «۹۱۱» عساکر بر سر گیلان رشت فرستاده بعد از تسخیر ماج باج بر امیره مقرر فرمودند و در سنه اثنا و عشر و تسعمایه«۹۱۲» امرا را بکردستان فرستاده حاکم آن ملک را بدایره ی اطاعت درآوردند و در سنه ثلاث و عشر و تسعمایه «۹۱۳» بر سر علاءالدوله ذوالقدر ایلغار فرموده او را گریزانیدند و ملک او تسخیر شده و محروسه دیار بکر نیز بتصرف درآمد و در اربع و عشر و تسعمایه «۹۱۴» بر دار السلام بغداد مستولی شد و تمامی عراق عرب ضمیمه سایر ممالک محروسه گشت و در خمس عشر و تسعمایه بار دیگر بشروان نهضت فرموده اکثر قلاع آنجا در حیز تسخیر در آمد و در سنه ست و عشر و تسعمایه شیبک اوزبک را در مرو قهر کرده تمامی خراسان مصفا گشت و در سنه سبع و عشر و تسعمایه«۹۱۷» بعزم تسخیر ماوراءالنهر تالب آب آمویه نهضت فرمود، و بنابر استغاثه خانان آنجا، و ارسال تحف و هدایا بعراق معاودت فرمودند و در ثمان و عشر و تسعمایه میر نجم ثانی را با لشکر قیامت اثر بعزم تسخیر به ماوراء النهر روانه نمودند و در تسع و عشر و تسعمایه«۹۱۹» بار دیگر بخراسان نهضت فرموده بجماعت ازبکیه که دست تطاول در آنجا باز کرده بودند راندند و در عشرین و تسعمایه (۹۲۰) با پادشاه روم سلیم ایلدرم در چالدران مصاف دادند و در سنه احدی و عشرین تا سنه ثلثین و تسعمایه «۹۳۰» اوقات شریف را بعیش و حضور گذرانیدند و در سنه مذکور علم تسخیر بجانب عالم جاودانی برافراشتند و در جوار کثیر الانوار فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر منزل اختیار فرمودند انار الله تعالی برهانه چنانکه سن مبارک ایشان بسی و هشت سال رسید و در چهارده سالگی جلوس فرموده بودند، خلاصه ربع مسکون را درعرض دهسال تسخیر نمودند و مدت بیست و چهار سال بامر خطیر سلطنت اشتغال نمودند، مضمون آیه کریمه صواب مآب هذا شئی عجاب را مشاهد عالمیان گردانیدند، ایراد اسم همایون ایشان در اینجا بنابر آنست که با وجود این عظمت و اعتلا و اشتغال بامور دین و دنیا گاهی بنا بر تشحیذ خاطر دریا مقاطر متوجه طبع آزمائی میگشته اند و دری از لجه بیکران بساحل ظهور میرسانیدند لهذا این شاه بیت که از نتایج طبع سحر آفرین ملازمان آن آستان ملک پاسبانست و بحکم کلام الملوک ملوک الکلام دره التاج خواص و عوام بنابر تیمن و تبرک در رشته تحریر کشید.
بیستون ناله زارم چو شنید از جا شدکرد فریاد که فرهاد دگر پیدا شد
تخلص همایون ایشان در ترکی و پارسی خطائی است و مولانا امیدی در قصیده ای که در باب جنگ ایشان و حضرت سلیم پادشاه گفته در مطلع ایمائی بدین معنی کرده
قضا در کارگاه کبریائیکشیده نقش اسلیمی خطائی
متن در گنجور
۱۶۲- میرزا شاه حسینصحیفهٔ سوم در ذکر وزرا
اصفهانی است در اوایل، عمر به تباهی صرف میکرد چون بقدر صورت خطی و نزاهت خدی داشت بقابضی شهر مذکور اوقات صرف میکرد و بعد از چند روز وزیر داروغه که ملازم درمش خان شاملو بود شد و بنابر آن که در فترات رومیه که تفصیل آن در کتب مفصله مطوله مسطور است خدمت نمایانی از او صادر شده بود بوزارت صاحبقرانی ( سرافراز شد و کار او بجائی رسید که در یک روز هزار تومان بخشیده بود که کم کسی را از وزراء این رتبت دست داده . سلمان ساوجی :
بنای روزگار که این خشت زرنگاربر طاق چارمین بلند آسمان نهاد
چون اوج بارگاه جلال ورا بدیدبرکند مهر از او و بر آن آستان نهاد
اما بسیار نازک مزاج و رعنا وش سلوک کرده در خوش طبعی و تیز فهمی تقلید امیر علیشیر میکرده اند نسبت بمقربان درگاه و امرای عالیجاه رعایت حرمت بجای نمی آورد، بنابرآن خاطر جمیع ارکان دولت و اعیان حضرت از او رنجیده بود و در صدد انهدام بنای حیاتش برآمدند از جمله مهتر شاهقلی که اول مهتر رکابداران بود و آخر تواجی شده بود بواسطه تحاویل ایام رکابداری میرزای مذکور، به او سخنان درشت گفت بلک تهدید بقتل داد . تا در شهور سنه تسع و عشرین و تسعمایه در وقتی که او از خدمت صاحبقران بیرون آمد هم در میان باغچه دولت خانه فرصت یافته به خنجر تیز بدنش را ریز ریز کرد و او هم بعد از چند روز همان شربت چشید و متوجه سرای سزا گردید .
هر که بدی کرد و به بد یار شدهم به بد خویش گرفتار شد
هر چند روش میرزای مذکور از حد اعتدال بیرون بود اما طبعش در شعر و ظرافت بد نبود این مطلع را که در جواب مولانا جامی گفته شاهد حالست .
عاشقان هجر تو را مونس جان ساخته اندوصل چون نیست میسر، بهمان ساخته اند
متن در گنجور
۱۹۶- منبع فضایل نفسانی، خواجه شهاب الدین عبدالله بیانی مشهور به مرواریدصحیفهٔ چهارم در ذکر حضرات واجب التعظیم
در صدف و ولد خلف خواجه محمد کرمانی است و او را یکی از سلاطین تیموری بضبط یا رسالت قطیف و بحرین فرستاده بود بعد از معاودت دری چند شاهوار و مرواریدی چند آبدار برسم تحفه آن شهریار آورده بود بدان جهت مسمی بآن لقب گردید اما وی از روی خلقت و استعداد و علو فطرات و ارشاد گوهریست که غواص روزگار همچو وی کم دری بروی کار آورده، لجه کمالاتش مملو از درر غرر فواید و بحر اندیشه استقامت پیشه اش مشحون بزواهر جواهر، نکات و فواید انایمش رقم نسخ بر رقاع و توقیعات استادان زرین قلم کشیده . مصرع : به ثلث او ننویسد کسی مگر یاقوت . مضراب مسرت آثارش قوت بخش روح و روان و حرکات دست رطوبت افزایش در خواص زیاده از آب حیوان، در عنفوان جوانی ملازمت سلطان حسین میرزا نموده صدرصد ارتش بفر وجود آن سرخیل ارباب فضل زیب و زینت گرفت و روز بروز رشد او در تزاید بود تا بمرتبه امارت رسید و در جرگه امرای عظام درآمد بجای امیر علیشیر مهر زد و تا آخر سلطنت آن پادشاه قیام و اقدام می نمود و بعد از آن کنج انزوا اختیار کرد و بکتابت مصحف مجید موفق گردید تا آنکه حضرت صاحبقران مغفور ملک خراسان بعز حضور مشرف گردانید و او را از زوایای خمول بیرون آورده رقم قبول بر ناصیه احوالش کشیدند و او بواسطه غلبه مرض آبله فرنگ آهنگ گوشه گیری کرده از شرف ملازمت استعفا نموده و در آن اوان وقایع سلطنت آن حضرت را بنظم و نثر در آورده و در سلک تحریر کشید .
فی الواقع بسیار خوب گفته است :
نظم بدیع و نثرت ای نازنین شمایلهر کو شنید گفتا،لله در قایل
به اتمام تاریخ نثر توفیق یافته پیشتر از اختتام تاریخ منظوم نظام حیاتش از سلسله بقا فرو گسیخت و کان ذالک فی شهور رجب المرجب سنه اثنی و عشرین و تسعمایه، از نتایج طبق وقادش دیوان قصاید و غزلیات و رباعیات موسوم به مونس الاحباب و تاریخ شاهی و منشآت در میان فرق عباد مشهور است و تاریخ منظوم و خسرو و شیرین بواسطه عدم اتمام متداول نگشت، این چند بیت از منظومات ایشانست:
در این فکرم که با خود همدمی ز اهل وفا یابمولی چون خود پریشان روزگاری من کجا یابم
ترسم آنجا که حدیث رخ نیکو گذردگه بتقریب مبادا سخن او گذرد
ای خوش آندم که تو در دیده نشیمن کردیگفتمت جان بجان کن، بدل من کردی
فکن ای بخت یکره استخوانم زیر دیوارشکه غوغای سگان از حال من سازد خبردارش
میان حسن تو و عشق من غبار نبودمرا از آن گل رو بود خار خار و تو را
هنوز دامن گل مبتلای خار نبودنبود چون تو گلی در همه کبودی چرخ
دمی که باغ رخت را بنفشه زار نبودبشب رساند خطت روز بیقراری من
و گر نه بی تو مرا روز و شب قرار نبوددر این بهار برآمد خط تو، وه کاین بار
بهار حسن ترا حسن هر بهار نبودزناز حسن فرود آمدی مگر امسال؟
که این نیاز که می بینم از تو پار نبودبیانی از ستم یار کرد دل خالی
این رباعی از مونس الأحباب است :
و گر نه این همه تشنیع هم بکار نبودیا رب که مرا صحبت جان بی تو مباد
وز هستی من نام و نشان بی تو مبادانجام زمانه یکزمان بی تو مباد
این چند بیت در منقبت از قصیده ی اوست :
نمی بینم کسی غیر از علی بن ابی طالبامام عرصه دنیا هژبر بیشه هیجا
چراغ یثرب و بطحا امام مشرق و مغرببا حکام و دلایل حکم قرآن را تویی مثبت
بایجاب خلایق رسم ایمان را تویی موجبپیمبر گفت کاسب را حبیب الله بدان معنی
که محبوب حق آمد هر که شد مهر تو را کاسببداندیش تو را منکوب می بینم از آن روزی
که از روی شرف داده پیمبر جای بر منکبقلم چون رفته بر خذلان بد خواه تو در مبدا
چه خاصیت دهد هر چند باشد وحی را کاتبامید از توست ما را نی ز زهد و توبه و تقوی
باین معنی که در غیب است حال فاسق و تایببد اندیش تو را منکوب می بینم از آن روزی
این بیت در شاهنامه در صفت جنگ از اوست و بسیار خوب واقع شده :
که از روی شرف دادت پیمبر جای بر مکسببفرق یلان تیغ را هردمی
این چند بیت در خسرو و شیرین در صفت شیرین از اوست :
چو مد الف بر سر آدمیجمالش مصحف اسرار بیچون
نخستین حرف بروی سوره ی نونچه باشد وسمه بر آن ابروی شنگ
بر او از گونه قوس قزح رنگدو چشم او ز مستی فتنه انگیز
بکف هر یک ز مژگان خنجر تیزز خال دلفریب و چشم جادو
پرستار جمالش ترک و هندودو رخسارش که هر یک لاله زارست
ریاض حسن را هریک بهار استبزیبائی میان هر دو رخسار
کشیده بینی نازک قلم واربرآن لوح جمال از حسن تقدیر
رقم زد چشم و ابرو کلک تصویرچو عاجز دید از آن بینی رقم را
قضا بنهاد بر لوح آن قلم رادهانش آب خضر، اما نهفته
لبش یاقوت ناب اما نسفتهحدیثش مژده ای از عمر جاوید
دهانش ذره ای، بر روی خورشیدبدرج گوهرش، درهای نایاب
بآب زندگانی گشته سیرابزهم گیرند دندان و لبش کام
که شکر خوش بود با مغز بادامزبانش برگ گل، در غنچه ناز
ولی آن گل، که در جنت شود بازمیان یک حصه از ده بخش مویش
غلط گفتم که نازکتر ز خویشز زانویش حدیثم میدهد روی
بلی ز آئینه طوطی شد سخنگویبهم زانوی آن سرو پریچهر
اگر مایل شود آئینه با مهرز عصمت هرگز آن لایق نه بیند
چون را قم حروف شاگرد او بود به همین واسطه اطنابی واقع شد .
متن در گنجور
۶۳۴- امیر نظام الدین علیشیرصحیفهٔ ششم در طبقهٔ ترکان
از کمال علو قدر و عظمت شأن محتاج به ستایش و بیان نیست :
آن امیر علی سیر کاین لفظصورت نام اوست در اذهان
المقلب به صاحب الخیراتالمقرب بحضرت السلطان « بنایی »
وی خلف الصدق کجکینه بهادر است که در ایام سلاطین جغتای به تخصیص در زمان سلطان ابوسعید از متعینان درگاه آن پادشاه بوده و جد مادریش میر بوسعید در سلک اعاظم امرای بایقرا میرزا جد سلطان حسین میرزا منتظم بود، لهذا، در ایام صبی با پادشاه مذکور در یک مکتب چیزی خوانده اند، در خلال آن احوال چنانکه مشهور است بینهما مبانی عهد و میثاق سمت رسوخ پیدا کرده و در اوایل نشو و نما ملازمت ابوالقاسم بابر میرزا را اقدام نموده بنابر وفور قابلیت از آن پادشاه ملقب بفرزندی گشت و بعد از فوت او در مشهد مقدسه به تحصیل کمالات مشغول گشت، بواسطه فترتی که در خراسان واقع شده بود بصوب ماوراءالنهر رفته در سمرقند در مدرسه خواجه افضل الله ابواللیثی به تکمیل قواعد فضایل اشتغال داشت تا آنکه سلطان حسین میرزا بر سریر سلطنت خراسان جلوس کرد، در روز مسرعی بجانب ماوراءالنهر روانه ساخت و کتابتی بسلطان احمدی میرزا پادشاه آنجا نوشت و استدعای ارسال و اعزام امیر مذکور را کرد، آن پادشاه امیر مذکور را با آنکه در آن اوقات در کمال فقر و فاقه بود. یراق لایق نموده بخراسان فرستاد، چون میر، به هری رسید، پادشاه و ارکان دولت و اعیان مملکت موردش را به انواع تعظیم و تبجیل تلقی نمودند و در بدو حال منصب جلیل القدر مهرداری بدو مفوض گشت و بعد از اندک وقتی مقدم امراء دیوان گشته بر پشت نشانها و دفاتر مهر میزد و بعد از چند وقت ترک اشتغال دیوانی کرده اعتکاف و اعتزال اختیار کرد و ثانیا حسب التکلیف پادشاه متقلد دارایی ولایت استرآباد و آن نواحی گشته و در آن ولایت علم اقتدار بر افراشت بالأخره ترک آن مهم نیز کرده دامن همت از اشتغال بالکلیه درچید و مدت الحیات پیرامون امور دیوانی نگردید، اما در آن وقت بیشتر از پیشتر منظور نظر اعزاز و احترام بوده و شاه و سپاه دقیقه ای از دقایق از اکرام و احترام و عزت و حرمت فرو گذاشت نکردند، و اکثر شاهزادگان ملازمتش نمودند بخدمتش تقرب می جستند و قبولش در حضرت پادشاه بمثابه ای بود که یکنواخت خواجه مجدالدین محمد وزیر پادشاه را ضیافت کرده بود. و پیشکشی زیاده از حد کشیده هر چند در آن زمان دستور نبوده که چهار قب بتاجیک دهند اما بنابر خدمت پسندیده به تشریف مذکور مشرف شده چنانکه توره ایشان است در مجلس نه جا زانو زده بعد از ساعتی هم در آن مجلس میر . فرجی خود را که مشهور است که با جامه به سیزده تنگه و دو میری بر میآمده جهت خواجه مذکور فرستاده و خواجه آنرا بر بالای چهار قب پادشاه پوشیده با آنکه تا زانوی او بوده جهت او بدستور نه جا زانو زده بعد از ساعتی به تکلیف بر جای نشست بی تکلف هیچکس در دولت هیچ پادشاهی این قدر قبول نیافت که او یافت و فی الواقع همچو او صاحب توفیقی کمتر بصفحه ظهور آمده از جمله توفیقاتش آنکه مدت الحیات لمحه ای از اوقات را به تعطیل نگذرانیده بلکه همواره مستغرق تحصیل کمالات بوده و به تصنیف و تألیف و نظم اشعار آبدار که تا قیامت اثر از او بر صفحه روزگار باقی خواهد بود بذل سعی و جهد مالا کلام مینمود تصانیفش بدین موجب است : ۱- نظم الجواهر فارسی ۲- نثراللألی ۳- نسایم المحبه ۴- خمسه المتحیرین ۵- قصه شیخ صنعان ۶- منشآت ترکی ۷- مفردات در فن معما ۸- عروض ترکی ۹-تواریخ دقیقه ۱۰- حالات سید حسن اردشیر ۱۱- حالات پهلوان محمد ابوسعید ۱۲- محبوب القلوب ۱۳- مجالس النفائس ۱۴- حیرت الأبرار ۱۵- فرهاد و شیرین ۱۶- لیلی و مجنون ۱۷- سد سکندری . وی را پنج دیوانست چهار ترکی و یکی فارسی است بدین موجب ۱۸ – غرایب الصغر ۱۹- نوادرالشباب ۲۰- بدایع الوسط ۲۱- فواید الکبر ۲۲- دیوان فارسی که قریب به سه هزار بیت باشد، باشد، در شعر ترکی مطلقا تخلص ایشان نوایی است و در دیوان فارسی تخلص فانی میکنند دیگر در رعایت اهل فضل و استعداد باقصی الغایت کوشیده به یمن تربیتش هر یک در فنی نادره ی عصر گشته مصنفات غرا بنام آن امیر توفیق آثار نوشتند، دیگر ابواب خیرات و مبرات مفتوح داشته و به تعمیر سیصد و هفتاد بقاع خیر که از آنجمله نود(۹۰) رباط است که در اکثر آنها در ایام حیاتش بصادرین و واردین آب و آش میداده اند و باقی مساجد و مدارس و خوانق و پل موفق گردید، به یمن رعایت او ارباب حرفت چون صحاف و مذهب و مصور و حفاظ و محرر و خطاط و نقاش و سایر اهل صنایع در آن امور نهایت دقت بتقدیم رسانیده یگانه روزگار گشتند، آخر الأمر دست قضا و قدر بساط کثیرالأنبساط آن امیر نیکو سیر را در نور دید و در روز یکشنبه شهر جمادی الأول سنه ست و تسعمایه کلیات احوالش بشیرازه ی اختتام رسید از دیوان فارسیش این دو سه بیت ثبت افتاد
دلم بدست تو مرغی است در کف طفلیکه نی کشد نه گذارد نه سازدش قفسی
این مطلع مشهور نیز از اوست :
نه دل بباغ کشد نی بلاله زار مرامن وغم تو بعیش و طرب چکار مرا
و این مطلع قصیده ایست که تتبع دریای ابرار کرده است :
آتشین لعلی که تاج خسروان را زیور استاخگری بهر خیال خام پختن در سر است
در محلی که مولانا جامی از حجاز معاودت کرده بود امیر علیشیر این رباعی را در سلک نظم کشیده و به استقبالش فرستاده اند .
انصاف بده ای فلک مینا فامزین هر دو کدام خوبتر کرد خرام
خورشید جهانگرد تو از مطلع صبحیا ماه جهانگرد من از جانب شام
اشعار نامدار ترکی اش بنابر فرط وضوح مناسب ندید بهمین یک معمای ترکی اختصار رفت .
معما باسم محسن :
مجلده شیخ دون کیجه کوت نیشی باشلادیسیندردی شمع نقلینی حوض الچیره تاشلادی
مولانا صاحب دارا قصیده ای در مرثیه او گفته که از یک مصرعش تاریخ ولادتش ظاهر میشود که در سنه اربع و اربعین و ثمانمایه روی نموده و یک مصرعش تاریخ وفات و این چند بیت از آنجاست .
ای فلک بیداد و بیرحمی بدینسان کرده ایای اجل ملک جهان را باز ویران کرده ای
کرده ای گاه از جفا حیران دل صد اهل دینگه ز کین قصد هلاک مسلمان کرده ای
کرده بر جانها کمین بنهاده ای دام عناهر زمان از کینه جویی صید صد جان کرده ای
متن در گنجور
۶۶۴- مولانا احمدیصحیفهٔ هفتم در ذکر سایر عوام
سر دفتر ظرفای عالم و در اشعار مضحک مقبول عرب و عجم است مضامین کثیر را در اندک عبارت فصیحی بروجهی که بغیر از خودش دیگری فهم نمیتواند کرد درج کرده و به منصه ظهور میرسانیده است . از جمله این بیت در هجو سلطان احمد کوسه سمرقندی املا کرده
غلام کوسه زرد شبان جن گیرلیمثال ریش او گفتم خس ما سوجه قندیلی!
چون دستارش را در مدرسه مولانا جامی دزد برده بود این قطعه را در آن باب گفته :
بر در مدرسه جامی جم بحر و بریدزد برد از سر من فوطه شیر و شکری
فوطه ام برد و هوا سرد و سرم درد گرفتدزدک روی سیه را چه غم از درد سری
(اما همچون این ابیات گاه گاه نیز میگفته :
از مو نتوان ساخت میانی که تو داریوز غنچه ی سیراب دهانی که تو داری
شبها نکنی گوش بفریاد اسیرانفریاد از آن خواب گرانی که تو داری
ولیکن مقطع را بموجب سلیقه خود فرموده اند :
دستار فرست احمدی بی سر و پا رااز جامه آلیجه کتانی که تو داری
متن در گنجور
۲۰- میرعبدالباقیصحیفهٔ اول : در ذکر سادات رفیع الدرجات
از اولاد شاه نورالدین نعمت الله است که از غایت شهرت احتیاج به تعریف ندارد.
گل بستان بنی فاطمه عبدالباقیکآید از نکهت او بوی نبی مرسل
خدمتش با وجود نسب و کمالی که داشت به حلیه حسب آراسته بود، با همه رتبت که داشت دایم همت برعایت حال درویشان میگماشت، چنانکه میل خاطر عاطر او باین جماعت وافی هدایت از این رباعی که گفته معلوم میشود .
مسکن شده کوچه ملامت ما راره نیست بوادی سلامت ما را
درویشانیم ترک عالم کردهاینست طریق تا قیامت ما را
در سلیقه انشاء از بی نظیران بود و گاهی بگفتن شعر نیز میل میفرموده اند تخلص باقی میکرده اند دیوان غزل تمام کرده اند، در اوایل زمان صاحب قران مغفور بمنصب صدارت آنحضرت مشرف گشته بعد از آن بوکالت ایشان مترقی گشتند، و حل و عقد مهام انام بقبضه اقتدارشان در آمد چنانکه جمیع امور ملکی و مالی بی استصواب رأی صواب نمای ایشان متمشی نمی شد، در جنگی که میانه صاحبقران مغفور و پادشاه روم واقع شد بدرجه شهادت رسید و کان ذالک فی اوایل رجب المرجب سنه عشرین و تسعمایه، این مطلع از جمله اشعار ایشانست.
تا پریشان نشود کار بسامان نرسدشرط عشق است که تا این نشود آن نشود
متن در گنجور
۱۳۹- قاضی میر حسین منطقیصحیفهٔ دوم - در ذکر علماء
از اکابر یزد است و مسقط الرأسش قصبه میبد است در اوان جوانی بشیراز رفته نزد علامه دوانی تحصیل نموده و در اکثر علوم خصوصا اقسام احکام حکمی فیلسوف و در میان همگنان بصفت عالی رتبت انی اعلم مالا تعلمون موصوف گردید، تصانیف متینش بسیار، در رغرر فواید رزینش قلاده ی گردن روزگار، از جمله شرح دیوان معجز بیان حضرت امیرالمؤمنین (ع) اگر چه شیعه در آن که تمام دیوان شعر آنحضرت است سخن دارند اما در اینکه گاهگاهی کلمات معجز آیات موزون از آن حضرت سر میزد .هیچ شکی نیست و تخلص آن حکمت شعار منطقی است این مطلع و این معما از اوست :
دگر شب آمد و من مبتلای هجرانمکجا روم چه کنم . چاره ای نمیدانم
معما باسم حسام :
از حسن بیحد توای نازنین شمایلعاقل شدست مجنون مجنون شدست عاقل
متن در گنجور
۲- بهرام میرزاصحیفهٔ اول در ذکر سلاطین
شاهزاده جوانبخت کثیرالافضال و کامگار خجسته اطوار بی نظیر و همال بوده است و اوقات فرخنده ساعاتش به نیل امانی و آمال و خلاصه حیات خجسته مآلش بالتذاذ حظوظات نفسانی معروف بود.طبعی بغایت متصرف و ذهنی بصفت حدت متصف داشت و در خطه خط خصوصا نستعلیق انگشت نما بود در معموره طراحی و شعر و معمایی قرینه و همتا .
ریاض خط تو همچون بهشت خرم و خوشبنات شعر تو خیزد ز خیرات حسان
احیانا میل بفن موسیقی نموده قانون استعداد را بچنگ گرفتی و نوای عشاق بینوا را در پرده بزرگی نهفتی . افسوس که نهال قد طوبی مثالش در بهار زندگانی و عنفوان جوانی از شکوفه حیات بی بهره ماند و نخل بالای سدره اتصالش با وجود سیرابی از سموم هموم خشک گشت و ثمره نومیدی فشاند.
دریغا که نخل بهار جوانیفرو ریخت از تند باد خزانی
دل یوسف عهد خونست گوئیز نا دیدن ابن یامین ثانی
در شهور رمضان سنه ست و خمسین و تسعمایه از مسند کشورستانی بمقر جاودانی تحویل نموده این رباعی آبدار بر صفحه روزگار یادگار گذاشت .
افسوس که در خیال و خوابیم همهسرگشته فکر ناصوابیم همه
در پرده ظلمت و حجابیم همهوز شومی نفس در عذابیم همه
متن در گنجور
۱۶۳- خواجه جلال الدین محمد تبریزیصحیفهٔ سوم در ذکر وزرا
در خوش طبعی بی نظیر و در ملایی و انشاء دلپذیر بود بعد از قتل میرزا شاه حسین مذکور منصب وزارت صاحبقرانی مغفور بدو قرارگرفت و تا آخر ایام حیات آن حضرت روزی چند وزارت صاحبقران دخل کرد اما هم در آن اوان به اغوای دیو سلطان که وکیل آنحضرت بود گرفتار شده بعد از چند روز او را در بوریا پیچیده سوختند و کان ذالک فی شهور سنه ثلاثین و تسعمایه گویند در محلی که او را میسوختند این بیت میخواند :
گرفتم خانه در کوی بلا، بر من گرفت آتشکسی کاوخانه در کوی بلا نگیرد چنین گردد
این مطلع از جمله اشعار خواجه مذکور است :
الهی چابکی را صید گردان در کمند منکه اطمینان پذیرد خاطر مشکل پسند من
متن در گنجور
۱۹۷- خواجه محمد مؤمنصحیفهٔ چهارم در ذکر حضرات واجب التعظیم
پسر خواجه عبدالله مروارید است و ذهن لطیفش غواص درر معانی و طبع مستقیمش صیرفی نقود سخندانی فقرات فصاحت آیاتش که از قلم خجسته رقم ناشی شده سرخط فضلای بلاغت آئین در اکثر خطوط به تخصیص ثلث و نسخ ثانی یاقوت و صیر فی و ناسخ استادان متقدمین و متأخرین.
تعلیق کرده بر صفحات مصورشهر حرف او ز گنج معانیست گوهری
شمه ای اگر از فضایل او مبین گردد کتابی شود معین . من در خدمت ایشان درس خوانده ام و اندک سیاه و سفیدی که فرق میتوانم کرد از برکت ایشانست و در هرات و شیراز با من می بود و منصب صدارت مرجوع بایشان . بعد از مدتی در خدمت حضرت صاحبقران بسر برده آخر بواسطه بعضی امور متوجه هند شد و در شهور سنه ثمان و اربعین و تسعمایه در آنجا در گذشت، در محل عزیمت هند این غزل در سلک نظم کشیده بود:
عاقبت کرد از غمت سرگشته دوران مراآنچنان گشتم ضعیف از محنت دوران که نیست
دیگر از درد جدایی طاقت افغان مرامشکل شبهای هجران گر بماند این چنین
دولت وصل تو کی روزی شود، آسان مرابسکه خونبار است چشمم بی تو خواهد شد خراب
شهر هستی، دمبدم از موج این طوفان مراهمچو مؤمن بی سر و سامان نبودم پیش از این
افشان بیخته از مخترعات ایشانست این مطلع هم از اوست :
متن در گنجور
۶۳۵- امیر شیخ نظام الدین احمد المشهور به سهیلیصحیفهٔ ششم در طبقهٔ ترکان
از نژاد اتراک است و از غایت دقت طبع و صفای ادراک الحق آن قوم را به یمن طلوع آن اختر افق احتشام سرخ رویی تمام حاصل است . مصرع : « چنین دهد اثر آری طلوع چون چون تو سهیل .» ( و هر در شاهوار که آن خلاصه روزگار ببرکت طبع سهیل آثار ) از معدن یمن خاطر بر سر بازار اظهار آورده چون عقیق یمانی آبدار است و همچون لعل بدخشانی نامدار، در تذکره الشعراء مذکور است که منشاء تخلصش آنکه ویرا خلوص اعتقادی نسبت بشیخ آذری بوده از خدمتش دریوزه ی تخلصی میکند بنابر التماس او شیخ تفأل بکتابی که در نظر داشته کرده آنرا میگشاید در سطر اول لفظ سهیل برآمده لاجرم بدین تخلص مسمی گردیده .
مولانا حسین واعظ علیه الرحمه و الغفران انوار سهیلی را باسم آن امیر کبیر مرقوم ارقام بلاغتا انجام گردانیده همانا ایشانرا، دو دیوانست یکی ترکی و یکی فارسی، این چند بیت از دیوان فارسی ایشان ثبت افتاد :
بشام غم چو من دردی کشی کاندر شراب افتداز آن کمتر که تا روز جزامست و خراب افتد
بروز غم کسی جز سایه من نیست یار منولی او هم ندارد طاقت شبهای تار من
گویند که این مطلع را گفته و بر حریف ظریفی میخواند :
شب غم دیو باد آهم از جا برد گردون رافرو برد اژدهای سیل اشکم ربع مسکون را
گفت : میر! شعر میگویی یا آدم میترسانی؟!
آخر در شهور سنه ثمان و عشر و تسعمایه کوکب عمرش بمغرب فنا شتافت .
متن در گنجور
۶۶۵- مولانا قاسم قربنوصحیفهٔ هفتم در ذکر سایر عوام
از چپانیان شهر هرات است و بسیار بی قید و لاابالی است مردم شهر با او هزل های قبیح میکنند و او نیز در تعرض و دشنام پای کمی ندارد و در محلی که من در هرات بودم شعرا این غزل مولانا جامی را جواب میگفتند که :
مطلع
و او در این غزل هجو یاران کرد و غزل را در هجو شعرای زمان طوری گفت . این ابیات از آن غزل است :
داده است غمت بیخودی دیگرم امروزدیوانه و آشفته دل و ابترم امروز
در پیش رقیب تو ز سگ کمترم امروزتا نشنوم آواز هلالی و نه بینم
کورم چو زلالی و چو قوسی کرم امروزحیدر که بهر کوچه دویدی بکلوخی
در میان غزل این بیت او خوب واقع شده و مراد از ایراد این غزل همین بیت است :
در خانه خود ره ندهد حیدرم امروزفردا نکنم آرزوی سایه طوبی
متن در گنجور
۲۱- میر قوام الدین حسنصحیفهٔ اول : در ذکر سادات رفیع الدرجات
از اکابر سادات و نقبای اصفهانست و مدتی مدید در شهر مذکور بامر قضا اشتغال داشتی و در سنه ثلاثین و تسعمایه در امر صدارت حضرت صاحبقران مغفور با امیر جمال الدین محمد صدر استر آبادی شیرنگی شریک گشته بعد از آن در شغل مذکور مستقر و مستقل گردید و در ایجاء فضیلت خصوصا انشاء فرید بود و در رعایت اهل فضل میکوشید و از تقوی و صلاح دقیقه ای نامرعی نمیگذاشت این دو مطلع از نتایج طبع آن مایه فضل است .
روز اگر با همنشینان غم ز دل بیرون کنمشب که غیر از غم ندارم هم نشینی، چون کنم
چون خیالت نرود هرگزم از پیش نظرصد رهت بینم و گویم که خیالست مگر
متن در گنجور
۱۴۰- مولانا جلال الدین محمد دوانیصحیفهٔ دوم - در ذکر علماء
ارسطوی ثانی بلکه افلاطون یونانی است شرح تجرید و تفریدش از تعلیق حواشی اهل توصیف و تحقیق مستغنی، از بیان، و جلالت قدرش، از غایت اضائت اشراق انوار ذاتش از بسط و تطویل بی نیاز .
هر جا سمند فکرت راند ز راه حکمتمانند در رکابش مشائیان راجل
نور ضمیرش آفاق روشن کند ز اشراقز آن رو نهند بر طاق اشراقیان هیاکل
منشأ و مولدش قصبه دوان و طبیعت دراکش در شعر و معما که مرتبه دون اوست بغایت روان، این قطعه در تاریخ فوت سلطان ابوسعید زاده ی طبع آن فیلسوف زمان است .
سلطان ابو سعید که در فر خسرویچشم سپهر پیر چو او نوجوان ندید
الحق چگونه کشته نگشتی که گفته بودتاریخ قتل « مقتل سلطان ابو سعید »
در سنه ثمان و تسعمایه بعالم جاودانی انتقال فرمودند و در دوان مدفون شدند . مدت عمرش بهفتاد رسید تاریخ ولادتش قره العین است، این رباعی از اوست :
خورشید کمال است نبی . ماه ولیاسلام محمد است و ایمانست علی
گر بینتی بدین سخن می طلبیبنگر که ز بینات اسماست جلی
متن در گنجور
۳- سلطان محمد میرزاصحیفهٔ اول در ذکر سلاطین
ذات مستجمع الصفاتش گوهریست که از تربیت اشعه آفتاب جهانتاب، در مشیمه کان عنایت ابدی پرورده شده و نهاد کثیر الاستعدادش در شب افروزیست که در جوف صدف تأئیدات سرمدی پرورش یافته، شرح استعدادات آن منبع السعادات بنابر وفور ظهور احتیاج باظهار ندارد.
کم کسی بر سریر جاه و جلالچون تو کرد اکتساب فضل و کمال
مشکل حکمت، از کمال تو حلمنطق تو، بیان هر مجمل
طبع پاک تو را، که وقاد استذوق حکمت، طبیعی افتادست
فگر تو، زد سوی ریاضی رایشد ریاضی ریاض خلد آرای
این یاقوت سیراب که از درج طبع لطیف آن نصرت ایابست درج افتاد.
ز دین و ز دنیا مرادم توئیمراد دل نامرادم توئی
امید صادق و رجاء واثق است که آن نور حدیقه خلافت در ظل ظلیل اولیای دولت ابدالتبجیل از چشم زخم زمانه مصون و از تند باد خزان مأمون باد، و به انصار عنایات بی غایات ملحوظ و به مواهب هدایات بلا نهایات محظوظ .
امیدوار چنانم که فیض فضل ازلهمیشه کام دهش، شاه کامران باشد
بقدر دولت او خلعتی بیارایدکه عطف دامن او ملک جاودان باشد
متن در گنجور
۱۶۴- ملک محمود جان دیلمیصحیفهٔ سوم در ذکر وزرا
از طایفه دیالمه اند و از اکابر قزوین و خود را از نسل مالک اشتر میدانند و ملک مذکور در اوایل به وزارت سلطان یعقوب اشتغال مینمود بعد از آن به خدمت صاحبقرانی مغفور سرافراز شد و قامتش را بخلعت جلیل القدر منصب مزبور بیاراستند بسیار کریم الأخلاق و نیکو نهاد بود و زیاده از حد خلیق و متواضع با بزرگان ببنوت و با خردان بطریق ابوت معاش میکرده فضایلش بیش از حد تقریر و تحریر و لئالی نظمش از سر حد تعریف و توصیف متجاوز . این مطلع مشهور از اوست :
بعد از وفات خاک وجودم سبو کنیدچون بشکند، سفال سگ کوی او کنید
متن در گنجور
۱۹۸- خواند امیر مورخصحیفهٔ چهارم در ذکر حضرات واجب التعظیم
از جمله مردم متعین از جانب مادر نبیره ی امیر خواند مورخ است و او هم در آن علم شریف ماهر بود چنانکه دو کتاب در آن باب نوشت یکی خلاصه الاخبار و دیگری حبیب السیر، در معما طبعش به انگیز بود این معما باسم تقی از اوست :
دیوانه صفت بسته زنجیر بلا شدروی آن دلربای مهر گسل
متن در گنجور
۲۶۶- مولانا عبدالله هاتفیصحیفهٔ پنجم در ذکر شعرا
زبده ی شعر او افصح فصحا بود و در شعر خصوصا مثنوی گوی مسابقت از امثال و اقران می ربود . مولد او جام است و خواهر زاده ی مولانا جامی است در جواب خمسه چهار کتاب در رشته نظم کشیده، گویند که چون او را دغدغه تتبع خمسه شد با مولانا جامی مطارحه کرد. او گفت اگر تو جواب حکیم فردوسی رحمه الله علیه را که فرموده است :
که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کنددرختی که تلخ است وی را سرشت
گرش در نشانی به باغ بهشتور از جوی خلدش بهنگام آب
به بیخ انگین ریزی و شیر نابسرانجام گوهر بکار آورد
توانی گفت سایر ابیات را نیز جواب توانی گفت، مولانا عبدالله هاتفی این چهار بیت گفت و نزد مولانا جامی برد که :
همان میوه ی تلخ بار آورداگر بیضه زاغ ظلمت سرشت
نهی زیر طاووس باغ بهشتبهنگام آن بیضه پروردنش
ز انجیر جنت دهی ارزنشدهی آبش از چشمه سلسبیل
بدان بیضه گردم زند جبرئیلشود عاقبت بیضه زاغ، زاغ
هر چند که این ابیات در برابر شعر حکیم فردوسی وقعی ندارد اما مولانا جامی تحسین کرد و رخصت جواب خمسه گفتن داد. دیگر بار مولانا عبدالله هاتفی استدعای این نمود که افتتاح لیلی و مجنون شما بکنید مولانا جامی این بیت گفت :
این دعا در حق او مستجاب شد و با تمام آن توفیق یافت و الحق بسیار خوب و مرغوب گفته . این دو بیت در بیماری لیلی از آن کتابست :
توقیع قبول روزیش بادپیراهن آل آن پریوش
شد تافته چون تنور آتششد زانو و پای آن یگانه
دیگر کتاب خسرو و شیرین است این چند بیت در صفت زال فرهاد کش از آن کتاب است:
مویی، گرهیش در میانهبود هر چشم سبزش شیشه زهر
ز زهر چشم او صد فتنه در دهرز دندان خالیش بودی دهانی
چو گور کهنه ی بی استخوانیزحل کآمد جهان نحس اکبر
بود خالی بر روی آن بد اختردو شاخ آمد دو پایش درد و غم را
این بیت نیز در صفت شکار کردن خسرو از همان کتاب است :
دیگر هفت منظر است که بطرز هفت پیکر گفته، اگر چه در خور مثنویات او نیست اما حکایت های خوب بسته و چند بیت در نصیحت فرزند از آن کتاب است :
دری بگشاده دهلیز عدم راای سپهر جمال را مه نو
نکته ای چند گویمت بشنوتا نگردد نقاب رویت موی
نروی رو گشاده در سر کویهر که چیزی برایگان دهدت
نستانی، اگر که جان دهدتمیکن از صحبت بدان پرهیز
همچو خاشاک خشک ز آتش تیزتا رخت ساده و جمیل بود
می مخور گر چه سلسبیل بودپسرانی که باده خواه شدند
از می سرخ روسیاه شدندپسران را کند دو کار خراب
هوس زینت و هوای شرابوای برآن پسر هزاران وای
که بود می پرست و خود آرایبهر زن جامه سرخ و زرد آمد
آنچنان رنگ ننگ مرد آمدسرخ و زردی که لایق مرد است
اشک سرخ است و چهره ی زرد استعیب باشد بمرد ریشینه
دیگر تمرنامه که در مقابل اسکندرنامه گفته و آن کتاب را در مدت چهل سال تمام کرده . چرا که چند نوبت بعضی ابیات را بعد از اتمام پسند ناکرده از آنجا بیرون کرده و آن موازی بیست هزار بیت اصل کتاب است فی الواقع که آن نظم بسیار متین و شاعرانه واقع شده و این چند بیت در صفت جنگ از آن کتاب است :
نازکردن بحسن پیشینهزده تیغ و نیزه یلان بیدریغ
شده نیزه گلگون و گلنار تیغکمان خم چو ابروی جانان شده
ز هر گوشه غارتگر جان شدهشده پرچم طوق ها فتنه بار
چو گیسوی کافر دلان تتارکله خودها گشته گلگون همه
چو دلهای عشاق پر خون همهنه از قتل کس نیزه ها منفعل
چو بالا بلندان بیرحم دلبه بیداد خو کرده گرز گران
چو دلهای سنگین سیمین برانگذرکرده تیر از زره ها چنان
که باد از سر زلف سیمین برانفتاده در آن پهن دشت درشت
مولانا عبدالله هاتفی در خرگرد جام که یکی از قصبات خراسانست و مولد اوست چهار باغی ساخته و در آنجا متوطن شده بود اکثر اوقات در آنرا بسته بمردم اختلاط کمتر کردی تا در شهور سنه سبع و عشر تسعمایه که صاحبقران مغفور بعد از فتح خراسان متوجه عراق بودند در حوالی قصبه مذکور جهت زیارت منظور حضرت آفریدگار شاه قاسم انوار قدس سره نزول فرموده بر سبیل گشت بدر باغ مذکور رسیدند در را بسته یافتند از شاخ درختی که از دیوار بیرون آمده بود باندرون باغ رفتند مولانا هاتفی را خبر شد باستقبال آنحضرت شتافته آمد و روی نیاز بر زمین نهاد و آن حضرت مولانا را احوال بسیار پرسیدند بعد از وقوف بر حال او بمنزل او قدم رنجه فرمودند .
از کمال مکارم اخلاق بر گلیم درویشانه او به نشستند و از ما حضری که آوردند تناول فرمودند و بعد از آن طالب شعر شدند مولانا بیتی چند از شعر خود خوانده تحسین بسیار نمودند و او را بنظم فتوحات شاهی مأمور گردانیدند . مولانا انگشت قبول بر دیده نهاده منظور عنایات بلا نهایات شد و موازی هزار بیت از آن کتاب بنظم درآورده اما با تمام آن توفیق نیافت و الحق اگر آن مثنوی تمام می شد ناسخ سایر مثنویات او می شد . این چند بیت در وصف آن حضرت از آن مثنویست :
سر نا تراشیده چون خارپشتبر او ختم شد منصب سروری
چو بر جدش آیین پیغمبریمثل در زمانه بفرزانگی
سرشته بمردی و مردانگیچه مردی که هر کس که نامش شنود
دگر زن نیامد از او در وجودنمی آورد تاب بذلش درم
درم منتهی بی نهایت کرمبهم دخل کونین اگر ضم بود
ز اندازه ی بذل او کم بودهمه پادشاهان شده پست او
چو شاهان شطرنج در دست اوز شاهان شطرنج او بی شکی
وفات مولانا در قصبه خرگرد جام اتفاق افتاده در چهار باغ مذکور مدفون شده و تاریخ وفات او را « جامی ثانی چه شد » یافتند .
متن در گنجور
۶۳۶- مولانا میر محمد صالحصحیفهٔ ششم در طبقهٔ ترکان
پسر امیر نور سعید است که از اعاظم امرای جغتای بوده و نبیره ی امیر شاه ملک که رکن السلطنه امیر تیمور گورکان است و خودش جوانی بغایت خوش فهم و بسوز و درد بوده چنانکه مصرع : توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد . این دو مطلع از اشعار اوست :
هر زمانم قامتش در ناله زار آوردترسم این نخل بلا دیوانگی بار آورد
اسیر هجر شدم هر کجا که دل بستمفتاد طرح جدایی بهر که پیوستم
متن در گنجور
۶۶۶- مولانا حسن زار ناتوانصحیفهٔ هفتم در ذکر سایر عوام
از شیخ زاده های سپهسالار مالک است و مزار مذکور در چهارده من اعمال طبس گیلک است . بزعم مردم آنجا یکی از اصحاب رسول صعلم، مدفون است و العلم عندالله تعالی، اما مولانای مذکور مردکی سخت جان سگ پای است پای پیاده از طبس بعراق آمده جهت مهم سازی و با امرا و وزراء واردوی معلی بجهت ابرام آشنا شد، تا مهم او ساختند، چون اوقات او در خانه های مردم بهتر از خانه خودش میگذرد حالا دوازده سال شد که مهم سازی کرده اما در اردو ساکن است و با اینهمه خوبی سلیقه (!) دعوی شاعری نیز میکند قصیده ای گفته بود در شکایت اهالی طبس که مطلعش اینست :
و در این قصیده ابیات طرف گفته از جمله در صدق اعتقاد خود نسبت بحضرت نواب صاحبقران این بیت گفته ؛
حب علی و آل علی ام سبق بودبر طبق این مقال مرا پیش صدر شاه
و بواسطه این مقطع ظرفا او را موسوم به زار و ناتوان کردند :
متن در گنجور