چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر شاهرود · ۱۲۱۳ تا ۱۲۷۴ قمری

فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را درپیش گرفت و الحق به خوبی از عهده برآمد. وی با قاآنی شیرازی معاشر و مصاحب بوده است. فروغی در ۲۵ محرم ۱۲۷۴ هجری قمری در تهران درگذشت.

گزیدهٔ اشعار فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۱غزلیات
صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها راکه کسی نشکند این گونه صف اعدا را
نیش خاری اگر از نخل تو خواهم خوردنکافرم ، کافر، اگر نوش کنم خرما را
گر ستاند ز صبا گرد رهت را نرگسای بسا نور دهد دیدهٔ نابینا را
بی‌بها جنس وفا ماند هزاران افسوسکه ندانست کسی قیمت این کالا را
حالیا گر قدح باده تو را هست بنوشکه نخورده‌ست کس امروز غم فردا را
کسی از شمع در این جمع نپرسید آخرکز چه رو سوخته پروانهٔ بی‌پروا را
عشق پیرانه سرم شیفتهٔ طفلی کردکه به یک غمزه زند راه دو صد دانا را
سیلی از گریهٔ من خاست ولی می‌ترسمکه بلایی رسد آن سرو سَهی بالا را
به جز از اشک فروغی که ز چشم تو فتادقطره دیدی که نیارد به نظر دریا را؟
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲غزلیات
تا اختیار کردم سر منزل رضا رامملوک خویش دیدم فرماندهٔ قضا را
تا ترک جان نگفتم آسوده‌دل نخفتمتا سیر خود نکردم، نشناختم خدا را
چون رو به دوست کردی، سر کن به جور دشمنچون نام عشق بردی، آماده شو، بلا را
دردا که کشت ما را شیرین لبی که می‌گفتمن داده‌ام به عیسی انفاس جان‌فزا را
یک نکته از دو لعلش گفتیم با سکندرخضر از حیا بپوشید سرچشمهٔ بقا را
دوش ای صبا از آن گل در بوستان چه گفتیکاتش به جان فکندی مرغان خوش نوا را
بخت ار مدد نماید از زلف سر بلندشبندی به پا توان زد صبر گریز پا را
یا رب چه شاهدی تو کز غیرت محبتبیگانه کردی از هم، یاران آشنا را
آیینه رو نگارا از بی‌بصر حذر کنترسم که تیره سازی دلهای با صفا را
گر سوزن جفایت خون مرا بریزدنتوان ز دست دادن سر رشتهٔ وفا را
تا دیده‌ام فروغی روشن به نور حق شدکمتر ز ذره دیدم خورشید با ضیا را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۳غزلیات
به جان تا شوق جانان است ما راچه آتش‌ها که بر جان است ما را
بلای سختی و برگشته بختیاز آن برگشته مژگان است ما را
از آن آلوده دامانیم در عشقکه خون دل به دامان است ما را
حدیث زلف جانان در میان استسخن زان رو پریشان است ما را
چنان از درد خوبان زار گشتیمکه بیزاری ز درمان است ما را
ز ما ای ناصح فرزانه بگذرکه با پیمانه پیمان است ما را
ز بس خو با خیال او گرفتیموصال و هجر یکسان است ما را
سر کوی نگاری جان سپردیمکه خاکش آب حیوان است ما را
شبی بی روی آن مه روز کردنبرون از حد امکان است ما را
گریبان تو تا از دست دادیماجل دست و گریبان است ما را
به غیر از مشکل عشقش فروغیچه مشکل‌ها که آسان است ما را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱رباعیات
از کشت عمل بس است یک خوشه مرادر روی زمین بس است یک گوشه مرا
تا چند چو کاه گرد خرمن گردیمچون مرغ بس است دانه‌ای توشه مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱تضمین‌ها
ای بهشتی رخ طوبی قد خورشید لقابشنو این بیت خوش از خسرو جاوید لقا
« تو اگر پای به دشت آری شیران دژمبگریزند ز پیش تو چو آهوی ختا»
با دو زلفت سخن از مشک ختن محض غلطبا دو چشمت مثل از آهوی چین عین خطا
چشم پر خواب تو هم خسته و هم خسته نواززلف پر تاب تو هم عقده و هم عقده گشا
هم فکندی سر یک قوم به شمشیر ستمهم شکستی دل یک جمع به بازوی جفا
مدعا در دل من هیچ نماند از دهنتبس که دشنام شنیدم به مکافات دعا
دوش حرفی زدم از گوشه به چمنتا ننازد پس از این نرگس بی شرم و حیا
خون مژگان تو امروز گذشت از سر منتا دگر پا نگذارم به سر کوی وفا
دست خالی نتوان رفت به خاک در دوستقدمی همرهم ای چشم گهربار بیا
بر سر طالب اگر تیغ ببارد ز سپهرنکند دامن مطلوب خود از چنگ رها
بی‌دل شیفته هرگز نخروشد ز گزندعاشق دلشده هرگز نگریزد ز بلا
گر فروغی لب خسرو مددی ننمایدمن کجا نکتهٔ شیرین شکربار کجا
شرف کعبهٔ اسلام ملک ناصردینآن که جان آمده در حضرتش از بهر فدا
آن شهنشاه کرم پیشه که بر خاک درششیوهٔ بنده بود گاه دعا، گاه ثنا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۴غزلیات
در خلوتی که ره نیست پیغمبر صبا راآن‌جا که می‌رساند پیغامهای ما را
گوشی که هیچ نشنید فریاد پادشاهانخواهد کجا شنیدن داد دل گدا را
در پیش ماه‌رویان سر خط بندگی دهکاین جا کسی نخوانده‌ست فرمان پادشا را
تا ترک جان نگفتم، آسوده دل نخفتمتا سیر خود نکردم نشناختم خدا را
بالای خوش‌خرامی آمد به قصد جانمیا رب که برمگردان از جانم این بلا را
ساقی سبو کشان را می خرمی نیفزودبرجام می بیفزا لعل طرب فزا را
دست فلک ز کارم وقتی گره گشایدکز یکدیگر گشایی زلف گره گشا را
در قیمت دهانت نقد روان سپردمیعنی به هیچ دادم جان گران‌بها را
تا دامن قیامت، از سرو ناله خیزدگر در چمن چمانی آن قامت رسا را
خورشید اگر ندیدی در زیر چتر مشکینبر عارضت نظر کن گیسوی مشک‌سا را
جایی نشاندی آخر بیگانه را به مجلسکز بهر آشنایان خالی نساخت جا را
گر وصف شه نبودی مقصود من، فروغیایزد به من ندادی طبع غزل‌سرا را
شاه سریر تمکین شایسته ناصرالدینکز فر پادشاهی فرمان دهد قضا را
شاها بسوی خصمت تیر دعا فکندماز کردگار خواهم تاثیر این دعا را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۵غزلیات
نگارم گر به چین با طرهٔ پرچین شود پیداز چین طرهٔ او فتنه‌ها در چین شود پیدا
کی از برج فلک ماهی بدین خوبی شود طالعکی از صحن چمن سروی بدین تمکین شود پیدا
هر آن دل را که با زلف دل‌آویزش بود الفتکجا طاقت شود ممکن کجا تسکین شود پیدا
صبا کاش آن مسلسل سنبل مشکین بیفشاندکه از هر حلقه‌اش چندین دل مسکین شود پیدا
شکار خویشتن سازد همه شیران عالم راگر از صحرای چین آن آهوی مشکین شود پیدا
کجا فرهاد خواهد زنده شد از شورش محشرمگر شیرین به خاکش با لب شیرین شود پیدا
من از خاک درش صبح قیامت دم نخواهم زدکه ترسم رخنه‌ها در قصر حورالعین شود پیدا
نشاید توبه کرد از می‌پرستی خاصه در بزمیکه ترک ساده با جام می رنگین شود پیدا
نخواهد در صف محشر شهیدی خون‌بهایش رااگر از آستین آن ساعد سیمین شود پیدا
دلم در سینه می‌لرزد ز چین زلف او آریکبوتر می‌تپد هر چا پر شاهین شود پیدا
به غیر از روی او زیر عرق هرگز ندیدستمکه خورشید از میان خوشهٔ پروین شود پیدا
چنان گفتم غزل در خوبی رعنا غزال خودکه گر بر سنگ بسرایم از آن تحسین شود پیدا
سزد گر در بپاشد لعل او هر گه که در گیتیز صلب ناصرالدین شه، معین الدین شود پیدا
بلند اختر شهنشاهی که بهر جشن او هر شبمهی از پردهٔ گردون به صد آیین شود پیدا
فروغی از دعای پادشه فارغ نباید شددعا کن کز لب روح الامین آمین شود پیدا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۶غزلیات
مکن حجاب وجودت لباس دیبا راکه نیست حاجت دیبا وجود زیبا را
تو را برهنه در آغوش باید آوردنگرفتی از همه عضوت مراد اعضا را
ز پای تا به سرت می‌مکم چو نیشکربه دستم ار بسپارند آن سر و پا را
هنوز اهل صفا پرده در میان دارندبیار ساقی مجلس می مصفا را
ز گریهٔ سحری گرد دیده پاک بشویکه در قدح نگری خنده‌های صهبا را
شبانه جام جهان‌بین ز دست ساقی گیرکه آشکار ببینی نهان فردا را
چه شعله بود که سر زد ز خیمهٔ لیلیکه سوخت خرمن مجنون دشت‌پیما را
کمال حسن وی از چشم من تماشا کنببین ز دیدهٔ وامق جمال عذرا را
دلش هنوز نیامد به پرسش دل منمگر به دلها نشنید راه دلها را
سحر فرشتهٔ فرخ سرشته‌ای دیدمکه می‌نوشت به زر این سه بیت غرا را
ستاره درگه مولود شاه ناصردینگرفت دامن اقبال مهد علیا را
ستوده پرده نشینی که فر معجز اوشکسته اختر پرویز و تاج دارا را
خجسته کوکب بختش به آسمان می‌گفتکه من خریدم خورشید عالم‌آرا را
فروغی آن مه تابنده سوی خویشتنمچنان کشید که رخشنده مهر حربا را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲رباعیات
دوشینه فتادم به رهش مست و خراباز نشئهٔ عشق او، نه از بادهٔ ناب
دانست که عاشقم، ولی می‌پرسید:این کیست؟ کجایی‌ست؟ چرا خورده شراب؟
متن در گنجور
شمارهٔ ۲تضمین‌ها
بگشای گوش هوش و بیا در سرای مابشنو کلام خسرو کشورگشای ما
«ساقی بیار بادهٔ سرخی برای ماتا بگذرد ز چرخ برین جای پای ما
در ساکنان هفت فلک خواب و خور نمانداز نالهٔ شبانه و از های های ما
معشوق جام می به کفم داد و گفت نوشوز خاطر غمین ببر این دم جفای ما
رحم آمدش به حال من و این سخن بگفتخوش باش بعد از این که ببینی وفای ما
از آتش جهندهٔ عشقت جهان بسوختیک شعله هم گرفت به طرف قبای ما
در زندگی گذر نکنی سوی ما ولیکرحمی به دل بیاور بعد از فنای ما
وقتی به ما گذر کنی ای سرو سیم تنما خاک گشته‌ایم و نیاید صدای ما
برخواستیم از سر کویت ز دست چرخیا رب که دیگری ننشیند به جای ما»
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۷غزلیات
زره ز زلف گره گیر بر تن است تو رابه روز رزم چه حاجت به جوشن است تو را
سزاست گر صف ترکان به یکدگر شکنیکه صف شکن مژهٔ لشگر افکن است تو را
توان شناختن از چشم مست کافر توکه خون ناحق مردم به گردن است تو را
چگونه روز جزا دامنت به دست آرمکه دست خلق دو عالم به دامن است تو را
به دوستی تو با عالمی شدم دشمنچه دشمنی است ندانم که با من است تو را
دلم شکستی و چشم از دو عالمم بستیدو زلف پرشکن و چشم پر فن است تو را
به سایهٔ تو خوشم ای همای زرین بالکه بر صنوبر دلها نشیمن است تو را
کجا ز وصل تو قطع نظر توان کردنکه در میان دل و دیده مسکن است تو را
چسان متاع دل و دین مردمان نبریکه چشم کافر و مژگان رهزن است تو را
ز بخت تیره فروغی بدان که دم نزندکه تیره بختی عشاق روشن است تو را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۸غزلیات
گر باغبان نظر به گلستان کند تو رابر تخت گل نشاند و سلطان کند تو را
گر صبح‌دم به دامن گلشن گذر کنیدست نسیم، گل به سر افشان کند تو را
مشرق هزار پاره کند جیب خویشتنگر یک نظر به چاک گریبان کند تو را
ای کاش چهرهٔ تو سحر بنگرد سپهرتا قبله‌گاه مهر درخشان کند تو را
دور فلک به چشم تو تعلیم سحر دادتا چشم‌بند مردم دوران کند تو را
چون مار زخم خورده، دل افتد به پیچ و تابهرگه که یاد طرهٔ پیچان کند تو را
در هیچ حال خاطر ما از تو جمع نیستقربان حالتی که پریشان کند تو را
با هیچ‌کس به کشتن من مشورت مکنترسم خدا نکرده، پشیمان کند تو را
الحق سزد که تربیت خسرو عجممیر نظام لشکر ایران کند تو را
جم احتشام ناصرالدین شه که عون اوهم‌داستان رستم دستان کند تو را
داند هلاک جان فروغی به دست کیستهر کس که سیر نرگس فتّان کند تو را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۹غزلیات
کی رفته‌ای ز دل که تمنا کنم تو راکی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضورپنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که منبا صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشمم به صد مجاهده آیینه‌ساز شدتا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را
بالای خود در آینهٔ چشم من ببینتا با خبر ز عالم بالا کنم تو را
مستانه کاش در حرم و دیر بگذریتا قبله‌گاه مؤمن و ترسا کنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنمخورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را
گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ منچندین هزار سلسله در پا کنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهندیک‌جا فدای قامت رعنا کنم تو را
زیبا شود به کارگه عشق کار منهر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را
رسوای عالمی شدم از شور عاشقیترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را
با خیل غمزه گر به وثاقم گذر کنیمیر سپاه شاه صف‌آرا کنم تو را
جم دستگاه ناصردین شاه تاجورکز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را
شعرت ز نام شاه، فروغی شرف گرفتزیبد که تاج تارک شعرا کنم تو را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۳رباعیات
تا قبلهٔ ابروی تو ای یار کج استمحراب دل و قبلهٔ احرار کج است
ما جانب قبلهٔ دگر رو نکنیمآن قبله مراست گرچه بسیار کج است
متن در گنجور
شمارهٔ ۳تضمین‌ها
این چار رباعی از شه تاجور استکارایش دیوان قضا و قدر است
چون بنویسی دهندهٔ کام دل استچون بسرایی برندهٔ هوش سر است
«امروز سوار اسب رهوار شدماز بهر شکار سوی کهسار شدم
آن قدر به چنگ باز و تیهو آمدکز کثرت قتلشان در آزار شدم»
«باران ز هوا هم چو سرشکم آیدوز آمدنش به دشت رشکم آید
زان راه که باریدن باران ز چه روستآنجا که چو سیل از مژه اشکم آید»
«دیدار تو دیدنم میسر نشودهیچم به تو ماه روی رهبر نشود
هر چند کز آتش غمت می‌سوزملیکن گویم که چون تو دلبر نشود»
«دوری تو کرد زار و رنجور مرابی روی تو دیو است کنون حور مرا
گر وصل تو بار دگرم دست دهددر هر دو جهان بس است منظور مرا»
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱۰غزلیات
گر در شمار آرم شبی نام شهیدان تو رافردای محشر هر کسی گیرد گریبان تو را
گر سوی مصرت بردمی خون زلیخا خوردمیزندان یوسف کردمی چاه زنخدان تو را
سرمایهٔ جان باختم تن را ز جان پرداختمآخر به مردن ساختم تدبیر هجران تو را
هر چند بشکستی دلم از حسرت پیمانه‌ایاما دل بشکسته‌ام نشکست پیمان تو را
هر گه که بهر کشتنم از غمزه فرمان داده‌ایبوسیدم و بر سر زدم شاهانه فرمان تو را
گر خون پاکم را فلک بر خاک خواهد ریختنحاشا که از چنگم کشد پاکیزه دامان تو را
گر بخت در عشقت به من فرمان سلطانی دهدسالار هر لشگر کنم برگشته مژگان تو را
اشک شب و آه سحر، خون دل و سوز جگرترسم که سازد آشکار اسرار پنهان تو را
آشفته خاطر کرده‌ام جمعیت عشاق راهر شب که یاد آورده‌ام زلف پریشان تو را
دانی کدامین مست را بر لب توان زد بوسه‌هامستی که بوسد دم به دم لبهای خندان تو را
زان رو فروغی می‌دهد چشم جهان را روشنیکز دل پرستش می‌کند خورشید تابان تو را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱۱غزلیات
من که مشتاقم به جان برگشته مژگان تو راکی توانم برکشید از سینه پیکان تو را
گر بدینسان نرگس مست تو ساغر می‌دهدهوشیاری مشکل است البته مستان تو را
وعده فردای زاهد قسمت امروز نیستبهر حور از دست نتوان داد دامان تو را
جز سر زلف پریشانت نمی‌بینم کسیکاو به خاطر آورد خاطر پریشان تو را
ای دریغ از تیغ ابرویت که خون غیر ریختسالها بیهوده رفتم خاک میدان تو را
هرگز از جیب فلک سر بر نیارد آفتابصبح‌دم بیند اگر چاک گریبان تو را
دامن آفاق را پر عنبر سارا کنندگر بر افشانند زلف عنبر افشان تو را
چشم گریان مرا از گریه نتوان منع کردتا به کام دل نبوسم لعل خندان تو را
آه سوزان را فروغی اندکی آهسته ترترسم آسیبی رسد شمع شبستان تو را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱۲غزلیات
دوش به خواب دیده‌ام روی ندیدهٔ تو راوز مژه آب داده‌ام باغ نچیدهٔ تو را
قطره خون تازه‌ای از تو رسیده بر دلمبه که به دیده جا دهم تازه رسیدهٔ تو را
با دل چون کبوترم انس گرفته چشم تورام به خود نموده‌ام بازِ رمیدهٔ تو را
من که به گوش خویشتن از تو شنیده‌ام سخنچون شنوم ز دیگران حرف شنیدهٔ تو را
تیر و کمان عشق را هر که ندیده، گو ببینپشت خمیده مرا، قد کشیدهٔ تو را
قامتم از خمیدگی صورت چنگ شد ولیچنگ نمی‌توان زدن زلف خمیدهٔ تو را
شام نمی‌شود دگر صبح کسی که هر سحرزان خم طره بنگرد صبح دمیدهٔ تو را
خسته طرهٔ تو را چاره نکرد لعل تومهره نداد خاصیت، مارگزیدهٔ تو را
ای که به عشق او زدی خنده به چاک سینه‌امشکر خدا که دوختم جیب دریدهٔ تو را
دست مکش به موی او مات مشو به روی اوتا نکشد به خون دل دامن دیدهٔ تو را
باز فروغی از درت روی طلب کجا بردزان که کسی نمی‌خرد هیچ خریدهٔ تو را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۴رباعیات
فرموده خدا بزرگی آیین من استتمکین شهان ز فر تمکین من است
فرماندهٔ اختران به صد جاه و جلالفرمان بر شاه ناصرالدین من است
متن در گنجور
شمارهٔ ۴تضمین‌ها
این غزل فرمودهٔ شاه است بشنوتا به مهر آید دل پرخشم و کینت
«تابم از دل برد زلف عنبرینتصبرم از کف برد لعل شکرینت
تنگ شکر از چه ریزد از دهانتنقرهٔ خام از چه خیزد از سرینت
عارف شهر ار ببیند روی ماهتبعد از اینش سجده باید بر جبینت
گر قرین در آسمان جویند مه رامی‌توان هم بر زمین جستن قرینت
شکر می‌گوید خدای آسمان راهر که می‌بیند خرامان بر زمینت
تا بسوزانند صورت‌های خود راکاش می‌دیدند نقاشان چینت
گر بریزد خون من بر آستانتبر نخواهم داشت دست از آستینت
هر دو عالم را به یک نظاره کشتیآفرین بر نرگس سحر آفرینت»
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱۳غزلیات
نازم خدنگ غمزهٔ آن دل‌پذیر راکز وی گزیر نیست دل ناگزیر را
مایل کسی به شه‌پر فوج فرشته نیستچندان که من ز شست دل‌آرام تیر را
منعم ز سیر صورت زیبای او مکناز حالت گرسنه خبر نیست سیر را
وقتی به فکر حال پریشان فتاده‌امکز دست داده‌ام دل و چشم و ضمیر را
مقبول اهل راز نگردد نماز منگر در نظر نیاوردم آن بی‌نظیر را
فرخنده منظری شده منظور چشم منکز جلوه میزند ره چندین بصیر را
شد گیسوان سلسله مویی کمند منکز حلقه‌اش نجات نباشد اسیر را
تا باد صبح دم زد از آن زلف و خط و خالآتش گرفت عنبر و عود و عبیر را
هر دل که شد به گوشهٔ چشم وی آشنایک سو نهاد گوش نصیحت پذیر را
بوسی نمی‌دهد به فروغی مگر لبشبوسیده درگه ملک ملک گیر را
زیب کلاه و تخت محمد شه دلیرکار است ملک و ملت و تاج و سریر را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱۴غزلیات
میفشان جعد عنبر فام خود راببین دلهای بی آرام خود را
سپردم جان و بوسیدم دهانتبه هیچ آخر گرفتم کام خود را
به دشنامی توان آلوده کردنلب شیرین درد آشام خود را
دلم در عهد آن زلف و بناگوشمبارک دید صبح و شام خود را
در آغاز محبت کشته گشتمبنازم بخت نیک انجام خود را
زبان از پند من ای خواجه بر بندکه بستم گوش استفهام خود را
ز سودای سر زلف رسایشبدل کردم به کفر اسلام خود را
من آن روزی که دل بستم به زلفشپریشان خواستم ایام خود را
به عشق از من مجو نام و نشانیکه گم کردم نشان و نام خود را
فروغی سوختم اما نکردمز سر بیرون خیال خام خود را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱۵غزلیات
اگر مردان نمی بردند امتحانش رانمی دانم که بر می‌داشت این بار گرانش را
من بی‌چاره چون بوسم رکاب شه‌سواری راکه نگرفته‌ست دست هیچ سلطانی عنانش را
فلک کار مرا افکند با نامهربان ماهیکه نتوان مهربان کردن دل نامهربانش را
مرا پیوسته در خون می‌کشد پیوسته ابروییکه نتواند کشیدن هیچ بازویی کمانش را
کسی از درد پنهان آشکارا می‌کشد ما راکه نتوان آشکارا ساختن راز نهانش را
مگو در کوی او شب تا سحر بهر چه می‌گردیکه دل گم کرده ام آنجا و می‌جویم نشانش را
هنوزم چشم امید است بر درگاه او امابه هر چشمی نمی‌بخشند خاکِ آستانش را
چو ممکن نیست بوسیدن دهان یار نوشین لبلبی را بوسه باید زد که می‌بوسد دهانش را
چو نتوان در بر جانان میان بندگی بستنکسی را بنده باید شد که می‌بندد میانش را
گر آن ساقی که من دیدم بدیدی خضر فرخ پیبه یک پیمانه دادی نقد عمر جاودانش را
چنان از دست بیدادش دل تنگم به حرف آمدکه ترسم بشنود سلطان عادل داستانش را
خدیو دادگستر ناصرالدین شاه دین پرورکه حق بر دست او داده‌ست مفتاح جهانش را
چو برخیزند شاهان جوان‌بخت از پی نازشجهان پیر گیرد دامن بخت جوانش را
فروغی چون به دل پنهان کنم زخم محبت رامگر مردم نمی‌بینند چشم خون‌فشانش را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۵رباعیات
این دل که به شهر عشق سرگشتهٔ تستبیمار و غریب و در به در گشتهٔ تست
برگشتگی بخت و سیه روزی اواز مژگان سیاه برگشتهٔ تست
متن در گنجور
شمارهٔ ۵تضمین‌ها
شاه جم جاه کلامی که بیان فرمایداز کمال شرفش نقش نگین باید کرد
« دل ما را ز چه رو زار و حزین باید کردعاشقی کفر نباشد نه چنین باید کرد
بادهٔ صاف به یاران کهن باید کردنظر لطف به عشاق غمین باید کرد
ما گدایان را از درگه خود دور مکنکه ترحم به گدایان به از این باید کرد
از بر خسته دلان چند به تندی گذریبعد از این مرکب آهسته به زین باید کرد
این چنین حسن و لطافت که تو داری تا حشرسجده بر آدم و حوا و به طین باید کرد
پرتو روی تو روشن کند این عالم راپس از این روی تو با ماه قرین باید کرد
پرده از صورت زیبای تو باید برداشتماه رویان همه را پرده‌نشین باید کرد
همچو طاووس چو سرمست خرامی در باغتوتیای مژه را خاک زمین باید کرد
روش کبک دری داری و چشم آهوصید این قسم شکاری به کمین باید کرد»
متن در گنجور