چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر یزد · ۶۰۷ تا ۶۸۶ قمری

مجد همگر

خواجه مجدالدین هبه‌الله بن احمد (یا محمد) بن یوسف همگر ملک‌الشعرای دربار سلغریان و مشهور به ابن همگر و مجد همگر (زادهٔ ۶۰۷ هجری قمری در یزد یا شیراز– درگذشتهٔ ۶۸۶ هجری قمری در اصفهان) از شاعران پارسی‌گوی سدهٔ هفتم هجری است.
وی در نیمه‌های سال ۶۰۷ در یزد زاده شد (مولد او را شیراز هم نوشته‌اند و احتمال داده‌اند متولد شیراز با اصالت یزدی بوده باشد) و در نزد عبیدالله خشیبی شعر و انشاء و خوش‌نویسی آموخت. «همگر» به معنی بافنده و جولاهه است و این شاید شغل خانوادگی او یا شغل نخستین خودش بوده است. پس از آن از یزد به شیراز رفت و به خدمت پادشاهان سلغری رسید.
وی در فارس ابوبکر بن سعد و سعد بن ابوبکر و محمد بن سعد را مدح کرد و در نزد این پادشاهان رتبهٔ ملک‌الشعرایی یافت. اتابک ابوبکر او را به زندان انداخت و پس از مدتی اسارت به شفاعت فخرالدین ابوبکر وزیر اتابک رهایی یافت.
پس از زوال حکومت سلغریان در سال ۶۳۳ هجری، مجد همگر از شیراز به کرمان رفت تا در پناه قراختاییان کرمان درآید. پس از مدتی، ابن همگر دوباره به شیراز بازگشت و شمس‌الدین محمد و بهاءالدین محمد و همچنین عطاملک جوینی از او پشتیبانی کردند.
مجد همگر را در ادبیات فارسی غالباً از روی حکمی که در مقایسهٔ امامی هروی و سعدی کرده است می شناسند. نوشته‌اند که بعضی از معاصران عقیدهٔ او را درباره ٔ امامی هروی و سعدی و رجحان یکی بر دیگری پرسیده‌اند و او گفته است :
در شیوهٔ شاعری به اجماع امم
هرگز من و سعدی به امامی نرسیم .
و می‌گویند سعدی این شعر را شنیده و رنجیده و به طنز گفته است:
همگر که به عمر خود نکرده ست نماز
آری چه عجب گر به امامی نرسد!
عبید زاکانی نیز یکی دو حکایت مزاح آمیز دربارهٔ او و بهاءالدین جوینی صاحبدیوان آورده است.
پس از حملهٔ قوم مغول و تاتار، مجد همگر به اصفهان رفت و در سال ۶۸۶ هجری قمری در اصفهان وفات کرد. قبر منسوب به او در اصفهان واقع است و به وزیرنشان معروف است.

گزیدهٔ اشعار مجد همگر

شمارهٔ ۱غزلیات
خیال روی تو یکباره برد خواب مرادرنگ وصل تو افکند در شتاب مرا
متاب روی ز من دلبرا و زلف متابکه تاب زلف تو در تب فکند تاب مرا
اگر بر تو دهد میوه بهشت چراچو نار دوزخ دایم دهد عذاب مرا
لب تو چشمه خضر است چند خواهی دادبه وعده وعدهٔ خوش عشوهٔ سراب مرا
به روز، یاد رخ توست مونس دل منشب دراز ندیم است ماهتاب مرا
شراب آتش عشق تو می‌برد هوشمخمار غمزهٔ تو می‌کند خراب مرا
ز ضعف، سایهٔ من بر زمین نبیند کساگر برهنه بداری در آفتاب مرا
بدین صفت که منم غرق آب دیده خویشنیابی ار که بجوئی بسی در آب مرا
مکن که چون شوی از خواب سرکشی بیداربه روزگار نبینی شبی به خواب مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
گر تو پنداری که عشقم هر دم افزون نیست هستیا دلم در دوری روی تو پرخون نیست هست
ور تو را شبهت بود کاندر فراقت بر دلمهر شب از خیل عنا و غم شبیخون نیست هست
ور تو صورت بسته‌ای کز عکس دندان و لبتچشم من پر لعل ناب و دُر مکنون نیست هست
ور بری ظن کاندرین شب‌های تیره بر درتاز سرشک دیدگانم خاک معجون نیست هست
گر تو پنداری که چون لیلی نئی از نیکویییا رهی در عشق تو افزون ز مجنون نیست هست
گفته بودی در پیامی فرصتم بر وصل نیستور تو گویی ترس بدگویانت اکنون نیست هست
این بهانه‌ست ارنه شب تیره‌ست و خلوت بی‌رقیباینت زیبا اتفاقی فرصتت چون نیست هست
بر بهار و باغ مفتونند خلقی وین زمانگر تو گویی کاین پریشان بر تو مفتون نیست هست
چشم هر کس روشن است از گلستان گر ظن بریکآب چشمم بی رخ گلگونت گلگون نیست هست
تا به کنج خاطرت افتد که در نظم غزللطف او چون حسن تو زاندازه بیرون نیست هست
ور تو پنداری که بر تخت سلیمان دومبنده از آصف به جاه و حشمت افزون نیست هست
ور بگردد در دل ضحاک‌سیرت دشمنشکآن شهنشاه مظفّر فر فریدون نیست هست
ور کسی گوید نظیرش زیر گردون هست نیستور گمان آید که قدرش بر ز گردون نیست هست
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
تا نگویی که مرا بی‌تو شکیبایی هستیا دل غمزده را طاقت تنهایی هست
نی مپندار که از دوری روی تو مراراحت زندگی و لذّت برنایی هست
مکن اندیشه که تا دور شدی از چشممدیده را بی‌رخ زیبای تو بینایی هست
ناتوانم ز غمت تا که گمانی نبریکه مرا با غم هجر تو توانایی هست
دل و آرام و صبوری و شکیبایی نیستغم و آشفتگی و محنت و شیدایی هست
خواندیم بیدل و رسوا و نگویم که نیَمهر چه گویی ز پریشانی و رسوایی هست
اندر این واقعه بر قول تو انکاری نیستدر من از عیب و هنر هر چه تو فرمایی هست
کس نگفته‌ست در آفاق که در عالم عشقمثل من عاشق شوریدهٔ سودایی هست
کس نداده ست نشان از ختن و چین و چگلکه بتی چون تو به شیرینی و زیبایی هست
نشنیدیم که در باغ جهان شمشادیراست چون قد لطیفت به دل‌آرایی هست
نتوان گفت که همچون پسر همگر نیزطوطی‌ای در همه عالم به شکرخایی هست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
ای چرخ هزار دیدهٔ دون دوتااز دیدهٔ بیخواب مَنَت نیست حیا
صبح دومت بگوی کز بهر خداگر جان منی یا نفسم، زود برآ
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ترکیبات
وقت آنست که گلبن تر و خندان گرددگریه ابر همه زیور بستان گردد
شکل اوراق بر اشجار چو خنجر باشدصورت غنچه سیراب چو پیکان گردد
قطره ای کابر درافشان به بحار افشاندباز در کام صدف در درافشان گردد
باد آئین دم عیسی مریم گیردتا شکوفه چو کف موسی عمران گردد
خطبه بر نام گلسرخ کند بلبل مستبه چه رخصت چو بود مست خطب خوان گردد
چشم نرگش متحیر نگرد عاشق واربه تبسم دهن غنچه چو خندان گردد
چون خط سبز بنفشه بدمد از غیرتطره سنبل سیراب پریشان گردد
گاه آنست که در حجله نشیند غنچه
صبحدم لاله سیراب چو ساغر گیرد
در چمن گرد سمن چونکه بنفشه بدمدعارض یار من آن را به زنخ برگیرد
بلبل از منبر گلبن چونکه درآید به سخنسرخ گل جامه دران پایه منبر گیرد
قمری از سرو چو آهی بزند سوخته وارفاخته ناله به آهنگ دگر درگیرد
بزم در باغ نموداری فردوس کندباده در ساغر خاصیت کوثر گیرد
هر که عاشق بود و باده خورد درهر جامیاد نظم و سخن عالی همگر گیرد
گاه آنست که لاف از گل خود روی زنند
چون سراپرده گل بر طرف جوی زنند
وقت آنست که مستان به سحر برخیزندمی آذرگون در جام بلورین ریزند
عیش سازند و می آرند و سماع آغازندپای کوبند به یکبار و نشاط انگیزند
گاه مستی چو سر از خواب گران آیدشانهر یکی در سر زلف صنمی آویزند
شاهدان چون طلب جام می و رود کنندعاشقان از سر جان و غم تن برخیزند
نوعروسان چمن هر سحری جلوه کنندنقشبندان صبا رنگ بهار آمیزند
هر سحر ابر گهربار و نسیم سحریبر سر سبزه و گل لولو و مرجان ریزند
لشکر بلبل ترکی لقب آیند به باغخیل زاغ حبشی روی همه بگریزند
گاه آنست که مر صومعه بدرود کنند
زاهدان نیز حکایت ز می و رود کنند
وقت آنست که یاران می روشن گیرندبزم آراسته را درگل و سوسن گیرند
صبحدم باده خوران سوی گلستان آیندشامگه مست و خرامان ره گلشن گیرند
شاهدان میل همه سوی در دوست کنندعاشقان بر سر ره منزل و مسکن گیرند
دلبران چون می و رود و گل و صحرا طلبندبیدلان ترک دل و جان و سر و تن گیرند
قمری و ساری در باغ وطنگه سازندبلبل و فاخته بر سرو نشیمن گیرند
بلبلان چون به سحر زمزمه و ناله کنندهمه آهنگ ز آه سحر من گیرند
پختگانی که به هر جام می خام خورندهمه بر یاد من سوخته خرمن گیرند
گاه آنست که سرمست در یار زنیم
دست در دامن آن دلبر عیار زنیم
وقت آنست که بلبل به گلستان آیدهر که عاشق بود از خانه به بستان آید
غنچه در پوست نگنجد ز نشاط می و رودتا که از طرف گلستان به شبستان آید
راستی گل به وفا یار مرا می ماندکه وصالش به یکی هفته به پایان آید
گل به بزم همه کس عیش کند چون بت منتا چو من بلبل بیچاره به افغان آید
بلبل خسته چو من از پی یکهفته وصالرنج یکساله کشد چون گه هجران آید
همه شب ناله کنم بر صفت بلبل لیکناله بلبل و من هردو نه یکسان آید
ناله بلبل مست از طرب گل خیزدناله من همه از سوز دل و جان آید
گاه آنست که آهنگ خرابات کنیم
خاک در دیده سالوسی و طامات کنیم
وقت آنست که بر دشت تماشا باشدباغ را زینت و زیب از گل رعنا باشد
هر که او جانور است آرزوی یار کندهر که را هست دلی عاشق و شیدا باشد
ذره سنگ همه لعل بدخشان گرددقطره ابر همه لولو لالا باشد
صبحدم سوی گلستان به تماشا بنگرکه به هرگوشه یکی عیش مهیا باشد
من مسکین حزینم که ندارم این بختکه به صحرا شدنم زهره و یارا باشد
محنت فرقت یارم چو بدین روز نشاندگر نشاطی کنم آن از سر سودا باشد
با چنین خاطر آشفته و این دل که مراستکی مرا خاطر باغ و سر صحرا باشد
گاه آنست که عشق کهنم تازه شود
عالم از ناله من باز پرآوازه شود
وقت آنست که شوریده سری پیشه کنمباز بر قاعده بیخواب و خوری پیشه کنم
چون دل من به جز از عشق ندارد پیشهبه جز آن نیست که آن پیشه وری پیشه کنم
طرب و عیش چو با باده خوران می بینمتا توانم طرب و باده خوری پیشه کنم
چون ز احداث جهان بیخبران بیخبرندمن بکوشم که همه بیخبری پیشه کنم
همچو بلبل که به گلزار بنالد بر گلمن بر دلبر خود لابه گری پیشه کنم
وگر از من بت من لابه گری نپسنددگوشه ای گیرم و خونابه گری پیشه کنم
رسم مداحی و آئین تخلص چو نمانددر غزل پروری و شعروری پیشه کنم
متن در گنجور
شمارهٔ ۱قطعات
روز فطرت چو دست قدرت ساختاز منی قرطه پرند مرا
حبس صلبم قرارگاه آمدپس رحم کرد شهربند مرا
زان مضایق چو لطف مبدا خلقبگذرانید بی گزند مرا
دایه مهربان به مهد اندرداشت دربند روز چند مرا
پس از آن از ادیب علم آموزادب و زجر بود و پند مرا
جنس او گرچه بود تلخ مذاقکام دل داشت همچو قند مرا
هر شب و صبح چرخ مجمره شکلز اختران سوختی سپند مرا
بنده دل شدم مرید مرادتا هوی کرد دردمند مرا
زلف شیرازیان آهو چشمپای دام آمد و کمند مرا
معجر دلبران یغما کرددر خم طره پای بند مرا
از به هر چشم شوخ لعبت بازلعبتان طراز و چند مرا
چون از آن بیدلی شدم آزادحرص در بندگی فکند مرا
سهوی افتاد بر جهان و آوردنظر شاه در پسند مرا
غلطی رفت بر سپهر و فزودروزکی چند بادکند مرا
پست گشتم ز بندگی و نکردپستی همت بلند مرا
بنده وارم گرفت اسیر و ندادیارئیی طالع نژند مرا
برگ ترتیب جاه و سود و زیانبیخ شادی ز دل بکند مرا
زیر پالان کشید همچو خرانانده اشهب و سمند مرا
همچو انعام ضال و حیران کردطلب گاو و گوسپند مرا
دوستان کم شدند و بفزودنددشمنان از هزار و اند مرا
غیرت دوستان حزینم کردحسد دشمنان نژند مرا
نظر حاسدان چو دید که کردنظر خسرو ارجمند مرا
بند فرزین مکرشان بگشادزآهنین بند مستمند مرا
چکنم گوئی آفرید خدایاز پی بیدلی و بند مرا
همه در بند بر زیان آمدمایه عمر سودمند مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱قصاید
جهان به کام شود عشق کامران ترافلک غلام شود حسن جاودان ترا
مدار فخر بود بهر او که مهر فلکستاید این دل با مهر تو امان ترا
سپهر پیر کند همچو سرو سرسبزیچو حسن جلوه دهد سرو نوجوان ترا
خرد سجود کند صورت جمالت راروان نماز برد قامت روان ترا
کمال و علم تو بحریست بیکران و عمیقچگونه وصف کنم بحر بیکران ترا
زلال چشمه حیوان که کیمیای بقاسترهی ست از بن دندان لب و دهان ترا
میان ندیده ترا نیشکر چرا در تستمیان پرستیش آن شکًرین میان ترا
اگر ز دیده نهان است صورت دهنتبه آشکار چرا عاشقم نهان ترا
به شکل سرو ببالد قد تو تا چشممگلاب تازه دهد شاخ خیزران ترا
به رنگ لاله برآید رخ تو با دل منزخون دیده دهد آب گلستان ترا
چنین که بر هدف دل گشاده ای زه و شستزمانه حکم قضا می نهد کمان ترا
چو آفتاب عمیم است و رایگان لطفتزمانه ارج نهد لطف رایگان ترا
چنین که تاخته ای بر زمانه اسب وفاقدر نیارد بر تافتن عنان ترا
گداخت پیکر سیمین تیز تاز فلکدر آن هوس که ببوسد رکاب و ران ترا
ازان دری ... کانس و جان ازدلفدا کنند تن و جان خویش جان ترا
به باز دادن دل بر من امتحان چه کنیکه آن متاع نیرزد خود امتحان ترا
مباد خوشدلی آن سفله را که دل دهدشکه دل ز جان ندهد زلف دلستان ترا
ترا نشانه ز من دل بسی ست در سر زلفمرا ز زلف تو یک موی بس نشان ترا
مکن فسوس بر این خسته دل اگر بگریستچو دیده خنده آن نیم ناردان ترا
ز شام تا به سحر خاکبوس و لابه کنمکه جان و دل بدهم رشوه پاسبان ترا
بدان امید که دستور باشدم که شبیز دیده آب زنم خاک آستان ترا
به خوان لطف تو دل گشته میهمان و سنردکه اهل دل بنوازند میهمان ترا
که کوه با عظمت را جگر ز غم خون شدچو دید نازکی لعل درفشان ترا
حقیقتی ست بسی آشکار گر که زنندرقم به دفتر عین الیقین گمان ترا
مرا بگو به زبان یک رهی که زان توامکه این حدیث ندارد زیان زبان ترا
و گر زیان رسدت زین سخن بگوی که مننخواهم از قبل سود خود زیان ترا
نصیحتی دل نا مهربانت را فرمایکه تا به کین نکشد یار مهربان ترا
تو میهمانی و ذات قدیم مهماندارعقول پی نبرد ذات میزبان ترا
مکن، ز دستان کم کن و گرنه مجد به نظمبه دفتر آرد دستان و داستان ترا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱معمیات
چیست نامی بلند همچو سپهرکز حروفش چهار ارکان خاست
دو نقط دارد آن و بی نقط استچون مفید و لبید بی کم و کاست
به حساب جمل چو بشماریدرج چرخ ازو توانی یافت
عدد اوست روز سال تمامزان چو چرخ و زمانه کامرواست
اولش عاشر تهجی دانثانی او دو خمس اول راست
ثالثش ثمن ثانی آمده بازرابعش بین هر دو عید خداست
باد عمرش چو جان و دین باقیکه از او دین قوی و جان داناست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱اشعار متفرقه
نه در فراق توام طاقت شکیبائیستنه در وصال توام ایمنی ز شیدائیست
نه در وصال تو شادم نه در فراق صبورچه طالع است مرا یارب این چه رسوائیست
مرا به عادت هر یار رنج دل منمااگر چه عادت خوبان همیشه خودرائیست
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
در جهان دل‌شده‌ای نیست که غمخوار تو نیستهیچ دل نیست که او شیفته در کار تو نیست
در همه روی زمین زنده‌دلی نتوان یافتکه به جان مردهٔ آن نرگس خونخوار تو نیست
تا به خوبی چو مه و مشتری آمد رویتکیست آنکو به دل و روح، خریدار تو نیست
تا تو بر دست گرفتی ستم و خیره‌کشیهیچکس نیست که در عشق، گرفتار تو نیست
به جمال تو که دیدار ز من باز مگیرکه مرا طاقت نادیدن دیدار تو نیست
یک مهی دولت گل گرچه به غایت تیز استهم بدین رونق و این تیزی بازار تو نیست
سبزه پیرامن گل گرچه لطیف است ولیکچون خط سبز تو بر روی چو گلنار تو نیست
نرگس و لاله به هم گرچه به غایت خوبندهم بدان خوبی چشم تو و رخسار تو نیست
خال و زلف و لب تو مردفریبند ولیککس به مردافکنی طُرّهٔ طرّار تو نیست
گر تو را سرو نهم نام روا نبود از آنکسرو را شیوه و شیرینی رفتار تو نیست
ماه را با رخ خوب تو برابر نکنمزانکه مه را شکرافشانی گفتار تو نیست
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
در عشق هیچ درد چو درد فراق نیستبر دل غمی بتر ز غم اشتیاق نیست
از من مخواه صبر و مفرمای دوریمکِم طاقت صبوری و برگ فراق نیست
در عشق طاق ابروی آن جفت نرگستیک دل به من نمای که از صبر طاق نیست
گفتی که وصل ما و تو را اتّفاق هستما متّفق شدیم و ترا اتّفاق نیست
عمری چو حلقه بر در وصل تو سر زدیمعشقت جواب داد که کس در وُثاق نیست
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
جانا اگرت در دل زایزد خبری مانده‌ستبخشای بر این بیدل کز وی اثری مانده‌ست
چون بیخبران ما را مگذار در این سختیگر در دل سنگینت زایزد خبری مانده‌ست
چون نیست امید وصل آخر نظری فرمایکز حاصل عشق ما این یک نظری مانده‌ست
جان خواسته‌ای از من زان می‌نکشم پیشتکز باقی جان در تن بس مختصری مانده‌ست
از جام لبت ما را بنواز به یک جرعهکآخر ز نصیب ما در وی قدری مانده‌ست
تو کار مرا در عشق خواهی سر و سامانیدر دور تو خود کس را سامان و سری مانده‌ست؟
گفتی که به غم خوردن الحق جگری داریبا خوی جگرخوارت ما را جگری مانده‌ست؟
می‌ناز به نظم من زیرا که همی نازدهر جا که به عالم در صاحب‌نظری مانده‌ست
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
دیدمش چو سرو سهی آن سبز قبابر دست گرفته باشهٔ صید ربا
با باشه چو باد صید جویان بگذشتاو مرغ دلم ربود و آن مرغ هوا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ترکیبات
از رخت لاله در نظر رویدوز غمت خار در جگر روید
قدت ار سایه بر زمین فکندخشک و تر سرو غاتفر روید
ور فتد آب لعل تو بر خاکبوم و بر جمله نیشکر روید
لفظ چون شکرت اگر شنودصخره حالی نبات بر روید
هر نیی را به خدمت لب توبر میان هم ز تن کمر روید
خط تو تربیت ز اشکم یافتزانکه سبزه هم از مطر روید
بس که گریم ز خط دمیدن توکه ز نم سبزه بیشتر روید
عاشقان بر دری چه سر پاشندکه ازو چون گیاه سر روید
از دری بر رهت فشانم زرکه ز خاک فضاش زر روید
در مخدوم صاحب دیوانکه ازو شاخ فخر و فر روید
صاحب عصر و پیشوای جهان
آن جهان بها بهای جهان
شکرش در سخن گهر ریزدپسته اش خندد و شکر ریزد
عاشقش همچو شمع در شب وصلپیش رویش نخست سر ریزد
گر سموم عتاب او بوزداز درخت حیات بر ریزد
ور نسیم عنایتش بجهدگلبن خشک برگ تر ریزد
ابر بر بام او به جای سرشکهمه خونابه جگر ریزد
چشم آهووشش ز مخموریجرعه از خون شیر نر ریزد
یار هر کس به زر درآرد سریار من همچو ریگ زر ریزد
کیمیای نکوست خاک درشکه سبیکه ز قرص خور ریزد
مجد آن درهمی زند که بر اوگر پرد جبرئیل پر ریزد
با همه فقر گنج و کان ثناپیش مخدوم دادگر ریزد
صاحب عصر و مقتدای جهان
آن جهان بها بهای جهان
هر که از وصل او نشان خواهدپر سیمرغ و آشیان خواهد
وانکه نور جمال او طلبدخسرو چارم آسمان خواهد
آنکه از وصل او زیان بینداجل از عمر او زیان خواهد
پری از دام زلف او برمدفتنه از چشم او امان خواهد
عشق او هر که اختیار کندعافیت زانسوی جهان خواهد
دام زلفینش حلق دل گیردتیر چشمش هلاک جان خواهد
بر رخ از دیده جوی خون راندهر که دلجوی آنچنان خواهد
در جهان هر کجا که داد دهیستداد از آن چشم دلستان خواهد
خون جانم ز چشم خونخوارشتیغ عدل خدایگان خواهد
صاحب عصر و کدخدای جهان
آن جهان بها بهای جهان
متن در گنجور
شمارهٔ ۲قطعات
ای آنکه عفو کامل و احسان سابقتبرداشت رعب و امید و بیم را
در حل و عقد نظم جهان دست قدرتتبرهان نمود معجز کف کلیم را
شرمنده دو لفظ تو از تو نواخت یافتآری کریم نیک نوزاد یتیم را
بوسیدادیم پای تو را از سر حسدبدخواه شد سهیل یمانی ادیم را
در حق من که گاه سخن داعی حقملطفی بکن رعایت حق قدیم را
یعنی که آن پیام به گوش ملک رساندانم که دانی آخر رسم حکیم را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲قصاید
شب وداع چو برداشتن طریق صواببه عزم بندگی صاحب سپهر جناب
از آفتاب سپهرم نبود خالی چشموز آفتاب زمینم بماند دیده پر آب
چو روی شاه نقاب خضاب بر گون بستنگار صبح رخ از چهره بر گشاد نقاب
سرشک چون در بر روی روشنش ریزانچنانکه بر رخ آبگینه بر چکد سیماب
بر آن لب چو عقیقش بماند باقی اشکچو قطره قطره شبنم نشتسه بر عناب
کباب شد دلم از آب چشم او والحقکسی ندید دلی را کز آب گشت کباب
دلیل آن که دلم شد کباب در سینهبخار و دود نفس برده اشک چون خوناب
نشست و گفت حکایات دوری از هر جایگرست و خواند شکایات فرقت از هر باب
روانه کرد از آن لعل همچو می در جامعتاب تلخ خوش جانفزای همچو شراب
بخواند این غزل تر میان گریه زارچنانکه خاک رهم شد ز آب دیده خلاب
لیقت لیله بلوی بقرفه الاحباببقیت منفرداً منک فی اشدعذاب
مرا هوای تو در سر ترا هوای دگرخلاف داب پسندیده نیست در آداب
دلم بتفت چو برتافتی عنان ز وطنسرم بگشت چو برگاشتی رخ از احباب
مرا به روی تو امید و رای تو به سفرمرا به صحبت تو میل و میل تو به ذهاب
بدیل گلشن و طارم مکن جبال و سهولعدیل مجلس و خلوت مکن کهوف و شعاب
از آن زمان که مرا جای داده ای در دلگمان برم که مرا در فکنده ای به خراب
دل خراب بر آتش مرا زدوری توچو گنج ساکن لیکن ز تف او در تاب
بگو هر آنچه تو دانی مگو حدیث سفربکن هر آنچه تو خواهی مکن به هجر خطاب
چه دست ساید در امن و خوف با تو عنانچه پای دارد در گرم و سرد با تو رکاب
جواب دادم کز عزم این سفر با منمکن عتاب که از تو صواب نیست عتاب
بدیع نیست ز احباب رنج راه و سفرغریب نیست ز عشاق قطع سهل و عقاب
شنیده ای ز حکایات و دیده ای ز سمررسیده ای به روایات و خوانده ای به کتاب
وفای لیلی و مجنون هوای زینت و زیدبلای وامق و عذرا عنای دعد و رباب
سپرده اند بسی راه های بی پایانبدیده اند بسی بحرهای بی پایاب
تو این مبین که به کامم دراست تلخی هجرتو آن نگر که کدامم دراست حسن مآب
دری که هست بر او پیر آسمان حارسدری که هست ورا پیک اختران تواب
شوم زظلمت این آستان ظلم نمایبه بارگاه یکی آفتاب عالمتاب
ز دل بنالم چون بیدلان در آن کعبهبه خون بگریم چون مجرمان در آن محراب
به قول صاحب دعوت به امر خالق عرشمیان دعوت مظلوم و عرش نیست حجاب
برم ظلومه به دیوان صاحب و شنومز لفظ صاحب دیوان شرق و غرب جواب
ز خشکسال حوادث بنالم و یابمز کلک ابرنوال وزیر فتح الباب
ستوده آصف و دستور عالم عادلکه در کمال و عدالت شد آفتاب نصاب
سپهر حشمت و دریای جود شمس الدینمشیر مملکت و مالک رئوس و رقاب
بهشت بزمی کز لطف و قهراو بدل استجزای اهل ثواب و سزای اهل عقاب
به رزم و بزم کف زرفشان سر پاششگهی ضراب نماید گهی شود ضراب
به حکم قاطع و تدبیر خوب و عزم درستبه امر نافذ و خلق کریم و رای صواب
مصون گذارد ذرات خاک را از بادنگاهدارد اجزاء آتش اندر آب
اگر سحاب نبارد به امر او قطرهشرار نار ببارد خلاف او ز سحاب
گر از حکایت او آب جوشنی پوشدخدنگ نار جهد در هوای خود حباب
به عقل شر غریزی برون برد ز سباعبه علم جهل طبیعی جدا کند ز دواب
ایا خلاصه مخلوق و خاصه خالقو یا نقاده انسان و زبده انساب
نیافت مثل تو دور سپهر جز در وهمندید شبه تو چشم زمانه جز در خواب
رودبه مدح تو از خامه جان، نوا ز الفاظشود ز نام تو در نامه سرفراز القاب
از آن قبل که به چنگال دامنت داردحروف اکثر قلال خیزد از قلاب
به روزگار تو کژی رخ از جهان برتافتمگر که زلف بتان را که کم نشد خم و تاب
ز بیم عدل تو ناراستی به جان آیدشود چو سوزن دوزنده ناخنان ذیاب
به یمن عهد تو مشهور شد غراب البینبه مژده بردن وصلت به جمله احزاب
چگونه شاد نباشد جهان بر‌ آن دوریکه کرکس آید حراز و پیک وصل غراب
ضمیر پاکت ار ازکاد رون براندیشدکند به رسته او در رفوگری مهتاب
و گر ز آتش کینت محیط اثر یابدچو لعل گردد در قعر بحر در خوشاب
خلاف خاصیت طبع را ارادت توبرون دماند مردم گیا زبیخ سداب
هر آنکه آب رخ از خاک درگه تو نجستنخواند از ره یالیت نص کنت تراب
موسم است به داغ تو بچه در ارحاممقید است ز برق تو نطفه در اصلاب
جهان پناها ناگفته حال و قصه منبه نور نفس بخوان بی میانجی اطناب
که گر بگویم زحمت نما بود مکثاروگر نویسم وحشت فزا بود اسهاب
به سمع عالی اگر بگذرد عجب مانیز قصه های عجیب و فسانه های عجاب
مرا ز حادثه پارس سال چار از پنجمباح بود سر و مال برنهیب و نهاب
اگر چه پارس پر آب است و در کنار محیطچو قلب خویش مرا داد تشنگی چو سراب
صفیر زد فلک از روی حیرت و غیرتکه بر سواد مسلط چرا شدند کلاب
فقال فاعتبرو امنه یا اولی الابصارفسار فانتبهو امنه یا اولی الالباب
چومهره بازئی دیدم که دمبدم نبودز زیر حقه مینا زمانه لعاب
به قصد اهل هنر بر گشاد و بیرون کردپلنگ حادثه چنگال و شیر نایبه ناب
هنر که زاد زمن شد و بال هستی منبلی و بال عقاب آمده ست پر عقاب
به لطف و رحمتم از ناب شیر و فتنه بپایکه ذات تست همه لطف محض و رحمت ناب
به رهمنومی دولت رسیده ام به درتنه از نظر زیج و تحت اصطرلاب
به استخارت اقبال بود و فتوی عقلکه بنده کرد سوی درگه تو شتاب
به استشارت بختم هنروران گفتندکز اوست ملتمس خاطر ترا ایجاب
به خلد ننگرم ار پیش آیدم رضوانبه راه حج نروم گر نخواندم بواب
به عز عرش مجید و به حق مصحف مجدکه مجد را نبود جز درت محل و مآب
نکرده ام به فرومایه استعانت هیچنه در زمان مشیب و نه در اوان شباب
زبنده گر به کس این موهبت رسید به عمربری بود هبته الله از ایزد وهاب
مرا به عالم اسباب در حصول غرضتوئی بهین سببی از مسبب الاسباب
اگر گشایش هر در ز درگه صمدیستتوئی گشاده دری از متفح الابواب
مرا بخر به قبولی که گنج ها یابیدراین جهان زثنا و در آن جهان ز ثواب
چو من نبینی قرنی دگر تو در من بینچو من نیابی دوری دگر مرا دریاب
نهاده خلق جهان گوش و چشم برره منکه تا چگونه بود زین درم به خانه ایاب
تو نام جوی ز دولت که تا ابد باشندملوک از در تو نام جوی و دولت یاب
زجیش فتح تو هنگام کین به صف مصافولیت باد مصیب و عدوت باد مصاب
به عز جاه تو نازان در آن جهان اسلافبه روی ورای تو شادان در این جهان اعقاب
متن در گنجور
شمارهٔ ۲معمیات
اعداد حروف نام آن دلبر چستچون بخش کنی سیصد و شصت است درست
حرف سومش ز یک چهارم حرف استو ثانی حرف شش یکی حرف نخست
متن در گنجور
شمارهٔ ۲اشعار متفرقه
مرا جان سوخت از غم ترا دامن نمی‌سوزدمرا دل خون شد و یک دم دلت بر من نمی‌سوزد
ز آه آتشین من که تابش خرمن مه سوختجوی در تو نمی‌گیرد ترا دامن نمی‌سوزد
عجب حالی گر از دردم تن خارا نمی‌نالدبود نادر گر از دردم دل آهن نمی‌سوزد
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
حسن جهانگیر تو مملکت جان گرفتکفر سر زلف تو عالم ایمان گرفت
دل چو نسیم تو یافت جامه به صد جا دریددیده چو روی تو دید تَرک دل و جان گرفت
جان بشد و آستین بر من مسکین فشانددل شد و یکبارگی دامن جانان گرفت
جامهٔ جان پاره شد در تن من از غمتتا غم هجرت مرا باز گریبان گرفت
در هوس عشق تو خانه برانداخت صبرعقل ز دیوانگی راه بیابان گرفت
گر سر من شد به باد در غم تو گو بروکز پی یک مختصر ترک تو نتوان گرفت
گشت پریشان دلم در هوس زلف توتا وطن خود در آن زلف پریشان گرفت
دست صبا بر رخت زلف چو چوگانت زدگوی زنخدانت را در خم چوگان گرفت
گر خط تو خضر نیست از چه سبب چون خضرآبخور خویش را چشمهٔ حیوان گرفت
لعل تو خود عالمی داشت به زیر نگینباز به منشور خط ملک سلیمان گرفت
نوبت پنجم بزد حسن تو در شش جهتهفت فلک بر درش پایهٔ دربان گرفت
روی تو شد در کمال ماه شب چاردهلیک خسوف خطت در مه تابان گرفت
بر زنخ آورده‌ای سوز دل من وز آندود دل من تو را گرد زنخدان گرفت
سرو میان چمن می‌کند آغاز رقصتا قد تو شیوهٔ سرو خرامان گرفت
بوی سر زلف تو باد به گلزار بردبلبل مست آن زمان راه گلستان گرفت
تا پسر همگر است بلبل باغ سخناز نفسش عندلیب نغمه و دستان گرفت
در صفت حسن تو طبع غزل‌گوی اوطیرهٔ اعشی نمود عادت حسّان گرفت
از نظر مهر تو آینه‌ای شد دلشکآینه آسمان روشنی از آن گرفت
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
آخر شبی ز لطف سلامی به ما فرستروزی به دست باد پیامی به ما فرست
در تشنگیِّ وصل تو جانم به لب رسیداز لعل آبدار تو جامی به ما فرست
در روزهٔ فراق تو شد شام صبح مناز خوان وصل لقمهٔ شامی به ما فرست
آن مرغ نادرم که غمت دانهٔ من استچون دانه‌ام نمودی دامی به ما فرست
وان هندویم که کنیت خاصم غلام تستای ترک شوخ‌نام غلامی به ما فرست
گر رد شدم ز بند غم آزاد کن مراور کرده‌ای قبولم نامی به ما فرست
آخر توانگری ز وصال و جمال خویشدرویشم و نگه کن و وامی به ما فرست
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
در چنین عشق مرا برگ تن‌آسانی نیستکس بدین بی‌کسی و بی‌سروسامانی نیست
تا پریشانی زلف تو بدیده‌ست دلمدلِ مانندِ دل من به پریشانی نیست
تا تو در راه دلم چاه زنخدان کندیهیچ دل نیست که در چاهی و زندانی نیست
بر ستیزد دل شوریده و دیوانهٔ منکار زلف تو به جز سلسله‌جنبانی نیست
من پشیمانم از آن کز تو شکایت کردمخود ترا زان همه آزار پشیمانی نیست
در همه شهر حدیث من و افسانهٔ توستاین حکایت همه دانند که پنهانی نیست
یک شب وصل تو جان ارزد، ارزان مفروشکه خود این جز به منِ سوخته ارزانی نیست
من چرا نوبت سلطانیِ عشق تو زنمچون مرا بر در تو پایهٔ دربانی نیست
گرچه در کشور ثالث تو زبردست مهیمجد را زیر فلک در همه فن ثانی نیست
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
ای باد چو بگذری به موصل ما رایاد آر و سلام کن رضی بابا را
گوئی تو جهودم ار فراموش کنمیاد تو مسلمان و بت ترسا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ترکیبات
دل در برم نشانه تیر ملامت استتن در بلا و جانم اسیر غرامت است
در عشق کام و ناز و ملامت به هم بودما را ز عشق بهره سراسر ملامت است
عشق آن بود که دل برد و قوت جان دهدوان نیز همرهیست که دور از سلامت است
عشق تو صبر و جان و دل و دین من ببرداین عشق نیست ضورت روز قیامت است
بر قامتش قبای بلا دوزد آسمانآنرا که میل سوی بت سروقامت است
شهریست عشق تو که در او هر که گشت گمراهش گشاده بر سر کوی ندامت است
فتوی نوشت خط تو بر خون من ولیکداند امیر کو نه سزای امامت است
آنکو کفش به جود چو ابر بهاری است
در سایه اش هزار چو من زینهاری است
باز این مخالفان که در جنگ می زنندبر ساز ما نوای کژآهنگ می زنند
از قول دشمنان که شیندند دوستانبا ما همه ترانه نیرنگ می زنند
بر عشق خوب تا رقم زشت می کشندبر نام نیک ما دغل ننگ می زنند
سنگیندلان تیره ضمیر از خلاف طبعبر آبگینه دل ما سنگ می زنند
هر لحظه از گشاد ملامت هزار تیربر قلب این شکسته دلتنگ می زنند
می ننگرند راز گریبان خویش رادر دامن حکایت ما چنگ می زنند
بر آستان صلح نهادیم سر چو سگوین سگ دلان هنوز در جنگ می زنند
بر چرخ شد ز جور حسودان نفیر ما
آه ار نه لطف میر بود دستگیر ما
عالم پر از حکایت درد دل من استدر قصه منند اگر مرد و گر زن است
عشق من و تو قصه هر صدر مجلس استو افسانه مان حکایت هر کوی و برزن است
گر دشمن است بر من مظلوم خرم استور دوست است بر من محروم بدظن است
عشق از ازل در آمد و شد با جهان کهناین رسم عاشقی نه نو آورده من است
مسکین تنم ز تاب غم و سرزنش گداختگر دل دل من است نه از سنگ و آهن است
چون شمع نیم سوخته نادیده صبح وصلدر شامگاه هجر مرا بیم کشتن است
گردن نهاده ام به قضا زانکه عشق راخون دو صد هزار به از من به گردن است
اینم بتر که با همه تشنیع و گفتگویتو دوست نیستی و جهانیم دشمن است
ایزد مرا به خصمی یک شهریار بس
کار مرا عنایتی از شهریار بس
والا یمین ملت و اسلام بار یکآن در صفات آدمی و در صفا ملک
آن حاتم زمانه که دست سخاش کردآثار حاتم از ورق روزگار حک
وان چرخ کامکار که خورشید تیغ اودارد ز روز فتح و ز صبح ظفر یزک
دریای رزم او چو زند موج کر و فربر خشکی اوفتد ز فرود زمین سمک
در سایه اش ز جمله افتادگان زمیندر موکبش زجمع جنیبت کشان فلک
پیش گشاد شست یک انداز او قضااز چرخ برج سازد و از قرص مه دفک
درکنه ذات او نرسد عقل دوربیندر گرد قدر او نرسد وهم تیز تک
نور ضمیر آینه آساش فرق کردصبح رخ یقین را از شام زلف شک
ای آدم از چو تو خلفی کام یافته
عالم ز آفرینش تو نام یافته
ای از کف تو یافته عالم توانگریابری که بر سر آمده ی هفت کشوری
نی نی که ابر سایل دریای دست توستاو را کجا رسد که کند با تو همسری؟
در مرتبت ز عالم انسان گذشته‌ایلیکن نگویمت مَلَکی نیز و نه پری
مهری که روز و شب به تو دارند راستیچرخی که انس و جان ز تو یابند داوری
گر مهر نیستی ز چه چون مهر باذلیور چرخ نیستی ز چه چون چرخ قادری
بر قول فلسفی مگر آن نفس کلیئیکوراست بر ممالک عالم مدبری
گر گویم آفریده نیی هم زوجه شرعنوعی بود ز شرک و طریقی ز کافری
یک نکته ماند راست بگویم که نیست کفرنه خالقی ولیک ز مخلوق برتری
ای گشته پشت ملک به بازوی تو قوی
زیبد که قصه من سرگشته بشنوی
تا در تنم روان و زبان در دهان بودمدح توام غذای دل و قوت جان بود
از چرخ خیمه و زشهابش کنم طنابگر بر سرم ز سایه تو سایبان بود
صاحب ریاضتان بلا را بود پناهدر هر قران که مثل تو صاحب قران بود
خاصه کسی چو من که ز اخلاص جان تراهم بنده هم ثناگر و هم مدح خوان بود
یکره ز روزگار پریشانش باز خرکو را به هر چه بازخری رایگان بود
آزرم دارش ارچه به نزدت بود حقیروارزان شمارش ار چه به چشمت گران بود
من بنده سود یابم و نبود زیان ترابازم به کم بها بفروش ار زیان بود
ازبهر نام بندگیت کردم اختیارسگ باشد آنکه بندگیش بهر نان برد
ای بوده ورد مدحت تو همنفس مرا
در تنگنای حادثه فریادرس مرا
خود را به عز نام تو برکار می کنمبخت غنوده را ز تو بیدار می کنم
اندر هزیمه طبل بشارت همی زنمدر کاسدی رواجی بازار می کنم
در شهر فاش گشت که زنهاری تواموینک هنوز زاری زنهار می کنم
تا هر که پرسدم که شدی بنده درشناکرده دست بوس تو اقرار می کنم
اقرار می کنند حسودان من ولیکبر بخت و روزگار من انکار می کنم
در ماه روزه بی گنهی همچو خونیانخود را به دست خویش گرفتار می کنم
هر صبحدم بسوی نهان خانه ای شومهر شامگه به خون دل افطار می کنم
از کوه ذره ای و ز دریاست قطره ایاین ماجرا که پیش تو اظهار می کنم
از بسکه دل به مدح تو مدهوش شد مرا
وصف بهار و باغ فراموش شد مرا
در باغ دولتت گل شادی دمیده بادبر درگهت نسیم سعادت وزیده باد
هرکو نخواهدت چو سمن تازه روی و شادهمچون بنفشه چهره کبود و خمیده باد
ور غنچه را ز مهر تو آکنده نیست دلتوتو دلش به خنجر صرصر دریده باد
چون سوسن آن که نیست به مدح تو ده زبانچشمش چو لاله خون دل خویش دیده باد
با تو هر آنکه چون گل رعنا شود دو رویچون شنبلید رنگ رخش پژمریده باد
بر بام هفت قلعه نیلوفری به فتحگوش زمانه کوس سپاهت شنیده باد
تا نزد تو شتابد و بیند ترا رهیمانند نرگسش همه تن پای و دیده باد
متن در گنجور
شمارهٔ ۳قطعات
شه صدور و خداوند من شهاب الدینتوئی که محض وفائی مر این وفاجو را
به صدق دعوت در قحط سال جود و سخامحل صدق و وفائی مر این دعاگو را
ز کوی لطف و به حکم کرم ز روی جوابدعای من برسان صاحب ملک خو را
بگو که رقعه میمون رسید و بوسیدمچنانکه اهل وفا روی یار گلبو را
حدیث دفتر بر خاطرم فرامش نیستکه یاد نام تو ثبت است خاطر او را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳قصاید
دلا منال به درد از غراب گرد نعیبکه روز هجر نعیب از غراب نیست غریب
زیار نال و رقیبش که سوز و ناله منز جور یار و رقیب است نز غراب و نعیب
اگر بتافتمی سر ز جستجوی وصالملامتم نرسیدی به گفتگوی رقیب
دل شهید مرا تیغ و تیر ایشان کشتبه تیغ خشم رقیب و به تیر چشم حبیب
نداده اند ترا از وصال هیچ نصابنیامده ست ترا جز فراق هیچ نصیب
کفش خضاب گرفتست از آنکه چون گردونبریخت خون دل من به کف خضیب
...هر آینه نبود اهل نار بی تعذیب
به یاد زلف پریشان او مرا در چشمخیال تیره آشفته ماند و خواب مهیب
به دست بوالعجبی های او من رنجوربسان مرغ ضعیفم به دست طفل لیعب
مکن رفیقا دوری ز من در این سختیکه سخت صعب بود دوری از رفیق لبیب
مده به دست طبیبم که با چنین دردیگذشت حال من و کار من ز دست طبیب
مزاج کار تبه شد علاج خویش طلبزفضل پروری صاحب کبیر حسیب
نجیب دولت و دین آنکه از نجابت اوستامور دین به نسق کار ملک با ترتیب
به جیب چرخ بر افراختم سر و دیدمسپهر نقطه و همی به جنب قدر نجیب
بهشت بزمی کز لطف کوثر کرمشجهان به سایه طوبی در است و عشرت طیب
کمال عفوش مر روی جر مراست نقابنوال دستش مر چند جود راست نقیب
به بوی مجمر خلقش به هیکل ترسابه روز عید بر آتش نهند عود صلیب
ایا نقاده اعمال تو همه تزئینو یا خلاصه اخلاق تو همه تهذیب
حمایت تو ز تیهو برید چنگل بازرعایت تو ز میشان گسست پنجه ذیب
کیاست تو کند قصر عدل را تاسیسسیاست تو کند دیو ظلم را تادیب
چو فکرت تو بود دهر کی کند تمویهچو فطنت تو بود چرخ چون کند تضریب
تو عین رحمت حقی به کثرت احساناز آنکه رحمت ایزد به محسن است قریب
تو آفتاب سپهر سعادتی و عدوتکمثل کوکب نحس اذا طلعت نعیب
شب است خصم سیه روز خنجرت خورشیدادی سللت علیه عن الحیواه نجیب
تو عاشق هنری چون رباب عاشق رعددگر صدور همه عاشقان سیم نسیب
به فضل و علم و دها میل کن که تا گردنددهات دهر همه مخطی و دهات مصیب
ز لفظ بخت و هنر مدحت تو تلقین استمرا که بخت مشیر آمده ست و عقل ادیب
ز عشق مدح چنین شخص خسروان در خاکهمی گذارند از رشک نام تو ثلیب
من از سخن به شکایت بدم ز فضل به دردسخن شناسی تو کرد طبع را ترغیب
ز یمن بخت تو بود اینکه بحر خاطر منبه در نظم سخاوت نمود و گشت مجیب
وگرنه تیغ گهر بار پارسی کریمبمانده بود به کام اندرون چو تیغ حطیب
مرا تو توبه شکستی به جام لطف و قبولو گرنه بنده ازین شیوه بود عبد منیب
مثال دعوت من بنده جان و جاه تراحدیث دعوت مظلوم وارد است و غریب
همیشه پایه قدرت بر آن مثابت بادکه قدرگیرد گردون از او به یک ترحیب
نظام دولت توشان حق دون زوالدوام حشمت تو امر غیر شک مریب
متن در گنجور