چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر قم · ۱۲۵۰ تا ۱۳۱۷ قمری

محیط قمی

میرزا محمد تقی قمی، متخلص به «محیط» و ملقب به شمس الشعراء، از شاعران با ذوق و خوش قریحه ی دوران قاجار است. پدر محیط اهل فضل و علم بوده و در خدمت به شرح نبوی صلی الله علیه و آله و سلم و نشر علم و ارشاد خاص و عام جهد بسیار کرد، در طریق قدس و تقوی قدم می نهاده و از صاحبان نفس و دعا بوده است. مرحوم دوست علی خان (معیرالمماک) از وزرای ادب پرور و با تدبیر زمان که با اهل فضل حشر و نشر داشته، به طریقی خانواده محیط را به طهران منتقل و پدر محیط را به معلمی فرزندش امیر دوست محمد خان معیرالممالک گماشت. میرزا محمد تقی (محیط) اوایل عمر خود را در قم به سر برده و در آنجا مشغول فراگرفتن علوم مورد علاقه اش بوده است. محیط قمی باقیمانده ی عمر خود را در طهران سکونت گزیده و با ادبا و شعرای هم عصر خود محشور و مأنوس بوده، در اکثر مجالس ادبی شرکت جسته و سرآمد اقران بود.
چنان که پیدا است، از دستگاه معیرالممالک متنعّم بوده و در چند جای دیوان خود، مدح و قصیده به مناسبت هایی در ستایش ولی نعمت خود دارد. محیط قمی، یکی از شاعران پرقدرت عصر قاجاریه است که از ذوقی سرشار و هوشی وافر برخوردار بوده و در زمینه ی بذله گویی و طنز نیز ید طولانی داشته است. مسلک و مشرب درویشی و عرفان را دارا بوده و اکثر اشعار او، مختوم و موّشح به نام مبارک مولای درویشان امیرمؤمنان علی علیه السلام است که الحق خوب از عهده آن بر آمده است. دیوان محیط قمی قبلاً دو چاپ سنگی شده که هر دو آنها مغلوط و ناخوانا است. متأسفانه در این اواخر همان ها نیز به کلی نایاب بود و خطوط دیوان (نستعلیق) سبک قدیم و سطور آن بسیار فشرده و در هم چاپ شده بود. محیط قمی در حدود سال ۱۲۵۰ هجری در یکی از روستاهای شهرستان قم به دنیا آمد، در سال ۱۳۱۷ هجری به سرای باقی شتافت و در «شیخان» قم به خاک سپرده شد.
آثار محیط قمی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانه‌ای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار محیط قمی

شمارهٔ ۱رباعیات
ای سید والا گهر نیک نسبتو شمسی و سادات زمان چون کوکب
چون رادنیا شاه جهان شرفیزآنت شده سید جهان شاه لقب
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
سرمایهٔ مردی و فتوت باشدجود و کرم و سخا و همت باشد
دارای صفات مردمی در این عهدشمس الأمرا مشیر خلوت باشد
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
دستور چو با عقل و کفایت باشددر فکر بقای دین و دولت باشد
چون خواجهٔ کافی علی اصغر که چو جانمحبوب بر دولت و ملت باشد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - بسم الله الرحمن الرحیمهفت شهر عشق
درخور حمد و ثنا بار خدایی است کریمکه ز خوان کَرَمش بهره بَرد دیو رجیم
نیک و بد را ننمود از در احسان محرومسلطنت داد به فرعون و نبوت به کلیم
آیت بخشش او نقد روان است و خردچشم بیننده و گوش شنوا قلب سلیم
احد است و صمد و لم یلد و لم یولدحاکم منتقم و عادل و علّام و حکیم
آشکار است بر او راز نهان همه کسکه سمیع است و بصیر است و خیبر است علیم
همه ی عمر اگر بنده کند معصیتشبه یکی توبه به بخشد که غفور است و رحیم
غیب‌ها داند و هرگز ندَرد پردهٔ کسعیب‌ها بیند و پوشد همه زالطاف عمیم
نَبُرد روزی مُجرم به گناهان بزرگنَدَرد پرده ی عاصی به معاصی عظیم
بی عنایاتش اگر طاعت کونین تو راستهان مشو غرّه که هست از بَدی خاتمه بیم
با عطیّاتش، گر حُرم دو عالم داریدار امیّد بهشت أبد و دار نعیم
رحمت بی‌حد او می‌دهدم مژدهٔ خُلدگرچه از کرده خود هست مرا بیم جحیم
مالک الملک أبد خالق اَبدان و نُفوسکه زفیض ازلی زنده کند عظم رمیم
دولت بی سر و پایی به گدایان بخشیدقسمت تاجوران کرد سریر و دیهیم
در خور نعمت او نیست سپاس ثقلینشُکر حادث نبود در خور احسان قدیم
بارالها به شفیعان جزا احمد و آلدرگذر از گنه خلق زالطاف عمیم
بخش آزادگی از قید علایق همه راایمن از وسوسهٔ نفس کن و دیو رجیم
بی‌نیازش ز کسان کن که سگ تو است «محیط»سگ خود را نپسندد، به در غیر کریم
متن در گنجور
شمارهٔ ۴رباعیات
ایران همه دلکش و منظم باشداین گونه ز عدل صدراعظم باشد
بوالمجد علی اصغر بن ابراهیمکش بندهٔ جود معن و حاتم باشد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - در نعت حضرت ختمی مآب گویدهفت شهر عشق
اگر زنطقه ی موهوم، آمده دهنیدهان تو است در آن نقطه هم بود سخنی
نمود لعل تو اثبات ذات جوهر فردروا است بوسه زدن بر چنین لب و دهنی
ستاره سان همه چشم فلک صفت همه گوشکه بینم آن دهن و بشنوم از آن سخنی
لطیف پیکر او، زآن نداشت سایه که بودزجان زنده دلانش لطیف تر بدنی
بر او چو یزدان تشریف مَکرَمت پوشاندنهفت کون و مکان را درون پیرهنی
تو شمع انجمنی دیگران چو پروانهاگر کنند نکویان شهر انجمنی
قد تو سرو، دل عاشقان بود چمنشکه دیده است چنین سروی و چنین چمنی
ز شانه زلف شکن در شکن، مزن برهمکه آشیانه مرغ دلی است هر شکنی
مرا به مشک ختن با تو احتیاجی نیستکه چین ظره ی تو هست مُشک را ختنی
حکایت دل درمانده است ورطه ی عشقشنیده ای تو اگر، شرح موری و لگنی
مرا ببین که کنم کوه راه ناله زجایمخوان فسانه، کزین پیش بود کوهکنی
به عالمی نفروشم ترا که نتوان دادگران بها گهری را، به کمترین ثمنی
غریب عالم خاکیم، سال ها به گذشتدر این دیار ندیدم مردم وطنی
من و مدایح ختم رسل، شه لولاککه نیست خوشتر ازین شیوه، در زمانه فنی
نخست فیض ازل اولین تجلی حقکه او است مظهر فیّاض کُل، به هر زمنی
نبیّ مکّی امیّ محمد عربیکه هست علت ایجاد هر روان و تنی
«محیط» مادح احمد خدای باشد و بسمدیح حضرت او نیست، حق هم چو منی
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - در منقبت شاه سریر ولایت حضرت علی بن ابیطالب علیه السلامهفت شهر عشق
ای دل به یمن سلطنت فقر، شاه باشبی پا و سرپناه سریر و کلاه باش
با نیستی بساز و غم بیش و کم مخوربر بیش و کم هر آن چه بود پادشاه باش
تا کی سپید جامه توان بود و دل سیاه؟یک چند دل سپید و مرقع سیاه باش
طی طریق پرخطر عشقت آرزو استوارسته از دو کون، چو مردان راه باش
آزادیت هوا است، ره خواجگان گزیناز خیل بندگان ولی الاه، باش
در گلشن زمانه اگر گل نمی شویخود خوار هم مباش، خدا را گیاه باش
بگریز در پناه شه اولیاء، علیاز حادثات دور فلک، در پناه باش
ای جان مقیم درگه والای شاه شوچون عرش خاکسار، در آن بارگاه باش
ای دیده کسب نور، از آن آستانه کنو آن گاه نوربخش به خورشید و ماه باش
ما را شفاعتش طلبد چون گنهکارای تن مدام، غرقه ی بحر گناه باش
از جان و دل غلام غلامان حیدرمیا رب مرا به صدق ارادت گواه باش
ای عذرخواه نامه سیاهان، به روز حشرجرم «محیط» را بر حق، عذرخواه باش
متن در گنجور
شمارهٔ ۴ - در ثنای عصمت کُبرای خدا حضرت فاطمه ی زهرا علیهما السلامهفت شهر عشق
ای چهر بر فروخته ات، لاله زار عمربازآ که بی رخ تو خزان شد بهار عمر
عمرت دراز باد که آمد طرب فزابا یاد روی و موی تو لیل و نهار عمر
سرو و گلی نیامده چون عارض و قدتدر گلشن زمانه و در جویبار عمر
صبر و قرار عمر، تو بودی و بی تو رفتاز کف زمام طاقت و صبر و قرار عمر
هر دم که بی تو می گذرد دیده جای اشکخون گریدا به حال من زار و کار عمر
آشفته تر زطره ی تو گشته حال منآشفته تر زحالت من، روزگار عمر
تاری اگر زطره ی تو افتدم، به چنگآید به دولت تو به دست، اختیار عمر
هرکس که دید روز وداع تو واقف استبر بی دلان چه می گذرد، از گذار عمر
هر دم که بی حضور عزیزان به سر رودانصاف، خواندنش نتوان از شمار عمر
به گرفته دل غبار کدورت زهستیمکو نیستی که شویَدم از دل غبار عمر
جز کشتگان دوست که جاوید زنده اندجاوید بر نخورده کس از شاخسار عمر
غفلت نگر که پیک اجل در رسید و بازدل بسته ای به دولت بی اعتبار عمر
فهم سخن اگر ننمایی، شگفت نیستهوشت زسر ربوده می خوشگوار عمر
خواهی زخواب غفلت، بیدار شد ولیصهبای مرگ بشکندت، چون خمار عمر
با رشته ی ولای بتولش، چو بستگی استاز هم گسسته می نشود، پودر و تار عمر
خورشید آسمان ولایت که پرتویز انوار او است شمس وجود نهار عمر
هر تن که عاری است زتشریف مهر اوباشد دو روزه صحبت او ننگ و عار عمر
اوقات عمر صرف ثنایش کنم که هستاین شیوه مایه ی شرف و افتخار عمر
گر هیچ یادگار نباشد «محیط» رااین نغز گفته بس بودش یادگار عمر
متن در گنجور
شمارهٔ ۵ - در مدح اصغر ثقلین و اکبر سبطین حضرت امام حسن علیه السلامهفت شهر عشق
منم که شهره به سرگشتگی به هر کویمفتاده در خم چوگان عشق، چون گویم
هوای گلشن فردوس برده از خاطرنسیم روح فزا، خاک آن سر کویم
چنان ز خویش تهی گشته ام، ز جانان پرکه گر ز پوست برآیم تمام خود اویم
عجب مدار اگر مشک بوی شد نَفَسمکه همدم سر آن زلف عنبرین بویم
هزار سلسله بگسسته ام ز شور جنوناز آن زمان که گرفتار، تار آن مویم
به سوی خویش کشم روزگار رفته ز دستاگر به چنگ فتد آن کمند گیسویم
به رغم آن گه زند طبق عشق زیر گلیمحدیث حسن تو بر بام عرش می گویم
درون سینه دلم از طرب به رقص آیددر آن زمان که بنشسته ای به پهلویم
ترا به تیغ چه حاجت برای کشتن منکه خود هلاک کند، آن کشیده ابرویم
مرا ز پای نیفکنده نیز برده ز دستسپید ساعد آن شوخ سخت بازویم
ز بس به روز فراقت گریستم بگرفتتمام روی زمین را سرشک چون جویم
هزار بار گَرَم هم چو تاک سر بزنیز شوق تیغ تو بار دگر همی رویم
اگر پیاله گرفتم ملامتم مکنیدبه باده رنگ ریا را ز خرقه می شویم
حوالتم به می ناب و لعل یار کندعلاج درد دل خود ز هر که می جویم
ز فیض خاک در مجتبی شه کونینبه آب خضر زند طعنه نظم نیکویم
ولی ایزد یکتا دوم امام حسنکه هست مدحت او طبع و عادت و خویم
گرم به تیغ زند از درش نتابم رخکه فیض او در دولت گشاده بر رویم
به هر کجا که روم، روی دل به جانب اوستکه نیست دیدهٔ امّید از دگر سویم
چو دستبرد سپهرم ز پا برآرد، مراطریق بندگیش را به سر همی پویم
مرا به روز قیامت «محیط» فخر و شرفهمین بس است که مدّاح حضرت اویم
متن در گنجور
شمارهٔ ۶ - در مدح رابع اصول دین ثالث ائمه هُدی حضرت سیّدالشهداء علیه السلامهفت شهر عشق
نیمه شب بر سرم آن خسرو شیرین آمدخفته بودم که مرا بخت به بالین آمد
آمد آن گونه که تقریر نمودن نتوانچون توان گفت به تن جان به چه آیین آمد
قامت افروخته افروخت رُخ طُرّه ی پَریشبهر یغمای دل عاشق مسکین آمد
تلخی زهر غم هجر به امید وصالبه مذاق من سودازده شیرین آمد
به همه عمر دَمی شاد نخواهم دل ریشتا شنیدم که مقامت دل غمگین آمد
سخن از قد و رخ و زلف و بنا گوش تو رفتیادم از گلشن فردوس و ریاحین آمد
فکر دنیا هوس و کسب جنان مُزدوری استقرب یزدان نه از آن حاصل و نی زین آمد
دل سودازده طوف سر کوی تو کندصعوه را بین که به جولانگه شاهین آمد
عرصه ی دل زنهیب شه پیل افکن عشقساده از اسب و رخ و بیدق و فرزین آمد
کسب دولت مکن ای خواجه که درویشان راترک دولت سبب حشمت و تمکین آمد
من و مدّاحی شاهی که «حسین منی»مدحتش مادح وی ختم نبیّین آمد
آن چنان پای به میدان محبت بفشردکه سروش زیب سنان سپه کین آمد
خامس آل عبا شافع کونین حسینکه غلامیّ درش فخر سلاطین آمد
ما سوایش به فدا باد که فرخ ذاتشما سوی را سبب خلقت دیرین آمد
توشه ی روز جزا مایه ی امید «محیط»شیوه ی منقبت عترت یاسین آمد
متن در گنجور
شمارهٔ ۷ - مزیّن به مدح حضرت علی بن الحسین علیه السلامهفت شهر عشق
یک دو روزی در کفم آن سیم ساق افتاده بودیاد آن ایام خوش، کین اتفاق افتاده بود
بهره ای کز عمر خود بردیم، این اوقات بودکه اتفاق صحبت اهل وفاق افتاده بود
با خیالش بس که مشغولم ندانستم به عمرکی وصالش اتفاق و کی فراق افتاده بود
عَقد اُلفت نو عروس دهر با هرکس به بستاز نخستین روز در فکر طلاق افتاده بود
واعظ شهرم به ترک عشق دعوت می نمودلیک نشنیدم که بس تکلیف شان افتاده بود
دوش در بزم از فروغ جام و عکس چهر یارمهر و مه را خوش قرانی اتفاق افتاده بود
دست گر نگرفته بودش همت خاصان شاهدل زپا از کید ارباب نفاق افتاده بود
سید سجاد زین العابدین چارم امامآن که با غم جفت و از هر عیش طاق افتاده بود
آن مریض عشق کو را تلخی زهر بلادر هوای دوست شیرین در مذاق افتاده بود
کاش آن ساعت که از تاب تبش می سوخت تنلرزه بر ارکان این نیلی رواق افتاده بود
بار دادندی اگر حجاب درگاهش «محیط»هم چو عرش آنجای با صد اشتیاق افتاده بود
متن در گنجور
شمارهٔ ۸ - موشّح به مدح باقر علوم النبیّین حضرت امام محمد باقر علیه السلامهفت شهر عشق
به بزم قرب حجابی به غیر دوست ندیدمچو زین حجاب گذشتم به وصل دوست رسیدم
ز لوح دل چو زدودم غبار ظلمت کثرتجمال شاهد وحدت به چشم خویش بدیدم
ز کام خود بگذشتم به خواهش دل جانانرضای خاطر او بر مراد خویش گزیدم
ز غیر دوست رمیدن بود طریقه ی عاشقعجب مدار اگر من زخویشتن برمیدم
به دور نرگس مخمور لعل باده پرستتوداع عقل به گفتم طمع زهوش بریدم
به یمن همت عشقت چه قیدها بشکستیمز شور جذبه ی شوقت چه خرقه ها که دریدم
ترا به خلوت دل بوده منزل و من غافلبه هرزه در طلبت گرد هر دیار دویدم
به عالمی نفروشم غم محبت جانانکه این متاع گرامی به نقد عمر خریدم
بسان نرگس شوخت مدام سرخوش و مستماز آن زمان که زلعلت شراب شوق چشیدم
کمان عشق که گردن کشیدنش نتواندبه یک اشاره ی ابروی دلکش تو کشیدم
به جز محمد و آلش زکس امید ندارمبه کامرانی جاوید زین امید رسیدم
ز خاک درگه پنجم امام رفت حدیثیشمیم روضه ی رضوان زشش جهت بشنیدم
محمّد بن علی باقرالعلوم شه دینکه داغ بندگیش از ازل به جبهه کشیدم
به عرض حال چه حاجت بود که هست یقینمکه واقف است به درد نهان و رنج پدیدم
«محیط» در حق من ظنّ بد مبر به خرابیکه مست باده ی عشق شهم نه مست نبیدم
متن در گنجور
شمارهٔ ۹ - در ثنای امام به حق ناطق امام جعفر صادق علیه السلامهفت شهر عشق
شهی که شیوه ی درویش پروری داندرموز سلطنت و سرّ سروری داند
بقای دولت آن شاه را بشارت بادکه رسم معدلت و دادگستری داند
بماند نام انوشیروان ز عدل به جایخلاف آن که بقا در ستمگری داند
ز تیر آه حذر کن که این خدنگ بلاگذشتن از سپر چرخ چنبری داند
وجود من که از این پیش تیره خاکی بودز فیض عشق کنون کیمیاگری داند
کشد به ساحل مقصود تخته پاره ی تنبه بحر عشق هر آن کو شناوری داند
به رهگذار طلب هر که پا ز سر نشناختقدم زدن به طریق قلندری داند
بلند مرتبه ی فقر در خرد آن استکه پشت و پای زدن بر توانگری داند
به یمن مقدم دُردی کِشان صاف ضمیرزمین میکده با چرخ همسری داند
به دفع فتنه ی یاجوج غم ز دل ساقیبه جام بستن سدّ سکندری داند
دلم ربوده به چوگان طُره طَرّاریکه بردن از مه و خور گوی دلبری داند
نگاه آهوی وحشی خرام کبک دریتجلی مُلک و جلوه ی پری داند
ز حلقه حلقه ی گیسو کند زره سازیز نوک ناوک مژگان زره دری داند
ز زرّ جعفریش نقد اعتقاد به استکسی که مذهب و آئین جعفری داند
ششم امام که ز انوار مهر او طبعمبه هفت اختر رخشنده برتری داند
ز جعفر بن محمد ولیّ حق مددیاگر به ذرّه رسد، مهرپروری داند
ز فیض صادق آل محمد است اگر«محیط» طرز سخن گفتن دَری داند
بهای گوهر والای نغز گفتارمسخن شناس و هنر سنج و گوهری داند
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰ - در مدح امام هفتم باب الحوائج حضرت امام موسی کاظم علیه السلامهفت شهر عشق
یار برفت و دور از او، صبر و قرار شد زکفسیل سرشک از پیش، گشت روان به هر طرف
تا شده از نظر نهان، نقطه ی خال دلکششدایره سان به دور دل، اندوه و غم کشیده صف
بی رخ و طُرّه ات مرا، ای مه آفتاب روروز سیاه شد زغم، دیده سپید از أسف
مشعل آفتاب شد، تیره زدود آه منتا مه عرضت گرفت از خط مشک سا کلف
زیبد اگر به عالمی، فخر کنی که سال هامادر دهر ناورد هم چو تو نازنین خلف
یار کمان کشید و من، دل بر او به چابکیآمد از این کِشاکِشم، تیر مراد بر هدف
هر که به غیر عاشقی، پیش گرفت پیشه ایکرد به یاوه زابلهی، عمر عزیز را تلف
از خط جام ساقیا، آیت مغفرت به خوانبخشش دوست را سبب، لغزش ما است لا تخف
گردش آسمان مگر، گوهری سخن شدهآن که نیاز از سفه، فرق زُمرّد از علف
بهر نشاط قدسیان، زهره به جام آسماننظم طرب فزای من، خواند به بانگ چنگ و دف
هشت بهشت را بها، مدح امام هفتمینموسی کاظم است و من، آمده ام بها به کف
والی دین ولی حق، آن که نموده از ازلعرش زفرش درگهش، کسب سعادت و شرف
دل صدف است و گوهرش، مهر گران بهای اوبهتر از این گهر دگر، هیچ نپرورد صدف
کاش «محیط» چون شود، خاک بر غم خارجیخاک وجود او بَرَد، باد صبا سوی نجف
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱ - در منقبت ثامن الائمّه حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلامهفت شهر عشق
نسیم روح فزا از دیار دوست رسیدکه کشتگان غم هجر را روان بخشید
بهار آمد و بهر نثار مقدم اوفشاند ابر بهاری ز دیده مروارید
چو عارض و خط دلجوی دوست سبزه و گلبه شاخسار شکفت ز جویبار دمید
قدح نهاده به کف لاله شد به طرف چمنزمان عشرت و فصل گل است و دور نبید
جفا و جور رها کن به شکر این نعمتکه سرو قد تو را حدّ اعتدال رسید
ندیده هیچ زیانی هزار سود ببردهر آن که گنج ولی را به نقد مِهر خرید
غلام همّت آن خواجهٔ خردمندمکه درک فیض و سعادت به کسب مال گزید
ز تندباد حوادث فتاده کشتی دلدر آن محیط که او را کرانه نیست پدید
من و ملازمت آستان پیر مغانکه جام جم به گدایان آستان بخشید
مرا ز باده غرض مهر احمد و آل استکه دل ز ساغر وحدت گه اَلَست کشید
هُمای همّت من شاهباز اوج شرفبه بال شوق سوی آشیان قدس پرید
چو طفل طبع مرا مادر مشیّت زادبه مهر عترت پاک رسول ناف برید
زبان به مدحت سلطان دین رضا بگشودز پیر عقل چو آموخت طرز گفت و شنید
شه سریر ولایت علی بن موسیکه جام زهر بلا را کشید و دم نکشید
امام ثامن ضامن که می تواند کردبه یک اشاره به هر لحظه نه سپهر پدید
ولی ایزد یکتا که دست همت اوهماره قفل مهمات خلق راست کلید
«محیط» از شرف بندگی آل رسولبه دولت أبد و مُلک لایزال رسید
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲ - در مدح بابُ المراد حضرت امام محمد تقی جواد علیه السلامهفت شهر عشق
کجا است زنده دلی کاملی مسیح دمیکه فیض صحبتش از دل برد غبار غمی
خلیل بت شکنی کو که نفس دون شکندکه نیست در حرم دل به غیر او صنمی
ز کید چرخ در آن دور گشت نوبت ماکه نیست ساقی ایام را سر کرمی
زمانه خرمن دانش نمی خرد به جویبهای گنج هنر را نمی دهد درمی
مباد آن که شود سفله خوی کامرواکه هر زمان کند آغاز فتنه و ستمی
گذشت عمر و دریغا نداد ما را دستحضور نیم شبی و صفای صبح دمی
قسم به جان عزیزان به وصل دوست رسیاگر از این تن خاکی برون نهی قدمی
خلاف گوشه نشینان دل شکسته مجوکه نیست جز دل این قوم دوست را حرمی
غم زمانه مخور ای رفیق باده بنوشکه دور چرخ به جامی گذاشته، نه جمی
ز بینوایی و دولت غمین و شاد مباشکه در زمانه نماند گدا و محتشمی
ز اشتیاق بلند آستان شه هر شبفراز عرش فرازم زآه خود عَلَمی
به خَلق آن چه رسد فیض زآشکار و نهانز بحر جود شه دین جواد هست نَمی
محمد بن علی تاسع الائمه تقیکه بحر همت او است بی کرانه یَمی
بدان خدای که باشد زکلک قدرت اونقوش دفتر هستی ماسِوی رَقمی
که با ولای شفیعان حشر احمد و آل«محیط» را نبود از گناه خویش غمی
شهان کشور نظمیم ما ثناگویاناساس سلطنت ما است دفتر و قلمی
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۳ - در مدح امام دهم حضرت امام علی النّقیّ علیه السلامهفت شهر عشق
سر رفت و دل هوی تو بیرون زسر نکردترک طلب نگفت و خیال دگر نکرد
چشمم سپید شد به ره انتظار و بازاز گرد رهگذار تو قطع نظر نکرد
به گذشت عمر و سروقد من دمی زمهربر جویبار دیده ی گریان گذر نکرد
شمع وجود بی مه رویش نداد نورنخل حیات بی قد سروش ثَمر نکرد
در سنگ خاره ناله ی من رخنه کرد لیکسختی نگر که در دل جانان اثر نکرد
بد عهدی زمانه نظر کن که آسمانگردش دمی به خواهش اهل هنر نکرد
دل در جهان مبند که این تندخو حریفبا هیچ کس شبی به محبت سحر نکرد
معمار روزگار کدامین بنا نهادکز تندباد حادثه زیر و زبر نکرد
دنیا متاع مختصری غم فزا بودخرم کسی که میل بدین مختصر نکرد
فرخنده بخت آن که در این عاریت سراجز کسب نیک نامی، کار دگر نکرد
دل با ولای حجّت یزدان دَهُم اماماز کید نه سپهر مخالف حذر نکرد
سلطان دین علی نقی آن که آسمانسر پیش آستانش، از شرم بر نکرد
ترک مراد خاطر او را قضا نگفتاندیشه ی خلاف رضایش قدر نکرد
خورشید آسمان ولایت که ذره ایبی مهر او به عالم امکان گذر نکرد
انوار فیض عامش بر ذره نتافتکان ذرّه جلوه ها بر شمس و قمر نکرد
طبع «محیط» غیرت دریا است نظم اوهر کس شنید فرق زعقد گهر نکرد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۴ - در مدح امام یازدهم حضرت حسن بن علی العسکری علیه السلامهفت شهر عشق
دلم که بود زآلایش طبیعت پاکگرفته گرد کدورت از این نشیمن خاک
مَلول گشتم از این همرهان سست عنانکجا است راه نوردی مُجرّدی چالاک
اگر از این تن خاکی سفر کنی ای دلنخست گام نهی پای بر سر افلاک
بلند و پست جهان ای رفیق بسیار استگهی به چرخ برد که گذارت برخاک
چو نیستی است سرانجام، هرچه پیش آیدبه هر طریق که باشی مدار دل غمناک
به یاوه ابر بهاری به دجله می باردبه راه بادیه لب تشنگان شدند هلاک
رواق صومعه را آن زمان شکست آمدکه سرکشید به اوج سپهر طارم تاک
نکو است هرچه کند دِلستان چه جور و چه مهرخوش است آن چه دهد او، چه زهر و چه تریاک
به کیش اهل کرم کافری، اگر ای دلکنی به راه عزیزان زبذل جان امساک
گرم رسد به گریبان جامه ی جان دستکنم به روز فراق تو تا به دامان چاک
من و خیال خلاف رضای تو، هیهات!تو و هوای حصول مراد من؟ حاشاک
ز یُمن دوستی بندگان خسرو دینز دشمنی زمانه، مرا نباشد باک
ولیّ حق حسن بن علی، شه کونینامام یازدهم، سبط خواجه ی لولاک
بزرگ آیت یزدان که درک ذاتش راتوان نمودن گر ذات حق شود ادراک
خدیو کون و مکان، شهسوار مسک وجودکه بسته سلسله ی کائنات بر فتراک
شها وجود دو عالم طُفیل هستی تو استتو اصل فیضی و ارواح عالمین، فداک
به لطف عام تو دارد «محیط» چشم امیددر آن زمان که سپارد طریق تیره مغاک
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۵ - در منقبت خاتم الاوصیاء حضرت صاحب العصر و الزّمان علیه السلامهفت شهر عشق
حدیث موی تو نتوان به عمر گفتن بازاز آن که عمر شود کوته و حدیث دراز
به راه عشق تو انجام کار تا چه شودبرفت در سر این کار هستیم زآغاز
به طاق دلکش آن ابروان محرابیکه دور از تو نباشد مرا حضور نماز
اگر نه از دل من رسم سوختن آموختچرا دمی نکند شمع، ترک سوز و گداز
گرت هوا است که از خلق بی نیاز شویزیادتی مطلب، با نصیب خویش بساز
گناه بخت سیه بود، دست کوته ماوگرنه سلسله ی موی دوست، بود دراز
نحست گام نهی پای بر سر گردونچو از نشیب طبیعت قدم نهی به فراز
اگر سعادت جاوید بایدت، ای دلنمای شرح حقیقت، سخن مگو زمجاز
حدیث لیلی و مجنون عامری بگذارمخوان فسانه ی محمود غزنوی و ایاز
مدیح مظهر حق، مظهر حقایق گویثنای حجّت ثانی عَشَر، نما آغاز
سمّی ختم رُسل خاتم الائمه که هستنهان زدیده و بر حضرتش عیان هر راز
سلیل خسرو دین عسکری شه کونینولی حق شه دشمن گداز و دوست نواز
امام مُنتظر خلق، حجّت موعودکه هست چشم جهانی به رهگذارش باز
پناه کون و مکان صاحب الزمان مهدیولی قائم بالسیف، شهسوار حجاز
خجسته نامش زان بر زبان نمی آرمکه روزگار رقیب است، آسمان غمّاز
ز خوان مکرمتش وحش و طیر روزی خواربه شکر موهبتش جنّ و انس هم آواز
به اوج جاهش جبرئیل عقل می نرسدبه بال شوق کند تا ابد اگر پرواز
شها حقیقت وحدت تویی و دور از توشده حقیقت و وحدت بدل به شرک و حجاز
ز حال مردم و وضع زمانه ناگفتهتو واقفی و نباشد به عرض حال نیاز
درآ زپرده و از یک تجلی رخسارغبار شرک زمرآت ماسوی پرداز
«محیط» زنده شود بعد مرگ گر نشودظهور دولت حق راست نوبت آغاز
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۶ - در مدح حضرت ابوالفضل العبّاس علیه السلامهفت شهر عشق
آن قوی پنجه که آزردن دل ها است فَنَشالفتی هست نهان با دل غمگین مَنش
جان رسیده به لب از دوری جان بخش لبشدل به تنگ آمده از حسرت نوشین دهنش
آن که می گفت بود حاصل ایام دمیگشت زانفاس خوش دوست مُبَرهَن سخنش
هر که دارد چو تو زیبا رخ و نیکو قامتنیست حاجت به گل گلشن و سرو چمنش
گر به فردوس بَرَندش غم غُربت داردنیک بختی که سرو کوی تو باشد وطنش
دوش در طرف چمن بلبل شیدا می گفتنو بهار آمد و افزود غمم زآمدنش
باغ ماند به صف ماریه لاله و گلبه شهیدان به خون غرقه ی گلگون کفنش
ابر در ماتم سقّای شهیدان گریدکه همه عمر بود دیده ی گریان چو منش
نور حق ماه بنی هاشم، عباس که هستمهر او شمع و دل جمع محبان لگنش
زور بازوی یدالله، ابوالفضل که هستچنگ ضرغام قضا پنجه ی دشمن شکنش
حامل رایت و میر سپه عشق که داشتقوت سیل اجل همت بنیاد کنش
دستش از تن که بریدند به کف محکم بودرشته بندگی و مهر امام زمنش
گفت در ماتم او شاه شهیدان گریاندید افتاده چو در معرکه پرخون بدنش
شد کنون قطع امید من و پشتم بشکستبعد از این وای به حال دل و رنج و محنش
از خیال تو به شد خواب زچشم من و خفتآن که از بیم تو بیداری شب بود فنش
یادم آمد لب خشکیده و چشمان ترشجگر سوخته از غم دل خون از حزنش
به فرآت آمد تا آب برد سوی خیامبهر یاران جگرسوختهٔ ممتحنش
کرد کف زآب پر و برد به نزدیک دهانبود خشکیده زبان چون زعطش در دهنش
جلوه گر گشت لب خشک برادر بر اوتازه شد اندوه دیرینه و رنج کهنش
ریخت آب از کف و لب تشنه برون شد زفراتسخنی گفت که آتش زده در جان سخنش
گفت این شرط وفا نیست که من آب خورمسوخته زاده ی زهرا زعطش جان و تنش
ز آن نبردش شه دین سوی شهیدان دگرکه مسیر نشد از معرکه بر داشتنش
برگرفتن نتوان پیکر آن کشته زخاککه نه تن مانده به جا و نه به تن پیرهنش
هر که در ماتم عباس بگرید چو «محیط»هست امید شفاعت ز حسین و حسنش
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۷ - در مدح حضرت علی بن الحسین الاکبر علیه السلامهفت شهر عشق
ای لعبت فَرّخ رخ فرخنده شمایلدل ها به تو مشتاق و روان ها به تو مایل
افتاده ی تیر نگهت عارف و عامیدلداده ی چشم سهیت عالم و جاهل
بر پای دل از سلسله ی موی تو زنجیربر گردن جان از سر زلف تو سلاسل
از جور غم هجر تو دست همه بر سردر خاک سر کوی تو پای همه در گِل
در حلّ یکی عقده زموی تو بماندیمبا اینکه نمودیم بسی حلّ مشاکل
بگشا لب جان بخش که ما سنگ دلان رادر نقطه ی موهوم شده مسئله مشکل
مجموعه ی خوبی شد زآن گه که وجودتپر گشته زمهر شه فرخنده خصایل
مرآت جمال ازلی شبه پیمبرمصباح هدا نور خدا شمس قبایل
مقتول نخستین زسلیل شه لولاککه آمد غم او ناسخ غم های اوایل
فرزانه ذبیحی که به میدان محبتپیش از همه یاران شده در جستن قاتل
محبوب خلیلی که نموده به ره حقیک مرتبه هفتاد و دو قربانی قابل
از خویش تهی گشته و سرشار زمعشوقگردیده زجان دور و به جانان شده واصل
بودی علی اکبر شاه شهدا رانور بصر و راحت جان و ثمر دل
ز آن رو شه دین گفت پس از وی که نباشمای راحت جان بی تو به جان راغب و مایل
رفتی تو و فارغ شدی از اندوه عالممن ماندم و غم بی تو درین غمکده منزل
در بحر جهان آل علی کشتی توحیدمستمسک این فُلک بَرد رَخت به ساحل
ز انوار علی بن حسین بن علی شداز عرصه ی دل ظلمت هر وسوسه زائل
چون یار «محیط» است ولای علی و آلاز زلزله ی حشر نگردد متزلزل
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۸ - در مدح نور دیده ی مجتبی حضرت قاسم علیه السلامهفت شهر عشق
پی خرابی دل سیل عشق بنیان کنرسید و کند زبنیان بنای هستی من
اگر چه کرد خرابم خوشم که می دانمپی عمارت جان بود این خرابی تن
حجاب چهره ی جانان وجود خاکی تو استبر این حجاب شراری زبرق غیرت زن
مقیّدان طبیعت اسیر جاویدندخوشا به حالت آزادگان قید شکن
که رَسته اند زقید عوالم کثرتفضای خلوت تجریدشان بود مأمن
رسیده اند بدانجا زیُمن همت عشقکه می نگرددشان شک و ریب پیرامن
از این عزیزان عشاق کربلا است مرادکه مالکان نفوسند و تارکان بدن
مرا زواقعه ی کربلا به یاد آمدحدیث ماتم جانسوز قاسم ابن حسن
به حیرتم که کدامین غمش کنم تقریرکه بود او را بیرون زحد بلا و محن
به شرح ماتم او نیست حاجت گفتارتوان زعشرت وی پی به ماتمش بردن
بساط عشرت او بود خاک قربانگاهوصال دوست شهادت، لباس عیش کفن
حنای شادی او خون دیده و دل ریشسرود عیشش افغان و ناله و شیون
گه وداعش با آن همه تحمل و صبرفتاد بی خبر از خویشتن امام زمن
دریغ و آه از آن دم که در صف هیجانشان سنگ ستم گشت آن لطیف بدن
ز منجنیق ستم سنگ بس بر او باریدشکسته تر زدلش گشت استخوان در تن
نداشت تاب سواری، کشید پا زرکابز پشت زین سمندش به خاک شد مسکن
به زخم بی حد او خاک گشت مرهم نهبه ماه طلعت او مهر بود سایه فکن
به پرسش غم او خاک کرد دلجوییبه شرح حالت وی زخم باز کرد دهن
به خواند خسرو عشاق را که برگیردز خاک مقدم او زاد ره گه رفتن
امیر قافله ی عشق آمدش بر سرسرش زخاک گرفت و نهاد بر دامن
ز آب دیده بشستن زچهره گرد و غباربه گریه گفت ای نور دیده ی تر من
گر آن بود که به خوانی مرا به یاری خویشکنم اجابت و یاری نیارمت کردن
«محیط» خواست چه شرح مصیبتش گویدرسید برق غم و سوخت نطق را خرمن
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۹ - در رِثاء حضرت علیّ بن الحسین الاصغر علیه السلامهفت شهر عشق
ز رنگ هستی خود ساده ساز لوح ضمیرگرت هوا است که گردد زغیب نقش پذیر
به راه پر خطر عشق پا منه که آنجاگذار بر دم تیغ است و راه بر سر تیر
به زندگانی عشاق، دل مرا سوزدکه هست یاورشان درد و غم معین و ظهیر
از آن به حال مجانین عشق رشک برمکه هست سلسله ی زلف یارشان زنجیر
به عالمی نفروشم غمت که کس ندهدچنین نفیس متاعی، بدین بهای حقیر
کرا که محنت و غم شد زخوان غیب نصیبنشاط و عیش نگردد، مسیر از تدبیر
همان حکایت صعوه است و چنگُل شهبازحدیث نیروی تدبیر و قوّت تقدیر
توان نمودن هر درد سخت را درمانبه غیر درد جدایی که نیست چاره پذیر
خطا سرودم مرگ است، چاره ی هجرانگرت خلاصی ندهد، زقید هجر بمیر
ترا زسرّ حقیقت، چو نیست آگاهیز جهل نکته به شوریدگان عشق مگیر
دمی امید رهایی مدار در همه عمربرای آن که شود در کمند عشق اسیر
خدای هر دم، تقصیر من زیاد کُناداگر محبت خاصان حق بود تقصیر
گواه صدق مقال حق اینکه نیست مرابه جز محبت عشاق کربلا به ضمیر
حدیث محنت آن تشنگان غرقه به خونحکایتی است که نتوان نمودنش تقریر
عجب ترا زهمه شرح غم علی اصغرکه گر جوان شنود، از ملال گردد پیر
به دشت ماریه چون آه اختر سوزشد از درون جگر تشنگان به چرخ اثیر
علی اصغر خود را نهاد بر کف دستخدیو دین ملک العشق، شاه عرش سریر
میان معرکه آمد بر سپاه عدوستاد و از دل پردرد، برکشید نفیر
سرود هست گنه، گر را به کیش شمابه هیچ کیش ندارد، گناه طفل صغیر
دهید جرعه ی آبی بدین صغیر که سوختدرون سینه دل نازکش زقحطی شیر
جواب مقصد شه را، کمان گشود زبانرساند آب به حلقوم اصغرش با تیر
برید حنجر او گوش تا به گوش و نشستبه بازوی شه دین، نوک تیر خصم شریر
گلوی خشکش گردید تر، ولی از خونبه حلق تشنه ی او نی رسید آب و نه شیر
تبسمی به رخ شاه کرد و رفت زدستبه بزم قدس زدندش زبام عرش صفیر
کشید تیر زحلقوم او شه شهداءز دیده اشک فرو ریخت هم چو ابر مطیر
فشاند خون گلویش به سوی چرخ برینبه گریه گفت که ای ایزد سمیع و بصیر
فصیل ناقه ی صالح، به رتبه ی برتر نیستاز این صغیر که گردید، کشته بی تقصیر
«محیط» شرح غمی را چسان تواند گفتکه از شگفتی نتوان، نمودش تصویر
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۰ - مختوم به مدح حضرت مالک اشتر روحی له الفداهفت شهر عشق
مرید عشق نجوید، مراد خاطر خویشخوش است عارف سالک، به هر چه آید پیش
نکو است آن چه کند دلستان، چه جور و چه مهرخوش است هرچه زجانان رسد، چه نوش و چه نیش
غلام همت آنم که خاطر مجموعپی دو روزه ی دنیای دون نکرد، پریش
ز چنگ حادثه خواهی شکسته دل نشویبه هوش باش نگردد، دلی زدست تو ریش
ز بندگان طبیعت مجو مسلمانیکه این سیاه دلان، کافرند در همه کیش
طُفیل هستی یارند، بنده و آزادرهین منّت عشقند، منعم و درویش
به عشق کوش که مردان راه حق بردندبه یُمن سلطنت عشق، کارها از پیش
ز عشق مالک اشتر، بدان مقام رسیدکه قاصر است زدرکش، عقول دوراندیش
شه ولایت فرمود، بهر من مالکچنان بُدی که بُدم من، برای سید خویش
بُرنده تیغی خواندش، زتیغ های خدامر این حدیث زگفتار او است، بی کم و بیش
«محیط» بندگی بندگان، آل رسولمراست مذهب و آیین، مراست ملت و کیش
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۱ - بنگر صفای جام و می لعل فام راهفت شهر عشق
بنگر صفای جام و می لعل فام راکز باده فرق می نتوان کرد، جام را
نازم به بزم دُردکشان کز فروغ جاماز هم تفاوتی نبود، صبح و شام را
در طی راه عشق چو خامند، پختگاناندیشه کن که حال چگونه است خام را
تحصیل نام، از در میخانه کی توانطوفان خم به باد دهد، ننگ و نام را
انصاف خواهمی زتو، هرگز شنیده ای؟عاقل به اختیار کند، ترک کام را
ما را غرض زباده، شراب ولایت استنی باده ای که آمده مقصد، عوام را
دی بر در سرای مغان، ازدحام بودپرسیدم از مُغی، سبب ازدحام را
گفتا که هست عید و به عیدانه، پیر دیربنموده وقف دُردکشان، رطل و جام را
میلاد فر خجسته ی ساقی کوثر استآمد نوید فتح و بشارت، گرام را
سلطان اولیاء، شه مردان که حُب اوشرط قبول گشته صلوة و صیام را
مولود شد به کعبه و عزّ و شرف فزودحجر و حطیم و زمزم و رکن و مقام را
اِحرام طوف درگه او هر که بست یافتاجر هزار عمره و حجّ تمام را
بر خاک آستانهٔ وی هر که جبهه سوددریافت حق واقعیِ استلام را
بین صفا و مروهٔ درگاه و روضه اشکن سعی کسب روضهٔ دارالسلام را
می کُن وقوف، در عرفات ولای اوجویی اگر سلامت یوم القیام را
مقصد ز رمیِ جَمْر، تبری زخصم اوستکین شیوه شاهد است، تولای تام را
قربانی منای تقرب، که فُزت گفتدید از شراب وصل، لبالب چو جام را
بعد از ثنای شاه ولایت علی، رواستگفتن مدیح صدر فلک احتشام را
ز آن رو که عرض مدحت مولی نمودن استدر کیش اهل عشق، ستودن غلام را
آن خواجهٔ کریم که زد جاودان صلابر خوان جود و فضل و کرم، خاص و عام را
فرزانه صدر اعظم اشرف که شه سپرددر کفّ او زمام تمام انام را
در دفع خصم مملکت و حفظ داد و دینکلکش نموده کار بُرنده حسام را
ز آن شد امین سلطان، کز پای گوهریجز در ره امانت، ننهاده گام را
دایم «محیط» از کرم شاه اولیاءخواهد دوام دولت صدرالکرام را
متن در گنجور