چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر گرگان · ۹۶۹ تا ۱۰۴۰ قمری

میرداماد

میر برهان‌الدّین محمدباقر استرآبادی نامور به «میرداماد» و «معلم ثالث»، متخلّص به «اشراق» فیلسوف، متکلم و فقیه برجستهٔ دورهٔ صفویه و از ارکانِ مکتب فلسفی اصفهان است.
میرداماد فرزند میر شمس الدین محمد استرآبادی مشهور به داماد و از سادات حسینی گرگان است. محمد استرآبادی با دختر علی بن عبد العالی معروف به محقق کرکی ازدواج نمود و به همین خاطر او را داماد نامیدند. میرداماد این لقب را از پدر خود به ارث برده‌است.
وی از دوستان نزدیک شیخ بهایی بود.
دربارهٔ سال تولد او، اطلاعات کافی در دست نیست ولی کتاب «نخبة المقال فی اسماء الرجال» تولد او را سال ۹۶۹ قمری ذکر کرده است.
وی در کودکی به توس هجرت کرد و علوم دینی را نزد سید علی فرزند ابی‌الحسن موسوی عاملی و دیگر استادان آن دیار آموخت. همچنین علوم فلسفه و ریاضیات را در دوران حضورش در توس آموخت. میر محمدباقر سپس راه قزوین پیش گرفت. در سال ۹۸۸ قمری دوباره به خراسان آمد و تا سال ۹۹۳ قمری در آنجا ماندگار شد و سپس به کاشان مهاجرت کرد.
میرداماد مانند بسیاری از حکما و عرفا، که ذوق شعر و شاعری داشته‌اند به سرودن شعر عربی و فارسی می‌پرداخته است. مجموعهٔ اشعار او بعدها به نام «دیوان میرداماد» یا «دیوان اشراق» گردآوری شده است.
میرداماد در سال ۱۰۴۰ قمری در بین راه مسیر کربلا و نجف درگذشت و در حرم حضرت علی (ع) دفن شد.

گزیدهٔ اشعار میرداماد

شمارهٔ ۱غزلیات
از سوز دل بسوخت گیاه وجود مابر آتش تو بر فلک امروز دود ما
مارا بخار مجمر گردون نه بس بودمجمر بلای عشق و دل خسته عود ما
بر آستان دوست اگر سر توان نهادآنست بر مدارج دولت صعود ما
خون گردد از دریغ درون ستارگانچون درغم تو بر فلک آید سرودما
در آتش فراق تو سوزیم یک نفسبگذارد ار ستاره بخت حسود ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
ای به درگاه تو از قدس روان قافله‌هاپیش طوف سر کوی تو خجل نافله‌ها
هرکجا شاکله فضل تو در ذکر آمدغیر تشویر نشد شاکله شاکله‌ها
مشکل آید همی اسناد تولد به تو زانکزادن مثل تو نشنید کس از حامله‌ها
مجد ذات تو به حدی که محال آید از آنکمدرک کنه کمال تو شود عاقله‌ها
آنکه بی‌یار و مطیع است همین اشراق استدیگران هرکه شنیدیم بود راحله‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
بر در دوست که قدر گهر پاک آنجاخاک باشد چه بود قیمت این خاک آنجا
بر سر کوی غم او چه جگرها چاک استشرمم اید که برم پیرهن چاک آنجا
ای دل آسیمه سر از کوی بلا می آئیمگرت بار نداد آن بت بیباک آنجا
بر در دوست شنیدم که دوا میبخشنددرد ما عرضه نما ای دل غمناک آنجا
مجلس یار مرا جان ملائک عود استکه بر آتش نهد ای دل خس وخاشاک آنجا
خاک میخانه شو اشراق که از همت عشقبرگ کاهی نبود خرمن افلاک آنجا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
ای دل دو سه روزی بود این بستان‌هادر باغ هنر چو بلبلان خوش بسرا
با گردن ظلم خصم داند چکندبازوی عدالت علی اعلا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱قصاید
ای از سها ز عکس رخت کمتر آفتابمیدان حسن از تو و بازیگر آفتاب
در روز طرح دفتر خوبی نوشته استاول خراج حسن تو بر کشور آفتاب
طفلی ست حسن تو بپرورده دایه وارگه در کنار ماهش و گه در بر آفتاب
لعلی ست شکر تو در او مدغم آرزوماهی ست چهره تو در او مضمر آفتاب
گر باده جمال تو آید به جام فکرجای خوی از مسام چکد دیگر آفتاب
عکسی ز روی خویش به جام هلال بخشتا جرم ماه باده شود ساغر آفتاب
آئینه خیال ز عکس رخت نوشتصد نکته در دقایق خوبی بر آفتاب
عطری مگر ز زلف تو در عود بزم بودکافکند خویش رادر مجمر آفتاب
در عرق خاک مردمک دیده یافتهبی تو خط شعاعی چون نشتر آفتاب
آنجا که عکس روی تو بر بوستان فتادگر خود بود چنار وی آرد بر آفتاب
آنکس که در خیال تو میرد عجب مداراز خاک رویدش پس مردن گر آفتاب
از تابش جمال تو بر آسمان حسنچون ماه منخسف شده در منظر آفتاب
آسودگی نداند گوئی چو چشم مادارد خسک ز عشق تو در بستر آفتاب
ای دست جور عشق ترا نایب آسمانوی عکس نور روی ترا چاکر آفتاب
گفتی ز تاب عشق چنان گرم هم مشوگز گرمی تو سوزد در خاور آفتاب
این باده گر رسد به خیال دماغ چرخچون پرنیان درفتد آتش در آفتاب
گر برق آه ما به خیال فلک رسدبینی و لیک یک کف خاکستر آفتاب
چون من ز دود آه کنم تیره چرخ راراه افق نیابد بی رهبر آفتاب
یکدم به ره خرام که تا حسن خویش رابر سرکند ز شرم رخت معجر آفتاب
خاک ارخوئی چنین فکند با خیال تودر ساغر افق چو می احمر آفتاب
گوئی خیال روی تو سوده جبین حسنبر خاک بارگاه شه پیکر آفتاب
دریا نوال ابر کف روزگار حکمکآن دستگاه جم سپه چاکر آفتاب
ابری ستاره گوهر بحری شعاع موجچرخی زمانه مرکز و شاخی بر آفتاب
گفتش خرد سکندر ثانی و باز گفتهرگز ز نور ماه کند زیور آفتاب
کی ساخت از بنان سخا ابرو کی فکندبر جای قطره در صدف اسکندر آفتاب
مهتاب را روشنی دیده شب استبا قدر خود نسازد هم بستر آفتاب
ای خسروی که در رصد سیر صیت توتقدیر را صد آمد و ذوالمنظر آفتاب
سیمرغ دولت تو زمنقار در مسیرافکنده نسر طایر و از شهپر آفتاب
نطقم در این مدیح مگر خواست گفتنتکای رای روشنت را مدحتگر آفتاب
عقلش چه گفت گفت زهی ای خرد تباهخفاش رابه دیده زند خنجر آفتاب
خود در مشیمه رحم چرخ نطفه ئیستاز صلب قدر شاه قدر کشور آفتاب
بر رسم باج و جزیه فرستد شعاع و نوردر تو عهد به ملک مه و گوهر آفتاب
در صلب ابر شعله شود نطفه مطراز تف خشم تو که کند اخگر آفتاب
تیغ تو باه برد در صلب مفسدتخشم تو تیره سازد طالع بر آفتاب
جاهت دهد دفینه در مرکز آسمانرایت دهد ودیعت در اغبر آفتاب
گر در خیال رای تو تخم افکند به خاکاز خاک حاصل آرد برزیگر آفتاب
بر درگه نفاذ تو افلاک تند سیربنشسته چون به شارع پیغمبر آفتاب
روزی که بهر غیبت گردان جنگجویجرم شهاب تیره شود مغفر آفتاب
جای اشعه تیغ برون آیدش ز چشمگر یاد معرکه کند این انور آفتاب
در بحر ژرف خون یلان غوطه می خوردگر خود ز دور چرخ کند معبر آفتاب
محور سنان فتنه شود در ضمیر چرخمغفر به دست مرگ نهد بر سر آفتاب
حلق بقا ببرد در معرکه اجلخون زمانه ریزد در ساغر آفتاب
ابری شود که بارد بر خاک معرکهالماس سوده بسکه خورد خنجر آفتاب
در بحر معرکه به مسامیر فلک فتحتضمین بود ثوابت در لنگر آفتاب
بهر ردیف مدح تو گوئی کنون فلکهر صبحدم برآورد از خاور آفتاب
دهر از فروغ رای تو از نور خور غنی ستزانروکه نیستش به ضیا در خور آفتاب
دزدد چو کودکان فلک از کیسه افقاین قرص را که نام نهد اختر آفتاب
معیار آفرینش اگر فیض رای تستدر کان نهد زمانه به جای زر آفتاب
تا در مسیر سرعت و بطی فلک بوددر دیده گاه فربه و گه لاغر آفتاب
بادا ز شرم معتکف مسجد سکونبا سیر صیت جاه تو تا محشر آفتاب
تا بر فلک حکایت مخروط ظل ارضدر دعوی ضیا نکند باور آفتاب
در نسبت ضمیر تو بادا چو ضل ارضمخروطی شعاع ضیا کمتر آفتاب
کف الخضیب را به خلافت دعاهدربرخصمت ازظفیره مکدرترآفتاب
درموج بحر خشم تو دلفین همی غریقوز یاد هیبت تو همی اصفر آفتاب
متن در گنجور
مثنویدیوان اشراق
در جواب مولوی که گفته:
پای استدلالیان چوبین بودپای چوبین سخت بی تمکین بود
می‌فرماید:
ای که گفتی پای چوبین شد دلیلورنه بودی فخر رازی بی دلیل
فخر رازی نیست جز مرد شکوکگر تو مردی ازنصیر الدین بکوک
هست در تحقیق برهان اوستادداده خاک خرمن شبهت به باد
فرق ناکرده میان عقل و وهمطعنه بر برهان مزن ای کج به فهم
در کتاب حق الولالباب بینوان تدبر را که کرده است آفرین
چیست آن جز مسلک عقل مصونگر نداری هستی از لایعقلون
خار شبهت نیست جزدر راه وهمدر خرد بد ظن مشو ای کور فهم
از هیولا وهم ها را پا کج استکج نظر پندارد این ره اعوج است
ز آهن تثبیت فیاض مبینپای استدلال کردم آهنین
پای برهان آهنین خواهی به راهاز صراط المستقیم ما بخواه
پای استدلال خواهی آهنیننحن ثبتناه فی الافق المبین
کرده ام از ابر خالص ده قبستا که شد عقل مضاعف مقتبس
عقل و روح وجان به هم بگداختمتا کتاب ده قبس پرداختم
نسخه کردش فیض فیاض حکیمتاشفا یابد از و عقل سقیم
در کتاب ده قبس بین صبح و شامعالم انوار عقلی و السلام
گرنه موش وهم در انبار ماستگندم تحصیل چل ساله کجاست
دفع شر موش وهم از هوش کنپس در انبار عقل از گوش کن
متن در گنجور
بخش ۱ - مشرق النوارمشرق‌الانوار
بسم الله الرحمن الرحیمفاتحه مصحف امید وبیم
نامه که آراسته چون جان بودحمد خدا زینت عنوان بود
نسخه که دست خرد آرایدشفاتحه از نام خدا بایدش
مشعله افروز نجوم یقینکوکبه سوز خرد تیزبین
سرمه ده چشم عدم از وجودنورده جبهه چرخ از سجود
رنگرز جامه نور از شعاعآب ده گلشن جسم از طباع
رشته کش گوهر کان قدمپرده در پردگیان عدم
چاره گر کار فروماندگانباز پس آرنده ده راندگان
هستی سازنده افلاک کنلوح دل از نقش غلط پاک کن
طرح کن دفتر شش مملکتپایه نه غرفه نه منزلت
موجد هر ذره که گیرد وجودبر در او نه فلک اندر سجود
عرصه هستی چمن باغ اوناصیه دل رهی داغ او
داغ وی از ناصیه بیعت ستانیاد وی از سینه جنایت ستان
حلقه او زینت گوش عقولرحمت او بر دو جهانش شمول
کوکب ازو یافت هبوط و صعودکامل ازو گشت عیار نقود
قالب جان را به هنر زنده کردحقه دانش ز در آکنده کرد
در شرف در صدف دل نهاددور افق بر کمر گل نهاد
سلطنت چرخ به خورشید دادمملکت عیش به ناهید داد
کلک هنر نامزد تیر کردمنزل کوکب دل تدویر کرد
عالم سفلی به هیولی سپردگنج محبت به دل ما سپرد
آب بلا داد رخ هجر رانور ضیا داد دل فجر را
باغ قوی را رهی از گوش دادمرغ دل و زمزمه هوش داد
جرم زمین مرکز افلاک کردمسکن ما در کره خاک کرد
مملکت جسم چو تقسیم کردصورت نوعی شه اقلیم کرد
ملک طبیعت به بدن چون گذاشتروح بخاری ولی ملک داشت
کرد می جام غم از تاک دلسرو شرف ساخت ز خاشاک دل
طفل چمن در بر بستان فکندنطفه در در رحم کان فکند
دایه باغ ابر بهاری گرفتآب دل از روح بخاری گرفت
ملک بدن کرد و رعیت قوانفس مجرد شه و دل پیشوا
گلشن جان را چمن فکر دادبزم خیال و سخن بکر داد
داد خداوندی جان علم راکرد ولیعهد خرد حلم را
عاقله راکش به امانت ستودقافله سالار مدارک نمود
مرتبه عقل ازو شد چهارآینه بینش او بی غبار
رسته دانائی او بی کسادعقل هیولانی ازو مستفاد
هرکه جز او کوی فنا مسکنشسخره سیلی عدم گردنش
جمله حدوثند وهمی او قدیمجمله حقیرند و همی او عظیم
سوره ایجاد به قران اومصحف رحمت به دبستان او
جوهر ازو گشته بری از تضادعنصر ازو قابل کون و فساد
ساخته طوقی زفلک منتشگردن اکوان شده در بیعتش
دل وطن شاهد توحید کردمزرعه دانه تأیید کرد
آب ادب روی حیارا سپردشاخ شرف باغ وفا را سپرد
گنج خرد راست همی او طلسمآدم ازو صاحب روحست و جسم
کنه وی آئینه عرفان ندیدروئیت او دیده امکان ندید
چشم خرد گفت که من دیدمشگوش ادب نیک بتابید مش
جان مرا مزرع توحید ساختذهن مرا چشمه تأیید ساخت
جام مرا پر می توفیق کردچشم مرا سرمه تحقیق کرد
گر خرد است آیه توحید اوستور شرف از سده تأیید اوست
اطلس چرخ از کرمش خرقه ئیستنه فلک از درگه او حلقه ئیست
دیده اشراق چو شد کم ضیاخاک در او کنمش توتیا
متن در گنجور
سؤال میرداماد از شیخ بهاییاخوانیات
از میرداماد به شیخ بهایی:
ای پیر ره حقیقت ای کان سخادر مشکل این حرف جوابی فرما
گویند خدا بود و دگر هیچ نبودچون هیچ نبود پس کجا بود خدا
پاسخ شیخ بهایی:
ای صاحب این مسئله بشنو از ماتحقیق بدان که لامکان است خدا
خواهی که تو را کشف شود این معناجان در تن تو بگو کجا دارد جا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در نعت خاتم النبیین(ص)اشعار عربی
یا عارج المعارج یا سید الرسلیا هادی الخلایق یا موضح السبل
لولا سراج دینک فی عیهب الظلمظلت عقول قاطبه الخلق فی الضلل
من ضوئک استضاء سقراط فی الغیوبمن نورک استنار فلاطون فی المثل
یا زائر الجنان علی سده الرسولاذانت من شفاهک قبلتها فقل
رمنا نری المدینه مشیا علی العیونشوقا الی جنابک من ابعد السبل
یا حبیبا عنه قلبی فی الشتغاللاتسل قد ضاق للصبر المجال
کیف تدری انت رقدان الدلالان اشفاری بعینی کالنصال
یا ریاض الوصل یا حی الحبیبیا رعیدالعیش منکن القریب
من بسجن الهجر مع قلب کئیبماله والرکض فی قدس الوصال
هجر کم هامنه لی قلب مریضوصلکم من این لی هذاالرمیض
ان عندالخلق حالی مستفیضلا تلومونی فانی فی نکال
ان نارالهجر خلان الوداداخرقتنی حیث لم یبق الرماد
هجر کم یا ماله من امتدادمهجتی یا مالهامن احتمال
للهوی عین بقلبی طافیهنار عشق کالریاح السافیه
یا رقودا فوق مهد العافیههل یری دو محنه منکم ینال
تنبت النیران بعد تربتیفی الهوی هذا حبیبی دربتی
ما یطیق السمع منکم کربتیاصدقائی اترکوا اعنی المقال
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
چشم خراج عشق ستد خون ناب رامعزول ساخت عامل دیوان خواب را
من جان حلال کردم اگر خود کند قبولسلطان درد عشق تو ملک خراب را
ساقی میار باده کزین جام آتشینترسم جگر پر آبله گردد شراب را
ای کوثر مراد ندانم که چون کنمگر بازگیری از من مستسقی آب را
شب کی رسد به صبح که اشراق از غمتگل کرد ز آب دیده ره آفتاب را
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
سوز غم تو کرد قضا سرنوشت ماای در غم تو شعله آتش بهشت ما
این ابر ناوک تو همانابه سینه داشتکالماس جای سبزه بر آمد ز کشت ما
دوزخ به پشت گرمی ایام هجر توخویشی گرفت با گل و آب سرشت ما
زاهد به عشق کوش که محراب صومعهافتد به سجده پیش زمین کنشت ما
اشراق بوی باده ملائک برد ز هوشجائی اگر نهند بنائی ز خشت ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
شعله ها در جان زدی این سینه غمناک راخرمنی ز آتش چه حاجت بود یک خاشاک را
تا بکی در سینه تنگم نهان دارم چو رازآتشی کز شعله خاکستر کند افلاک را
در ره عشق تو عمری شد که حیران مانده اممن که اندر کوی دانش رهبرم ادراک را
هیچ صیادی به صید خسته در صحرا نتاختتیر مژگان تا به کی این سینه صد چاک را
هر دو عالم خار شد در چشم اشراق از غمتهرکه آب خضر دارد خوار دارد خاک را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
ای شهد لبت دوای بیماری‌هاوی دیده دل از زلف تو دلداری‌ها
آسان تو کنی مگر که در راه غمتافتاده دلم به دام دشواری‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۲قصاید
شه ملک دانشم من به جنود آسمانیکه بود ز فضل دیهیم سریرم از معانی
ز مداد من سوادی در چشم آفرینشز ظلال من کلاهی بر تارک معانی
در ارتقای فکرم خط استوا ز دانشنطق میان نطقم افق درر فشانی
صدف محیط طبعم کنف در حقایقمحک نقود طرزم فلک رسوم دانی
نقط سواد خطم همه جیب قوس گردونوترس قسی فضلم همه قطر آسمانی
شوس صواب بینم مجس مصاب دانیرقم قضا نشانم حکم قدر بیانی
همه اختران طبعم فلک آورد به تحفههمه دختران غیبم خرد آرد ارمغانی
ز ردای من کناغی بر دوش سعد اکبرز ثنای من کناغی در لوح عقل ثانی
لقب من است جز من به کسی سزا نباشدچه ممهد حقایق چه مشید مبانی
دل مرده را بجز من نکند کسی مسیحیتن حکمه رابجز من ندهد کسی روانی
پرن سمای عقلم مه چرخ نامجوئیسقط نهاد پاکم نمط خرد فشانی
سر کوی دانش من عرفات راز گردونحرم حریم فکرم در کعبه معانی
ز شفای من ارسطو شده بهره مند دانشز رموز من فلاطون زده گام در معانی
سخن از حدوث بی من به نوائب غرامتخرد از وجود بی من به مضیق ایرمانی
خردم به عذر خواهی ز تقدم زمانهفلکم به عفو جوئی ز تصدر مکانی
ز کمان فکر هر گه بکشم خدنگ برهانچو فلک ز قامت خود خردم کند کمانی
(فکنم به جوی باغ سخن آبی از طراوتکه نمی ازان نیابی بر دجله جوانی)
ز ستاک باغ طبعم به غرامت است طوبیز نگار نقش فکرم به خجالت است مانی
در من چو کعبه سازد که خلیل فضل و دانشدل من مطاف سازد که سروش آسمانی
ز هنر خراج گیرم ز خرد حمایت امابه وفور فضل و دانش نه به زور حکم رانی
رسع شک آورم من ز دو پلک چشم بیروندعی خطا کنم من ز معراج فکر فانی
ببرم چو بر نشینم به تکاور فصاحتوقراز صماخ جذر اصم از سبک عنانی
ز خرد به شرع دانش همه ساله جزیه گیرم(چو نبی به زور دین از که زکیش باستانی)
ز دلم به فقر گنجور به خزاین معادنز ضمیر من به فاقه کف گنج شایگانی
ز پی حساب و دانش کنم آسمان چو دفترسزدم ز تیر کلکی و ز مشتری بنانی
چمن حریم دل را کنم از نفس صبائیروض ریاض جان را کنم از دل (ایلوانی)
زقمر برم به دعوت کلف سیاه روئیز درر برم به حکمت برص سفید رانی
سوی شکل اول از من رود ار نخست اجازتپس از آن نتیجه ریزد ز قیاس اقترانی
دل خسته را پس از من سخنم کند طبیبیتن خاک را پس از من جسدم کند روانی
زجبین خاک تیره به نظر برم کریهیز روان کوه تهلان به نفس برم گرانی
دل من چو کان ولیکن نه به سقط نطفه خوردههمه همچو مریم آرد گهری بدان روانی
صدفی نیم که جایز بودم به دین همتز سخای ابرنیسان ز حموت تر دهانی
شده ام چو آب حیوان به نهاد پاک داریشده ام چو کان گوهر به نژاد دودمانی
نپذیردم تصور شبهی زکینه شایدگرم آب جوی فرهنگ و ضمیر عقل خوانی
سمرم چو آب باران به کتاب جرم شوئیمثلم چو پیر دانش به حساب عفورانی
هنرم بر اوج گردون و منم چو خاک سفلیسخنم خنیده چون هور و منم چو سر نهانی
پس از این به دوش دعوی فکنم ردای دانشکه خرد کند اطاعت به ردای وردخوانی
به فراق یار ای دل ز تو یک عطیه خواهمکه زابر دیده بر ما همه خون دل برانی
نه چنانکه دهر جانی بزید به حیله کردنفلک نهم معلم فکند به بادبانی
چو اثیریم به طوف سر کوی اسطقسیچو زمانیم به گرد در معرفت چو آنی
سخن من ار نباشد چکند خرد دبیریخرد من ار نباشد چکند جهان جهانی
منم آنکه در خموشی سزدم زبان چو موئیکه چو موی برتن من همه تن کند زبانی
به حساب آفرینش چو به مرکزی نشایمچه سفه بود که لافم ز محیط آسمانی
متن در گنجور
بخش ۲ - مناجات و تمجیدمشرق‌الانوار
ای خرد از حلقه به گوشان توخلق خوش از عطر فروشان تو
ای ز تو این گوی گریبان چرخگوی شده پیش تو چوگان چرخ
ای ز تو نه طاق فلک پر شروقای ز تو آراسته این چار سوق
داغ تو بر جبهه روح القدسخاک درت آب چهار استطقس
حلقه تعلیم تو در گوش عقلغاشیه حکم تو بر دوش عقل
زنگ غمت صیقل مرآت دلیاد تو تعمیر خرابات دل
ذات تو مصداق وجود صفاتلیک صفات تو همه عین ذات
گردن ما سخره طوق فناملک قدم خاص و مسلم ترا
قد ابد پیش بقای تو پستقامت معنی ز ثنای تو پست
از تو ضمیر خرد آراستهفیض تو پهلوی عدم کاسته
از تو جهان مرکز و هستی مداراز تو فلک پخته زمین خام کار
گردش چرخ از تو به انجام شدکار عدم از تو چنین خام شد
خور ز تو چون باده افق همچو جامکار فلک از تو چنین با نظام
تخم کواکب تو پراکنده ایناف شب از مشگ تو آکنده ای
تاج خرد از تو مکلل شدهزیج وجود از تو مجدول شده
روی زمین روز تورخشان کنیزلف فلک شب تو پریشان کنی
بی تو روان ره نبرد سوی تنجان نرهد بی تو ز جادوی تن
قالب جنبنده تو بی جان کنیباز رگ مرده تو شریان کنی
چهره خورشید درخشان ز تستگردش نه چرخ به سامان زتوست
از تو جهان هستی جاوید یافتمار شب و مهره خورشید یافت
یافت ز تو جوف سپهر برینزهره دریا و سپرز زمین
طفل سخن دامن لب رادهیمهره صبح افعی شب را دهی
یاد تو شد صحت جان سقیمبوی تو شد قوت دماغ نسیم
منطقه چرخ شتاب از تو یافتملکت ایجاد کتاب از تو یافت
کنه تو اندیشه تصور نکردجام تصور ز تو کس پر نکرد
عقل به تأئید دلیل و قیاسگفت نهد معرفتت را اساس
برق تو خود خرمن ادارک سوختبال و پر مرغ خرد پاک سوخت
ای گهر ما صدف نعمتتوی گنه ما علف رحمتت
خاک درت سرمه اشراق شدزین شرف اندر دو جهان طاق شد
ضمت جانش به تو بسپرده اموقف غلامی تواش کرده ام
هر که غلامی ترا در خور استاز گهر عقل گرامی تراست
متن در گنجور
حکیم رکنا و میرداماداخوانیات
از حکیم رکنا به میرداماد:
در طرز سخن تورا بیانی دگر استالقصه زبان تو زبانی دیگر است
از قلزم دانش تو ای بحر عمیقهر قطره هیولای جهانی دگر است
پاسخ میرداماد:
در قالب نظم از تو جانی دگر استدر تن ز خیال تو روانی دگر است
در محور آسمان استعدادستهر نقطه محیط آسمانی دگر است
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - : بالله یا سکاری حی الحبیب قولواشعار عربی
بالله یا سکاری حی الحبیب قولوهل ما اراه طیف اذ فزت بالوصال
ظمان قفر شوق فی توقه اتاکاکی فی حماک یسقی من ذلک الزلال
یا قوم من نواکم فی مهجتی نصالکم فی الهوی اداوی المجروح بالنصال
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
فقیا بفیکا تفز بالعلامعلماعلی قلبکا القیا
بیا زاهد از باده ما بشویدل و جان ز اوساخ زرق و ریا
از من می که در کیش اکسیریانگدائی کند مهر از و کیمیا
به میخانه ما یکی برگذرنه میخانه بل کعبه اصفیا
می از جام ما خور که تا روز حشرزخاک تو خورشید روید گیا
الهی دلم بنگه مهر تستکه اقلیم نور است و صقع ضیا
شد اشراق خاک تو کز خاک اوکند دیده عقل کل توتیا
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
ما شاه محنتیم و دهد عشق تاج ماگردون ز جنس درد فرستد خراج ما
چون دم زنم ز صبح وصالت که روز حشربیعت گرفته است ز شبهای داج ما
ترسم که در دماغ وجود آتش افکندز ینسان که باز گرم جگر شد مزاج ما
گردون که صبح صحبت ما شام هجر کردگو روغن وجود مکن در سراج ما
اشراق ما و درد که دکان روزگارزان نسخه مفلس است که دارد علاج ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
ای مه از رخ دور کن یک ره نقابتا عرق گردد ز خجلت آفتاب
بی وصالت زندگانیها تلفبی جمالت عشق رانیها عذاب
دیده مارا از آن عارض شکیبممتنع چون صبر مستسقی ز آب
چون بدست آرد ترا این عنکبوتاز کجا شد صید عنقا از لعاب
خون مارا در خورد دستت نیست لیکمی توان کردن سر انگشتان خضاب
مرغ و ماهی را بود در شب سکونمن شب آسایش نمی بینم به خواب
دوست را یک ره در آرید از درمتا بگویم هر دو عالم را جواب
گفتی از من بر نگردی گرچه رفتجور عشقم بر تو بیرون از حساب
تو توانی عهدها آسان شکستنیست اندر دین اشراق این کتاب
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
ای عشق توئی تو مایه پاکی مادور از بر ما مشو ز غمناکی ما
آی آتش عشق دوست از پا بنشیندر شعله کشی ز ننگ خاشاکی ما
متن در گنجور
بخش ۳ - مناجاتمشرق‌الانوار
ای سخنت نقل سر خوان عقلخاک درت توشه انبان عقل
محو تو ابصار به دور و شموسظل تو انوار عقول و نفوس
پی سپر از نور خورت شبهه هانور بر از خاک درت جبهه ها
چرخ یکی گردش پرگار تستنور خور از سایه دیوار تست
مزرع ابداع قنات از تو یافتجوی وجود آب حیات از تو یافت
جز تو به افلاک که این زاد دادخاک عدم جز تو که بر باد داد
جز تو به خاک اینهمه عزت که دادخاک جهان را نم هستی که داد
جمله جهان پیش تو مشتی گلندحق توئی و جمله دگر باطلند
چشم سر عقل که بیننده کردقطب فلک را که نشیننده کرد
ظل زمین موی سیاهش که دادزلف ز شب روی زماهش که داد
درنگه حسن که ناز آفریدزلف شب غم که دراز آفرید
مرکز افلاک ثبات تز تو یافتدفتر تقدیر برات از تو یافت
دیده ز تو تابش شیدی گرفتخاک زتو نور جلیدی گرفت
از تو پر از نور جبین خردوز تو شده طور یقین خرد
تازه ز باران تو بستان عقلپاک به تأئید تو دامان عقل
جسم زتو دیده جان روشنشآب طبیعت زتو در گلشنش
گشته ولود از تو چمن دی عقیماز تو فلک سایر و مرکز مقیم
ورنکنی گردش گردون قبولچرخ شود ساکن و مرکز عجول
از تو توانگر دل پیر خردوز تو همه نور ضمیر خرد
وهم به حکم تو رئیس قواعقل غریزی زتو شد مقتدا
آب رخ جوی قنات زتونور در آئینه طاعت زتو
جوی کمال از تو پر آب شرفدر شرف راز تو انسان صدف
یاد غمت خورده ز اندیشه باجخواسته سودای تو از سر خراج
دامن هستی ز تو پر در شدهجیب دل از درد غمت پر شده
از تو جهان یافت قوام وجودپخته زتو خام نظام وجود
جوهر جان گوهر ذات از تو یافتمرغ خرد صبح نجات از تو یافت
آتش تو جزیه گرفت از جگرداد به شام تو جنایت سحر
گل که اقالیم گلستان گرفتدر ره تو شغل مغیلان گرفت
خور که رعیت ز کواکب گزیدغاشیه بر سفت غلامی کشید
سفت هیولی چه که عقل نخستغاشیه گردان غلامی تست
هر که در این طارم اخضر رسیدخاک رهت سرمه خورشید دید
هرکه در این عرش برین راه یافتداغ تو بر ناصیه ماه یافت
این سگ درگاه تو اشراق نامکز غم تو وام گرفت احترام
مهر فلک شد که سماک تو شداین جهان گشت که خاک تو شد
ناصیه اش آرای به داغ قبولتا من ازین قصه به طبع عجول
مژده برم طالع خود را به گاهوز سر تختش بربایم کلاه
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - وله ایضااشعار عربی
کانی کل معقول عویصاری لا باقراء یقری
اذاماالقوم ضلوا فی سبیلهدا هم نور نجم من یقینی
و ان اضحی بهم ظماء شدیدفها بحر من الماء المعین
و ان جهلا تحریتم سمونافهذا سمت ذی العرش المکین
وان تاهت عقول فی متیهاراهاالشرب ما خطت یمینی
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰غزلیات
آتش که شعله عاریت از جان ما گرفتچون برق عشق بود که در آشنا گرفت
ای بس که در فراق تو از بخت واژگوننفرین خویش کردم و گردون دعا گرفت
هر جا که جان خسته به بیماری ئی فتادعشق تو رفت و بیعت درد از دوا گرفت
این دل که عنکبوت زوایای محنت استیارب چسان به دام حیل این هماگرفت
ای بیوفا خیال تو چندان به روز هجرپهلوی ما نشست که بوی وفا گرفت
روزی کتاب هستی ما می نوشت چرختقدیر رفت نسخه اصل از بلا گرفت
شرمنده خیال توام کم قبول کردمن خاک بودم او ز کرم توتیا گرفت
اشراق چون دو چشم تو در خشکسال هجرچندان گریستم که کنارم گیا گرفت
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱غزلیات
آنکه در آتش غم سوخت دل خام من استوآنکه او را غم کس نیست دلارام من است
توکه ته جرعه جام تو بود کوثر عشقچه خبر داری ازین شعله که آشام من است
گرمی آتش دوزخ خوی خجلت ریزدبی تو پیش تف این جرعه که در جام من است
چهره افروخته بادت که خوش افروخته ایشعله ها در بن هر مو که بر اندام من است
ای که گوئی ز چه دل کعبه غم ساخته ایچکنم طوف بلا گرد در و بام من است
به فسون لب پر شهد تو شیرین نشودتلخی زهر جفای تو که در کام من است
خبر از عیش کسم نیست همی میدانمکآتش دل می و غم نقل و بلا جام من است
دوست شد دشمن و این بوالعجبی نیست ز دوستبوالعجب بخت بد تیره سرانجام من است
عنکبوت غمم اشراق خیال رخ اوستهیچ دانی تو چه عنقاست که در دام من است
متن در گنجور