بهار آمد به استقبال نوروزچو عید بلبل از دنبال نوروز
بهاری از لعاب حور آبشکف سرچشمهٔ کوثر سحابش
سحابی مجلس افروز نظارهز ماهش برق، وز باران ستاره
هوا چون طبع من سرمایهٔ دُرصبا از خود تهی در عطر گل پر
لبالب از می گل جام لالهبه دعوی باغ و صحرا همپیاله
خراب آباد جغد و کلبهٔ مورچو چشم بلبلان از جلوه معمور
به زخم از خرمی مرهم گرفتهغم و شادی چو گل در هم شکفته
هوا در شعله از بس کارگر بودپر پروانه از گل تازهتر بود
طراوت شسته چون دُرد از پیالهغبار عنبر از مژگان لاله
ز بس آغشته در گلهای سیرابشکسته رنگ خورشید جهانتاب
تو پنداری ز انوار شب و روزچمن مهتاب پوشیدست در روز
چمن ساقی نظر خمخانه پردازصراحی شمع و گل پروانه پرواز
شراب و شبنم و گل هر سه همدستکزین عاشق وزان بلبل شود مست
ز جوش گل گلاب دیده در جوشتماشا با تماشایی هم آغوش
چمن عرض تجلّیزار گل کردچراغ مسجد و بتخانه گل کرد
به وحدتگاه گلشن شیخ و راهبهمه یک نغمه در اثبات واجب
قفس در شهر و بلبل در قفس نهبه غیر از بیکسان در شهر کس نه
من و دل در چنین خرم بهاریطرب مهمان ز هر سو ناگواری
به زندان اجل کس زار و محبوسنواسَنج ترنمهای افسوس
دریغ آباد زندان طرف با غمبه کف گلدسته از گلهای داغم
چو زندان دخمهٔ زردشت کیشانکهن سردابهٔ دیر کشیشان
مشبک سقفش از آه اسیرانچو روزنهای دام صیدگیران
چو کژدم عنکبوتش دشنه در کاملعاب خون تنیده بر در و بام
مگس در وی چو زاغان جگرخواربه خون آغشته تا دل چنگ و منقار
نگهبانان چو سرهنگان دوزخیخ از آتش سرشته آتش از یخ
خنک رویان آتشخوی سرکشبه دلْشان زخم چون در پنبه آتش
نشیمن آنکه گفتم همنشین اینغرامت در من و بر چرخ نفرین
اجل کرده بر آن محبوس بیدادکه زندان، خانه شد همخانه جلاد
به پا زنجیر و بر سر موی ابترسیه چون نخل ماتم پای تا سر
ز بس کآلودهٔ گرد و غبار استرخم چون پای مجنون خاکسار است
به رویم طفل اشک از بهر بازیبود پیوسته در گِلمهرهبازی
به چشم اشک گلگون پردهافکنچو عکس برگ گل در آب روشن
چمن بیدار و سرخوش بخت ایاممرا چشم تماشا خفته در دام
خرامان عالمی گلدسته در دستمن از نیلوفری زنجیر پا بست
ز چندین گل که دارد رنگ هستینصیبم گشته نیلوفر پرستی
سپهر نیلگون در سوگ بختمچو نیلوفر زد اندر نیل رختم
نه زندان روزنی دارد به گلشنکز آن چشمم شود یک ذره روشن
نه رحمی بیمروت باغبان راکه چون بیند به رونق بوستان را
به شکر جلوهٔ گلهای خندانکند پژمرده برگی نذر زندان
نداند راه زندان باد جاسوسکه بر چشمم نگارد کحل پا بوس
ز عطر گل نمک ریزد به داغمگلاب افشان کند چشم و دماغم
چو برتابد عنان بازگشتیز طرّاری به رسم سرگذشتی
زند بر گوش گل مشکین بیانمبشوراند دل بلبل زبانم
وگر گل را از این پیغام ننگستنه با گل با قبول بخت جنگست
که آرد از من و از بخت من یادکه لعنت بر من و بر بخت من باد
چه بختست این کزو جز غم نبینمبه مرگش کاش در ماتم نشینم
کیَم من وز چه آب و گل سرشتمکه چون یوسف به چشم خویش زشتم
گلم بهر گلابم میپرستندوگر خارم به آتش میفرستند
به شرع دانش و احکام بینشنیَم نوعی ز جنس آفرینش
نه در هستی نمودم راست بودیعدم را از وجود ما درودی
نه مخمورم نه هشیارم نه مستمدرستِ آفرینش را شکستم
الهی ای ز نامت کام جان مستچو آغازم سخن مست و زبان مست
تو چون گفتم بلندی یافت پستیز من برخاست ننگ و نامِ هستی
چو در گنجد خم و پیمانه با همنماید رشحهای بر بحر شبنم
کنون معذورم از گستاخگوییکه مأمورم به این گستاخرویی
کیَم من تا به حمدت لب گشایمسرود عرض حالی میسرایم
زهی هستی ز تو ویران و معمورتو ظلمت را کنی خال رخ حور
توئی دانا پیِ افشای هر حالبلاغت منشیِ دیوان اعمال
اولوالامر هوس بنیاد دلهاولیعهد امیدآباد دلها
عدم از خانهزادان وجودتوجود آفرینش کرد جودت
شکار آرزوی خامکارانبهار آبروی خاکساران
تمنایت وطنگاه غریبانتماشایت نصیب بسنصیبان
توئی در روی لیلی جامه گلگونتوئی در چشم مجنون مست و مفتون
اگر بر گل اگر بر خار پویمز شوقت زار و نالان زار مویم
چو از بختم نیاساید تمنینشینم بر سر خاک تسلی
الهی گر ز نامم ننگ زایدنه سنگ از کوه و لعل از سنگ زاید
مرا زین ننگ و نام امّیدواریستکه ننگ رستگاری شرمساریست
نسیمی ده گُل شرمندگی رامعطر کن دماغ بندگی را
براتی ده ز دیوان نجاتمبنه مهر نبوت بر براتم
که از خاصیت آن خاتم بختکنم دوش سلیمان پایهٔ تخت
ز کام اژدها رختم به در کشز موج زمزم اندر چشم ترکش
تهمتنشیوهای در کار من کنکه بیژنوار مُردم زین تغابن
ادب شرطست و شرح غم ضرور استغرض عجز است و عجز از ناصبور است
وگرنه من که و دیوان هستی؟شکایتمندی و آتشپرستی
مرا عمر شکایت مختصر باداساس حاجتم زیر و زبر باد
چو حاجتمند بخشی عادت توستتو دانی حاجت من حاجت توست