چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر قوچان · ۹۸۵ تا ۱۰۱۹ قمری

نوعی خبوشانی

محمدرضا خبوشانی معروف به نَوعی خَبوشانی (زاده در خبوشان که نام قدیم قوچان است، درگذشته به سال ۱۰۱۹ هجری قمری در برهانپور هند) شاعر ایرانی و سرایندهٔ مثنوی «سوز و گداز» است.
آنچه از احوال وی بر می‌آید آن است که وی به اتفاق دوستش ، کفری تربتی به هندوستان کوچیده، و پس از بازگشت مدتی را در مشهد گذرانده است. به همین دلیل به مشهدی نیز شهره است. سپس باز به هند کوچیده و در دربار شاهان و امیران وقت از جمله اکبرشاه، میرزا یوسف خان رضوی مشهدی، شاهزاده دانیال و عبدالرحیم خان، خان خانان مدیحه و شعر سروده است. وی در اواخر عمر، در دربار جهانگیر شاه به سر برده و سرانجام در برهانپور درگذشته است.
کلیات «نوعی»، مشتمل بر قصیده، ترجیع و ترکیب، قطعه، غزل، رباعی و مثنوی در حدود چهار هزار بیت است. ساقی‌نامهٔ او با بیش از چهارصد بیت در ستایش میرزا عبدالرحیم خانخانان سروده شده و در شمار ساقی‌نامه‌های مشهور عهد او است. نسخه‌ای از دیوانش در حدود چهارهزار بیت در کتابخانهٔ ملی پاریس موجود است.
مهمترین اثر وی مثنوی «سوز و گداز» است که در واقع در باب اجرای آیین سَتی یا ساتی (الههٔ هندی) در هند است. بر طبق این آیین، همسر مرد متوفا همراه او خود را به آتش می‌کشید. ظاهراً قبل از خودسوزی، پایداری و مصمم بودن زن بر این امر مورد آزمون قرار می‌گرفت، اگر وی مصمم به سوختن خود بود، با مردش سوزانده می‌شد، و اگر تردیدی در خصوص خودسوزی ابراز می‌کرد، بر دیگر مردان حلال می‌شد. نوعی در مثنوی سوز و گداز، خودسوزی همسری وفادار را پس از کشته شدن همسرش روایت کرده‌است.
مثنوی سوز و گداز نوعی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانه‌ای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار نوعی خبوشانی

بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیممثنوی سوز و گداز
الهی خنده ام را نالگی دهسرشکم را جگر پر کالگی ده
نفس را جلوهٔ آهِ جگر بخشنظر را سوی خود راهِ سفر بخش
بجز عشق ار همه وحی است و اعجازاز او خلوتگه دل را بپرداز
دلم را عندلیب‌آوازه گردانگل باغم به آتش تازه گردان
میِ شوقم ده از پیمانهٔ عشقکه جوشد بر لبم پروانهٔ عشق
به آتش آب ده، تیغ زبانمکه جز حمدت نروید از بیانم
چو نخل ایمنم ده خانهٔ حمدکه آرایم به نامت نامه‌ای چند
بگیر از لطف پس با خامه دستمکه طفل خامه بر کاغذ شکستم
صریر خامه‌ام را لحنِ نی کنسخن را چاشنی مهمانِ می کن
کلامم را ده از عزت خطابیبلند افسر کن از ام الکتابی
به پا انداز حمدت کارجمند استزبان با دل پرند اندر پرند است
ولی پائی که بر گل ناز داردکجا پروای پا انداز دارد
من و حمدت زبان را خاک بر سرادب را درع طاقت چاک در بر
سزاوارت ادای چون منی نیستکه حمد تو سزای چون منی نیست
به گاه خامشی محشر خروشمچو شد وقت سخن صید خموشم
زبان‌شوریده‌ای گنگانه نطقمفصاحت‌زاده‌ای دیوانه نطقم
من و یارای حمد از من نیایدکه پاس شعله از خرمن نیاید
همان بهتر چو عجزم خامه بشکستکه هم در عرض حال خود زنم دست
متن در گنجور
بخش ۲ - مناجات به درگاه قاضی الحاجاتمثنوی سوز و گداز
خداوندا دلم افسردن آموختنظر در دیده از دل مردنم سوخت
به ناخن گر بکاوی آهن و سنگبه هرجا شعله‌ای بینی بر اورنگ
غرامت بین که این ناکس دل مننه سنگ طور شد نه سنگ آهن
من و این دل که گم نام زبان بادچنین دل‌ها نصیب دشمنان باد
ز خون این چنین دل خاک تن بهْچنین دل طعمهٔ زاغ و زغن بهْ
به جای این دل افسرده‌پیکردل پروانه‌ام ده یا سمندر
دل ریشی از آن اجزای جان ریشدلی کز نام او گردد زبان ریش
دلی همپایهٔ فریاد بلبلدلی صید گل و صیاد بلبل
دلی سر تا قدم چون شعله روشنکشیده کسوت فانوس بر تن
که چون پروانه‌اش گردد هوادارنهد از پردهٔ دل داغ دیدار
دلی از رنگ و بوی گل سرشتهنه همچون تن ز آب و گل سرشته
دلی پروانه‌پرواز محبتبه صد جان خانه‌پرداز محبت
چنان مستم کن از جامی که دانیکه تاب مستیَش هم خود توانی
ز شوقی کن سرم را سجده‌فرسایکه شوق از سر ندانم سجده از پای
ز چین غم جبینم ساده گردانگشاد ابرو ترم از باده گردان
به هر کارم چو همت پیشرو کنگره از رشته‌زار دل درو کن
سرم را تاج بخش از بستر دردلبم را راح ده از ساغر درد
چه بستر خوابگاه ماه و خورشیدچه ساغر جرعه‌بخش جام جمشید
شهادت را شراب هوش من کنمحبت را گل آغوش من کن
هر آن خاری که ننگ از وی نفور استمرا در کار و عشقم را ضرور است
نبیدِ معرفت کن در ایاغمخرابات محبت کن دماغم
نبیدی خانه‌زاد نشئهٔ طورکزو مستی و هشیاری شود دور
که هرگه سایه‌اش در ساغر افتدتو گویی آتش اندر مجمر افتد
من و نوعی ندامت زادگانیمکه چون آئینه از دل سادگانیم
ز بس صافی نهادیم از محبتز عیب دیگران بر ماست تهمت
ز لوح دل نقوش غیر بزدایخطای دیگران بر ما ببخشای
شب تاریک و رهبر دیده اعمیکرامت کن چراغان تجلی
ز نور وحدتم خاطر بر افروزبه طور رؤیتم راهی در آموز
دلم را عاقبت‌اندیشگی دهنهادم را شریعت‌پیشگی ده
عروجی ده به معراج قبولمرهی بنما به درگاه رسولم
متن در گنجور
بخش ۳ - نعت حضرت رسالت پناه محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلممثنوی سوز و گداز
محمد صیقل مرآت بینشنظر‌پیمای چشم آفرینش
شفاعت‌سنج جُرم‌آباد هستیقناعت‌گنج ملک تنگدستی
فلک، گلدستهٔ طرف کلاهشمَلَک پروانهٔ شمع نگاهش
حقیقت را گل آغوش پرورشریعت را لوای دوش پرور
به خلقت ز انبیا پیشی گرفتهز سبقت با خدا خویشی گرفته
دلیل قدر و اعجازش همین بسکه رهرو پیش و رهبر آمد از پس
زبان کج نغمهٔ او را و نعتشخرد مجذوب مادر زاد نعتش
زبان با ذکر نعتش آشنا نیستکه نعتش جز به دل گفتن روا نیست
گر استغنای نعت از دل نرنجددگر زین مژده دل در دل نگنجد
کجا نعت سزای او توان گفتخدا شو تا ثنای او توان گفت
ز شهرستان رحمت بی‌نصیبمغریبم یا رسول الله غریبم
تو بیکس‌دوست من همسایه دشمننیابی تا کسی بیکس تر از من
ز رحمت‌زار خویشم ده گیاهیبهشتی کن گیاهم از نگاهی
گر از ننگم شفاعت ارزشی نیستتنک سرمایه را آمرزشی نیست
همین بس کز گنه شرمندگانیمارادت‌سنج امت بندگانیم
گلی از نوبهارانِ تو دارماطاعت داغ یاران تو دارم
متن در گنجور
بخش ۴ - صفت شب و سبب آغاز این خجسته داستانمثنوی سوز و گداز
شبی رو از گلاب صبح شستهچو رخ ز آئینه خورشید رسته
نظر پیرایه چون سیمای معشوقطرب سرمایه چون سودای معشوق
گشاده‌رو‌تر از آغوش مستاننشاط‌افزاتر از گلگشت بستان
بهاراندود چون بام بر دوستگلاب‌آلوده همچون بستر دوست
طرب معمار شب بی رنج مزدورسرشته کرد مشک از مغز کافور
چو گل گردیده گرد شبنم آلودبه آن گل کرد عالم را گل اندود
ز بس روشن زمین آسمان تابفکنده سایهٔ وی عکس مهتاب
زمین از لاله و چرخ از ستارهچراغان کرد بازار از نظاره
هوا و جلوه و گلگشت مهتابهمی شست از نظرها سرمهٔ خواب
طراوت چین ز روی آب می‌ریختصبا موج و نظر مهتاب می‌ریخت
طرب ره بسته بر غم شش جهت رادر آن شب زاد گیتی عافیت را
جهان بزم و شرابش آب دیدهز مستی اهل بزمش آرمیده
من و دل در چنین شب هر دو بیدارز خود مخمور و مست از جام دیدار
نظر غارتگر دیدار کردهبه من هر سو تجلی‌زار کرده
هوا در سر هوس در دل شکستهچو پای خفته در دامن نشسته
به ناگه حلقهٔ در ناله برداشتبه لحنی کز برون جا در جگر داشت
ز چاک در نسیم دلگشائیدرون آورد بوی آشنائی
از آن نکهت که مغزم را بخاریددماغم صد گلستان تازگی دید
به مژگان قفل در را باز کردمرهین مژده را آواز کردم
در آمد از درم هدهد سرشتیچه هدهد بلکه طاووس بهشتی
چو طوطی لب به شکر چاشنی دادکه شد مجنون صفت از عشق فرهاد
تمنا شام غم صبح طرب کردشه فرخنده اقبالت طلب کرد
نشستن را به رفتن بایدت بستکه گر برخاستی فرصت شد از دست
بکن پای طلب از خواب بیدارکه خواب‌آلوده آرد گمرهی بار
تو خدمت نا‌صبور و شاه مشتاقبه این نسبت رسد نازت به آفاق
هنوز این مژده‌آور در سخن بودکه شوقم بر در شه بوسه‌زن بود
چنان شوقم به سرعت گشت همدوشکه هم از خانه پایم شد فراموش
سراسیمه چنان از جای جستمکه سر برجایِ پا آمد به دستم
سوار سر شدم چون افسر بختسر و افسر کشیدم بر در تخت
ز مغرب گاه غم تا مشرق شوقرسیدم چون هوس در یکقدم ذوق
چو بر درگاه شه تاج سرم سودزمین تا آسمان صد سجده اندود
چنان با سجده‌ام سر اشتلم کردکه افسر در میان سجده گم کرد
پرستاران شاهم چون بدیدندچو بختم پیش و از پس می‌دویدند
ز خاکم همچو گوهر برگرفتندسرم چون تاج زر در برگرفتند
به دامن گردم از مژگان ستردندچو گل بر روی دستم پیش بردند
شدم بر کبریا آباد معراجشکیبم رفته از دهشت به تاراج
ز بینایی نظر بیگانهٔ چشمنزول‌آباد حسرت‌خانهٔ چشم
ز جام بیخودی در سر هواییفتادی سر به جایی سجده جایی
به جای مو ز فرقم سجده می‌رستغبار سجده شرم از دیده می‌شست
ز بس حیرت به حیرت در فزودمچنان گشتم که پنداری نبودم
قضا فرمان شهنشاه جوان‌بختفلک خرگاه ماه آسمان تخت
چراغ افروز مسندگاه اقبالگل خورشیدرو شهزاده دانیال
چو دید افتادن من قد برافراشتبه پای خود سرم از سجده برداشت
نسیم خنده بر خاموشیم زدگلاب لطف بر بیهوشیم زد
بگفت ای برهمن‌زاد محبتکهن شاگرد استاد محبت
تو آن بلبل‌نژاد گل‌نگاریکه از صد باغ و بلبل یادگاری
هر آنکس کو ندای عشق سنجدجز آهنگ تو اَش در دل نگنجد
نواهای کهن خاطر خراشیدبه صد ناخن جگر را برتراشید
حدیث بلبل و پروانه تا چندهوس در خواب این افسانه تا چند
کهن افسانه‌ها نشنیده اولیسخن از هر چه گویی دیده اولی
تویی مرغ بهار تازه‌روئیزبان سرسبز کن در تازه‌گویی
نوای تازه‌ای برکش ز منقارکه گل در گل گذارد خار در خار
کهن شد قصهٔ فرهاد و شیرینچو عیش رفته و تقویم پارین
به جز نامی ز لیلی بر زبان نیستبه جز حرفی ز مجنون در میان نیست
یکی بر طرف آتشخانه بگذربر آیین بت و بتخانه بنگر
ببین رونق‌گه آتش‌پرستیگل‌افشان خس و خاشاک هستی
گروهی از تعلق‌های جان فردکباب شعلهٔ آتش زن و مرد
ز هر خوش، روی در ناخوش گرفتهچو هیزم انس با آتش گرفته
چو بر مردان سرآید عمر سرکشچو خس بنهندشان در کام آتش
به آتش جسم خاکیشان بسوزندچراغ روح علوی برفروزند
عجب‌تر آنکه بعد از مرگ مردانزنان بر شیوهٔ همت‌نوردان
ز آتش دامن غیرت نچینندجوانمردانه در آتش نشینند
رخ از جام سمندر بر فروزندز بهر مرده‌ای خود را بسوزند
پس از مردن رخ از هم بر نتابندبه هم در بستر آتش بخوابند
تعجب نیست کز دعوی صادقبسوزد در غم معشوق، عاشق
لوای این عجب ساید به عیوقکه سوزد بهر عاشق زنده معشوق
همین باشد همین معراج همتنثار جان و تاراج محبت
کسی نوعی نمی‌آساید از عشقاز این‌ها هر چه گویی آید از عشق
متن در گنجور
بخش ۵ - ادامهمثنوی سوز و گداز
ایا پروانهٔ بلبل ترنمجگر خون غنچهٔ آتش تبسم
همی خواهم به اندک روزگاریبرانگیزانی از آتش بهاری
حدیث شمع، کلکت برفروزدکه هر کس بشنود جانش بسوزد
به حرف تازه‌ای خرم کنی گوشکه تاریخ کهن گردد فراموش
چو این آیات وحی آمد به گوشمسمعنا گوی شد جبریل هوشم
سر نعت سخن را برگشادمزبان با دل به معنی غوطه دادم
دُری آمد ز درج دل به دستمکه از ننگ تهی‌دستی برستم
کنون آن درهمی آرم به بازارولی جز خود نمی‌بینم خریدار
لعاب شعله بر کاغذ تنیدمگهر در رشتهٔ آتش کشیدم
به مستی آن ره نارفته رفتمره یکساله در یک هفته رفتم
چو این غمنامهٔ سوزان حکایتنفس بگداخت در کام روایت
رقم زد خامهٔ معجز طرازشمحبت‌نامهٔ سوز و گدازش
الهی این گرامی بکر مستورکه افشاند آستین بر عصمت حور
ز پابوس شهش ده سربلندیبه ترویح قلوبش ارجمندی
بیا ای بسته بر خود تهمت عشقکه در مغزت گذارم لذت عشق
تو لب سوزی ز عشق آتشین نامدلت چون داغ طفلان خام در خام
لبت از نام عشق آتش‌فروز استدلت خونین کباب خام‌سوز است
بر این لب نام عشقت باد چون بوسبر این دل نام دل افسوس افسوس
نوای عشق از مرغ چمن پرسگر از بلبل نمی‌پرسی ز من پرس
گر از دل نغمه‌ای بر لب دوانمکه لب را همچو دل در خون کشانم
به آهنگی زنم ناخن به مضرابکه از آب آتش از آتش چکد آب
به دستانی سرایم داستانیکزو هرگوش گردد بوستانی
سراپا گوش و یکسر گوش دل کنبر این تیغ زبان، خونَت بحل کن
کنون این قصه کز یادم پریده‌ستهم از چشم شنیدن بهْ که دیده‌ست
متن در گنجور
بخش ۶ - در مدح پادشاه جم جاه نصفت پناه اکبر شاه وصفت عدل اومثنوی سوز و گداز
زبان شوریده کلک شعله تحریرچنین کرد از زبان شعله تقریر
که در دوران شاه عیسی اورنگکه عیسی خواند پیشش درس فرهنگ
جهان کیوان خدیو عدل و انصافاطاعت‌سنج امرش قاف تا قاف
فلک قدری عطارد خیلتاشیقیامت از شکوهش دورباشی
به تیغ صبحگاه و آه شبگیرزمین و آسمان را کرده تسخیر
گرامی گوهر نُه بحر اخضرمسمی ذوالجلال الله اکبر
خردکامل‌ترینِ حق‌شناسانسپاس‌آموزگارِ ناسپاسان
به شاهی خوی درویشان گرفتهطریق رهنما کیشان گرفته
اگر موری شدی از فتنه پامالز بازوی هما دادی پر و بال
وگر خاری زدی بر پای کس نیشبه دست خویش بردی مرهمش پیش
به عهدش طفلِ نومیدی نزادهوگر هم زاده جان در راه داده
چنان آسوده عهدش از حوادثکه در مستی نگشتی فتنه حادث
جوانی زادش از عهد می اندودتو گفتی وصل یوسف عهد او بود
بهشتی بود عهد ناشناسیزبان پرمدح در دل ناسپاسی
زمینِ شوره هرجا ابر می‌شستبغیر از شِکّر شکرش نمی‌رست
نبودی در چنین خرم بهاریمقیم خاک را در دل غباری
بجز نوعی که از ناکس نهادیمرادش شد شهید نامرادی
متن در گنجور
بخش ۷ - آغاز داستان محبت نامهٔ سوز و گدازمثنوی سوز و گداز
چنین زد نغمه‌پرداز حکایتنمک با زخمه بر تار روایت
که در عهد چنین آسودگی سنجدو بیدل را رسید از عاشقی رنج
دو هندوزادهٔ مشرب‌فرشتهبشر خلقت ولی قدسی‌سرشته
ز طفلی، شیرِ حسرت‌خوارهٔ عشقوفا پروردهٔ گهوارهٔ عشق
قلم بشکسته پیش از لوح هستیبه مشق حرف عشق و بت‌پرستی
چو حسن و عشق رسم آباد عالمز طفلی نامزد گردیده با هم
چون صنعان بر ارادت جسته سبقتمبدل کرده ایمان با محبت
به مهد آوازهٔ وصلت شنیدههوس زان نوش‌دارو لب‌گزیده
ز طفلی داغ الفت بر جبینْ‌شاننظر در باغ رؤیت خوشه‌چین‌شان
هوس گستاخ و دل در حیله‌سازیبه هم دزدیده می‌کردند بازی
به بازی چشم و دل در کار دیگرتمنا شحنهٔ بازار دیگر
همی‌کردند از صبرآزماییز هم پوشیده با هم آشنایی
هوس از نخل خواهش آرزومندز صد خواهش به‌یک نظاره خرسند
همی‌دیدند در بیراهی عمرصلاح خویش در کوتاهی عمر
به روزی گر ز خلقت راه بردندز بس سرعت به سالی می‌شمردند
به صد ناخن بنای عمر خستندوز آن خشتی به پای خویش بستند
که بر کرسی عمر از ارجمندینهال قدشان گیرد بلندی
چو نخلستان خواهش یافت بالشتقاضا صد هوس را داد مالش
هوس آتش‌پرست و دیده خونباربه هم این نغمه می‌کردند تکرار
که چند از هم تهی‌آغوش بودن‌؟قدح ناخوردن و مدهوش بودن‌؟
به ما زین بیش تنهایی روا نیستبه تنهایی سزا غیر خدا نیست
به‌سر خشت لحد را بر نهادنبهْ از تنها به بالین سر‌نهادن
جوانی چون نسیم نوبهار استولی بر رنگ و بوی گل سوار است
گرش دریافتی‌، بر دانشت بوسوگر غافل شدی‌، افسوس افسوس
به راهش گر فشانیدی دماغیزدی بر مغز روحت عطر باغی
کنون ما آن نسیم بی‌نصیبیمکه در عهد بهار و گل غریبیم
نه بر ما تهمتی از عطر باغینه شاداب از نسیم گل، دماغی
سَموم دوزخ از ما تازه‌رو‌ترغبار گلخن از ما مشک‌بو‌تر
اجل همسایهٔ این زندگی بادوز این نازندگی شرمندگی باد
چو سالی انتظار از دَه فزون شدلوای طاقت از هرسو نگون شد
هجوم شوق بر دل پا بیفشردشکیب اندر لگد‌کوب هوس مرد
چو از آغوش شوق آن شعله سر زدپسر این نغمه بر گوش پدر زد
که بر من تلخ شد هم خواب و هم خفتشکیبم طاق گشت از فرقت جفت
به تعمیر خراب‌آباد دل کوشکه از طوفان غم برخاست سرپوش
تمنای دلم کن زود حاصلو گرنه هم تمنا مرد و هم دل
به یارم نسبت همخانگی دهبه شمعم رخصت پروانگی ده
هوس در دفع استیلای جبر استچو شوق آمد کرا پروای صبر است‌؟
اجابت کن مراد ناروایموگرنه از در عصیان در آیم
معاذالله ز دین بیگانه گردمگنه‌کار بت و بتخانه گردم
بگردانم بر آتشْ سومناتتشکست آرم به لات و مهملاتت
رخ بت چون دل خوش ریش سازمز بت بتخانه را درویش سازم
کهن ناقوس را با نالهٔ زاربه پای ناقه آویزم جرس‌وار
چو تار شمع سوزم زلف زنّاربشویم صندل بت را ز رخسار
بدوزم در نظر راه حرم رابدزدم از جگر داغ صنم را
ز شرک بِرهَمَن زنهار جویانز کفر رفته استغفار گویان
مراد از کعبهٔ اسلام جویمهم از شهد شهادت کام جویم
متن در گنجور
بخش ۸ - ادامهمثنوی سوز و گداز
چو بر مغز پدر این ماجرا ریختتو گفتی ابر رحمت بر گیا ریخت
به دل زد نشتری از راه گوششکه بیخود گشت و باز آمد به هوشش
سخن از لب سفر ناکرده تا گوشجوابش چاره جویی بود و خاموش
پی حاجت روا کردن ز جا جستکمر بر جان و جان را بر میان بست
ز بیم خوی چرخ آبنوسیهماندم ساخت ترتیب عروسی
هر آنچش بود در خاطر ذخیرهکه چشم عقل از آن می‌بود خیره
برون آورد بهر رونق کارز هر جنسی یکی یوسف به بازار
تمنا را به صد پیرایه پیراستمهیا شد فروتر ز آنچه می خواست
چو گنج خاطر از اندیشه پرداختبر دخترپرستان قاصدی تاخت
که ای کاشانه‌تان از حُسن، آبادرسید اینک به سوی حجله داماد
شما هم جشن سور آماده سازیدجهان خرم بهار از باده سازید
زمین و آسمان را تحت تا فوقبیارائید از پیرایهٔ ذوق
هواداران دختر غافل از کارکه ابر انتظار آمد گهربار
چو آن صوت نشاط افزا شنودنددر صد خلد بر خاطر گشودند
سماع از شوق سر از پا نمی‌یافتز شادی خنده بر لب جا نمی‌یافت
شکر لب چو شنید این مژده بر خاستقد خود را به چشم خود بیاراست
شکفت اندر دلش ذوق خرامیز هر گامی زمین را داد کامی
گرفته بر میان دامن کمروارچو دست عاشقان در گردن یار
روان شد چون گلستان شکفتهبه دامن گرد حسن از راه رفته
گلستان نسیمش خفته بر گلگلش چشم و گلابش اشک بلبل
ندیده چشم بد روی گل اوقفس نشنیده بانگ بلبل او
چو لختی شد عنان‌جنبان شوخیعنان برتافت از جولان شوخی
به روی زانوی مشاطه بنشستچو ساغر بر لب و آئینه در دست
چو بنشست از خرام آن نخل نوخیزز گل شد دامن مشاطه لبریز
ولی بر خوبیش زیور گران بودرخش مشاطهٔ مشاطگان بود
رخ مه در نقاب سایه حیف استچنین روئی به این پیرایه حیف است
نگار عارضش خرم بهاریبهاری را چه آراید نگاری
زمین چون گل ز خوبی آفریدهلبش چون غنچه‌ای کز گل دمیده
ز عکس چهره خال عنبرینشنمودی قطرهٔ خون بر جبینش
ز عنبربو نسیم زلف آن گلشده مژگان شانه شاخ سنبل
به خوی شسته رخ گلگونه هر دمکه گل زیور نخواهد غیر شبنم
چو بر تن پای تا سر زیور آراستچو لؤلؤی تر از جیب صدف خاست
به مادر گفت لب مست تبسمکه ای بخت از تو شاداب ترحم
به ترتیب نشاط آراستن کوشبه شوق افزودن و غم کاستن کوش
چو مصر دل بیارا بام و دیوارکه اینک می‌رسد یوسف به بازار
چمن پیرایه حسن نزهت آئینبهْ از صد چین صورتخانهٔ چین
چو بشنید این بشارت مادر پیرجوان گشت از طرب چون باد شبگیر
به عزم کارسازی تند بر جستنشد تا کارها آماده ننشست
به یک فرمان که از دل بر زبان ریختمتاع کان و دریا با هم آویخت
پس از یک هفته ترتیب عروسیزمین داد آسمان را خاک بوسی
ز هردو سوی چون آماده شد کارمنجم نقش ساعت زد به پرگار
ز اختر ساعت سعدی گزیدندچو دُر در رشتهٔ طالع کشیدند
نواسَنجان مجلس خرم و شادسپرده چشم جان در راه داماد
که کی چون شمع بخت از در درآیدشب پروانه را ظلمت سرآید
همه غافل ز لعبت‌باز گردونکه تا آرد چه نقش از پرده بیرون
متن در گنجور
بخش ۱۰ - خبر یافتن پادشاه و طلب نمودن دختر را و منع کردن و قبول نکردن اومثنوی سوز و گداز
چمن پیرای این آتش هوا باغنمک سود این چنین سازد گل داغ
که چون این قصه در عالم سمر شدشه کار آزمایان را خبر شد
که دلکش دختری نادیده ایاملب از جلاب طفلی شیر آشام
درش در طبع نیسان قطره ماندهصدف را حسرتش در خون نشانده
چو گل در مهد عصمت پروریدهنسیم دیده در وی نادمیده
هنوز از شیر طفلی لب نشستههنوز از صد گلش یک گل نرسته
برای تیره‌روزی شوربختیکه در وصلش نیاسودست لختی
گزیده بر دو عالم سوختن راشده آماده خاکستر شدن را
ز شوق دل بود جان خرابشکباب آتش و آتش کبابش
چو طفلان گرم آتشبازی عشققدم بر جای دست اندازی عشق
به منع هیچ کس سر در نیاردچو آتش از کسی پروا ندارد
مزاجش را هوای جان مضر شدعلاجش هم به آتش منحصر شد
چو شاه این ماجرا بشنید بگریستکه عشقا این همه کافر دلی چیست
مروت دشمنا با او چه داریبه آن ریحان آتشبو چه داری
جوان مرد آنکه با مردان ستیزدبجز ننگ از نبرد زن چه خیزد
اگر مردی تو با «نوعی» در آمیزکف خونش به خاکستر بر آمیز
ز غیرتمندی آن ناتوان دلچو آتش گشت شاه مهربان‌دل
شکوهش با ترحم آشنا شدبه حکم امتحان فرمان روا شد
متن در گنجور
بخش ۱۱ - طلب نمودن پادشاه دختر را و انعام نمودن آنمثنوی سوز و گداز
طلب کرد آن بت کافر لقب رابه کوثر بار داد آن تشنه لب را
به فرمان شه آمد آتش آلودچو سرکش شعله‌ای پیچیده در دود
خرامان شد چو گل بر تخت آتشبه دستی جان به دستی لخت آتش
قد چون شعله بر تعظیم خم دادزمینِ سجده را فیض ارم داد
شه از لطفش به پای تخت بنشاندجواهرهای لب بر فرقش افشاند
کشیدش از نوازش دست بر سرسر او تخت و دست شاه افسر
تسلی دادش از مسکین‌نوازیبه شیرین بزم‌های لعب و بازی
به فرزندی خود داد اختصاصشبه عصمتگاه خلوت کرد خاصش
به هر کشور خطابه‌ رانیَش دادبه ملک هند فرمان رانیَش داد
هزارش اسب تازی داد و صد فیلمتاع خز و دیبا میل در میل
هزارش از کنیزان ختائیدماغ آزاد خوی آشنایی
هزارش حقه از یاقوت و گوهرهزارش نافه پر از مشک اذفر
ز هر جنسیش از مه تا به ماهیکرامت کرد غیر از پادشاهی
ولیکن آن زن مردانه صولتشکر لب طوطی پروانه همت
ز صد عالم تمنا بر تمنانمی‌شد جز به جان دادن تسلا
لبش جز گوهر آتش نمی‌سفتبه غیر از سوختن حرفی نمی‌گفت
چو عاجز شد شه از دلجویی اوعنان برتافت ز آتش خویی او
اجازت گونه‌ای دادش نه از دلز شادی برپرید آن نیم بسمل
هنوز از حرف رخصت لب تهی جامکه شوقش بود مرغ شعله آشام
لبش با شاه در افسانه گفتنمژه سرگرم آتشخانه رفتن
به آخر آن سپهر دانش و دادقرار چاره بر بیچارگی داد
اشارت کرد با پور جوان بختکه ای چشم و چراغ افسر و تخت
ببر این شعله را تا کانِ آتشبیفکن آتشی در جان آتش
به دلجوئیش چون شیر و شکر شوچو خورشیدش به آتش راهبر شو
اگر نرمی پذیرد یاورش باشوگر سوزد در آتش بر سرش باش
به خرمن عود و صندل بر فروزانبه رسم دختِ رایانش بسوزان
گل بخت و بهارستان اقبالمراد انس و جان شهزاده دانیال
چراغ دودمان شهریاریفروغ جبههٔ امیدواری
به حکم شاه فرمان تماشاروان شد همره آن ناشکیبا
جهانی کرده وقف از هر کنارهمتاع جان به تاراج نظاره
شهش در هر نظر دادی پیامیبه هر گامی روا کردیش کامی
تمام ره بر او افسانه می‌خوانددلش می‌داد و رخش آهسته می‌راند
ولی او از دو عالم بیخبر بودبه جانش شوقِ آتش کارگر بود
به افسون، رام دل نرمی نمی‌شدهوس دلسرد آن گرمی نمی‌شد
به جان آمد ز بس افسون‌پرستیفغان برداشت از وسواس هستی
به شه گفتا مرا بدنام کردیبه افسون روز عیشم شام کردی
ز صبرم رنجه خواهد گشت یارمبخواهد مرد آتش ز انتظارم
دلم سرگرم واشوقاه عشق استبن هر مویم آتشگاه عشق است
من آن خاکستر آتش نهادمکه از بال و پر پروانه زادم
اگر صد ره شوم از سوختن پستبود بازم به اصل خویش پیوست
به نزد عشق هر کو اهل عشق استبه آتش زنده رفتن سهل عشق است
به آخر چون شه از خجلت فروماندگلاب یاس بر سوز دل افشاند
اجازت داد کآتش بر فروزنددر آتش هر دو را با هم بسوزند
متن در گنجور
بخش ۱۲ - دستوری پادشاهزاده ملازمان را از برای هیمه جمع نمودنمثنوی سوز و گداز
اطاعت پیشگان شاهزادهبه طاعت نقد جان بر کف نهاده
چو از شه نغمهٔ رخصت شنیدندبه سوی هیمه چون آتش دویدند
ز بس چیدند بر هم صندل و عودجهان پر شد ز دود عنبر آلود
کم از مژگان به هم سودن زمانیمهیا شد سمندر آشیانی
نخست آن کشته را در وی نهادندبخور آسا به مجمر جای دادند
چه دودش با دماغ دختر آمیختشدش جان عطسه و بر خاک ره ریخت
سپند آسا به وجد افتاد و برخاستبه شکرش شه زبان چون شعله پیراست
بگفت ای ذره پرور سعد اکبرشنیدستم ز خشت مهر و اختر
دل و جانم کرم پروردهٔ تومن آتش محبت بردهٔ تو
چو در پاداش احسانت گرایماگر سوزم ز خجلت بر نیایم
خیالت را درین ره خضر دل کنمرا امروز در آتش بحل کن
ز بعد شه وداع یک به یک کرددل و چشم جهان کان نمک کرد
همی رفت و به تحریک زمانیز غم می‌سوخت بی‌آتش جهانی
لب از پان سرخ و چشم از سرمه خونریزچو یاقوتی شد اندر آتش تیز
چنان مستانه در آتش گذر کردکه از بد مستیش آتش حذر کرد
چنان از شوق دل بی‌تاب گردیدکه از گرمیش آتش آب گردید
چو موج افکن شد از طوفان خون ریزدرآمد در میان آتش تیز
در آتش همچو صرصر پای‌کوبانغبار از خویش و دود از شعله رویان
به پایش شعله چون گل بر کف دستز خون شعله بر پایش حنا بست
در آن برگ گل نادیده خاشاکگلاب لاله‌گون می‌ریخت بر خاک
محیطش گشت آتش با صد افسوستن او شمع و آتش گشت فانوس
ز خون دل بر آتش روغن افشاندسپند اشک دامن دامن افشاند
ز آتش وعده‌گاه یار پرسیدسراغ جلوهٔ دیدار پرسید
خبر داد آتش از راز درونشبه کوثر گشت آتش رهنمونش
چو آگه شد هم از ره بر سرش تافتنقابش را به بوس از رو برانداخت
سر شوریده بر زانو نهادشلبش بوسید و رو بر رو نهادش
به مژگان شعله بر پیچید از مویبه خوی شستش غبار آتش از رو
کشیدش تنگتر از جان در آغوشچو جانان یافت کرده جان فراموش
به نوعی امتزاج آن دو تن شدکه جان این، تن او را کفن شد
متن در گنجور
بخش ۱۳ - آمدن شاهزاده بر سر دختر و منع نمودن او را بار دیگرمثنوی سوز و گداز
چو نقش حال او شهزاده بر خواندگلاب از گلبن مژگان بر افشاند
دمی چون ابر رحمت زار بگریستکه ما را شرم باد از تهمت زیست
ز غم مست از شراب گریه مدهوشدر آتش راند مرکب چون سیاووش
بگفت ای شیردل معشوق صادقهمین باشد عروج عشق و عاشق
همین باشد همین مجذوب حالیکمال آباد عشق لاابالی
ز حد ما جوانمردی همین استکه معراج جوانمردان چنین است
هوس خلد محبت باد بر توخود آتش ابر رحمت باد بر تو
به تحسین روی مردان بر زمین استهزاران آفرین بر آفرین است
تسلی شو که کار خویش کردیبه دعوی زانچه گفتی بیش کردی
کنون شهری ز تعمیرت خرابستگر از آتش برون آئی ثوابست
ز دل‌ها بیش از این جیحون میالایجهان خواهی بیاساید بیاسای
بیا بگذر دگر زین خوی سرکشبرون آ چون طلا از کوره بیغش
همین کآواز شاه آمد به گوششبه استقبال او برخاست هوشش
ز حرف سوزناکی لب به خون شستکه دل تبخاله گشت و از لبش رست
بگفت ای پیشوای نکته سنجانمرنجانم مرنجانم مرنجان
پس از عمری نصیبم شد وصالیوصالی بیوفاتر از خیالی
دم وصلم زمان واپسین استبه عمر خویشم آسایش همین است
رخش نادیده عمری ز اشتیاقشتمنا کرده بودم از فراقش
کنون کش یافتم بی رنجِ اغیاررها کردن زهی ننگ و زهی عار
به مردن دستش از دامن ندارمدلم دارد وفا گر من ندارم
اگر راه وفا داری نپویمبه محشر چون جواب عشق گویم؟
هوس از عشق من شرمنده بهتربه مرگ من محبت زنده بهتر
لبش با شاه در گفت و شنو بودولی هر ذره‌اش آتش درو بود
چنان طوفان آتش رخ برافروختکه حرفش در میان گوش و لب سوخت
دلش مشغول راز خود فروشیزد آتش بر لبش مهر خموشی
کشید آتش ز شوقش در بغل تنگجو مخموری که در ساغر زند چنگ
ملاحت پیکرش در هم نوردیدچو مستی در کباب شور پیچید
تن صافیش چون شد شعله آلودتن او شعله گشت و شعله شد دود
رخش از تاب آتش تازه گلشنبر او هر شاخ سنبل نخل ایمن
هزارش سوز آتش در رگ و پوستولی مغز دلش آغشتهٔ دوست
وجودش چون خُم مِی جوش در جوشزبانش چون لب پیمانه خاموش
در آتش چون سمندر غوطه‌ور شدهمه ذرات او آتش شرر شد
ز استیلای آتش سر نپیچیدازین پهلو به آن پهلو نگردید
سراسر سوخت ذرات وجودشکه از دل بر زبان نگذشت دودش
همان در نعت عشق و ذکر آن گلزبانش طوطی و دل بود بلبل
به گاه سوختن از هر کنارهروان شد تیرباران نظاره
دو بار افراشت از آغوش مهوشسر خود چون حباب از دود آتش
چو خورشید قیامت آتشین رویهزاران شعلهٔ ژولیده در موی
ز هر سو کرد خندان لب نگاهینگاهی گرمتر از برق آهی
دوبار از قعر آتش سر بر آوردحبابش غوطه‌ای هم بر سر آورد
ز گرمی گشت رگ‌ها بر تنش خشکشد او خاکستر و خاکسترش مشک
کف خاکستر آن پیکر نورمصفاتر نمود از مغز کافور
مجرد شد چو روح از تن‌پرستیبه آتش پاک شد از جرم هستی
ز جرم آب و گل شد صاف بیغشبیآلود از حریر نورش آتش
ز هر آلایشی خود را بری کردلباس عمرش آتش گازری کرد
مبرا زین حیات رایگان شدپذیرای حیات جاودان شد
به یک جان دادن از صد درد دل رستبری شد از خود و با دوست پیوست
هر آنکس را که سوز عشق دل سوختجوانمردی ازین زن باید آموخت
به فتوای سخن همت نوردانتمام زن بهْ است از نیم مردان
چو طوفان محبت آتش افروختزنی جان در هوای مرده‌ای سوخت
تو را «نوعی» ز مردی شرم باداوزین دون همتی آزرم بادا
که نتوانی قدم بر جان فشردنز شوق زندهٔ جاوید مردن
دریغ این لاف عشق و نام مردیحرام این دعوی احرام مردی
خدایا شیوهٔ عشقم در آموزدلم را ز آتش این زن برافروز
به عشقم ده سر آتش نوردیمگر آیم برون از ننگ مردی
ز کشتم جلوهٔ برقی بر انگیزوزان برق آتشی در خرمنم ریز
از آن خرمن که تخم آن سپند استبرومندیم ز آگاهی پسند است
شراری بر خس و خاشاک من ریزز آتش شبنمی بر خاک من ریز
گلی بخش از گلستان خلیلمدرین ره ساز آتش را دلیلم
متن در گنجور
بخش ۱۴ - صفت بهار و شرح حال خویش در زندان و خاتمهمثنوی سوز و گداز
بهار آمد به استقبال نوروزچو عید بلبل از دنبال نوروز
بهاری از لعاب حور آبشکف سرچشمهٔ کوثر سحابش
سحابی مجلس افروز نظارهز ماهش برق، وز باران ستاره
هوا چون طبع من سرمایهٔ دُرصبا از خود تهی در عطر گل پر
لبالب از می گل جام لالهبه دعوی باغ و صحرا هم‌پیاله
خراب آباد جغد و کلبهٔ مورچو چشم بلبلان از جلوه معمور
به زخم از خرمی مرهم گرفتهغم و شادی چو گل در هم شکفته
هوا در شعله از بس کارگر بودپر پروانه از گل تازه‌تر بود
طراوت شسته چون دُرد از پیالهغبار عنبر از مژگان لاله
ز بس آغشته در گل‌های سیرابشکسته رنگ خورشید جهانتاب
تو پنداری ز انوار شب و روزچمن مهتاب پوشیدست در روز
چمن ساقی نظر خمخانه پردازصراحی شمع و گل پروانه پرواز
شراب و شبنم و گل هر سه همدستکزین عاشق وزان بلبل شود مست
ز جوش گل گلاب دیده در جوشتماشا با تماشایی هم آغوش
چمن عرض تجلّی‌زار گل کردچراغ مسجد و بتخانه گل کرد
به وحدتگاه گلشن شیخ و راهبهمه یک نغمه در اثبات واجب
قفس در شهر و بلبل در قفس نهبه غیر از بیکسان در شهر کس نه
من و دل در چنین خرم بهاریطرب مهمان ز هر سو ناگواری
به زندان اجل کس زار و محبوسنواسَنج ترنم‌های افسوس
دریغ آباد زندان طرف با غمبه کف گلدسته از گل‌های داغم
چو زندان دخمهٔ زردشت کیشانکهن سردابهٔ دیر کشیشان
مشبک سقفش از آه اسیرانچو روزن‌های دام صیدگیران
چو کژدم عنکبوتش دشنه در کاملعاب خون تنیده بر در و بام
مگس در وی چو زاغان جگرخواربه خون آغشته تا دل چنگ و منقار
نگهبانان چو سرهنگان دوزخیخ از آتش سرشته آتش از یخ
خنک رویان آتش‌خوی سرکشبه دلْشان زخم چون در پنبه آتش
نشیمن آنکه گفتم همنشین اینغرامت در من و بر چرخ نفرین
اجل کرده بر آن محبوس بیدادکه زندان، خانه شد همخانه جلاد
به پا زنجیر و بر سر موی ابترسیه چون نخل ماتم پای تا سر
ز بس کآلودهٔ گرد و غبار استرخم چون پای مجنون خاکسار است
به رویم طفل اشک از بهر بازیبود پیوسته در گِل‌مهره‌بازی
به چشم اشک گلگون پرده‌افکنچو عکس برگ گل در آب روشن
چمن بیدار و سرخوش بخت ایاممرا چشم تماشا خفته در دام
خرامان عالمی گلدسته در دستمن از نیلوفری زنجیر پا بست
ز چندین گل که دارد رنگ هستینصیبم گشته نیلوفر پرستی
سپهر نیلگون در سوگ بختمچو نیلوفر زد اندر نیل رختم
نه زندان روزنی دارد به گلشنکز آن چشمم شود یک ذره روشن
نه رحمی بی‌مروت باغبان راکه چون بیند به رونق بوستان را
به شکر جلوهٔ گل‌های خندانکند پژمرده برگی نذر زندان
نداند راه زندان باد جاسوسکه بر چشمم نگارد کحل پا بوس
ز عطر گل نمک ریزد به داغمگلاب افشان کند چشم و دماغم
چو برتابد عنان بازگشتیز طرّاری به رسم سرگذشتی
زند بر گوش گل مشکین بیانمبشوراند دل بلبل زبانم
وگر گل را از این پیغام ننگستنه با گل با قبول بخت جنگست
که آرد از من و از بخت من یادکه لعنت بر من و بر بخت من باد
چه بختست این کزو جز غم نبینمبه مرگش کاش در ماتم نشینم
کیَم من وز چه آب و گل سرشتمکه چون یوسف به چشم خویش زشتم
گلم بهر گلابم می‌پرستندوگر خارم به آتش می‌فرستند
به شرع دانش و احکام بینشنیَم نوعی ز جنس آفرینش
نه در هستی نمودم راست بودیعدم را از وجود ما درودی
نه مخمورم نه هشیارم نه مستمدرستِ آفرینش را شکستم
الهی ای ز نامت کام جان مستچو آغازم سخن مست و زبان مست
تو چون گفتم بلندی یافت پستیز من برخاست ننگ و نامِ هستی
چو در گنجد خم و پیمانه با همنماید رشحه‌ای بر بحر شبنم
کنون معذورم از گستاخ‌گوییکه مأمورم به این گستاخ‌رویی
کیَم من تا به حمدت لب گشایمسرود عرض حالی می‌سرایم
زهی هستی ز تو ویران و معمورتو ظلمت را کنی خال رخ حور
توئی دانا پیِ افشای هر حالبلاغت منشیِ دیوان اعمال
اولوالامر هوس بنیاد دل‌هاولی‌عهد امیدآباد دل‌ها
عدم از خانه‌زادان وجودتوجود آفرینش کرد جودت
شکار آرزوی خامکارانبهار آبروی خاکساران
تمنایت وطنگاه غریبانتماشایت نصیب بس‌نصیبان
توئی در روی لیلی جامه گلگونتوئی در چشم مجنون مست و مفتون
اگر بر گل اگر بر خار پویمز شوقت زار و نالان زار مویم
چو از بختم نیاساید تمنینشینم بر سر خاک تسلی
الهی گر ز نامم ننگ زایدنه سنگ از کوه و لعل از سنگ زاید
مرا زین ننگ و نام امّیدواری‌ستکه ننگ رستگاری شرمساری‌ست
نسیمی ده گُل شرمندگی رامعطر کن دماغ بندگی را
براتی ده ز دیوان نجاتمبنه مهر نبوت بر براتم
که از خاصیت آن خاتم بختکنم دوش سلیمان پایهٔ تخت
ز کام اژدها رختم به در کشز موج زمزم اندر چشم ترکش
تهمتن‌شیوه‌ای در کار من کنکه بیژن‌وار مُردم زین تغابن
ادب شرطست و شرح غم ضرور استغرض عجز است و عجز از ناصبور است
وگرنه من که و دیوان هستی؟شکایت‌مندی و آتش‌پرستی
مرا عمر شکایت مختصر باداساس حاجتم زیر و زبر باد
چو حاجت‌مند بخشی عادت توستتو دانی حاجت من حاجت توست
متن در گنجور
بخش ۱۵ - در تمثیل مناظرهٔ ماهی و سمندر با یکدیگرمثنوی سوز و گداز
به ماهی طعنه زد روزی سمندرکه تو ممنون ز آبی من ز آذر
ز دلسردی است با آبت سر و کارمن از دل گرمیم آتش پرستار
مزاج اهل عشق آتش نورد استز آتش رو نتابد هرکه مرد است
تو کاتش از نقاب ما نه بینیعدم از بیم بر هستی گزینی
من آن خضرم کز استیلای امیددر آتش سوختم با عمر جاوید
ز خلد آباد راحت رخت بستمچو داغ عشق در آتش نشستم
چو ماهی این نوای طعنه بشنیدصدف از تاب حسنش تابه گردید
فروزان شد ز سر تا پا چو اخگرزبان شد شعله و حرفش سمندر
بگفت ای خام طبع خام گفتارز بس خامیت با آتش سر و کار
تو از دلسردی و افسرده جانیکنی دایم در آتش زندگانی
ز بس سردست اجزای وجودتنبیند چشم آتش روی دورت
نه سردی در تو آتش کارگر نیستهمی سوزی و از سوزت خبر نیست
اگر صد سال در آتش نشینیبه طبعت یک شرر گرمی نبینی
همان جسمت زسردی ناگزیر استهمان در طبعت آتش زمهریر است
خوشا من کز تف و تاب محبتشدم غواص غرقاب محبت
من آن برقم که با باران نشینمز حرقت آب بر آتش گزینم
ز سوز عشق دارم در جگر تاببسوزم گر نسایم سینه بر آب
وصال آب شد هستی فروزمگر از دریا برون افتم بسوزم
سرشتند آتشی در سینهٔ منکه کردم قعر دریا بیخ گلخن
به آبم داد بخت سرکش منبه صد طوفان نمیرد آتش من
اگر صد سال گردم غوطه پروردسر موئی نگردد آتشم سرد
وگر در دل بدزدم در جگر تابز سوز سینه خاکستر کنم آب
تو از سردی کنی آتش پرستیمن از گرمی به طوفان داده هستی
ترا بامن نه لاف عشق نیکوستبر این فتوی نویسد دشمن [و] دوست
به کیش عشق از من تا تو فرق استکسی داند که در خوناب غرق است
تو سوز عاشقی از من بیاموزچراغ خود ز آب من برافروز
الهی تافروزان است ز آذرچراغ ماهی و شمع سمندر
فروزان باد از مه تا به ماهیچراغ دولت دانیال شاهی
نهال شمع بزمش باد شادابچراغ مجلسش باد آسمان تاب
کند طغرای فرمانش منقشچو باد از جلوه روی آب و آتش
متن در گنجور