شاعر کرمانشاه · ۱۲۴۱ تا ۱۲۹۹ قمری
وحدت کرمانشاهی
طهماسبقلیخان کلهر (زادهٔ ۱۲۰۴ هجری شمسی در کرمانشاه - درگذشتهٔ ۱۲۶۲ هجری شمسی در تهران) متخلص به وحدت و ملقب به افصحالمتکلمین، عارف و شاعر عصر قاجاریه بود. وی فرزند رستم خان از خوانین ایل کلهر بود که با شاگردی میرزا حسن در کرمانشاه و آخوند ملا ولیالله (از شاگردان حسینعلیشاه) در همدان، به سلک اهل تصوف درآمد. وی از طریقه حافظ پیروی میکرده و این امر در اشعارش مشهود است. وحدت حدود سی سال در مدرسه حاجآقا محمود کرمانشاهی، سکونت کرد و به و پرورش شاگرد پرداخت. دیوان اشعاری از وی بهجا مانده و چاپ شده است. قبر وی در ابنبابویه تهران است.
وی در شعر پیرو شیوهٔ حافظ است. بخشهای دیوان وی در گنجور با استفاده از کتابخانهٔ تصوف در دسترس قرار گرفته است.
گزیدهٔ اشعار وحدت کرمانشاهی
شمارهٔ ۱غزلیات
ای دوست مرانم ز در خویش خدا راکز پیش نرانند شهان خیل گدا را
باز آی که تا فرش کنم دیده به راهتحیف است که بر خاک نهی آن کف پا را
از دست مده باده که این صیقل ارواحبزداید از آیینه دل زنگ ریا را
زاهد تو و رب ارنی؟ این چه خیال استبا دیده خودبین نتوان دید خدا را
هرگز نبری راه به سر منزل الاتا مرحله پیما نشوی وادی لا را
چون دور به عاشق برسد ساقی دوراندر دور تسلسل فکند جام بلا را
آتش به جهانی زند ار سوخته جانیبر دامن معبود زند دست دعا را
طوفان بلا آمد و بگرفت در و دشتچون نوح برافراشت به حق دست رجا را
در حضرت جانان سخن از خویش مگوئیدقدری نبود در بر خورشید سها را
از درد منالید که مردان ره عشقبا درد بسازند و نخواهند دوا را
وحدت که بود زنده خَضَروار مگر خورداز چشمه حیوان فنا آب بقا را
شمارهٔ ۲غزلیات
بگوی زاهد خودبین بادپیما راکه درد باده رهانید از خودی ما را
کسی که پا و سری یافت در دیار فناگزید خدمت رندان بی سر و پا را
اگرچه نقطه ز با یافت رتبه امکانولی به نقطه شناسند عارفان با را
مکن ملامتم از عاشقی که نتوان بستز دیدن رخ خورشید چشم حربا را
ز کوی دوست مگر میرسد نسیم صباکه پر ز نافه چین کرده کوه و صحرا را
کمینه چاکری از بندگان پیر مغانبه یک اشاره کند زنده صد مسیحا را
روا مدار که هر دم به یاد روی گلیچو غنچه چاک زنم جامه شکیبا را
به صد فسانه و افسون نمیکند بیرونرقیب از سر مجنون هوای لیلا را
پیاله گیر که رندان به نیم جو نخرندهزار ساله طاعات زهد و تقوا را
برو ز دست مده گر وصال میطلبیفغان و ناله و فریاد و آه شبها را
کسی به کنه کلام تو پی برد وحدتکه یافت در صدف لفظ در معنا را
شمارهٔ ۳غزلیات
دل بی تو تمنا نکند کوی منا رازیرا که صفایی نبود بی تو صفا را
چون حسن و جمال تو بود موهبت از حقدیدار تو توجیه کند روز لقا را
روشن شود از پرتو انوار حقیقتاز لوح دل ار پاک کنی رنگ ریا را
البته دمی منحرف از قبله نگرددهرسوی بگردانی اگر قبلهنما را
شک نیست که باشد اگرت دیده حقبینهرجا نگری مینگری وجه خدا را
در عاشقی و مهر و وفا بایدت ای دوستآموخت ز جانباختگان رسم وفا را
از نای تو بر گوش رسد نغمه توحیدچون وحدت اگر ساز کنی شور و نوا را
شمارهٔ ۱رباعیات
از عشق خدا گر به سرت شور و نواستاز حق بنما طلب دلت هرچه که خواست
با دیده حقبین بنگر خوبان رارخسار نکو آینه صنع خداست
شمارهٔ ۱دوبیتیها
به صدق گفتهام هر دل گواه استکه دلها را به سوی دوست راه است
به هر سو رو نمایی دوست آن سوستجز او را گر ببینی اشتباه است
شمارهٔ ۴غزلیات
آتش عشقم بسوخت خرقه طامات راسیل جنون در ربود رخت عبادات را
مسئله عشق نیست درخور شرح و بیانبِه که به یکسو نهیم لفظ و عبارات را
دامن خلوت ز دست کی دهد آن کو که یافتدر دل شبهای تار ذوق مناجات را
هر نفسم چنگ و نی از تو پیامی دهدپی نبرد هر کسی رمز اشارات را
راه دهید امشبم مسجدیان تا سحرمستم و گم کردهام راه خرابات را
دوش تفرجکنان خوش ز حرم تا به دیررفتم و کردم تمام سیر مقامات را
غیر خیالات نیست عالم و ما کردهایماز دم پیر مغان رفع خیالات را
خاکنشینانِ عشق بی مدد جبرئیلهر نفسی میکنند سیر سماوات را
بر سر بازار عشق کس نخرد ای عزیزاز تو به یک جو هزار کشف و کرامات را
وحدت از این پس مده دامن رندان ز دستصرف خرابات کن جمله اوقات را
شمارهٔ ۵غزلیات
یا میکده را دربند این رند شرابی رایا چشم بپوش امشب مستی و خرابی را
تا گرد وجودم را بر باد فنا ندهداز دست نخواهد داد این آتش آبی را
یکباره پریشان کرد ما را چو پریشان کردبر روی مهآسایش زلفین سحابی را
از قهقهه بیجاست ای کبک دری کز خونشاهین کندت رنگین چنگال عقابی را
رو دست بشوی از تن زان پیش که خود سازدسیلاب فنا ویران این کاخ ترابی را
ای خواجه یکی گردد خود بحر و حباب آخردر دهر چه بسپاری این شکل حبابی را
آهم به فلک بر شد از جور رقیب امشبتا خود چه اثر باشد این تیر شهابی را
القصه مکن باور افسانه واعظ راکی گوش کند عاقل هر بانگ غرابی را
بشنو سخن وحدت ای تشنه که آب آنسوستبیهوده چه پیمایی این دشت سرابی را
شمارهٔ ۶غزلیات
بر باد فنا تا ندهی گرد خودی راهرگز نتوان دید جمال احدی را
با خود نظری داشت که بر لوح قلم زدکلک ازلی نقش جمال ابدی را
جانها فلکی گردد، اگر این تن خاکیبیرون کند از خود صفت دیو و ددی را
در رقص درآید فلک از زمزمه عشقچونان که شتر بشنود آهنگ حدی را
ما از کتب عشق نخواندیم و ندیدیمجز درس و خط بیخودی و بیخردی را
یا بوسه مزن بر لب مینای محبتیا در خم توحید فکن نیک و بدی را
گل بزمگه خسروی آراست چو بشنیداز مرغ سحر زمزمه باربدی را
درویش به صد افسر شاهی نفروشدیک موی از این کهنه کلاه نمدی را
یا رب به که این نکته توان گفت که وحدتدر کوی صنم یافته راه صمدی را
شمارهٔ ۲رباعیات
بی کسب کمال نقص زایل نشودالطاف خدا شامل کاهل نشود
مقسوم بود رزق ولیکن وحدتبی کوشش و بی تلاش حاصل نشود
شمارهٔ ۲دوبیتیها
تو را داده است یزدان عقل و پندارکه بگشایی گر افتد عقده در کار
نخواهی گر شوی آزرده خاطردلی را هیچگه از خود میازار
شمارهٔ ۷غزلیات
تا نشوئید به می دفتر دانایی رانتوان پای زدن عالم رسوایی را
سرنوشت ازلی بود که داغ غم عشقجای دادند به دل لاله صحرایی را
آنکه سر باخت به صحرای جنون میداندکه چه سوداست به سر این سر سودایی را
برو از گوشهنشینان خرابات بپرسلذت خلوت و خاموشی و تنهایی را
دعوی عشق و شکیبا ز کجا تا به کجاعشق در هم شکند پشت شکیبایی را
نیست جایی که نه آنجاست ولیکن جوییددر دل خویشتن آن دلبر هرجایی را
برو ای عاقل و از دیده مجنون بنگرتا ببینی همه سو جلوه لیلایی را
یافتم عاقبت این نکته کزو یافتهانددلفریبان همه سرمایه زیبایی را
وحدت از خاک در میکده وحدت ساختسرمه روشنی دیده بینایی را
شمارهٔ ۸غزلیات
از باده مست گشت بت میپرست ماآمد چه خوب فرصت وصلش به دست ما
ما بر امور انفس و آفاق قادریملیکن قضاست مسئله پایبست ما
هر پنجهای به پنجه ما ناورد شکستبازوی عشق میدهد ای دل شکست ما
در ساحتش خطا بود اظهار هست و بودزیرا به دست اوست همه بود و هست ما
مائیم جمله ذاکر و ساجد به پیش اواز اوست در نماز قیام نشست ما
گاهیم بر فراز و زمانیم در نشیبتا خلق پی برند به بالا و پست ما
ای دوست استفاده ز فرصت غنیمت استتدبیر چیست جست چو ماهی ز شست ما
وحدت حرام باد کسی کآرزو کندلب بر لبش نهند صنم میپرست ما
شمارهٔ ۹غزلیات
گردون چو زد لوای ولایت به بام ماسامان گرفت شرع پیمبر به نام ما
در نعت این بس است که روحالامین پاکآرد سلام بارو رساند پیام ما
ای خواجه بندگی به مقامی رساندهایمکافسر رباید از سر شاهان غلام ما
ما را دوام عمر نه از دور انجم استباشد دوام دور فلک از دوام ما
دردا که بی حضور می و دور جام رفتسی سال روزگار همه صبح و شام ما
ساقی چو یک اشاره شد از پیر میفروشلبریز ساخت از می توحید، جام ما
ما را که لعل یار به کام است و می به دوردور سپهر گو که نگردد به کام ما
در آستان میکده ما را کنید خاکشاید که بوی باده رسد بر مشام ما
وحدت رموز مستی و اسرار عاشقییکسر توان شناخت ز طرز کلام ما
شمارهٔ ۳رباعیات
هرچند که ذات حق نهان است ز دیددر خویش خدای خویش را بتوان دید
گر خانه دل تهی شود از اغیارمنزلگه یار میشود بی تردید
شمارهٔ ۳دوبیتیها
شنو این نکته از من ای دل آگاهبه جز راه رضای حق مجو راه
کسی کو بر کند از ما سوا دلجهان گردد ورا بر وجه دلخواه
شمارهٔ ۱۰غزلیات
لبریز تا ز باده نگردید جام مادر نامه عمل ننوشتند نام ما
ما خود خراب و مست شرابیم و محتسبنبود خبر ز مستی شرب مدام ما
دارم هوای آنکه ز بامش پرم ولیکبنموده چین زلف کجش پای دام ما
چون گشتهایم حلقه به گوش جناب عشقزیبد که ماه چارده گردد غلام ما
با اینچنین تحقق آمال و وصل یاربنشسته است مرغ سعادت به بام ما
ای مدعی اگر بگشایی تو چشم دلبینی شکوه عزت و جاه و مقام ما
این نکته روشن است که در دور روزگارباشد صفا و صدق و محبت مرام ما
وحدت بنوش باده وحدت ز دست دوستبهتر از این به دهر نباشد گمان ما
شمارهٔ ۱۱غزلیات
باز آهنگ جنون کردیم ماعقل را از سر برون کردیم ما
جز فنون عشق کآن آیین ماستسربهسر ترک فنون کردیم ما
در طریق عشق تسلیم و رضاروزگاری رهنمون کردیم ما
در سراب دل روان در جوی چشمچشمههای آب خون کردیم ما
خاک خواری و مذلت تا ابدبر سر دنیای دون کردیم ما
در پی چندی و چون در سالهابا خلایق چند و چون کردیم ما
بر رگ غم نشتر شادی زدیمدفع سودای درون کردیم ما
تا به نیروی ریاضت عاقبتنفس سرکش را زبون کردیم ما
آسمان را صورت از سیلی عشقوحدت آخر نیلگون کردیم ما
شمارهٔ ۱۲غزلیات
از یک خروش یا رب شب زندهدارهاحاجت روا شدند هزاران هزارها
یک آه سرد سوخته جانی سحر زنددر خرمن وجود جهانی شرارها
آری دعای نیمهشب دلشکستگانباشد کلید قفل مهمات کارها
مینای می ز بند غمت میدهد نجاتهان ای حکیم گفتمت این نکته بارها
آب و هوای میکده از بس که سالم استبنشسته پای هر خم آن میگسارها
طاق و رواق میکده هرگز تهی مباداز های و هوی عربده بادهخوارها
پیغام دوست میرسدم هر زمان به گوشاز نغمههای زیر و بم چنگ و تارها
ساقی به یک کرشمه مستانه در ازلبربود عقل و دین و دل هوشیارها
وحدت به تیر غمزه و شمشیر ناز شدبی جرم کشته بر سر کوی نگارها
شمارهٔ ۴رباعیات
یکتا و مقدس است خلاق ودوداز فیض وجود اوست امکان موجود
او واحد مطلق است و در ساحت اوکفر است اگر کنیم اظهار وجود
شمارهٔ ۱۳غزلیات
بشنو ز ما که تجربه کردیم سالهابیحاصلی است حاصل این قیل و قالها
حالی اگرچه رند خرابات خانهایملیکن فقیه مدرسه بودیم سالها
یعنی به می ز آینه دل زدودهاندرندان کوی میکدهام زنگ نالها
از کوهکن نشان و ز مجنون خبر دهندگلها و لالههای تلال و جبالها
جانا قسم به جان عزیزت که تا سحرشبها به یاد روی تو دارم خیالها
آن خالهای لعل لب دلفریب دوستگوئی نشسته بر لب کوثر بلالها
وحدت کمال عشق چو در بیکمالی استتکمیل عشق کرد و گذشت از کمالها
شمارهٔ ۱۴غزلیات
ز دست عقل به رنجم بیار جام شراببنای عقل مگر گردد از شراب خراب
برو به کوی خرابات و میپرستی کنکه این کلید نجات است و آن طریق صواب
لطیفههای نهانی رسد به گوش دلمز صوت بربط و آهنگ چنگ و بانگ رباب
به یک تجلی حسن ازل ز بحر وجودشد آشکار هزاران هزار شکل حباب
جهان و هرچه در او هست پیش اهل نظرنظیر خواب و خیال است عکس ظل تراب
عجب مدار که شب تا به صبح بیدارمعجب بود که در آید به چشم عاشق خواب
قرار و صبر ز عاشق مجو که نتواندبه حکم عقل محال است جمع آتش و آب
بیا و این من و ما را تو از میان بردارکه غیر این من و ما نیست در میانه حجاب
نبوده بی می و معشوق سالها وحدتبه دور لاله و گل روزگار عهد شباب
شمارهٔ ۱۵غزلیات
عشق به یک سو فکند پرده چو از روی ذاتشد ز میان غیر ذات جمله فعل و صفات
هر من و مایی که هست میرود اندر میانچون که به آخر رسید سلسله ممکنات
دست ز هستی بشوی تا شودت روی دوستجلوهگر از شش جهت گرچه ندارد جهات
همرهی خضر کن در ظلمات فناور نه به خود کی رسی بر سر آب حیات
هر که به لعل لبش خضر صفت پی بردیافت حیات ابد رست ز رنج ممات
سر به ارادت بنه در قدم رهرویکز سخن دلکشش حل شودت مشکلات
بعد چهل سال زهد وحدت پرهیزکارترک حرم کرد و گشت معتکف سومنات
شمارهٔ ۵رباعیات
از آنچه پسند نیست خودداری کنبا صدق و خلوص خلق را یاری کن
خواهی که نبینی ز کسان جز نیکیبا نیک و بد خلق نکوکاری کن
شمارهٔ ۱۶غزلیات
هر دلی کز تو شود غمزده، آن دل شاد استهر بنایی که خراب از تو شود آباد است
ره به ویرانه عشق آر و برو در بر بندعقل را خانه تعمیر، که بی بنیاد است
کمر بندگی عشق نبندد به میانمگر آن بنده که از بند جهان آزاد است
من اگر رندم و بدنام برو خرده مگیرزانکه هر خوب بدی از ادب استاد است
پنجه در پنجه تقدیر نشاید افکندچون که بازوی فلک سختتر از فولاد است
دامن دشت گر از ناله مجنون خالیستکمر کوه پر از زمزمه فرهاد است
پیش سجادهنشینان خبر از باده مگویزاهد و ترک ریا غایت استبعاد است
دل دیوانه نصیحت نپذیرد هیهاتچه توان کرد که این فطری و مادرزاد است
جنت و کوثر و طوبی تو و وحدت همه اوستکه رخش جنت و لب کوثر و قد شمشاد است
شمارهٔ ۱۷غزلیات
به کیش اهل حقیقت کسی که درویش استبه یاد روی تو مشغول و فارغ از خویش است
ز پوست تخت و کلاه نمد مکن منعمکه در دیار فنا تخت و تاج درویش است
به تیر غمزه و نازت ز هر کنار بسیبه خون تپیده چو من سینه چاک و دلریش است
رموز رندی و مستی به شیخ شهر مگویکه این منافق دور از خدا بداندیش است
هوای کوی خرابات و آب میخانهبه از هوای دزاشیب و آب تجریش است
بشوی دست ز دنیا و پند من بنیوشکه مهر او همه کین است و نوش او نیش است
تو را چه آگهی از حال مست مخموریستکه شحنهاش بود اندر پی عسس پیش است
من و خیال سلامت از این سفر هیهاتکه سعی و کوشش رهزن ز رهنما بیش است
ز کس مرنج و مرنجان کسی ز خود وحدتکه این حقیقت آیین و مذهب و کیش است