چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر مهاباد · ۱۲۶۴ تا ۱۳۱۸ قمری

وفایی مهابادی

میرزا عبدالرحیم سابلاغی، مشهور به وفایی (زادهٔ ۱۲۶۴ قمری در مهاباد، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ قمری) (به کردی: وەفایی) فرزند ملاغفور، فرزند نصرالله، از طایفهٔ ملاجامی، شاعر کرد اهل مهاباد است. عمدهٔ شهرت وی به‌واسطهٔ غزل‌های پرشور کُردیش است.
وی علاوه بر کردی، زبانهای فارسی، عربی و ترکی را هم می‌دانسته و به زبانهای فارسی، عربی و کردی شعر گفته، ولی بیشتر اشعارش به زبان کردی است. در مهاباد به شغل مکتب‌داری مشغول بوده و راه امرار معاش وی از این طریق بوده‌است.
وفایی در سن بیست سالگی به عزم سفر استانبول از مهاباد بیرون می‌رود، اما پس از رسیدن به نهریه و ملاقات با شیخ عبیدالله شمزینان از ادامه سفر منصرف شده همان‌جا می‌ماند و به طریقه نقشبندیه تمسک می‌کند و یک سال بعد از آن‌که مرشدش از سفر حجاز برمی‌گردد، به شهر مهاباد مراجعت می‌نماید و تأهل اختیار می‌کند. وفایی در دوران عمر خود دو بار به حج مشرف شده‌است که در سفر دوم درگذشت و همانجا در عربستان به خاک سپرده شد.
اشعار فارسی وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانه‌ای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار وفایی مهابادی

شمارهٔ ۱غزلیات
ای صفابخش جان نسیم صباحرکات تو جمله روح‌افزا
بگذری چون به شهر بی‌خبرانبه وفایی رسان سلام مرا
کای تبه‌کار دامن‌آلودهکای سیه‌نامه‌ی هزارخطا
چند با زلف و روی مغ‌بچگانچند مخمور و مست، صبح و مسا
چند از کار خویش غافل و مستبا خدا باش یک زمان به خود آ
شد جوانی، گذشت وقت طربپیر گشتی به کنج میکده‌ها
خرقه‌ی زهد و سبحه‌ی تقویدام مکرند از پی دنیا
حقه‌بازی به کار ما نایدخرقه‌بازی است پیشه‌ی زهدا
نتوان شد به خرقه، «خَرْقانی»پاک آیینه شو ز زنگ هوا
کفر محض است در طریقت عشقبر بیاض خیال حرف ایا
با دل دردناک و دیده‌ی تربا لب خشک و رنگ زرد درآ
چشم خود را بکن تو چشمه‌ی خونرستخیزی به هم رسان ز دعا
یا رب یا رب به سوز سینه‌ی پاکیارب یارب به صدق اهل صفا
یا رب یا رب به آه شب‌خیزانیا رب یا رب به گریه‌ی صلحا
به مه و برج و قاب قوسینتبه شهنشاه افسر لولا
«قلم عفو بر گناهم کش»عاصیم زردروی و روی‌سیا
یا رب یا رب سگم خطاکارزار، شرمنده‌ام، به جرم، خطا
یا رب یا رب فتاده از راهمدست گیرم ز لطف و راه نما
یکدل از هم گسل علایق روحیکسر از دل فکن غم دو سرا
در خرابات شو به آب مغانلوح دل پاک کن ز ماسوا
دست در گردن صراحی زنروی بر خاک پای جام بسا
جرعه‌ای بر دل «وفایی» ریزگره از کار بسته‌اش بگشا
باز شهباز باش سدره‌نشینبگْسل این رشته و علایق را
جنبشی آر تا ریاض بهشتباز شو نکته‌سنج و نغمه‌سرا
عشق جو، عشق باز، عشق طلبعشق ورزند عاشقان خدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
بتم بر طلعت خود شانه زد زلف چلیپا راپریشان بر صباح عید دارد شام یلدا را
هلاکم کرده بی پروا فرنگی زاده ترساییکه گر دستش رسد یکباره خون ریزد مسیحا را
من از رخسار و گیسوی تو حیرانم نمی دانمکه دخلش چیست این کافر ید بیضای موسی را
اگر محراب ابروی تو را از گریه می بیندبه فرق خویشتن ویران کند راهب کلیسا را
خیال قد جانان در دل سوزان و حیرانمکه ترسم آتش دوزخ بسوزد نخل طوبی را
بهار آمد بیا ساقی به رغم چرخ میناییوبال گردن زاهد بریزان خون مینا را
به یک خنده دل و دین «وفایی» برده، حیرانممگر برق یمان زد خرمن جان تمنا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
ای ترک خطا، ماه ختن، سرو خودآرابر سوخته ی خویش ببخشای خدارا
ما تشنه لبانیم تو هم آب بقاییبر تشنه یکی جرعه ببخش آب بقا را
در هر شکن افتاده هزاران چو دل مامشکن دل ما، شانه مزن زلف دو تا را
آرایش روی تو صلا زد به قیامتیارا در این روی دلارای میارا
گویند «وفایی» ز فلانی تو بکش دستبا پادشهان کی سر و کار است گدا را
در مکتب ما حرف جفا خوانده نمی شدچشم تو اگر درس به من داد وفا را
از ناکسی من، همه ملت گله دارنددر صومعه و دیر مسلمان و نصارا
لطفی کن و بر حال «وفایی» نظری کنای خواجه ی احرار من ای شاه بخارا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱قصاید
هان وفایی چه خفته ای دریابدر طریقت نه کفر شد خور و خواب؟
پیر گشتی به جهل و نادانیشد به بازی و لهو دور شباب
گر شد آنت ز دست، اینت هستتا نرفته است آن همت، بشتاب
از جوانان خوش خرام سزدرنگ خوش، روی سبز، دست خضاب
تو که پیرانه سر چه می نازیدل سیه، موی سفید، روی بتاب
شو برون پاک دار مدرسه راسگ و مسجد؟ دلی و عجب و حجاب؟
خرقه و عشق؟ سبحه و رندی؟تار زنار و توبه؟ آتش و آب؟
به چه می نازی ای فقیه سفیهاستر لابه به ز اسطرلاب
تهی از حکمتی به این علتشافی و کافی تو نیست کتاب
بگذر از زلف و غمزه ی خوبانچه زنی دل به تیغ و خود به طناب
از مجاز توام مزاج گرفتبه حقیقت رسان بنای خراب
گفته بودی که توبه از توبهنیکی و مصلحت چه جای جواب؟
پاک شو از دروغ و دوروییچشمه ی کوثری نه چشم سراب
گرد دل شو به گریه ی سحریدرد این جام صیقل از خوناب
یک دو روز است عیش گلشن و گلعیش این یک دو روز هان! دریاب!
مطلب عشق از افسرده دلانکه نجستند معرفت ز دواب
«نه کسی تا ز خیر بی خبر استآرزو خواستن ز برق سراب»
ادب از سالکان عشق بگیرکوشش از آب و جنش از سیماب
ناله ی عاشقانه پیدا کندلکی زار و دردمند و کباب
نفس با آه عاشقان چه کند؟دیو بگریزد از خدنگ شهاب
بر تو آن است زار نالیدنخواه لطفت کند خواه عتاب
روی بر خاک دوست مالیدنخواه راهت دهند و خواه نقاب
جام می گیر تا ز سر گیریباز پیرانه سر زمان شباب
سوختم ساقی از حرارت عشقآتشم را نشان به آب شراب
تا بدانند ماه سرو قد استبرفکن از جمال خویش حجاب
از غم عارض و لب نمکینسینه پر آتش است دل چو کباب
به خیال رخ تو دیده ی منمی فشاند هزار چشمه گلاب
روز شب خیز عاشقان اسیربه سر طره ی بتاب بتاب
کس نداند به جز کرشمه ی دوستدرد دیوانگان مست و خراب
تا منم عاشقانه می گویمسرخوشم سرخوشم به بانگ رباب
هیچم اسباب نی پی می و نی«أعطنی یا مسبب الأسباب»
به «وفایی» بنده چنان جامیکه نیاید به خویش روز حساب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - تخمیسی از غزل حافظ شیرازیمسمطات
عبیدالله رئیس مرشدان و قطب کامل‌هابه بزم خاص از رحمت نگاهی کرد بر دل‌ها
به جوش آمد سپاه عشق در میدان حاصل‌ها«ألا یا أیها الساقی أدر کأسا و ناولها»
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
چو گل در پردهٔ صورت سر مویی بیارایدز جان بلبل مسکین قرار و صبر برباید
قیامت خیزد آن ساعت جمال خویش بنمایدبه بوی نافه‌ای کآخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
بزن تیغی به راه خود شهیدم کن سرت گردماگر برگردم از تیغ جفاهای تو نامردم
اگر دل بود اگر دین هر دو قربان سرت کردممرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
چنان تیری ز مژگان توام بر دل رسید آخرز چشم خون‌فشانم پاره‌های دل چکید آخر
طبیب من به جز دیوانگی در من ندید آخرهمه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
دلا از جان و دل بگذر چو جانان ترک جان گویدسعادت کار فرما هر چه یار مهربان گوید
که بلبل در فراق گل به فریاد و فغان گویدبه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
در آن محراب ابرو بس که بردم سجده چون سایلکه تا بینم جمال یار خود بی‌پرده و حایل
صبا بر طوق غبغب گرد چین چین طره‌اش مایلشب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها
وفایی‌وار روزی تا در میخانه رو حافظبنه از بهر جام می! دل و جان در گرو حافظ
شراب بی‌خودی بستان ببر عمری ز نو حافظحضوری گر همی‌خواهی ازو غایب مشو «حافظ»
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و أهملها
متن در گنجور
شمارهٔ ۱مفردات
در هر دو جهان گر اثر عشق نبودیاین زمزمهٔ عشق که گفتی که شنودی؟
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
تاریک مکُن روز مرا باز، نگارابر چهره مزن شانه دگر زلف دو تا را
دیوانه شدم در غم بالای تو از جانهر چند به جان دوست ندارند بلا را
داد از ستم چشم تو، ای پادشه ناز!ز اندازه به در می برد این ترک جفا را
بزمی خوش و مِی بی غش و دلدار کریم استساقی تو بزن ساغر و مطرب تو سه تا را
نومید ز عفو و کرم حق نشود کسجایی که فرو شست سیه نامهٔ ما را
یک قطره ز بحر کرم اوست دو عالمبا کی نبود غرقهٔ الطاف خدا را
شیطان چه کند با دل هوشیار «وفایی»سگ را به حریم حرم کعبه چه یارا؟!
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
ای ترک خطا، ماه ختن، سرو دل آرابر سوخته ی خویش ببخشای خدا را
در هر شکن افتاده هزاران چو دل مامشکن دل ما، شانه مزن زلف دو تا را
سودازده ی زلف توم، مرحمتی کنصد نیش به جان است از این مار دو تا را
از باد غبار در تو صد گله دارمکین سرمه سلامی نکند دیده ی ما را
چشمان تو خوش ساخته با ابرو و مژگانکافر عجب از کف ندهد قبله نما را
حال دل صد پاره به جانان که رساند؟کاندر حرمش ره نبود باد صبا را
من خود به کجا، یار کجا این چه «وفایی» استبا پادشهان کی سر و کار است گدا را؟
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
باغبان از ما در گلزار بندیدن چرا؟جان گرفتن بهر یک نظاره نادیدن چرا؟
با نگاهی قتل من کردی و رفتی جان منکام خود از خون من دیدی و رنجیدن چرا؟
لشکر مژگان مکش بر کشتگان ناز خودملک، ملک توست دیگر فکر چاپیدن چرا؟
روی گردان، چین در ابرو افکنان از ما چه بودفصل گل از ماه قوس این ژاله باریدن چرا؟
گر جمال کعبه ی مقصود می خواهی بنالدر بیابان طلب، ای دوست، خوابیدن چرا؟
گل چو از بلبل نخواهد غیر شیون مطلبیتا بود جان در بدن دیگر ننالیدن چرا؟
شمع چون از سوزش پروانه می نالد به جوشجان اگر شیرین تر است، آخر نسوزیدن چرا؟
احتیاط جان «وفایی»، نیست در بازار عشقدوست گفتن سر ز تیغ دوست خاریدن چرا؟
متن در گنجور
شمارهٔ ۲قصاید
ساربان! ای مهربان محمل کش، ای چون من هزارباد قربان غباری از غبار این دیار
این چه خاک است، این چه باد است، این چه آب است، این چه تاب!خاک عنبر، باد خوش تر، آب کوثر نور و نار
گر مدد زین چار نگرفتی ز لطف این چار طبعهین دچار جان شیرین می شدندی این دو چار؟
ساربان! آبی به چشم نقش پای محمل استگشته اندر برج آبی بدر تابان آشکار
ساربانا! ای زمام محمل اندر دست توابر رحمت را کشد گویا فرشته کردگار
ساربانا! ای ز عکس خاک پای محملتگشته چشم اشکبار من دمادم مشکبار
محمل است این بر شتر کاید خرامان جان فزایا ز باغ خلد بر پشت صبا یک نوبهار؟
محمل است این بر جمل کز وی جهان پر نور شدهیا فراز چرخ گردان آفتاب تابدار؟
زودتر محمل بران کارام جان من نماندبیشتر زین التفاتی کن که شد صبر و قرار
خستگانیم اندرین صحرا طبیب ما تو باشتشنگانیم اندرین وادی بیا آبی بیار
هر شراری از درونم «جمل صفر» بودناله ی «هل من مزید» آید ز من بی اختیار
سینه سوزان، دل فروزان، جان گدازان ناگهانمعنی «یا نار کونی رحمة» گشت آشکار
یعنی از روی دلارا آن نگار نازنینپرتوی بنمود، دل شد بی خود و جان، رستگار
چون نسوزم از فراق آن نگار دلرباچون نسازم با وصال آن بهار پر نگار؟
چون فراق آید کجا فکر قرار و صبر و هوشچون وصال آید کجا یاد فراق و انتظار!
گاه خندان، گاه گریان، گه حزین، گه شادمانگاه جمع و گه پریشان، گاه غمگین، گه نزار
عاشق آواره را هر لحظه حالی دیگر استگر دمی در آب ماند صد زمان ماند به نار
بلبل بی چاره را هر دم هوایی در سر استتا که کی خندان شود گل اندکی یابد قرار
نه مرا با نار نوری، نه مرا با آب تابمن نمی دانم خدایا این چه حال است این چه کار؟
بوی جان از انس این محمل همی آید مگرنسبتی با آفتاب انس و جان دارد به کار
عکس این محمل چنان از رنگ بی رنگ آمدهصد بهار است این دیار اکنون به چشم هوشیار
هر سموم وی شمام و هر بخار وی بخورخار گل، خاشاک وی سنبل، مغیلان لاله زار
هر گلی را رنگ و بوی خود کتاب دفتری استدر بیان وصف زلف روی آن زیبا نگار
در حضور پادشاه گل ریاحین بسته صفچون بگرد سید مختار اصحاب کبار
خواجه ی مرسل، امین وحی منزل، نور حقشمس عالم، فخر آدم، شافع روز شمار
گر نبودی ذات پاکش باعث ایجاد کونبی عمل ماندی صفاتی از صفات کردگار
حلقه ی مویش به رویش گر نبد واو قسمکی به روز و شب بخوردی خالق لیل و نهار
کثرت انعام او پیداست ز انگشتان اوباشد از دریا نشان لطف جود جویبار
تاجش از «لولاک» تخت از «لی مع الله» خلعتشسر «ما أوحی فأوحی» و از «لعمرک» تاجدار
پیشتاز انبیا، «روح الأمین» ش در رکابلشکرش خیل ملایک از یمین و از یسار
خسروان دهر بر خاک رهش کمتر خدمپادشاهان جهان بر آستانش بنده وار
با وجود این چنین شاهی وجود آن چنانکی مرا باشد غم از بار گناه بی شمار؟
با نگاه نرگس از شوخی که در سر داشتیتا قیامت ماند حیران، بی خود و مست و خمار
سنبل از لافی که با گیسوی پر چینش زدیتار او شد کار و بار او سراسر تا رومار
پرتوی از نور رخسارش چو پر عالم بتافتشد چراغ و آتش پروانه ی زار و نزار
شبنمی از گلشن رویش به دنیا در فتادشد گل و بلبل بر او شد عاشق آشفته کار
انبیا را خود چه یارا از شفاعت دم زدنتا نیایی در صف محشر تو اول شاهوار
ای پناه آل آدم! قبله ی روحانیان!ای امید انس و جان! خیر الوری فخر الکبار
قامت و ابروی تو روشن گر «نون و قلم»چشم دلجوی تو از «مازاغ» باشد سرمه دار
گر بخواهی «یلج الجمل فی سم الخیاط»آن چه در شأن تو دارد گشته از پروردگار
آب و تابی تافت از رویت به موسی و خلیلآب او شد نار اعدا، نار او شد لاله زار
رنگ و بویی یافت یوسف از گلستان رختچاه او شد، چاه زندان، خانه ی عز و وقار
هر چه می خواهم تو می دانی به حسن خاتمتای امید نا امیدان، این امید من برآر
بی وفایی در شفاعت چون بود؟ یا مصطفیبا وفایی از خدا ور خواه مشتی خاکسار
نیست چون من هیچ کس آشفته کار و تیره روزبی نوا، آواره، سرگردان، پریشان روزگار
نیست چون من در بیابان گنه گمراه ترپر خطا، پر معصیت، شرمنده و زار و نزار
یا رسول الله «وفایی» امت تست هر چه هستهم تو می دانی که شیطان دشمن تو است آشکار
در قیامت کی روا باشد، کجا غیرت بود؟دشمن خود شاد فرمایی و امت خوار و زار
وانگهی هستم سگی بر درگه اولاد توپیر «شمزین» غوث «طایف» خواجگان با وقار
ای گل گلزار «طه»، سرو بستان رسولای مه برج هدایت سید والا تبار
سر بیرون آر از کفن تا باز بینم روی توباز تا خوشخوان گل باشم لبالب چون هزار
یک زمان بنشین به چشم من که تا گویند بازخسروی بهر تفرج رفت بر دریا کنار
یک نگه کن تا شوم قربان و ماند در جهانپادشاهی را سگی بوده «وفایی» جان نثار
پیر درویشان بدی کو حلقه ی تسبیح و ذکرشاه شمزینان بدی کو آن شه و آن گیر و دار
این رخ زیبا چرا افتاده زین سان زیر خاکوین تن نازک چرا شد هم چنین بی اختیار
از چه در سنگی چنین تنها تو ای سنگم به دلتو مگر لعلی که در سنگی چنین افتاده زار؟
از چه در خاکی چنین بی کس تو ای خاکم به سرتو مگر گنجی که در خاکی چنین بی اعتبار
تا چه شد آن گفتگو و آن مهربانی های توای خوشا آن وقت و ساعت، ای خوشا آن روزگار
گرچه در معنی تصرف بیشتر داری ولیجان به جان ها شاد گردد، تن به تنها سازگار
تو شهی من بی نوایم آمدم بر درگهتمرحمت فرمای و دست از بینوای خود مدار
متن در گنجور
شمارهٔ ۲مسمطات
بگذار تا بگریم در دیر راهبانانبگذار تا بنالم در کوی زند خوانان
بگذار تا بگیریم زنار زلف جانانبگذار تا بیابم سر رشته ای ز ایمان
این کار کار عشق است دخلی به دین ندارد
من رند و لا أبالی سرمست و دلستانمدفتر ز من چه خواهی، من پارسی ندانم
مدهوش یک سرودی از لهجه ی مغانممن بعد ازین بَرانم درس مغان بخوانم
این کار کار عشق است دخلی به دین ندارد
ترسای نا مسلمان چون آهوی رمیدهآرام من گرفته، در زلف خود کشیده
بویی ز زلف و رویش بر جان من وزیدهیک جای کفر و ایمان آخر بگو، که دیده؟
این کار کار عشق است دخلی به دین ندارد
ای شیخ پاک دامن ای پادشاه شاهمآخر بگو خدا را تا چیست روی راهم؟
صد بار اگر گناه است این عشق پر گناهمحاشا اگر بهشت است بی دلستان نخواهم
این کار کار عشق است دخلی به دین ندارد
بالله اگر «وفایی» زان باغ گل نچینداز باغبان برنجد با داغ دل نشیند
بیرون ازین دو عالم یک خلوتی گزیندتا در جهان بمانی بی او جهان نبیند
این کار کار عشق است دخلی به دین ندارد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲مفردات
در سفره ی دونان نکند روی وفاییآن جا که زبر پنجه ی شه طعمه ی باز است
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
شانه زد بر روی خود چون طرهٔ دلاله رایاسمن بر ماه من داغی به دل زد لاله را
پر عرق شد لعل او از چشم، چون رو برافروختپس چرا گویند مهر از گل بگیرد ژاله را؟
روزها دل در پی زلف تو آه و ناله کردجز پریشانی چه حاصل گشت آه و ناله را؟
گم شد از بیداد خط، شیرینی لعل لبشغارتی کردند آوخ، هندوان، بنگاله را
جز خط روی تو در زلف پریشان کس ندیدعقرب عنبر فشان و ماه مشکین هاله را
در خط خود بین به افسون عالمی را راه زدگمره آن کو پی رود آوازه ی گوساله را
چون «وفایی» التفات نرگس مغ بچگانبگذرانیدم به مستی عمر چندین ساله را
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
حلقه چون زد در دی زلفان رخ جانان رامانا ز گلستان پر گل کرده به دامان را
ای کز اثر خنده دل پرور و جان بخشیبر کشتهٔ خود بگشا باری لب خندان را
رویت گل و لب شکر، من خسته، تو جان پرورای گل شکر، ای دلبر، رحمی من بریان را
نازم خط خوشبویت، گرد لب دلجویتریحان که نمی روید جوی شکرستان را
آسوده خوش آن روزی لعل تو مزم زانسانیک قطره نماند باقی آن چشمه ی حیوان را
بگرفت خط مشکین لعل لب شیرینتمور از چه به کف دارد این مهر سلیمان را
گر کحل نظر خواهی تا عالم جان بینیدریاب به جان ای دل! خاک در مستان را
دور دهنت گردم، ساقی به کرم جامی!شاید که کنم بیرون از دل غم دوران را
خوش رفت نپرسید آن کاو عمر «وفایی» بودآری که وفا نبود خود عمر شتابان را
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
بشکست چو زلف سیه مشک فشان رابشکست دگر رونق و بو، عنبر وبان را
در ابروت از عارش و مژگان به خیالمیک جا نبود مهر و مه و تیر و کمان را
زلف تو بلای دل و خط، فتنه ی دل هاستخونین دل از این پیر و جوان پیر و جوان را
فریاد ازان چشم غزالانه که کردنددر سلسله ی زلف تو صد شیر ژیان را
تا چشم من غم زده سیراب جهان استیک سرو نرسته است چو تو باغ جهان را
خون گشت دل و دیده ی من موی برآورداز بس که به دل گریه کنم موی میان را
گفتم که کنم شکوه ز هجران تو، زلفتدر گردنم افتاد و فرو بست فغان را
بسی شمع رخت روز، شب خلوتیان استیک روز بر افروز شب خلوتیان را
زین جام و سبو طی نشود تشنگی ماساقی به بغل گیر سبک رطل گران را
از کشمکش دهر تو آنستی «وفایی»در چشم کشی خاک در پیر مغان را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳قصاید
نمی دانم چرا ای دیده چندین خون فشان هستی؟همانا داغدار هجر یار مهربان هستی
تو ای ابر بهاری از چه گریان و خروشانیمگر در آرزوی وصل باغ و بوستان هستی؟
تو ای باد سحرگاهی مگر جویای گلزاریکه در کوه و بیابان ها به هر سویی دوان هستی؟
تو ای قمری که می نالی به طرف جوی باغ و راغچنان دانم پی سروی، چو من کوکوزنان هستی
تو ای نرگس مگر در خواب دیدی چشم دلدارمکه چون من عاشق و بیمار و مست و ناتوان هستی؟
تو ای سنبل مگر بویی ز زلف یار بگرفتیکه چون من بی قرار و درهم و آشفته جان هستی؟
تو ای گل وصف یار من مگر از باد بشنیدیکه چون من پاره دل خونین درون و خون فشان هستی
تو ای مسکین بنفشه از کجا دیدی خط و خالشکه محزون هم چو من در کسوت ماتم نهان هستی؟
تو ای سوسن مگر عاشق شدی چون من به روی یارکه در شرح غم هجران جانان صد زبان هستی؟
تو خود ای لاله زلف و روی جانان از کجا دیدیکه چون من داغدار افتاده اندر بوستان هستی؟
تو ای آتش به جان افتاده بلبل از برای گلچون من تا کی به عشق اندر زبان ها داستان هستی؟
تو ای مرغ شباویز چو من در زلف جانانهبگو تا کی به یاد صبح آن گردن چنان هستی؟
تو ای بلبل که در توصیف گل خوش نغمه ای گریانمرید خاندان حضرت قطب زمان هستی؟
وفایی از پی گلزار می نالی عجب نبودکه خوشخوان بلبل روی گل آن گلستان هستی
تو کز تاج سلاطین عار داری هم چنین دانمغلام درگه پیران کیوان آستان هستی
تو کز اورنگ شاهی ننگ داری هیچ شک نبودسگ عالی جناب آستان راستان هستی
امام راستان قطب خداجویان عبیداللهتویی کایینه ی نور خدای لا مکان هستی
فروغ ظلمت دل ها تویی ای سید و سرورکه نسل آل طه را چراغ خاندان هستی
به اعجاز هدا بخشی پیمبر نیستی لکنبه آیات پیمبر! مرشد آخر زمان هستی
مسیحا نیستی، لیکن به انفاس مسیحاییروان بخش هزاران هم چو من دل مردگان هستی
کلیم الله نه ای، لیکن پی فرعون نفس مابه طور همت پاک از ید بیضا بیان هستی
تو خاک انبیایی وین عجب کاندر شهود حقبه طور نیستی بی «لن ترانی» دیده بان هستی
به صورت بنده ای مطلق، به معنی با خدا ملحقتو ای مرآت نور حق چه پیدا نهان هستی؟
گهی چون پیر بسطامی ز چشم کاروان دوریگهی چون غوث خرقانی دلیل کاروان هستی
مقیم شرع پیغمبر تویی در صورت و معنیغیاث ملتی و رهبر اسلامیان هستی
بر اقلیم رشادت خواجگی الحق ترا زیبدکه بر تخت نیابت افتخار خواجگان هستی
ز تأثیر حرور نفس بدفر، ما چه غم داریمتو چون ابر کرم بر فرق ملت سایه بان هستی
مریدان ترا دیدم به چشم خویش انس و جانخطا نبود اگر گویم امام انس و جان هستی
هزاران پیر دیدم نوجوان از لطف انفاستروا باشد که گویم مرشد پیر و جوان هستی
زبان سگ اگر تر شد زیان بحر کی گرددچه غم با این کمال از در دهان منکران هستی
چه باک از طعن بدخواهان تو را بدخواه پندارندبگو حق باش و جان می ده تو خورشید جهان هستی
مقامات ترا اهل بصیرت سخت دریابدکه با این خواجگی دایم غلام بندگان هستی
شوم قربان آن مژگان..... خدنگ بر ابروپی صید دل و جان ها عجب تیر و کمان هستی
به دیدار تو من هرگز نخواهم سیر شدن زان روکه با این رو فرات عالم مستسقیان هستی
اگر بی تو نبیند مردم چشمم جهان، شایدکه بی این مردمی چشم و چراغ مردمان هستی
اگر دور از تو من بی جان و بی دل مانده ام بایدکه با روی جهان آرا تو جان بی دلان هستی
گر از درد نهانی در تمنایت همی سوزمچه سازم چون نسوزم مرهم درد نهان هستی
ز هجرت گر نیاراید روان من عجب نبودکه با این طلعت زیبا تو آرام روان هستی
چو نیلوفر اگر من غرق دریای سرشک استمچه سازم چون کنم آخر تو مهر شعشعان هستی
روا باشد اگر بر حال زار من ببخشاییکه من مردی گدا هستم تو مردی مرزبان هستی
جز این عیبی نداری در مقامات کمالاتتکه با جان وفایی اندکی نامهربان هستی
«وفایی» چون تواند گفت توصیف کمالاتتدرین آینه چون گنجی؟ که تو مرد کلان هستی
متن در گنجور
شمارهٔ ۳مسمطات
دوش اندر میکده چون و چه زیبا زدندگردش از جاروب زلف و طره ی حورا زدند
ساقیان دست طرب در گردن مینا زدندخاک آدم را نم از سرچشمه ی صهبا زدند
بر سر شوریده تاج «علم الأسما» زدند
دین و دل دیوانه را اعتاب «عرش الله» زدند
مطربان را نغمه ی جان بخش زیر و بم گرفتعاشقان را ناله ی دلسوز در عالم گرفت
مجلس روحانیان را ذوق می در دم گرفت.....[دل برگ!] ساقی چون ز گردش نم گرفت
اول این جام شراب فقیه امام! گرفت
می پرستان را به نوشانوش پس آوا زدند
هر یکی زین عاشقان مستانه جام می به دستگه ز روی جام گاه از بوی جانان گشته مست
بانگ نوشانوش ساقی ناله های می پرستپرده زاهد درید و چشم نامحرم ببست
سرخوش و بیهش به یاد شاهد روز «ألست»
شیشه ی «لا» را ز دل بر ساغر «الا» زدند
آن یکی از «أرنی» مخمور و مست جام دوستو آن دگر از «لن ترانی» کشته ی پیغام دوست
یک درون از «اصطفا آدم» پر از انعام دوستیک سر از «وجهت وجهی» پر ز عشق نام دوست
هر یکی را رمز و غمزی کرده بی آرام دوست
ای بسا در قعر این دریا که دست و پا زدند
پای بند جان و دل شد طره ی سودای عشقآتش اندر جان و دل زد آفت غوغای عشق
کشور تاب و توان ویران ز استیلای عشقعاشق و دیوانه و سرگشته در سودای عشق
گشته از تیغ محبت غرقه در دریای عشق
خیمه در بالای صحرای «فنا فی الله» زدند
چون سر آمد هر یکی را دولت شاهنشهیشد پریشان هر سری را افسر و فر و بهی
گشت خالی مسند مولایی و تخت و شهیجان جانان دل به دلبر آشنا شد وانگهی
دست غیب آمد برون زد! قرعه ی خل اللهی
سکه ی شاهی به نام شاه عبید الله زدند
غیث دین، غوث مریدان، پیر من، قطب اممدست رحمت، پشت دین، چشم حیا، جسم کرم
از شرافت عاشقان کوی او صید حرمآن که بر خاک درش اسکندر و دارا و جم
حلقه سان پشت نیاز خویشتن کردند خم
هر یکی از جان و دل فریاد یا مولا زدند
باده نوش شوق بر سیمای ناهیدش رقمخرقه پوش ذوق تا بالای خورشید علم
با همه بی چارگی ابر کرم بحر امماوست کآیند آستانش محترم نامحترم
بی نوا، سلطان، گدا، خاقان، مسکین، محتشم
پشت پا از جان و دل بر حشمت دنیا زدند
آشنای کوی جانان بلبل گلزار حقعاشقان نام خدا گنجینه ی اسرار حق
قبله گاه هر دل و آیینه ی دیدار حقسرخوش از جام تجلی، مظهر انوار حق
مست و مخمور از خمار خمره ی دیدار حق
گوئیا در سینه ی وی آتش سینا زدند
آفرین بر خامه ی صورت کش جان آفرینکاین چنین زیبا نگاری آفرید از ماء و طین
بلبل خوش نغمه ی گلزار شرع یا و سینقامتش در جویبار دیده سرو راستین
طلعتش در گلشن دل دلربا و نازنین
آفتابی را مگر بر شاخه ی طوبا زدند
آستانش قبله ی دل، اهل دل را رهنماخاندانش کعبه ی جان، آل آدم را پنا
خانقایش کهف عالم مرتجا و ملتجاخاک پای اوست در چشم وفایی توتیا
آری آری چون «وفایی» زین سبب شاه و گدا
بوسه بر آن آستان آسمان فرسا زدند
ای شه تخت ولایت من نه مهمان توامز آشنایان سگ درگاه و ایوان توام
بت پرستم، هر چه هستم، دست و دامان توامگرچه کافر بوده ام از نو مسلمان توام
بر «وفایی» رحمتی، قربان دربان توام
همتی کن نفس و شیطان ره تقوی زدند
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰غزلیات
آن روز کزان طره به رخ بست شکن رادر گردن خورشید و مه افکند رسن را
گیسوی تو خود رنگی و روی تو فرنگیکافر شده زان، برده ز دل حب وطن را
باز آ ای بت من، در سر این طره چه داری؟زان رو که به هم برزده ای چین و ختن را
در زلف تو از قامت و رخ ناله ی دل هاستچون بلبل و قمری که سبب سرو سمن را
زین گونه که خیزد زلبت خنده دمادمشکر نشنیدم که بود لعل یمن را
بخرام به باغ سمن و سنبله امروززان پیش که سنبل دمد این برگ سمن را
در باغ گذر کرد مگر سرو چمانتکز گریه به گل برده فرو سرو چمن را
مشکین سر زلفت دل مسکین «وفایی»مشکن دگر این زلف پر از تاب و شکن را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱غزلیات
ز دست خود مده ای دیده یاد زلف مشکین راکه این ظلمت فزاید روشنایی چشم خونین را
ز عشق روی او شد دل اسیر غمزهٔ چشمشچو در گلشن به چنگ افتد کبوتر بچه شاهین را
پریشان هر زمان گیسو به رخسار عرقناکشتماشا خوش بود شب در کنار ماه، پروین را
ز مژگان تو ویران گشت دل زان رو همی نالمکه چندین رخنه کرده است این کج آیین، کعبه ی دین را
به هر چشمی ازان چون کوه کن، من جوی خون دانمکه بر شکرلبان خسرو نه بینم جز تو شیرین را
همی سوزم همی نالم گه زا دل گاه از دلبربگو مطرب، کجا ساقی دوای جان غمگین را
نسب از کله ی جم دارد، از روی ادب پر کنبه چشم کم مبین ساقی تو این جام سفالین را
«وفایی» جز خدا بینی به کوی می کشان نبودز سیر طوف این گلشن چه حاجت چشم خودبین را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲غزلیات
ای خم زلف سیاه تو جنابش مستطابدر اقالیم دل و جان خسرو مالک رقاب
دارم امید وصال رویت اندر هجر زلفشب نشانی بخشد آری از طلوع آفتاب
گریم از عکس رخت کافتادهٔ چشم توامچون کند بیمارم و بر خویش افشانم گلاب
من ز رویت ناامید و زلف شاد، آخر که گفت؟مؤمن اندر دوزخ و کافر به جنت کامیاب؟
سالکان را ناگریز است از مقام قبض و بسطزلف و رویت عاشقان را تا به کی اندر حجاب
چون توام دلبر نباشد هر چه هستی بی وفاچون منت عاشق نباشد گرچه ناید در حساب
ای که وصلت جان ده صد مرده ی هجران توعیسای معجز نما «یحیی العظام» شیخ و شاب
در بهشت خاک پایت عاقبت شد زلف شادبس که نالیدی به دل «یالَیتَنی کُنتُ تُراب»
متن در گنجور
شمارهٔ ۴قصاید
کرم خواندی، ستم راندی، وفا گفتی، جفا کردیتو ای ماه سمن سیما ببین با ما چه‌ها کردی
روم از سوز دل آتش زنم در هر نیستانیبه بانگ نی بگویم آنچه با این بینوا کردی
وفایی! داستان گریه، من با کس نمی‌گفتمقلم بگرفتی از مژگان تو شرح ماجرا کردی
وفایی! از زبانت مشک چین، عطر ختن ریزدمگر با خاک کوی قطب عالم آشنا کردی
وفایی! چشم بینایت رنگ نور طور می‌پاشدمگر از خاک پای غوث عالم سرمه‌سا کردی
چراغ آل آدم غوث اعظم، ای عبیداللهتویی کز یک نظر قلب جهان را کیمیا کردی
به دور آخر از جام حقیقت نشئه‌ای دادیکه محفل ار سراسر مست نور کبریا کردی
نقاب از روی بگشودی جمال خویش بنمودیجهان را شش جهت از نور خود «بدرالدجی» کردی
نسیمی از بهار فیض [فیاضت چو افشاندی]زمین را غنچه گل دادی، زمان را مشک‌زا کردی
به دل‌های مریدان هرکجا عکس رخت افتادکه شرح معنی «بدرالدجی، شمس الضحی» کردی
درین آخر بجز نام بقا یکباره فانی بوددری بگشادی و جان فنا را پر بقا کردی
اگر دست دل دیوانه را لطف تو نگرفتیکجا دل روی در خلوت سرای دلربا کردی
به هر کس یک نظر کز روی لطف قهر افکندیگدا را پادشاه و شاه را مسکین گدا کردی
به ترکستان چرا گویم لبت آب بقا بخشیدکه ترکستان معنی را ز لب عین بقا کردی
سگم خواندی و خوشنودم، بدم گفتی و افزودمجزاک الله کرم گفتی، عفاک الله عطا کردی
متن در گنجور
شمارهٔ ۴مسمطات
.........................................
ای تطاول بین که از دست شب یلدا کشمای امید ناامیدان، ای پناه بی کسان
نا امید و بی کسم دست من و دامان تو
من نگویم آن کسم در آستانت جلوه گریا ز گستاخی سگ کوی توام خاکم به سر
این قدر گویم به زاری تا توانم این قدرای امید ناامیدان، ای پناه بی کسان
نا امید و بی کسم دست من و دامان تو
چون ترا دانسته ام از رحمت پروردگاررحمتی کن رحمتی، ای رحمت حق زینهار
آیت «لا تقنطوا من رحمة الله» گوشدارای امید ناامیدان، ای پناه بی کسان
نا امید و بی کسم دست من و دامان تو
ای که می دانی که قلب مؤمنان عرش خداستتا دلی را بشکنی........بودن رواست
یک نظر زان حضرتم از روی رحمت التجاستای امید ناامیدان، ای پناه بی کسان
نا امید و بی کسم دست من و دامان تو
دست گیرا! دست گیرم، ره نمایا! ره دهیدچون تویی درمان دردم چارهٔ دردم کنید
ای امید خود «وفایی» را مفرما نا امیدای امید ناامیدان، ای پناه بی کسان
نا امید و بی کسم دست من و دامان تو
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۳غزلیات
ساقیا سوختم بیا بشتابآتشم را نشان به آب شراب
تا بدانند ماه سرو قد استبرفکن از جمال خویش نقاب
به خیال رخ تو دیده ی منمی فشاند هزار چشمه گلاب
از غم عارض و لب نمکینسینه پر آتش است و دل چو کباب
روز و شب نیز عاشقان اسیربه خم طره ی بتاب متاب
یک دو روزی است عیش گلشن و گلعیش این چند روز، هان دریاب!
مطلب عشق از افسرده دلانکه نجستند معرفت ز دواب
تا منم عاشقانه می گویم:«سرخوشم سرخوشم به بانگ رباب»
جام می ده که تا ز برگیرمباز پیرانه سر زمان شباب
کز نداند به جز کرشمه ی دوستدرد دل دادگان مست و خراب
هیچم اسباب نی پی می و نی«أعطنی یا مسبب الأسباب»
به «وفایی» بده چنان جامیکه نیاید به خویش روز حساب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۴غزلیات
خوش همی غلتد به رویش طرهٔ پر پیچ و تابگر ندیدستی ببین هندو به دوش آفتاب
دوش در خواب من آمد چشم خواب آلود دوستوین عجب در خواب بودم خواب می دیدم به خواب
شب چو می گریم به یاد رنگ و بوی عارضتمی دهد از خشت بالینم سحر بوی گلاب
چشم شهلای توام آتش به جان افروختندترک مست است این مگر کز دل همی جوید کباب
آب چشم و آتش دل بیقرارم کرده اندچاره ای مطرب بگو، ساقی «بده جام شراب»
با نگاه مطرب و ساقی بر آن عهدم هنوزبر نخیزم روز محشر جز به آواز رباب
چشم گریان «وفایی» بین و عکس زلف و روسنبل و گلدسته ای بربسته از یک قطره آب
متن در گنجور