بافندهی رشتههای رنگین
در لایههای سیلک، سرِ دوکهای نخریسی پیدا شده است؛ نشانهای از اینکه مردم آن روزگار نخ میریسیدند و پارچه میبافتند. تو وارث همان دستهای صبوری. کاشان امروز هم شهر فرش و مخمل و ابریشم است و شاید این هنر، از همان روزهای دور، در خاک این سرزمین ریشه دوانده باشد. تو رشتههای پراکنده را کنار هم میگذاری و از آنها چیزی گرم و زیبا میسازی.
قوت تو دقت، صبر و ذوق ترکیب است. رجبهرج جلو میروی و میدانی که نقش نهایی فقط وقتی پیدا میشود که به تکتک گرهها احترام بگذاری. در جمع هم همینطوری: آدمها را به هم وصل میکنی، اختلافها را آرام گره میزنی و فضایی میسازی که همه در آن جا شوند. کارت بیصداست، اما بدون تو خیلی چیزها از هم میپاشد و رنگها کنار هم معنا پیدا نمیکنند. هر کس پارچهای از دست تو بگیرد، گرمای صبرت را هم با خودش میبرد.
نقطهی کورت شاید این باشد که آنقدر حواست به گرههای دیگران است که گاهی نخ خودت را گم میکنی. کمی هم برای نقشی که خودت دوست داری وقت بگذار؛ دار زندگی تو هم سزاوار رنگهای دلخواه خودت است. و این جمله را به یاد داشته باش: «زندگی را رجبهرج میبافم و هیچ گرهی را بیدلیل نمیزنم.»