مولانا؛ عاشقِ پرشور
همصحبت تو مولاناست؛ جلالالدین محمد بلخی، شاعری که دیدارش با شمس تبریزی زندگیاش را زیر و رو کرد و از او «دیوان شمس» و «مثنوی معنوی» به یادگار ماند. تو هم مثل او با تمام وجود زندگی میکنی. وقتی چیزی را دوست داری، نیمهکاره دوستش نداری؛ وقتی موسیقی میشنوی، در آن غرق میشوی؛ و وقتی دوستی پیدا میکنی، آن دوستی برایت به سفری درونی تبدیل میشود. شور و گرمای تو به دیگران هم سرایت میکند.
قوت تو در همین اشتیاق است. آدمها کنارت احساس میکنند زندگی عمیقتر از روزمرگی است. مثل مولانا که حکایتهای ساده را در مثنوی به درسهایی بزرگ دربارهٔ عشق و انسان تبدیل میکرد، تو هم از یک اتفاق معمولی معنایی تازه بیرون میکشی. اهل گذشتی، زود دلخوری را کنار میگذاری و باور داری که هر جدایی میتواند مقدمهٔ پیوندی تازه باشد؛ همان حسی که مثنوی با حکایت نی و شوق بازگشت به نیستان آغاز میشود. دوستانت میدانند که در شادیهایشان، تو بلندتر از همه میخندی.
گاهی شدت احساساتت باعث میشود تصمیمهای بزرگ را یکشبه بگیری یا در شور یک ماجرا کارهای روزمره را از یاد ببری. کمی آرامش و برنامه در کنار این شور، آن را پایدارتر میکند. تو از آن آدمهایی هستی که یادمان میاندازند چرخیدن در شادی، خودش نوعی فهمیدن است.