سیمرغ؛ پناه بالگشوده
در تو سیمرغ زندگی میکند؛ پرندهٔ افسانهای و خردمند شاهنامه که بر فراز البرز آشیانه داشت. سیمرغ نوزادی را که پدرش رها کرده بود، یعنی زال، پیدا کرد و بزرگ کرد، پری از خودش به او داد تا هر وقت گرفتار شد آتش بزند و کمک برسد و بعدها در سختترین لحظهها، از تولد رستم تا زخمهای نبرد با اسفندیار، با دانش درمانش به یاری آمد. تو هم پناه آدمهایی؛ همان کسی که در روزهای سخت اسمش اول به ذهن میرسد.
نقطهٔ قوتت خرد، مهربانی و نگاه از بالاست. وقتی دیگران در جزئیات گم میشوند، تو تصویر بزرگ را میبینی و راه را نشان میدهی. زخمها را میشناسی و بلدی مرهم بگذاری؛ با یک گفتوگوی آرام، یک راهنمایی بهجا یا فقط با بودنت. آدمها بعد از حرف زدن با تو سبکتر و امیدوارتر برمیگردند و به تواناییهای خودشان بیشتر ایمان پیدا میکنند.
شاید گاهی آنقدر پناه دیگران باشی که یادت برود خودت هم به پناه نیاز داری. همهٔ پرهایت را نبخش؛ چند تا را هم برای خودت نگه دار. استراحت، تنهایی و گفتن از خستگیهایت، از بزرگیات کم نمیکند. سیمرغ هم برای پرواز دوباره، اول به آشیانه برمیگردد. «من سیمرغام؛ هر وقت پرم را آتش بزنی، میآیم.»