شاعر همدان · ۴۲۹ تا ۴۹۹ قمری
باباطاهر
باباطاهر عریان عارف و سراینده سده پنجم هجری قمری و همروزگار با طغرل شاه سلجوقی است. درباره پیشآمدهای زندگی و سرگذشت بابا طاهر اطلاعات بسیاری در دست نیست. برخی تذکرهنویسان وی را همروزگار با عینالقضات همدانی ( پیرامون سال ۵۲۵ هجری قمری) و برخی وی را همروزگار خواجه نصیر (۶۷۲ هجری قمری) دانستهاند. از باباطاهر افزون بر دوبیتیهای پرآوازه او، مجموعه واژگان قصاری نیز به زبان عربی به نام «اشارات» به جای مانده است. از اشعار باباطاهر مجموعهٔ موثقی در دست نیست، از همین رو نمیتوان از درستی انتساب همهی اشعاری که به او نسبت میدهند آگاه بود.
گزیدهٔ اشعار باباطاهر
دوبیتی شمارهٔ ۱دوبیتیها
ببندم شال و میپوشم قدک رابنازم گردش چرخ و فلک را
بگردم آب دریاها سراسربشویم هر دو دست بینمک را
دوبیتی شمارهٔ ۲دوبیتیها
تن محنتکشی دیرم خدایادل با غم خوشی دیرم خدایا
ز شوق مسکن و داد غریبیبه سینه آتشی دیرم خدایا
دوبیتی شمارهٔ ۳دوبیتیها
اگر یار مرا دیدی به خلوتبگو ای بیوفا ای بیمروت
گریبانم ز دستت چاک چاکونخواهم دوخت تا روز قیامت
غزلباباطاهر
دلا در عشق تو صد دفترستُمکه صد دفتر ز کَونین از برستُم
منم آن بلبل گل ناشکفتهکه آذر در ته خاکسترستُم
دلم سوجه ز غصّه ور بریجهجفای دوست را خواهانترستُم
مو آن عودم میان آتشستانکه این نُه آسمان را مجمرستُم
شد از نیل غم و ماتم دلُم خونبه چهره خوشتر از نیلوفرستُم
در این آلاله در کویش چو گلخنبه داغ دل چو سوزان اخگرستُم
نه زورستُم که با دشمن ستیزُمنه بهر دوستان سیم و زرستُم
ز دوران گرچه پر بی جام عیشمولی بیدوست خونین ساغرستُم
چَرَم دایم در این مرز و در این کشتکه مرغ خوگر باغ و برستُم
منم طاهر که از عشق نکویاندلی لبریز خون اندر برستُم
دوبیتی شمارهٔ ۴دوبیتیها
ته که ناخواندهای علم سماواتته که نابردهای ره در خرابات
ته که سود و زیان خود ندانیبه یاران کی رسی؟ هیهات هیهات
دوبیتی شمارهٔ ۵دوبیتیها
دلی دیرم خریدار محبتکز او گرم است بازار محبت
لباسی دوختم بر قامت دلز پود محنت و تار محبت
دوبیتی شمارهٔ ۶دوبیتیها
محبت آتشی در جانم افروختکه تا دامان محشر بایدم سوخت
عجب پیراهنی بهرم بریدیکه خیاط اجل میبایدش دوخت
قصیدهباباطاهر
بتا تا زار چون تو دلبرستمبه تن عود و به سینه مجمرستم
اگر جز مهر تو اندر دلم بیبه هفتاد و دو ملت کافرستم
اگر روزی دو صد بارت بوینمهَنی مشتاق بار دیگرستم
فراق لاله رویان سوته دیلموز ایشان در رگ جان نشترستم
منم آن شاخه بر نخل محبتکه حسرت سایه و محنت برستم
نه کار آخرت کردم نه دنیایکی بی سایه نخل بیبرستم
نه خور نه خواب دیرم بی تو، گوییبه پیکر هر سر مو خنجرستم
جدا از تو به حور و خلد و طوبیاگر خرسند گردم کافرستم
چو شمعم گر سراندازند صدبارفروزندهتر و روشن ترستم
مرا از آتش دوزخ چه غم بیکه دوزخ جزوی از خاکسترستم
سمندروَش میان آتش هجرپریشان مرغ بیبال و پرستم
درین دیرم چنان مظلوم و مغمومچو طفل بی پدر بی مادرستم
نمیگیرد کسم هرگز به چیزیدرین عالم ز هر کس کمترستم
به یک ناله بسوجم هر دو عالمکه از سوز جگر خنیاگرستم
به بالینم همه الماس سودههمه خار و خسک در بسترستم
مثال کافرم در مومنستانچو مؤمن در میان کافرستم
همه سوجم همه سوجم همه سوجبه گرمی چون فروزان اخگرستم
رخ تو آفتاب و مو چو حرباو یا پژمان گل نیلوفرستم
به مُلک عشق روح بینشانمبه شهر دل یکی صورت پرستم
رخش تا کرده در دل جلوه از مهربه خوبی، آفتاب خاورستم
بمیر ای دل که آسایش بیابیکه مو تا جان ندادم وانرستم
مو از روز ازل طاهر بزادمازین رو نام، بابا طاهرستم
دوبیتی شمارهٔ ۷دوبیتیها
نپرسی حال یار دلفکارتکه «هجران چون کند با روزگارت؟»
ته که روز و شوآن در یاد موییهزارت عاشقه با مو چه کارت؟
دوبیتی شمارهٔ ۸دوبیتیها
اگر دل دلبر و دلبر کدام است؟وگر دلبر دل و دل را چه نام است؟
دل و دلبر به هم آمیته وینمندونم دل که و دلبر کدام است
دوبیتی شمارهٔ ۹دوبیتیها
شب تاریک و سنگستان و مو مستقدح از دست مو افتاد و نشکست
نگهدارندهاش نیکو نگه داشتوگرنه صد قدح نفتاده بشکست
دوبیتی شمارهٔ ۱۰دوبیتیها
نفس شومم به دنیا بهر آن استکه تن از بهر موران پرورانست
ندونستم که شرط بندگی چیستهرزه بورم به میدان جهانست
دوبیتی شمارهٔ ۱۱دوبیتیها
شیرَمردی بدم دلم چه دونستاجل قصدم کره و شیر ژیونست
ز مو شیر ژیان پرهیز میکردتنم وا مرگ جنگیدن ندونست
دوبیتی شمارهٔ ۱۲دوبیتیها
بود درد مو و درمانم از دوستبود وصل مو و هجرانم از دوست
اگر قصابم از تن واکره پوستجدا هرگز نگردد جانم از دوست
دوبیتی شمارهٔ ۱۳دوبیتیها
نمیدانم دلم دیوانهٔ کیستکجا آواره و در خانهٔ کیست
نمیدونم دل سرگشتهٔ مواسیر نرگس مستانهٔ کیست
دوبیتی شمارهٔ ۱۴دوبیتیها
ته دوری از برم دل در برم نیستهوای دیگری اندر سرم نیست
به جان دلبرم کز هر دو عالمتمنای دگر جز دلبرم نیست
دوبیتی شمارهٔ ۱۵دوبیتیها
یکی برزیگرک نالان درین دشتبه خون دیدگان آلاله میکشت
همی کشت و همی گفت ای دریغابباید کشت و هشت و رفت ازین دشت
دوبیتی شمارهٔ ۱۶دوبیتیها
خرم کوه و خرم صحرا خرم دشتخرم آنانکه این آلالیان کشت
بسی هند و بسی شند و بسی یندهمان کوه و همان صحرا همان دشت
دوبیتی شمارهٔ ۱۷دوبیتیها
بهار آیو به صحرا و در و دشتجوانی هم بهاری بود و بگذشت
سر قبر جوانان لاله رویهدمی که گلرخان آیند به گلگشت
دوبیتی شمارهٔ ۱۸دوبیتیها
سیاهی دو چشمانت مرا کشتدرازی دو زلفانت مرا کشت
به قتلم حاجت تیر و کمان نیستخم ابرو و مژگانت مرا کشت
دوبیتی شمارهٔ ۱۹دوبیتیها
عزیزا کاسهٔ چشمم سرایتمیان هر دو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا نهی تونشیند خار مژگانم به پایت
دوبیتی شمارهٔ ۲۰دوبیتیها
من آن رندم که گیرم از شهان باجبپوشم جوشن و بر سر نهم تاج
فرو ناید سر مردان به نامرداگر دارم کشند مانند حلاج
دوبیتی شمارهٔ ۲۱دوبیتیها
ته که میشی بهمو چاره بیاموجکه این تاریک شوان را چون کرِم روج
گهی واجم که کی این روج آیوگهی واجم که هرگز وا نهای روج
دوبیتی شمارهٔ ۲۲دوبیتیها
اگر زرّین کلاهی عاقبت هیچاگر خود پادشاهی عاقبت هیچ
اگر مُلکِ سلیمانت ببخشنددر آخر خاکِ راهی عاقبت هیچ
دوبیتی شمارهٔ ۲۳دوبیتیها
ز دست دیده و دل هر دو فریادکه هر چه دیده بیند، دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز پولادزنم بر دیده تا دل گردد آزاد