چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر مرودشت · ۱۲۷۱ تا ۱۳۳۴ قمری

حاجب شیرازی

میرزا حیدرعلی فرزند میرزا جعفر معروف به حاجب شیرازی (زادهٔ ۱۲۷۱ قمری در روستای کناره از توابع مرودشت، درگذشتهٔ ۱۳۳۴ قمری در تهران) شاعر، صوفی و هنرمند سدهٔ سیزدهم و چهاردهم است.
پدرش، میرزا جعفر، از مشایخ سلسله ذهبیه و نقاش و قلمدان‌ساز بود.
حاجب در جوانی با پدرش به شیراز رفت و علوم ادبی و نقاشی را در آن‌جا فراگرفت. پس از چندی به خورموج رفت و از محضر محمدخان، دانشمند و شاعر دشتستانی، متخلص به دشتی، شعر و ادب آموخت. عبرت نائینی، دوست و معاشر حاجب، گفته است که با زبانهای عربی، ترکی، روسی و فرانسه آشنایی داشت.در مقدمه‌ٔ نسخه خطی دیوان حاجب آشنایی وی با زبان انگلیسی نیز تأیید شده است.
حاجب پس از وفات محمدخان دشتی در ۱۲۹۸، به شیراز بازگشت.
زندگی‌اش همچون پدر از راه قلمدان‌سازی و نقاشی می‌گذشت. او تذهیب، میناکاری و خطاطی نیز می‌دانست.
به نوشته عبرت نائینی، حاجب و پدر میان‌سالش به تهران رفتند. در آن‌جا نیز به قلمدان‌سازی و نقاشی مشغول بودند که پدر حاجب درگذشت و بنابه وصیتش، در صحن امامزاده زید (واقع در بازار تهران) دفن شد.
حاجب پس از مرگ پدر دست از کار کشید و به کسوت درویشی درآمد و در خیابان جلیل‌آباد (خیام) تهران، در حجره‌ای در کاروان‌سرای قنبر سیبیلو، منزل گزید.
حاجب قصایدی در مدح امین‌السلطان، از وزرای قاجار (متوفی ۱۳۲۵)، و کامران‌میرزا، پسر ناصرالدین شاه، سروده است و از آن دو صله‌هایی گرفته است.
در ۱۳۱۳، در پی قتل ناصرالدین شاه، حاجب به سبب معاشرت با سید جمال‌الدین اسدآبادی و میرزا رضا کرمانی، تحت تعقیب قرار گرفت و به کامران‌میرزا پناه برد.
وی در اواخر عمر در زمینی در نزدیکی دروازه دولت بنایی ساخت و مشهور است که بسیاری از مردم تهران به وی ارادت می‌ورزیدند.
حاجب در ۱۳۳۴ قمری درگذشت و در اقامتگاهش، که به «حاجبیه» مشهور گردید، به خاک سپرده شد.

گزیدهٔ اشعار حاجب شیرازی

شمارهٔ ۱غزلیات
اتی امرالله ای ساقی بیار آن راحت دل‌هابه مشتاقان و مهجوران ادر کأسا و ناولها
بده زان راح ریحانی به منظوران روحانیمگر زین آب رحمانی برویانی گُل از گِل‌ها
ببند ای ساربان محمل مکاهل ناقه را کامشبنوید وصل آید از جرس‌ها وز جلاجل‌ها
ز محمل رخ چو بنماید نقاب از چهره بگشایدصلای انظروا آید ز مرحل‌ها و محمل‌ها
به ظل خیمه جانان بباید رو نهاد از جانکه خورشید جهان‌آراست در ظل‌ها و بی‌ظل‌ها
به جز خون دل اندر عشق حاصل چیست عاشق رافغان کامشب به دامن ریخت چشم این طرفه حاصل‌ها
نوید دنیوی باطل نعیم اخروی عاطلچه دل دادی به عاطل‌ها چرا نازی به باطل‌ها
به کوی عشق چون پا می‌نهی از جان و سر بگذرکه خونخوار است وادی‌ها و خونریز است منزل‌ها
یکی بر، دار دست افشان یکی در نار پاکوبانعجب شوری‌ست در سرها، عجب سوزی‌ست در دل‌ها
خدا را ناخدا کشتی مران در بحر طوفان‌زاکه کشتی‌هاست با موج در این دریا ز عاقل‌ها
روانند از پِیَت عشاق مشرق‌ها به مغرب‌هاز ساحل‌ها به دریاها، ز دریاها به ساحل‌ها
بباید همچو مجنون سر نهادن جانب صحراکه شد محمل‌نشین لیلی‌وش آن خورشیدِ محفل‌ها
می از میخانه وحدت کند «حاجب» طلب امشباتی امرالله ای ساقی بیار آن راحت دل‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
از رخ فکند شاهد واحد نقاب رارونق شکست جرم مه و آفتاب را
بر صفحه دید تا خط ما آسمان کشیدبر لوح جدی اول برق و شهاب را
عیسی ستاره بود منم عین آفتابباید ستاره دور، زند آفتاب را
ما را مبین خراب که آباد مطلقیمبس گنجها نهفته مکان خراب را
ای کج حساب بی خبری تو که کردگارطومار کرده دفتر یوم الحساب را
خواهی شنید پنبه، گر، از گوش برکشیازمصدرجلال عتاب و خطاب را
کمترزجنگ دم زن و خواهان صلح باشتانشنوی صلای عذا و عقاب را
رسواچوصبح کاذبی و مشک پرزباددردعوی خلاف سوال و جواب را
خواهی اگر ز قدرت طبعم شوی خبرتجدید کن کتاب صلوة و نصاب را
«حاجب » حجاب و هم جهان را فرا گرفتواجب بود، که بر فکنی این حجاب را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
ای که بس بی خبری عالم انسانی راکرده بر خویش روا خصلت حیوانی را
کیست آن کس که به حیوان کند اثبات شرفآنکه دارد صفت خاصه رحمانی را
حسن و قبح همه کس بنگر و خاموش نشینرو، ز آئینه بیاموز تو حیرانی را
اگر امروز ز درویش وز شاهت خبر استبگدائی بخری حشمت سلطانی را
نفسی نفس دغا پیشه اگر رام کنیعین رحمانی و بندی دم شیطانی را
مدعی نقص کمالات مرا گفت چه باکاهرمن خیره شود صنعت یزدانی را
ای که در عالم جسمی به حقیقت پابستجسم حائل نشود باطن نورانی را
نیمه شب با رخ چون روز چو روشن گذرینور باران کنی از رخ شب ظلمانی را
دل در آن شور که من در قفس سینه تنگشرمگین کرده ز رخ یوسف کنعانی را
زاهد این حیله و طامات و خرافات بنهمرد دانا نخرد سکه نادانی را
گر نهی پا بسر چرخ بدین حسن و جمالچرخ ثور و حمل آرد صف قربانی را
صلح کل باش و دل از وسوسه جنگ بشویتا چو دیوان نکنی خدمت دیوانی را
از پی نزع صلاح آمر کل فرمان دادکیست گردن ننهد حکم جهان بانی را
داغ را پخته بسوزم جگر ای پخته خامتا تو زینت نکنی صفحه پیشانی را
«حاجب » از پرده اوهام برون مینه گامتا بداند همه کس معنی روحانی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - قسمتی از یک چکامهسایر اشعار
آینه خورشید برابر گرفتیا مه من پرده ز رخ برگرفت
ماه من از جانب خاور دمیدراه ز خورشید به خاور گرفت
زلف مسلسل چو بهم برشکسترایحه از مشک وزعنبر گرفت
طره مشکین پرستو و ششزآتش رخ طبع سمندر گرفت
غنچه لب چون به تبسم گشودروی زمین در گل و شکر گرفت
درج دهان چون به سخن باز کردخرده به یاقوت و به گوهر گرفت
ابروی او آبروی تیغ بردمژه او عادت خنجر گرفت
آن بوغا لشگر خاقان شکستاین به غزا کشور قیصر گرفت
طنطنه اش شوکت طغرل شکستجمجمه اش سطوت سنجر گرفت
خالش چون هندوی آذرپرستبرهنه تن جای در آذر گرفت
قامت چون سرو وی، از اعتدالسایه سرو از همه کشمر گرفت
هندوی چشمش پی غارتگریکاسه زر از کف عبهر گرفت
قرص رخش از اثر روشنیآئینه از دست سکندر گرفت
می زده و خوی زده در بزم دوشگردن مینا لب ساغر گرفت
گفتمش باده به اندازه نوشتا بتوان خامه و دفتر گرفت
جای گزک لعل چو شکر مزیداز دو رطب قند مکرر گرفت
تا بتوان چامه دلکش سرودتا بتوان صفحه و مسطر گرفت
تا بتوان نامه مانی دریدتا بتوان تیشه ز آذر گرفت
تا بتوان لشکر مزدک شکستتا بتوانشان کله از سر گرفت
تا بتوان بر سر دجال تاختبا دم گاوی خر از آن خر گرفت
باز سخن قدر زر و سیم یافتباز سخن قیمت گوهر گرفت
باز در گنج درر باز شددر، دری روی زمین در گرفت
باز گشودند در کنز علمعرش علا زینت و زیور گرفت
مر تو ندانی صله شعر چیستسکه سیمی که فر، از زر گرفت
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
شنیده ایم که خون کرده ای هدر ماراشکایت از تو نبردیم پیش کس یارا
میان دایره عارض تو نقطه خالنموده صورت معنی جمال زیبا را
نظر به سینه آئینه شکل خود می کنعیان کن از رخ خود نور طور سینا را
به قاف تا نرسی قدر قرب نشناسیمحقق است نبینی جمال عنقا را
به مصر عکس رخت رفت یوسفان گفتندنموده نسخ عجب یوسف و زلیخا را
بجستجوی تو ای گوهر مراد زدندعقول غوطه چو غواص هفت دریا را
ولی به خلوت دل عشقشان هدایت کردکه یافتند بسی آن نگار یکتا را
نه کعبه نی حجرالاسود است قبله دلحقیقت همه سری بود سدا را
دو چشم داری و از راه چاه نشناسیکه قدر هیچ ندانی تو مرد دانا را
مسیح زنده اگر کرد عالمی چه عجبتو زنده کرده ای از یک نفس مسیحا را
بیار ساقی از آن راح و روح ریحانیکه مرد صبح صلا داد شرب صهبا را
به جان بکوش تو در کار صلح کل «حاجب »که کرده جنگ چو دوزخ بهشت علیا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
خواهی ار، روشن کنی ای ماه سیما جمع رااز حجاب و هم بیرون آی و بنشان شمع را
شمع عالم پرتو استی کافتابی آفتابروز روشن کن شب تاریک هجران جمع را
فرد، هر جمعی و جمع فردها سر جمع کلجمع کن افراد و از هر جمع بگشا سمع را
فتنه بیدار است و امنیت بخواب و عدل ماتبر طبیعت واگذار امروز قلع و قمع را
«حاجبا» ویران شد ایران از چه؟ از کردار زشتآستین از چشم خونین گیر و بفشان دمع را
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
تا، به کی گرم کنی رخش قضا جولان راتنگ کردی به دلیران جهان میدان را
گوی دلها به خم زلف چو چوگان داریلطمه بر، گوی مزن رنجه مکن چوگان را
کس ز احسان تو محروم نخواهد بودنهیچ شک نیست که بخشی گنه شیطان را
عاقبت خشت سرای دگران خواهی شدای که شداد صفت سرزده ایوان را
گر تو در باغ به این قد و خد و خط گذریباغبان ترک کند سرو و گل و ریحان را
گر رعیت بهواداری سلطان نروداعتباری نبود سلطنت سلطان را
به ز تورات و زبور و صحف و انجیل استگر تلاوت کنی ای خواجه تو این قرآن را
ایمنی خواهی اگر رشته ایمان بکف آرعاقل آن نیست که کامل نکند ایمان را
زاهد از مستی صهبای ولا، بی خبر استآب حیوان ندهد فایده هر حیوان را
«حاجب » از کنج خرابات چنان گنج درآیتا خرابی چو تو آباد کند ایران را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - قصیده در مدح و میلاد ولی الله الاعظم امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریفسایر اشعار
مگر نسیم به زلف تو شب مکان گیردکه بامداد جهان را به مشک بان گیرد
ز قیرگون سر زلف تو یافت بس تو قیرکه قیروان سپهش تا به قیروان گیرد
اگر که ابرو، و مژگان به قوس بنمائیزشست تیر نهد چله از کمان گیرد
گر ای جوان تو به زال زمان نمائی رویجهان پیر زنو طالع جوان گیرد
تموز سد شدیدی است در بهار خزانولی ز جیش بهاری عنان خزان گیرد
تو آن ستوده بهاری که روز جلوه توخزان ز بیم پی صرصر وزان گیرد
مزین است و مرصع ز مقدم تو زمینسبق ز نه طبق آسمان از آن گیرد
نه بلکه گوی زمین از شرافت قدمتهزار نکته به رفتار آسمان گیرد
وجود نقطه موهوم و اصل جوهر فردبماست ثابت اگر مدعی نشان گیرد
لب تو جوهر فرد است و نقطه موهومتبسمت به یقین شبهه از میان گیرد
کمند زلف تو بر گردنی که شد محکمگهیش ناله فشارد گهی فغان گیرد
هلال وار نمودند هر که راز انگشتکنون ز حسن تو انگشت بر دهان گیرد
اگر تو سرو چمان جای در چمن گیریچمن صفای جنان زآن قد چمان گیرد
به سیر لاله و گل هر کسی رود در باغبه بازگشت گلی بهر ارمغان گیرد
تو آن گلی که چو در طرف باغ بخرامیهزار خرمن گل باغ و باغبان گیرد
در آب دید مگر سرو عکس قامت توکه جا همیشه لب آب و آبدان گیرد
به این عذار اگر در چمن کنی تو گذربنفشه از نگهت رنگ ارغوان گیرد
برای دیدن چشمان عافیت سوزتعصا چو نرگس بیمار اقهوان گیرد
ز درد هجر تو جانا کسی امان یابدکه خط ایمنی از صاحب الزمان گیرد
ستوده قائم موعود و حجت یزدانشهی که حجت طاعت ز انس و جان گیرد
شنیده ام که بگرداند آسیا از خونبه روز واقعه چون تیغ جان ستان گیرد
سری به تن نکند فخر یا تنی به سریاگر نه رحم و مروت ورا عنان گیرد
به عرض و طول کمالش خرد رسد حاشاکس آسمان را پهنا به ریسمان گیرد
به صدق یوسف با عزم موسوی خیزدمسیح وار محمد صفت جهان گیرد
به کاه کوه گران سنگ بندد ار از عزمزراه کاه سبک راه کهکشان گیرد
خدا یگانا ای آنکه طوق بندگیتبه گردن از سر و جان هر خدایگان گیرد
سری که بر در دارالامان نهاد تو راز حادثات زمان سرخط امان گیرد
دوال رخش تو را صد چو اردلان بنددرکاب اسب تورا صد چو اردوان گیرد
نوشته اند دهد دین حق رواج علی(ع)چو از جمال قدم پرده گمان گیرد
شهنشه دو سرا مظهر خدا حیدرکه شیر چرخ چو یک ران به زیر ران گیرد
کسی که خواست خدا را به چشم سر بیندنشانه وانگه از آن دست بی نشان گیرد
زند به دامن دست خدای دست امیدکه دست او بتوان دست ناتوان گیرد
دوباره گر، به زبان حرف کاف و نون آردجهان دیگر از آن صورت فکان گیرد
بهر دیار به دفع حسود بارد تیغبهر حصار به رفع عدو سنان گیرد
زمین و کوه و در و دشت و آن حصار و دیارغریوالحذر و بانگ الامان گیرد
حکایتی ز سلیمان و میهمانی اوستمباد نکته از این نکته نکته دان گیرد
هزار همچو سلیمان و ماهی و دد و دامکف کریم تو هر روز میهمان گیرد
تو ای ظهور خدا آئینه ی خدای نمایتوئی که از تو جنین در مشیمه جان گیرد
مسلم است که ارکان آسمان این استکه روز بار تو را جا در آسمان گیرد
به داستان سخن از کیمیا و سیمرغ استبداند آنکه ره و رسم باستان گیرد
به پای عز تو آن کیمیا شود پامالبه بام قدر تو سیمرغ آشیان گیرد
شبان کند به سگی گله را ز گرگ ایمنوگرنه گرگ از او بره ناگهان گیرد
تو آن شهی که ز پاس تو گرگ گله فریببه پاس این گله چون سگ پی شبان گیرد
کمند عزم تو هر چین و حلقه و چنبرهزار قیصر و خاقان و رای و خان گیرد
سخن ز جزر و اصم رفت در طریق حسابحساب از این سخنم هر حساب دان گیرد
قلم به دست تو مفتاح یا که مسمار استکه قفل مخزن جزر و اصم از آن گیرد
به کشوری که کند جیش قهر تو جنبشتمام بوم و برش تیغ سرفشان گیرد
ار تو حکم کنی پشه ضعیفی راز پیل قوت و قدرت چو پیل بان گیرد
ایا ولی خدا مظهر جمال و جلالکه از وجود تو آمال عزوشان گیرد
منم که از مدد قلب پاک و سعی درستمعانی قلمم نکته بر بیان گیرد
سخن به مرتبه اکسیر اعظم است ولیزبال را عدوی من قرین آن گیرد
مرا به شعر نخواهد شکست بی خردیکه نسخه ای ز فلان یا ز بهمدان گیرد
ولی ز فقر که پاینده باد دولت اواگر بساط زمین جمله آب و نان گیرد
دهان نه ز آب شود تر نه معده سیر از نانکه خود قناعت من طبع را زمان گیرد
ولی به گاه سخن خصم را چنان گیرمکه شیر گرسنه نخجیر را چنان گیرد
ز گفت خویش نترسم، یزیدوار فلکگر از شهاب به کف چوب خیزران گیرد
به طبع هر که خورد زعفران بخندد فاشچه شد که عارض من گریه را امان گیرد
گر این خواص به زردی زعفران باشدکه زردی از رخ من وام زعفران گیرد
بیان مشک تهی عاقبت شود رسواکسی که خورده بر این گنج شایگان گیرد
به قدردان دهم این گنج شایگانی خویشکه قدر داند اگر زانکه رایگان گیرد
هماره تا به شب و روز نیمه شعبانسخن بهای سرو شعر نرخ جان گیرد
حسود را ز ندامت لب و زبان سوزدبخیل را ز خجالت دل و زبان گیرد
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
در عدم آئینه بودم روی یار خویش رادادمی در جان و دل منزل نگار خویش را
خویش را کردم بصورت چون گدا، زان رو فزودبختم از شاهان بمعنی اعتبار خویش را
در حریم یار نپسندم شود محرم رقیبکی دهد صیاد، بر دشمن شکار خویش را
ساقیا در آب بسته آتش سیال ریزبشکنم تا از یکی ساغر خمار خویش را
شاهباز عالم قدسم نیم زین خاکدانآشیان زین پس کنم دار و دیار خویش را
آستین از پیش اشک دیده بر گیرم اگررشک جیحون می کنم از خون کنار خویش را
در شعار جنگ می باشند مردم روز و شبلیک من صلح و صفا کردم شعار خویش را
لوک مست سر قطارم باردار و خار خوارزان نهادم د رکف جانان مهار خویش را
هر بهاری را خزانی هست «حاجب » در قفامن به عالم بی خزان بینم بهار خویش را
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
سیمرغ بهر دانه ای کی صید گردد خام رابر چین ز راه مرغ دل صیاد نادان دام را
ای عقل دور اندیش رو، هم قانع و درویش باشاز بهر انعامی چرا، در پی روی انعام را
ز اسرار جام جم دهد پیر خراباتم خبرچون جم اگر پر می کنی از روی حکمت جام را
زلف و بیاض و عارضت صبحی توان آورد شامهم شام تیره صبح را، هم صبح روشن شام را
کعبه چرا پوشد به تن هر ساله زرین پیرهنبهر طواف کوی تو بندد، به خود احرام را
هر دم تبسم می کنی بر چشم گریان خلق رااز پسته خندان کشی روغن عجب بادام را
ز اصنام بی حس هرکسی دارد، به پنهانی بسیبا قدرت حسن ای صنم بشکن همه اصنام را
دردی کش میخانه را بعد از سلام ما بگوکز جوششش یارآورد پیران درد آشام را
ای صلح کل از جنگ و کین مردم همه سرسامیندبا حکمت کامل ز سر بیرون کن این سرسام را
پیغمبران بت ز تو، سرمشق قانون می کنندسرمشق را تجدید ده یکسان کن این پیغام را
جنس سلامت نادر است اندر دیار مسلمینآن کیست تا معنی کند «حاجب » چنین اسلام را
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
برناقه بند محمل ای ساربان خدا راامشب به وادی دل و اصل نما تو ما را
این راه پر خطر را باید به سر دویدنکی ناقه بود و محمل درویش بینوا را
قامت بتا برافراز تا عرشیان بگویندقد قامت القیامه یا ایها السکا را
در علم کوش و حکمت دریاب این دو نعمتکاین دولت و کرامت قارون کند گدایا را
آثار نیکنامی در طی این دو لفظندبا، راستان درستی با کجروان مدارا
ما را، به غیر نسبت نتوان براستی دادبا مشتری نشاید کردن قرین سها را
در سیر کعبه رفتیم شستیم رخ ز زمزمگشتیم با، می و جام هم مروه هم صفا را
اعجاز خامه ام بین اسرار نامه بنگرهر دو عیان نماید و اللیل و الضحا را
آداب آدمیت فضل است و بذل و رحمتبا نغمه دف و چنگ «حاجب » زد این صلا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - درد بی دواسایر اشعار
گفتم به یار غمزه چشم تو دلرباستلعل تو شکر است کلام تو جان فزاست
زلف تو عنبر است ز کوتش به ما رواستای نازنین صنم دل تو مایل جفاست
عمر عزیز ماست چه حاصل که بی بقاست
یکدم ز دام عشق تو جانا رها شدمبنگر چسان به درد و الم مبتلا شدم
از بهر تو ز قوم و ز خویشان جدا شدم«تنها نه من به خال لبت مبتلا شدم »
«بر هر که بنگری به همین درد مبتلاست»
از بهر تو مدام اسیرم به درد و غمجور و جفا بس است رها کن مرا زغم
زلف سیاه تست چه پرپیچ و پر زخمچشمت گر اندکی به سیاهی زند رقم
فیروزه را نظر چه کنی دیده را جلاست
تکذیب غیر، نقص کمالت نمی‌شودماه بلند همچو هلالت نمی‌شود
ابروی زرد نقص جمالت نمی‌شود... الت نمی‌شود
سر سوره کلام خدا اکثرش طلاست
ترسم از آنکه مرگ هوای دلم کندتب عارضم گرفته اجل غافلم کند
غسال شوید و بر دو در گلم کندرفتم بر طبیب علاج دلم کند
آهی کشید و گفت که این درد بی دواست
چشم طمع بپوش تو ایدل از این جهانپیمانه پر کنیم چه از پیر و از جوان
روزی به عزم سیر به صحرا شدم روانصیاد می دوید و اجل از پیش دوان
گفتم مرو مرو که تو را مرگ در قفاست
ساقی ز جای خیز و میم در پیاله کنبر رغم مدعی ز غمم آه و ناله کن
ما را به خاندان مروت حواله کن«حاجب » به خم باده وحدت غساله کن
گر زین میانه جام ببرم شاهدم خداست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰غزلیات
کم شانه می زن ای صنم آن طره پرتاب رااز آشیان بیرون مکن مرغ دل بی تاب را
خاک وجود عاشقان برباد خودکامی مدهای ترک آتش خوبگیر از تشنه کامان آب را
زنجیر شیران کرده ای هر تاری از گیسوی خودپرداختی از جنسِ خود ، ای شیر شکر ، قاب را
محرابیان ابرویت اندر صلوة دایمندبگذار بر اهل ریا این منبر و محراب را
دریاب عمر جاودان از جرعه پیرمغانزین باده کن مست ابد یکباره شیخ و شاب را
بی آتش و بی دود، و دم گرمیم در سرمای دیمنعم بگو کمتر کشد منت خز و سنجاب را
ای عدل عالمگیر ما با صلح کل دمساز شوبرچین بساط ظلم و کین بر هم زن این اسباب را
خورشیدوش پنهان مشو مه خودنمائی می کندباز آی تا رسوا کنی این کرمک شب تاب را
در خواب دیدم شمس را تابید از برج شرفاز خانقاهش یافتم تعبیر کردم خواب را
«حاجب »به می ار کرده رم از بیم گرگ و سگ چه غمراعی چو شد خصم رمه خجلت دهد اکلاب را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱غزلیات
صبح عطسه زد یار، با وفاگشت مشک بو، عطسه صبا
خون ز عارضش بر زمین چکیدشد زمین بهشت از، گل و گیا
تا صبا کشید از رخش نقاببر طلوع داد صبح را صلا
خضر تشنه تر، از سکندر استدر، چه فناست چشمه بقا
در فنا مرا، دولت بقاستچون بقای مرد هست در فنا
چیست امر خیر غیر صلح کلچیست کار نیک به از این تو را
گر برون رود زشتی از جهانکی برون رود ز اهل ری ریا
خیر و نیکوئی در خفا نکوستفسق در خفاست خیر بر ملا
از حجاب وهم «حاجبا» درآتا شود، به غیر ثابت ادعا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲غزلیات
ساقی رسان بر، ابروی مردان سلام ماوانگه به نور باده برافروز جام ما
مستی ما ز نشئه شرب مدام نیستای ناچشیده لذت شرب مدام ما
تا هست نجم ثابت و سیار را مدارثبت است نجم ثابت مطلق دوام ما
چون گوهر شرف که بود، درجش اعتبارضبط است بر خزائن دلها کلام ما
ای شور چشم تلخ گوی ترش رو حسودوارشیرین بود، به رغم تو بی طعم کام ما
نوبت زن زمانه زند بر زر سپهردر هفت گاه نوبت دولت به نام ما
ز اسرار جام جم کسی آگه نشد درستتا جام می چو جم نکشیدی ز جام ما
ما ملک عافیت به دو ساغر گرفته ایمخورسند گشته پیر مغان از مقام ما
آید ز نظم دلکش «حاجب » ندای صلحخیل ملایکند سپاه و نظام ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۴ - مسمط در میلاد با سعادت امام زمان علیه السلامسایر اشعار
شد صبح وصل روشن یا ایهاالنائمونقومو وقت الصباح یا معشرالمؤمنون
باده فراز آورید فانکم قادرونعیان شد از جیب غیب ماکانو یوعدون
منعم مطلب رسید لعلکم تشکرون
وحدت صرف آمده است لوکره المشرکون
صبح سعادت دمید شد در میخانه بازشد ره جور و ستم بر همه عالم فراز
قبله بود خم می فرض از آن شد نمازساقی، عمر تو باد چون سر زلفت دراز
عود، به مجمر بسوز، زود، به محضر بساز
به کوی مستان حق ایاه تعبدون
ز جیب خاور نمود، روی منیر آفتاببر آسمان شد بلند خیمه زرین طناب
قبابش از سیم خام طنابش از زرنابتاخت به میدان سمند خسرو مالک رقاب
به دست صلحش عنان به پای عدلش رکاب
گوید ابطال را، ایاه فارهبون
خسرو ثانی عشر روی به عالم نمودز روی روشن عذار منیر، عالم نمود
دهان معجز بیان به اهل عالم گشودز آینه روزگار، زنگ دوئیت زدود
ز ظلم و عدوان بکاست به عدل و احسان فزود
قولو للعالمین لعلهم ینتهون
ای صنم حق شناس یار خداجوی منشاهد خوشخوی من دلبر خوشبوی من
قدرت و نیروی من قوت بازوی منبسته به هر موی تو جان و تن و موی من
بگو به ارباب حال ز زلف نیکوی من
اغلبکم فائزون اکثرکم مفلحون
ساقی سرمست ما عید تو بادا سعیدجام صبوحی خوش است خاصه درین صبح عید
در این مبارک صباح، بود ز رندان بعیدکه ترک مستی کنند به مدتی بس بعید
بگو که شد آشکار طلعت رب مجید
شد متولد زمام آنکه به تمترون
در این مبارک صباح شد می صافی مباحشد می صافی مباح در این مبارک صباح
زانکه پدیدار شد رایت خیر و فلاحروز ظهور حق است دوره صلح و صلاح
ساقی مستان عشق ای تو مسیح صباح
به خصم گو گشت فاش ماکنتم تنذرون
جام به دست توام جمجمه جم چه شدنیروی رستم چه بود همت حاتم چه شد
علم رهین وی است عالم و اعلم چه شددل حرم خاص اوست عرش معظم چه شد
خاتم حاتم چه بود معن مکرم چه شد
بگوی با مشرکین انتم لایهتدون
شد متولد زمام شاه حجاز و عراقزبس به گوشش رسید زمزمه الفراق
به مهد هستی نشست از این همایون رواقز بعد چندی دگر، به مرکبی چون براق
زکنز غیبت شتافت، دو اسبه با طمطراق
نک همه جا حاضر است یا قوم ماتنظرون
دهر خرافت مأب تازه و اخضر بودچرخ معمر، ز نو ساده و سرمد بود
دیو دغل با شتاب از در حق رد بودراه وفا گشت باز، باب ستم سد بود
طالب دجال چشم ناقص و مرتد بود
قائم دائم رسید یا ایهاالغافلون
شور قیامت به پا مهدی مطلق کندچو جد خود مصطفی مه را منشق کند
حجت حق در جهان کار، به رونق کندنگون به چاه عدم دشمن احمق کند
به اهل بطلان بگو، هر چه کند حق کند
صراط حق شد عیان لعلکم ترجعون
مهدی صاحب زمان امام حی مبینکعبه ارباب صدق قبله اهل یقین
مظهر پروردگار، رحمت بر عالمینآنکه پی نصرتش آید حبل المتین
علی عالی نسب پادشه یوم دین
قائم بر ذوالفقار لوکره المشرکون
نور الهی بتافت باز، در این ناحیهچو قله طور، شد ساحت این بادیه
دلبر صد نقش بین فی عیشة راضیهدشمن بوجهل شد مأواه هاویه
کسان که پوشند تن به کسوت عاریه
عزیز بینندشان و انهم صاغرون
ماه سحرخیز من ساقی شب زنده دارخیز در این صبحدم جام صبوحی بیار
وقت غنیمت شمار پای محبت بداربه روز و شب از دو لب گوهر معنی ببار
چونکه شده آشکار مظهر پروردگار
دع ذکرالمنکرین فانهم داخرون
ای گهر بحر جود خسرو عالی نسببه خلقت ممکنات شخص تو باشد سبب
قائد خلق عجم قائم قوم عربخصم تو رسواتر، است ز همسر بولهب
توئی که هر بی ادب شد ز کلامت ادب
ز منکرینت چه باک از آنکه لایفقهون
خجسته این انجمن از این مسمط بودمسمط ما، به از هر چه مسمط بود
جود و خریط و نهاد فی المثل بط بودشود، در آتش کباب اگرچه در شط بود
کیست که اندر سخن چو من مسلط بود
گویند ار هست کس گویم لایعلمون
«حاجب » درویش را خامه سحرآفریننویسد اندر کلام هذا سحر مبین
گیرد با نظم خود تمام روی زمینملک، به حق آن اوست بی حشم و بی نگین
کسان که نشناختند هستند خود مشرکین
به شأنشان کی سزد لفظ هم المفلحون
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۳غزلیات
خورشید نور، باده و ماه است جام ماناهید مطرب آمد و کیوان غلام ما
ما ملک جم بهای یکی جام داده ایمزاهد مبین به چشم حقارت به جام ما
ما، می ز دست پیر خرابات خورده ایمپیداست شور مستی ما از کلام ما
خواهی اگر، به کوی خرابات ره بریهمت بخواه از در، دارالسلام ما
ما مهر مهر یار، به دل بر نهاده ایمشد سکه سعادت و دولت بنام ما
ما محرمان خلوت دلدار بوده ایمواجب شمرده اهل جهان احترام ما
«حاجب » تو مستقیم گذر کن از این صراطزان رو، که هست مهدی هادی امام ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۴غزلیات
اگر ای حریف جوئی به صفای دل خدا رابنشین به عرش وحدت بنگر جمال ما را
تو اگر خداپرستی به خود آ، ز کبر و مستینپرست اگر توانی ز، ره هوس هوی را
هله ای حریف رندان بگذر، ز مستمندانبشناس اگر توانی سر کوچه وفا را
چو ز کوی لاگذشتی برسی به ملک الاتو بلا ندیده داری سر دولت ولا را
پی دفع جند دجال و برفع جیش شیطانتو که موسی آفرینی بفکن ز کف عصا را
چو حیات جاودانی طلبی ز حق طلب کنکه دهند قد سیانت به جهان دلا صلا را
به طواف کعبه دل چو میان جان ببستیبطلب ز طبع «حاجب» می بی‌غش صفا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۵غزلیات
تا پریشان به رخ آن زلف سمن‌ساست تو راجمع اسباب پریشانی دل‌هاست تو را
دست بردی به رخ از شرم، حریفان دانندکه تو موسائی و عزم ید بیضاست تو را
چون درآئی به سخن زنده کنی عظم رمیمای صنم! خود مگر اعجاز مسیحاست تو را
هر که بوسید لبت یافت حیات ابدیچشمه خضر مگر در لب گویاست تو را
همچو ترسابچگان عود و صلیب افکندییا حمایل به دو سو، زلف چلیپاست تو را
سر کوی تو بود محشر خونین‌کفنانخود به بام آی اگر میل تماشاست تو را
به تولای تو «حاجب» به دو عالم زده پابا چنین شوخ بگو از چه تبراست تو را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۶غزلیات
چون مدعی از سر ننهی این من و ما رابگذر تو از این دعوی بیهوده خدا را
گر عزت و عزلت بود و علم و قناعتاز شاهی عالم نبود فرق گدا را
سرداری و سرکاری عالم همه از ماستکس با سر وپا نیست من بی سر و پا را
یکسان بر دلدار بود شاه و گدا، زانکیکسان نگرد شمس و قمر را و سما را
دلدار همان جوهر فرد، است که در ماستاز اوست من و ما، من با صدق و صفا را
زاهد ز در میکده بگذر که به بوئیاز دست دهی نخوت دستار و عبا را
بیهوده کنی لعن به شیطان و ندانیکز جهل تو نشناخته ای نفس دغا را
این هستی عالم همه بی مصرف و سوداستانسان نکند پیشه اگر مهر و وفا را
چون کلک گهر سلک بنان تو ببوسدموسی کند از شرم نهان دست و عصا را
ساقی مکن اندیشه ز بی مهری دورانزودآ، که ز دل دور، کنی جور و جفا را
نی پست بود محرم اسرار، نه قاصدمحرم نتوان خواند به کوی تو صبا را
زان شمع هدایت ز هدایت شده «حاجب »خامش نکند باد بدان، شمع هدی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۷غزلیات
تا، به کی خورد بباید غم دانائی راتا، به کی پیشه توان کرد شکیبائی را
نزد ارباب بصر لاف ز بینائی زنپیش اعمی چه کنی دعوی بینائی را
ملک اسکندر و دارائی دارا چون شد؟باش درویش و مکش زحمت دارائی را
جز، به زنجیر سر زلف تو گشتن پابستچاره نبود دل دیوانه شیدائی را
هر که سودای تو دارد سر و سامان چه کندسر و سامان نبود عاشقی سودائی را
پیش ناحق ز حقیقت چه زنی دم هشدارچون به دریا فکنی وحشی صحرائی را
یوسفان دست ندانند و ترنج از حسنتکردی افسانه عجب عشق زلیخائی را
خوش به گلزار، درآ، تا گل و سرو آموزنداز قد و خط تو، رعنائی و زیبائی را
نرگس از چشم تو مسکین شد و بیچاره بماندتا فراموش کند شیوه شهلائی را
صوفی صافیم و ساده دل و ساده پرستکه پسندید چو من عالم رسوائی را؟
خشک و بی مغز جوانی که به پیری نرسیدچه بود، نی نکند خدمت اگر نائی را
هر کجا روی کند قبله بود ابروی یارهمه جا یافت توان آن بت هر جائی را
بخدائی نرسی تا نشوی بنده حقای پسر جمع کن اسباب خود آرائی را
نیست یک تن که زتنهائی من دم نزندتا بداند پس از این لذت تنهائی را
تا که یکتا نشوی ظاهر و باطن نزنیهمچو «حاجب » بفلک نوبت یکتائی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۸غزلیات
جشن ملی است که آرد فرح و شادی رایارب از ما مستان نعمت آزادی را
از حوادث نشود کشور ایران ویرانکه به وی داده خدا خلعت آبادی را
ساقی از دادن می علت تأخیر چه بود؟از چه ناقص کنی این عیش خدادادی را
شادی روی بتی می ده و میکن شادیکه بود قبله بت شاهد نو شادی را
مست مشروطه چو مشاطه عدالت چو عروستا، برند اهل جهان لذت دامادی را
«حاجب » از شعر تو در شور و نوا شد، بلبلاز گل آموخت مگر این فن استادی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۹غزلیات
در آن مجلس که حرمت نیست می راصلا ده ای پسر خوبان ری را
می و مطرب در این مجلس مباح استخبر کن ساقی فرخنده پی را
به ری خوبان دریغ از ما نکردندمی و چنگ و رباب و عود و نی را
چنان دارند یارانم که دارندبنات النعش اطراف جدی را
چه سر در باده و جام است زاهدکه عالم راغب هستند این دو شی را
به یک جام آن چنانم مست گرداندکه بخشم تخت و تاج جم و کی را
تو از عکس رخ و زلف آفریدیبه حکمت نور و ظلمت شمس و فی را
معلم شد به علم و عشق جانانکه این علم و هنر آموخت وی را
بهار عمر را، هست از قفا، دیتو کردی نوبهاری فصل دی را
بساط حاتم طی، طی نگردداگر دست قضا طی کرد طی را
کریمان را نگیرد، موت دامنکه «حاجب » کرد طی این طرفه حی را
متن در گنجور