چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر ساوه · ۷۰۱ تا ۷۷۸ قمری

سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.

گزیدهٔ اشعار سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۱غزلیات
دل به بوی وصل آن گُل آب و گِل را ساخت جاورنه مقصود آن گل استی گل کجا و دل کجا
از هوایِ دل گلِ بستان خوبی یافت رنگوزرگل بستانِ خوبی بوی می‌یابد هوا
گر دماغ باغ نیز از بوی او آشفته نیستپس چرا هر دم ز جای خود جهد باد صبا
جز به چشم آشنایانش خیال روی اودر نمی‌آید که می‌داند خیالش آشنا
با شما بودیم پیش از اتصال مائ و طینحَبَّذا ایّامنا فی وَصلکُم یا حَبَّذا
مردمی کایشان نمی‌ورزند سودای گلینیستند از مردمان، خوانندشان مردم گیا
تا قتیل دوست باشد جان کجا یابد حیاتتا مریض عشق باشد دل کجا خواهد دوا
هندوی زلف تو در سر دولتی دارد قویاینکه دستش می‌رسد کَت سر در اندازد به پا
عاشقان آنند کایشان در جدایی واصل‌اندحد هر کس نیست این هستند آن خاصان جدا
زین خراب‌آباد گل سلمان به کلی شد ملولای خوشا روزی که ما گردیم از این زندان رها
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲غزلیات
امشب من و تو هر دو، مستیم، ز می امّاتو مست می حسنی، من، مست می سودا
از صحبت من با تو، برخاست بسی فتنهدیوانه چو بنشیند، با مست بود غوغا
آن جان که به غم دادم، از بوی تو شد حاصلوآن عمر که گم کردم، در کوی تو شد پیدا
ای دل! به ره دیده، کردی سفر از پیشمرفتی و که می‌داند، حال سفر دریا؟
انداخت قدت دل را، بشکست به یکبارهچون نشکند آخر نی، افتاد از آن بالا؟
تا چند زنم حلقه؟ در خانه به غیر از توچون نیست کسی دیگر، برخیز و درم بگشا
از بوی تو من مستم، ساقی مدَهَم ساغربگذار که می‌ترسم، از درد سر فردا
در رهگذر مسجد، از مَصطَبه بگذشتمرندی به کفم برزد، دامن، که مرو ز اینجا
نقدی که تو می‌خواهی، در کوی مسلمانیمن یافته‌ام سلمان در میکدهٔ ترسا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۳غزلیات
ز شراب لعل نوشین من رند بی نوا رامددی که چشم مستت به خمار کشت ما را
ز وجود خود ملولم قدحی بیار ساقیبِرَهان مرا زمانی ز خودیِ خود، خدا را
به خدا که خون رَز را به دو عالم ار فروشیمبخریم هر دو عالم بدهیم خون بها را
پسرا! ز ره ببردی به نوای نی دل منبه سرت که بار دیگر بسرا همین نوا را
من از آن نیَم که چون نی اگرم زنی بنالمکه نوازشی است هر دم زدن تو بینوا را
دل من به یارب آمد ز شکنج بند زلفتمشکن که در دل شب اثری بود دعا را
طرف عذار گلگون ز نقاب زلف مشکینبنمای تا ملامت نکنند مبتلا را
همه شب خیال رویت گذرد به چشم سلمانکه خیال دوست داند شب تیره آشنا را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱رباعیات
آمد سحری ندا ز میخانه ماکای رند خراباتی دیوانه ما
برخیز که پر کنیم پیمانه ز میزآن پیش که پر کنند پیمانه ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - برج سلطنتترجیعات
حاجیان روی صفا در کعبه جان کرده‌اندعاشقان عزم طواف کوی جانان کرده‌اند
نفس کافر کیش را در راه او روحی فداههر نفس چون کیش اسماعیل قربان کرده‌اند
می‌دمد بوی وفا زین صبح خیزان چون صباکز هوا جان داده و سعی فراوان کرده‌اند
رهروان او ز زاد و آب فارغ زاده‌اندتکیه بر خون دل و بر آب مژگان کرده‌اند
طالبان روضه‌اش طوبی لهم در بادیهاولین منزل سرابستان رضوان کرده‌اند
از بهار چین به سنبل پرچین اوآهوان مشک را ره در بیابان کرده‌اند
بر جمال کعبه رخسار او خال سیاهدیده‌اند و دیده‌ها را زمزم افشان کرده‌اند
بر در آن کعبه دل، بسته جانها حلقه‌وارذکر خیر داور دارای دوران کرده‌اند
ماه ملک آرای برج سلطنت سلطان اویس
در دریا فیض درج سلطنت سلطان اویس
باغ رخسار تو را امروز آبی دیگرستدر کمند طره‌ات پیچی و تابی دیگرست
سایه‌بان بر مه چرا بندی به دفع آفتابزآنکه زیر سایه‌ بانت آفتابی دیگرست
عقد زلفت را نمی‌شاید به انگشتان گرفتزآنکه عقد زلف شست را حسابی دیگرست
دیده‌ام یک شب خیال نقش رویت را بخوابدیده زان شب باز در سودای خوابی دیگرست
زلف مشکین تو را تا باد بر هم می‌زندجان مسکین هر نفس در اضطرابی دیگرست
سینه من نیست تنها منزل سودای عشقگنج عشقت را به هر کنجی حسابی دیگرست
رشته جان من و شمع سر زلف یکی استگرچه هر یک را ز رخسار تو تابی دیگرست
هندوی مالک رقاب طره را گو کین ستمبس که در دور فلک مالک رقابی دیگرست
ماه ملک آرای برج سلطنت سلطان اویس
در دریا فیض درج سلطنت سلطان اویس
چشم او هر لحظه مستان را به هم بر می‌زندشور عشقش عاشقان را حلقه بر در می‌زند
پشت من در عشق رویش راست چون چنگ است خمهر زمان زان روی بر من راه دیگر می‌زند
چون نورزم مهر در رخش کانوار مهرز آسمان می‌بارد و از خاک سر بر می‌زند
لعل او هر لحظه سنگی می‌زند بر ساغرمچون توان کردن که او پیوسته ساغر می‌زند
ساخت در چشمم خیالش جایگه وین طرفه‌ترکز خیالش جمله عالم خیمه برتر می‌زند
چشم و رویم می‌دهند از حلقه گوشش خبرآن یکی در می‌چکاند وین یکی زر می‌زند
چند خواهم دم به دم دادن آنکس را که دمدر هوای پادشاه بنده پرور می‌زند
ماه ملک آرای برج سلطنت سلطان اویس
در دریا فیض درج سلطنت سلطان اویس
آنکه ذات آفرینش با وجودش زیور استبر وجودش آفرین کز آفرینش برتر است
رای عالمگیر او را صبح صادق سنجق استبزم ملک آرای او را بحر زاخر ساغر است
پادشاه تاج بخش با ذل صاحبدل استشهر یار کامگار عادل دین پرور است
کیست گردون تا به نان خور کند بازار گرمبر بساط او چو گردون صد هزارش نانخور است
هر طرف کانجا غبار نعل شبدیزش رسیدخاک آن اطراف تا صد میل کحل اغبر است
از پی زیب بزرگی بر سپهر این بیت مننقش پیشانی ماه و آفتاب انوارست
ماه ملک آرای برج سلطنت سلطان اویس
در دریا فیض درج سلطنت سلطان اویس
دست فیاض تو خاطره‌ها ز بند آزاد کردعدل معمارت درونهای خراب آباد کرد
هر که می‌خواهد که در عهد تو آزادی کنداولش چون تیغ باید روی چون فولاد کرد
باد ازان دست چنار انداخت کاندر عهد تومرغ از دست چناری در چمن فریاد کرد
آنچه کرد اسکندر اندر سد باب مملکتبابت آن ثانی جم درباره بغداد کرد
سوسن آزادی خلقت کرد با سرو سهیلطف طبعت را خوش آمد هر دو را آزاد کرد
لطفت اندر باب ارباب هنر ز انصاف و دادهرچه می‌بایست کرد انصاف باید داد کرد
زمره کروبیان بر سدره در اوقات ذکربس که خواهد این حدیث از قول سلمان یاد کرد
ماه ملک آرای برج سلطنت سلطان اویس
در دریا فیض درج سلطنت سلطان اویس
پادشاها روز عیدت فرخ و فرخنده بادچون لب ساغر مدامت کام جان پرخنده باد
در جهالن تا سایه خورشید را باشد نشانسایه خورشید چترت بر جهان پاینده باد
شهسوار همتت بر خنگ چوگانی به حکمآسمان را در خم چوگان چو گوی افکنده باد
چرخ کو یک چشم دارد جز به چشم مهر اگربنگرد سوی تو آن یک چشم نیزش کنده باد
سوسن آزاد تا رطب اللسان باشد به باغسوسن آزاد باغ مدحت اول بنده باد
تا نظام سال و ماه و هفته و روز و شب استسال و ماه و هفته و روز و شبت فرخنده باد
متن در گنجور
قطعه شمارهٔ ۱قطعات
خداوندا از افراط شراب شرب دوشینهدمادم می‌رسد جانم به لب چون ساغر صهبا
ز موصول آنچه آوردند دوش امروز با ما خورکه خود خوردن مضر باشد شراب موصلی بی ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در مدح سلطان اویسقصاید
ای غبار موکبت چشم فلک را توتیاخیر مقدم، مرحبا «اهلاً و سهلاً» مرحبا
رایت رایت، به پیروزی چو چتر آفتابسایه بر ربع ربیع انداخت از «بیت الشتا»
باز چتر سایه‌ بر نسرین چرخ انداختهفرخ و میمون شده، فی ظله بال هما
آفتابت در رکاب، و مشتری در کوکبهآسمان زیر علم، ماه علم خورشید سا
با غبار نعل شبذیر تو می‌ارزد کنونخاک آذربایجان، مشگ ختن را خون بها
شهر تبریز از قدوم موکب سلطان اویسچون مقام مکه از پیغمبر آمد با صفا
این بشارت در چمن هر دم که می‌آرد نسیممی‌نهد اشجار سرها بر زمین، شکرانه را
می‌نهد بر خوان دولتخانه گل صد گونه برگمی‌زند بر روی مهر آن رود بلبل صد نوا
ای ز فیض خاطرات آب سخن کوثر ذهاب!وی ز ابر همتت باغ امل طوبی نما!
سایه لطف خدایی، تا جهان پاینده استبر جهان پاینده باد این سایه لطف خدا!
ملک لطفت راست آن نعمت که در ایران زمینعطف ذیل عاطفت می‌گستراند بر خطا
وصف لطفت در چمن می‌کرد ابر نوبهارسوسن و گل را عرق بر چهره افتاد از حیا
در افق مهر از نهیبت روی تابد، ور به کینبازگردانی افق را نیز ننماید قفا
دور رای استوارت کافتابش نقطه‌ایستدر کشید از استقامت، خط به خط استوا
غنچه‌ای بودی به نسبت بر درخت همتتگنبد نیلوفری گرداشتی رنگ و نما
رایت عزم شریفت دولتی بی‌انقلابسده قدر رفیعت سدره بی‌منتها
در نهاد آب شمشیرت قضای مبرم استبر سر شوم عدویت خواهد آمد این قضا
در شب هیجا سپاه فتح را تیغت دلیلدر ره تدبیر، پیر عقل را کلکت عصا
آفتاب از عکس شمشیر تو می‌گیرد فروغآسمان از بار احسان تو می‌گردد دو تا
در جهانداری، دو آیت داری از تیغ و قلمکاسمان خواند همی آن را صبا، این را مسا
گردی از کهل سپاهت بر فلک رفت، آفتابکردش استقبال و گفت: ای روشنایی مرحبا!
ابر اگر آموزد از طبع تو رسم مردمیدر زمین دیگر نرویاند به جز مردم گیا
پیش چترت آن مقدم بر سمات اندر سموجبهه و اکلیل را بر ارض می‌ساید، سما
اطلسی بر قد قدرت در ازل می‌دوختندوصله‌ای افتاد از آن اطلس، فلک را شد قبا
صد ره ار با صخره صما کند امرت خطابجز «سمعنا و اطعنا» نشنود سمع از صدا
هر کجا تیغت همی گرید، همی خندد اجلهر کجا کلکت همی نالد، همی نالد سخا
تا شبانگاه امل می‌گردد ایمن از زوالگر به چترت می‌کند چون سایه خورشید التجا
طبع گیتی راست شد در عهد تو ز انسان که بازنشنود صوت مخالف هیچکس زین چار تا
کاهی از ملکت نیارد برد خصمت، گرچه گشتاز نهیب تیغ مینایین، چو رنگ کهربا
دشمنت بیمار و شمشیرت طبیب حاذق استبر سرش می‌آید و می‌سازدش در دم دوا
هر که رو بر در گهت بنماد کارش شد چو زرخاک درگاهت مگر دارد خواص کیمیا
هرکه چون دل در درون دارد هوای حضرتتدر یسارست او همه وقتی و دارد صدر جا
هست مستغنی، بحمد الله، ز اعوان درگهتگر به درگاهت نیاید شوربختی، گو: میا
تیره باد آن روز و سال و مه که دارد بر سپهرچشمه خورشید چشم روشنایی از سها
خویش را بیگانه می‌دارد ز مدحت طبع منزآنکه دریای زاخر نیست جای آشنا
چون ز تقدیر بیانت عاجز آمد طبع مناین غزل سر زد درون دل، در اثنای ثنا
در فراقت گرچه بگذشت آب چشم از سر مرابر زبان هرگز نراندم سرگذشت و ماجرا
شمع وارم، روزگار از جان شیرین دور کردباز دارد آنگه به دست دشمنم سر رشته را
تا مگر وصل تو یکدم وصله کارم شوددر فراقت پیرهن را ساختم در بر قبا
من به بویت کرده‌ام با باد خو در همرهیلاجرم بی باد یک دم بر نمی‌آید مرا
هست دایی بی‌دوا در جان من از عشق توبود و خواهد بود بر جان من این غم دائما
در میان چشم و دل گردی است دور از روی توخیز و بنشین در میان هر دو، بشنو ماجرا
خاصه این ساعت که دلها را صفایی حاصل استاز غبار موکب جمشید افریدون لقا
آن جهانگیری، جهانداری، جهان بخشی که هستتیغ و کلک او جهان را مایه خوف و رجا
دولتت چون آفتاب و نور و کوه و سایه‌اندآفتاب از نور و کوه از سایه چون گردد جدا
پادشاها هشت مه نزدیک شد تا کرده‌استدور از آن حضرت، بلای درد پایم مبتلا
درد پای ماست همچون ما، به غایت پایداردر ثبات و پایداری درد آرد پای ما
نی که پایم پای بر جا تر ز درد آمد که دردهر زمان می‌جنبد و پایم نمی‌جنبد ز جا
شرح این درد مفاصل را مفصل چون کنم؟کی شود ممکن به شرح این قیام آنگه مرا
ضعف پایم کرد چون نرگس چنان کز عین ضعفسرنگون بر پای می‌خیزم به یاری عصا
درد پایم کرد منع از خاک بوس درگهتخاک بر سر می‌کنم هر ساعتی از درد پا
اندرین مدت که بود از درد غم صباح من عشاگفته‌ام حقا دعایت، در صباح و در مسا
مرکبی از روشنی نگذشت بر من تا که منهمره ایشان نکردم کاروانی از دعا
تا چو باد نوبهاری مژده گل می‌دهدلاله می‌اندازد از شادی کله را بر هوا
هم هوا گردد چو چشم عاشقان گوهر فشانهم زمین باشد چو صحن آسمان انجم نما
گل گشاید سفره پر برگ بهر عندلیبصبح خیزان را زند بر سفره گلبانگ صلا
تاج نرگس را بیاراید به زر هر شب، سحابآتش گل را بر افروزد به دم هر دم صبا
روضه عمرت که هست آن ملکت باغ بهارباد چون دارالبقا آسوده از باد فنا
عالم فرسوده از جور سپهر آسوده بادجاودان در سایه این رایت گیتی گشا
باد ماه روزه‌ات میمون و هر ساعت زنوابتدای دولتی کان را نباشد انتها
متن در گنجور
بخش ۱ - فراقنامه فراق نامه
به نام خدایی که با تیره خاکبر آمیخت این جوهر جان پاک
چو با یکدگر کردشان آشنادگر بارشان کرد از هم جدا
که دانست کان آشنائی چه بود؟پس از آشنائی جدائی چه بود؟
درین پرده کس را ندادند بارنمی‌داند این راز جز کردگار
به بوئی که در نافه افزون کندبسی آهوان را جگر خون کند
صدف تا کند دانه در پدیدبسی شور و تلخش بباید چشید
بر افراخت نه پرده لاجوردده و دو مقام اندر و راست کرد
به هر پرده و هر مقامی که ساختیکی را زد و دیگری را نواخت
شکر را زنی خانه‌ای بر فراختگره کاری و بند گیریش ساخت
مگس خواست حلوائی از خوان اوعسل آیتی گشت در شان او
خداوند هفت آسمان و زمینزمین گستر و آسمان آفرین
ز خورشید مه را جدائی دهدشب و روزشان روشنائی دهد
نپرسی چرا اختر و آسمانشب و روز گردند گرد جهان؟
مپندار کین بی سبب می‌کنندخداوند خود را طلب می‌کنند
نمی‌گنجد او در تمنای توتو او را بجو کوست جویای تو
گل ما بنا کرده قدرتشدل ما سراپرده عزتش
به نورش دو چشم جهان ناظر استاز آن نور مردم شده ظاهر است
خداوند چار و دو و سه یکی استبماند شش و چار و نه اندکی
به مسمار هفت اخترش دوختهفلک حلقه‌ای بر درش دوخته
به حکمت رسانیده است آن بدینروان ز آسمان و تن از زمین
فزون از زمین است تا آسمانتفاوت مر این هر دو را در میان
دگر بارشان کرد از هم جدادو بیگانه با هم شدند آشنا
که آن از گل تیره است این ز نورز تن تا به جان نسبتی هست دور
به زاری و حسرت جدا می‌شوندچو با یکدگر آشنا می‌شوند
نمی‌بودشان کاشکی اتصالچون جان را و تن را چنین بود حال
متن در گنجور
بخش ۱ - مناجاتجمشید و خورشید
الهی پرده پندار بگشایدر گنجینه اسرار بگشای
تو ما را وا رهان از مایی خویشکه غیر از ما حجابی نیست در پیش
تو کار ما به لطف خویش بگذاربه کار خویش ما را باز مگذار
که کاری کان سزاوار تو باشدنه کار ماست هم کار تو باشد
دل زنگار خوردم را صفا بخشمرا آیینه معنی نما بخش
ز ما نفس بد ما را جدا کندل بیگانه با خویش آشنا کن
نهفتی از سخن صد گنج در مندر گنج سخن بگشای بر من
به لطفت شربتی در کام ما ریزز جامت جرعه‌ای در جام ما ریز
نسیمی از گلستان خودم بخشچراغی از شبستان خودم بخش
به حسن نظم چون دادی نظامشکنون زیب و بهایی ده تمامش
زر کان مرا پاک و عیان کنبه نام شاه در عالم روان کن
خداوندا، تو آن دارای دین راپناه افسر و تخت و نگین را
که او امروز گیتی را پناه استخلایق را هم او امیدگاه است
به لطف از سایه خویش آفریدهجهان در سایه او آرمیده
همیشه بر سران سردار می‌دارز تاج و تخت برخوردار می‌دار
به عدل او جهان را شاد گرداندرون‌های خراب آباد گردان
درونش مهبط انوار خود ساززبانش مظهر اسرار خود ساز
همان ران بر دل و دست و زبانشکه باشد سود در هر دو جهانش
به نیکان ملک او معمور می‌‌داربدان را از در او دور می‌‌دار
به عونش ربع مسکون را امان دهسکون فتنهٔ آخر زمان ده
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۴غزلیات
به دست باد گهگاهی سلامی می‌رسان یاراکه از لطف تو خود آخر سلامی می‌رسد ما را
خُنُک باد سحرگاهی که در کوی تو گه گاهشمجال خاک بوسی هست و ما را نیست آن یارا
شکایت‌نامهٔ شوق تو را بر کوه اگر خوانمز رقت چشمه‌ها گردند گریان سنگ خارا را
ز رفتن راه عاجز کرد و ره را نیست پایانیاگر کاری به سر می‌شد، ز سر می‌ساختم پا را
ز شرح حال من، زلف تو طوماری است سر بستهاگر خواهی خبر، بگشا، سر طومار سودا را
شب یلداست هر تاری ز مویت، وین عجب کاریکه من روزی نمی‌بینم، خود این شب‌های یلدا را
به فردا می‌دهی هر دم، مرا امید و می‌دانمکه در شب‌های سودایت، امیدی نیست فردا را
نسیم صبح اگر یابی، گذر بر منزل لیلیبپرسی از من مجنون، دل رنجور شیدا را؟
ور از تنهایی سلمان و حال او خبر پرسدبگو بی‌جان و بی‌جانان، چه باشد حال تنها را؟
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۵غزلیات
مگس‌وار از سر خوان وصال خود مران ما رانه مهمان توام آخر بخوان روزی بخوان ما را
کنار از ما چه می‌جویی میان بگشاد می، بنشینبه اقبالت مگر کاری برآید زین میان ما را
از آنم قصد جان کردی که من برگردم از کویت« معاذا الله» که برگردم چه گردانی به جان ما را
تو زوری می‌کنی بر ما و ما خواهیم جورت راکشیدن چون کمان تا هست پی بر استخوان ما را
رقیبان در حق ما بد همی گویند و کی هرگزتوانند از نکو رویان جدا کردن بدان ما را
چو اجزای وجود ما مرکب شد ز سودایتچه غم گر چون قلم گیرند مردم بر زبان مارا
قیامت باشد آن روزی که بر سوی تو چون نرگسز خواب خوش بر انگیزند مست و سرگران مارا
نشان آب حیوان کز دهان خضر می‌جستمدهانت می‌دهد اینک به زیر لب نشان مارا
بیا سلمان بیا تا سر کنیم اندر سر کارشکزین خوشتر سر و کاری نباشد در جهان ما را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۶غزلیات
زان پیش کاتصال بود خاک و آب راعشق تو خانه ساخته بود این خراب را
مهر رخت ز آب و گل ما شد آشکارپنهان به گل چگونه کنند آفتاب را؟
تا کفر و دین شود، همه یک روی و یک جهتبردار یک ره از طرف رخ حجاب را
عکس رخت چو مانع دیدار می‌شودبهر خدا چه می‌کند آن رخ نقاب را
بر ما کشید خط خطا مدعی و ماخط در کشیده‌ایم، خطا و صواب را
فردا که نامه عملم را کنند عرضروشن کنم به روی تو یک یک حساب را
یک شب خیال چشم تو دیدیم ما به خوابزان شب دگر به چشم ندیدیم خواب را
بی‌وصل تو دو کون، سرابی است پیش مادر پیش ما چه آب بود خود سراب را؟
سلمان به خاک کوی تو، تا چشم باز کردیکبارگی ز دیده بینداخت آب را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲رباعیات
ای آنکه تو طالب خدایی به خود آاز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
اول به خود آ چون به خود آیی به خداکاقرار نمایی به خدایی به خدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - رایت سلطان اویسترکیبات
گر در خبیر به زور بازوی حیدر گشادبس که ازین قلعه را سایه حی در گشاد
هان که علی رغم بوم باز همایون ظفراز طرف چتر شاه بال زد و پر گشاد
آنکه به یک زخم داو بازی نراد بردمهره پشت عدو می‌فکند در گشاد
معدلتش تا فکند ظل همای اماندیده نیارست باز پیش کبوتر گشاد
تا در رافت گشاد راه حوادث ببستچون کمر کین ببست برج دو پیکر گشاد
گاه به دندان تیغ گاه به انگشت کلکعقده احوال ملک شاه سراسر گشاد
مفردی از خیل اوست آنکه به تنها شبیاز طرف باختر تا در خاور گشاد
منتهی از رای اوست عقل که از یک نظرمشکل اسرار نه پرده اخضر گشاد
یک ورق از ذهن اوست آنکه افلاطون نوشتیک طرف از ملک اوست آنکه سکندر گشاد
بخل و ستم دست و پای چون زند اکنون که شاهپای مخالف ببست دست سخا برگشاد
آیت نصرالله است رایت سلطان اویس
گشت به برهان مبین آیت سلطان اویس
در سر من مهر او سوزش و سود فکندشوق رخش آتشی در من شیدا فکند
قامت رعنای خویش کرد نگه زیر زلففتنه و آشوب در عالم بالا فکند
مصلحت من نهاد دل همه در دامنشرفت و علی رغم من آن همه دریا فکند
آمد و اول دلم بستد و پیمان شکسترفت و در آخر گنه در طرف ما فکند
آهوی چینی ز باد بوی دو زلفش شنیدشد متفرد ز مشک نافه به صحرا فکند
دوش به امروز داد وعده که کامت دهمآه که امروز باز وعده به فردا فکند
لعل تو در گوش من لولو لالا نهادلفظ تو از چشم من نظم ثریا فکند
قصد سرم می‌کنی وین نه به جای خود استخاصه که ظل خدا سایه بدانجا فکند
مرکز دور جلال نقطه خط کمال
وز نظرش آفتاب یافته جاه و جمال
ای مژه و ابروینت تیر و کمان ساختهجان و دل عاشقان هر دو نشان ساخته
صنع جهان آفرین بر فلک حسن توپیکر خورشید را ذره زبان ساخته
آنکه ز هیچ آفرید صورت جسم و روانسرو روان تو را هیچ میان ساخته
از سر کویت صبا مجمره گردان شدهو زخم زلفت شمال غالیه دان ساخته
از رخ تو حسن را آمده وجهی به دستصورت اسباب خود جمله بر آن ساخته
ما به تو مشغول و تو فارغ از احوال ماما نگرانیم و تو باد گران ساخته
در غم هجرم جهان سوخت و راضی شدمگر به غمم می‌شود کار جهان ساخته
ز آتش رویت چو شمع چند بود ساختهآنکه بود مدح شاه وورد زبان ساخته
پیش وقارش مقیم کوه کمر بسته است
وز طرف همتش طرف کمر بسته است
می‌دهدم هر سحر بوی تو باد شمالزنده همی داردم جان به امید وصال
چون ز تن من نماند هیچ ندانم که چونپی به سر آرد مرا در شب تاری خیال
خاک سر کوی توست همدم باد بهشتآتش رخسار توست بر رخ آب زلال
با گل رخسار تو گل نگشاید نقاببا مه دیدار تو مه ننماید جمال
قصه ما شد دراز در غم آن قد و مویخانه دل شد سیاه در غم آن زلف و خال
تاب فروغ رخت دیده کی آرد کزانطایر اندیشه را سوخت چو پروانه بال
بی مه دیدار تو دیده ز خود در حجاببی لب شیرین تو تن ز روان در ملال
می‌شود از روی تو ماه فلک منفعلمی‌برد از رای تو شاه سپهر انفعال
روز شهنشه ز روز فرخ و میمون‌تر است
منصب او چون هلال دم به دم افزون‌تر است
آنکه رقیب زمان دولت بیدار اوستوانکه طبیب جهان خامه بیمار اوست
چشم و چراغ ظفر تیغ جهانگیر اوپشت و پناه جهان عدل جهاندار اوست
جست قضا داوری از پی کار جهانعقل بدو اقتدا کرده که این کار اوست
تا ز در طالعش کسب سعادت کندکرده گرو مشتری خامه به بازار اوست
نام شهنشه کند سکه زر بر جبینزان زده کارش به زر دولت دینار اوست
ای که غلام تو گشت خسرو سیارگانصبح گواهی به صدق داده که اقرار اوست
صفه قدر تو راست منزلتی از شرفدایره آفتاب شمسه دیوار اوست
مرکز جاه تو راست مرتبتی کز جلالاین کره لاجورد نقطه پرگار اوست
روی زمین آن توست ملک فلک نیز هم
عالم انسان تو راست ملک و ملک نیز هم
ای ظفر و نصرتت پیشروان حشمکوکبه انجمت پسر و ماه علم
کاتب امر تو راست زیر قلم روز و شبخاتم ملک تو راست زیر نگین ملک جم
گشته ز گرد رهت چشم کواکب قریرخورده به خاک درت روح ملایک قسم
نسبت اصلی یم با دل و با طبع توستاز دل و طبع تو یافت این گهر پاک یم
حکمت اگر پای در پشت سپهر آوردخنگ فلک بر زمین بس که بمالد شکم
رای تو چون تیغ زد صبح بر آمد ز کارعزم تو چون سیر کرد ماه فرو شد به غم
با علمت آسمان کسر عدو نصب کردبا سپهت روزگار فتح جهان کرد ضم
فتح دژی چون کنم ذکر که پیش خردبا شرف دولتت فتح جهان است کم
عالمیان شکر این عالم تمکین کنید
بنده دعایی به صدق می‌کند آمین کنید
مطرب گردون شها پرده سرای تو بادخشت زر آفتاب فرش سرای تو باد
فضل خدای است عام لیک هر آن دولتیکز فلک آید فرود خاص برای تو باد
یار و نگهدار خلق لطف خداوند توستیار و نگهدار تو لطف خدای تو باد
هر چه تصور کند قیصر و خاقان و رایرای رزین همه تابع رای تو باد
با کف راد تو ابر، کیست که نامش برندبحر عیال تو گشت ابر گدای تو باد
تا ز افق طالعند باز سپید و غراببر سرشان روز و شب ظل همای تو باد
تا که بقای بقازیب تن آدمی استدامن آخر زمان وصل قبای تو باد
کار خلایق کنون مدح و ثنای تو گشتورد ملایک همه حرز دعای تو باد
متن در گنجور
قطعه شمارهٔ ۲قطعات
خواجه از فرط بزرگی همچو کون شد که دماغلاجرم بهر بزرگان کون نجنباند ز جا
راستی وضع بزرگ کیر من دارد که اوچون ببیند کودکی از دور برخیزد به پا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - در مدح دلشاد خاتونقصاید
آب آتش رنگ ده ساقی که می‌بخشد صباخاک را پیرانه سر پیرایه عهد صبا
فرش خاکی می‌برد اجرام علوی را فروغروح نامی می‌دهد ارواح قدسی را صفا
از طراوت می‌پذیرد آسمان عکس زمینوز لطافت می‌نماید بر زمین رنگ سما
عکس رخسار گل و گلبانگ بلبل می‌دهدگلشن نیلوفری را گونه گون برگ و نوا
دود از آتش می‌دماند لاله آتش لباسپر ز پیکان می‌نماید گلبن پیکان نما
زهره بر گردون ستاند غازه از عکس هلاللاله در نیسان نماید صورت قلب شتا
بوی آن می‌آید از لطف هوا کاندر چمنمرده را چون غنچه بخشد قوت نشو و نما
صبحدم بشنو که در بستان سرای روزگارداستانی می‌سراید بلبل دستان سرا
کم مباش از نرگسی، هر گه که خیزی جام گیرکم نئی از دانه‌ای، هر جا که افتی خوش برا
غنچه هر برگی که کرد آورد گل بر باد دادچون کند مسکین، ندارد اعتمادی بر بقا
سعی کن کز سفره گل هم به برگی در رسیکز چمن زد بلبل سر مست گلبانگ صلا
می‌گشاید غنچه را دل قوت یاقوت و زرآری آری، خود زر و یاقوت باشد دلگشا
چون بنفشه، بر زبان در عمر خود حرفی نراندپس زبانش را چرا بیرون کشیدند از قفا؟
گل که در شب خارگرد آرد چو حمال حطبعاقبت دانم که خواهد بودنش آتش جزا
از گل خوشبوی اگر خاری نبود بر دلینازنینی کی به چندین خار بودی مبتلا؟
ابر هر ساعت، دهان لاله می‌شوید به مشکتا گشاید لب به مدح داور فرمانروا
آفتاب عاطفت بدر الدجی، بحر الخضمآسمان مکرمت، کهف الام، طود العلا
کعبه ارکان دولت، قبله ارباب دینناصر شرع پیمبر، سایه لطف خدا
عصمت دنیا و دین، دلشاد بلقیس اقتدارمریم عیسی نفس، قید اف داراب را
آن خداوندی که فراشان قدرش می‌زنندبر سر خرگاه گردون بارگاه کبریا
طاق ایوان رفیعش را، محل آسمانخاک درگاه معینش را، خواص کیمیا
شادی اندر نام او مد غم چو در صهبا نشاطهمت اندر ذات او مضمر چو در انجم ضیا
گوهر شمشیر او گر عکس بر کوه افکندسرخ گرداند به خون لعل، روی کهربا
رای او گر تکیه کردی بر سپهر بی ثباتبالش خورشید بودی در خور او متکا
ای جهان جاه را قدر تو چرخ بی‌ثباتوای سپهر عدل را رای تو خط استوا
گوهر ذات تو عقد سلطنت را واسطهخاک درگاه تو چشم مملکت را توتیا
در عبارات تو توضیحات منهاج نجاتدر اشارات تو کلیات قانون را شفا
آهوی از پشتی عدلت می‌رود در کام شیربوم، از اقبال بختت می‌دهد فر شما
از کفایت، حضرتت را صاحب کافی غلاموز سخاوت، مجلست را حاتم طایی گدا
بر چراغ عمر اگر حفظ تو دامن گستردتا به نفخ صور ایمن گردد از باد فنا
گر سها در سایه رایت رود، چون آفتاببعد ازین چشم و چراغ آسمان باشد، سها
زهره را از عفتت گر زانکه آگاهی دهندبر نیاید بعد ازین، الا که در ستر خفا
تا نخواند خطبه بلبل، در زمان عفتتبر ندارد برقع از رخسار گل، باد صبا
گرد خنگت بر فلک می‌رفت و می‌کفت آفتاب:مرحبا ای سرمه اعیان دولت مرحبا
پادشاهان جهان را با تو گفتن نسبتیجز به رسم پادشاهی عقل کی دارد روا
در کتابت با کیا باشد گیا یکسان ولیاز گیا هرگز کی آید در جان کار کیا
نافه مشکین دمم، تا کی خورم خون جگر؟بلبل دستان سرای، چند باشم بی‌نوا؟
مه نیم، تا کی خرامم در لباس مستعار؟گل نیم، زین رو بدان رو چند گردانم قبا؟
کافرم گر هیچکس روزی به آبی تازه کردکشت امید مرا جز آب احسان شما
کرده‌ام چون باد آمد شد به هر در لیک نیستز آستان هیچکس بر دامنم گردد عطا
عالم از انعام سلطان گشته، مالامال و منچشم امید از نوال کس چرا دارم چرا؟
چون شبه بادم سیه رو گر به غیر حضرتتبسته‌ام بر هیچ صاحب دولتی در ثنا
من به اجمال افاضل، در بسیط ملک نظممقتدایان سخن را هستم اینک، مقتدا
شعر من شعرست و شعر دیگران هم شعر لیکذوق نیشکر کجا یابد مذاق از بوریا
جاهل از یاقوت، مرجان باز نشناسد ولیجوهری داند به حد خویش هر یک را بها
گر کسی را اعتراضی، هست بر دعوی منحضرت فضل است حاضر، بنده اینک گو بیا
بکر فکرم را درین دعوی گواهست از سخنخود که خواهد بود مریم را به عیسی از گوا؟
این سخن بر کوه اگر خوانم به اقبالت ز کوهصد هزار « احسنت » برخیزد به جای هر صدا
ای فلک بر من تو هر جوری که می‌خواهی بکنمن نخواهم رفت ازین حضرت به صد چندین جفا
ذره از خورشید و ظل از کوه بتوان دور کردلیک از خاک درش نتوان مرا کردن جدا
تا نشاند بر کمر یاقوت کوه سرفرازتا فشاند بر سر کافور باد مشکسا
کژ نهد نرگس کله بر طرز ترکان طرازخم کند سنبل، کله بر شکل خوبان خطا
روز نوروزت مبارک باد و هر روز از نوتابتدای دولتی کان را نباشد انتها
متن در گنجور
بخش ۲ - مناجاتفراق نامه
الهی، الهی، خطا کرده‌ایمتو بر ما مگیر آنچه ما کرده‌ایم
گنه کارم و عذر خواهم توئیچه حاجت بپرسش؟ گواهم توئی
به گیتی نداریم غیر از تو کسبه لطف تو داریم امید و بس
مرا مایه‌ای بس گران داده‌ایبه شهر غریبم فرستاده‌ای
که تا دولت هر دو عالم خرمکنم سود و سرمایه باز آورم
کنون می‌روم کیسه پرداختههمه سود و سرمایه در باخته
به خود روی خود را سیه کرده‌امبه بد، کار خود را تبه کرده‌ام
مگر هم تو بر حال فردای منکنی رحمتی، ورنه، ای وای من
در آن دم که جان عزم رفتن کند،ز سودای جان مرغ دل پر زند،
مرا ذوق شهد شهادت چشانبه نام خودم ساز و شیرین زبان
ندارم بغیر از تو فریاد رسالهی در آن دم به فریاد رس
گنه کارم و آنگه امید وارکه دریای فضلت ندارم کنار
مگر باز پوشد گنه داورموگر باز پرسد، چه عذر آورم؟
فرو مانده‌ام سخت در کار خویشسیه رویم از کار و کردار خویش
ز اشکی که آید به رویم فروچه سود است جز ریختن آبرو؟
چه حاصل دهد با گنه کاریمجز از درد سر ناله و زاریم؟
به عذر گناهم که رسم است و خوسرشکی همی ریزم آنگه برو
زند هر کس از طاعت خود نفسمرا تکیه بر رحمت تست و بس
به پیرانسر ار چه گنه می‌کنمولیکن در رحمتت می‌زنم
خداوندگارا، به حق رسولکه فرما مناجات سلمان قبول
متن در گنجور
بخش ۲ - در حکمت آفرینشجمشید و خورشید
به نام آنکه این دریای دایرز عین عقل اول کرد ظاهر
عیان شد عین عقل از قاف قدرتسه جوی آورد اندر باغ فطرت
درخت نور چشم جان برافراختهمای عشق بر سر آشیان ساخت
دهد بر جویبار چشم احبابز عین عشق بیخ حسن را آب
دو عالم ذره است و مهر خورشیددلش انگشتری و عشق جمشید
سرای روح کرد این خانهٔ دلخورای عشق گشت این دانهٔ دل
حصار جسم را از آب و گل ساختبه چندین مهره دیوارش برافراخت
فراوان شد اساس شخص آدمبه پشتیوان این گل مهره محکم
به قدرت راست کرد این خانه دلسه حاکم را در آنجا ساخت منزل
کبد را تکیه‌گاه از راست تا راستمقام قلب کرد از صدر چپ راست
چو جسمی بارگاه هفت‌تو زددل آمد خیمه بر پهلوی او زد
خرد را کو دماغی داشت در سراز این هر دو مقامی داد برتر
مزین کرد لطفش سرو قامتبه حسن اعتدال و استقامت
که از صنعش کند درخواست شاهدکه انسان را ز سر تا پاست شاهد
هر آنچ از گوهر خاک آفریده‌ستتو پاکش بین که او پاک آفریده‌ست
همه پاک آمدیم از عالم غیبز کج بینی ما پیدا شد این عیب
ز مینا خسروانی قصری افراختبه شیرینکاری او را بی ستون ساخت
میان حقهٔ فیروزه پیکرمعلق کرد حسنش چار گوهر
فلک پیمانهٔ فضل نوالشجهان پروانهٔ شمع جلالش
به دیوان ازل حکمش نشستههمه کون و مکان را جمع بسته
برانده چرخ و باقی کرده پیداز کل من علیه فان و یبقی
و یبقی وجه ربک ذوالجلالششده باقی وجه لایزالش
حریر لاله و گل را به شب ماهز صنعش داده حسن صبغة‌الله
به تاب خیط شمس و سوزن خاربدوزد قرطهٔ زربفت گلزار
ز زرین نشتر خورشید تابانگشاید خون یاقوت از دل کان
شکر را در میان نی نهان کردبه چندینش قلم شرح و بیان کرد
سپارد ماهئی را مهر جمشیدبه خرچنگی رساند تخت خورشید
به کرمی داد از ابریشم کناغیبه کرمی می‌دهد در شب چراغی
قمر با این همه کار و کیاییبود هر مه شبی بی‌روشنایی
به موشان جبه سنجاب بخشدکَوَلها بر پلنگ و شیر پوشد
به بوئی کو کند در نافه افزونکند آهوی مشکین را جگر خون
قبایی از برای غنچه پرداختدگر بشکافت آن را پیرهن ساخت
خرد را کار با کار خدا نیستکسی را زَهرهٔ چون و چرا نیست
فلک را با چنین کاری چه کار استهمه کاری به حکم کردگار است
اگر بودی فلک را اختیاریگرفتی یک زمان بر جا قراری
ز ما در کار خود حیران‌تر است اوز ما صد بار سرگردان‌تر است او
خرد در کار خود سرگشته رایی استفلک در راه او بی‌دست و پایی است
در این مجلس که امرش حکم فرمودفلک چون حلقهٔ بیرون در بود
صفات او ز کیف و کمّ فزون استز هرچه آن درون آمد برون است
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۷غزلیات
نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا؟سایه برداشت ز من مهر تو ناگاه چرا؟
روشن است این که مرا، آینه عمر، توییدر تو آهم نکند، هیچ اثر، آه چرا؟
گر منم دور ز روی تو، دل من با توستنیستی هیچ، ز حال دلم آگاه چرا؟
برگرفتی ز سر من، همگی سایه مهرسرو نورسته من، «انبتک الله» چرا؟
دل در آن چاه زنخ مرد و به مویی کارشبر نمی‌آوری، ای یوسف از آن چاه چرا؟
نیک‌خواه توام و روی تو، دلخواه من استمی‌رود عمر عزیزم، نه به دلخواه چرا؟
پادشاه منی و من، ز گدایان تواماز گدایان، خبری نیستت ای ماه چرا؟
در ازل، خواند به خود حضرت تو سلمان را«حاش لله» که بود، رانده درگاه چرا؟
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۸غزلیات
نقش است هر ساعت ز نو، این دور لعبت باز راای لعبت ساقی! بیار، آن جام خم پرداز را
چون تلخ و شوری می‌چشم، باری بده تا در کشمآن جام نوش انجام را، وان تلخ شور آغاز را
عودی به رغم عاشقان، بنواز یک ره عود رامطرب به روی شاهدان برکش، دمی آواز را
چنگ است بازاری مگو، راز نهفت دل برودمساز عشاق است نی، در گوش وی، گو راز را
ای روشنایی بصر! چشم از تو دارم یک نظربی آنکه یابد زان خبر، آن غمزه غماز را
با ما کمند زلف تو، ز اندازه، بیرون می‌بردتابی نخواهی دادن آن، زلف کمند انداز را
ناز و حفاظ دوستان، حیف آیدم، بر دشمنانایشان چه می‌دانند قدر این نعمت و این ناز را
پروانه پیش یار خود، میرد خود و خوش می‌کندهل تا بمیرد در قدم، پروانه جانباز را
ترک هوای خود بگو، سلمان رضای او بجونتوان به گنجشکی رها، کردن چنین شهباز را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۹غزلیات
خیال نرگس مستت، ببست خوابم راکمند طره شستت، ببرد تابم را
چو ذره مضطربم، سایه بر سر اندازمدمی قرار ده، آشوب و اضطرابم را
نه جای توست دلم؟ با لبت بگو آخرعمارتی بکن این خانه خرابم را
نسیم صبح من، از مشرق امید دمیدز خواب صبح در آرید آفتابم را
فتاده‌ام ز شرابی که بر نخیزد بازنسیم اگر شنود، بوی این شرابم را
بریخت آب رخم دیده بس کن ای دیدهبه پیش مردم از این پس مریز آبم را
سواد طره تو، نامه سیاه من استنمی‌دهند به دست من، آن کتابم را
منم بر آنکه چو جورت کشیده‌ام در حشرقلم کشند، گناهان بی‌حسابم را
دل کباب مرا نیست بی لبت، نمکیسخن بگو نمکی، بر فشان، کبابم را
خطایی ار زمن آمد، تو التفات مکنچه اعتبار خطای من و صوابم را؟
حجاب نیست میان من و تو غیر از منجز از هوا، که بر اندازم این حجابم را
هزار نعره زد از درد عشق تو، سلماننگشت هیچ یکی ملتفت، خطابم را
مگر به ناله من نرم می‌شود، دل کوه؟که می‌دهد به زبان صدا، جوابم را؟
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۳رباعیات
با باد، دلم گفت که بادا بادابا یار بگو و هر چه بادا بادا
کآن کس که مرا ز صحبتت کرد جداشب با غم و رنج روز بادا بادا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - حقه لعل ترکیبات
خنده‌ای زد دهنت تنگ شکر پیدا کردسخنی گفت لبت لولوتر پیدا کرد
طره از چهره براند از که آن زلف سیاهدر سپیدی عذار تو اثر پیدا کرد
به فدای گل رخسار تو با دام که اوفستقی دایره‌ای گرد شکر پیدا کرد
هر سحر داد به بوی سر زلف تو به بادنافه مشک که به صد خون جگر پیدا کرد
روز رخسار تو تا با شب زلفت بنشستدر جهان قاعده شام و سحر پیدا کرد
بود نا یافت میان تو ولیکن کمرتچست بر بست میان را کمر و پیدا کرد
چشم سر مست تو چون بخت من اندر خواب است
دهن تنگ تو چون کام جهان نایاب است
گرد باغ رخت از سنبل چین پر چین استباغ رخسار تو را سنبل چین پر چین است
وصف حسن بت چین پیش تو بت عین خطاکز رخ و زلف تو بت بر بت چین پر چین است
چشمه چشم من از چشم تو دریا بار استصدف گوش من از لعل تو گوهر چین است
عنبرین سلسله‌ات بر طرف خورشید استرقم غالیه‌ات بر ورق نسرین است
مشک مسکین که جگر گوشه آهوی خطاستاز نسیم سر زلف تو جگر خونین است
زلف اگر بر کمرت سر بنهد نیست عجبسر سودا زدگان را ز کمر بالین است
پسته تنگ تو بر تنگ شکر می‌خندد
حقه لعل تو بر عقد گوهر می‌خندد
لاله رویا گلت آمیخته با یاسمن استمن ندانم رخ تو لاله و گل یاسمن است؟
بوی یاس من از آن سبزه و خط می‌آیدگل رویت مگر آورده خط یاس من است؟
دل من یاسمنت برد و گواهم خط توستچه کنم چون خط تو بر طرف یاسمن است؟
چشم من چون لب لعل تو لبالب خون استقد من چون سر زلف تو سراسر شکن است
خال و خط و دهنت چشمه و خضر و ظلماترخ و زلف و زنخت یوسف و چاه و رسن است
چشم فتان تو در خواب شد و خفته به استفتنه، چون دور خداوند زمین و زمن است
مریم ثانی و بلقیس سلیمان تمکین
شاه دلشاد خداوند جهان عصمت دین
آن خداوند کش آمد ز خداوند خطاببانوی هر دو جهان مریم بلقیس جناب
ای ز بار مننت گجردن گردون شده خموی ز موج کرمت دیده دریا شده آب
برق با سرعت عزمت همه صبرست و سکونکوه با صدمه حکمت همه سیرست و شتاب
تیر مه، مکرمتت ژاله چکاند ز دخانفصل دی تربیتت لاله دماند ز سراب
ملک در مدت عمر تو که باقی بادافتنه در چشم بتان دیده و آن نیز به خواب
گر حکایت کند از لطف تو در باغ نسیمگر حکایت کند از لفظ تو در بحر سحاب
از هوا چاک شود صدره سیمین سمنوز حیا لعل سود گونه لولوی خوشاب
فکر رایت کنم اندیشه منور گردد
یاد خلقت کنم انفاس معطر گردد
ای سراپرده عصمت زده بر اوج کمالصدر خورشید غلامان تو راصف نعال
پایه تخت تو بر فرق زحل زرین تاجسایه چتر تو بر روی ظفر مشکین خال
تا شود حلقه به گوشان تو را حلقه بگوشزهره آویخته از حلقه زرین هلال
گر دماغ چمن از خلق تو بویی یابدبر دل غنچه گل سرد شود باد شمال
فکر من کی به جناب تو رسد کز عظمتمرغ اندیشه فرو می‌هلد آنجا پر و بال
کشتی فکر چو شد غرقه درای ثنا
سوی ساحل نتوان بردنش الا به دعا
مرکز دور قمر چتر سمن سای تو بادتتق عصمت حق ستر معلای تو باد
افسر فرق زحل نعل سم اسب تو شدسرمه چشم قمر خاک کف پای تو باد
هر قبایی که سعادت به ارادت دوزدزیر این طاق نهم راست به بالای تو باد
اطلس کحلی چرخی که بقا راست قباکمترین آستر خلعت والای تو باد
چرخ پیروزه وش حلقه صفت چون لولوحلقه در گوش، کمین هندوی لالای تو باد
همه اقوال قضا متفق حکم تو شدهمه افعال قدر مقتضی رای تو باد
بر ولی تو دعا بر عدویت نفرین باد
این دعا را ز همه خلق جهان آمین باد
متن در گنجور