چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر بندرعباس · ۸۳۰ تا ۸۹۰ قمری

سلیمی جرونی

سلیمی جرونی شاعر سدهٔ نهم هجری و معاصر شاعران نامداری چون نورالدین عبدالرحمان جامی، مکتبی شیرازی، شمس‌الدین محمد لاهیجی و شاه داعی شیرازی گویا از ساکنان بندر جرون یا گمبرون (بندرعباس کنونی) است که از زندگی وی اطلاعات زیادی در دست نیست و تنها اثر باقیمانده از او مثنوی «شیرین و فرهاد» اوست که به تقلید از نظامی سروده شده است.
وی در آغاز میل به سرودن غزل داشته ولی پس از دیدار مولا همام‌الدین کرمانی خلیفهٔ طریقتی شاه قاسم انوار با عرفان آشنا شده و با تشویق او به سرودن مثنوی روی آورد و هوای خمسه‌سرایی در سر می‌پرورد.
سرودهٔ دیگر سلیمی «منبع‌الاطوار» بوده که به تقلید از مخزن‌الاسرار نظامی سروده است ولی متأسفانه امروز از این منظومه نسخه‌ای در دست نیست.
سلیمی علاوه بر مثنوی، غزل، قطعه و شعرهای دیگری نیز سروده است که هیچ‌کدام از آثار او به جز همین مثنوی که تنها نسخه آن در شهر ژنو در مجموعه خصوصی بنیاد مارتین بودمر نگهداری می‌شود، در جایی یافت نشده است.
مثنوی شیرین و فرهاد در سال ۸۲ توسط مرکز پژوهشی میراث مکتوب با تصحیح و مقدمه عالمانه دکتر نجف جوکار منتشر شده است.

گزیدهٔ اشعار سلیمی جرونی

بخش ۱ - به نام خداشیرین و فرهاد
الهی بنده را در کار خود کنحضوری بخش و توفیقم مدد کن
که بعد از هشتصد و من بعد هشتادبگویم قصه شیرین و فرهاد
دگر بار از نو این شیرین و خسروزن از مهر قبولش سکه نو
چو شیرین چشم بد زو دور گردانچو نام خسروش مشهور گردان
متن در گنجور
بخش ۲ - گفتار در توحیدشیرین و فرهاد
بنام آنکه جان آرام ازو یافتدل معشوق و عاشق کام ازو یافت
به جوی تن روان را کرد جاریزبان را در فصاحت داد یاری
به چشم خود نظر بر روی خود کردجهان را پر ز گفت و گوی خود کرد
چو صورت کرد با معنی موافقز خود بر چهره خود گشت عاشق
به حسن خود ز روی عشقبازیهمیشه کار او آیینه سازی
چو خود بد عاشق دیرینه خویشجهان را کرد از آن آیینه خویش
که تا هر گه ز خود با خود نشینددر او هر دم جمال خویش بیند
به هر آیینه روی خویش بنمودکه هم خود عاشق رخسار خود بود
گهی با آن برآمد گاه با اینبهانه ساخت خسرو را و شیرین
بدان تا هرکسی نشناسد او رازمانی وامق آمد گاه عذرا
اسیر اوست هم لیلی و هم قیسخراب اوست هم رامی و هم ویس
جهان و جان ازو شد عاشق اوکه آمد از زبان خود سخنگو
به عاشق راز از معشوق بگشادنشانی داد از شیرین و فرهاد
کسی پرسید حق کو کردگارستنمی دانم که دایم در چه کارست
چو این نکته از آن مسکین شنفتمبه گوشش این سخن آهسته گفتم
جواب تو نمی گویم ازین بیشکه او دایم به فضل و رحمت خویش
دهد آن را به رافت سرفرازیدهد این را به باد بی نیازی
به حرمت برکشد آن را به گردونبه خواری افکند این را جگر خون
جهانی را زند یک لحظه بر هموجودی را عدم سازد به یک دم
دگر بار از عدم نقشی برآردوجودی را در او صورت نگارد
برآرد از دل چون سنگ فریادنهد اندوهها در جهان فرهاد
دهد بازش ز درس عشق تلقینکه کش بر سنگ خارا نقش شیرین
تبارک ربنا، زان کردگاریتعالی الله ازین صورت نگاری
چو دارد هر چه آن بایسته اوستکند هر کارکان شایسته اوست
هر آن رنگی که بر هستی طرازدبرین تخته هر آن نقشی که سازد
مگو بد کرد چون بیم کسش نیستکه خود حاجت به تعلیم کسش نیست
اگر خواهد کند پنهان دو عالموگر خواهد کند پیداش در دم
به هر نطق از زبان خویش گویاستبه پنهانی و پیدایی هویداست
نه از مردم توقع چشم داردنه با آن کین نه با این خشم دارد
بدان درگه چه خاقان و چه قیصرسری دارد به عجز افکنده در بر
خرد سررشته راهش نداندنظر ره سوی درگاهش نداند
مگر کس ره برد سویش به توفیقوگر نه کنه بی چونش بتحقیق
چه داند اتحادی و حلولینباشد عقل را اینجا فضولی
که گاه عجز از آن اسرار مشکلبپچید و هم را پا در سلاسل
کند ابروی خوبان را کمانکشدل عاشق کند از تیرشان خوش
چو گیسوشان پی دل بردن آردنهنگان را رسن در گردن آرد
دهد از موی شان شب را درازیبه مژگانشان دهد شمشیربازی
به روز از روی شان آتش فروزدبر آن آتش سپند شب بسوزد
چو پیچد موی شان در گرد غبغبدر آرد روز را در حلقه شب
به عاشق زان دهان هنگام اعزازسلیمان را دهد انگشترین باز
دگر هم زان دهان اندر نهانینشان داده ز ملک بی نشانی
به صنعت کرده پیش چشم مردمز باریکی میانشان در میان گم
دگر عشاق را از جان سپاریفکنده پیش معشوقان به زاری
بود دل جای او پهلو و مشکلکه ایشان را دهد جا پهلوی دل
برآید جان ازین اندوه شان زاراگر نه او دهد دلشان در این کار
از آن داده ست دایم جست و جوشانکه بنموده ست از معشوق روشان
ازینها هر چه گفتم دان که بیش استکه او خود عاشق و معشوق خویش است
بگویم گر نگه داری تو این رازکه خود گوید هم از خود بشنود باز
حدیث او حدیث ما و من نیستسخن کاینجا رسد دیگر سخن نیست
متن در گنجور
بخش ۳ - گفتار در مناجاتشیرین و فرهاد
خدایا رحمتی در کار من کنبه لطف خود هدایت یار من کن
که در کار تو از بایسته تونکردم آنچه بد شایسته تو
در آن روزی که باشد عرض اکبرنداند کس در آنجا پای از سر
مگر تو نامه ام را در نوردیوگر نه چون کشم این روی زردی
به درگاه تو آوردم الهیگناهی بیشتر از هر چه خواهی
گناه من اگر بر رویم آریفغان از خجلت، آه از شرمساری
زبس کز من گناه آمد پدیدارز تقصیرات و زلتهای بسیار
جهود از ملت من عار داردزمن به آنکه او زنار دارد
زمستانست و راهی دور در پیشبضاعت اندک و من خسته و ریش
گهی در گو فتاده گاه در چاهوز اینها جمله بدتر کاندرین راه
به سرما مردم و دودی نکردمبضاعت دادم و سودی نکردم
بیابانست و شب تاریک و مستمبکن رحمی که این حالت که هستم
نه جان همره، نه دل با خویش دارمنه راه پس، نه راه پیش دارم
نظر کن کاندرین عجز و اسیریچه خواهم کرد اگر دستم نگیری
بدم، یک ذره نیکی نیست در مناگر نه تو ببخشی وای بر من
به بیدای ضلالت گشته ام گمنمایم ره، مکن رسوای مردم
مده فخری که آن در عارم آردبزن شاخی که خجلت بارم آرد
به بازاری که مردم در خروشنددر آن چیزی خرند و هم فروشند
اگر کس ننگرد سویم به چیزینرنجم چون نمی ارزم پشیزی
درین ره کاندرو آرامگه نیستنه از پیش و نه از پس هیچ ره نیست
چو من کس نیست ره سویی نبردههمه سود و همه سرمایه خورده
شبم حمال سرگین همچو مبرزهمه روز آفتابی می کنم گز
پریشان حال و سرگردان، چه دانیسگی مانم که ماند از کاروانی
اگر چه مدتی گمراه بودمبه عصیان رانده درگاه بودم
خدایا آمدم بازت به درگاهو زان تقصیرها استغفرالله
در آن ساعت که پیشت عذرخواهانبه عذر آیند از شرم گناهان
گنه شوید گر ابر رحمتت چه؟چه کم گردد ز بحر رحمتت چه؟
توقع از تو هست ای پادشاهمکه شویی جامه جان از گناهم
که آبی نبود اندر بحر و در جویز آب رحمتت بهتر گنه شوی
در آن روزی که تو از پادشاهیازین مشتی گدا اعمال خواهی
نمی دانم چه چیزت پیش آرممگر تقصیرهای خویش آرم
بکن لطفی و راهم ده سوی خویشمکن واپس در این راهم از آن بیش
کاجل این شربت مرگم چشاندوز این خاک خودی گردم نماند
پر از گرد خودم آنگه شوم پاککاجل گردم برد زین تخته خاک
در آن لحظه که پیشت جان سپارمفرومانم به بدهایی که دارم
نه راهی کایم و دمساز گردمنه روی آنکه از در باز گردم
ندارم شک که بدهایم ببخشینرانی از در و جایم ببخشی
رهانی نفس من از رنگ ماییکنی عفوم ز کافر ماجرایی
الها خالقا پروردگاراکریما راحما آمرزگارا
توقع دارم از انعام عامتبه نور احمد و سر کلامت
که باز آری سلیمی را به راهشببخشی از کرم جرم و گناهش
دگر او را ز راه لطف و احساننگه داری ز بازیهای شیطان
متن در گنجور
بخش ۴ - گفتار در نعت سید المرسلین صلی الله علیه و سلمشیرین و فرهاد
ندارم وصف و تحمیدی که نیکوستسزای آنکه مقصود از جهان اوست
محمد آن که در ملک نکوییبود صد بار به از هر چه گویی
خرد حیران در آن وصف و بیانستکه هر وصفش که گویم بیش از آنست
امام جمله نزدیکان درگاهچراغ بارگاه لی مع الله
زده جبریل از چاووشیش لافکشیده خوان جودش قاف تا قاف
ندیده از بزرگی هیچ قلتازو در گفت هفتاد و دو ملت
بدان در تا که باشد نقش عالمغلامش یوسف است و داه مریم
سپردند از برای یاری اوبه ابراهیم خوانسالاری او
به وادی وادی از نوعی که دانیشعیب و موسیش کرده شبانی
ز بهر چشم زخم او به فرمانذبیح الله کرده خویش قربان
بمردند و ندیدند آن رخ خوبدریغا عمر نوح و صبر ایوب
نیامد تا بنا کردند عالمخلف تر زو ز فرزندان آدم
تمام انبیا کردند امامشزدند این سکه دولت به نامش
مگو بیش از ره صورت کم و بیشکه بود از راه معنی از همه بیش
به صورت چون زدی لطفش تکلمکلیم الله کردی دست و پا گم
به معنی روح ازو بودش تاسفخجل کردی به صورت حسن یوسف
در آن منزل که کرسی آمدش فرشقدم یک پایه بالاتر زد از عرش
به معراج آمده از حق خبردهکه «سبحان الذی اسری بعبده»
وزان کروبیان یکجا خزیدهستاده وز تحیر لب گزیده
شب اسری که حق رخسار دیدشخرد الکن شد از گفت و شنیدش
بدش چاکر سلیمان بن داووداز آن دیو و پری فرمانبرش بود
به کویش گر نه خود را بنده کردیمسیحا مرده را چون زنده کردی
شده الیاسش اندر بحر جویاننهاده خضر ازو رو در بیابان
ز لفظ چون درش گوش جهان پرجهانی را به فرمانش تبختر
به عالم پنج نوبت چون فرو دادمسیحا از فلک نوبت بدو داد
که نتوان داشتن این کار را سستشدم من، باش، کاکنون نوبت توست
به چاووشی درگاهت چو دم زداز آن بر طارم چارم علم زد
بدو گر حق نگفتی «قم فانذر»کسی هرگز ندانستی هر از بر
جهان افروز بد زان اندرین باغبه چشم نرگسش دادند«ما زاغ»
چو تیغ معجزش در دو جهان زدسرانگشتش قمر را بر میان زد
ز ابرویش چو بگشودند روپوشفلک را حلقه ای کردند در گوش
سلیمی هر دری کز وصف او سفتز دریای دو عالم قطره ای گفت
خداوندا سلیمی خوش فقیر استبه دست نفس نافرمان اسیر است
به روی او در از هر باب بگشایوزان یک یک به خویشش راه بنمای
همه توفیق و دولت یار او کنسعادت جاودان در کار او کن
بدین نظم و کلامش یاوری دهمدد از قوت پیغمبری ده
متن در گنجور
بخش ۵ - در مدح سلطان البحر و البر سلغرشاه دام ملکهشیرین و فرهاد
چو بختم یار و دولت همنشین شدسعادت با من از هر در قرین شد
ز بعد منبع الاطوار جان‌بخشبه میدان سخن راندم دگر رخش
به نظم دلکش و الفاظ رنگینبگفتم قصهٔ فرهاد و شیرین
چو شد کارم چو زر کردم نگاهشبر آن سکه زدم از نام شاهش
جهان عدل سلغرشاه دورانکه دوران فلک بادش به فرمان
شه با معدلت سلطانِ با دادکه تا باشد فلک دوران او باد
سلیمان دوم در کامرانیبه ملک عدل، نوشروان ثانی
به شاهی مفخر شاهان عالممسلسل شاهیش تا صلب آدم
شهی کز چتر عالی‌پایهٔ اوبود خورشید اندر سایه او
جرون امروز از عدلش چنانستکه در خوبی نمودار جنانست
شها آنی تو کز فر همایونغلام حشمتت آمد فریدون
تو را زیبد به عالم حشمت و فرکه در حکم تو هم بحرست و هم بر
همیشه بخت بر کام تو بادابود تا دهر ایام تو بادا
به فرمان تو باد این چرخ و ارکانکه نامد چون تو در ایام و دوران
به مهرت باد در گردش مه و هورهمیشه دوست شاد و دشمنت کور
همه سال و مهت بادا خجستهمبادا خاطرت هرگز شکسته
درین عالم زمستان و بهارانبمانی یادگار تاجداران
تو آن شاهی که از فر الهیبود در حکمت از مه تا به ماهی
به دولت هر نفس می‌گویدت بختکه یارب برخوری از تاج و از تخت
شدت تخت جرون زان جای بخششکه کان جودی و دریای بخشش
ندارد یاد دوران چون تو شاهیجهان فرماندهی عالم پناهی
جهان پیر را بختت جوان کردتو را شاهنشه آخر‌زمان کرد
فریدون گر شد از دوران و جمشیدتو باقی مان و دولت‌های جاوید
اگر تخت سلیمان رفت بر بادوگر گنج فریدونی برافتاد
نخواهد بود عالم را از آن رنجکه تو هم صاحب تختی و هم گنج
نشان حشمت و گنج تو بذلستدلیل دولت و عمر تو عدلست
بحمدالله که در دور تو ای شاهکه بادی تا ابد در ظل الله
نباشد باد را بر پشّه زوریندارد هیچ کس آزار موری
به دوران تو ای شاه گزیدهکه شد ملک جرون زو آرمیده
بنتواند کس از حد پا کشیدننیارد گرگ سوی میش دیدن
چنین کز دولت و اقبال فیروزبود هر روزت ای شه بهتر از روز
امیدم هست کز تایید معبودسعادت در ترقّی خواهدت بود
سزد گر خوانمت سلطان آفاقکه چون ابروی خود در عالمی طاق
بجز در آینه کآمد فقیرتنمی‌بینم دگر جایی نظیرت
تو آن شاهی که از دریای عمانبرای دستهٔ تیغت به فرمان
نهنگ شیر دل چندان که خواهیبه دندان آورد دندان ماهی
الهی تا فلک را هست دورانزمین را هم بود افتادگی شان
سر خصمت بود افتاده در پامظفر باد شمشیرت بر اعدا
بحمدالله که از فر همایتخداوندیست هر یک ناخدایت
چنان بخت تو بر دولت سوارستکه هر یک حاجت صد شهریارست
ز بهر مهر بر روی زمینتفلک شد حلقهٔ انگشترینت
زحل کو هندوی راه تو آمدز چاووشان در گاه تو آمد
تو آن شاهی که در ایوان جاهتبود برجیس، صدر بارگاهت
ز ترس قهر تو بهرام خونریزنیارد دید در دوران به کس تیز
به دربانیت هم خورشید انورغلامی رومی است استاده بر در
بود یک مطرب از بزم تو ناهیدکه بختت یار و دولت باد جاوید
عطارد گر چو دولت چاکر توستدبیری از دبیران در توست
مه از بدر و هلالی در دیارتگهی پیکست و گه آیینه دارت
نگویم همتت دریا و کانستکه تو بیشی و همّت بیش از آنست
تو بحر جودی و بر خوان جودتجهانی سر به سر مهمان جودت
به بخشش خرمنت را خوشه‌چینستاگر خاقان اگر فغفور چینست
نه تنها اند اهل چین غلامتکه هم چین اند هندستان تمامت
به درگاهت خداوندا کمینهکه سوی بحر آورد این سفینه
چنین دارد به درگاه تو امیدکه از ظل ظلیلت تا به جاوید
ز بیتم عالمی معمور گرددچو نامت در جهان مشهور گردد
متن در گنجور
بخش ۶ - گفتار در سبب نظم کتابشیرین و فرهاد
در آن روزیکه بد روز جوانیجوانی چون بود زان سان که دانی
دلم می بود با دلبر همیشههوای شاعری در سر همیشه
به نقش دلبران هر جا عمل گوشده چشم غزالان را غزل گو
به آن یک گفته از این یک شنیدهزمانی قطعه و گاهی قصیده
به جستجو نهاده هر کجا روهمی جستم بزرگی را، ز هر سو
نبودم هیچ گه جز بی قراریکه ناگاهم عنایت کرد یاری
شدم پرسان و جویان بی سر و پاسوی مولا همام الدین(و) دنیا
بزرگش یافتم چون سقف مینوبزرگان گشته یک یک کوچک او
به عالم سالک اطوار او بودخلیفه قاسم انوار او بود
شدم درگاه او را بوسه دادمبه خدمت روی در پایش نهادم
کمال او مرا افتاده نگذاشتبه لطف خود مرا از خاک برداشت
چو اندر صورت حالم نظر کردمرا از عالم معنی خبر کرد
بگفت از شعر خود چیزی فروخوانکه خواهی شد سخن گوی و سخن دان
فرو خواندم بر آن پیر داناغزلهایی که بتوان خواند هر جا
چو خواندم پیشش آن اشعار رنگینبزرگانه مرا فرمود تحسین
بگفتا در غزل جلدی و محکمبرو برخی ادا کن مثنوی هم
چو این گفتن از آن دانا شنیدمز شادی خویشتن را وا ندیدم
بگفتم یک دو بیت از وزن مخزنکزو، روح نظامی گشت روشن
شدم بازش به مجلس خواندم فاشخوشش آمد بسی و گفت شاباش
قبولست این مدد باد از قلوبشبگو این را که خواهی گفت خوبش
بگفتم چند بیتی زان و ایامفرو کشت آتشم بگداشتش خام
به شمع من زد از باد هوا پففکندش سیه سال اندر توقف
ز بعد سی به خاطر آمدم بازکه بگشاید در گنجینه راز
خرد نور دماغم را بر افروختز سر دیگر چراغم را بر افروخت
بکردم نظمش و کردم تمامشنهادم منبع اطوار نامش
چو شد پرداخته آن نظم چون درشد از آوازه اش گوش جهان پر
دگر هاتف به گوشم گفت برخیزتو شاهی ساز شمشیر زبان تیز
ز شیرین و ز خسرو یاد کن یادجوابش نام کن شیرین و فرهاد
بر مردم بلند آوازه سازشز نو یک بار دیگر تازه سازش
ببر سعیی و از این نظم نامیجهان را رونقی ده چون نظامی
یکی گفتی دگر را کن مجلدکه خواهی پنجه ای با خمسه اش زد
تو را حاجت به تعریف زبان نیستکه مانندت سخن گو در جهان نیست
چو از هاتف به گوش این رازم آمدجوانی باز از در بازم آمد
به پیران سر ره دلبر گرفتمجوانی را دگر از سر گرفتم
نوشتم نامه ها در عاشقی باززشیرین و زخسرو کردم آغاز
روایت بر روایت می نوشتمزهر بابی حکایت می نوشتم
چو در شیرین و فرهادم نظر شدقلم در دست من چون نیشکر شد
چو این گفتن ز من یاران شنفتندزمن آن را پذیرفتند و گفتند
که باید کردن این البت تمامتکز آن عالم شود پر، صیت نامت
بگفتم خوش بود لیکن که این کارلوازمهاش هست و شرط بسیار
یکی اهبه، دوم یار موافقسیوم وقت و چهارم جای لایق
دگر با هریک از اینها سراسرحضور خاطر و صد چیز دیگر
بدان تحقیق اینها را که شک نیستولیکن بنده را زان هیچ یک نیست
به جای این که من شان نام بردمیکایک شرح آن را بر شمردم
درونی دارم از جور زبان ریشهزاران نیش از بیگانه و خویش
چو زلف دلبران دایم پریشانغم بیگانه و اندوه خویشان
دگر یک خانه پر از دیو مردمبه جای عود در وی دود هیزم
ز دلخواهم درو غمهای جانکاهشرابم خون کبابم دل ندیم آه
ز محنتها نه آرام و نه تسکیندگر اسباب یک یک در خور این
دگر گفتند یارانم شکایتمکن زیرا که هست اینها حکایت
بدینها رفتنت دشوار باشدحدیث درد دل بسیار باشد
مکن از درد دل بسیار فریادبرو بنیاد کن شیرین و فرهاد
بگفتم گرمن اینها می دهم شرححدیثی چند از اینها می کنم طرح
که اکنون طبعها گشته ست نازکنمی تابد حکایتهای لک پک
چنان پردازم از نو این معانیکه ره ندهد به خاطرها گرانی
بیندازم زیادی کان نشایدو زان هم نفکنم چیزی که باید
نه پر نزدیک ازو گویم نه دوریبه او با سر برم خیر الاموری
بپردازم بنوعی این فسانهکه فوتی نبودش هیچ از میانه
پزم زان گونه این حلوای شیرینکز آنم خسروان گویند تحسین
بیارم آنچنان پیش خردمندکه از آنها نباید چیزی افکند
درین کار ار شود تقدیر یارموگر توفیق بخشد کردگارم
بگویم مختصر شیرین و فرهادکه از استاد دارم این سخن یاد
که هر چیزی که هست اندر جهان بهبود کم گفتنش بسیار از آن به
درین معنی هر آن پندم که او گفتنپندارم سخن بود این که در سفت
که کم گفتن نباشد جز نکویینبیند مرد کم گو زرد رویی
مکن چندان تکلف در تکلمکز آن مقصود گردد از میان گم
زخاطر نقش پر گفتن فرو شوحدیث است این که نیکوگو و کم گو
ز پر گفتن نخیزد غیرپستیبرو در هر کجا کم گوی و رستی
سخن گوهر بود نتوان شکستنکه چون بشکست نتوان باز بستن
به کم گفتن چو عادت کرد عاقلبرست از محنت جان و غم دل
چو گفت اینها حدیثش کار بستمگرفتم گوشه و خلوت نشستم
ز شیرین و ز خسرو یاد کردمز نو این قصه را بنیاد کردم
متن در گنجور
بخش ۹ - رفتن شاپور به ارمن به طلب شیرینشیرین و فرهاد
زمین را بوسه زد شاپور و برخاستکه باد این کار همچون قامتت راست
میفتا در دلت هرگز ملالیمبادا آفتابت را زوالی
نه از بیگانه روزی نی زخویشانمگردا، خاطر جمعت پریشان
پس آنگه یک حریر نغز برداشتبه خوبی صورت پرویز بنگاشت
بدان دیبا چنان نقش از قلم زدکه روح القدس از آن، صد بار دم زد
چو بر دیبا کشید آن صورت شاهروان برجست و روی آورد بر راه
در آن بازی چو نقش خویشتن دیددو منزل را به یک منزل ببرید
چو آتش گرم شد در راه و چون بادبه کوهستان ارمن رخت بنهاد
چرا کان دلستان با مطرب و میبه رسم خسروان همچون جم و کی
چو تابستان رسیدی از پی گشتبه کوهستان ارمن رفتی از دشت
به هر سرچشمه جام می کشیدیبه هر باغی زمانی آرمیدی
دگر کانجا یکی دیر کهن بودکه می آورد از رشکش فلک دود
کشیشانی در آن دیر کهن سالفتاده روز و شب بر رسم ابدال
مسیحاسان در آنجا کرده ماواهمه هر یک به خوبی صد مسیحا
در آن دیر، هر زایر که بگشودمسیحایی به چرخ چارمین بود
در آنجا آن پری رخ رو نهادیچو مریم در پی عیسی فتادی
چو کردی گوشه آن دیر منزلشدی خورشید با عیسی مقابل
دگر زانجا چو رفتی شاد و خرمندیدی هیچ وقتی صورت غم
به عشرتگاهها عشرت نمودیبه دف گفتی سخن، از نی شنودی
چو می دانست شاپور این چنین حالشد آن خورشید را چون سایه دنبال
به سوی کوه ارمن کرد آهنگمگر کان لعل یابد در دل سنگ
ز راه دیر اگر چه بس ستم دیددر آخر عیسی و مریم به هم دید
متن در گنجور
بخش ۱۰ - رسیدن شاپور به دیر و احوال شیرین پرسیدنشیرین و فرهاد
چو زلف شب پریشان گشت بر روزز تب شمع فلک افتاد در سوز
ز زردی کرد روی اندر تباهیهمه گم شد سفیدی در سیاهی
فلک هر بیضه کز خون جگر کردغراب شب همه در زیر پر کرد
مسیحا شد درون دیر بنشستحواری سر به سر گشتند سرمست
در آن دیر از فراغ بال شاپورفرو افتاد و آسود از ره دور
دگر چون مرغ شب بر خود بلرزیدخروس صبح یکسر دانه برچید
شه شرق از افق بنمود رخسارهزیمت شد سپاه شب به یکبار
درآمد ماه ساقی باز در سیرمسیحا سر برون کرد از در دیر
روان بر جست شاپور جهانگردفرو خواند آیتی چند از سر درد
زبور عشق چون داوود بر خواندمسیحاوار دست از جان برافشاند
به پای خم به کنج دیر جا کردبه پیش پیر ترسا سجده ها کرد
چو گشتش سر نا مفهوم، مفهومتماشاگاه ایشان کرد معلوم
ز پیش از سیر ایشان از در دیرروان شد سوی عشرتگاه، در سیر
کشید آن صورت و برچشمه ساریبچسبانید مانند نگاری
چو بر این دست بردن یافت او دستپس آنگه گوشه ای بگرفت و بنشست
پری رویان شیرین همچو شکرسوی آن چشمه رو کردند یکسر
از آنجا تا بدان منزل، سوارانگل اندر گل بهار اندر بهاران
همه چون سرو در رفتار مایلبه رخها لاله شان عاشق به صد دل
ز رشک خال آن خوبان در آن باغشقایق را همه بر سینه ها داغ
ز عنبرها بر آن گلهای ناریبنفشه سر به پیش از شرمساری
برای مقدم استاره و ماهبمانده هر کس آنجا چشم بر راه
به مدح روی آن گلهای خودرویهزاران بلبل از هر سو غزل گوی
گل و لاله سراسر جام بر کفزده یکسر همه روحانیان صف
چو سوی چشمه آن خوبان رسیدندهمه آواز چون قد برکشیدند
غزل خوان و عمل گوی و طرب سازدرافکندند با هم جمله آواز
نشستند و یکایک جام خوردندبه هم هر یک طریقی پیش بردند
چو شیرین بر کنار چشمه بنشستدو سه جام لبالب خورد و شد مست
دلش غافل زدست و کار شاپورفتادش چشم بر آن صورت از دور
چنان آن صورتش ره زد به تمثیلکه بر مریم به بکری نقش جبریل
هزارش خار غم زان در جگر شدپری دیوانه بد دیوانه تر شد
پری رویان چو دیدند آنچنان حالکه شیرین را زبان از نطق شد لال
ببردند از برش آن نقش را زودبه هم گفتند کاین کار پری بود
پری کرده ست این بازیچه بنیادکه ناید هرگز اینجا آدمی زاد
برآشفتند و یکسر رخت بستندهمه بر باد پایان برنشستند
از آن منزل همه دل برگرفتندپی یک منزل دیگر گرفتند
کشیدند اسب و او را بر نشاندندسپندی چند بر آتش فشاندند
متن در گنجور
بخش ۱۱ - نمودن شاپور صورت خسرو به شیرین بار دومشیرین و فرهاد
چو دیو شب برآمد از تنش جانیکایک شد پری هر گوشه پنهان
فسون خوان سحرگه از دم سردپریها را همه در شیشه ای کرد
دگر ره رفته بد شاپور از پیشکه بنماید بدان مه صنعت خویش
همان تمثال را دیگر بیاراستبه سروی کرد همچون قامتش راست
رسیدند آن بتان دیگر سوارههمی کردند هر جانب نظاره
گهی گفتند و گاهی می شنودندبه هر غم زان نشاطی می فزودند
که ناگه دست غیب از جیب گردوندگر ره صورتی آورد بیرون
دگر در آن زمین پر ریاحینبه لب تنگ شکر یعنی که شیرین
زخواب ناز چون بگشاد چشمشبدان صورت دگر افتاد چشمش
تو گفتی مرغ روحش کرد پروازبه جوش آمد همه خون در رگش باز
فروغی بس بود پروانه ای راخیالی بس بود دیوانه ای را
به یاران گفت کاین صورت دگر چیستبگویید آخرم کاین صورت کیست
چه افتاده ست آه این سرزمین رابه خوابم خواب می بینم من این را
به یاری گفت آن صورت بیاورکه گیرم یک دمش چون عمر در بر
که تا دیده بدان صورت گشودمچه معنیها از آن صورت نمودم
جوابش داد یار از عین مستیکه معنی جو بمان صورت پرستی
ز پیشش برد آن صورت نهان کردکه این بازی بود یک دم توان کرد
به گردش، اسم اعظم کرد بنیادکه بازیگر پری شد با پری زاد
از آنجا رخت بربستند در دمهمی خواندند گردش اسم اعظم
شباهنگام کاین زاغ سیه پربه کین خورد از کمین خون کبوتر
تذروان در خرامیدن فتادندبه صحرایی از آن به رو نهادند
متن در گنجور
بخش ۱۲ - نمودن شاپور صورت خسرو به شیرین بار سومشیرین و فرهاد
دگر چون روز سر برزد ز کهسارز مردم دیو شب شد ناپدیدار
پری رویان مریم روی از سیرهمه گشتند پنهان جمله در دیر
نشستند آن ندیمان گرد شیرینهمه با چنگ و عود و جام زرین
از آن صورت حکایت بازگفتندز دل گرد پریشانی برفتند
همی دادند هر یک زان نشانهاکه ناگه نازنینی زان میانها
بدو گفتا سوی دیر پری سوزببر نذری و قندیلی برافروز
به شیرین آن پری رویان رقاصشدند الحمد خوان یکسر به اخلاص
به صدق دل همه یکروی گشتندکشیشان را زیارت جوی گشتند
شدند از صدق در آن دیر مینوکه باشد صدق هر کس رهبر او
کرم را جمله دستی برفشاندندبه نذر آنجا به بالا زر فشاندند
وز آنجا همچو مرغان، باز پروازگرفتند و شدند از جانبی باز
همه چون سرو هریک ناز در سربه جایی در شدند از هر دو بهتر
زمینی کاندرو باد بهارینمودی جعد گل را شانه کاری
بنفشه، زلف سنبل تاب دادیهوا از ژاله گل را آب دادی
درختان در درختان سرکشیدهدر آن آواز مرغان برکشیده
در آن صحرا که چون خلد برین بودبنفشه همچو زلف عنبرین بود
هر آن گل کز صبا چهره گشادیشقایق سینه را داغی نهادی
درون بلبل از گلها پریشانبه روی لاله سنبلها پریشان
به نقاشی دگر شاپور سرمستکه از مانی به خوبی برده بد دست
در آن صحرا که رشک نقش چین بوددگر با آن حریفان نقش بنمود
زصنعت مشک بر کافور آمیختزنو بار دگر نقشی برانگیخت
که گردون کاو هزاران نقش سازدیکی نابرده دیگر یک طرازد
ببیند هر که عقلش برقرار استکه عالم سربسر نقش نگار است
به صورت چشم مردان کی گشایدکه صورت مر زنان را...
به صورت کس قدم در راه ننهادکه این ره هر که رفت از راه افتاد
زمن بشنو مرو در راه صورتکه مرد آنجا کند ره گم ضرورت
چو شیرین باز آن صورت نگه کردز آه دل جهان بر خود سیه کرد
زخون دل که بر مژگان فروهشتتو گفتی لاله ها بر زعفران کشت
چو دیدند آن پری رویان چنینشدلش جستند و کردند آفرینش
مخور غم ما بکوشیم از برایتکه بادا جان ما یکسر فدایت
متن در گنجور
بخش ۱۳ - نمودن شاپور خود را به شیرین و روانه ساختن او را به طرف مداینشیرین و فرهاد
چو شاپور این چنین نیرنگ بر ساختبه غیبت آنچنان شطرنج ها باخت
یکی طومار نقاشانه بگشودکه هر نقشی که می خواهی در او بود
گرفت او یک سر راهی و بنشستگرفته گوشه طومار در دست
نه طوماری، جهانی پر عجایبعجایب چه غرایب در غرایب
در آن طومار بد نقش همه چیزکشیده در میانه نقش پرویز
چو آن خوبان بدان منزل رسیدندعنان اسبها را واکشیدند
چو شیرین نقش او وان نقشها دیدچو بید از یاد سرو خویش لرزید
بگفتش کیستی و از کجاییکه یابم از تو بوی آشنایی
چه نامی، وز کدامین سرزمینیهمانا مانیی از شهر چینی
جوابش داد شاپور سخن دانکه راز خود ندارم از تو پنهان
من آن استادم اندر نقش سازیکه مانی را دهم در نقش، بازی
مکن در صورت از مانی قیاسمکه من صورتگری معنی شناسم
تو هر صورت که بنمایی تمامشبگویم کیست او و چیست نامش
چو شیرین دید از دلبر نشانیفرود آمد در آن منزل زمانی
گرفت آن گوشه طومار در دستبر شاپور شیرین کار بنشست
یکایک نقش از طومار می جستبه آب دیده آن طومار می شست
چو یک یک صورت از روی خرد دیدنظر بگشاد ناگه نقش خود دید
چنان دیوانه گردید آن پری زادکه شد چون دود و آتش در وی افتاد
بگفتش بازگو کاین صورت کیستکجا دارد مقام و نام او چیست
جوابش داد شاپور جهان بینکه ای تنگ شکر یعنی که شیرین
چه می پرسی، ازین صورت چه گویمکه من هم همچو تو حیران اویم
تو این کس را که پرسی هست شاهیبود از تخمه جمشید ماهی
رخش ماهیست اما در تمامینویسد یوسفش خط غلامی
خطش مشکی بود لالاش عنبرقدش سرویست خورشیدیش بر سر
سپاه کاکلش صد دل شکستهخم زلفش هزار اشکسته بسته
به طاق ابرویش چشمان غمازدو تا ترکند هر یک ناوک انداز
کمان ابرویش هنگام دیدنز من مانی نمی یارد کشیدن
به پاکی، روش، روی آب شستههنوزش گرد گل عنبر نرسته
دو زلف سرکشش بی راه گشتهبدان رخها کمند ماه گشته
من آن نقشی که خورشیدش غلام استبه یک ماه ارکشم کاری تمام است
اگر نی جرعه ای زان لعل خوردیمسیحا مرده را چون زنده کردی
گه هیجا چو پا در مرکب آردبه روی روز کردار شب آرد
چو کاووس است گاه تاجداریو زو رستم بیاموزد سواری
نه بارویش برآید ماه و خورشیدنه کیخسرو بود چون او نه جمشید
ز مژگان خنجرش در ترکتازیکند در روی خور، شمشیربازی
گه حمله چو دست آرد به خنجرتن او و جهانی پر ز لشکر
خدنگش هست صد فرسنگ دلدوزسمندش باد را باشد تک آموز
چو ناگه خاطرش صیدی پذیردکمندش آهوی خورشید گیرد
به چوگان بازی آید چون به میدانبرد از چرخ، گوی مه به چوگان
به نیزه چون نهد بر اسب زین رارباید حلقه انگشترین را
چو دست اندر کمان و تیر یازدبه نوک تیر مویی را دو سازد
به زیر رانش یک اسب است گلرنگکه هریک گام او باشد دو فرسنگ
اگر گویم که ابر است آن مدان سهلکه برقش می جهد از آتش نعل
زره چون افکند از زلف بردوشکند مه را به خوبی حلقه در گوش
به فر و حشمت و جاه و جوانیسلیمانی ست اندر کامرانی
به وصفش هر در، ای دلبر که سفتمهنوز از صد هزاران یک نگفتم
بود این وصف و خسرو هست نامشچه خسرو بلکه کیخسرو، غلامش
مقام خسروان ماوای داردهمی تخت مداین جای دارد
به مهر توست همچون صبح صادقشده بر چهره ات نادیده عاشق
به داغت روز و شب می سوزد از غمندارد روز و شب آرام یک دم
به غم خیزد همه باغم نشیندچه خواهد کرد اگر رویت نبیند
تو را نادیده اینها شد خیالشچو بیند چون بود خودگوی حالش
شنیده باشی ای نور دو دیدهشنیده کی بود هرگز چو دیده
چو اینها خواند شاپور جهانسوزتو گفتی شد شب هجران او روز
ز رویی شاد شد و ز روی دیگرچنان شد کز غمش شد دودش از سر
که دیرست این مثل کاندر میانستکه هر چه آن سود دل، شش رازیانست
پس آنگه گشت نه مرده نه زندهبه خود پیچان چو مار تیر خورده
چنان تیر غمش در سینه بنشستکه از پای اوفتاد و رفت از دست
چو شاپور پری خوان آنچنان دیدکه یکبار آن پری دیوانه گردید
بدو گفتا مشو یکباره از دستکه این کار تو را اندیشه (ای) هست
بباید رفت و کردن اولت زودمهین بانوی را از خویش خشنود
به شرط آنکه داری راز پنهاننباشی هیچ ازین حالت پریشان
و زو خواهی اجازه سوی نخجیرکه کارت را بجز این نیست تدبیر
چو کردی این چنین زو خواه شبدیزبر او بنشین برو تا پیش پرویز
سپه بگدار با گنج و خزاینبرو تنها تنه، سوی مداین
تو گفتی روز را یکباره جان رفتاز آن گفت و گزارشها که شان رفت
خرد دیوانه ماند و در عجب شددر آن گفت و شنید آن روز شب شد
متن در گنجور
بخش ۱۵ - رسیدن خسرو به چشمه ماه و دیدن شیرین را در چشمهشیرین و فرهاد
سخن پرداز، کین در دری سفتز شیرین و ز خسرو این چنین گفت
که خسرو از پدر چون روی برتافتدر آن ره صحبت شاپور دریافت
سوی ارمن روانه کرد او راکه جست و جو کند آن ماهرو را
روان شد در پی اش چون باد در حالکه نتوانست در آن کار اهمال
که ناگه یک سحر تنها ز لشکربه یک سو شد هوای یار در سر
قضا را گشت پیدا مرغزاریزمینی در نکویی چون نگاری
در آنجا چشمه ای چون چشمه خورچه باشد خور کزو صد بار بهتر
بر آن سرچشمه اسبی دید بستهمیان چشمه هم سروی نشسته
تنش مانند سیم و چشمه سیمابزاندامش فتاده لرزه بر آب
پری مثلش ندیده قاف تا قافپرندی نیلگون بر بسته تا ناف
چو خسرو دید آن شبدیز با ماهبرآمد از دل گم گشته اش آه
بگفتا آنکه وصفش می شنیدمنمردم تا به چشم خویش دیدم
زمانی گوشه ای بگرفت و بنشستکه جای ماهی اش مه بود در شست
چو یک دم کرد آن مه را نظارهبدید آن ماه او را از کناره
خجل گردید و برد از کار خود زشتز هر سو موی بر اعضا فرو هشت
چو شد موهاش بر اعضا پریشانتو گفتی ماه شد در ابر پنهان
به خود گفت این کدامین مه چنین استعجب گر آنکه می جستم نه این است
و زان سوی دگر آن سرو آزاددلش در بر، روان در لرزه افتاد
چرا کان صورت زیبا که شاپوربه من بنمود دیدم اینک از دور
دگر گفت این کی او باشد، خیال استوصال او بدین زودی محال است
ز آب آمد برون و آهنگ ره ساختچه دانست او که یارش بود و نشناخت
چو شیرین این چنین زانجا برون شدشنو احوال خسرو تا که چون شد
چو بیرون رفت شیرین از میانهدل خسرو شد از تیرش نشانه
به جست و جوی او هر گوشه گردیدنه از او و نه از گردش اثر دید
پس آنگه در طلب بیچاره خسروبه جست و جوی آن مه در تک و دو
ز گیسویش همه شب آه می کردحدیث روی او با ماه می کرد
نظر می کرد هر دم سوی پروینستاره می شمرد از اشک رنگین
ز مژگان، لعل و مروارید می سفتبه راه یار می افشاند و می گفت
ببین دولت که چون بر ما در این دشتچو برقی آمد و چون ماه بگذشت
بود عمر آدمی را چون مه بدربر آن عمر این بدن همچون شب قدر
در این ره بس کساکو می توانستکه قدرش داند و قدرش ندانست
مشو غافل که پیش چشم محرمسراسر عمر نبود غیر یک دم
کسی کو پایه عالم شناسدازل را با ابد یک دم شناسد
کنون کت مرغ در دام است دریابکه شاید برپرد چون گیردت خواب
چو اینها گفت با خود یک زمانیو زان دلبر ندادش کس نشانی
در آن صحرا از آن گل یاد می کردچو بلبل نعره و فریاد می کرد
گهی می گفت آه ای سرو آزادگلی بودی و بربودت ز من باد
به دستم آمدی در غایت نازندانستم ز دستم چون شدی باز
سعادت آمدم نشناختم پیشگواهی می دهم بر کوری خویش
حدیث من بدان ماند که ایامبه سر کرد و ندید از عمر جز نام
ازین پوشش چرا من عور گشتمبه چشمم خاک شد زان کور گشتم
شوم صابر بسازم با چنین دردنکوبم بیش از این من آهن سرد
ازین آتش بسازم من به دودیپشیمانی ندارد هیچ سودی
ز بس زاری از آن چشمان پر دردبه گرد چشمه هر سو چشمه ای کرد
شد از اشکش به یاد روی شیرینهمه صحرا پر از گلهای رنگین
هر آن منزل کز آب چشم می شستدر آن ره نرگس و بادام می رست
ز عکس عارضش هنگام رفتارشدی صحرا سراسر زعفران زار
زاشک سرخ او رستی در آن باغهزاران لاله با دلهای پر داغ
سخن چون گفتی از آن زلف در همبنفشه سر به پیش افکندی از غم
ز راهش بس که از هر سو نظر کردز چشمش چشمه ها هر گوشه سر کرد
زبس کابش شدی از چشم بی خواببدی دایم به پیشش چشمه آب
ز راه خویش هر گردی که رفتیز چشم آبش زدی وین بیت گفتی
اجل، گو خاک در چشمم میفکنکه آب ماست زین سرچشمه روشن
بسی می بایدش خون جگر خوردزسختی تا به آسانی رسد مرد
چو شمعش دل بسی پر سوز گرددشبی بر خسته ای تا روز گردد
کشد بسیار گرم و سرد بشنودرختی تا بر آرد میوه نو
به خود، بی خود، به صد زاری و صد سوزهمه شب این مثل می گفت تا روز
فلک بسیار دوری با سر آردزمین تا خوشه گندم بر آرد
چنین شد حال خسرو وان(آن)ماهببین تا چون شد از تقدیر الله
نیاسود و نیارامید یک دمسوی شهر مداین رفت خرم
چو شد سوی مداین آن صنم تیزخبر پرسید از مشکوی شبدیز
خبر پرسان چو شد درگاه شه دیدروانی شد درون از کس نترسید
فرود آمد درون خانه شاهازو گشته خجل هم مهر و هم ماه
شدند از شکل او و نقش شبدیزهمه حیران پری رویان پرویز
پرستارانه پیشش صف کشیدندبه بانوییش بر خود برگزیدند
بدان گل، گرچه می بودند مایلهمی خوردند ازو صد خار بر دل
وی از احوال خسرو نیز پرسیدوز ایشان چون حدیث شاه بشنید
پس از حالش تفحص ها نمودندبه بهتر مدحتی او را ستودند
زبان بگشود شیرین بر دعاشانبر آن افزود هم بی حد، ثناشان
که ای خوبان حدیث من دراز استمع القصه به پرویزم نیاز است
ز حال خویشتن حالی منم لالچو آید او شود معلوم تان حال
توقع دارم از خوبان پرویزکه باشند آگه از تیمار شبدیز
متن در گنجور
بخش ۱۶ - رسیدن خسرو به ارمنشیرین و فرهاد
چو شب اشک زلیخا ریخت برخاکبرآمد یوسف خورشید از افلاک
سپاه روم، شد بر زنگ، فیروزبه تخت شرق، آمد خسرو روز
برآمد رومیی ناگه به صد فنسر زنگی شب، برداشت از تن
شب اشک خویش ازین حسرت بباریدسحر از گریه های او بخندید
دل خسرو کشیده زحمت تنفرود آمد سوی صحرای ارمن
به سوی چشمه ای شد رخت بگشودسر و تن شست و یک ساعت بیاسود
ز بعد یک دو ساعت لشکرش نیزفرو راندند از دنبال پرویز
چو لشکر سر به سر آنجا رسیدندبه صحرا خیمه بر خیمه کشیدند
بربانو کسی بشتافت از راهکه آمد خسرو پرویز ناگاه
مهین بانو چو آگه گشت زین کارسوی پرویز شد با گنج بسیار
تبرکهای شایسته که شایستنثار و پیشکش چندان که بایست
فرسها را همه زین کرده از زرغلامان و کنیزان نیز یکسر
خروش غلغل از مه تا به ماهیمی و رامشگران چندانکه خواهی
ز بس کافتاده بد در هر کنارهنیامد نقل و میوه در شماره
ز بس کالوان نعمت بود بر همز مرغ و بره ها چیزی نبدکم
ستاره حاجب و خود چون مه نوزمین بوسید پیش تخت خسرو
که خسرو چون علم زین بام افراشتمر این بیچاره را از خاک برداشت
توقع دارم از سلطان عالمکه در دولت در اینجا شاد و خرم
بود ما را به سلطانی پناهیبیاساید در اینجا چند گاهی
چو خسرو این همه اعزاز ازو دیدزمینی خوب و صحرایی نکو دید
اجابت کرد و آنگه با دل شادبه دارالملک ارمن رخت بنهاد
متن در گنجور
بخش ۱۷ - قصر ساختن مه رویان خسرو برای شیرین و نشستن شیرین در قصرشیرین و فرهاد
چو خسرو سوی ارمن یافت تسکینشنو دیگر حکایتهای شیرین
که چون او در مداین ساخت منزلنبودش یک زمان آرام در دل
سراسر حال خسرو کرد معلومکه از پیش پدر چون رفت زان بوم
دلش آگاه شد کان شاه نیکوبه ارمن شد برای دیدن او
دگر روشن شدش مانند مهتابکه آن شه بود کو را دید در آب
سرافکند از تغابن نیک در پیشچو گیسویش فرو پیچید بر خویش
پس آنگه سر برآورد از سر دردبزد آهی و راز خود عیان کرد
به مه رویان خسرو گفت کاکنونطریق کار من زین هست بیرون
که قصری بهر من در کوه خارابسازند و مرا آنجا بود جا
رهی بی بن که هیچش سر نباشدهوایی بد کزان بدتر نباشد
روم آنجا من از مردم بریدهنیاید سوی من هیچ آفریده
شوم یک چند گاه از مردمان گمکه پنهان به پری از چشم مردم
در آنجا از غم دل رو به دیوارنشینم عاقبت تا چون شود کار
پس آنگه آن پری رویان زیباطلب کردند استادان بنا
چنان کو گفت قصری ساز کردندبه سوی ارمنش در باز کردند
که تا درگاه و بیگه سوی دلخواهاز آنجا باشد او را چشم بر راه
چو شد پرداخته آن قصر دلگیرشد آنجا ماه رو با ناله زیر
به سر می برد آنجا با دل تنگچو لعلی گشته پنهان در دل سنگ
زمه رویان خسرو هم دو سه نیزبدو همره شدند از ترس پرویز
به خدمتکاری او گشته راغبپرستاری او دانسته واجب
متن در گنجور
بخش ۱۸ - صفت مجلس خسرو و آمدن شاپورشیرین و فرهاد
چو شد احوال شیرین جمله مفهومز خسرو کن حکایت نیز معلوم
چنین دارم ز استاد سخن یادکه خسرو چون به ارمن رخت بنهاد
به عشرت روز و شب با جام بودیدلی از عشق بی آرام بودی
چه روز و شب که روز از محنت و تبرسانیدی به صد اندوه با شب
چه شب کز شب درون پر سوز کردیبه یارب یارب آن شب روز کردی
چو رامشگر سرودی بر کشیدیدلش در بر چو مرغی برپریدی
برون رفتی دلش صد بار برروولی ننمودی از خود یک سر مو
چو گفتن با کس آن حالش نبد سوددلی پر خون لبی پرخنده می بود
به مطرب روی خود را تازه می داشتزهر سوگوش بر آوازه می داشت
گهی چون شمع در مجلس می افروختزمانی همچو عود از ناله می سوخت
در آن مجلس که جنت داشت زو رنگهمی کرد این سخن را فهم از چنگ
که فرصت دان زمان و نوش کن جامچه داند کس که چون باشد سرانجام
زنی هم گوش می کرد این به آوازکه بر عالم چو من کن دیده ها باز
منه بر هست و بود دهر بنیادکه دنیا سر به سر باد است بر باد
چو خسرو گشت زان گفتارها مستبه می خوردن به مجلس شاد بنشست
به ساقی گفت در ده جام رنگینکه بر عمر اعتمادی نیست چندین
مکن در عیشم امشب هیچ اهمالکه می داند که فردا چون شود حال؟
درین دم یک نفس بی می مدارمکه من این دم غنیمت می شمارم
لب ساغر به دور ما بخندانکه دوران را بقایی نیست چندان
جهان را نیست هرگز استواریزمان را نیست جز بی اعتباری
نمی بینم بجز بادی سرانجامحیاتی را که عمرش کرده ای نام
جهان باد است و آتش این دل ریشوزم زو باد تا کی بر دل خویش
هنوز از بیخودی تا نیستم مستهمان بهتر که ندهم فرصت از دست
که خوش گفت این سخن آن مرد داناکه می دانست حکمت بهتر از ما
که در این دم که در اویی منه دلکه دل بر باد ننهد هیچ عاقل
چو می دانی که حال آخرین چیستچرا می بایدت چون غافلان زیست
منه بنیاد بر این عمر موهومکه امشب حال فردا نیست معلوم
درین گفت و گزارش بود پرویزکه از محرم یکی پیش آمدش نیز
که اینک بر در استاده ست شاپوربیاید یا نیاید چیست دستور
چو بشنید این سخن پرویز برجستدلش می رفت دل بگرفت بر دست
بگفتا هان در آریدش به درگاهکه دیگر چشم نتوان داشت بر راه
به از بی انتظاری نیست برگیکه در هر انتظاری هست مرگی
در آریدش که دریابم وصالیکه هر ساعت به چشمم بود سالی
برون شد شخصی و آورد شاپورزمین را بوسه زد استاد از دور
پس آنگه خسروش از روی اعزازبه خلوت خواند و فرمودش بگو راز
زبان بگشود شاپور سخن دانکه بادا بر مرادت چرخ گردان
بمانی تا ابد بر تخت شاهیبه فرمان بادت از مه تا به ماهی
اجازت گر دهی ای شاه عالمبگویم قصه ها از بیش و از کم
شدن در دیر و ترسایی گزیدنبه صنعتها رخ آن ماه دیدن
کشیدن نقش شاه و غصه خوردنبه جادویی ورا از راه بردن
پس از صنعت به حیله کردن انگیزروان کردن ورا بر پشت شبدیز
کنون روشن بود پیشم که آن ماهنخواهد بود جز در خانه شاه
چو خسرو گشت این حالت عیانشبه شادی بوسه زد چشم و دهانش
بگفتا این مثل از روزگار استکه کار افتاده را یاری ز یار است
نکو رفتی و هم نیکو رسیدیکرم کردی و زحمتها کشیدی
حکایتهای خود هم شاه برخواندغبار غم تمام از دل برافشاند
کشیدن غصه ها و شدت راهرسیدن بی خبر بر چشمه ماه
میان آب دیدن آن پری راپریشان کرده زلف عنبری را
و زان پس غصه ها بر غصه خوردنبه هر ساعت ز غم صد بار مردن
چو اینها گفت با شاپور پرویزبگفتا می رود کار از تو، برخیز
مکن آرام در راه و مکن خوابسوی شهر مداین تیز بشتاب
تحیات و درود از من بخوانشپس آنگه همچو باد اینجا رسانش
متن در گنجور
بخش ۱۹ - صفت مجلس خسرو و آگاه شدن مهین بانو از حال شیرینشیرین و فرهاد
غنیمت دان دلا روز جوانیکزان، خوشتر نباشد زندگانی
هلالت چون فزونی جست و شد بدرغنیمت دان مه بدر و شب قدر
بهار زندگی روز جوانیستجوانی خود بهار زندگانیست
چو مطرب تیز کرد از نغمه آهنگجوانا بشنو این از گفته چنگ
که عاقل او بود کو تا تواندجوانی را به پیری نگدراند
به فر و دولت و خوبی، شه نوجوان بخت جهان یعنی که خسرو
نشسته بود با خاصان درگاهکه پیش آمد مهین با نوش ناگاه
بپرسیدش که چونی با کرمهاکشیدن نیز چندین زحمت ما
دگر تشریفهای خاص دادشبر آن داغی که بد مرهم نهادش
دگر گفتش شنیدستم که چند استکه بانو را دل از غم دردمند است
به عالم یک برادر زاده داردکه مهرش در دل و جان می نگارد
ازو گشته ست در نخجیر گه گمپری سان رفته است از چشم مردم
مرا امروز پیکی آمد از راهحکایت کرد نزد من از آن ماه
ز من بانو گرش این است مقصودفرستم پیش بانو آردش زود
چو بانو این سخن بشنید فی الحالرخ زردش ز خون دیده شد آل
دل غمدیده اش بسیار شد شادبه دست و پای خسرو بوسه ها داد
که گر خسرو کند زین گونه احسانکنیزی باشم او را از کنیزان
ولی خواهم که چون بینم شهنشاهرود آنجا که آرد پیشم آن ماه
مرا اسبی است آن همزاد شبدیزکه همچون اوست اندر شبروی تیز
ورا گلگون باد آهنگ نام استکه او را باد در تیزی غلام است
گر این دولت ز دست او برآیدوزین بند غمم دل برگشاید
دهم شکرانه اش آن اسب نیکوبه جان هم نیز منت دانم از او
نشیند بر وی و پیشش رود زودکه این آتش بود شبدیز چون دود
که با شبدیز چون در ره کند گردبجز گلگون نیارد هم تکی کرد
پس آنگه گفت خسرو تا که در حالرود شاپور شیرین را به دنبال
نگیرد هیچ گه آرام در دلبه یک منزل فرو راند دو منزل
چو بشنید این سخن شاپور برخاستعزیمت کرد و برگ ره بیاراست
سوی ملک مداین رفت چون باددر آن ره هیچ گه یک دم ناستاد
شد از مشکوی خسرو جست آن ماهسوی قصرش فرستادند از راه
به سوی قصر شد شاپور در زدسر از بام آن پری چون ماه برزد
بگفتا کیست کانجا یافت دستوربگفتا بنده درگاه، شاپور
چو بشنید این سخن شمع شب افروزشبش گفتی برآمد ناگهان روز
کنیزی را بفرمود او کز ایدربه تعظیمی تمام آریدش از در
متن در گنجور
بخش ۲۰ - آمدن شاپور به قصر شیرین و احوال خسرو با شیرین گفتنشیرین و فرهاد
چو شد در قصر، شاپور پری خوانپری رو را برآمد ناله از جان
عرق افکند و از خود رفت یک چندپس از یک لحظه افشاند از شکر قند
که ای شاپور خوش دامی نهادیبه ما بس وعده های خام دادی
به مشکوی شهم کردی دلالتشدم آنجا و بس دیدم ملالت
ببین تا چند بر جانم ستم بودکه گشتستم بدین که پایه خشنود
حدیثی خوب نشنیدم از ایشانهمه اندوه و غم دیدم از ایشان
نکردند از من اینجا یاد هرگزنگشتم دل از ایشان شاد هرگز
به من هر یک شده هر سو ترش روبه پیشم آمده همچون زن شو
به خود زان رو از آن محنت گزیدمکه از ایشان بجز محنت ندیدم
از آن رو مرغ من اینجا مقر کردکه باد اینجا نمی یارد گدر کرد
درین زندان که می بینی من از غمشبی ننهاده باشم چشم بر هم
چو بشنید این حکایتها از آن حورز خجلت بر زمین شد آب شاپور
نیایش کرد و گفتش آفرینهاجزاک الله که باشد مردی اینها
مخور اندوه اگر دیدی بلاییکز اینجا می رسد رهرو به جایی
فروزند اهل دل در تاب و در تبچراغ روز از تاریکی شب
شفا باشد جزای دردمندیدهند از بعد پستی سربلندی
پس از سختی به آسانی رسد تنبود هر کار را مزدی معین
مکن از جور و سختی رو به دیوارکه بعد از عسریسر آید پدیدار
به صلح آید زمان چون جنگ گیردگشاید کارها چون تنگ گیرد
مکش محنت ازین بیش و مخور دردکه از سختی به آسانی رسد مرد
نباید تیره گشت از گرد افلاککه آخر خاک می باید شدن خاک
میار اینها به خاطر هیچ و برخیزکه بر عذر تو استاده ست پرویز
چو بشنید این سخن شیرین همان گاهبگفتا بس سخن گوییم در راه
سخن بی راه اگر گویی گناهستنباشد زان سخن به کان تو را هست
پس آنگه هر دو بر مرکب نشستندبه خوش رفتن گرو با باد بستند
وزین سو چشم بر ره نیز پرویزکه اینک می رسد شیرین و شبدیز
که خوش زد این مثل آن مرد مهجورکه عمری مانده بد از یار خود دور
ازین بهتر کسی اعزاز بیندکه یاری روی یاری بازبیند
متن در گنجور
بخش ۲۱ - رسیدن خبر فوت هرمز به خسرو و رفتن به مداینشیرین و فرهاد
نشسته بود روزی شاه خوشدلطمع بسته که گردد کام حاصل
که ناگه پیکی آمد تیز چون بادبه پیش خسرو اندر خاک افتاد
چنان بارید خون از دیده ها تیزکزآن، آب آمد اندر چشم پرویز
پس آنگه گفت از تخت کیانیبه خسرو داد سلطان زندگانی
تو تا جستی ز پیش او جداییبرفت از دیده او روشنایی
تو را تا کرد بخت از وی بریدهدگر بر روی کس نگشاده دیده
بسی از بخت خود برد این ندامتکه دیدار اوفتادش با قیامت
ز دوری کز تو دید آن شاه کشوردو چشمش رفت و هم جان داد بر سر
کنون آن تخت و آن دولت تو را بادبود تا دهر در عمرت بقاباد
چو خسرو دید کین چرخ ستمکارکشید این طرح نو از نوک پرگار
مشوش بود چون گیسوی جانانمشوش تر شد از این داغ هجران
شدش روشن که هرگز این مه و مهربه کس ننموده است از مردمی چهر
کسی عیشی نکرد از ساغر دهرکه دیگر ره ندادش کاسه زهر
ز می کس جام در چنگش نیامدکه آخر پای بر سنگش نیامد
به لوح روز و شب چرخ این طرازدکه این یک را کشد آن را نوازد
مگرد از گردش ایام، غافلچه داند کس که او را چیست در دل
مباش ایمن که اینک کار شد راستکه هرکش کار شد زو راست برخاست
مگو دارم ازین مکاره سودیکه عارف کی نهد او را وجودی
چو نیک و بد ندارد هیچ بنیادخوشا آن کس که دل بر هیچ ننهاد
فلک تا نفکند از تن سری رابه شاهی بر ندارد دیگری را
زمان کین عرصه نقش از پیش بیندنبازد تا بساطی بر نچیند
مشو ایمن ز بازی زمانهکه در وی کس نماند جاودانه
منه خاطر بر این ایوان که جاویدنه کیخسرو درو ماند نه جمشید
مگرد از دولت ده روزه خرسندکزو دل خوش نگرداند خردمند
الا ای آن که در عیش و سروریو زان چون غافلان اندر غروری
مرو از بازی ایام از راهمشو مغرور بر این عمر کوتاه
مخر زو عشوه زین بیش و مشو خربرو با عقل، با این سگ به سر بر
میفکن خویش با ایام در پیچکه کار و بار او هیچ است بر هیچ
که خوش زد این مثل آن مرد عاقلکه برناچیز ننهد هیچ کس دل
دل عارف ز شادی جمله غم دیدوجود عارضی عین عدم دید
چو هستت عمر و دولت همنشین استغنیمت دان که مرگ اندر کمین است
چو هر کامد به دنیا رخت بربستغنیمت دان دمی تا فرصتی هست
سلیمی چون مسیحا رخت ازین دیربرون آر و سوی افلاک کن سیر
چو او منشین دمی از سیر افلاکچه می گردی به گرد عرصه خاک
سر خود گوی ساز و قد چو چوگانچو مردان شو ببرگویی ز میدان
چو آمد کار دوران بی وفاییهمان بهتر کزو جویی جدایی
برون کش رخت، از این دار دنیافلک رفتن بیاموز از مسیحا
که زین دیر فنا هشیار و گرمستنشاید رفتنت تا سوزنی هست
متن در گنجور
بخش ۲۲ - رفتن خسرو به مداین و نشستن به پادشاهیشیرین و فرهاد
چو خسرو را شد این معلوم در روزسوی شهر مداین راند فیروز
نیاسود و به رفتن تیز بشتافتبه دارالملک خود شاهنشهی یافت
بزرگان مداین بهر خسروزدند از نقره و زر سکه نو
ره و رسم عدالت کرد بنیادبشارتها به هر جانب فرستاد
چنان در عدل شد شاه جوان بختکه گفتندش که نوشروانست بر تخت
به احکامش همه شهر مدائنشده خرم که المقدور کائن
ز شاهی گرچه او با زیب و فر بودولی با عشق میلش بیشتر(بود)
چرا کان دم که شیرین برد هوششرسید از عالم غیب این به گوشش
که در صورت شه ار صاحب کلاه استبه معنی دان که عاشق پادشاه است
پس آنگه خسرو از ملکت طرازیبه می خوردن نشست و عشقبازی
چو در گردش درآمد جام زرینخبر پرسید از احوال شیرین
چنین گفتند مه رویان خسروکه آمد جانب ما آن مه نو
ولی ننشست و قصری خواست از ماکنون ماهی است تا می باشد آنجا
چو خسرو این سخن بشنید در دمبه سوی قصر شیرین راند خرم
چو در زد حاجبی گفتش که شاپورازینجا برد آن مه را به دستور
چو بشنید این سخن خسرو بنالیدبزد آهی کزآن آتش ببارید
بگفتا گردش این چرخ ریمنندانم تا چه خواهد کرد با من
غمی بر جان من کز اختر آمدنبودم کم که این هم بر سرآمد
ز اول نیست بر من حال ظاهرچه دانم تا که چون خواهد شد آخر
فراق و هجر و جور عشقبازیبخواهد کشتنم، بازی به بازی
نمی دانم چرا این چرخ کجرونهد هر لحظه با من نقش از نو
قدیرا قاهرا عاشق گدازارحیما راحما دلبرنوازا
به آنانی که دارند از تو بوییبه درگاه تو دارند آبرویی
که زین بیشم ممان در سوز هجرانشب تاریک بر من روزگردان
متن در گنجور
بخش ۲۳ - بازآوردن شاپور شیرین را به ارمن پیش مهین بانوشیرین و فرهاد
چو شد شاپور و از آن قصر سنگینسوی خسرو به ارمن برد شیرین
به جان درماند کز آن جای، پرویزسوی شهر مداین رفته بد تیز
به گلزار مهین بانو به اعزازفرود آورد شیرین را دگر باز
چمن را رونق از گل داد دیگرجهان، دیگر جوانی یافت از سر
کنیزان چون که او با ارمن آمدتو گفتی باز جانشان با تن آمد
چنان کز هجر بیند یار را یارز شادی گریه ها کردند بسیار
مهین بانو هم از آن داغ و آن دردچنین دولت به خود باور نمی کرد
گهی آتش همی شد گه می افسردبه رویش زنده می گردید و می مرد
حدیثی کز لب شیرین شنفتیشدی در گریه و در گریه گفتی
ازین روزی به عالم بهترم نیستتویی اینجا نشسته باورم نیست
ز دوری تو جان بد رفته از تنخدا دیگر عنایت کرد با من
در این انده که هرگز نیستم یادبدم مرده که بازم جان نو داد
مگر جان منی ای کامرانیکه دور از تو ندیدم زندگانی
چه زان بهتر مرا ای جان شیرینکه وقت مردنم باشی به بالین
چه باشد به پس از مردن جز اینمکه در ارمن تو باشی جانشینم
چو بانو این نوازشها نمودشبه بهتر مدح و تعریفی ستودش
دگر با دختران شیرین چو پیوستبه عیش و ناز و نوشانوش بنشست
از اول آن پری رویان سراسرنمودندش نوازشهای بهتر
در آن عشرت که می کرد آن مه نوتن آنجا داشت دل (در) پیش خسرو
متن در گنجور
بخش ۲۴ - آگاهی یافتن بهرام چوبینه از وفات هرمز و بیرون آمدن او به خسروشیرین و فرهاد
چو آگه گشت بهرام از چنین حالکه خسرو از بزرگی یافت اقبال
بسی از این خبر گردید غمناکفتادش در دل از اندیشه صد چاک
از آن حالت زمانی خوش برآشفتز بعد یک زمان با خویش این گفت
که خوش زد این مثل آن مرد با رایکه اول رای زن، پس کارفرمای
پس آنگه زد چنین با خویش نیرنگکه با تدبیر با خسرو کند جنگ
زند با او به رای از هر طرف مشتکه رایی لشکری را بشکند پشت
طریق دشمنی با او عیان کردبه هر جانب رسولی را روان کرد
که این کودک ندارد فر شاهیازو هرگز نیاید جز تباهی
مر او را تخت و تاج کی، نشایدکه عشق و پادشاهی راست ناید
چو خسرو دید کز بازی ایامرعیت سرکشید از قول بهرام
شبی با جمع خاص الخاص خود مستشد از شهر مداین رخت بربست
چو بیرون شد ز شهر آن سرو گلروهوای روم کرد و چین در ابرو
تمامی آنچه بد با اطلس و بردفدای خویش کرد و سر به در برد
نخورد از رفتن دنیا ندامتکه مردان را بود سر بر سلامت
مخور غم بهر مال و گنج چندینکه پیش از ما و تو خوش گفته اند این
که گر زر رفت، دل غمگین مگردانچو سر بر تن بود غم نیست چندان
مکن خود را چو خاک از بهر زر پستکه باز آید دگر چون رفت از دست
نشد زان، یک سر مو خاطرش ریشکه پشتش گرم بود از دولت خویش
همی شد راه کز تقدیر اللهبه موقانش گدر افتاد ناگاه
ز رنج راه و اندوه و غم دلخوش آمد یک دو روز آنجاش منزل
زنادان گوش من این نکته نشنفتکه استاد سخندانم چنین گفت
که خسرو چون به موقان بار بگشادهوای ارمنش اندر سر افتاد
رها کرد انده و تیمار خوردنبه می خوردن نشست و صید کردن
چو شد احوال خسرو جمله روشنز شیرین گوش کن تا گویمت من
که از تقدیر، آن حور پری زادهوای صید بازش در سر افتاد
ز ارمن با پری رویان دگر بازبرون شد باده در سر چشم پرناز
به هر منزل که می شد صید می کردیکی نابسته، دیگر قید می کرد
که ناگه بی گمان آن سرو و دلجویبه هم خوردند یکجا روی بر روی
دو ماه از یکدگر هر یک نکوترز قامت سروشان چیزی فروتر
دو صید افکن مه و خورشیدشان چهریکی گشته شکار مه یکی مهر
چو خسرو دید آن روی پری راقران افتاد ماه و مشتری را
یکی خوبی جهان را یاد دادهیکی ملک جهان بر باد داده
یکی مویش جهانی برده از راهیکی رویش خجل کرده رخ ماه
یکی در صید چابکتر ز جمشیدبه صید آورده یک آهوی، خورشید
نظر بر روی هم چون باز کردندحدیث درد دل آغاز کردند
رهی این ناله کردی و رهی اوگهی این گریه کردی و گهی او
چو با هم رازها لختی بگفتنددگر از هم حکایتها شنفتند
رسید از هر طرفشان لشکری نیزبه هم دیدند شیرین را و پرویز
چو دیدند آن دو مه را هر دو بی شکبه ایشان آفرین کردند یک یک
رها کردند صید و باده خوردنسوی بانو شدند و صید کردن
خبر بردند بانو را که خسرورسید اینک بدینجا چون مه نو
مهین بانو دگر نزلی فراوانروانه کرد کامد باز مهمان
گرامی داشت همچون جان خویششفرود آورد در ایوان خویشش
متن در گنجور
بخش ۲۵ - نصیحت کردن مهین بانو شیرین را و سوگند دادن به خویشتنداریشیرین و فرهاد
پس از ترتیب خسرو چون بپرداختبه خلوت خواند شیرین را و بنواخت
نخستین گفت ای چشم مرا نورمباد از تو مهین بانو دمی دور
میفتا عارضت از آب هرگزمبادا نرگست بی خواب هرگز
مبادت هیچ محنت تا جهان بادسرو کار تو با رامشگران باد
کند چرخ آنچه تو باشد مرادتهمیشه سرنوشت نیک بادت
کمال حسن و رای و عقل و تمییزبحمدالله که حق دادت همه چیز
نگویم چون بزی، ای سرو رعناکه تو بهتر ز من می دانی اینها
ولیک از خسروت یک پند در خوربگویم زانکه باشدگفته بهتر
به مجلس خسروت چون پیش آیدچنان بنشینی و خیزی که باید
کنی در گوش چون در پند من رابه بازی در نبازی خویشتن را
تو را چشمی ز مستوری ست در خوابکه زان پاکی چکد از دامنش آب
مکن کاری که آن نغنوده گرددبه طعن مردمان آلوده گردد
چه خوش زد این مثل آن مرد هشیارسخنهای چنین از یاد مگدار
که ای عاقل به هشیاری و مستیخدا را باش در هر جا که هستی
مده از دست این نقدی که داریمکن چیزی که آرد شرمساری
نباید گفت چیزی کان نبایدنشاید کرد کاری کان نشاید
نتازد مرد هر ره کان تواندکه مرد آنست کو خود باز خواند
بباید خوردنت اکنون غم خویشنباید دادن از کف خاتم خویش
مده دست ای صنم پابوس خود رانگر تا نشکنی ناموس خود را
که در عالم چه درویش و چه سلطانبرای نام و ننگی می کند جان
برین روز جوانی پر منه دلمباش از گردش ایام غاقل
جوانی گرچه جان را دلفروزس اتغم و پیری نگر هر روز روز است
مده از دست فرصت بهر امیددمی لذت نیرزد رنج جاوید
درین عالم گرت یکدم غمی نیستغنیمت دان که عالم جز دمی نیست
عجب گرمرد زیرک، ره کندگمکه او خود پندآموزد به مردم
تو را خود پر بود زین پندها گوشکه پندش نیست حاجت، صاحب هوش
کسی کو را سعادت همنشین استکلید دولتش در آستین است
طبیعت نیست غیر از بت پرستینخیزد از هوا جز ذل و پستی
مکن چون بندگان ره گم درین تیهکه دانا گفته است الحر یکفیه
بود هر نکته را سر نهانییکایک گفتمت دیگر تو دانی
متن در گنجور