چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر بروجرد · ۱۲۶۳ تا ۱۳۳۳ قمری

صامت بروجردی

میرزا محمد باقر صامت بروجردی معروف به صامت بروجردی و متخلص به صامت (۱۲۶۳-۱۳۳۳ قمری تولد و وفات در بروجرد)، یکی از شاعران مذهبی و مدیحه سرایان قرن سیزدهم و چهاردهم ایران است. بیشتر آثار صامت بروجردی را مرثیه‌های مذهبی در ستایش امامان شیعه و نیز نوحه‌ها و اشعاری در توصیف عاشورا تشکیل می‌دهد. دیوان وی مشتمل بر انواع شعرها مانند غزل، قصیده و رباعی است. وی همچنین اشعار مذهبی در قالب بحر طویل دارد. شعرها و نوحه‌های صامت هنوز هم در سوگواریها و مراسم بزرگداشت حادثه عاشورا خوانده می‌شوند.
وی که فن شعر را از میرزا عبدالمجید نوایی فرا گرفت، از راه سقط فروشی در بازارچه حاج سهرابی (ظهرابی) بروجرد امرار معاش می‌کرد و در کنار آن به کارهای ذوقی می‌پرداخت.
صامت در روز پنجشنبه شانزدهم ماه محرم سال ۱۳۳۳ قمری در بروجرد درگذشت و در گورستانی در کوی صوفیان به خاک سپرده شد. این محوطه امروزه به نام این شاعر «صامتیه» نامیده می‌شود.
دیوان صامت بروجردی (موسوم به ریاض الشهاده) به زحمت آقای سید صادق هاشمی برای گنجور ارسال شده است.

گزیدهٔ اشعار صامت بروجردی

شمارهٔ ۱غزلیات
آتش عشق کنون سوخت دیگر پیکر مابعد از این تا چه کند باد به خاکستر ما
کوس آزادی ما سر و صفت گشت بلندسوخت بابرق محبت همه بال و پر ما
می‌شود کشتی تن زود غریق یم اشکنشود سستی اندام اگر لنگرها
همه نقشی نبود نقش کف پای نگاربر وای خاک تو خود راهنما همسر ما
موسم خرج معین شود و وقت حسابحالیا فاش بود قلبی سیم و زر ما
فلک از گردش وارونه مترسان ما رازآنکه از دفتر تو فرد شده اختر ما
(صامت) آسوده نشین در کف همت دوستکه نبسته است کمر هیچ کس از کیفر ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
چنان به سوخت شرار غم تو جان مراکه باد می‌نبرد مشت استخوان مرا
تنم ز ضعف چنان شد که کهربا یک دمچون کاه جذب کند جسم ناتوان مرا
حدیث مهر و وفای تو کم نخواهم کردچون شمع گر ببری هر نفس زبان مرا
در این چمن منم ای مرغ کز سیه روزینخست برق فنا سوخت آشیان مرا
مکن به بلبل زار این قدر ستم ترسمروم ز باغ و دگر نشنوی صدای مرا
اگرچه در طلبش جا ندهم خوشم که به دهرنشان نداد کس آن یار بی‌نشان مرا
به خنده گفت برو (صامتا) فسانه مخوانهزار همچو تو نتوان کشد کمان مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
تا به خاک قدمت روی نیاز است مراکعبه کوی تو خلوتگه راز است مرا
حاجیان را حرم کعبه خوش آید لیکنقبله روی تو خوش‌تر ز حجاز است مرا
با وجود تو نظر باری بی‌جا عیب استروی بنما که گه راز و نیاز است مرا
فخر زاهد همه از مسجد و محراب بودطاق ابروی تو محراب نماز است مرا
از تماشای گل و سیر گلستان سیرمدیده تا بر رخ نیکوی تو باز است مرا
دفتر غصه دلی طی نشود روز جرابسکه دور از شب هجر تو دراز است مرا
(صامتا) ره بسوی ملک حقیقت نبریتا بسر شورش اقلیم مجاز است مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - کتاب القطعات و النصایحکتاب القطعات و النصایح
شنیدم شد ز مغروری و مستیز بر دستی دچار زیردستی
نکرد اندیشه از دهر دو رنگیبزد بر فرق آن بیچاره سنگی
روان گردید خون از جای سنگشنبود ین مرد چون جای درنگش
گرفت آن سنگ و محزون از زمانهبه سوی منزل خود شد روانه
قضا را گشت اندر درگه شاههمان ظالم ز مغضوبان درگاه
به زیر آورد از اورنگ و جاهشنشمین داد در زندان و چاهش
چو اندر کنج زندانش مقر شدهمان مظلوم از وی باخبر شد
سوی زندان روان شد با دل تنگبزد از قهر بر فرقش همان سنگ
بنالید و بزارید و فغان کردخروش بی‌کسی از دل برآورد
که ای بی‌رحم کم فرصت که بودیکه بر داغ دلم داغی فزودی
بگفتا آن کسم کز زیردستیسرم از سنگ بی‌باکی شکستی
در آن روزی که بر سر سنگ خوردمنمودم صبر و بی‌تابی نکردم
چو آمد دامن فرصت به دستمسرم بشکستی و فرقت شکستم
ز نخل سرکش خود میوه خوردیسزای کرده‌های خویش بردی
غرض گر خواجه و حکمرانیمده آزار کس تا می‌توانی
گرفتم من که نارد بر تو کس دستخدای دادخواهی در میان هست
مگر ای بی‌خبر از کین شعاریخبر از آه مظلومان نداری
که گر مظلوم بهر داد خواهیشبی آهی کشد یا صبحگاهی
خدا را برق غیرت برفروزدتو را تا هر کجا خواهد بسوزد
بلی (صامت) سزای جنگ جنگ استکلوخ انداز را پاداش سنگ است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - مثنوی در مدح شفیعه روز جزا فاطمه زهرا(س)قصاید
ای گرامی دخت سالار امملوح محفوظ خدای ذوالنعم
همسر و همخوابه حبل‌المتینماه برج عروه الوثقای دین
از تو جسته سکه عصمت رواجعصمتت بگرفته از عفت خراج
با وجود چون تو زن در احترامدیگر از مردان نباید برد نام
کوه مس را می‌کند کان طلاخاک پای فضه‌ات چون کیمیا
آبروی مریم از خاک درتساره چون هاجر به خدمت در برت
گر تویی زن ای سرافراز یمنکاش مردان جهان بودند زن
کرده حق نام گرامت فاطمهملک هستی را وجودت قائمه
ذات تو اسباب ایجاد وجودخاطرت آئینه غیب و شهود
سر مکنون خدای اکبریجفت حیدر دختر پیغمبری
قلب تو ای قلزم مجد و شرفشد برای یازده کوکب صدف
قامتت ای سرو بستان صفاپای تا سر نخل توحید خدا
آنچه قدرت داشت ذات کردگارجمله را برده‌ست در ذاتت به کار
بیش از اینم نی به وصفت دسترسگر بود در خانه کس یک حرف بس
روز محشر (صامتت) را یار باشجرم او را در جزا ستار باش
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - بحر طویلافتتاح ریاض الشهاده (دیوان صامت)
بند اول
تحفه حمد و ثنا مدح و دعا ز اول صبح ازل و عاقبت شام ابد لایق و شایسته و زیبنده درگاه خداوند قدیمی و کریمی و رحیمی و عظیمی و مقیمی و حلیمی و علیمی و حکیمی است چه ذاتش چه صفاتش بود از حادثه عیب و نقایص بری و پاک و معری و مبراست ز ترکیب و ز تشبیه و عقول عقلا مات، ز ادراک و تمیز وی و از حبز و اندیشە و از وهم و گمان برتر و بالاتر و بیرون ز حدود و جهت و هیچ محلی و مکانی نبود جای وی و خالی از او رسته ز همچشمی و وارسته ز اضداد و ز انداد و بود فرد ز اشیاء و پدیدار شد از صنعت و از حکمت و از خلقت او عالم لاهوتی و ناسوتی و ملک و ملکوت و جبروت و قلم و لوح و حجابات و مقامات و بپوشید ردای کرم از لطف به بالای بنی‌آدم و بنمود مکرم همگی را ز عبودیت و از جنس ملک داد فزون رتبه والایی و بخشید کمال و خرد و فهم و زد از عبدی اطعنی بسر پیر و جوان افسر و آن کنز خفی را که نهان بود ز ابصار پدیدار به بازار جهان کرد و ره معرفت خویش به اشیاء بنمود و در الطاف بر وی همه از انسی و جنی بگشود و پی تکمیل هدایت بفرستاد به ارشاد رسولان گرامی همه را با کتب و معجزه و خارق عادات و کرامات سرافراز بفرمود پی منصب چاووشی سلطان رسل هادی کل فخر سبل احمد(ص) امی نبی ابطحی هاشمی مکی و بن عم گرامیش اسدالله علی بن ابیطالب(ع) و اولاد نکوطینت معصوم پسندیده آن مفخر ایجاد که هر یک علم نصرت دین داشته برپا و عیان ساخته بر خلق خدا منهج بیضا و ره بندگی حضرت یکتا و نمودند به بیگانه و محرم همگی واضح و لایح که کسی را نرسد دعوی دانایی و بینایی و مولایی و آقایی و این مرتبه مخصوص بود اول و آخر چه به دنیا چه به عقبی به کسانی که خداوند تعالی ز ره لطف رسا بر قدشان ساخته تشریف کسا را
بند دوم
بشنو ای مرد خدا طالب اسرار هدی یک دمی از قول رسول دو سرا عائده و فایده و خاصیت قصه اصحاب کسا تا که شوی طالب و راغب به شناسایی این پنج تن پاک بسائی ز ره دوستی جمله سر فخر و مباهات بە افلاک: چنین گفت پیغمبر به علی مظهر داور به خدایی که مرا ساخته مبعوث به حق بر همه خلق سراسر به نبوت و رسالت که به هر منزل و هر مجلس و هر محفل از روی زمین جمع شود شیعه ما از پی بشنیدن این طرفه خبر رحمت حق بر همه نازل شود و خیل ملایک به طواف همه آیند ز اطراف و ز یزدان طلب مغفرت از بهر یکایک بنمایند و بە هر همی و غمی هر که گرفتار بود دفع شود این غم وی  هر که نماید طلب حاجت خود را ز خداوند برآرد ز کرم حاجت او قاضی حاجات و از این مژده امیر بشر و شیر خدا شوهر زهرای مطهر به تبسم لب شیرین چو گل سرخ ز هم باز و بفرمود پی شکر جبین را به زمین سود و قسم خورد به ذات احدیت که چو ما شیعه ما رسته شد از لطف و سعادت همه را یار شد از بخشش دادار خوشا حال کسانی که پس از ما ز شبستان عدم جانب اقلیم وجود آمده کنجی به فراغت بگزینند و پی ذکر چنین قصه شیرین مبارک بنشینند و گل از گلشن اوصاف و ثنای نبی و آل نکو فال بلند افسر و اقبال بچینند و برآرند ز بهر طلب مغفرت زمره احباب خود از معشر اسلام ز بگذشته و آینده به نزد احد فرد ز اخلاص زن و مرد همه دست دعا را.
بند سوم
گفت ام‌الخیره فاطمه طاهره زاکیه مرضیه صدیقه کبری که یکی روز شه تخت لعمرک مه اورنگ فترضی خور گردون نبوت گهر بحر جلالت که بود در یتیم صدف طایفه عبدمناف احمد یثرب وطن مکه مقام از در حجره رخ زیبای دلارای نکوساخت پدیدار و ز هم باز بفرمود لب لعل گهربار که ای فاطمه دختر نیک اختر من گشته مرا ضعف هویدا به بدن، گفتمش ای باب پناه تو خدا باد ز ضعف و پدرم باز بفرمود که بر خیز و کسائی که یمانی است بیاور ز برای من و او را ز سر مهر بپوشان به تنم فاطمه بنمود کسا را ببر باب مهیا و بپوشید بدان پیکر زیبا و چو خورشید نهان گشت سراپا به سحاب و چو مه چارده پنهان به حجاب و ز رخش کرده تلألو به فلک نور تو گفتی که مگر بدر تمام است و رخ مهر فروزان متواری به غمام است، پس آنگاه عیان شد ز در حجره شه سبز قبا سرور ارباب وفا قبله اصحاب دعا کعبه دین راهبر و ملک یقین آن که بود نام گرامیش حسن کرد سلامی ز ادب در بر مادر به جوابش دو لب فاطمه چون غنچه بشکفته ز هم واشد و گویا شد و بسرود که ای نور دو چشم و ثمر قلب من از من به تو هم باد سلام آنگهی از مادر خود باز بپرسید حسن گفت که این بوی خوش از چیست در این حجره مگر کیست خود این رایحه طیبه گویا بود از جد گرامم به حسن گفت دگر فاطمه کای روشنی دیده بود جد تو در زیر کسا ایمن و خوابیده و آورد حسن روی بدان سوی و بر جد نکو کرد سلامی و طلب کرد به داخل شدن زیر کسا رخصتی از جد گرامی و پس از اذن ز پیغمبر نامی ز شعف شد بکسا داخل و بر قرب نبی واصل و گردید دو کوکب به یکی برج قرین و دو مه از یک قلک قدر نمودار شد و گشت دو روح از بدنی فرد نمایان و دو جان شد به تنی ظاهر و الحق که دوئی رفت و یکی آمد و زین بعد ز انصاف به چشمی که بصیر است و از این نکته خبیر است و بود احولی از دیده وی دور و به جز یک نتوان خواند دو تا را.
بند چهارم
گشت آنگاه چو ماه از افق حجره نمایان رخ فرخنده زیبنده رخشنده تا بنده مهری که سپهر عظمت راست شرف خسرو انجم حشم و شاه ملایک خدم و زینت آغوش نبی سبط رسول عربی معنی ثاراللهی آن کس که شد اقلیم شهادت زو جودش به صف کرببلا تا ابدالدهر منظم شه گلگون کفن آل عبا کشته عطشان که بود فاطمه را نور دو عین سرور مظلوم حسین(ع) کرد بر فاطمه از مهر سلامی و چنین گفت که ای مام گرامی به مشامم رسد از مشکوی تو بوی نکوئی که تو گویی بود آن رایحه چون بوی خوش جد من آنگاه بشیر بن سخنی ساخت لب خویش چنین فاطمه گویا ایاقوت دل قوت جان نور بصر لخت جگر جد گرام توبه همراه حسن آنکه بود با تو برادر شده آسوده در این زیر عبا، خامس اصحاب کسا گشت روان جانب سالار امم زیب منافخر حرم کرد سلامی به پیغمبر طلبید اذن دخول و به کسا ساخت مقر شاد شد از مرحمت جد و برادر چو شدند آن سه تن از آل عبا جمع به یک جا ز میان رفت دگر شبهه و تثلیت و باثبات رسید آیت توحید و در این لحظه شد از مشرق آن حجر، والا رخ نورانی صهر نبی پاک علی بن ابیطالب(ع) فرخنده سیر طالع و بنمود سلامی ببر فاطمه و گفت که بر شامه من می‌رسد امروز ز مشکوی تو بوئی که شبیه است به بوی خوش ابن عم والای معلی حسب من به جواب اسدالله لب فاطمه طاهره گردید چو گل باز که امروز پدر کرده مرا از قدم خویش سرافراز و به همراهی سبطین تو در زیر کسا ساخته ماوی، شد از این مژده علی شاد و فرحناک و روان گشت به سوی نبی ابطحی و کرد سلام و طلبید اذن بپیوست به پیغمبر و شبلین نکو خصلت خوش طینت و جمعیت آن چهار نفر ساخت قوی چهار طرف قائمه عرش و شد از نه فلک و شش جهت آواز تحیات هویدا و سر افراخت پی فخریه چهار عنصر و بالید موالید ثلاث و بستودند یکایک به چنین مکرمت و موهب خاص خدا را.
بند پنجم
دید چون آیت عظمای خدا حضرت صدیقه کبری پدر و شوهر والا گهر خویش به همراه دو فرزند چو گلدسته به هم بسته و پیوسته و وارسته روان شد به سوی خدمت پیغمبر اکرم قد موزون پی تعظیم و سلام پدر خویش به آئین و ادب کرد خم و ساخت چو یاران دگر خواهش داخل شدن زیر کسا، داد رسول قرشی اذن و بهین بانوی روضات جنان جده سادات ز وصل پدر و شوهر و سبطین ستوده نسب خویش شد آسوده و گردید ز همراهی و یکرنگی این پنج نفر ماحصل معرفت خدا ظاهر و گنج ازل وحدت یکتا ز پس پرده غیبی سوی بازار شهود آمد و معلوم شد این نکته که بادست چرا پنجه شده متصل و دیدەی حق بین چو کنی باز سوی پنجه هویداست به پیش نظر عارف آگاه نموده بە ید قدرت خود حضرت یزدان چه عجب صنعتی و صورت پاکیزه از شکل انامل که به معنی به ظهور آمده از صورت الله مبرهن شود این سر نهان بر همەی کون و مکان کز ثمر خلقت اشیاء غرضی نیست تصور به جز این پنج و بنان را که ده و چار نموده است خداوند از اینست کز این پنج تن آمد به جهان نه نفر از بهر هدایت همگی حافظ دین نبی و ناصر ایمان و امامان پسندیدەی عالی نسب پاک خجسته حسب و مفترض الطاعه و معصوم ز سیمای یکایک بود آثار ربوبیت و معنای الوهیت حق ظاهر و انوار خدایی خدا باهر و پیدا شده از وجه وجیه همگی وجه الهی ذات خدا واضح و لایح که به حکم عدد ابجدی وجه بود واو شش و جیم سه و هاء بود پنج شدند این ده و چهار آینه طلعت حسن ازل و صیقل مرآت جمال ابدی جمله به ذات احد سرمد یکتا شده معیار و همه مظهر آثار و جز این نیست محک بهر یقین و شک و بالجمله پس از جمعیت پنج تن آل عبا زیر کسا گوش نما تا شنوی از ره الطاف خداوند بدین پنج نفر بر همه خلق به تخصیص ملایک همه این طرفه ندا را.
بند ششم
کرد خلاق فلک چون گهر آویزه گوش ملک از عرش که ای خیل ملایک هه الیوم بدانید که من خلق نکردم همه نه فلک و هفت زمین مهر و مه و کل حجابات و مقامات و صحاری و براری و مجاری و قفار و ز تلال و ز بحار و همه کشتی و ز انهار و ز اشجار و ز مالایری و مایری و جزئی و کلی و ز غیبی و شهودی و ز مکنونی و معلومی و موجودی و محسوسی و خلق عرض و جوهر و انسان و ز حیوان و جمادات و نباتات تمامی مگر از دوستی و مهر همین پنج تن پاک معلای مزکای نکوخصلت خوش طینت مطبوع پسندیده که در زیر همین طرفە کسا رفته و خوابیده، پس آنگه ملک سدره نشین حضرت جبریل امین سود جبین در بر خلاق مبین گفت که در زیر کسا بار خدایا چه کسانند بفرمود خداوند ودود از پی ارشاد که هستند همین پنج نفر پاک گهر نیر افلاک جلالت شرف بیت نبوت صدف در رسالت مه اقلیم حیا آل عبا فاطمه است و پدر و شوهر و سبطین امامین ثمانین شهیدین سعید بن حسین و حسن آنگاه ز داور طلبید اذن و روان شد به زمین روح الامین نزد رسول قرشی داد سلامی ز خداوند جلیل و چو یکی عبد ذلیل از شه امی ز پی رخصت داخل شدن زیر کسا خواسته دستور و فرحناک شد آن هم به کسا داخل و بر قرب رسول عرب و سادسی خمسه پاکیزه منش واضل و شد آیه تطهیر به شان نبی و عترت پاکیزه او نازل و بردند بپا زین نعم نامتناهی ز صفا قاعده حمد و ثنا را.
بند هفتم
ای سپهر از تو از گردش وارونه تو داد، ندانم برم از دست تو باد به پیش که شد از کجرویت کاخ حیات تن این پن تن غمزده را رخنه به بنیاد و همین عترت امجاد ز بیداد و ستمکاری امت که شکنند نخستین ز نبی حرمت و در مکه چو شد حکم ز یزدان بوی اندر پی اظهار رسالت که کند دعوت کفار عرب راز غوایت به هدایت برساند که رهاند همه جهال تبه‌کار ز ره گمشده را سر بسر از ذلت و از نار جهنم بکشاند بسوی جنت انکار نمودند ز بی‌باکی و گستاخی و بی‌دینی و نادانی و عدوان و فشاندند ز هر بام و دری بر سر مهر افسرش آن طایفه خاکستر و پیشانی نورانی او را که به نور ازلی بود منور بشکستند وز سنک ستم آزرده نمودند و را گوهر دندان و همان پای شریف که شرف یافت از او در شب معراج و همان مقدم میمون که ورم کرد پی طاعت یکتا شده آلود، به خون از اثر خار مغیلان ز جفای زن بدشکل ستم پیشه مکاره ملعونه بی‌شرم و حیا بو برای اوب زشت خصال آنکه به حمال حطب گشت ملقب ز خداوند و ببستند بوی تهمت مجنونی و کذابی و سحر و بنهادند ردایش به گلو با همه قدرت و آن شوکت و عزت که خداوند به وی داد بیفشرد به هر مرحله آن رحمت باری قدم صبر و لب خویش به نفرین نگشود و به کسی شکوه این محنت و آزار ز رافت ننمود و به شکم بست همیسنگ قناعت ز پی جوع به درگاه خدا داشت شب و روز به غمخواری امت همگی دست دعا تا ز جهان رفت سوی ملک جنان برد بسر شیوه تسلیم و رضا را.
بند هشتم
ماند یک دختر نیک اختر روشن گهر از بعد پیمبر به جهان زار ز درد و غم عظمای پدر در الم ماتم و او را بصر از خون جگر آمده گلگون کفن ختم رسل بود تر از غسل که آتش به در خانه‌اش افروخته گشت و دلش از محنت این جرات و این ظلم و جفاسوخته گردید وبه پهلوش رسید از لگد و ضرب در زحمت و آسیب که شد محسن ششماهه او سقط و به پیش نظر شوهرش آن شاه که می‌بود یدالله ز سیلی شده نیلی رخ آن بی‌کس مظلومه معصومه صدیقه محزونه افسرده غمدیده و تا بود مکانش به جهان روز و شبان گریه‌کنان اشک فشان بود ز هجران پدر زار چو مرغی که ز گلشن به قفس گشته گرفتار کشیدی ز درون آه شرر بارو شد از گوشه بیت‌الحزنش ناله چو یعقوب سوی گنبد دوار چو شب در نظرش روز جهان تار شد از کثرت فریاد و فغانش جگر اهل مدینه همگی خون و زن و مرد به تنگ آمده از ناله آن مرغ شب آهنگ و نمی‌کرد اثر بر دل آنان که نمودند زوی غصب فدک دست وی از زحمت دستاس به دنیای دنی بود به خون غرقه و مجروح ز بعد از پدر خود دو مه و نیم در این وادی غمناک دلی داشت ز غم چاک و همی ریختی از دوری روی شه لولاک به همراه حسین و حسن خویش به سر خاک و زدی شعله ز آه جگر سوخته در خرمن افلاک و کسی در به رخ وی ز تسلی نگشود و نظریسوی جنابش به محبت ننمود و به هوای رخ زیبای پدر عاقبت الامر از این غمکده زندان به سوی خلد خرامیده به زخم دل احباب تمامی نیک غصه بپاشید و وصیت به علی کرد که شب دفن کند پیکر او را که نیایند پی دفن و نمازش، برو ای چرخ جفاپیشه که اف بر تو و تا چند پسندی به رسول عرب و عترت و والاد وی از سنگدلی این همه جور و جفا را.
بند نهم
آن امامی که پیمبر پی فرموده داور به غدیر خمش اندر نظر خلق سراسر به خلافت بستوده ز سما روح‌الامین سوی زمین آمد و از رب و دود آیه اکملت لکم دینکم آورد فرود و به ولایت شه امی به جلال و حسب شن یدالله بیافزود به حضار سوی بیعت او امر بفرمود به ترحییب به ترجیب علی شد سروپای همه خلق زبان نعره بخ‌بخ به فلک رفت از آن فظ غلیظی که چو وی پا ننهاده سوی اقلیم وجود عاقبت کار پس از سید لولاک پی غصب خلافت به در خانه‌اش افروخت ز کین آتش و در گردن او بست طناب و اسدالله از این مرحله دلگیر و چو شیری که شود بسته به زنجیر کشیدند وصی نبی و بن عم و داماد گرامش همه روبه صفتان یکدل و یکزور از آنجا سوی مسجد و آن حجت خلاق مبین را چو نبد یار و معین شد ز جفا خانه‌نشین دین خدا گشت به بازیچه و دستی که در خیبر از او کنده شد از جا بر سن بسته و پیوسته کشیدی اسدالله از این غصه ز دل آه وز افسردگی کبد و نفاق و حیل امت پیغمبر خاتم به فلک رفت از آن سیه بی‌کینه پرداغ علی ناله جانکاه و چه شد وقت کزین دیر محن بال زند طایر روحش به جنان کرد به محراب دعا نسل زنا ملجم بی‌دین مرادی زدم تیغ سر انور او را چو قمر شق و شد از ماتم او خانه دین منهدم و زلزله افتاد به هفت ارض مطبق ز فلک روح‌الامین ناله و فریاد برآورد و دل ملک و ملک را همه خون کرد و درافکند بعموره هستی ز عزایش ابدالدهر چونی ناله و پوشید به بالای حسین و حسن از مرگ پدر کسوت ماتم به سر زینب خونین جگر از داغ فلک ریخت ز غربال اجد خاک عزا را.
بند دهم
بعد آن پادشاه ممتحن، از کینه‌وری بست کمر تنگ سپهر از پی آزار حسن انجمنی ساخت ز اصحاب پی بیعت آن زبده اخبار و ز بدعهدی آن طایفه سست وفا رفت به غارت همه اموال وی و کرد به همراه معاویه ملعون دغا صلح و به ناچار کشید از ستم دهر به جایی به جهان کار که بنهاد قدم زاده سفیان ستمکار معاویه فاسق به سر منبر و در جای پیمبر بزد از روی جسارت به جفا تکیه و بگشود لب خویش به دشنام و به هر جا که توانست دوانید به گیتی فرس ظلم به کرات حسن را ز ستم زهر خورانید و برافروخت ز طغیان به همه کون و مکان رایت فرعونی و از کبر فرو کوفت همی کوس برای لمن الملکی و احباب علی را همه بنمود ذلیل و ز جهان ساخت بر انداخته آئین تشیع، به طریقی که ز دین نبی اسم علی در همه آفاق نبد نام و نشانی و برانگیخت پی قتل حسن جعده بی‌شرم و حیا را که زند رونق اسلام در ایام بهم، عاقبت اسماء ستم‌پیشه ز سم کرد پر از خون جگرپاک جگرگوشه زهرای مطهر ز گلوی حسن ممتحن از زهر فرو ریخت به طشت از ره بیدادگری لخت جگر سوخت دل جن و بشر روز جهان ساخت چو شب تیره و یکباره برافتاد ز عالم اثر از اسم مسلمانی و بگرفت جهان‌بار دگر رسم جهالت ز سر و کرد خموش از ره تذویر و به تدبیر ز آفاق به شیادی و مکاری و زراقی و الطاف حیا شمع هدا را.
بند یازدهم
دید چون خامس اصحاب کسا قدوه اولاد رسول دوسرا سرور و سرخیل تمام شهدا خسرو مظلوم جگرتشنه حسین کفر جهانگیر شده کرد علم قد رسا همره هفتاد و دو تن یاور و انصار و احباء و جوانان و برادر همه بگرفته بە کف سر زن و فرزند به همراه روان شد ز وطن در سفر از یثرب و بطحا به سوی وادی پرخوف و خطر معدن اندوه و غم و درد و بلا کرببلا کوفت در آن بادیه با شور حسینی ز نوا شاه حجازی به عراق از پی ارشاد مخالف همه طبل ابدی از پی اثبات وجود احدی کرد اساس صمدی کوکبه لم‌یلدی رایت کفواً احدی سخت در آن ناحیه برپا و به گلبانگ بلند از در انکار علیرغم شیاطین ستمکار فرو ریخت به هم قائمه شرک و هواپویی کفار و ثناگوی صنم جوی سیه‌نامه بدبخت پی دعوی ثارالهی خویش بشست از سر و جان و بدن و مال همه دست و به شادی نظر از غیر خدا بست و بی رویت دیدار جمال ازلی دیده حق بین نگشود از سر تحقیق بدان پایه رسیدش ز وفا کار که بعد از همەی یاور و انصار فدا کرد چو عباس وفادار و علمدار رشیدی و به مانند علی اکبر و اصغر پسری را که ندیده است و نبیند به جهان چشم فلک دیده انسان و ملک تا به صف حشر چنان تازه جوانی و چنین کودک شش ماهه بی‌شیر به عالم پسری در فلک منزلت و مرتبه رخشان قمری هر دو گل گلشن باغ نبوی هر دو نهال چمن مرتضوی کوکب رخشان سپهر علوی همچو خلیل از سر تسلیم و رضا کرد فدا جان و سر هر دو به درگاه خدا راند به جایی فرس شوق به امید لقای پدر و جد و برادر که بزد همچو علی دست یلی را به سوی قبضه شمشیر کشید آه جهانگیر که ای تیغ ز بس جای نمودی به غلاف و ننمودی ز پی سرکشی اهل خلاف از دل و جان رو به مصاف این همه طغیان به میان آمد و دین رفت به یک بار ز دست و ز درنگ تو گرفت آینەی شرع نبی زنگ ایا تیغ دودم نه قدمی جانب میدان جهاد از پی تخریب اساس هوس اهل ستم تا که ز نو تازه کنی رسم عبودیت حق دهر پرآوازه نمائی ز هدایت به سوی رب فلق روی خلایق کنی از طاعت ابلیس به حق طی کنی این زشت ورق را پس از آن سر به سوی کوهه زین هشته و افراخت به میدان بلا قامت مردی قد مردانگی از بس که زد و کشت از آن طایفه یاغی مردود تو گفتی که خلیل آمده بهر جدل لشکر نمرود به مانند پدر آن پسر حیدر صفدر به صف کفر در انداخت شکستی و برافروخت در آن واقعه دستی که فراموش نمودند جهان جمله ز جنگ احد و بدر و حنین خیبر و احزاب و تبوک و صف صفین سرلشگر برانگیخته از کرب و بلا رفت سوی کوفه در آن حال بیفتاد ز گردون بسر زین سمند پسر فاطمه آن رقعه سبزی که در او بود همان عهد که در عالم دربست حسین همره یزدان که کند بذل و تن و جان و سر خویش نهد بر سر پیمان ز وفا کرد تهی پا ز رکاب و به سر خاک غریبانه سر بی‌کسی خویش نهاد، از سر خصم و دغا شمر برآورد به کین دست ستمکاری و با خنجر خونخوار چه گویم که چسان کرد جدا از بدن سبط نبی بهر عداوت سر مهر افسر و آنگاه سنان زیب سنان کرد چسان آن سر ببریده عطشان ز قفا را.
بند دوازدهم
نوبت کار شه تشنه چو از دادن سر رفت به سر نوبت آن گشت که اندر پی تکمیل ره معرفت رب‌ تعالی و تقدس کند اقبال و زند نوبت آوارگی خویش در آن دشت مه برج حیا عصمت و ناموس خدا اختر گردون وفا شمس سموات علی روشنی شمع هدا بانوی اقلیم صفا مفخر خیرات حسان زبده نسوان جهان فخر خواتین جهان دره بیضای زمین گوهر یکتای زمان مریم هاجر صفت و آسیه فطرت بشر حور لقا ساره حوا منش فاطمه خو اختر والای ولی دختر کبرای علی خواهر زیبای حسن یاور اطفال حسین عالمه عابده زاکیه راضیه مرضیه طیبه باهره زاهده فاخره صدیقه صغرا که بود نام گرامیش باقیست ره کوفه و اینک سفر شام به پیش است و دل نازک سجاد ز داغ پدر و سوزش تب خسته و ریش است و چنین بار گرانی نبود در خور آن بی‌کس بیمار که با درد علیلی شب و روز است گرفتار پی سلسله جنبانی دلگیری و آلام اسیری و غریبی و حقیری ز وفا منصب سرسلسلگی را ز خدا کرد تمنا و شد آن سلسله را پیشرو راه، پس از سوختن خیمه سلطان عرب زینب عالی نسب اولاد یتیم شه دین خسرو مظلوم حسین را ز وفا ساخت ز اطراف بیابان همه را جمع و شد آن بی‌کس محزونه چو پروانه و اولاد حسین شمع و رهانید یکایک همه را از ستم سیلی شمر و بدم کعب سنان کرد نشان شانه سپر کرد تن خسته و مجروح و دل خون شده زار بر طعنه اغیار و دم صدمه اشرار و پس از کرب و بلا بست سوی کوفه ز غم بار بفرمان عبیدالله غدار، و از آن سنگدل بی‌سر و پا دید بسی محنت و آزار بدان دربدری کرد به اطفال برادر پدری در همه جا تا که شدش ختم سرا جای به دارالمحن شام و در آن کشور زیر و زبرش عاقبت کار کشانید فلک با سر عریان سر بازار به پیش نظر قوم ستمکار و به صد  رنج چو گنج آن در یکدانه مکان کرد به ویرانه، به هر مرحله صبر نمود و قدم تاب و تحمل به همه حال بیفشرد و نه از صاف ابا کرد نه از درد و ته جرم این جام بلا کرد گل آن روز که در مجلس می‌شوم یزید بن معاویه‌اش افتاد گذر کرد نظر هر طرفی دید که صف بسته فرنگی و نصاری و یهودی بە سر تخت نشسته پسر هند زناکار و به دورش شده اسباب طرب جملگی آماده و از شوق بود در کف وی ساغر می‌ با دف و نی باده پیاپی به قدح ریختی از شیشه چون آن باده پر زور در افکند ز مستی به سرش شور سوی عربده پرداخت گهی نرد ستم باخت گهی بیرق فرعونیت افراخت اناربکم اعلی به عیان ورد زبان ساخت در آخر شرر اندر جگر زینب دلسوخته انداخت برآورد سوی چوب جفا دست و بیازرد همان لعل لب و گوهر دندان که پیمبر زدی از راه وفا بوسه، از این زشت عمل طاقت زینب دگر از خون جگر طاق شد و آه دلش برق همه انفس و آفاق شد و کرد چو «صامت» بسر از دست فلک خاک عزا را و ز دود دل غمدیده خود کرد چو شب تیره همه ارض و سما را.
«الالعنه الله علی القوم الضالمین»
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - کتاب الروایات(والمصائب)کتاب الروایات و المصائب
روایت است که آمد برون چه از زندانعزیز مصر و فسا گشت یوسف کنعان
برای دیدن وی همچو طالب و مطلوببه شهر مصر ز کنعان روانه شد یعقوب
ز مصر حضرت یوسف به شوکت و اجلالتهیه دید و برون شد برای استقبال
همین که طلعت یوسف ز دور پیدا شدجلال و کوکبه یوسفی هویدا شد
گرفت از کف یعقوب اشتیاق عنانپیاده شد پی تعظیم یوسف کنعان
غرور یوسف نزد پدر زیاده نشدولی به مصلحت سلطنت پیاده نشد
چو در پیاده‌شدن اندکی تغافل کردعتاب حق پی تادیب حضرتش گل کرد
ز نزد حق سوی یوسف رسید با تعجیلچنین پیام رسانید حضرت جبریل
که این چه فعل عظیمی است کز تو شد واقعجلال و حشت شاهی مگر شدت مانع
شده است بنده شایسته‌ام پیاده روانتو با کمیت سبک سیر میکنی جولان
رعایت پدر پیر بود اولی ترتو را ز مصلحت ملک و کشور و لشگر
کنون که از تو عیان گشت ترک این اولیبه حکم محکم دادار دست بگشا
گشود دست چو یوسف به امر حی غفوربرون شد از کف معجز نمایش لمعه نور
سئوال کرد که این نور چیست یا جبریلجواب داد به یوسف امین رب جلیل
که این عمل ز تو نزد خدا نشد مقرونبه رفت نور نبوت ز صلب تو بیرون
اگر چنین بود ای دوستان بر یکتامقام و مرتبه و قدرت دوستان خدا
چگونه پس بستم پیشه‌گان کشور شامنمود صبر و مدارا مهیمن علام
دمی که باعث ایجاد عالم ایجادسلیل خواجه لولاک سید سجاد
به هیئتی که دل انس و جان کباب نمودگذر به جانب آن کشور خراب نمود
غلش به گردن اشگش ز دیده بر دامنببسته همچو اسیران دو دست او بر سن
سر غریبی و بی‌یاوری فکنده به زیردلش ز خنده بی‌جای شامیان دلگیر
ز دیدن سر اکبر به شور و هنگامهز سنگ و چوب مخالف به فرقش عمامه
ز آه روز دو عالم سیاه کرده چو شبز دیدن سر عریان عمه‌اش زینب
تنش نزار و رخش زرد و حالتش محزوندلش ز دیدن اطفال دربدر پر خون
تمام شام برون آمده به حکم یزیدبه پیشواز سر انوار حسین شهید
چون روز عید زن و مرد خرم و دلشادگرفته دست به دست از پی مبارکباد
تمام گشته فراموششان ز حق نبینظاره‌گر به حریم محمد عربی
به آن طریق چه آن بی‌کسان بی‌غمخوارمیان شام گذشتند از سر بازار
به کوچه گذر اهلبیت طه شدمیان کوچه یکی غرقه هویدا شد
نموده پنج زن اندر میان غرقه مقامسیاه بخت و تبه روزگار و نافرجام
یکی عجوزه بدبخت با قدی چو کمانفکند زینب مظلومه را شرر بر جان
همین که دیده شومش ز دیدن اسرافتاد بر سر پر خون سیدالشهدا
پی اذیت وی ساخت تازه نیرنگیببرد دست بریده به جانب سنگی
حواله کرد همان سنگ را به تارک اوشکست بار دیگر تارک مبارک او
بکش عنان سخن (صامت) از مصیبت شامنماند تاب شنیدن نمای ختم کلام
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - کتاب المراثی(والمصائب)کتاب المراثی و المصائب
چرا لباس عزا دوستان ببر نکنید؟ز ناله عالم ایجاد را خبر نکنید؟
چرا دو دست برای حسین بسر نزنید؟ز گریه رخنه به بنیاد خشک و تر نکنید؟
بود بهای جنان روز حشر گوهر اشکبرای چیست که تحصیل این گهر نکنید؟
شکسته شد پر و بال کبوتران حرمچرا چو جغد سر خود به زیر پر نکنید؟
فکنده شال عزا بوالبشر به گردن خویشچرا ز داغ پسر یاری پدر نکنید؟
به خاک ماریه افتاد جسم شاه شهیدچرا به پیکر صدپاره‌اش گذر نکنید؟
برای حب وطن گر ز کربلا دوریدز دل چرا به سوی کربلا سفر نکنید؟
گذشت از سر جان شاه دین برای شماشما چرا به رهش ترک جان و سر نکنید؟
بهار عمر علی اکبرش خزان گردیدچرا هوای گلستان ز سر بدر نکنید؟
به شام زینب دل خون بود خرابه نشینفغان چرا ز غمش شام تا سحر نکنید؟
به بوسه‌گاه نبی می‌زند به چوب یزیدچرا شکایت او را به دادگر نکنید؟
بپا نموده قیامت ز شعر خود (صامت)از این قیامت عظمی چرا حذر نکنید؟
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - کتاب التضمین والمصائبکتاب التضمین و المصائب
گفت شاه تشنه‌کامان بر سر میدان عشقبر سر بازار جانبازان منم سلطان عشق
وه چه خوش لذت بود در باده رخشان عشقبس که بنشسته است تا پر بر تنم پیکان عشق
طایر پران شدم از طایر پران عشق
هر که را نبود هوای درگه جانان بسرهرگز از معشوقه جانی نگردد با خبر
نیست این فیض شهادت لایق هر بی‌بصرگوشه ابروی معشوقت نیاید در نظر
تا نریزد خونت از شمشیر خون افشان عشق
تا نگردی آشنا رویت ز خون تر کی شودروی نامحرم قرین روی دلبر کی شود
جسم نالایق فراز تخت و افسر کی شودتوده خاکسترت گوگرد احمر کی شود
تا نسوزد پیکرت در آتش سوزان عشق
صبر و طاقت‌پیشه کن ای زینب حسرت نصیببعد قتلم چون بمانی اندر این صحرا غریب
عازم کوی لقایم نیست هنگام شکیبیا که لب را تر کنم از باده وصل حبیب
یا که سر را می‌گذارم بر سر پیمان عشق
هاتفی می‌گفت از نزد خدای ذوالمننکای قتیل تیغ عدوان با دو صد جور و محن
نیستی آگه چه مقصود است از جان باختنسر سرگردانی خود را نخواهی یافتن
یا نگردد تارکت گوی خم چوگان عشق
گفت (صامت) از غم دل کس هم آوازم نشدسیل خونین شرمسار از چهره زردم نشد
دلبر آگه از درون درد پردرم نشداز طبیبان هم فروغی چاره دردم نشد
جان من بر لب رسد از درد بی‌درمان عشق
گفت (صامت) از غم دل کس هم آوازم نشدسیل خونین شرمسار از چهره زردم نشد
دلبر آگه از درون درد پردردم نشداز طبیبان هم فروغی چاره دردم نشد
جان من برلب رسید از درد بی‌درمان عشق
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - ترکیب بندکتاب النصایح و التنبیه
از دور زمان دلم کباب استبشنو که عجب پُر انقلاب است
این نقش و نگار خوش که بینینقشی است که پایه‌اش بر آب است
ای تشنهٔ چشمه سار رحمتبر گرد که آب نه، سراب است
پرواز بده همای همتزین جیفه که طعمه کلاب است
بشتاب به سوی کوی معنیتا مرکب عمر در شتاب است
چند از پی جمع کردن مالبر گردنت از طمع طناب است
دوران جهان چو موج دریاستدر وی تن آدمی حباب است
نی نی بود او چه خانه موراین خانه به شبنمی خراب است
تفصیل زمانه و ثباتش
دیباچه و ختم این کتاب است
بسیار دوندگان دویدندکز نام جهان نشان ندیدند
بس مرغ دل از برای این صیدصیاد صفت به خون طپیدند
زین باغ بسی گذشت گلچینکز وی گل آرزو نچیدند
بس سبز خطان که زیر این خاکدامان امید برکشیدند
بس خاک شدند و بعد صد سالچون سبزه ز خاک بردمیدند
بس آهوی جان که اندرین دشتاز کالبد بدن رمیدند
بس طفل کزین عجوز مادرپستان مفارقت مکیدند
جز زهر اجل نداشت طعمیآنها که از این عسل چشیدند
عالم همه گر گدا و گر شاهگر ز آنکه سیاه یا سفیدند
گو طبل رحیل خود بکوبندزین کهنه رباط تا رسیدند
کاین مهلکه خوابگاه شیر است
شیری که به دمی دلیر است
این مرحله خوفناک و دور استزاد سفری تو را ضرور است
تاریک شبست و راه تاریکای وای به رهروی که کور است
دزدیست اجل که گاو و بیگاهدر بردن نقد جان جسور است
لشگر شکنی بود که تنهاو همزن جیش سلم و نور است
شیرینی روزگار تلخ استتا چشم بد ز مانه شور است
از یک سر پا غبار راه استاین کاسه سر که پرغرور است
دنیاطلبی شعارکردندیوانگی است کی شعور است
فرزانگی از کسی طلب کنکز کسوت کائنات دور است
آبادی کاخ و تن چه حاصلکو مسکن مار و ملک مور است
راحت به جهان به کس ندادندتو می‌طلبی مگر به زور است
اینجا زر و زور را بها نیست
این فکر محال خوش‌نما نیست
تا کی غم روزگار داری؟زین غم دل خود فکار داری؟
از یاد محبت زر و سیمپیوسته به دوش بار داری
ای مست شراب خودپسندیبر سر چقدر خمار دادی
اندر سر این پل شکستهآسوده عجب قرار داری
آخر به کدام فضل و رتبتبر سر هوس شکار داری
بِجْهان ز جهان سمند همتبا اهل جهان چکار داری؟!
بگشا سوی کاروان این حیگر دیده اعتبار داری
رفتند و تو همچنان به خوابیاز بهر که انتظار داری
با دست تهی زهی خجالتعزم سر کوی یار داری
اینگونه طریق زندگی نیست
هرگز که نشان زندگی نیست
دنیای دنی وفا نکردهبا خلق بجز جفا نکرده
هر کام که بود ناروا کردکامی ز کسی روا نکرده
کو جمعیتی که آخرالامراز یکدگرش جدا نکرده
این کهنه طبیب عاقبت سوزدردی ز کسی دوا نکرده
این کهنه طبیب عاقبت‌سوزدردی ز کسی دوا نکرده
یک لحظه در این الم سرا دستاز دامن کس رها نکرده
کو یک دل خرمی که در ویاسباب عزا بپا نکرده؟
تا تیر فناست در کمانشبیگانه و آشنا نکرده
گر دشمن خود بُوَد وَگر دوستهرگز ز کسی حیا نکرده
هر نفس که کشته است و از ویکس دعوی خونبها نکرده
تا ابلق چرخ زیر زین است
سرتاسر کار او چنین است
صاحب نظری که ارجمند استبر ملک جهان چه پای‌بند است
بر قبر گذشتگان گذشتنکافی بود ار برای پند است
بنگر که جدا چگونه از هماعضای تمام بند بند است
پس گوش بدار و بین ز هر بندمانند نی این نوا بلند است
کی غزوه دوستان شما رارغبت به زمانه تا به چند است
جوئید چگونه استراحتزین خانه که معدن گزند است
زهر است به جام دهر او رامردانه کشی به سر که قند است
بر خنده این عجوزه مکارمغرور مشو که ریشخند است
تا کی به هوای مال و اموالدر مجمر غم دلت سپند است
در بند علایقات دنیاتا چند تو را علاقه بند است
گر گوش به قول ما نداری
پروا ز خدا چرا نداری
روزی که جهان به کام ما بودآهوی زمانه رام ما بود
در حجره دل عروس غفلتهمخوابه صبح و شام ما بود
پیوسته مِی‌ِ محبت دهرمانند شما به جام ما بود
هر لحظه به پیشگاه خدمتزرین کمی غلام ما بود
صف بسته ز سرکشان دو صد صفدر بارگه سلام ما بود
بس جم خدم و ملک حشم‌هادر سایه احتشام ما بود
نوبت زن چرخ کوس دولتهر دم که زدی به نام ما بود
بگشودن عقده‌های مشکلدر عهده اهتمام ما بود
چون مرغ به آب و دانه مشغولغافل ز اجل که دام ما بود
(چون صامت) از این جهان پرشور
رفتیم و شدیم ساکن گور
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - کتاب المناجات با قاضی الحاجاتکتاب المناجات با قاضی الحاجات
ای پرده پوش معصیت عاصیان تمامبر درگه تو دیده امید خاص و عام
کار تو عفو و بخشش و انعام روز و شبشغل تو فضل و رحمت و اکرام صبح و شام
جز معصیت نکرده و خواهم ز تو بهشتای خاک بر سر من و این آرزوی خام
یا ساترالعیوب و یا غافرالذنوبیا خالق‌العباد و یا باعث‌الانام
انشاتنی به فضلک یا منشی‌النفوساحییتنی بصنعک یا محبی‌العظام
راضی مشو به شعله نیران شوم مقیمیا در میان آتش سوزان کنم مقام
سازی اگر ترحم و درافکنی نظربه ختم شود مساعد و کارم شود به کام
یا رب بهار عمر و جوانی تمام شدخورشید عمر ساخته منزل به کنج بام
عمریست تا کشاکش نفس او فکنده استمرغ اطاعت من گمگشته را به دام
از ما که غیر جرم و خطا سر نمی‌زندگیرم که سازد از این بیشتر دوام
انعام عام تو مگر آخر بدل کنداین جرم ما به طاعت و این ننگ ما به نام
ورنه همین خجالت اعمال می‌کندباغ بهشت و ملک جهان را به ما حرام
بَرداری ار حجاب ز افعال زشت مایا آوری به کرده ما دست انتقام
آن کس که پرده‌پوش گناهان بود کجاستیا آنکه از عذاب تو بخشد امان کدام
یا رب به حق جمله خاصان درگهتیا رب به حق رتبه پیغمبر و امام
اول به لوح کرده (صامت) بکش قلموانگه نمای منزل او وادی السلام
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - تاریخ مرحوم نوائیکتاب المواد و التاریخ
جهانا می‌جهانی رخش کین تا کی در این بِیْداعجب بیدادها بینم در این بِیْدا ز تو پیدا
کنی تا کی به یک کاسه دهی تا کی به یک کیسهعسل با زهر حنظل با طبرزد خار با خرما
خراشد صورت دل چند از دستت به هر محفلغریب و بومی و مجنون و عاقل بنده و مولا
بپاشد تا کی از جودت به دامان اشک از دیدهزن و مرد و بزرگ و کوچک و فرزانه و شیدا
نکرده نونهالی تا به بستان ریشه را محکمتو زود از تیشه بیداد او را افکنی از پا
نرسته نوگلی خندان هنوز از گلشن کیهانکه چون ترکان یغمایی تو او را می‌کنی بغما
نبینم دودمانی را نگشته تیره از دودتنه در مشرق نه در مرغب نه جابُلقا نه جابُلسا
قدم اندر قدم باشد نهان اندر کف خاکتچو گوهرهای پرقیمت چو لؤلؤهای بس لالا
به دستان اجل مهر خموشی می‌نهی بر لبهمه دستان سرا شیرین ادا مرغان خوش آوا
قصب پیراهنان و پرنیان پوشان بسا کز تودل صد چاک زیر خاکشان شد منزل و مأوا
همه با سینهٔ سیمین همه با چهره رنگینهمه با طلعت نیکو همه با صورت زیبا
چه دانایان معنی سنج و حکمت پیشه و بخردچه زیرک مردمان معرفت پروردهٔ دانا
چو طبی و ریاضی دیدگان ملت عالمچو صرف و نحو و منطق خواندگان مدرس دنیا
همه طی گشت طومار حساب عمرشان در همهمه افتاده نخلِ نوبرِ امیدشان از پا
همه مخمور از صهبای «کل من علیها فان»همه مست شراب «یوم تجزون بما تسعی»
همه شیر اوژن و نَبْود به جنگ مورشان طاقتهمه پیل افکن و نبْود به دفع مارشان یارا
به زیر خاک غم اعصاب ایشان منفصل یکسرز شمشیر اجل اوداج یک یک منفصل یکجا
فکندی چون نوائی از نوا مرغ حقش الحانیکه چون سوسن در آن گلزار بُد با دَه زبان گویا
ز شمع الفت او بود شمع جمع ما روشنبه شوق صحبت او بود چشم ذوق ما بینا
به مجد و نجد و فضل و بذل و حلم و جاه و فربه توفیق و به ایمان و به زهد و طاعت و تقوی
نیارد دیده در دوران برایش دیگری همسرنشاید جست در کیهان برایش دیگری همتا
همه دیوان او رنگین به وصف دوحه یاسینهمه اشعار او شیرین به مدح دوده طاها
ندیده باغبانِ نظم چون وی نوگلی خوشبونیابد گلستان نثر چون او بلبلی شیدا
چو آمد وقت تا بدرود سازد دار فانی راچمد زین وادی محنت به عشرتخانه عقبی
صلای هاتف غیبی رسید او را به گوش جانکه ای طاوس باغ جنت ای مرغ جنان پیما
تو باید نغمه سنج اندر گلستان جنان باشینه با زاغ و زغن پری و چری بر در دلها
بنه این آشیان پست را بر جا و بیرون کنسری از زیر پر از بهر سیر عالم بالا
طلسم تن شکست و بست رخت رحلت از عالمبه مهمانخانه درالسلامش گشت چون مأوا
رقم زد خامه (صامت) به تاریخ وفات اونوایی در بهشت و جای او در سایه طوبی
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - کتاب نوحه‌های سینه‌زنیکتاب نوحه‌های سینه زنی (به اقسام مختلفه و لحنهای متنوع و مخصوصه)
رفتی و بردی ز دل، تاب و توانم علیداغِ فراقِ تو زد، شعله به جانم علی
(تازه جوانم علی، سروِ روانم علی)
بعدِ تو امیدِ من، قطع شد از زندگیداد فراقت به باد، نام و نشانم علی
(تازه جوانم علی، سروِ روانم علی)
رفتی و از رفتنت، بابِ تو دلگیر شدمادرت ای نوجوان، از غمِ تو پیر شد
در کفِ دشمن اسیر، پیرِ زمین‌گیر شد
دوریِ رویِ تو کرد، سیر ز جانم علی(تازه جوانم علی، سروِ روانم علی)
مانده به دل آرزو، تا که در این وادی‌اتپا کنم از رویِ مهر، حجله‌گهِ شادی‌ات
بهرِ تو بندم حنا، در شبِ دامادی‌ات
داد که یک دم نداد، دهر امانم علی(تازه جوانم علی، سروِ روانم علی)
ای گلِ باغِ حسین، اکبرِ نسرین‌عذاردیدهٔ زینب بُوَد، بهرِ تو در انتظار
گریه کنم تا به کی، در غمِ تو زار‌زار؟
بی‌تو رَوَد بر فلک، آه و فغانم علی(تازه جوانم علی، سروِ روانم علی)
سیر نگشته دلم، از رخِ زیبایِ توبابِ تو دارد هنوز، میلِ تماشایِ تو
خیز که تا بنگرم، بر قد و بالایِ تو
آتشِ قلبِ کباب، تا بنشانم علی(تازه جوانم علی، سروِ روانم علی)
خانهٔ صبرِ مرا، ساخته زیر و زِبَرآنکه تو را ای پسر، تیغِ ستم زد به سَر
تا ز سرت شد عیان، معنیِ شق‌القمر
(تازه جوانم علی، سروِ روانم علی)تنگ چو «صامت» شده، دل ز جهانم علی
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - مصائب و غیرهمختصری از اشعار افصح الشعراء (میرزا حاجب بروجردی)
زینب چون دید خسرو دین مانده بی‌معینرفت و گرفت دست دو طفلان نازنین
آورد آن دو تا گل گلزار خویش رابا چشم اشکبار به نزد امام دین
گفتا که خواهم ای شه خوبان ز جان کنماین هدیه را نثار قدومت در این زمین
ای حشمت الله از ره احسان نما قبولران ملخ ز مور دل افسرده غمین
این عون و آن محمد خواهم کنم ز جانآن را فدای اکبر و قربان اصغر این
فرمود شه که این دو مرا نور دیده‌اندسازم چسان روان بدم تیغ مشرکین
مرگ برادر و غم یاران مرا بس استمنما فزون داغ من زار بیش از این
بهر نیاز زینب و عون و محمدشسودند جبهه بر در آن قبله یقین
کردند بس نیاز که شه دادن اذن جنگبر آل دو طفل غمزده نورس حزین
بوسید آن دو کودک و بوئیدشان ز مهرآن را چو شاخ نرگس و این را چو یاسمین
پس زینب ستمزده پوشید شان کفنزد شانه به سنبل گیسوی عنبرین
تیغ و سپر ببست و روان کرد همچو ماهشد ز آسمان دیده سرشگش به آستین
تیر و کمان فکند به مرکب نشاندشانگفتی که مهر و ماه عیان شد ز برج زین
رفتند سوی رزم و برآن دست و تیغشانبرخاست از قضا و قدر صورت آفرین
آن همچو رعد غلغله در شش جهت فکندوین زد چو برق شعله به قلب سپاه کین
آن چون شرار از نار عدو را ز پا فکندوین دست و سر چوب برگ خزان ریخت بر زمین
و آن به اسنان ز جسم عدو جوی خون گشودبست این ره فرار ز هر سو به مشرکین
کرد آن صدای الحذر ازکوفیان بلنداین الامان رساند به گردون هفتمین
آن فوج فوج را به سقر دادشان مقراین فرقه فرقه را به درک کردشان مکین
گفتا یکی ز حمزه مگر دارد این نشانگفت آن دگر به جعفر طیار ماند این
آخر ز پیش جنگ دو شیران گریختندروباه وار حمله نمودند از کمین
تیر اجل ز ابر بلا ریخت چون مطربر جسم ناز پرورشان گشت دلنشین
آن می‌فکند نیزه و پیکانش از یسارآن می‌زدی به خنجر برانش از یمین
آخر همان دو پیکر پاک شریف شداز نیزه پاره پاره ز جور مخالفین
گشتند آن دو طفل و فکندند از المآتش به قلب زینب غمدیده حزین
سرداد شاه تشنه در این ماتم و کشیداز دیده سیل اشک و ز دل آه آتشین
(حاجب) ز داغ این دو برادر سرشک ریختشاید شوند شافع او یوم واپسین
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
بلندآوازه بلبل در گلستان کرد دستان راکه در جای بلند آنجا نباید داد بستان را
تقاضای جهان کرد از چمن آواره بلبل راکه تا سرمنزل زاغ و زعن سازد گلستان را
به جای بغی و عدوان خهوشتر آن باشد که بنوازیبه شکر روزگار بی‌نیازی تنگدستان را
کلید دولت وارستگی کی اوفتد بر کفازاین ده روزه دنیا به دنیا پای بستان را
پرشان کرده از بهر ریاست کار عالم راخدایا در دین داری بده دنیاپرستان را
یقین دارم که از داروی پر زهر اجل چیزینیارد بوی هشیاری به مغز این تازه مستان را
مگر (صامت) شود ظاهر به عالم مهدی غائبکه تا اندازد از پا ریشه این مکر و دستان را
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
باز آراسته بینم صف مژگان تو راعزم غوغا بود آن نرگس فتان تو را
کاش آید مه کنعان و ببیند در بندبس جو خود بی سر و پاطره افشان تو را
دعوی حسن به یوسف نشدی راست به مصرگر نکردی وطن آن چاه ز نخدان تو را
حق نعمت نشناسد بر اهل بصرهر که از دیده برآرد بر پیکان تو را
آشیانی نشدش یافت ز دل بر سر دلموبه موست چو دل زلف پریشان تو را
نرساند به لبش جام تجلی می عشقهر که نازد به نظر گردش چشمان تو را
به تامل چه کشی تیغ به قتل (صامت)خونبها نیست صف حشر شهیدان تو را
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
از پس عمری که بگشود آن جفا جو دیده راروی ما بیدار کرد آن فتنه خوابیده را
نرم کن یا رب دلش را کز جدایی بگذاردجز دعا نتوان نمودن دلبر رنجیده را
شیوه بلبل بود فریاد از روز نخستشیون آموزی چه حاجت شخص ما تمدیده را
خونخور و خاموش همچون غنچه سر بسته باشهمچون گل منما به کس این نامه پیچیده را
همچو شمع از سر بریدن شعله‌ام افزون شودگرچه یارای سخن نبود سر ببریده را
دیدی ای دل عاقبت بر من چسان بیگانه کردجور آن برگشته مژگان بخت برگردیده را
ای که منع (صامت) از افغان نمودی کس نکردمنع دست و پا زدن صید به خون غلطیده را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - حمایت در فریب دنیاکتاب القطعات و النصایح
یکی بیچاره‌ای محنت رسیدهبه دوران کور و محروم از دو دیده
نهان در پرده عصمت زنی داشتچو شیطان بلکه دزد رهزنی داشت
به افسون و حیل دایم شب و روززدی بر قلب شوهر تیر دلدوز
دمادم عشوه‌ای بنیاد کردیبه این افسانه‌اش دلشاد کردی
که صد حیف از چنین حسن یگانهشدی محروم از دور زمانه
دریغا گر تو را چشمی به سر بودبه رخسار و جمال من نظر بود
اگر یک ره به رویم دیده بودیگل از گلزار حسنم چیده بودی
ز شوق طلعتم از بس که نیکوستنگنجیدی بسان مغز در پوست
بدیدی گر که سیب غبغبم راکنار چشمهٔ نوش لبم را
شدی یکباره بیرون از سرت هوشنمودی چشمه حیوان فراموش
سواد زلف جعد مشک بویمبیاض طلعت روی نکویم
به چشم حور و غلمان سرمه دادهبه رضوان روزن جنت گشاده
چون من همخوابه در نیکویی طاقندیده است و نبیند چشم آفاق
بدان مکارهٔ پرحیله و فنبگفتا مرد کور از قلب روشن
گر از نظاره چشمم ناامید استولی از عقل این مطلب بعید است
تو را با این رخ زیبا که داریبدین سرو قد رعنا که داری
کجا با چون منی همراز بودیبه این کوری مرا دمساز بودی
گرفتم کز حقیقت با من کورتو را رسم وفا می‌بود منظور
به گِرد ما در این آباد کشوربسی هستند رندان قلندر
که چون بر سر به رندی تاج گیرندز ماه آسمانی باج گیرند
چه دیدندی جمال دل‌فریبتچه گوهر در کف مفلس غریبت
به ساعت دست غارت می‌گشودندتو را از دامن من می‌ربودند
غرض از این سخن بی‌قیل و قالستبرای عشوهٔ دنیا مثال است
شود اندر جهان کی مرد عاقلبه نیرنگ عجوز دهر مایل
اگر زال زمانه باوفا بودزمانی یار مردان خدا بود
نبودش گر طریق بی‌وفاییچرا می‌کرد از خوبان جدایی
ز وصل وی نباشد شاد و مسرورمگر چشمی که فی الواقع بود کور
مگو (صامت) برای دیگران پندبرو خود را برون بنما از این بند
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - در مدح امام العصر خاتم الاوصیا عجل‌الله تعالی فرجهقصاید
که خفته‌ اندرین قالب که باشد اندرین ماویکه گه خواند سوی دینم گهی راند سوی دنیا
گهی پوشد به جسم طیلسان «سولت لی نفسی»گهی بخشد شرف بر قدم از تشریف کرمنا
گهی روشن کند دل از ید و بیضاء موسایمگهی سازد چه فرعون ادعای ربکم اعلا
دهد در کسوت جم گه قلم خود را چو اهریمنگهی از رب هب لی چون سلیمان برکشد آوا
گهی گوید بیاض طلعت نیکان بود نیکوگهی گوید سواد زلف حورالعین بود زیبا
گهی گوید برو تا کعبه مقصود از خشکیگهی گوید مترس از غرق و رو کن جانب دریا
بود عمری کزین جمعیت ضدین از هر سوشدم دنبال قول عمرو و بکر و زید را پویا
نه از فتوای این گردید لختی کام جان شیریننه از غوغای آن شد ذره مغز خرد پیدا
سر تسلیم بنهادم به خاک قبله طاعتکشیدم از دل سوزان نعیر «رب سلمنا»
خدنگ «ربکم ادعونی» آمد بر نشان یعنینوید استجابت یافتم از ایزد یکتا
همانا گشتم از الهام ربانی چنین ملهمکه ای سلطان ملک جهل و شاه کشور سودا
چرا در تیه حیرت مانده‌ای حیران و سرگرداننمی‌بینی مگر شمع هدایت درکف موسی
زند کوس جهان شادی بر او رنگ جهانشاهیکه قائم بر وجود وی بود دنیا و مافیها
امام عصر و ختم اوصیا شاهی که می‌باشدبه دفترخانه ایجاد نامش اولین طغری
ولی حضرت دادار و ماه کعبه و زمزمسمی احمد مختار شاه یثرب و بطحا
اساس شرع و منهاج طریقت مقتدای دینسپهر مجد و منشاء حقیقت عائی اشیا
کتاب خلقت کون و مکان را اولین مطلعسواد انبیا و اولیا را آخرین انشا
شه دجال‌کش ویران‌کن معموره بدعتامام بت‌شکن درهم‌نورد عزت عزی
نسیم رحمت حق شعله قهر خداوندیعلیم سر مطلق راز‌دان وحی ما اوحی
ز نقش کلک نقاش ازل در صفحه هستیچنین صورت نخواهد یافت تا شام ابد اجرا
عبادالله را معبود در ملک عبودیتنموده قامت موزون دو تا در سجده یکتا
الا ای شمه طاق هدایت چند در راهتبماند باز چشم انتظار بنده و مولی
گرفته ظلمت خفاش شرق و غرب عالم رانهان تا کی به‌زیر ابر باید بیضه بیضا
خلل افتاد در ارکان شرع و پایه ملتبه غیر از اسمی از اسلام نبود در جهان بر جا
معطل مانده حکم ایزد و امر نبی چندانکه نبود امتیازی در میان مومن و ترسا
نموده مندرس کار نبوت را و افکندهبه دعوای ریاست هر طرف نومفتیان غوغا
ز بس احکام ناشایسته ز اقلامشان جاریزمین از خون ناحق سرخ شد چون لاله حمرا
حسام انتقامت چند ماند در نیام آخرجهان شد سر به سر ویران از این قضات بی‌پروا
به اولاد علی کردند ظلمی آل مرجانهکه افتاد از زبانها نام خون ناحق یحیی
فتاده گوشوار راست از عرش خدا یعنیحسن را کرد از زهر بلا خونین‌جگر اسما
برای حفظ ملک عاریت آخر معاویهحسن را کشت و ننمود از روز جزا پروا
ز بعد مرگ غیر مجتبی کی گشته مظلومیتنش سوراخ از پیکان ظلم زمره اعدا
چرا کردند از دفن جوار جد خود منعشمگر در شان وی نازل نشد حکم ذوی القربی
سه روز افتاد اندر کربلا بعد از حسن، بی‌سرتن صدپاره جدت حسین در دامن صحرا
به یاری تا کشد در وقت جان دادن ز غمخواریعزیز مصطفی را رو به سوی قبله دست و پا
نه دلسوزی که گوید ابن سعد نامسلمان رامکن پامال اسبان پیکر پرورده زهرا
پی ننگ عرب این بس که آخر کهنه پیراهننمودند از تن سبط رسول هاشمی یغما
بیا ای صاحب عصر و زمان کز معصیت(صامت)شده آهش جهان افروز اشک دیده طوفان را
چه باشد کز نگاه کیمیا آثار خود سازینُحاس پیکر او را خلاص از آذر عقبی
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - رباعی در افتتاح ریاض الشهادهافتتاح ریاض الشهاده (دیوان صامت)
آن کس که زبان نهاد اندر دهنمجا داد چو عندلیب اندر چمنم
مأمور نموده است از صبح ازلتا شام ابد به مدحت پنج تنم
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - (سئوال سلمان از بندار یهودی)کتاب الروایات و المصائب
روایت است که روزی نشسته بد سلمانبه نزد احمد مرسل خلاصه امکان
شنید و دید که نزد خدای لم یزلیگشوده دست دعا کی خدا به حق علی
مرا خلاص ز خوف خطای امت کتمام را به قیامت قرین رحمت کن
نمود حضرت سلیمان بر پیمبر عرضکه ای اطاعت تو بر تمام عالم فرض
اگرچه معترفم بر علی و منزلتشبه من زیاده کن از بهر فخر منقبتش
شفیع روز جزا در جواب وی فرمودبرو به مقبره مردگان قوم یهود
صدا بر آر پی امتحان که ای بندارچو سر ز قبر برآرد نمای استفسار
که سوی دار بقا زد چو وقت رحلت گامیهود مرد و یا داشت ملت اسلام
دگر بپرس که اکنون کجاست منزل اومعذب است و یا راحتست حاصل او
چو رفت حضرت سلمان بسوی آن مدفنبلند کرد به نام یهود صوت حسن
برون نمود یهودی سری ز دامن خاکپی اجابت سلمان و سید لولاک
به آن طرق که فرموده بد رسول اممنمود مسئله سلمان زوی نه بیش و نه کم
جواب داد که رخت از جهان برون بردمیهود و عاصی و مردود و روسیه مردم
ولی به دار فنایم دمی که بود قراربه سینه بود مرا مهر حیدر کرار
گرفته بود ولایش چو سکه نقش بدلچنانکه بی رخ او بود زندگی مشکل
ولی ز سستی اقبال و بخت نافرجامدر این جهان نرسیدم به دولت اسلام
در آن زمان که از این عاریت سرا رفتمسوی جحیم بر خیل اشقیاء رفتم
چو در شراره نار جهنم جا شدهزار گونه عذابم ز پی مهیا شد
که ناگهان ز عطایای کردگار غفورفکند بر سر من سایه قبه از نور
به طول و عرض ز راه خیال واسع‌ترگذشته وسیع فزایش ز حد و مد بصر
دگر ز نار جهنم بجا نماند اثرینه عقربی و نه ماری نه شعله نه شرری
چو پای بست ولای ابوتراب شدمبه دوزخ ابدی ایمن و از عذاب شدم
رجوع کرد چو سلمان به نزد ختم رسلبه گفت حالت وی نزد مقتدای سبل
رسول گفت که توصیف این محبت کنبه نزد هر که رسیدی ز من روایت کن
بگو محب علی هر کسی که خواهد بوداگر مجوس و نصاری و ملحد است و یهود
به روز حشر شود گر جهنمش مسکنخدا از آتش سوزان نمایدش ایمن
کسی که کرده ولایش حمایت کفارببین چه دید حسینش ز فرقه اشرار
در آن زمان که مهیای جان نثاری شدبه سوی خیمه روان به افغان و زاری شد
طلب نمود به بر زینب پریشان راگشودش از پی تسکین لب دُرافشان را
به گریه گفت که ای خواهر ستمدیدهبدار گوش که وقت فراق گردیده
مباد آنکه زنی بعد من تو لطمه برومکش ز سینه خروش و مکن پریشان مو
مگر دمی که ببینی تنم به آه و نواشده است بی‌سر و غلطان به خاک کرببلا
مرخصی که در آن لحظه‌ای پرشانحالکنی ز سینه فغان چون کبوتر بی‌بال
ز بعد من متفرق شود چو طفلانمنمای جمع تو آن کودکان نالانم
زارض ماریه چون سوی شام یار کنندچو کودکان مرآ بر شتر سوار کنند
چو ساربان دل اطفال من کباب کمندبرای راندن جمازها شتاب کند
بگو رعایت این کودکان نورس کنترحمی به یتیمان زار و بی کس کن
ز تشنگی ز تو گیرند گر بهانه آبز آب دیده خود ساز جمله را سیراب
اگر پدر طلبند از تو ای حزینه زارحواله کن پدریشان به عباد بیمار
هوای دیدن اکبر زند چو بر سرشانبود به دهر همه مومنین براردرشان
بس است این که یتیم‌اند و بی‌کس و دلتنگدگر منه که زند کس به فراق ایشان سنگ
بکش عنان سخن (صامت) از وصیت شاهکه او فتاده ز آهت شرر به خرمن ماه
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - زبان حال علیاجناب صدیقه صغریکتاب المراثی و المصائب
زینب چو دید بر سر نی راس شاه رابر نه فلک نمود روان پیک آه را
از خاک و خون به نوک سنان دید منخسفآن رخ که کرده بود خجل مهر و ماه را
گفتا به ناله‌ای که نمودی به عهد مهدروشن ز نور خویشتن عرش اله را
جای تو بود بر سر دوش نبی چراکردی سر سنان چنان جایگاه را
شرط وفا نبود که تنها گذاشتیدر دست اهل ظلم من بی‌پناه را
آن ظلم‌ها که کرد پشیمان نمی‌کندابن زیاد سنگدل دین تباه را
سجاد غل به گردن و مسرور ابن‌سعدبین تا کجا رسانده فلک اشتباه را
چون بر سر تو دسترسم نیست می‌کنماز بهر چاره بر سر خود خاک راه را
آن یک به کعب می زندم دیگری به سنگآخر گناه چیست من بی‌گناه را
از بعد خویش بی‌کسی من نظاره کنیک تن چسان شکستم من یک سپاه را
بر باد داده خرمن صبرم جفای شمرآری چسان تحمل کوهست کاه را
نه طاقتی که بر سر نی بنگرم سرتنی صبر کز رخ تو بپوشم نگاه را
از گریه گر سفید شود چشم من چه سودنتوان نمود چاره بخت سیاه را
محنت ز بس کشیدم و دیدم که برده استاز یاد من مقدمه عز و جاه را
از من گذشت ای سر پر خون مکن دریغز اطفال خویش مرحمت گاهگاه را
(صامت) ز بس نموده محن جا به ملک تنترسم اجل بهم زند این دستگاه را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - مولود و منقبت فخر عالم(ص)اشعار مصیبت
فصلِ ربیع است ای بُتِ حَبشی‌خال!خسرو، فرود از بلندیِ اقبال
صفحهٔ گیتی گرفت با فر و اجلالمرغِ سلیمان گشود به هر طرف بال
ساده‌رُخا! گوش ده به نغمهٔ داود
خطهٔ غبرا به لونِ گنبدِ خضراستغیرتِ جنت تمامِ ساحتِ دنیاست
نالهٔ بلبل به شاخِ گل طرب‌افزاستسویِ تماشا بِچَم که گاهِ تماشاست
سازِ غمِ روزگار را هله بدرود!
کرده هلا رخ، دو نعمتِ متوالیموسمِ اردیبهشت ماهِ جلالی
آمده مولودِ شمسِ مجد و مَعالیختمِ رسل، مقتدایِ دانی و عالی
فخرِ سُبُل، عقلِ کل، احمدِ محمود
شاهِ قریشی‌نژاد و هاشمی‌افسرسیدِ بطحاشرافت و مدنی‌فر
میرِ «لَعَمْرُک»‌سریر و «یاسین»‌مظهرسرورِ «اَسرا»‌مقام و «طاها»‌منظر
باعثِ ایجادِ هر چه مخفی و موجود
ملکِ نبوَت به سعیِ حضرتش آبادکشورِ دین از او قوی شده بنیاد
همچو خدا بی‌شریک و همره و انبازهستیِ کَونَین را وسیلهٔ ایجاد
خلقتِ افلاک را نتیجهٔ موجود
مسقطُ‌الراسش به خاکِ پاکِ تهامهزیبِ جهانِ وجود و زینِ قیامه
صانعِ امکان چو شد محرکِ خامهدر ورقِ صنع، حرفِ اولِ نامه
نامِ نکویش نوشت خالقِ معبود
آئینهٔ حق‌نمایِ ذاتِ قدیم استرحمتِ بی‌منتها و ذاتِ عظیم است
دُرِّ یتیمِ بحارِ لطفِ کریم استبر دلِ احبابِ نور، طورِ کلیم است
در تنِ اعداء، شرارِ آتشِ اخدود
آیتِ ذات و صفاتِ حضرتِ باریدر تنِ اشیاء چو روح، ساری و جاری
از دمِ سبابه بهرِ معجزه‌کاریشق‌ِ قمر کرد تا که در شبِ تاری
تیره کند روزِ خصمِ کافرِ مردود
ای شده در دفترِ تو ختمِ رسالت!آمده از کبریات شرطِ جلالت
کارِ شفاعت به عهدهٔ تو حوالتقربِ تو را طالبم که در همه حالت
کویِ تو خوش‌تر مرا ز جنتِ موعود
ای سببِ بودِ خلق، جودِ وجودتنیست تفاوت میانِ غیب و شهودت
زندگیِ کائنات جمله ز جودتساخت نزولِ وجود، عرش‌ صعودت
شاهدِ حق را به ماسویٰ همه مشهود
قاسمِ اشیاء چه دستِ فیض گشادهبهرهٔ «صامت» ز فضل، کرده زیاده
هم به دلم مهرِ تو ودیعه نهادههم به کَفم اختیارِ مدحِ تو داده
شکر ز بختِ بلند و طالعِ مسعود
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - مصیبتکتاب التضمین و المصائب
به شاه تشنه جگر گفت زینب غمناکدمی که دید تن چون گلشن ز خنجر چاک
فتاده بیکفن و غرقه خون به دامن خاکتویی خلاصه ارکان و انجم و افلاک
ولی چه سود که قدرت نمی‌کنند ادراک
بگو به خواهر زارت تو را چه بود گنهکه بی‌گنه شده‌ای دستگیر هر روبه
نبود قاتلت از قتل تو مگر آگهغرص تویی ز وجود جهانیان ورنه
«لمّا یکون فی‌الکون کائن، لولاک»
تویی که بود در آغوش مصطفات مکانتویی شد ز وجودت بنای کون و مکان
تویی که نوح نبی را رهاندی از طوفانتو مهر مشرق جانی به غرب جسم نهان
تو دُر گوهر پاکی فتاده در دل خاک
تویی که بر همه شاهان و سروران شاهیتویی که بر فلک عزت و علا ماهی
سبب ز چیست که مقتول تیغ بدخواهیتویی که آیینه ذات پاک الهی
ولی چه سود که هستی ذلیل هر ناپاک
بپای خیز برادر که لشگر عدواننمود اهل و عیالت اسیر و سرگردان
یکی است تشنه آب و یکی گرسنه نانهمه ز قتل تو شادند و خرم و خندان
تو از برای چه در خاک خفته غمناک
ربود شهد شهادت عجب ز دست تو دلکه گشتی این همه بر قتل خویشتن مایل
نموده بر دل ما لشگر غمت منزلهمه جهان به تو گریان و تو ز خود غافل
همه ز غفلت تو خائفند و تو بیمناک
ز گردش فلک کجروش کنم فریادکه در زمانه ز دست کسی گره نگشاد
مشو ز بیش و کم دهر (صامتا) دلشاداگرچه مغربی آئی ز کائنات آزاد
به یک قدم بتوانی شد از سمک به سماک
متن در گنجور