چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر قزوین · ۷۰۱ تا ۷۷۲ قمری

عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقهٔ مشخصی از اجتماع قرار داد. وی در حدود سالهای ۷۷۱ و ۷۷۲ هجری قمری زندگی را بدرود گفت. از آثار برگزیدهٔ او می‌توان به مثنوی عشاق‎نامه، کتاب اخلاق‌الاشراف، ریش‌نامه، صد پند، لطایف و ظرایف، رسالهٔ دلگشا و بالاخره منظومهٔ معروف موش و گربه اشاره کرد.

گزیدهٔ اشعار عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۱غزلیات
بکشت غمزهٔ آن شوخ، بی‌گناه مرافکند سیب زنخدان او به چاه مرا
غلام هندوی خالش شدم ندانستمکاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا
دلم بجا و دماغم سلیم بود ولیز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا
هزار بار فتادم به دام دیده و دلهنوز هیچ نمی‌باشد انتباه مرا
ز مهر او نتوانم که روی برتابمز خاک گور اگر بردمد گیاه مرا
به جور او چو بمیرم ز نو شوم زندهاگر به چشم عنایت کند نگاه مرا
عبید از کرم یار بر مدار امیدکه لطف شامل او بس امیدگاه مرا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲غزلیات
ز حد گذشت جدائی ز حد گذشت جفابیا که موسم عیشست و آشتی و صفا
لبت به خون دل عاشقان خطی داردغبار چیست دگر باره در میانهٔ ما
مرا دو چشم تو انداخت در بلای سیاهو گرنه من که و مستی و عاشقی ز کجا
کجا کسیکه از آن چشم ترک وا پرسدکه عقل و هوش جهانی چرا کنی یغما
ز زلف و خال تو دل را خلاص ممکن نیستکه زنگیان سیاهش نمی‌کنند رها
دلم ز جعد تو سودائی و پریشانستبلی همیشه پریشانی آورد سودا
عبید وصف دهان و لب تو میگویدببین که فکر چه باریک و نازکست او را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۳غزلیات
شوریده کرد شیوهٔ آن نازنین مراعشقش خلاص داد ز دنیا و دین مرا
غم همنشین من شد و من همنشین غمتا خود چها رسد ز چنین همنشین مرا
زینسان که آتش دل من شعله میزندتا کی بسوزد این نفس آتشین مرا
ای دوستان نمیدهد آن زلف بیقرارتا یکزمان قرار بود بر زمین مرا
از دور دیدمش خردم گفت دور از اودیوانه میکند خرد دوربین مرا
گر سایه بر سرم فکند زلف او دمیخورشید بنده گردد و مه خوشه‌چین مرا
تا چون عبید بر سر کویش مجاورمهیچ التفات نیست به خلد برین مرا
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱رباعیات
هرکس که سر زلف تو آورد بدستاز غالیه فارغ شد و از مشگ برست
عاقل نکند نسبت زلفت با مشگداند که میان این و آن فرقی هست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در مدح خواجه رکن‌الدین عمیدالملک وزیرترکیبات
ساقیا موسم عیش است بده جام شرابلطف کن بسته لبان را به زلالی دریاب
قدح باده اگر هست به من ده تا مندر سر باده کنم خانهٔ هستی چو حباب
در حساب زر و سیم است و غم داد و ستدکوربختی که ندارد خبر از روز حساب
بر کسم هیچ حسد نیست خدا میداندجز بر آن رند که افتاده بود مست و خراب
هرکه را آتش این روزهٔ سی روزه بسوختمرهمش شمع و شرابست و دوا چنگ و رباب
وانکه امروز عذاب رمضان دیده بودمن بر آنم که به دوزخ نکشد بار عذاب
باده در جام طرب ریز که شوال آمد
موسم وعظ بشد نوبت قوال آمد
وقت آنست دگر باره که می نوش کنیمروزه و وتر و تراویح فراموش کنیم
پایکوبان ز در صومعه بیرون آئیمدست با شاهد سرمست در آغوش کنیم
سر چو گل در قدم لاله رخان اندازیمجان فدای قد حوران قبا پوش کنیم
شیخکان گر به نصیحت هذیانی گویندما به یک جرعه زبان همه خاموش کنیم
چند روی ترش واعظ ناکس بینیمچند بر قول پراکندهٔ او گوش کنیم
جام زر بر کف و از زال زر افسانه مخوانتا به کی قصهٔ کاووس و سیاووش کنیم
لله الحمد که ما روزه به پایان بردیم
عید کردیم و ز دست رمضان جان بردیم
دل به جان آمد از آن باد به شبها خوردندر فرو کردن و ترسیدن و تنها خوردن
چه عذابیست همه روزه دهان بر بستنچه بلائیست به شب شربت و حلوا خوردن
زشت رسمی است نشستن همه شب با عامههم قدح گشتن و پالوده و خرما خوردن
مدعی روزم اگر بوی دهن نشنیدیشب نیاسود می از بادهٔ حمرا خوردن
فرصت بادهٔ یکماهه ز من فوت شدیگر نشایستی با مردم ترسا خوردن
رمضان رفت کنون ما و از این پس همه روزباده در بارگه خواجهٔ والا خوردن
صاحب سیف و قلم پشت و پناه اسلام
رکن دین خواجهٔ ما چاکر خورشید غلام
خسروا پیش که این طاق معلی کردندسقف این طارم نه پایهٔ مینا کردند
هرچه بخت تو طلب کرد بدو بخشیدندهرچه اقبال تو میخواست مهیا کردند
جود آواره و مرضی ز جهان گم شده بودبازو و کلک تو این قاعده احیا کردند
پادشاهان به حریم تو حمایت جستندشهریاران به جناب تو تولی کردند
از دم خلق روانبخش تو می‌باید روحآن روایت که ز انفاس مسیحا کردند
چرخ را تربیت اهل هنر رسم نبوداین حکایت کرم جود تو تنها کردند
ای سراپردهٔ همت زده بر چرخ بلند
امرت انداخته در گردن خورشید کمند
تا زمین است زمان تابع فرمان تو بادگوی گردان فلک در خم چوگان تو باد
والی کشور هفتم که زحل دارد نامکمترین هندوی چوبک زن ایوان تو باد
شیر گردون که بدو بازوی خورشید قویستبندهٔ حلقه به گوش سگ دربان تو باد
تیر کو ناظر دیوان قضا و قدر استاز مقیمان در منشی دیوان تو باد
جام جمشید چو در بزم طرب نوش کنیزهره خنیاگر و برجیس ثناخوان تو باد
روز عید است طرب ساز که تا کور شودخصم بد گوهر بدکیش که قربان تو باد
مدت عمر تو از حد و عدد بیرون باد
تا ابد دولت اقبال تو روز افزون باد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در حل فال گویدمقطعات
چون ز بهر فال بگشائی کتاباز عبید آن فال را بشنو جواب
حرف اول را ز سطر هفتمینبنگر از رای بزرگان سر متاب
از حروف آن حرف کاندر فاتحه استباشد آن بی شک دلیل فتح باب
وآنچه شرحش میدهم کان نامده استنیک باشد گر کنی زان اجتناب
ثا و جیم و خا و زا آنگاه شینظاء و فا والله اعلم بالصواب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در مدح شاه شیخ ابواسحاق و شرح احوال خود و تضمین قطعه‌ای از ظهیر فاریابیمثنویات
تا فلک را میسر است مدارتا زمین را مقرر است قرار
تا کند آفتاب زرپاشیتا کند نوبهار نقاشی
تا بود در میانهٔ پرگارگردش هفت کوکب سیار
تا بود کاینات را بنیادتا بود خاک و آب و آتش و باد
جم ثانی جمال دنیی و دینخسرو تاج‌بخش تخت‌نشین
پادشاه جهان علی‌الاطلاقسایهٔ لطف حق ابواسحاق
در جهان شاد و کامران باداحکم او چون قضا روان بادا
زحلش کمترینه دربانیمشتری داعی ثناخوانی
از سپاهش پیاده‌ای بهرامآن که ترک سپهر دارد نام
پرتو روی ساقیش خورشیدکفش گردان مطربش ناهید
تیر شاگرد منشیان درشسر نهاده بر آستان درش
چنبر ماه نعل یکرانشکرهٔ چرخ گوی میدانش
خطبه و سکه عالی از نامشبر جهانی ز فیض انعامش
رای اعلاش عدل ورزیدهکرمش هرچه دیده بخشیده
تا ابد پادشاه هفت اقلیمدرگه او پناه هفت اقلیم
دولتش در زمان تیغ و قلمبازویش قهرمان ظلم و ستم
بنده کز بندگان آن درگاهکمترین چاکریست دولت‌خواه
داشت اندر دماغ سوداییکه گرش فرصتی بود جایی
شمه‌ای شرح حال عرضه کندصورت اختلال عرضه کند
دید ناگه ظهیر را در خوابگفت حالی بکن به شعر شتاب
من از این پیش بیتکی سه چهارگفته‌ام زآنچه هست لایق کار
نسخهٔ آن برون کن از دیوانوقت فرصت به عزم عرض رسان
بنده بر وفق رای مولانامی‌کند بیت‌های او انها
«عالمی بر فراز منبر گفتکه چو پیدا شود سرای نهفت
ریش‌های سفید را ز گناهبخشد ایزد به ریش‌های سیاه
باز ریش سیاه روز امیدباشد اندر پناه ریش‌سفید
مردکی سرخ‌ریش حاضر بودچنگ در ریش زد چو این بشنود
گفت ما خود در این شمار نه‌ایمدر دو گیتی به هیچ کار نه‌ایم
بنده آن سرخ‌ریش مظلوم استکه ز انعام شاه محروم است
ملک او تا به حشر باقی بادمهر و ماهش ندیم و ساقی باد»
متن در گنجور
قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در وصف آسمان و افلاکقصاید
چو دست قدرت خراط حقهٔ مینافشاند بر رخ کافور عنبر سارا
مشعبد فلک از زیر حقه پیدا کردهزار بیدق سیمین به دست سحرنما
ز بهر زینت و زیب مخدرات فلکزمانه نافه گشا شد سپهر غالیه سا
برای فکرت و اندیشه در منازل قدسقدم فشرده و در پیش عقل بیش بها
فضای هر فلکی ملک خسروی دیدمدرون هر طبقی جای والیی والا
مقیم طارم هفتم معمری دیدمرفیع قدر و قوی هیکل و بلند غطا
ازو گرفته جهان رسم خرقه و زناروزو گرفته چمن ساز و برگ نشو و نما
فراز طاق ششم حاکمی مبارک روینه چون قضاة زمان، قاضی به صدق و صفا
خجسته طلعت و فیروز بخت و فرخ فالسعید طالع و مسعود رای و سعد لقا
امیر خطهٔ پنجم دلاوری دیدمخضاب کرده به خون دست و سر پر از غوغا
حسام قاطع او هادم اساس املسنان سرکش او هالک وجود بقا
سریر گاه چهارم که جای پادشهیستفزون ز قیصر و فغفور و هرمز و دارا
تهی ز والی و خالی ز یاد شه دیدمولیک لشکرش از پیش تخت او برپا
فراز آن صنمی با هزار غنج و دلالچو دلبران دلاویز و لعبتان ختا
گهی به زخمهٔ سحر آفرین زدی رگ چنگگهی گرفتی بر دست ساغر صهبا
خدیو عرصهٔ دیوان پیشگاه دوممحاسبی سره دیدم غنی به عقل و ذکا
قوی کفایت و باریک فکر و دوراندیشلطیف خاطر و شیرین زبان و نکته‌سرا
هلال عید ز چرخ یکم درخشان شدز طرف کاهکشان بر مثال کاهربا
متن در گنجور
ترجیع بنددیوان اشعار
وقت آن شد که کار دریابیمدر شتاب است عمر بشتابیم
دیدهٔ حرص و آز بر دوزیمپنجهٔ زهد و زرق برتابیم
ما گدایان کوی میکده‌ایمنه مقیمان کنج محرابیم
نه ز جور زمانه در خشمیمنز جفای سپهر در تابیم
نه اسیران نام و ناموسیمنه گرفتار ملک و اسبابیم
بندهٔ یکروان یک رنگیمدشمن شیخکان قلابیم
گرد کوی مغان همیگردیممترصد که فرصتی یابیم
با مغان بادهٔ مغانه خوریم
تا به کی غصهٔ زمانه خوریم
هر که او آه عاشقانه زندآتش از آه او زبانه زند
عشق شمعی از آن برافروزدشعله چون بر شرابخانه زند
می درآید به جوش و هر قطرهعکس دیگر بر آستانه زند
هر که زان باده جرعه‌ای بچشیدلاف مستی جاودانه زند
بندهٔ آن دمم که با ساقیشاهد ما دم از چمانه زند
با حریفی سه چار کز مستیاین کند رقص و آن چغانه زند
خیز تا پیش از آنکه مرغ سحربال زرین بر آشیانه زند
با مغان بادهٔ مغانه خوریم
تا به کی غصهٔ زمانه خوریم
عقل با روح خودستائی کردعشق با هر دو پادشائی کرد
از پس پرده حسن با صد نازچهره بنمود و دلربائی کرد
ناگهان التفات عشق بدیدغره شد دعوی خدائی کرد
کار دریافت رند فرزانهرفت و با عشق آشنائی کرد
صوفی افزوده بود مایهٔ خویشدر سر زهد و پارسائی کرد
هجر بر ما در طرب در بستوصلش آمد گره گشائی کرد
خیز تا چون ارادتش ما راسوی میخانه ره نمائی کرد
با مغان بادهٔ مغانه خوریم
تا به کی غصهٔ زمانه خوریم
عشق گنجیست دل چو ویرانهعشق شمعیست روح پروانه
در بیابان عشق میگرددروح مدهوش و عقل دیوانه
دست تا در نزد به دامن عشقره به منزل نبرد فرزانه
خرم آن عارفان که دنیا راپشت پائی زدند مردانه
آدم از دانه اوفتاده به دامآه از این دام وای از آن دانه
عمر در باختیم تا اکنونگه به افسون و گه به افسانه
بعد از امروز گر به دست آریمدامن یار و کنج میخانه
با مغان بادهٔ مغانه خوریم
تا به کی غصهٔ زمانه خوریم
عقل را دانشی و رائی نیستبهتر از عشق رهنمائی نیست
طلب عشق و وصل ورزیدنکار هر مفلس و گدائی نیست
نام جنت مبر که عاشق راخوشتر از کوی یار جائی نیست
پای در کوی زهد و زرق منهکاندر آن کوی آشنائی نیست
بر در خانقه مرو که در اوجز ریائی و بوریائی نیست
پیش ما مجلس شراب خوشستمجلس وعظ را صفائی نیست
راه میخانه گیر تا شب و روزچون در اسلامیان وفائی نیست
با مغان بادهٔ مغانه خوریم
تا به کی غصهٔ زمانه خوریم
آه از این صوفیان ازرق پوشکه ندارند عقل و دانش و هوش
رقص را همچو نی کمر بستهلوت را همچو سفره حلقه بگوش
از پی صید در پس زانومترصد چو گربهٔ خاموش
شکر آنرا که نیستی صوفیعیش میران و باده میکن نوش
خیز تا پیش آنکه ناگاهیبرکشد صبحدم خروس خروش
با صبوحی کنان درد آشامبا خراباتیان عشوه فروش
رو به میخانهٔ مغان آریمباده در جام و چنگ در آغوش
با مغان بادهٔ مغانه خوریم
تا به کی غصهٔ زمانه خوریم
خیز جانا چمانه برداریمباده‌های مغانه برداریم
اسب شادی به زیر ران آریمو ز قدح تازیانه برداریم
بیش از این غصهٔ جهان نخوریمدل ز کام زمانه برداریم
زهد و تسبیح دام و دانهٔ ماستاز ره این دام و دانه برداریم
شاهد و نقل و باده برگیریمدف و چنگ و چغانه برداریم
پیشتر زآنکه ناگهان روزیرخت از این آشیانه برداریم
یک زمان چون عبید زاکانیراه خمارخانه برداریم
با مغان بادهٔ مغانه خوریم
تا به کی غصهٔ زمانه خوریم
متن در گنجور
بخش ۱ - سرآغازعشاق‌نامه
خدایا تا از این فیروزه ایوانفروزد ماه و مهر و تیر و کیوان
شه خاور جهان آرای باشدزمان باقی زمین بر جای باشد
بر این نیلوفری کاخ کیانیکند خورشید تابان قهرمانی
جهانرا چار عنصر مایه باشدمکانرا از جهت شش پایه باشد
ز جوهر تا عرض راهست تاریهیولا تا کند صورت نگاری
همیشه تا فراز فرش غبرامعلق باشد این نه سقف مینا
جهان محکوم سلطان جهان بادفلک مامور شاه کامران باد
نخستین دم که خاطر خامه دربستبر این دیبای ششتر نقش بربست
چو استاد طبیعت داد سازشنوشتم نام خسرو بر طرازش
شهنشاه جهان دارای عالمچراغ دودمان نسل آدم
همایون گوهر دریای شاهیوجودش آیت لطف الهی
ضمیرش نقطهٔ پرگار معنیدرونش مهبط انوار معنی
جم ثانی جمال دنیی و دینابواسحاق سلطان السلاطین
خجسته پادشاه دادگسترجهانگیر آفتاب هفت کشور
غلام بارگاهش تاجدارانجنابش سجده‌گاه شهریاران
زخیلش هر سوی صاحب کلاهیسپاهش هریکی میری و شاهی
بروز بزم چون برگاه جمشیدبگاه رزم چون تابنده خورشید
سریرش پایه بر گردون کشیدهقدم بر جای افریدون کشیده
سرافکنده برش هر سر فرازیز باغش هر تذوری شاهبازی
بدو بادا فلک را سربلندیمبادا دشمنش را زورمندی
در او قبلهٔ اقبال باداحریمش کعبهٔ آمال بادا
گرم اقبال روزی یار گرددغنوده بخت من بیدار گردد
بر آن درگاه خواهم داد از این دلمسلمانان مرا فریاد از این دل
دلی دارم دل از جان برگرفتهامید از کفر و ایمان برگرفته
دل ریشی غم اندوزی بلائیبه دام عشق خوبان مبتلائی
دلی شوریده شکلی بیقراریدلی دیوانه‌ای آشفته کاری
دلی دارم غم دوری کشیدهز چشم یار رنجوری کشیده
دلی کو از خدا شرمی نداردز روی خلق آزرمی ندارد
مشقت خانهٔ عشق آشیانیمحلت دیدهٔ بی دودمانی
بخون آغشته ای سودا مزاجیکهن بیمار عشق بی علاجی
چو چشم شاهدان پیوسته مستیمغی کافر نهادی بت پرستی
چو زلف کافران آشفته کاریسیه روئی پریشان روزگاری
همیشه بر بلای عشق مفتونسراپای وجودش قطرهٔ خون
نباشد در پی مالی و جاهینباشد هرگزش روئی به راهی
ز غم هردم به صد دستان برآیدز بهر خط و خالش جان برآید
ز شیدائی و خود رائی نترسدچو نادانان ز رسوائی نترسد
شود حیران هر شوخی و شنگینباشد هرگزش نامی و ننگی
هرانکو داردش چون دیده در تابنهانش را به خون دل دهد آب
درون خویش دائم ریش خواهدبلا چندانکه بیند بیش خواهد
همیشه سوگواری پیشه داردهمیشه عاشقی اندیشه دارد
ز دور ار سرو بالائی ببیندبه پایش در فتد دردش بچیند
چو دست نار پستانی بگیردبه پیش نار بستانش بمیرد
ز بهر خوبرویان جان ببازدبه کفر زلفشان ایمان ببازد
تو گوئی عادت پروانه داردبه جان خویشتن پروا ندارد
من از افکار او پیوسته افگارمن از تیمار او پیوسته بیمار
به نور چشم بیند هر کسی راهدل مسکین ز چشم افتاده در چاه
مرا دل کشت فریاد از که خواهماسیر دل شدم داد از که خواهم؟
ز دست این دل دیوانه مستمدرون سینه دشمن میپرستم
ندیده دانه‌ای از وصف دلداربه دام دل گرفتارم گرفتار
بدینسان خسته کسرا دل مباداکسی را کار دل مشکل مبادا
ز دست دل شدم با غصه دمسازخدایا این دلم را چاره‌ای ساز
مرا دل در غم دلداری افکندبه دام عشق گل رخساری افکند
متن در گنجور
دیباچهاخلاق الاشراف
شکر نامحصور و حمد نامحدود حضرت واجب الوجود را- جلت قدرته- که زیور عقل را پیرایه وجود انسان ساخت تا به وسیلت آن در کسب اخلاق حمیده و اوصاف جمیله غایت جهد مبذول گردانید و صلوات نامعدود نثار روضه منور معطر سید کائنات محمد مصطفی علیه اکمل التحیات باد که کسوت خلق و منشور خلقش به طراز«لولاک لما خلقت الافلاک» و طغرای و انک لعلی خلق عظیم مطرز و موشح گشت، و سلام و تحایا بر اولاد و انصار او باد که بایهم اقتدیتم اهتدیتم.
اما بعد، بر رای اهل کمال- که روی سخن در ایشان است- پوشیده نماند که بر بدن هر فردی از افراد انسان جوهری شریف که آن را روح خوانند از عالم امر قل الروح من امر ربی موکل است و بر وی قهرمان. حقیقت آدمی عبارت از آن جوهر است و او پیوسته به ذات خود قائم است و از فنا محروس و مصون و مستعد ترقی و کمال. و چنانکه بدن از شهوات و لذات محسوس محظوظ می گردد و روی در عالم سفلی دارد، روح نیز از معرفت حضرت عزت که غایت همه غایات است- عز شانه و ادراک حقوق و افاضت خیرات بهره مند می گردد و روی در عالم قدس دارد، و چنانکه بدن به واسطه امراض مزمنه از خاصیت خود فرو ماند روح نیز کیفیتی و ماهیتی دارد که چون به مرضی از امراض که بدو مخصوص است- از حب جاه و مال و اکتساب شهوات و التفات به لذات عالم سفلی مبتلا گردد، از خاصیت فرو ماند که آن مشاهده حضرت ذوالجلال و ادراک معقولات و افاضت خیرات باشد.
همانا شاعر در این معنی گفته باشد:
ترا از دو گیتی برآورده اندبه چندین میانجی بپرورده اند
نخستین فطرت پسین شمارتویی، خویشتن را به بازی مدار
و چنانکه اطبا همت بر ازالت امراض بدن و حفظ صحت آن مصروف گردانیده اند، انبیا نیز نظر همت بر دفع آفات و امراض روح گماشته اند تا او را از ورطات مهلکه و گرداب جهل و نقصان به ساحل نجات و کمال رسانند. مرد خردمند چون به نظر دقیق تامل نماید بر وی روشن شود که مقصود از ارسال مقلدان امانت رسالت تهذیب اخلاق و تطهیر سیر بندگان است. و این معنی بر لفظ شاعر بدین سیاق طاری:
گر نبی آید و ار نه تو نکو سیرت باشکه به دوزخ نرود مردم پاکیزه سیر
خود حضرت رسالت نقاب از چهره عروس این معنی برانداخته و جمال این تلویح را بر سریر این تصریح جلوه داد که«بعثت لاتمم مکارم الاخلاق» و قوانین این قسم را که علم اخلاق و حکمت عملی خوانند. علمای سلف در مطولات که فهم قصیر این حقیر از ادراک شمه یی از آن قاصر است، استکمال خلق را به وجه احسن و طریق ایمن در قید کتابت کشیده اند. و از وقت و زمان مبارک آدم صفی تا بدین روزگار اشراف بنی آدم به مشقت بسیار و ریاضت بکمال، فهم فضایل اربعه را، که حکمت و شجاعت و عفت و عدالت است سعی بلیغ بتقدیم رسانیده اند، و آن را سبب سعادت دنیی و نجات عقبی شمرده اند و گفته اند:
به هر مذهب که باشی، باش نیکو کار و بخشندهکه کفر و نیک خویی به ز اسلام و بد اخلاقی
اکنون در این روزگار که زبده دهور و خلاصه قرون است چون مزاج اکابر لطیف شد، و بزرگان صاحب ذهن بلندرای پیدا گشتند، فکر صافی و اندیشه شافی بر کلیات امور معاش و معاد گماشتند و سنن و اوضاع سابق در چشم تمیز ایشان خوار و بیمایه نمود؛ و نیز به واسطه کرور زمان و مرور اوان اکثر آن قواعد اندراس پذیرفته است احیای آن اوضاع بر خاطر خطیر و ضمیر منیر این جماعت گران آمد، لاجرم مردوار پای همت بر سر آن اخلاق و اوضاع نهادند و از بهر معاش و معاد خود این طریق که اکنون در میان بزرگان و اعیان متداول است چنانکه این مختصر بر شرح شمه یی از آن مقصور است پیش گرفتند و بنیاد کارهای دینی و دنیوی بر آن مبنا مستحکم گردانیدند. در معانی باز است و سلسله سخن دراز، در غرض شروع کنیم.
مدتی شد که این ضعیف عبید زاکانی را در خاطر اختلاجی می بود که مختصری مبنی بر بعضی اخلاق قدما که آن را خلق اکنون منسوخ می خوانند، و شمه یی از اخلاق و اوضاع اکابر این روزگار که این را مختار می دانند بتحریر رساند تا موجب فایده طالبان این علم و مبتدیان این راه باشد(لذا این رساله را) که به اخلاق الاشراف موسوم است در قلم آورد، و آن را بر هفت باب قرار داد هر باب مشتمل بر دو مذهب: یکی مذهب منسوخ که قدما بر آن نهج زندگانی کرده اند و یکی مذهب مختار که اکنون بزرگان ما اختراع کرده اند و بنای امور معاش و معاد بر آن نهاده اند. و هر چند که حد این مختصر به هزل منتهی می شود، اما
آن کس که ز شهر آشنایی استداند که متاع ما کجایی است
مامول این ضعیف در سعی این مختصر آنکه:
مگر صاحبدلی روزی به جاییکند در کار این مسکین دعایی
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۴غزلیات
در ما به ناز می‌نگرد دلربای مابیگانه‌وار میگذرد آشنای ما
بی‌جرم دوست پای ز ما درکشیده بازتا خود چه گفت دشمن ما در قفای ما
با هیچکس شکایت جورش نمیکنمترسم به گفتگو کشد این ماجرای ما
ما دل به درد هجر ضروری نهاده‌ایمزیرا که فارغست طبیب از دوای ما
هر دم ز شوق حلقهٔ زنجیر زلف اودیوانه میشود دل آشفته رای ما
بر کوه اگر گذر کند این آه آتشینبی شک بسوزدش دل سنگین برای ما
شاید که خون دیده بریزی عبید از آنکاو میکند همیشه خرابی بجای ما
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۵غزلیات
ای خط و خال خوشت مایهٔ سودای ماای نفسی وصل تو اصل تمنای ما
چونکه قدم می‌نهد شوق تو در ملک جانصبر برون می‌جهد از دل شیدای ما
چتر همایون عشق سایه چو بر ما فکندراه خرابات پرس گر طلبی جای ما
از رخ زیبای تو قبله‌گه عام راکعبهٔ دیگر نباد دلبر ترسای ما
مردم لولی‌وشیم ما که و سجده کدامرای هزیمت گرفت عقل سبک رای ما
صوفی افسرده را زحمت ما گو مدهرو تو و محراب زهد ما و چلیپای ما
رطل گران را ز دست تا ننهی ای عبیدزانکه روان میبرد عمر سبک پای ما
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۶غزلیات
می‌کُند سلسلهٔ زلف تو دیوانه مرامی‌کِشد نرگس مست تو به میخانه مرا
متحیر شده‌ام تا غم عشقت ناگاهاز کجا یافت در این گوشهٔ ویرانه مرا
هوس در بناگوش تو دارد دل منقطرهٔ اشک از آنست چو دردانه مرا
دولتی یابم اگر در نظر شمع رختکشته و سوخته یابند چو پروانه مرا
درد سر می‌دهد این واعظ و می‌پنداردکالتفاتست بدان بیهده افسانه مرا
چاره آنست که دیوانگیی پیش آرمتا فراموش کند واعظ فرزانه مرا
از می مهر تو تا مست شدم همچو عبیدنیست دیگر هوس ساغر و پیمانه مرا
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲رباعیات
تا مهر توام در دل شوریده نشستوافتاد مرا چشم بدان نرگس مست
این غم ز دلم نمی‌نهد پای برونوین اشگ ز دامنم نمیدارد دست
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - در مدح سلطان اویس جلایریترکیبات
ساقی بیار باده و پر کن به یاد عیددر ده که هم به باده توان داد، داد عید
بنمود عید چهره و اندر رسید بازخرم وصال دلبر و خوش بامداد عید
تشریف داد و باز اساس طرب نهادای صد هزار رحمت حق بر نهاد عید
در بزم پادشاه جهان باده نوش کنوانگه به گوش جان بشنو نوش باد عید
عید آمد و مراد جهانی به باده دادبادا جهان همیشه به کام و مراد عید
عید خجسته روی به نظارگان نمود
جام هلال باز به می خوارگان نمود
آن به که روز عید به می التجا کنیمعیش گذشته را به صبوحی ادا کنیم
با پیر می فروش برآریم خلوتییک چند خانقاه به شیخان رها کنیم
از صوت نای و نی بستانیم داد عیدوز چنگ و عود کام دل خود روا کنیم
هر خستگی که از رمضان در وجود ماستآنرا به جام بادهٔ صافی دوا کنیم
چون وقت ما خوشست به اقبال پادشاهبر پادشاه مغرب و مشرق دعا کنیم
سلطان اویس شاه جهاندار کامکار
خورشید عدل گستر و جمشید روزگار
فرماندهی که خسرو گردون غلام اوستدر بر و بحر خطهٔ شاهی به نام اوست
احوال خلق عالم و ارزاق مرد و زنقائم به عدل شامل و انعام عام اوست
روی زمین ز شعلهٔ خورشید حادثاتدر سایهٔ حمایت کلک و حسام اوست
جرم هلال عید که منظور عالمستنعل سمند سرکش خرم خرام اوست
گیتی نهاده گردن طاعت به امر اودور فلک مسخر اجرام رام اوست
ای چرخ پیر تابع بخت جوان تو
آسوده‌اند خلق جهان در زمان تو
زان پیشتر که کون و مکان آفریده‌اندوین طاق زرنگار فلک برکشیده‌اند
بنیاد این بسیط مقرنس نهاده‌اندواندر میان بساط زمین گستریده‌اند
خاص از برای نصرت دین و نظام ملکذات ترا ز جمله جهان برگزیده‌اند
شاهی به عدل و داد به آئین و رای توهرگز کسی ندیده نه هرگز شنیده‌اند
بادا مدام دولت و جاه تو بر مزیدکز دولت تو خلق جهان آرمیده‌اند
آرامگاه فتح و ظفر آستان تست
فهرست روزنامهٔ دولت زمان تست
ای آسمان جنیبه کش کبریای توخورشید بندهٔ در دولت سرای تو
پیش از وجود انجم و ارکان نهاده بودگنجور بخت گنج سعادت برای تو
معمار مملک و ملت و مفتاح دولتستفکر دقیق و خاطر مشکل گشای تو
افتد بر آستان تو هر روز آفتابتا بو که بامداد ببیند لقای تو
ختم سخن به شعر کسان میکنم از آنکفرضست بر عموم خلایق دعای تو
« تا دولتست دولت تو بر مدام باد »
« چندانکه کام تست جهانت به کام باد »
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - در عبرت از عاقبت کار شاه شیخ ابواسحاقمقطعات
سلطان تاج‌بخش جهاندار امیر شیخکاوازهٔ سعادت جودش جهان گرفت
شاهی چو کیقباد و چو افراسیابِ گُردکشور چو شاه سنجر و شاه اردوان گرفت
پشتیِ دین به قوّتِ تدبیرِ پیر کردروی زمین به بازوی بخت جوان گرفت
در عیش ساز و عادت خسرو بنا نهاددر رسم و عدل شیوهٔ نوشیروان گرفت
ایوان و قصر و جنت و فردوس برفراشتدر وی نشست شاد و قدح شادمان گرفت
هر بنده‌ای که بر در او جایگاه یافتخود را امیر خسرو صاحبقران گرفت
بنگر که روزگار چه بازی پدید کردنکبت چگونه دولت او را عنان گرفت
جوشی بزد محیط بلائی به ناگهانملک و خزانه و پسرش در میان گرفت
یا سوز و گریه‌ای که بهم برزد آن بنایا دود ناله‌ای که در آن دودمان گرفت
کان بوستان‌سرای که آئین و رنگ و بویخُلد برین ز رونق آن بوستان گرفت
اکنون بدان رسید که بر جای عندلیبزاغ سیه‌دل آمد و در او مکان گرفت
قصری که برد فرخی از فرِّ او همایسگ بچه کرد در وی و جغد آشیان گرفت
در کار روزگار و ثبات جهان عبیدعبرت هزار بار از این می‌توان گرفت
بیچاره آدمی چو ندارد به هیچ حالنه بر ستاره داد و نه بر آسمان گرفت
خوش‌وقت مقبلی که دل اندر جهان نبستواسوده خاطری که ز دنیا کران گرفت
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - مثنوی در وصف ایوان شاه شیخ ابواسحاقمثنویات
خدایا تا خم طاق دو رنگیگهی رومی نماید گاه زنگی
خم ایوان شاه کامران راابواسحاق سلطان جهان را
به رفعت با فلک دمساز گردانبدچرخ از جنابش باز گردان
در او قبلهٔ اقبال باداحریمش کعبهٔ آمال بادا
متن در گنجور
قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - در مدح شاه شیخ ابواسحاققصاید
شه سریر چهارم که شاه انجم اوستنوشته بر رخ منشور دولتش طغرا
کلاه شادی بنهاده فرقدان بر فرقکشیده در بر خود توامان ز مشک قبا
مسبحان فلک در سجودگاه افولزبان گشاده به تسبیح ربنا الا علی
زمان به صبح شتابان و من به قوت فکرفلک به دور درافتاده من به چون و چرا
که چیست حاصل این روشنان بی حاصلکه چیست مقصد این قاصدان ره‌پیما
چه موجبست یکی ثابت و یکی سیارنهان چراست یکی دیگری چرا پیدا
در این تفکر و اندیشه مانده تا دم صبحبه سیم خام بیندود چرخ را سیما
خلاص یافت ز زندان شام بیژن صبحبه زور رستم تقدیر و زخم دست قضا
در این مضیق تفکر ز هاتف غیبیبه گوش جان من آمد یکی خجسته ندا
که ای ضمیر تو از حاصلات کن غافلندانی این قدر و خویش را نهی دانا
حصول گردش چرخ بلند و سیر نجومغرض ز مبدا ارکان و فطرت اشیا
وجود قدسی این پادشاه دادگر استپناه دین محمد امین ملک خدا
جمال دولت و دنیا و دین ابواسحاقخدایگان منوچهر چهر دارا را
قضا شکوه قدر قدرت زمانه توانفلک مهابت گردون سریر مهر سخا
صریر خامهٔ او مشرف خزانهٔ غیبضمیر روشن او کاشف رموز سما
دهان غنچهٔ دولت به طلعتش خندانزبان سوسن نصرت به مدحتش گویا
جهان پناها گر امر نافذت خواهدبه یک اشاره عالی که هست عقده گشا
دماغ دهر ز سوادی شب کند خالیخلاص بخشد خورشید را ز استسقا
همیشه تا که ز تاثیر هفت و چار بودحصول پنج حواس و سه روح و هفت اعضا
از این سه پنج ترا کام و نام حاصل بادبه رغم حاسد ملعون در این سپنج سرا
مدام رای هنرپرور تو حکم روانهمیشه طبع سخا پیشهٔ تو کامروا
هزار عید برانی به کامرانی و عیشهزار سال بمانی هزار معنی را (کذا)
متن در گنجور
بخش ۲ - در وصف معشوقعشاق‌نامه
بتی فرخ رخی فرخنده رائیبه شهرستان خوبی پادشاهی
میان نازنینان نازنینیز شیرینیش شیرین خوشه چینی
رخش گلبرگ خوبی ساز کردهقدش بر سرو رعنا ناز کرده
گرفته سنبلش بر گل وطن گاهسهیل آویخته از گوشهٔ ماه
بهار لطف را نازنده سرویبه باغ دلبری رعنا تذروی
ز عنبر راه را پیرایه کردهگلش را چتر سنبل سایه کرده
نهان در عقد لؤلؤ درج یاقوتحدیث شکرینش روح را قوت
دو چشمش چون دو جادوی فسونکاردو زلفش کاروان مشگ تاتار
دهانش در حقیقت کمتر از هیچسر زلفین جعدش پیچ در پیچ
متن در گنجور
باب اول در حکمت - مذهب منسوخاخلاق الاشراف
حکما در حد حکمت فرموده‌اند: الحکمه استکمال النفس الانسانیه فی قوتیها العلمیه و العملیه. اما العلمیه فانها تعلم حقایق الاشیاء کماهی، و اما العملیه فانها تحصیل ملکه نفسانیه بها تقدر علی اصدار الافعال الجمیله و الاحتراز عن الافعال القبیحه و تسمی خلقا یعنی در نفس ناطقه دو قوه مرکوز است و کمال او به تکمیل آن دو منوط: یکی قوه نظری و یکی قوه عملی قوه نظری آن است که شوق او به سوی ادراک معارف و نیل به علوم باشد تا بر مقتضای آن شوق کسب (معرفت) اشیاء چنانکه حق اوست حاصل کند، بعد از آن به معرفت مطلوب حقیقی و غرض کلی که انتهای جمله موجودات است- تعالی و تقدس- مشرف می‌شود تا به دلالت آن معرفت به عالم توحید بل به مقام اتحاد رسد و دل او ساکن گردد که: «الا بذکر الله تطمئن القلوب» و غبار شبهت و زنگ شک از چهره ضمیر (او) و آیینه خاطر او سترده گردد، چنانکه شاعر گفته است:
به هر کجا که در آید یقین، گمان برخاست
و قوه عملی آن باشد که قوی و افعال خود را مرتب و منظوم گرداند، چنانکه با یک دیگر مطابق و موافق شوند تا به واسطه آن مساوات اخلاق او مرضیه گردد. هرگاه این علم و عمل بدین درجه در شخص جمع آید او را انسان کامل و خلیفه خدا توان گفت، و مرتبه او اعلی مراتب نوع انسان باشد چنانکه حق تعالی فرمود: «یوتی الحکمه من یشاء و من یوت الحکمه فقد أوتيَ خیرا کثیرا» و روح او بعد فراق بدن به نعیم مقیم و سعادت ابد و قبول فیض خداوند مستعد گردد، و:
این کار دولت است کنون تا که‌را رسد
تا اینجا مذهب قدما و حکماست.
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۷غزلیات
میزند غمزهٔ مرد افکن او تیر مرادوستان چیست در این واقعه تدبیر مرا
من دیوانه نه آنم که نصیحت شنومپند پیرانه مده گو پدر پیر مرا
منم و نالهٔ شبگیر بدین سان که منمکی به فریاد رسد نالهٔ شبگیر مرا
صنما عشق تو با جان بدر آید ناچارچون فرو رفت غم عشق تو با شیر مرا
گر نه زنجیر سر زلف تو باشد یکدمنتوان داشت در این شهر به زنجیر مرا
حلقهٔ زلف تو در خواب نمودند به منجز پریشانی از آن خواب چه تعبیر مرا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۸غزلیات
کرد فارغ گل رویت ز گلستان ما راکفر زلف تو برآورد ز ایمان ما را
تا خیال قد و بالای تو در دل بگذشتخاطر آزاد شد از سرو خرامان ما را
ما که در عشق تو آشفته و شوریده شدیممی‌کند حلقهٔ زلف تو پریشان ما را
تا به دامان وصالت نرسد دست امیددستْ کوته نکند اشک ز دامان ما را
در ره کعبهٔ وصل تو ز پا ننشینیمگرچه در پا شکند خار مغیلان ما را
ای عبید از پی دل چند توان رفت آخرکرد سودای تو بس بی سر و سامان ما را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۹غزلیات
دلا با مغان آشنائی طلبز پیر مغان روشنائی طلب
به کنج قناعت گرت راه نیستز دیوانگان رهنمائی طلب
وگر اوج قدست کند آرزوز دام طبیعت رهائی طلب
اگر عارفی راه میخانه گیرو گر ابلهی پارسائی طلب
دوای دل خسته از درد جوینوای خود از بینوائی طلب
اگر صد رهت بشکند روزگارمکن از خسان مومیائی طلب
عبید ار گدائی غنیمت شماروگر پادشاهی گدائی طلب
متن در گنجور