چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر همدان · ۶۰۱ تا ۶۸۸ قمری

عراقی

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او می‌توان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاق‌نامه و کتاب لمعات اشاره کرد.
کتاب لمعات عراقی از روی نسخه‌ای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
«رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.

گزیدهٔ اشعار عراقی

غزل شمارهٔ ۱غزلیات
هر سحر صد ناله و زاری کنم پیش صباتا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما
باد می‌پیمایم و بر باد عمری می‌دهمورنه بر خاک در تو ره کجا یابد صبا؟
چون ندارم همدمی، با باد می‌گویم سخنچون نیابم مرهمی، از باد می‌جویم شفا
آتش دل چون نمی‌گردد به آب دیده کممی‌دمم بادی بر آتش، تا بَتَر سوزد مرا
تا مگر خاکستری گردم به بادی بر شوموا رَهَم زین تنگنای محنت آباد بلا
مردن و خاکی شدن بهتر که بی تو زیستنسوختن خوشتر بسی کز روی تو گردم جدا
خود ندارد بی‌رخ تو زندگانی قیمتیزندگانی بی‌رخ تو مرگ باشد با عنا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲غزلیات
ای مرا یک بارگی از خویشتن کرده جداگر بدآن شادی که دور از تو بمیرم مرحبا
دل ز غم رنجور و تو فارغ ازو و حال اوبازپرس آخر که: چون شد حال آن بیمار ما
شب خیالت گفت با جانم که: چون شد حال دلنعره زد جانم که: ای مسکین، بقا بادا تو را
دوستان را زار کُشتی ز آرزوی روی خوددر طریق دوستی آخر کجا باشد روا
بود دل را با تو آخر آشنایی پیش ازیناین کند هرگز؟ که کرد این آشنا با آشنا؟
همچنان در خاک و خون غلتان باید جان سپردخسته‌ای کامید دارد از نکورویان وفا
روز و شب خونابه‌اش باید فشاندن بر درتدیده‌ای کز خاک درگاه تو جوید توتیا
دل برفت از دست وز تیمار تو خون شد جگرنیم جانی ماند و آن هم ناتوانی، گو بر آ
از عراقی دوش پرسیدم که: چون است حال تو؟گفت: چون باشد کسی کز دوستان باشد جدا؟
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۳غزلیات
این حادثه بین که زاد ما راوین واقعه کاوفتاد ما را
آن یار که در میان جان استبر گوشهٔ دل نهاد ما را
در خانهٔ ما نمی‌نهد پایاز دست مگر بداد ما را؟
روزی به سلام یا پیامیآن یار نکرد یاد ما را
دانست که در غمیم بی اواز لطف نکرد شاد ما را
بر ما در لطف خود فرو بستوز هجر دری گشاد ما را
خود مادر روزگار گوییکز بهر فراق زاد ما را
ای کاش نزادی ای عراقیکز توست همه فساد ما را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱رباعیات
با آنکه خوش آید از تو، ای یار، جفالیکن هرگز جفا نباشد چو وفا
با این همه راضیم به دشنام از تواز دوست چه دشنام؟ چه نفرین؟ چه دعا؟
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ترکیبات
عشق ار به تو رخ عیان نمایددر آینهٔ جهان نماید
این آینه چهرهٔ حقیقتهر دم به تو رایگان نماید
یک دایره فرض کن جهان راهر نقطه ازو میان نماید
این دایره بیش نقطه‌ای نیستلیکن به نظر چنان نماید
رو نقطهٔ آتشی بگردانتا دایره‌ای روان نماید
این نقطه ز سرعت تحرکصد دایره هر زمان نماید
این نقطه به تو شهادت و غیبهم ظاهر و هم نهان نماید
آن نقطه به تو کمال مطلقدر صورت این و آن نماید
آن سرعت دور نقطه دایمساکن به یکی مکان نماید
هر لمحه به تو کمال هستیدر کسوت ناقصان نماید
آن نقطه بیان کنم چه چیز استهر چند تو را گمان نماید
آن نقطه بدان که ظل نور استکان نور ورای جان نماید
آن نور دل پیمبر ماستاکنون به تو حق عیان نماید
آن بحر محیط بی‌کرانه
و آن نور بسیط جاودانه
آن بحر، که موج اوست دریاو آن نور، که ظل اوست اشیا
نوری که جمال جمله هستیاز تاب جمال اوست پیدا
اول ز پی نظارهٔ اوشد عین همه جهان مهیا
و آخر هم آفتاب رویششد صورت جسم و جان هویدا
او روی حق است و عین حق نیزبل عین حقیقت است و اعلا
دریاب، که اوست اسم اعظمزو گشت عیان صفات و اسما
آن ذات که حق بود صفاتشاو را بنگر، چه باشد اسما؟
اسمی که بود صفات او حقبنگر که چه باشدش مسما
و آن نور که حق بدو توان دیدباشد همه والضحی و طاها
فی‌الجمله کمال صورت اوستآیینهٔ ذات حق تعالی
در آینه مصطفی چه بیند؟جز حسن و جمال ذات والا
کو عاشق روی حق؟ بیا گوبنگر رخ خوب مصطفی را
در صورت او حق ار ندیدیاینجا به یقین ببینی آنجا
در صورت شرح او عراقیچون دید حقیقت آشکارا
امید که از شفاعت اوحاصل شودش کلام اعلی
تا هر نفسی به دیدهٔ حق
بینند همه جمال مطلق
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ (که به غیر از تو در جهان کس نیست - جز تو موجود جاودان کس نیست)ترجیعات
ای زده خیمهٔ حدوث و قدمدر سراپردهٔ وجود و عدم
جز تو کس واقف وجود تو نیستهم تویی راز خویش را محرم
از تو غایب نبوده‌ام یک روزوز تو خالی نبوده‌ام یک دم
آن گروهی که از تو باخبرندبر دو عالم کشیده‌اند رقم
پیش دریای کبریای تو هستدو جهان کم ز قطره‌ای شبنم
بی‌وجودت جهان وجود نداشتاز جمال تو شد جهان خرم
چون تجلی است در همه کسوتآشکار است در همه عالم
که به غیر از تو در جهان کس نیست
جز تو موجود جاودان کس نیست
تا مرا از تو داده‌اند خبراز خودم نیست آگهی دیگر
سر به دیوانگی بر آوردمتا نهادم به کوی عشق تو سر
تا ز خاک در تو دور شدمغرقه گشتم میان خون جگر
خاک پای تو می‌کشم در چشمدرس عشق تو می‌کنم از بر
جز تو کس نیست در سرای وجودنظر این است پیش اهل نظر
گاه واحد، گهی کثیر شویاین سخن عقل چون کند باور؟
پیش ارباب صورت و معنیهست از آفتاب روشن‌تر
که به غیر از تو در جهان کس نیست
جز تو موجود جاودان کس نیست
گر شبی دامنت به دست آرمتا قیامت ز دست نگذارم
گرد کویت به فرق می‌گردمبیش ازین نیست در جهان کارم
گر مرا از سگان خود شمریهر دو عالم به هیچ نشمارم
چون خیالی شدم ز تنهاییتا خیال تو در نظر دارم
کار من جز نشاط و شادی نیستتا به دام غمت گرفتارم
چون به جز تو کسی نمی‌بینمغیر ازین بر زبان نمی‌آرم
که به غیر از تو در جهان کس نیست
جز تو موجود جاودان کس نیست
همه عالم چو عکس صورت اوستبجز از او کسی ندارد دوست
به مجاز این و آن نهی نامشبه حقیقت چو بنگری همه اوست
شد سبو ظرف آب در تحقیقعجب این است کاب عین سبوست
قطره و بحر جز یکی نبودآب دریا، چون بنگری، از جوست
بر دلش کشف کی شود اسرار؟هر که راضی شود ز مغز به پوست
در رخش روی دوست می‌بینممیل من با جمال او زآن روست
گرچه خود غیر او وجودی نیستلیکن اثبات این حدیث نکوست
که به غیر از تو در جهان کس نیست
جز تو موجود جاودان کس نیست
تا مرا دیده شد به روی تو بازدامن از غیر تو کشیدم باز
مرغ جان من شکسته دروندر هوای تو می‌کند پرواز
عشق فرهاد و طلعت شیرینسر محمود و خاک پای ایاز
بکشی گر ز روی دلداریگره از کار من گشایی باز
هر نفس با دل شکستهٔ منسخن عشق خود کنی آغاز
در حقیقت به جز تو نیست کسیگرچه پوشیده‌ای لباس مجاز
گفتم اسرار تو بپوشانمبر زبانم روانه گشت این راز
که به غیر از تو در جهان کس نیست
جز تو موجود جاودان کس نیست
ساقیا، بادهٔ الست بیارتا به می بشکنیم رنج خمار
آن چنان مستم از می عشقتکه ز مستی نمی شوم هشیار
بی کمال وجود تو نبوددو جهان را به نیم جو مقدار
هاتف غیب گفت در گوشمکه: به تحقیق بشنو ای گفتار
اصل و فرع جهان وجود شماستلیس فی‌الدار غیرکم دیار
بر زبان فصیح می‌شنوماز همه کاینات این اسرار
که به غیر از تو در جهان کس نیست
جز تو موجود جاودان کس نیست
حسن پوشیده بود زیر نقابعشق برداشت از میانه حجاب
هر دو در روی خویش فتنه شدندهر دو با هم شدند مست و خراب
در خرابات عاشقی با همهر دو خوردند بی‌قدح می ناب
هر که را هست دیدهٔ بیدارنرود چشم بخت او در خواب
جزو را هست سوی کل رغیبقطره را هست سوی یم ابواب
دیدن غیر تو خطا باشدنظر این است پیش اهل صواب
چون به جز خود کسی نمی‌بیندزان جهت می‌کند به خویش خطاب
که به غیر از تو در جهان کس نیست
جز تو موجود جاودان کس نیست
ای ز عکس رخت جهان روشنبه خیال تو چشم جان روشن
گشته از رویت آفتاب خجلشده از نورت آسمان روشن
هست از پرتو جمال رختاز مکان تا بلامکان روشن
به زبان شرح عشق نتوان گفتکه نمی‌گردد از بیان روشن
گرچه خود غیر را وجودی نیستبر عراقی شد این زمان روشن
که به غیر از تو در جهان کس نیست
جز تو موجود جاودان کس نیست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱مقطعات
میان یک دله یاران بسی حکایت‌هاستکه آن سخن به زبان قلم نیاید راست
چه دانم و چه نمایم؟ چه گویم و چه کنم؟که جان من ز غم عاشقی بخواهد کاست
متن در گنجور
قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در مدح شیخ حمیدالدین احمد واعظقصاید
ای صبا جلوه ده گلستان رابا نوا کن هزاردستان را
بر کن از خواب چشم نرگس راتا نظاره کند گلستان را
دامن غنچه را پر از زر کنتا دهد بلبل خوش‌الحان را
گل خوی کرده را کنی گر یادکند ایثار بر تو مرجان را
ژاله از روی لاله دور مکنتا نسوزد ز شعله بستان را
مفشان شبنم از سر سبزهبه خضر بخش آب حیوان را
تا معطر شود همه آفاقبگشائید زلف جانان را
بهر تشویش خاطر ما رابرفشان طرهٔ پریشان را
سر زلف بتان به رقص درآرتا فشانیم بر سرت جان را
برقع از روی نیکویان به ربایتا ببینم ماه تابان را
ور تماشای خلد خواهی کردبطلب راه کوی جانان را
بگذر از روضه قصد جامع کنتا ببینی ریاض رضوان را
نرمکی طره از رخش وا کنبنگر آن آفتاب تابان را
حسن رخسار یار را بنگرگر به صورت ندیده‌ای جان را
مجلس وعظ واعظ اسلامحل کن مشکلات قرآن را
اوست اوحد حمید احمد خلقکز جلالش نمود برهان را
پیش تو ای صبا، چه گویم مدحگر توانی ادا کنی آن را
برسان از کرم زمین بوسمور توانی بگوی ایشان را
خدمت ما بدو رسان و بگوکای فراموش کرده یاران را
ای ربوده ز من دل و جان راوی به تاراج داده ایمان را
در سر آن دو زلف کافر تودل و دین رفت این مسلمان را
چشم تو می‌کند خرابی و مابر فلک می‌زنیم تاوان را
گر خرابی همی کند چه عجب؟خود همین عادت است مستان را
مردم چشم تو سیه کارندوین نه بس نسبت است انسان را
همه جایی تو را خوش است ولیکبی تو خوش نیست اهل ملتان را
شاد کن آرزوی دلها رابزدای از صدور احزان را
قصهٔ درد من بیا بشنومی‌نیابم، دریغ، درمان را
باز سرگشته‌ام همی خواهدتا چه قصد است چرخ گردان را
خواهدم دور کردن از یارانخود همین عادت است دوران را
ما چه گویی، قضا چو چوگانیچه از آنجا که گوست چوگان را؟
می‌کند خاطرم پیاپی عزمکه کند یک نظاره جانان را
دیده امیدوار می‌باشدتا ببیند جمال خوبان را
منتظر مانده‌ام قدوم تو راهین وداعی کن این گران جان را
آخر ای جان، غریب شهر توامخود نپرسی غریب حیران را؟
هر غریبی که در جهان بینیعاقبت باز یابد اوطان را
جز عراقی که نیست امیدشتا ببیند وصال کمجان را
من نگویم که حسنت افزون بادچون بدان راه نیست نقصان را
باد عمرت فزون و دولت یارتا بود دور چرخ گردان را
متن در گنجور
بسم الله الرحمن الرحیملمعات
الحمدلله الذی نور وجه حبیبه بتجلیات الجمال فتلالا منه نوراً، و ابصر فیه غایات الکمال ففرح به سروراً، فصدره علی یده و صافاه و آدم لم یکن شیئاً‌مذکورا و لا القلم کاتباً و لااللوح مسطوراً، فهو مخزن کنزالوجود و مفتاح خزاین الجود و قبلة الواجد و الموجود و صاحب لواء الحمد و المقام المحمود، الذی لسان مرتبته یقول:
وانی و ان کنت بن آدم صورةفلی فیه معنی شاهد بابوتی
شعر
گفتا به صورت ار چه ز اولاد آدمماز روی مرتبت به همه حال برترم
چون بنگرم در آینه عکس جمال خویشگردد همه جهان به حقیقت مصورم
خورشید آسمان ظهورم،‌ عجب مدارذرات کاینات اگر گشت مظهرم
ارواح قدس چیست؟ نمودار معنیماشباح انس چیست؟ نگهدار پیکرم
بحر محیط رشحه‌ای از فیض فایضمنور بسیط لمعه‌ای از نور ازهرم
از عرش تا به فرش همه ذره‌ای بوددر پیش آفتاب ضمیر منورم
روشن شود ز روشنی ذات من جهانگر پردۀ صفات خود از هم فرو درم
آبی که زنده گشت از او خضر جاودانآن آب چیست؟ قطره‌ای از حوض کوثرم
آن دم کزو مسیح همی مرده زنده کردیک نفخه بود از نفس روح پرورم
فی الجمله مظهر همه اشیاست ذات منبل اسم اعظمم، به حقیقت چو بنگرم
صلوات الله و سلامه علیه و علی اصحابه و صحبه اجمعین.
اما بعد: کلمه‌ای چند در بیان مراتب عشق بر سنن سوانح بزبان وقت املاء کرده می‌شود، تا آینه معشوق هر عاشق آید، با آنکه رتبت عشق برتر از آنست که بقوت فهم وبیان پیرامن سراپردۀ جلال او توان گشت،‌ یا بدیدۀ کشف و عیان بجمال حقیقت او نظر توان کرد.
تعالی العشق عن فهم الرجالو عن وصف التفرق و الوصاف
متیماجل شیئیعن خیالیجل عن الاحاطة و المثال
به تتق عزت محتجب است و بکمال استغنا متفرد، حجب ذات او صفات اوست و صفاتش مندرج در ذات، و عاشق جمال او جلال اوست و جمالش مندمج در جلال؛ علی الدوام خود با خود عشق می‌بازد و بغیر نپردازد. هر لحظه از روی معشوقی پرده براندازد و هر نفس از راه عاشقی پردۀ آغاز زد.
نظم
عشق در پرده می‌نوازد سازعاشقی کو که بشنود آواز؟
هر نفس پرده‌ایدگر سازدهر زمان زخمه‌ای کند آغاز
همه عالم صدای نغمه اوستکه شنید این چنین صدای دراز؟
راز او از جهان برون افتادخود صدا کی نگاه دارد راز؟
سر او از زبان هر ذرهخود تو بشنو که من نیم غماز
هر زمان بهر زبان راز خود باسمع خود گوید، هردم بهر گوش سخن از زبان خود شنود، هر لحظه بهر دیده حسن خود را بر نظر خود عرضه دهد، هر لمحه بهر روی وجود خود را بر شهود خود جلوه دهد، وصف او از من شنو:
یحدثنی فی صامت ثم ناطقو غمزعیون ثم کسر الحواجب
دانی چه حدیث می‌کند در گوشم؟ می‌گوید:
عشقم که در دو کون مکانم پدید نیستعنقای مغربم که نشانم پدید نیست
ز ابرو و غمزه هر دو جهان صید کرده‌اممنگر بدان که تیر و کمانم پدید نیست
چون آفتاب در رخ هر ذره ظاهرماز غایت ظهور عیانم پدید نیست
گویم بهر زبان و بهر گوش بشنوموین طرفه‌تر که گوش و زبانم پدید نیست
چون هرچه هست در همه عالم همه منممانند در دو عالم از آنم پدید نیست
متن در گنجور
بِسْمِ‌اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم و به نستعینرسالهٔ اصطلاحات
شکر و سپاس موجودی را که اعیان اشیاء را به ظهور نور خویش بنواخت، که «اللّٰه نور السموات والارض» و علم عشق در کشور عاشقی برافروخت و به معشوقی درتاخت، که «یحبهم و یحبونه» و نقش و اثر غیر از بسیط مملکت هستی بپرداخت که «لااله مع‌اللّٰه».
و صلوات غیرمتناهی بر حضرت افضل‌الرسل و اکمل‌الکمل، محمدالمصطفی - صلی‌اللّٰه علیه وسلم- و اصحاب و خلفاء او باد.
اما بعد: این کلماتی چند است، از مصطلحات و نبذه‌ای از مشهورات که در میان طایفۀ متصوفه- ایدهم اللّٰه بتوفیقه- در نثر و نظم وارد و واقع است و در این رساله آن بر سه مطلب بنا افتاد.
متن در گنجور
بخش ۱ - سر آغازآغاز کتاب
هر که جان دارد و روان داردواجب است آنکه درد جان دارد
حمد بی‌حد کردگار احدصمد لم یلد و لم یولد
آنکه ذاتش بری است از آهوالذی لا اله الا هو
مالک الملک قادر بی‌عیبصانع عالم شهادت و غیب
ربنا جل قدره و علاآنکه از بدو فطرت اولی
خلق در دست قدرت او بودقدرتش دستبرد صنع نمود
صانعی، کز مطالع ابداعاو برآرد حقایق انواع
پس چهل طورشان در آن اشکالبرد از جا به جا و حال به حال
روح‌ها داد روح را زان راحبه صبوحی اربعین صباح
امر او بر طریق کن فیکونهم چنان کاف نارسیده به نون
آفرینندهٔ زمان و مکاندر جهات طبایع و ارکان
خلق را در جهان کون و فسادهست او مبدا و بدوست معاد
زان پدر هفت کرد و مادر چارتا سه فرزند را بود اظهار
صنعش از آب و خاک و آتش و بادجسم را طول و عرض و عمق او داد
زان طرف روشنی و نزدیکیزین طرف بعد بود و تاریکی
چون شد از خاک تیره طینت تنکرد امرش به نور جان روشن
متن در گنجور
بخش ۱ - سر آغازفصل اول
حبذا عشق و حبذا عشاقحبذا ذکر دوست را عشاق
حبذا آن زمان که در ره عشقبیخود از سر کنند پا عشاق
نبرند از وفا طمع هرگزنگریزند از جفا عشاق
خوش بلایی است عشق، از آن دارنددل و جان را درین بلا عشاق
آفتاب جمال او دیدندنور دارند از آن ضیا عشاق
داده‌اند اندرین هوا جانهاچون شکستند از آن هوا عشاق
ای عراقی، چو تو نمی‌داننداین چنین درد را دوا عشاق
نگشادند در سرای وجوددری از عالم صفا عشاق
متن در گنجور
بخش ۱ - سر آغازفصل دوم
بود در کنج خانه صبح دمیخاطر من بخود فتاده دمی
غزلی دلپذیر می‌گفتمدرر از عشق دوست می‌سفتم
نفسی وصف یار می‌راندمساعتی لوح دوست می‌خواندم
دل ز احوال نیک و بد آزادهر زمانم نتیجه‌ای می‌داد
عقل گردون نورد گردنکشجمع کرده دل از چهار وز شش
فکر عالم نمای معنی خواندر دماغ خیال سرگردان
ذوق لذت شناس شاهد بازکرده در عشق نغمه‌ها آغاز
طبع رعناگرای شیرین کارکرده حسن عروس فکر نگار
کلک نقاش خوی معنی جویکرده معنی روان، چو آب به جوی
خامهٔ نقشبند چابک دستبتکی چند را صور می‌بست
آمد از عالم خفا به ظهوریک یک از دل معانی مستور
در چنان حالتی که جان لرزددوست ناگاه حلقه بر در زد
صوت بر در زنان، ز قرع هوااز ره گوش هوش گفت مرا:
خیز و بگشای در، که یار آمدمیوه از شاخ عمر بار آمد
بی خبر گشت عقل سرمستمبیخود از جای خود برون جستم
بگشودم درش، چو رخ بنموددر جنت به روی من بگشود
اندر آمد، ز ماه تابان‌ترز سهی سرو بس خرامان‌تر
سایهٔ غم برفت از سر منکافتاب اندر آمد از در من
بر رخش همچو موی آشفتممست و حیران شدم بدو گفتم:
وه! که بس خوب و دلکش آمده‌ایمرحبا! مرحبا! خوش آمده‌ای
بس لطیفی و نیک زیباییحوری و از بهشت می‌آیی
آدمی را چنین نباشد نورملکی؟ یا پری؟ بتی؟ یا حور؟
تا جهان است، مثل تو قمریدر نیامد به دلبری ز دری
چه ملک پیکری! بنام ایزدکآفریدت ز روح تام ایزد
ماه رویی و آفتاب جبینآدمی‌زاده کسی ندید چنین
لب لعلش، کزو زنم لبیککرد اشارت که: «السلام علیک»
گفتمش: صد دلت فدای سلام«و علیک السلام و الاکرام»
از شراب غرور خوبی مستموزه بر کند و ساعتی بنشست
سوی اشعار گفته می‌نگریداین غزل بر ورق نوشته بدید:
متن در گنجور
بخش ۱ - سر آغازفصل سوم و چهارم
آن غریبان منزل دنییآن عزیزان جنت‌الماوی
محرمان سراچهٔ قدسیلوح خوانان سر نه کرسی
سالکان طریقهٔ علیاراه‌داران جادهٔ سفلا
زنده جانان مرده در غم یارمست حالان جان و دل هشیار
پادشاهان تخت روحانیغوطه‌خواران بحر نورانی
شاهبازان در قفس ماندهپیش بینان بازپس مانده
از حدود وجود گم گشتهوز عقول و نفوس بگذشته
به کسی شان، ز دوست پروا، نهسوخته، چون ز شمع، پروانه
همچو پروانه ز اشتیاق رخشخویشتن را فگنده در آتش
در ره دوست پا ز سر کردهابجد عشق را ز بر کرده
چون ز کتاب دهر جیفه شدهبر سریر صفا خلیفه شده
یار خود دیده در پس پردهتن به جان مانده، جان فدا کرده
می نخورده شده به بویی مستدوست نادیده دل بداده ز دست
بر ره یار منتظر ماندهنمک شوق بر دل افشانده
بار محنت کشیده چون ایوبزهر فرقت چشیده چون یعقوب
نظر جان ز جسم بگسستهصدق «میعاد» باز دانسته
کرده از جان بسوی کوش چوروی«لیس فی جبتی سوی الله» گوی
جان «اناالحق» زنان و تن بردارفارغ از جنت و گذشته ز نار
علم اتحاد بر بستهلشکر خشم و آز بشکسته
بن و بیخ خیال برکندهگشته آزاد و هم چنان بنده
متن در گنجور
بخش ۱ - سر آغازفصل پنجم
مطربا، نغمهٔ حزین بر داریک زمانم دماغ جان تر دار
از نه آهنگ خردهٔ عشاقنغمه‌ای گو، ز پردهٔ عشاق
مردم از هجر دوست، یک دمه‌ایدل من زنده کن به زمزمه‌ای
تا من اندر سماع عشق آیممجلس عاشقان بیارایم
نفسی بگذرم ازین پس و پیشساعتی بنگرم به هستی خویش
چون که پی گم کنم ازین هستیراه یابم به عالم مستی
همچو مستان سماع برگیرمنعرهٔ شوق دوست درگیرم
ساعتی همچو آرزومندانز اشتیاق حبیب در میدان
مرغ بسمل صفت، زنم پر و بالوآیم از روزگار حال به قال
شرح عشق محب و حسن حبیببدهم یک به یک علی‌الترتیب:
روز اول، چو جوهر انسانمایل عشق بود و خالی از آن
واهب اصل آلتی بخشیدکه بدو نیک را ز بد بگزید
در زمانه بدید تو بر توحسن با قبح و زشت با نیکو
گشت ناظر به صورت هر دوز صفا و کدورت هر دو
چون شد اندر دلش صفا غالبنشد او جز جمال را طالب
روی زیبا ز روی بد بگزیدبد نخواهد کسی، چو نیکو دید
هر کجا حسن دلربایی دیدچشم جانش همی درو نگرید
هر دمش کسوتی لطیف نمودهر زمانش ارادتی افزود
هر که عاشق به دیدهٔ جان شدگلخنی وار پیش سلطان شد:
متن در گنجور
بخش ۱ - سر آغازفصل ششم
ساقیا، بادهٔ صبوح بدهعاشقان را غذای روح بده
بادهٔ عشق ده به ما مستانمی بده «مای» ما ز ما بستان
در دلم نه حلاوت مستیتا شود نیستی من هستی
زان صراحی، که جام رضوان استباده‌ای ده، که جرعه‌اش جان است
ای که بر یاد لعل دلجویتباده ناخورده، مستم از بویت
نفسی بازپرس مستان راراحتی بخش می‌پرستان را
سوختم، سوختم، در آتش شوقبیخودم کن دمی به بادهٔ ذوق
عجب آید مرا ز باده‌پرستبادهٔ عشاق ناچشیده و مست
در بیابان، به فصل تابستانچون ببارد به تشنه ای باران
گرچه یک لحظه زآن بیاسایدهم به آب اشتیاقش افزاید
می بیفزا ، چو شوقم افزودیروی پنهان مکن ، چو بنمودی
باز مخمور عشق را می دهچون مدامم دهی، پیاپی ده
تا دگربار مستی آغازموین غزل را انیس خود سازم:
متن در گنجور
بخش ۱ - سر آغازفصل هفتم
ما مقیم آستان توایمعندلیبان بوستان توایم
گر رویم از درت و گر نرویماز تو گوییم و هم ز تو شنویم
چون که در دام تو گرفتاریماز تو پروای خویش چون داریم؟
چون دم از آشنایی تو زنیممیل بیگانگی چگونه کنیم؟
سر ما و آستانهٔ در تومنتظر تا رویم در سر تو
تو مپندار کز در تو رویمبه سر تو، که در سر تو رویم
تا ز عشق تو جرعه‌ای خوردیمدل بدادیم و جان فدا کردیم
تا به کوی تو راهبر گشتیمجز تو، از هرچه بود برگشتیم
تا ز جان با غم تو پیوستیمرخت هستی خویش بربستیم
تا ز شوق تو مست و حیرانیمره به هستی خود نمی‌دانیم
چون به سودای تو گرفتاریمسر سودای خود کجا داریم؟
تاب حسن تو آتشی افروختدل ما را بدان بخواهد سوخت
متن در گنجور
بخش ۱ - سر آغازفصل هشتم
ای هوای تو مونس جانممایهٔ درد و اصل درمانم
مرغ جان تا بیافت دیدهٔ بازدر هوای تو می‌کند پرواز
گفت و گوی تو روز و شب یارمجست و جوی تو حاصل کارم
دلم از عشق توست دیوانهتا تو شمعی، تو راست پروانه
نیک در کار خویش حیرانمدرد خود را دوا نمی‌دانم
در غم دوستان مهر گسلدشمنان را بسوخت بر من دل
ما همه مشتری بی‌پایهاو و کالای او گران‌مایه
ای ز سوداییان درین بازارفارغ از مثل من هزار هزار
خواب خواهم من از خدا به دعاتا ببینم مگر به خواب تو را
نکند خود به خاطرت گذریکه کنی سوی بیدلی نظری
چون سرماست خاک سودایتفرصتی، تا نهیم در پایت
می‌سزد جز به وقت دل بردنالتفاتی به بی‌دلی کردن
به تلطف ز ما ربودی دلبه تکبر کنون زیاد مهل
تو به خود عاشقی، زهی مشکل!که ز ما بگذرد تو را در دل
تو سبق برده‌ای ز نیکویانما ز عشق تو این غزل گویان:
متن در گنجور
بخش ۱ - سر آغازفصل نهم
مرحبا! مرحبا! محبت دوستکز درون آمدی، نه از راه پوست
دلم از چز تو خانه خالی کردبا تو سودای لاابالی کرد
تا غمت ساکن دل من شداز چراغ تو خانه روشن شد
ما گرفتار دام عشق توایمهمه سرمست جام عشق توایم
ای که حسن رخت دل افروز استشب ما با خیال تو روز است
حسنت از روضهٔ جنان خوشتریادت از هرچه در جهان خوشتر
هر که در صورت تو حیران نیستصورتش هست، لیکنش جان نیست
من چو در عارض تو حیرانملوح محفوظ عشق می‌خوانم
دیده‌ای کان جمال دیده بودمهر رویت به جان خریده بود
با خود، از بیخودی، تو را بینمگر تو با من نه‌ای چرا بینم؟
چون نظر بر رخ تو می‌فگنممی‌برد از دیار جان و تنم
به کسی گفتن این نمی‌یارم:که تو را نیک دوست می‌دارم
متن در گنجور
بخش ۱ - سر آغازفصل دهم
عاشقان در کمین معشوقندساکنان زمین معشوقند
عاشقان را ز دوست نگزیردبلبل اندر هوای گل میرد
اندرین ره، اگر مقامی هستهس ماوای عاشقان الست
چون که حسن آمد از عدم به وجودعشق در نور او ملازم بود
جان، چو مامور شد به امر احدمنتظر یافت عشق بر سر حد
گر تو از عشق فارغی، باریمن ندارم به غیر ازین کاری
هست جانم چنان به عشق غریقکه ندارد گذر به هیچ طریق
متن در گنجور
بخش ۱ - سر آغازخاتمة‌الکتاب
مرحبا! مرحبا! نسیم صباخبر از دوست چیست؟ باز نما
حال ما بین درین پریشانیباز گو تا ازو چه می‌دانی؟
این چنینم هنوز بگذارد؟یا عزیمت بدین طرف دارد؟
گوییا تخم مهر ما کاردیا خود از ما فراغتی دارد
سخن بی‌دلان به یاد آرد؟یا خود او این سرود نشمارد؟
باشدش هیچ میل و رغبت ما؟یا فراموش کرده صحبت ما؟
گوییا در دلش وفا با ماستیا هنوزش سر جفا با ماست
خاطرش هیچ سوی ما نگرد؟یا دگر نام بی‌دلان نبرد؟
هیچ داند که حال ما چون است؟یا ز ما خود دلش دگرگون است؟
دوری از ما هنوز می‌جوید؟یا ز ما خود سخن نمی‌گوید؟
از جمالش اگرچه محروممهر چه خواهد کند، که مظلومم
جز مرادش مرا مرادی نیستغیر او خاطری و یادی نیست
هست جانم چنان بدو مشغولکه ندانم فراق را ز وصول
خود ندانم که در چه کارم من؟با وی از خود خبر ندارم من
در کمندش چنان گرفتارمکه خلاصی طمع نمی‌دارم
گرچه او خود نمی‌برد ناممتا برفت او، برفت آرامم
هرکه جانش ز روی دوست بودمیل جانش به سوی دوست بود
دیده، کو طالب جمال تو شدباعثش قوت خیال تو شد
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۴غزلیات
کشیدم رنج بسیاری دریغابه کام من نشد کاری دریغا
به عالم در که دیده باز کردمندیدم روی دلداری دریغا
شدم نومید کاندر چشم امیدنیامد خوب رخساری دریغا
ندیدم هیچ گلزاری به عالمکه در چشمم نزد خاری دریغا
مرا یاری است کز من یاد ناردکه دارد این چنین یاری؟ دریغا
دل بیمار من بیند نپرسدکه چون شد حال بیماری؟ دریغا
شدم صدبار بر درگاه وصلشندادم بار یک باری دریغا
ز اندوه فراقش بر دل منرسد هر لحظه تیماری دریغا
به سر شد روزگارم بی‌رخ تونماند از عمر بسیاری دریغا
نپرسد از عراقی تا بمیردجهان گوید که مُرد، آری دریغا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۵غزلیات
ندیدم در جهان کامی دریغابماندم بی‌سرانجامی دریغا
گوارنده نشد از خوان گیتیمرا جز غصه‌آشامی دریغا
نشد از بزم وصل خوبرویاننصیب بخت من جامی دریغا
مرا دور از رخ دلدار دردیستکه آنرا نیست آرامی دریغا
فرو شد روز عمر و بر نیامداز آن شیرین لبش کامی دریغا
درین امید عمرم رفت کاخرکند یادم به پیغامی دریغا
چو وادیدم عراقی نزد آن دوستنمی‌ارزد به دشنامی دریغا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۶غزلیات
سر به سر از لطف جانی ساقیاخوشتر از جان چیست؟ آنی ساقیا
میل جان‌ها جمله سوی روی توسترو، که شیرین دلستانی ساقیا
زان به چشم من درآیی هر زمانکز صفا آب روانی ساقیا
از می عشق ار چه سرمستی، مکنبا حریفان سرگرانی ساقیا
وعده‌ای می‌ده، اگر چه کج بودکز بهانه در گمانی ساقیا
بر لب خود بوسه ده، آنگه ببینذوق آب زندگانی ساقیا
از لطافت در نیابد کس تو رازان یقینم شد که جانی ساقیا
گوش جان‌ها پر گهر شد، زانکه تواز سخن در می‌چکانی ساقیا
در دل و چشمم ز حسن و لطف خویشآشکارا و نهانی ساقیا
نیست در عالم عراقی را دمیبر لب تو کامرانی ساقیا
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲رباعیات
عیشی نبود چو عیش لولی و گداافکنده کله از سر و نعلین ز پا
پا بر سر جان نهاده، دل کرده فدابگذاشته از بهر یکی هر دو سرا
متن در گنجور