چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر شهریار · ۵۱۳ تا ۵۷۳ قمری

عمادی شهریاری

عمادالدین عمادی شهریاری (متوفای ۵۷۳ق)، متخلص به سلطانی و شهریاری، شاعر پارسی‌گوی و مدیحه‌سرای قرن پنجم و ششم است. برخی او را فرزند مختاری غزنوی دانسته‌اند. نام اصلی و تاریخ تولد وی معلوم نیست. و تنها می‌توان گفت در اواخر قرن پنجم به دنیا آمده است. کسانی که به شرح زندگانی او پرداخته‌اند، اغلب از وی با عنوان عمادی یاد کرده‌اند. عوفی در لباب‌ الباب او را عمادالدین خوانده و در شمار شاعران غزنه آورده است. ظاهراً عمادی لقب یا تخلص شعری این شاعر بوده است. علت شهرت او به این عنوان، آن‌گونه که راوندی در راحة‌الصدور نوشته، انتساب وی به عمادالدوله فرامرز بن رستم (شهریار مازندران) بوده که عمادی در آغاز شاعری به مدح او پرداخته و لقب یا تخلص خود را از لقب وی گرفته است.
مؤلف مجمع‌الفصحاء، ابن‌ عمادالدوله را «عمادالدولۀ دیلمی» حاکم فارس، که علی نام داشته، دانسته‌ است. چون عمادی در اشعارش به نام ممدوح خود (فرامرز) و نیز به محل فرمانروایی وی (مازندران) اشاره کرده است، این عقیده اشتباه به نظر می‌رسد. زادگاه او را، به اختلاف، برخی غزنه و برخی دیگر شهریار، از توابع ری، ذکر کرده‌اند. عده‌ای نیز عمادی غزنوی را از عمادی شهریاری جدا دانسته و برآن‌اند که عمادی شهریاری از شعرای دورۀ سلجوقیان و از ستایشگران سلطان طغرل بوده و در شهریار زاده شده و آن دیگری شاعری است گمنام، اهل غزنه، که همدورۀ خاندان محمود غزنوی بوده است و دیوانش شناخته شده نیست.
به گفتۀ تقی‌الدین کاشی، عمادی در ۵۷۳ق در ری وفات یافته است. مصحح راحة‌الصدور سال وفات او را، به اشتباه، ۵۸۲ نوشته که به سبب برداشت نادرست وی از عبارت ریو است.
عمادی از شاعران نامی دوران خود بوده و به نوشتۀ تقی‌الدین کاشی، ملک‌الشعرای دربار سلجوقی به شمار می‌آمده است. او با شاعران همدورۀ خود در ارتباط بوده و قوامی شیرازی را مدح گفته است. سید حسن غزنوی و انوری او را ستوده‌اند و جامی نیز به تضمین شعری از وی پرداخته است. مؤلف المعجم در توضیح مباحث بلاغی، از اشعار عمادی شاهد آورده، درعین حال، او را به انتحال از شعر سنایی متهم کرده است.
آثار عمادی به همت آقای امیر لطف زمان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار عمادی شهریاری

شمارهٔ ۱غزلیات
ساقیا موسم عید است بده جام شراببنشان از دل ما آتش سی روزه به آب
گر خریدار تو آنی منم آن کس باریکه به یک باده فروشم به تو سی روزه صواب
خاک خور باده مخور زآن که دریغ است دریغکه دهد کس ... رنگ گل و بوی شراب
هر که او از سر جهل از سر می برخیزدهمه بر باد و هوا تکیه کند همچو حباب
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
مرا عشق تو از من جان بپرداختهمه تاریکی از روشن بپرداخت
به عشقت هر که چون من گشت مسرورز بار عقل و جان گردن بپرداخت
دلت در لافگاه سست عهدیبه عشوه سخت از آهن بپرداخت
غمت را دوست دارم زآن که مهرشمرا از دوست وز دشمن بپرداخت
به جزع از دیگران جان بر که لعلتبه یک خنده ز کار من بپرداخت
عمادی تا به سودای تو پیوستفرشته گشت زاهریمن بپرداخت
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
لاف عشق تو در زمانه بسی استتیر چشم تو را نشانه بسی است
راه عشق تو گر چه ناموس استدر ره وصلت آستانه بسی است
خون همی گریم و فراق تو رااین چنین نقد در خزانه بسی است
رایگانی یگانه شو با منگر چه چون من تو را یگانه بسی است
سیری از من نپرسمت که چراستزآن که ناخواست را بهانه بسی است
از تو محروم من نیم تنهاسود ناکرده در زمانه بسی است
خود ندانم که از که می‌نالمآتش عشق را زبانه بسی است
در میان آی چون عمادی رااز تو اندوه بی‌کرانه بسی است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
امشب منم و جام می و یار ای شبتعجیل مکن به صبح زنهار ای شب
صد شب به تو بوده‌ام به تیمار ای شبیک شب دل عاشقان نگهدار ای شب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱قطعات
به خدایی که از میان دو حرفهفت چرخ و چهار طبع انگیخت
بوی کافور و عود و مشک آوردرنگ طاووس و کبک و زاغ آمیخت
که مرا دست هجر تو بر سرخاک اندوه و آتش غم بیخت
این چنین کارها زمانه کندبا زمانه نمی‌توان آمیخت
متن در گنجور
شمارهٔ ۱قصاید
ای عقل تو داده نور جان راچونان که سنان تو جهان را
شمشیر تو در طریق قدرتناموس شکسته آسمان را
سرمایه اول زمان داداقبال تو آخرالزمان را
آن دل که به کینه تو برخاستبر تل بلا نشانده جان را
در راه نجات جز قبولتکس بدرقه نیست کاروان را
در آینه جسم را توان دیدو اندر کف دست تو امان را
بن نیست زبان دشمنت راچونان که زبان ناودان را
چون وهم تو هیچ کس نپیموداین بام شکسته نردبان را
در عالم تو نداد ترتیبشاهین حوادث آشیان را
تا چرخ و زمین بود مبینادبی‌مهر تو دیده این و آن را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ملحقات
همچو اسلام راست خانه شده استزآن چو اقبال بی‌بهانه شده است
هر کجا صدر دار همت اوستچرخ موقوف آستانه شده است
زهد و حلم و حیا به هم کرده استزآن سه گانه چنین یگانه شده است
تو اشارات او چه فهم کنیکه تو را خوی بر فسانه شده است
او گشاده است گنج سر لیکنخواجه خود بسته زمانه شده است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱اشعار نویافته
از پای آن که زیر خاکش کردچرخ را سنگسار بایستی
مشتری را برای کینه اوبا زحل کارزار بایستی
پس از او بزم ساختن افسوسجام را مایه نار بایستی
پس از او رزم کرده‌اند آوختیغ را شرم و عار بایستی
از پس هرکه داشت سیرت اوچون منی یادگار بایستی
روی مریخ همچو ایاممزاین فزع همچو قار بایستی
از پی تشنگان ماتم اوآفتاب آبدار بایستی
اندر این بوستان که عیش من استگل طمع نیست خار بایستی
به ضرورت بلا کشم چه عجبدر بلا اختیار بایستی
ابیات دیگر این شعر در قصیده شماره 36 ذیل در گنجور قرار دارند.
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
در جهان چیست کز جهان بتر استجز غم من که هر زمان بتر است
زآن ستم‌ها که دهر بر من کردفرقت یار مهربان بتر است
آب روی من آشکاره بشدآتش عشق در نهان بتر است
هر چه سود است روزگار مراچون بیندیشم از زیان بتر است
در گلوی نیاز من ماندهمغز امید استخوان بتر است
دزد کالای من همی طلبدرهنمونی پاسبان بتر است
شب روی عدو فساد من استروز کوری دیدبان بتر است
بر رهی می‌روم که مورش راحمله از شرزه و ژیان بتر است
چرخ را امتحان نخواهم کردزآن که هنگام امتحان بتر است
برگمانم که آخرم چه بوداز همه محنت این گمان بتر است
جان آن رفته عشر جان تو بادکز همه هول هول جان بتر است
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
در ره عشق تو فلک لنگ استبا غم عشق تو جهان تنگ است
رنگ عشق تو روزگار گرفتلاجرم با هزار نیرنگ است
دوش گفتم تو را غلام توامگفت از طعنه خواجه سرهنگ است
تا نیاز تو از نیاز رهیبیشتر از هزار فرسنگ است
تو مرا خواجه‌ای مرا فخر استمن تو را بنده‌ام تو را ننگ است
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
حاصل روزگار جز غم نیستزآن که بنیاد عمر محکم نیست
داد بیرون عالم است مگرزآن که باری درون عالم نیست
غلطی گر گمان بری که تو رازیر سوری هزار ماتم نیست
اژدهایی‌ است غم که از دم اودر جهان هیچ کس مسلم نیست
نوشداروی روزگار مخورکه در آن هیچ چیز مرهم نیست
بهره آدمی است این همه غمخرم آن کز نژاد آدم نیست
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
گر بخت ز ما ننگ ندارد عجب استور چرخ سر جنگ ندارد عجب است
از سردی و بدعهدی این سنگدلانوالله که اگر سنگ نبارد عجب است
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ترکیب‌بند‌ها
ای قبای گل دریده روی تووای کلاه لاله گشته موی تو
آن چه از عشق تو نزدیک من استشرح نتوان داد دور از روی تو
عشق تو از من به ترکی دل ببردای همه ترکان چو من هندوی تو
عاشقان را جز سرشک لاله رنگهیچ رنگی نیست از پهلوی تو
صد هزاران جان بی‌آواز هستیاوه کی در حلقه گیسوی تو
بر امید بوسه‌ای جان می‌دهدچون عمادی آسمان در کوی تو
بر تو او را دست نبود همچو حرزمدحت میر است بر بازوی تو
چون نسب گویی امیر ابن الوزیر
چون لقب گویی مجیر ابن الظهیر
تکیه بر حسن و جوانی می‌کنیوز غم من شادمانی می‌کنی
شرم دارم گر بگویم کز جفابر چه موجب زندگانی می‌کنی
مرغ و ماهی را ز خون چشم منهر سحرگه میزبانی می‌کنی
آفتابی می‌کند رویت رواستزآن که در خور آسمانی می‌کنی
هر زمان گویی جفا کی می‌کنینیست تقصیر آن چه دانی می‌کنی
گل که یارد چیند از باغ رختچون به غمزه باغبانی می‌کنی
وه چه باشد گر به حال زار منیک زمانی مهربانی می‌کنی
ور نگویی چون عمادی در سخندعوی صاحب‌قرانی می‌کنی
ناز با من می‌کنی من خود کیمبا امیر ار می‌توانی می‌کنی
ای ز رویت آفتاب و مه خجل
وای ز تو شرمنده خوبان چگل
گر صبا با زلف تو سر داشتیآتش اندر مشک و عنبر داشتی
ور هماآسا نمودی زلف توهر دو عالم زیر یک پر داشتی
تا قیامت شرح عشقت دادمیگر کسی بودی که باور داشتی
پشت بر کار تو کردی روزگارگر چه رویت روی دیگر داشتی
گر مشیر من نبودی لعل تواز جهان آیین غم برداشتی
گر ز چشمت عکس پذرفتی فلکمشتری در دست عبهر داشتی
گر می و گل را جهان در بوی و رنگبا لب و رویت نه در خور داشتی
می نیارستی که بزم افروختیگل نشایستی که ساغر داشتی
گر فلک را دانشی بودی تو رادر کنار صدر داور داشتی
بر سر اسلام به زاو تاج نیست
از ورای رای او معراج نیست
گر به نور رخ سپاهی افکنیکه به تاب زلف شاهی افکنی
تا مدد خواهی ز هر سو فتنه راهر زمان پیکی به راهی افکنی
عشق بر تو هر زمانی آوریمچشم بر ما هر دو ماهی افکنی
دوست داری خاک را تا بی‌دریغدر دهان دادخواهی افکنی
چون کمند زلف را دوران دهیدر گلوی بی‌گناهی افکنی
هر گدایی از تو طرفی کی بردچون به غمزه پادشاهی افکنی
عاشقان را بی‌گنه خون ریختی
رشته مهر و وفا بگسیختی
عشق تو در چشم من کان می‌کندعشق من در عشق تو جان می‌کند
بر ره چاه زنخدانت فلکای بسا جا‌ها که پنهان می‌کند
سال‌ها شد تا به امید لبتجان من ناکام دندان می‌کند
بر نشان نیزه‌های چشم تواز دل من صبر پیکان می‌کند
بوسه‌ها از در و مرجان ساختیکز دل من عشق او کان می‌کند
دور گردان این همه جان و جگراز برای آن دو مرجان می‌کند
با عمادی بد مشو چون شعر اونام تو بر سنگ و سندان می‌کند
خاطر او بر نگین آفتابکنیت فخر خراسان می‌کند
مرجع دولت محمد یاربخت
آستانش آشیان یار بخت
آن هنرورزی که گردون رام اوستگوش گردون سفته از پیغام اوست
آن قدر دستی که خرچنگ قضاآشناور در محیط نام اوست
این همه ناموس کوثر در بهشتچون ببینی قطره‌ای از جام اوست
هر کجا طاووس دولت جلوه کردبوستان بلبل ایام اوست
روز و شب را گام در هم ساختناز برای جست و جوی کام اوست
بخت را عنوان مجیرالدین بود
هر کجا انصاف باشد این بود
خدمت تو نیک می‌سازد مرابر در هر دون نمی‌تازد مرا
می‌نیازد روزگار از مدح توجان به این معنی همی‌نازد مرا
از برای زنده بودن هر زمانهمت تو برگ می‌سازد مرا
هر چه برگیرد بیندازد جهاندر هوای تو نیندازد مرا
گر بیندیشم که باز افتم ز توآتش اندوه بگدازد مرا
چون رباب مدح تو بنواختمبخت چون یار که بنوازد مرا
گر نپنداری مرا از بندگاندل به آزاری بپردازد مرا
هر که از فرمان تو بیگانه شد
خرمن اندوه را پیمانه شد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲قطعات
در حضرت جاه اوست گردونزآنچشم فکنده بر زمین است
سرو است عدوش زآن به هر جمعدر خورد هزار پوستین است
مقصود من است خدمت تومقصود همه جهان همین است
متن در گنجور
شمارهٔ ۲قصاید
کار خرده ساخته‌ است کام هنر حاصل استهیچ بهانه نماند شاه جهان طغرل است
نیست زمانه ز نقص خشک لب و تر مژهزآن که تر و خشک او ملک شه کامل است
خاک نجنبد ز باد ملک جهان ثابت استآب نکاهد ز نار شاه جهان عادل است
خسرو گردون رکاب طغرل عرش آستانکز تپش خصم او نوش چو سم قاتل است
مدحت او را چه حد کز شرف قدر اوعقل و شریعت پذیر صیقل آب و گل است
کار فلک یک‌دلی ا‌ست در صف پیمان اوروز به آن مذهب است از پی آن یک دل است
چرخ نهادش مدان گر چه خور از دست اوستزآن که یقینم که چرخ سوی بلا مایل است
تا رقم ملک او یافت گل تیره رنگسنگ چو به بنگری جانوری عاقل است
گنج و سپاهش بسی‌ است نز قبل روز عجززاوست تمامی او گنج و سپه فاضل است
آن که به درگاه او بنده بندش نبودآرزوی تخت شاه در دل او چون سل است
حجت خسرو بر او تیغ بکوبد بدانکحق که نه با حجت است مشتبه و باطل است
درگه او فضله‌ای است گر هوس ملک خواستمایه آن فضل را گرز گران مسهل است
گر چه برون اوفتاد چرخ ز پرگار عقلدر خط فرمان شاه خارج او داخل است
رای متینش بدان گر بتوانی شناختکآن که در این دولت است تا به چه حد مقبل است
عفو در این مملکت باز پذیرد ز جرمزآن که دل شهریار با کرم شامل است
ظلم سیه آستین دست بینداخته استنیست پدیدار از آنک خنجر او حائل است
چرخ حوادث سگال در ستد و داد خویشبر سر کوی قضا از کف او سائل است
بحر نماند به او زآن که به بحر کفشگنبد اخضر چو کف در طلب ساحل است
تا ز سر خصم ساخت آتش تیغش سپندچشم بد روزگار از بد آن زایل است
خسرو کسری غلام داند کز شرق و غرببنده عمادی به شعر خوب‌ترین قایل است
شعر بلند آورد لیک در این بارگاهعذر صعود شه است زآن سخنش نازل است
سرخی مغرب خبر داد به هنگام شامکز سر شمشیر شاه حلق زحل بسمل است
ناگذران شد جهان چون به در او رسیدآن که ز بس نام و بانگ ره‌گذرش مشکل است
زاده چرخش مدان داده او دان خردتا شنوند از تو آنک فعل کم از فاعل است
مدحت شاه جهان هست فزون زاین و لیکدر ره وهم این سخن باز پسین منزل است
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ملحقات
عمادی از تو چندان درد خورده استکه بر هر موی او صد گونه درد است
ز تو گر لاف زد کفری نگفته استتو را گر دوست شد خونی نکرده است
بداند هر که بیند روی سرختکه از بهر چه او را روی زرد است
پی اسبی و صد همچون سر اوبر آن میدان که عشقت را نبرد است
متن در گنجور
شمارهٔ ۲اشعار نویافته
گویان ز پی تو ما دل و دلجویان ز تو نزد ما زر و زر
عشقت بره دو مادر آمدهرگز نشود نزار و لاغر
جزو است زمانه ملک او کلماده است ستاره قهر او نر
روزی که جهان بادپیشهدر سر گیرد ز خاک چادر
بر هم کوبند گرد گیرانمانند جبال روز محشر
از دود چنان شود که گوییشیر علم است شیر مجمر
بگذارد گوسفند گردوناز شعله گرز گاوپیکر
کاری کردی که هیچ دانادر دولت تو نداشت باور
کاری دگر است از پی آنإن شاءالله شود میسر
ابیات دیگر این شعر در قصیده شماره 23 ذیل در گنجور قرار دارند.
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
چه کرده‌ام که سزای من است هجرانتچه گفته‌ام که به خون من است فرمانت
که خاست در طلب تو که حلقه زلفتز خون او بنشاده است گرد میدانت
بساخت آن رخ تابان تو را و جویان ساختکه سوختی همه آفاق و نیست تاوانت
مباد از غم هجران تو دلم زآن بیشنصیب خصم خداوند باد هجرانت
ایا کمال‌پذیری که دارد آزادیز اختلاف زمین اعتدال ارکانت
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
هر که را روی در نکونامی استدعوی عاشقی بر او خامی است
چند گویی که عشق نام نکوستنام نیکوی عشق بدنامی است
در خرابات عشق کی نگرندکه حجازی است خواجه یا شامی است
مرغ او بوسعید بوالخیر استمرد او بایزید بسطامی است
چند لافی عمادی از غم عشقدعوی عاشقی ز بی‌لامی است
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
طریق عشق تو پایان ندارددلم درد تو را درمان ندارد
نجویم جان که جان جستن وبال استبر آن کس کاو چنان جانان ندارد
به راه عاشقی شرط آن چنان استکه مرد درد جانان جان ندارد
نمی‌دانند شرط کفر کفارچرا زلفت دبیرستان ندارد
به غمزه کار ایشان راست می‌داراگر زلفت سر ایشان ندارد
همه کفری تو و دور است ایماناز آن کس کاو به تو ایمان ندارد
به غفلت تا نپنداری که عشقتهزاران خانه ویران ندارد
سر سامان ندارد عاشق توچه دارد کاو سر و سامان ندارد
فراقت را بگو آهسته‌تر باشاگر با مرگ من پیمان ندارد
وصالت را ندیدم هیچ نامهکه نام صبر بر عنوان ندارد
نباشد هیچ دردی عاشقان راکه در عشقت عمادی آن ندارد
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
آنی که فلک دلت ز خارا کرده استرخسار تو با ماه مدارا کرده است
پنهان چه کنی روی که اندر عالمعشق تو قیامت آشکارا کرده است
متن در گنجور
شمارهٔ ۳قطعات
به چوب رو چه زنی بنده‌ای که در پیشتبه هر فن از همه اقران خود گزین بوده است
هنر تو راست گرفتم که بنده نااهل استنه با هوای تو دائم دلم قرین بوده است
به خاک پای تو تا حق خدمتی که مراستاگر به لطف تو هرگز امیدم این بوده است
متن در گنجور
شمارهٔ ۳قصاید
دیدی چه زره بود که از تیغ در شکستکرده گلو خراش دم اندر جگر شکست
تیر از خم کمان صدف سینه برگشادرمح از تف سنان ورق عمر در شکست
گرز نبرد حمله به سوی سپهر بردچون دم مار طرف کلاه و کمر شکست
بانگ دهل کلید سرای هلاک شدفریاد نای قفل در گوش کر شکست
خورشید گفتی از قبل طعمه اجلخود را ثریدوار به خونابه در شکست
گیتی به سان دشمن شه روز کور شداز بس که نوک ناوک در چشم خور شکست
در ماه کاست کرده گمان بردم آن زمانکز گرز شهریار به عرض سپر شکست
دست سعادت از پی آرایش جهانبر روی تیغ خسرو زلف ظفر شکست
شاه بهشت مجلس طغزل که روز رزماز نعل پاره گنبد کوکب حشر شکست
آن بغی پیشه تبه اندیشه کز قروردر کین شاه قاعده خواب و خور شکست
قومی چو خویشتن به هم آورد جلد و چستمالک بیامد و همه را در سقر شکست
سرگشته قدر شد و در وهم آمدیکی گنجد آن فنون که طلسم قدر شکست
آن طفل را به ترکه ز شومی کار اودر اکحل امید سر نیشتر شکست
بر حال او بترس چو کارش چنین کنندبر جوهری بنال چو نادان گهر شکست
در مدح شاه عالم نقصان بود که منگویم صف غلام غلام تو بر شکست
اندر شکسته بسته چه مایه ستایش استآن را که از نهیبش سیمرغ پر شکست
چون گویام او که شاه به هنگام تیغ اواز بهر چوب خشکی نحاس زر شکست
از بندگان خسرو گویم که روز حربعزم درستشان دل آن بی‌خطر شکست
پرتو چو گرم گشت بر آن شوخ دیدگانآن تیر حمله را نظر اندر بصر شکست
چون جانشان بدید گذرگاه آفتاببا قوتی که بند کمر در کمر شکست
در باغ عمر دشمن شاه جهان طرازبغرا به نوک نیزه نهیب شجر شکست
عجز شکسته بند طبیعت درست شدآن گه که میر بار صف آن نفر شکست
شب همچو پشم سوخته زآن آشکاره شدکز قاف مایه‌ای به سر گرز در شکست
بازوی منکر زده بد سگال رااز ناف خاک در افق باختر شکست
از سشکین که بهلو گیتی است آگهمکز جمله دو کشور در یکدگر شکست
در پیش آن ستیزه‌کشان فریب‌ دوستدیوار آهنین چنین نامور شکست
از سنگ سفت کآتش خذلان از او جهدبر خصم خنجر آیین ظفر شکست
آوازه‌ای رسید پیاپی بر آسمانبازار آق سنقر آشوب خر شکست
ایشان به تیر و نیزه شکستند بهر آنکصدر جهان به خامه از آن بیشتر شکست
هر چند شاه نیست برای کسی گرواز رای خواجه دشمن بی‌حد و مر شکست
گر چه محمد آلت دعوی تمام داشتناموس کفر دره سهم عمر شکست
ای خسرویی که تا به تو دادند تاج و تختظلم آن محل نیافت که آهن حجر شکست
دانسته‌ای که بنده عمادی به مدح تودر کام روزگار به معنی شکر شکست
اندر سحر دعای به خیر از پی تو بادکادریس چرخ را به دعای سحر شکست
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ملحقات
خون همی گریم و فراق تو رااین چنین نقد در خزانه بس است
رایگانی یگانه شو با منگر چه چون من تو را یگانه بس است
سیری از من بپرسمت که چراستزآن که ناخواست را بهانه بس است
از تو محروم من نیم تنهاسود ناکرده در زمانه بس است
متن در گنجور