چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر همدان · ۱۳۱۲ تا ۱۳۴۳ قمری

میرزاده عشقی

سیدمحمدرضا کردستانی معروف به میرزاده عشقی (زادهٔ ۲۰ آذر ۱۲۷۳ در همدان – ترور در ۱۲ تیر ۱۳۰۳ در تهران) شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌نویس ایرانی دوره مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود. وی با وجود طول عمر کوتاهش از جمله مهم‌ترین شاعران عصر مشروطه به‌شمار می‌رود که از عنصر هویت ملی در جهت ایجاد انگیزه و آگاهی در توده مردم بهره گرفت. او را خالق اولین اپرای ایرانی می‌دانند.

گزیدهٔ اشعار میرزاده عشقی

شمارهٔ ۱ - کوه الوند و شهر همدانغزلیات و قصاید
کوهِ الوند که شهرِ همدان دامنش استجامهٔ سبز به بر دارد و طوطی‌منش است
صبحدم تازه چو خورشید، بدو تابد نورسنگ‌هایش زر و آبش همه‌سو نقره‌وش است
آبشار از کمرِ کوه، چو ریزد به نظرنقرهٔ ذوب‌شده، از سرِ زر در پرش است
دورِ شهر از دو طرف، رشتهٔ کُهساری آنچون دو دستی‌ست که معشوقه، در آغوش‌کش است
در پناهِ صفِ کُهسار، طبیعت همه‌سویاز زُمُرُّد قلمی در کفش و نقشه‌کش است
همه‌سو دایهٔ جویی‌ست، که در تربیت استهمه‌جا طفلِ گیاهی‌ست که در پرورش است
وه! از آنگه که یکی تند نسیم، از پس کهتند و چالاک چو یک دشت سپه، در یورش است
هر درختی به مصافش، سری آورد فرودیا که در کُرنش و یا درصدد کشمکش است
وه! چه سخت است که انسان به زبانش آردآنچه از نقشهٔ ایوانِ جهان، در سرش است
تپه (پیر مصلی)، ز جوانی یادشاز فرِ سنجر و از شوکتِ اهخامنش است
خفته با بالش و با ناله چنین می‌گویدگرچه اندر نظرِ ساده دهانِ خَمُش است
که نیرزد به همه لذتِ پیری خوشی‌ایدر جوانی که چراغانی مشتی کلش است
نوشی از لذتِ آنی، خوانی نیش استتو چه دانی همه عمرت پس از آن در عطش است؟
در چنین خرگه خوش، خیمهٔ زشتِ همدانهمچو در سینهٔ گُرجی، دلِ خلقِ حبش است
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - در وصف طبیعت و ذکری از سید ضیاء الدین طباطبائیغزلیات و قصاید
چو این منظومهٔ آفاق، سرتاسر مُنَظَّم شدهمانا فارغ آفاق‌آفرین، از نظمِ عالم شد
روان فرمود از انوار أنجُم، بر زمین روحیکه آخر رشته‌ای زان روح، ارواحِ مُکَرَّم شد
بدان روحِ عمومی، سایه‌ای از پرتوِ یزداننخستین مرتبت آن روح، اندر قُلزُم و یم شد
پس از تولیدِ اجسامِ نباتی، در بُنِ دریادرون ابر رفت و بر زمین بنشست و شبنم شد
چو اشکِ آسمان شد او، بشد چشمِ زمین روشندرون در چشمه‌ها گردید و کوه و دشت خُرَّم شد
پس از تولیدِ اجسامِ نباتی سر ز حیوان زدروان بخشید بر هر جسمِ بی‌جانی که توأم شد
تجلّی کرد در هر عضو هر گون جانور آخرگهی چنگالِ آهو گشت و گه چنگالِ ضِیغَم شد
همین سان تا به جلدِ جانورها دو پا آمدنمی‌دانم چه با این دم‌بریده کرد؟ کآدم شد!
کشید از جنگل و از غار بیرونْشان، به یکدیگرشناسانید فردا فرد و جمعیّت فراهم شد
سپس کرد آشیان، در مغزِ هر پُرمغز انسانیسوی هرکس که پر زد، صاحب اقلیم و پرچم شد
به خوابِ داریوش آمد، پریشان شد خیالاتشنه هشت آسوده‌اش، تا تاجدارِ کشورِ جم شد
قرین در قرنِ دارا شد به ذوالقرنین اسکندررهِ داراییِ دارا زد و دارایِ عالَم شد
هم آن در شد به نوشِروان و نوشین شد روان اوشد آن تسلیم سلمان تا مسلمانی مُسَلَّم شد
سپس برد از حریمِ یزدگردی حُرمتِ شاهیچو او با مَحرمِ بیت‌الحرامِ کعبه مَحرم شد
فتاد اندر سر پرشور برخی جنگجویان زانگهی همدوشِ «قارون» گشت و گه هم‌دستِ «رستم» شد
چو ظاهر گشت بر نادر جهانا گشت از او ظاهرچنان کان یل ز چوپانی به سلطانی مُصَمَّم شد
همین روح‌الغرض با هرکه در هر کار شد همرهز تأییداتِ وی، بر همگنانِ خود، مُقَدَّم شد
به هر مِلَّت که پیدا گشت، از آن بیمِ فنا گم شدز هر جمعیّتی کم گشت، از آن بختِ بقا گم شد
کنون قرنی‌ست ز ایران، گم شدست این روح کاین گونهبنای ملک در هم گشت و نظمِ قوم بر هم شد
مر ایزد را سپاس از بعد از آن کز غیبتش ایرانهمه اندوهگین صحنه، سراسر پردهٔ غم شد
پیِ تجدیدِ فیروزیِ نسلِ پاکِ ساسانیمهین «سید ضیاء الدین» خجسته صدر اعظم شد
شد او اندر شجاعت آن کزو، درمانده ضِیغَم شدشد او اندر سخاوت آن کزو، شرمنده حاتم شد
ندانم این طبیب، اجتماعی را چه درمان شد؟کزو صد ساله زخمِ مُهلِکِ این قوم مرهم شد
من اضمحلالِ ایران را به چشم خویش می‌دیدمکنون در مغز استقلالِ این کشور مُجَسَّم شد
مَلِک محکم سزد قدرِ تو محکم‌رای را داندکش از احکامِ تو، بنیانِ سستِ مُلک محکم شد
تو فوق‌العاده مافوقی به فوق‌العادگان یکسرز فوق‌العادگی‌ات، فوق فوق‌العادگان خم شد
چنان تاریخِ ایران شد، ز تاریخِ تو تاریخیکه این تاریخ، تاریخی‌ترین تاریخِ عالَم شد
که می‌پنداشت ایران را، مُنَظَّم سازد ایرانی؟به نام ایزد، کنون، با دستِ ایرانی مُنَظَّم شد
ببین! «عشقی» که هر کابینه را نفرین نمود، اینکچسان در مدحِ این کابینهٔ قدرت مُصَمَّم شد
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - مخالفت با قرارداد ایران و انگلیسغزلیات و قصاید
نامِ دژخیمِ وطن، دل بشنود، خون می‌کندپس بدین خون‌خوار، اگر شد روبه‌رو چون می‌کند؟
آن‌که گفتی، محوِ قرآن را همی باید نمودعن‌قریب این گفته با سرنیزه مقرون می‌کند!
وای از این مهمان، که پا در خانه ننهاده هنوزپای صاحب‌خانه را از خانه بیرون می‌کند؟!
داستانِ موش و گربه است، عهدِ ما و انگلیسموش را گر گربه برگیرد، رها چون می‌کند؟
شیر هم باشیم گر ما، روبهِ دهر است اوشیر را روباه معروف است، مغبون می‌کند؟
هیچ می‌دانی حریفِ ما، چه دارد در نظر؟این همه خرجِ گزافی را که اکنون می‌کند؟
انگلیس آخر دلش، بهرِ من و تو سوخته؟آن‌‌که بهرِ یک وجب خاک این‌قدر خون می‌کند؟
آن‌قدر می‌دانم امروز، ار که بر ما داده پنج:غاز، فردا دعوی پنجاه میلیون می‌کند!
دانم آخر جمله ما را به مُلکِ خویشتنبی‌نصیب از آب و خاک و دشت و هامون می‌کند!
آن که در افریک بر ریگِ بیابان چشم داشتچشم‌پوشی از دیارِ گنجِ قارون می‌کند؟
دزدِ رهزن، دزدِ نادان است، راحت پشتِ میزدزدِ دانا، دزدی از مجرای قانون می‌کند!
گوش آوخ ندهد، این ملّت بدین‌ها! ور دهد:گوش از این گوش، از آن گوش بیرون می‌کند!
طبعِ من، مسئولِ تاریخ است و ساکت مانَم ارهان به وجدانم مرا، تاریخ مدیون می‌کند!
ورنه می‌دانم در احساساتِ این بی‌حس‌نژادگفته‌های من نه چیزی کم، نه افزون می‌کند!
ملّتی کاو مُرده در تاریخ و اینش امتیازنعشِ خود با دستِ خود، این مُرده مدفون می‌کند!
ملّتی کز دادنِ تن، با کمالِ امتنان:بر اسارت، خصم را از خویش ممنون می‌کند!
ملّتی کاو باز قرن بیستم بر دردِ خودچاره با ختم و دعا و ذکر و افسون می‌کند!
ملّتی کآلودهٔ تریاک باشد صبح و شامدائم آگنده دماغ، از گند افیون می‌کند!
ملّتی کاو با چو من، پورِ عزیزِ این وطنآنچه با یوسف نمود از بُخل شمعون می‌کند!
ملّتی کاو روز و شب بر خونِ خود شد تشنه‌لبدشمنان را دعوت از بهرِ شبیخون می‌کند!
ملّتی کز هر جهت بهرِ زوال آماده استصرفِ احساساتِ من، احیا، وِرا چون می‌کند!
خود نه‌تنها خلقِ دنیا، جملگی در حیرت‌اندحیرت از اوضاعِ ما، خَلّاق بی‌چون می‌کند!
ز آسمان نارد مَلَک، ناچار یک مشتِ دنیز اهلِ این مُلْک، آمرِ این ملّتِ دون می‌کند!
گشته است اسباب خنده: گریه بر حالِ وطنبیشم از حالِ وطن، این نکته محزون می‌کند!
ای خدا جای تشکر، چشم‌زخمم می‌زنند!چشم من هم‌چشمی ار با رودِ جیحون می‌کند!
آن خیانت‌ها که با ایران وزیران می‌کنند!بارها بدتر به من، این سفله گردون می‌کند!
یأس من زین قوم تا اندازه‌ای باشد به‌جاطبعِ من بی‌جاست، کز اندازه بیرون می‌کند!
«عشقی» از عشق وطن، آن‌سان مُجَرَّب شد که اینکهنه دیوانه جنون، تعلیم مجنون می‌کند!
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - چشمت کور!مقطعات
خیال خواجگیت بود، بر تمام جهانشدی ز خانه خود هم جواب، چشمت کور!
جزای نیت زشت تو هست، این که چنین:ز هر کنار شوی طرد باب، چشمت کور!
تویی چو میکروب طاعون میان نوع بشرکه هرکس از تو کند اجتناب، چشمت کور
شدی ز خوی بد و فعل زشت و نیت شومدر آتش ستم خود کباب، چشمت کور!
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - آرزوی دلمثنویات
مرا گر به جاوید؟ عمری دهندسپس بر سرم، تاج شاهی نهند
همانا شود، ز آن من کشوریدر آید به فرمان من لشکری
یکی تخت زر، زیر پایم نهندبه نیکوترین قصر، جایم دهند
دو صد دختر مهوش گلعذاربگردند دائم مرا در کنار
به عشرت گذارند، ایام منبنوشند بس باده بر نام من
همین گونه ام با همین دستگاهگذارند و بس بگذرد سال و ماه
همه مردم صاحب بخت و جاهبه حسرت نمایند بر من نگاه
کسی گر بگوید، در آن گیر و داربه من: کای بهین طالع بخت یار؟!
تو کانقدر عیش و خوشی دیده ایسزد گر جهان را پسندیده ای
بدو گویم ایدر خوشی چیست؟ هیچخوشی چیست جز ناخوشی، نیست هیچ
همین این همه برگ و ساز و طربکه بوده مرا دائما روز و شب
همین بارگاه و همین اقتدارهمین وضع پاینده استوار
همین کامیابی هر روز و شبهمین روز و شب، بانگ عیش و طرب
نیرزد به آن دم، که دل آرزوبه چیزی نمود و نشد، زآن او!
متن در گنجور
بخش ۱ - در توصیف بهار استانبولنوروزی نامه
بتا دیشب در آن کشتی که بردی بر مدا ما رانمی‌دانم خدا می‌بردمان یا ناخدا ما را
همی‌دانم که راند از آن خطر، دیشب خدا ما راندیدی چون کشاندی سیل موج، از هرکجا ما را
بهر غلتاندن کشتی، نمودی جابه‌جا ما را
خدا دیگر چنین شب را نیارد بر کسی روزی
در آن حالت تو ای مه، خیره بودی موج دریا رامن از عشق تو، از خود رفته محروم آن تماشا را
شدم غرق تماشای تو، ماه سرو بالا رافشاندی باد بر رویت، دو زلف مشک‌آسا را
فتاده بود عکس مه بر آب و این عجب ما را
که مه دیگر چه افروزد همانا چون تو افروزی
هوا واماند ز آشوب و به ساحل شد قرین کشتیمن از مرسوم هر روزی، ز کشتی چون برون گشتی
به پیرامونْت می‌هشتم قدم، هرجا که می‌هشتیز هر راهی که می‌رفتی، ز هرجایی که بگذشتی
ز هول عشق قلبم، در تپش مانند زرتشتی
گه آتش پرستیدن به روز عید نوروزی
خرامنده درختی بُد بلند، اندام دلجویتنقاب نازکینت را، هوای باد از رویت
کشاندی و برافشاندی ز زیر وی به رخ مویتتو در پیش و من از پس، تا عیان شد کوچه کویت
چو خلوت دیدم آنجا را سبک بشتافتم سویت
بنا کردم بیان عشق، با رمزی و مرموزی
به شب اندر شبستانم، به روز اندر دبستانمز فکر تو چه سان خوابم ز ذکر تو چه سان خوانم؟
چه کردستی به من ای مه؟ که آنی بی‌تو چون مانمبُوَد عمرم چو زنجیر و شود عالم چو زندانم
تو می‌دانی چه کردستی به من؟ من خود نمی‌دانم
شبم روز است و روزم شب ازین خود بِهْ چه بهروزی؟
ز رنگ چهره‌ام بین در چه حالی اندرم رحمی!چو مرغی پر گشودم سوی تو بال و پرم رحمی!
مزن سنگ جفا ای دوست! مشکن شهپرم رحمی!گرفته آتش عشق تو، از پا تا سرم رحمی!
امان! آتش گرفتم یار، بر خاکسترم رحمی!
نگاه رحمت از چه، سوی ما لختی نمی‌دوزی؟
نگارا! عاشقم من سخت و این بُد ماجرای منبه درد آمد ز هجرت جان، به دست آورد وای من
همانا می‌روم از دست، فکری کن برای منبه آخر نارسیده بُد هنوز، این حرف‌های من
که تو آغاز کردی حرف و بند آمد صدای من
ابا یک لهجه زیبا و سیمای برافروزی
به آهنگی که می‌فهماند می‌ترسی که تا مردی:مبادا در سخن بیندْت، با ناآشنا مردی
که ای آن کز پی چندی‌ست پیرامون من گردیشنیدم مردم عشقی و عشقی نام خود کردی
ولی هیهات کین گرمی، به کف ناید بدین سردی
کنون بسیار مانده تا تو درس عشق آموزی
نه تنها ز آتش عشق من، اندر تو شرر باشدمرا هم از تو عشقی در دل و فکری به سر باشد
ولی دانم که بس این راه را، کوه و کمر باشدخود این راهی‌ست پُر خوف و بسی در وی خطر باشد
که عشق است آتشی سوزان، بل ز آتش بتر باشد
همانا در دل این آتش، می‌فروزان که می‌سوزی
من از آن روز می‌ترسم که چون با ما به مهر آییبه رسم عشق، لوح دل ز نقش من بیارایی
به حکم عشق آزاری، سپس چون دست دنیاییمرا از تو جدا سازد، تو دور از من چه بنمایی
نه من بی‌تو بیاسایم، نه تو بی‌من بیاسایی
گر این پندم پذیری، عشق من هرگز نیندوزی
همان روز است می‌بینم که ما هردو به ناکامیز هجر یکدگر تلخین، به سر آریم ایامی
نه من را تاب هجر تو، نه تو بی‌من بیارامیدرین بین ای بسا هردو بمیریم اندر آلامی
جوانیمان تبه گردد به ناکامی و بدنامی
حذر کن زین سوانح، دیده چون بر عشق من دوزی
هنوز عکس صدا آید به گوشم ز آن صدایی راکه با آن راندیم از خود، چو بی‌خیری: گدایی را
چو گفتی دور شو از من، همانا من دوایی راکه جستم بهر دفع میکروب آشنایی را
جدایی بوده است ای دل، غنیمت دان جدایی را
گر این درمان نه بپذیری، کُشَد این دردمان روزی
نمی‌دانی چه بر من رفت؟ از آن رفتار دلداراسپس چون رو به خانه رفتی و بگذاشتی ما را
خدا داند که در آن راه پیمودن، تو هر پا راکه برمی‌داشتی در خون همی‌غلتید دل یارا
چو درب در رسیدی و نگاه آخرین ما را:
نمودی و درون رفتی و در بستند، دنیا را
تو خود گفتی گرفت آن دم، به خود دنیای اندوزیتو رفتی و برفتم من هم از خود، کنج دیواری
به درد خود گرفتار و ز درد این گرفتاری:نهادم قلب خود لختی، به درب خانه‌ات باری
کشیده آه و کردم این ندا، با ناله و زاریمن از پروانه نی بیشم، تو از شمعی چه کم داری؟
همان گونه که سوزاندی، مرا خود نیز می‌سوزی!
گرفتم آن سپس راه خود و رفتم به کار خودمزار است ارچه بی‌تو خانه، رفتم بر مزار خود
نشستم گوشه‌ای غمگین، ز وضع روزگار خودکشیدم آه چند اول، ز دوری دیار خود
سپس افتادم اندر فکر بی‌مهری یار خود
به خود گفتم کزین کرده پشیمان می‌شود روزی
همه آن شب، نخفتم تا صباح و دیده نی بستممگر وقت سحر، کاندک ز فکر و غصه وارستم
ربودم خواب و اندر خواب دیدم با تو بنشستمبساط عشق دسته‌دسته، و دست تو در دستم
در این اثنا از آن خواب خوش از فرط خوشی جستم
به خود گفتم که بر این خواب باشد فال فیروزی
متن در گنجور
بخش ۱ - جمهوری سوار،تفصیل جناب جمبولجمهوری نامه
(مثنوی سیاسی، یا داستان کاکا عابدین و یاسی) «در صفحه اول روزنامه قرن بیستم (آخرین شماره) کاریکاتور مردی خرسوار را نشان می دهد که خود را به پای «خم رسانیده و مشغول تناول شیره است و در کنار کاریکاتور مزبور چنین نوشته شده: «جناب جمبول بر خر جمهوری، سوار شده شیره ملت را مکیده و می خواهد به سر ما شیره بمالد!» سپس در صفحه دوم جریده مذکور اشعار ذیل چاپ شده است:
هست در اطراف کردستان دهیخاندان چند کرد ابلهی
قاسم آباد است آن ویرانه دهاین حکایت، اندر آن واقع شده:
کدخدائی بود کاکا عابدینسرپرست مردم آن سرزمین
خمره ای را پر ز شیره داشتهاز برای خود ذخیره داشته
مرد دزدی ناقلا «یاسی » بناماهل ده در زحمت از او صبح و شام
بود همسایه بر آن، کاکای زاروای از همسایه ناسازگار
عابدین هر گه که می گشتی برون«یاسی » اندر خانه می رفتی درون
نزد خم شیره، بگرفتی مکانهم از آن شیرین، همی کردی دهان
این عمل تکرار هی می گشته استشیره هم رو بر کمی می هشته است
تا که روزی، کدخدای دهکدهدید از مقدار شیره کم شده
لاجرم اطراف خم را، کرد سیردید پای خمره، جای پای غیر
پس همه جا، جای پاها را بدیدتا به درب خانه «یاسی » رسید
بانگ زد ای یاسی! از خانه درآاینقدر همسایه آزاری چرا؟
دزد شیره، یاسی نیرنگ بازکرد گردن را ز لای در دراز
گفت او را این چنین، کاکا سخن:«تو چه حق داری خوری از رزق من!»
شیره من، از بهر خود پرورده ام »خواست تا گوید که من کی کرده ام:
عابدین گفتش: «نظر کن بر زمینجای های پای های خود ببین »
دید یاسی، موقع انکار نیستچاره ای جز عرض استغفار نیست
«گفت: من کردم ولی، کاکا ببخش،بنده را بر حضرت مولا ببخش »
بار دیگر، گر که کردم این چنینکن برونم یکسر، از این سرزمین »
از ترحم، عابدین صاف دلجرم او بخشید و شد یاسی خجل
چونکه از این گفتگو چندی گذشتنفس اماره، به یاسی چیره گشت
باز میل شیره کرد آن نابکاراشتها برد از کفش، صبر و قرار
دید بسته عهد، او با عابدینکه ندزدد شیره اش را بعد از این
فکر بسیاری نمود، آن نابکارتا در این بابت، برد حیله بکار
رفت بر پشت خری شد جایگزینراند خر را در سرای عابدین
دست خود را در درون خم ببردتا دلش می خواست از آن شیره خورد
کار خود را کرد، چون بر پشت خربا همان خر، آمد از خانه به در
بار دیگر باز، کاکا در رسیدتا نماید شیره اش را بازدید
باز دید اوضاع خم، بر هم شدههمچنین از شیره خم کم شده
پای خم را کرد با دقت نظردید پای خمره، جای پای خر!
اندرون خمره هم، سر برد و دیدهست جای پنجه یاسی پدید
سخت در حیرت، فرو شد عابدینهم ز خر بد دل، هم از یاسی ظنین
پیش خود می گفت این و می گریست:ای خدا این کار، آخر کار کیست؟
گر که خر کردست خر را نیست دست (!)یاسی ار کردست، یاسی بی سم است؟
زد دو دستی بر سر، آخر عابدینوز تعجب بانگ بر زد این چنین!
چنگ چنگ یاسی و پا پای خرمن که از این کار، سر نارم به در!»
این حکایت زین سبب کردم بیانتا شوند آگاه ابنای زمان
گر بخواهد آدمی، پی گم کندپاهای خویشتن را سم کند
هر که اندر خانه دارد مایه ایهمچو یاسی دارد، او همسایه ای
یاسی ما هست ای یار عزیز:حضرت جمبول یعنی انگلیز
آنکه دائم، کار یاسی می کندوز طریق دیپلماسی می کند
ملک ما را، خوردنی فهمیده استبر سر ما شیره ها، مالیده است!
او گمان دارد که ایران بردنی استهمچو شیره، سرزمینی خوردنی است
با «وثوق الدوله »بست، اول قراردید از آن، حاصلی نامد به کار
پول او خوردند، بر زیرش زدندپشت پا بر فکر و تدبیرش زدند
چونکه او مأیوس گردید از وثوقکودتائی کرد و ایران شد شلوق
همچنین زیر جلی «سید ضیاء»زد به فکر پست آنها پشت پا
کودتا هم کام او شیرین نکرداین حنا هم دست او، رنگین نکرد
دید هر چه مستقیما می کندملت آنرا زود، بر هم می زند
مردمان از نام او، رم می کنندمقصدش را زود، بر هم می زنند
گفت آن به تا بر آید کام مناز رهی کآنجا، نباشد نام من
اندرین ره، مدتی اندیشه کردتا که آخر، کار یاسی پیشه کرد
گفت جمهوری، بیارم در میانهم از آن بر دست خود گیرم عنان
خلق جمهوری طلب را، خر کنمزانچه کردم، بعد از این بدتر کنم
پای جمهوری، چو آمد در میانخر شوند از رؤیتش ایرانیان
پس بریزم در بر هر یک علیقجمله را افسار سازم، زین طریق
گر نگردد مانع من روزگارمی شوم بر گرده آنها سوار
فرق جمعی، شیره مالی می کنمخمره را از شیره، خالی می کنم
ظاهرا جمهوری پر زرق و برقوز تجدد هم، کله آنرا به فرق
باطنا یاسی ایران، انگلیسخر شود بد نام و یاسی شیره لیس
کرد زین رو، پخت و پز با سوسیالگفت با آنها، روم در یک جوال
شد سوار خر که دزدد شیره راپس بگیرد پنج میلیون لیره را
نقش جمهوری، به پای خر ببستمحرمانه زد به خم شیره دست
ناگهان، ایرانیان هوشیارهم ز خر بدبین و هم از خر سوار:
های و هو کردند کاین جمهوری است،در قواره از چه او یغفوری است؟
پای جمهوری و دست انگلیس!دزد آمد دزد آمد، ای پلیس!
این چه بیرق های سرخ و آبی استمردم، این جمهوری قلابی است
ناگهان ملت، بنای هو گذاشتکره خر رم کرد، پا بر دو گذاشت
نه به زر قصدش ادا شد نه به زورشیره باقی ماند، یارو گشت بور
متن در گنجور
احتیاجقالبهای نو
هر گناهی، کآدمی عمدا به عالم می‌کنداحتیاج است، آن که اسبابش فراهم می‌کند
ور نه، کی عمداً گناه، اولاد آدم می‌کند؟یا که از بهر خطا خود را مصمم می‌کند؟
احتیاج است، آن که زو طبع بشر، رَم می‌کندشادی یک ساله را، یک روزه ماتم می‌کند
احتیاج است، آن که قدر آدمی کم می‌کنددر بر نامرد، پشت مرد را خم می‌کند
ای که شیران را کنی روبَه‌مزاج
احتیاج! ای احتیاج!
از اداره رانده، مردِ بخت‌برگردیده‌ایسقف خانه از فشار برف و گل خوابیده‌ای
زن در آن، از هولِ جانِ خود، جنین زاییده‌اینعش ده ساله پسر، در دست سرما دیده‌ای
از پدر دور و ز نان ناخورده‌ام بشنیده‌ایرفت دزدی خانهٔ یک مملکت‌دزیده‌ای
شد ز راه بام بالا، با تنِ لرزیده‌ایاوفتاد از بام و شد نعش ز هم پاشیده‌ای
کیست جز تو، قاتل این لاعلاج؟
احتیاج! ای احتیاج!
بی‌بضاعت دختری، علامهٔ عهد جدیدداشت بر وصل جوان سرو بالایی امید
لیک چون بیچاره، زر، در کیسه‌اش بُد ناپدیدعاقبت هیزم‌فروش پیر سر تا پا پلید
کز زغال کنده دایم دم زدی، وز چوب بیداز میان دکه، کیسه‌کیسه، زر بیرون کشید
مادرش را دید و دختر را به زورِ زر خریداحتیاج آمیخت با موی سیه، ریش سفید
از تو شد این نامناسب ازدواج
احتیاج! ای احتیاج!
مردکی پیر و پلید و احمق و معلول و لنگهیچ نافهمیده و ناموخته غیر از جفنگ
روی تختی با زنی زیبای، در قصری قشنگآرمیده چون که دارد سکه، سنگ زرد رنگ
من جوانِ شاعرِ معروفِ از چین تا فرنگدائماً باید میان کوچه‌های پست و تنگ
صبح بگذارم قدم تا شام بردارم شلنگچون ندارم سنگ، سکه نیست باد این سکه سنگ
مرده باد آن کس که داد آن را رواج!
احتیاج! ای احتیاج!
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - آبروی دولتهزلیات
دولت به ریش زرد «ظهیر» آبرو گرفتکناس را بیار، که کابینه بو گرفت
بعد از دو سال، خواست «تدین» کند نمازبا فاضل آب حوض سفارت، وضو گرفت
نازم به «رهنما» که «تدین» کشید رنجدر پیشگاه اجنبی و مزد او گرفت
«حلاج » پنبه‌زن، وطن خویش را فروختبا پول آن، دو دست لحاف و پتو گرفت
آری شکم عزیزتر از مملکت بود«حلاج» را که ملک بداد و لبو گرفت
دستت رسد اگر تو، بکن قطع بی‌درنگدستی که دوستانه دو دست عدو گرفت
می‌خواست حق خلق « . . . » خورد به زوررو شکر کن که لقمه ملت گلو گرفت(!)
طوری نموده بود به جمهوریت نعوظگویی پسر عموست که دختر عمو گرفت
نفرین به لیدر سوسیالیست باد کاودنبال این سیاست بی‌آبرو گرفت
عاقل طباطبایی کور است کو به مکربا هر طرف بساخت، که مزد از سه سو گرفت
گه «اعتدال» و گه رادیکال، گاه سوسیال،بدتر از آن زنیست که هفتاد شو گرفت
گویند در خزانه، نماندست یک فلوسما را هزار خنده، از این گفتگو گرفت
این پول‌ها چه می‌کند آن دولتی که باجاز لوله هنگ مسجد ملا عمو گرفت
می‌خواست «رهنما» بخورد حصه «صبا»آن حقه باز معرکه، با های و هو گرفت
«گلشن» به مثل گفت که عباس دوس کیستبرجست و زود آینه‌اش روبه‌رو گرفت
از بس که وام خواست «تدین» ز زید و عمردیگر به وام خوردن بی‌ربط، خو گرفت
مستی حرام باد، به میخانه کاندر اوعارف غرابه‌کش شد و «دشتی» سبو گرفت
متن در گنجور
بخش ۱ - ایدآل یا سه تابلوی عشقینمایشنامهٔ ایدآل پیرمرد دهگانی یا سه تابلوی مریم
فارسی‌زبان‌ها! من شروع کردم به یک شکل نوظهوری افکار شاعرانه را به نظم درآورم و پیش خود خیال کرده‌ام که انقلاب ادبیات زبان فارسی با این اقدام انجام خواهد گرفت. سه تابلو ایدآل مرا که به مرور در جریدهٔ شریفهٔ شفقِ سرخ منتشر می‌شود به دقت بخوانید اگر نواقصی در آن دیدید چون در آغاز کار است مرا معذور بدارید، ان‌شاءالله شعرای آینده دنبالهٔ این طرز گفتار را گرفته تکمیل خواهند کرد.(عشقی)
ایدآل یک نفر پیرمرد دهگانی در سه تابلو
تابلو اول: شب مهتاب
تابلو دوم: روز مرگ مریم
تابلو سوم: سرگذشت پدر مریم و ایده آل او
عزیز عشقی، دشتی، تو خوب حال مراشناختی و از آن خوب‌تر خیال مرا
تو بهتر از خود من دانی ایدآل مراتمام مایهٔ بدبختی و ملال مرا
که من ز مردم این مملکت نیم خوشبین
من ایدآل خود ایدر به آسمان گفتمیک ایدآل نک از قول دیگران گفتم
هرآنچه را که بخواهد دل تو، آن گفتمکه ایدآل یکی مرد مرزبان گفتم
خدا نصیب کند ایدآل آن مسکین
متن در گنجور
بخش ۱ - کفن سیاهکفن سیاه
این هم چند قطره اشک دیگر که از دیدن ویرانه‌های مداین از دیده طبع عشقی بدین اوراق چکیده. موضوع این منظومه نو و شیوا: سرگذشت یک زن باستانی به نام «خسرو دخت» و سرنوشت «زنان ایرانی» در نظر او، هنگام ورود به «مه آباد» است.
در تکاپوی غروب است ز گردون خورشیددهر مبهوت شد و رنگ رخ دشت پرید
دل خونین سپهر از افق غرب دمیدچرخ از رحلت خورشید سیه می‌پوشید
که سر قافله با زمزمه زنگ رسید
در حوالی مداین به دهیده تاریخی افسانه‌گهی
ده به دامان یکی تپه پناه آوردهگرد تاریک‌وَشی بر تن خود گسترده
چون سیه‌پوش یکی مادر دختر مردهکلبه‌هایش همه فرتوت و همه خم‌خورده
الغرض هیئتی، از هر جهتی افسردهکاروان چونکه به ده داخل شد
هر کسی در صدد منزل شد
طَرْف ده مختصر آبی و در آن مرغابیمنعکس گشته در آن، سقف سپهر آبی
وندر آن حاشیه سرخ شفق، عنابیسطح آب، از اثر عکس کواکب یابی
دانه دانه، همه جا آینه مهتابیدر دل آب، چراغانی بود
آب، یک پرده الوانی بود
آنسوی آب، پر از نور فضایی دیدمدورش از نخل، صف سبز لوایی دیدم
پس باغات، شفق سرخ هوایی دیدمشفق و سبزه، عجب دور نمایی دیدم
یعنی آتشکده، در سبز سرایی دیدمدر همان حال که می گردیدم
طرف آن آب، بنائی دیدم
هر کس از قافله در منزلی و من غافلبیش از اندیشه منزل به تماشا مایل
از پس سیر و تماشای بسی، الحاصلعاقبت بر لب استخر نمودم منزل
خانه بیوه زنی، تنگ‌تر از خانه دلباری آن خانه بدو یک باره
داد آنهم به منش یک باره
خانه، جز بیوه زن و کهنه جلی هیچ نداشتبیوه زن رفت و فقط کهنه جلی باز گذاشت
پیرمردی ز کسانش به حضورم بگماشتخانه بی شمع و سیه پرده تاریکی چاشت
به نظر گاهی من منظر گوران افراشتخانه آباد که اندک مهتاب
سر زد از خانه آن خانه خراب
جوئی از نور مه، از پنجره‌ئی در جریانرویش اسپید که روی سیه شب ز میان:
برد و از پنجره شد قلعه‌یی از دور عیانباشکوه آنقدر آن قلعه که ناید به بیان
لیک ویرانه چو سر تا سر آثار کیانپیر بنشسته بر پنجره، من:
گفتمش: ماتم ازین منظره من!
(من): آن خراب ابنیه کز پنجره پیداست کجاست؟خیره بر پنجره شد پیر و به زانو برخاست
گفت: آن قلعه که مخروبه آبادی ماستدیرگاهیست که ویران شده و باز بپاست
ارگ شاهنشهی و بنگه شاهان شماستاین «مهاباد» بلند ایوان است
که سرش همسر با کیوان است
نه گماندار: مهاباد، همین این بوده؟نه مهاباد صد اینگونه به تخمین بوده!
فصل دی خرم و گردشگه پیشین بودهقصر قشلاقی شاهان مه آئین بوده
حجله و کامگه خسرو و شیرین بودهلیکن امروز مهابادی نیست
دیگر این کوره ده، آبادی نیست!
حرف آخرش همین بود و ز در بیرون شدلیک از این حرف چه گویم که دل من چون شد؟
یاد شد وقعه خونینی، وز آن دل خون شدگوئی آن جنگ عرب در دل من اکنون شد!
و آن وقوعات، چنان با نظرم مقرون شد
که شد آن قلعه دگر وضع دگرمنظر دیگرم آمد به نظر:
متن در گنجور
شمارهٔ ۴ - نارضایتی از خلقتغزلیات و قصاید
خلقت من در جهان یک وصلهٔ ناجور بودمن که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود؟
خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویشاز عذاب خلق و من، یارب چه‌ات منظور بود؟
حاصلی ای دهر، از من، غیر شر و شور نیستمقصدت از خلقت من، سیر شر و شور بود؟
ذات من معلوم بودت نیست مرغوب از چه‌امآفریدستی؟ زبانم لال، چشمت کور بود؟
ای چه خوش بود، چشم می‌پوشیدی از تکوین منفرض می کردی که ناقص: خلقت یک مور بود؟
ای طبیعت گر نبودم من، جهانت نقص داشت؟ای فلک گر من نمی‌زادی، اجاقت کور بود؟
قصد تو از خلق عشقی، من یقین دارم فقط:دیدن هر روز یک گون، رنج جوراجور بود
گر نبودی تابش استارهٔ من در سپهرتیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی‌نور بود؟
گر بدم من در عدم، استارهٔ عورت نبودآسمانت خالی از استارگان عور بود؟
راست گویم نیست جز این علت تکوین منقالبی لازم، برای ساخت یک گور بود
آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذابگر خدائی هست، ز انصاف خدائی دور بود
مقصد زارع، ز کشت و زرع، مشتی غله استمقصد تو ز آفرینش، مبلغی قاذور بود
گر من اندر جای تو، بودم امیر کائناتهر کسی از بهر کار بهتری مأمور بود
آن که نتواند به نیکی، پاس هر مخلوق داد:از چه کرد این آفرینش را؟ مگر مجبور بود!
متن در گنجور
شمارهٔ ۵ - درد وطنغزلیات و قصاید
ز اظهار درد، درد مداوا نمی‌شودشیرین دهان به گفتن حلوا نمی‌شود
درمان نما، نه درد که با پا زمین زدناین بستری ز بستر خود پا نمی‌شود
می‌دانم ار که سر خط آزادگی مابا خون نشد نگاشته، خوانا نمی‌شود
باید چنین نمود و چنان کرد چاره جستلیکن چه چاره با من تنها نمی‌شود؟
تنها منم که گر نشود حکم قتل من:حاشا، چنین معاهده امضا نمی‌شود
گر سیل سیل خون ز در و دشت ملک همجاری شود؟ معاهده اجرا نمی‌شود
مرگی که سر زده به در خلق سر زندمن دربه‌در پی وی و پیدا نمی‌شود
ایرانی ار به سان اروپاییان نشدایران‌زمین به سان اروپا نمی‌شود
زحمت برای خود کش که خود به خوداسباب راحت تو مهیا نمی‌شود
کم گو که کاوه کیست تو خود فکر خود نمابا نام مرده، مملکت احیا نمی‌شود
من روی پاک سجده نهادم تو روی خاکزاهد برو، معامله ما نمی‌شود
ضایع مساز رنج و دوای خود ای طبیبدردی‌ست درد ما که مداوا نمی‌شود
مرغی که آشیانه به گلشن گرفته استاو را دگر به بادیه مأوا نمی‌شود
جانا فراز دیدهٔ عشقی است جای توهرجا مرو، ترا همه‌جا، جا نمی‌شود
متن در گنجور
شمارهٔ ۶ - لرنامه: در چگونگی اوضاع لرستانغزلیات و قصاید
ای بلهوس، تراست به سر، گر هوای لریا آن که گشته تنگ، دلت از برای لر
رو کن دمی به سوی شهر بروجرد از صفابنگر به کوه و دشت و بیابان جفای لر
منعم به کوه و دشت و بیابان غریب نیستجز آن دمی که خانه کند در سرای لر
من خود شدم به شهر بروجرد در بهاروقتی که بود موسم نشو و نمای لر
یک دم نشد که بی سر خر زندگی کنمدر بوستان ز اول شب از صدای لر
گر سر چو «عوج بن عنق » ایدون زنی به چرخدستت نمی‌رسد که بگیری تو پای لر
پشم تمام گلهٔ ایران و هند و چینمشکل کند کفاف کلاه و قبای لر
از دست مال خویش دهد (لرد) یکسرهدر لندن ار که بشنود آواز نای لر
کُرد ار هزار مرتبه غارتگری کندخواهد درآورد کمکی از ادای لر
دزد عراقی و عرب و کُرد و بختیارباید به دیده سرمه کند خاک پای لر
مشکل که خلق زنده، ز لر جان به در برندرحمی مگر به خلق نماید خدای لر
لر بی‌گناه شُهره، به غارتگری‌ست ز آنکغارتگرانِ مُلک شده پیشوای لر!
آنکو خورد به نام وزارت، حقوقِ خلق!یارب تو مبتلاش نما بر بلای لر
آنکو برد به اسم وکالت حقوق مفت!زین ملت فقیر، کنش مبتلای لر
یک بندهٔ خدای بماندی به جای اگربودند این وزیر و وکیلان به جای لر!
می‌نَشْنَوَند نالهٔ این ملّتِ فقیر!یارب به گوششان برسان، پس صدای لر
شاید که سر ز خواب تَنَعُّم برآورندبدهند بلکه خاتمه بر پرده‌های لر
شاید نظر به خاک لرستان کنند بازبینند حال مردم زار از جفای لر
هرگز لرِ تمام‌عیاری، ندیده کسجز یک نمونه‌ای ز نماینده‌های لر
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - آهن پرنده!مقطعات
در قرن بیستم بشود، آدمی سواربر آهنی پرنده، دل آکنده از بخار
وآنگه رهی که ما به دوسالش کنیم طیاو در هوا دو روزه، از آن را کند گذار!
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - ابله ترین حیواناتمثنویات
«بوآلو»، شاعر گویای مغربحکیم بخرد دانای مغرب
در این نکته چه خوش گفت این سخن راکه بس خوش آمد از این نکته من را:
که اندر چارپایان چراییو یا ماهی و مرغان هوایی
ز هر تیره گروه نسل حیوانندیدم ابلهی مانند انسان
متن در گنجور
بخش ۲ - مدح (موسم نوروزی و اثرات مصفای آن در عالم، خاصه در استانبول و تعریف منظره زیبای سحرگاهی مدا)نوروزی نامه
چو فردا روز نوروز است و نوروز جهان آیدرود این سال فرتوت و یکی سال جوان آید
از این خوابم چنین یابم که سالی خوش روان آیدکه آن نامهربان یارم، به خوابم مهربان آید
اگرچه من حکیمم این سخن لَغوَم گمان آید
به نزد من زمان یکرنگ و یکسان است هر روزی
ولی امروز هست، آن روز تاریخی و دستانیکه عالم برکند، این رخت چرکین زمستانی
به جای آن به خود پوشد، حریر سبز بُستانیبه ویژه ای خوشا نوروز و این شهر کهستانی
صفای منظر دریا، ز وضع جنگلستانی
سخن این بُد که شب فارغ شد، از رخت‌سیه‌دوزی
سحر باز آفتاب آمد، به روز آورد دنیا رامطلا ساخت کهسار و تلألؤ داد دریا را
زرافشان کرد دامان قبای سبز صحرا راتو هم چون آفتاب آخر، برون آ، لحظه‌ای یارا
که با این آفتاب، عالم بتر از شب بود ما را
سزد تو آفتاب آیی و روز ما بیفروزی
متن در گنجور
بخش ۲ - مظهر جمهوریجمهوری نامه
در صفحهٔ چهارم روزنامه قرن بیستم که این ابیات چاپ شده تصویر مرد مسلح و غضب‌آلودی را به نام مظهر جمهوری کشیده‌اند که در دست راست تفنگ و در دست چپ سکهٔ نقره (پول) دارد؛ بالای سرش سایه جمبول! نمایان است، در اطراف اسامی روزنامه‌هایی را به شکل یکی از حیوانات نشان می‌دهد: افعی «روزنامه ناهید» ، جغد «روزنامه تجدد‌» ، موش «‌روزنامه کوشش‌» ، سگ «‌روزنامه ستاره‌» ، الاغ «‌روزنامه گلشن‌» ، گربه «‌روزنامه جارچی‌».
من مظهر جمهورم‌، الدرم و بولدرماز صدق و صفا دورم الدرم و بولدرم
من قلدر پر زورم‌، الدرم و بولدرممأمورم و معذورم‌، الدرم و بولدرم
من قائد جمهورم‌، الدرم و بولدرم
من افعی بیجانم‌، آمنا صدقنازهر است به‌دندانم‌‌، آمنا صدقنا
من دشمن ایرانم‌، آمنا صدقنامن فاقد ایمانم‌، آمنا صدقنا
من بوجار لنجانم‌‌، آمنا صدقنا
من جغد نوا خوانم‌، بر بام تو‌، قوقوقومن لاشخور پستم‌، هم‌نام تو‌، قوقوقو
کرده‌ست مرا فربه‌، اطعام تو‌، قوقوقوافتم به هوای پول‌، در دام تو‌، قوقوقو
بر دوش تو پرانم‌، آمنا ، صدقنا
من موشک مسکینم، پابند تو‌، جیرجیرجیرکرده‌ست مرا سر‌مست، لبخند تو‌، جیرجیرجیر
در دزدی و قلاشی‌، مانند تو‌، جیرجیرجیرتا نرم شود دندان‌، چون دند تو‌، جیرجیرجیر
من دست به دامانم‌، آمنا ، صدقنا
من تولهٔ تفلیسم‌، عف عف اخوی‌، عف عفانبانهٔ سفلیسم‌، عف عف اخوی‌، عف عف
هم‌مکتب ابلیسم‌، عف عف اخوی‌، عف عفمن مظهر تدلیسم‌، عف عف اخوی‌، عف عف
من منتظر نانم‌، آمنا ، صدقنا
من کره‌خر زارم‌، عرعر ابوی‌، عرعرحیوان علف‌خوار‌م‌، عرعر ابوی‌، عرعر
جفتک‌زن احرار‌م‌، عرعر ابوی عرعرپالان قجری دارم‌، عرعر ابوی عرعر
مستوجب احسانم‌، آمنا ، صدقنا
من پیش پیشم مومو، گربهٔ علی‌ام موموخلقند همه شاهد بر مُهملی‌ام مومو
انگشت‌نمای خلق‌، در بزدلی‌ام موموسرگنده نی‌ام چون شیر‌، سرپشکلی‌ام مومو
مداح و ثنا‌خوانم‌، آمنا ، صدقنا
ای مظهر جمهوری‌، هی هی جبلی قم قمجمهوری مجبوری‌، هی هی جبلی قم قم
مسلک نشود زوری‌، هی هی جبلی قم قمتا کی پی مزدوری‌‌؟ هی هی جبلی قم قم
یک‌چند نما دوری‌، هی هی جبلی قم قم
من مرد مسلمانم‌، آمنا ، صدقنا
متن در گنجور
به نام عشق وطنقالبهای نو
با عشق وطن مندرجات ذیل را در این جا ثبت می‌نمایم. شاید بعد از من، یادگار بماند و موجب آمرزش روح من باشد. باید دانست [که] این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیه از معاهده دولتین انگلستان و ایران است که از طبع من تراوش کرده و این نبوده مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم. هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم بر می‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است. هر وقت آب می‌خورم می‌دانم این آب… الخ. از این رو هر لحظه نفرینی به مرتکب این معامله می‌گفتم. تقریبا قصیده‌ها، غزل‌ها و مقاله‌ها در این خصوص تهیه کرده ولی چون هیچ کس پیرامونم برای ثبت و حفظ آن‌ها نبوده، تقریبا تمام آنها از یاد رفت، بی‌آنکه اثری کرده باشد. فقط ابیات زیر است که از میان آنها به خاطرم مانده:
هر چه من ز اظهار راز دل، تحاشی می‌کنمبهر احساسات خود، مشکل‌تراشی می‌کنم
زاشک خود بر آتش دل، آب‌پاشی می‌کنم
باز طبعم بیشتر، آتش‌فشانی می‌کند
زانزلی تا بلخ و بم را، اشک من گِل کرده استغسل بر نعش وطن، خونابهٔ دل کرده است
دل دگر پیرامن دلدار را، ول کرده است
بر زوال ملکِ دارا، نوحه‌خوانی می‌کند
دست و پای گله با دست شبانشان بسته‌اندخوانی اندر ملک ما، از خون خلق آرسته‌اند
گرگ‌های آنگلوساکسون، بر آن بنشسته‌اند
هیئتی هم بهرشان، خوان‌گسترانی می‌کند
رفت شاه و رفت ملک و رفت تاج و رفت تختباغبان زحمت مکش، کز ریشه کندند، این درخت
میهمانان وثوق الدوله، خون‌خوارند سخت
ای خدا! با خون ما، این میهمانی می‌کند
ای وثوق الدوله! ایران، ملک بابایت نبود؟اجرت المثل متاعِ بچگی‌هایت نبود؟
مزد کار دختر هر روزه، یک‌جایت نبود
تا که بفروشی به هر کو، زرفشانی می‌کند
ماشاالله بود یک دزد، این هزار اندر هزاریک شتر برده است آن و این قطار اندر قطار
این چه سری بود؟ رفت آن پای دار، این پایدار
باز هم صد ماشاالله زندگانی می‌کند
یارب این مخلوق را از چوب بتراشیده‌اند؟بر سر این خلق، خاک مردگان پاشیده‌اند؟
در رگ این قوم، جای حس و خون شاشیده‌اند
کاین چنین با خصم جانش، رایگانی می‌کند
نه به حال خویشتن، این مردم افسرده رامرده‌اند این مردم، آگه کن دل آزرده را
به که تقسیمش کنند، این ملک صاحب‌مرده را
تا بردش آن کس که بهتر پاسبانی می‌کند
ای عجب دندان ز استقلال ایران کنده‌اید!زنده ای ملت! سوی گور، از چه بخرامنده‌اید؟
دست از تابوت بیرون آورید، ار زنده‌اید!
گفته شد کاین نیم‌مرده سخت‌جانی می‌کند
این که بینی، آید از گفتار عشقی بوی خوناز دل خونینش این گفتار می‌آید برون
چشم بد مجرای این سرچشمهٔ خون تاکنون
زین سپس ریزش ز مجرای زبانی می‌کند
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - ماستمالیهزلیات
هر آن که بی خبر از فن خایه مالی شددچار زندگی پست و نان خالی شد!
بهل بمیرند، آن صاحبان عزت نفسکه پشتشان همه از بار غم هلالی شد!
سعادت و خوشی و روزگار بهبودیبرین گروه، در این مملکت محالی شد
مگوی از شرف و علم و معرفت حرفیکه هر که گفت خداوند زشت‌حالی شد
خدای را مفرستید، کس دگر به فرنگکه «لاله زار» بهین مکتب مرالی شد
«قوام دوله» ازین مکتب آمدست برونکه حکمران لرستان و آن حوالی شد
صبا بگو به «تقی خان آصف الدوله»جهان به کام جناب اجل عالی شد
تو صدر اعظم آینده‌ای ز بس دادی«قوام السلطنه» نصف تو داد والی شد
«نظام سلطان» سوسیال انقلابی بودبه یک حکومت، از اشراف اعتدالی شد
ز «عین دوله» بیاموز مسلک اندر دهرشد انقلابی و در خرج اعتدالی شد
جزای حسن عمل بین که میرموسی‌خاننرفته «خوار» نماینده اهالی شد
من از سفیدی عمامه «ملک» دانمکه بی‌کلاه سرش ماند و ماستمالی شد
ز کودکی «ماژر فضل الله» نما تقلیدکه او طریق ترقی، چه خوب حالی شد
هر آن که دوسیه خدمتش بود در پشتبه نام سابقه، دارای پست عالی شد!
«ظهیر دوله» کسی را که زیر خرقه کشیدپروفسور به دبستان بی‌خیالی شد
پناه بر به خدا از «طباطبایی کور»کز اعتدالی یک دفعه رادکالی شد
دگر به خانه «نرمان» نه پوست ماند و نه موز بس به دست همین کور دستمالی شد
«وزیر جنگ» خیال مقام بالاترفتاد و، غوطه در افکار «ایدآلی» شد
تو از «اداره مالیه» مالیات مخواهکه صرف ساختن پارک‌های عالی شد
خزانه رفت همه خانه «فهیم الملک»بدل به پارک و دکاکین و مبل و قالی شد
«دخانیات» ز نفتی چنان گرفت آتشکه آن اداره در و پیکرش زغالی شد
وه از ذکاوت توله‌سگان والی فارسکه میخ سابقه هر یک بخورد، والی شد
شد ار وکیل به تبریز «مدولی میرزا»به دست حزب طرفدار بی‌خیالی شد
بخوان ز «نصرت دوله» تو تعزیت بر ترککه خاک بر سر دربار «بابعالی» شد
«وثوق دوله» بر اسبیل خویش می‌بالیدز حد گذشت چو بالیدنش، مبالی شد
در این دو ساله که مسئولیت به ریش گرفتبه گه کشید جهانی و انفصالی شد
ز دشت ماریه «دشتی» به انتخاب «هوارد»وکیل ملت و ذوالمجد و المعالی شد
ز اکل شیر شتر، سوسمار و موش دو پابه فکر شغل وزارت، پی تعالی شد
در این دیار «هشلهف» عجب نه، گر حلاجقرین مرتبه فضلی و کمالی شد
ببین به سابقه «رهنما» که افلاطونز هم‌قطاری او پست و انفصالی شد
مکن تو عیب که او از فشار خصم جنوببه زیر سایه همسایه شمالی شد
«نصیر دوله» که سالون ضد مافوقشهزار مرتبه پر شد، دوباره خالی شد
بود یکی ز رجال بزرگ امروزیاز آن سبب که زن خلق، در لیالی شد
چو صحن مملکت، از «مرد کار» خالی مانددوباره نوبه مردان لاابالی شد
گمان مدار که آمد، سیاستی از نوهمان سیاست دیرینه، ماستمالی شد!
جهان عدوی تو شد، زین قصیده «عشقی» لیکقصیده‌ای که توانی بدان ببالی شد
اگر که قافیه تکرار گشته یا غلط استمگیر خرده که منظومه «ارتجالی» شد
متن در گنجور
بخش ۲ - سینمایی از تاریخ گذشتهکفن سیاه
آنچه در پرده بد از پرده به در می‌دیدمپرده‌ای کز سلف آید به نظر می‌دیدم
واندر آن پرده، بسی نقش و صور می‌دیدمبارگه‌های پر از زیور و زر می‌دیدم
یک به یک پادشهان را به مقر می‌دیدمهمه بر تخت و همه، تاج به سر می‌دیدم
همه با صولت و با شوکت و فر می‌دیدمصف به صف لشکر با فتح و ظفر می‌دیدم
وز سعادت همه سو، ثبت اثر می‌دیدمو آن اثرها، ثمر علم و هنر می‌دیدم
جمله را باز، چو دوران به گذر می‌دیدمهر شهی را ز پس شاه دگر می‌دیدم
چونکه ناگاه به بستان، سر خر می‌دیدمیزدگرد، آخر آن پرده پکر می‌دیدم
شاه و کشور همه، در چنگ خطر می‌دیدمزآن میان نقش، از آن پس ز عمر می‌دیدم
سپس آن پرده دگر زیر و زبر می‌دیدم
نه ز کسری خبری، نی طاقیوآن خرابه به خرابی باقی
این همه واهمه، چون رخنه در اندیشه نموداندر اندیشه من بیخ جنون ریشه نمود
وآن جنونی که ز فرهاد، طلب تیشه نمودسر پر شور مرا نیز، جنون پیشه نمود
آخر از خانه، مرا رهسپر بیشه نمود
بگرفتم ره صحرا و روانشدم از خانه سوی قبرستان
متن در گنجور
شمارهٔ ۷ - زندگی و مرگ منغزلیات و قصاید
گرسنه چون شیرم و برهنه چو شمشیربرهنه‌ای شیر گیر و گرسنه‌ای شیر
برهنه‌ام دستگیری‌ام نکند کس!دست نگیرد کسی به برهنه شمشیر
من دم شیرم، به بازی‌ام نگرفتندکس نه به بازی، گرفته است دم شیر
گرسنه از درد، دلش همچو تهی طبلشهر خبر سازد، ار نماید تقدیر
طبل تهی را بلند آید آوازگرسنه را ناله، بیش باشد تأثیر
عزت نفسم نگر که هست خوراکمخون دل و اشک چشم و چشم دلم سیر!
مرده‌شو این مرده‌دوست مردم ببردگشته فقط حُبّ مرده، درشان تخمیر!
بی سر و وضعم چو اغلبی ز حکیمانگرسنه ماندم چو اکثری ز مشاهیر!
متن در گنجور
شمارهٔ ۸ - تجدید مطلعغزلیات و قصاید
در سر پیری برهنه‌پا بد «مولییر»گاو بدزدید در شباب «شکسپیر»
زنده در آتش «برونو» را بفکندندمردهٔ وی را کنند این همه تکبیر
«بن جبرول» آن همه ز خلق ستم دیدشد «روسو» در عهد خویش آن همه تحقیر
از پی تجلیل نامشان نک میلیون:میلیون اصراف می‌کنندی و تبذیر
من نیز آنگه که می‌بمیرم و ماندشهرت من همچو، خسروان جهانگیر:
آنگه بینند صد کنایه ز هر حرفسنجند از هر سخن، هزاران تعبیر
آن یک، اشعار من نماید تخمیسوین یک، گفتار من نماید تفسیر
همچو سگان بینشان، پی ستخوانمجنگ بیفتد، فتم من آنگه عجب گیر!
ترک سراید که ترک بودست او ترکشاهد من، شرح نظم وقعهٔ «ازمیر»
هندو گوید که هندوست او هندودفتر اشعارش کشف گشته به کشمیر
ژرمن گوید که از من است او از منهست به برلن از او هزاران تصویر
تاریخ آنگه گوید، افسوس افسوسسود نبرد، آن ادیب، از این همه تحریر!
پستی این عصر گوید: ار نه به تاریخهیچ ندارند سیر و گرسنه توفیر
متن در گنجور
شمارهٔ ۹ - تجدید مطلعغزلیات و قصاید
باری ازین عمر سفله سیر شدم سیرتازه جوانم ز غصه پیر شدم پیر
پیر‌پسند ای عروس مرگ! چرایی؟من که جوانم، چه عیب دارم «بی پیر»؟
زود به من هر چه می‌کنی، بکن ای دَهر!آنچه ز دست آید، مباد کنی دیر!
از چه بر اوضاعِ کائنات نخندم؟مسخره‌بازی‌ست این جهان زبر و زیر!
آخر انصاف برده، ای فلک انصاف!اندک وجدان، ای آسمان مه و تیر!
گرسنه من، نجل نان مدام خورد خربرهنه من، پوستین خز، تن خنزیر؟
متن در گنجور