چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر قزوین · ۱۰۲۷ تا ۱۰۹۰ قمری

واعظ قزوینی

میرزا محمد رفیع ملقب به رفیع‌الدین مشهور به واعظ قزوینی (زادهٔ ۱۰۲۷ هجری قمری در قزوین، درگذشتهٔ ۱۰۹۰ هجری قمری در قزوین) فقیه و ادیب ایرانی است که به لحاظ شهرتش در وعظ و خطابه به واعظ قزوینی مشهور شد و همین تخلص را در اشعارش برگزید.
وی علاوه بر دیوان شعر صاحب آثار دیگری همچون ابواب الجنان، الموعظة و الحملة الحیدریة می‌باشد.

گزیدهٔ اشعار واعظ قزوینی

شمارهٔ ۱غزلیات
ای نام دلگشای تو عنوان کارهاخاک در تو، آب رخ اعتبارها
خورشید و مه دو قطره باران فیض تومدی ز جنبش قلمت روزگارها
باشد شفق ز بیم تو هر شام بر فلکرنگ پریده‌ای ز رخ لاله‌زارها
انگشتی از برای شهادت شود بلندسروی که قد کشد ز لب جویبارها
از بهر خواندن رقم قدرتت بهاراوراق گل شمرده به انگشت خارها
لطفت برات روزی مردم نوشته استبا خط سبز بر ورق کشتزارها
دیوانه خیال تو هرجا که پا نهدریزد ز شور عشق تو، طرح بهارها
جان داده‌اند راهروان بس که در غمتهر سنگ در رهت شده سنگ مزارها
موج سراب نیست، که در جستجوی توافتاده اند از پی هم بی‌قرارها
با خامه کی توان ره وصف تو قطع کرد؟منزل کجا و، رهروی نی سوارها؟!
راه ثنای ذات تو را چون روم؟ که مندارم به دوش از گنه خویش بارها!
گر بایدم کشید ندامت به قدر جرمخوش کوتهست مدت این روزگارها
چون آوری به حشر من روسیاه رااز نسبتم شوند خجل شرمسارها!
واعظ اگر چه نیست امیدم به خویشتندست من است و، دامن امیدوارها
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
بر سر خاک دوستان، پا نه و دیده برگشارو نفسی بخود فرو، یک نفس از خودی برآ
لوح مزار دوستان، پیش نظر نه و، ببینصورت حال خود ازین، آینه بدن نما
رشحه خون نگر که چون، بسته بغازگی کمر!خاک سیاه بین چه سان، رفته به جای سرمه ها!
ریخته موی ابروان، گرد عذارها چو خطکرده ز دیده مردمک، خاک صفت به چهره جا
کرده به رخنه های دل، مور به جای حرص رهرفته به کاسه های سر، خاک به جای بادها!
در یگانه بوده است، اینکه به خاک گشته گمچشم زمانه بوده است، اینکه شده است توتیا
آنکه همیشه بودیش،زیر نگین جهان همهکالبدش بخاک چون نقش نگین گرفته جا
گنبد دخمه بر سرش، جای نشین تاج زرخاک سیه بفرق وی، نایب سایه هما
نیست بخلوت لحد، مونس وی مگر عملکیست بپهلوش بجز، بستر خاک آشنا؟!
رفته ز دست مالها، گشته و بالها قرینطی شده بیحسابها، مانده بجا حسابها
گفته برمز هر گدا، شکر که شاه نیستمگفته زبان حال شه، کاش که بودمی گدا!
گوش نمیکند دگر وسوسه های نفس راواعظ اگر دمی دهد گوش دلی باین صدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
تا زنده است دل، نیست لذت پذیر دنیاکی میشود نمک سود، ماهی ز شور دریا؟!
چون سایه، چند افتی در پای قصر و ایوان؟بردار دست از شهر، بگذار سر بصحرا
با سوز عشق باشد، روشن طریق مقصدآتش بلد نخواهد هرگز براه بالا
با کوچکان بیامیز تا روشناس گردیگرچه جلی بود خط، بی نقطه نیست خوانا
ای نوجوان مکش سر، از پندهای واعظاز اره زخمها خورد، تا شد نهال رعنا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
بی رخصت دل زبان بگفتن مگشاانگشت زبانست ترا عیب نما
گردد ز سخن نقص سخنگو ظاهرز آواز شود شکست چینی پیدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در هجامقطعات
ای خواجه بخیل، که هرگز ندیده استاز شدت فشار گفت سیم و زر فرج
موران خرجها نتوانند دخل کرددر خرمن زری که شود از کف تودج
وعد و وعید جنت و نارت، بحج نبردشاید برد خرید و فروش منا بحج
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - سپاس یزدانمثنویات
سزاوار شکر آفریننده ییستکه هر قطره از وی دل زنده ییست
زبان در دهن غنچه فکر اوستسخن در نفس سبحه ذکر اوست
ز سرچشمه حکمتش خورده آبکدوی فلک، نرگس آفتاب
ز بس هست بحر عطایش فراخسبو پر کند غنچه از جوی شاخ
زمان، جویی از قلزم حکمتشمکان، گردی از لشکر شوکتش
از او در سفر مهر گیتی فروزشفق آتش کاروانگاه روز
زمین را نهیبش بخاطر گذشتکه از سبزه مو بر تنش راست گشت
گذشتش مگر قهر او بر زبانکه تبخال زد از نجوم آسمان
سرانگشت صنعش ز درج سپهربخیط شعاعی کشد لعل مهر
دهد روز را غازه آفتابکشد شانه بر زلف شب از شهاب
نخست از دم صبح گیتی فروزنمک آورد بر سر خوان روز
حضیض سپهر بزرگیش اوجز بحر جلالش دو گیتی دو موج
چنانست از او چشمه آفتابکز آن سنگ آتش برد، لعل آب
ز پستان خورشید تابان ز دورلب ماه نو میمکد شیر نور
بخیاطی جامه گل بهارکند رشته از آب و سوزن ز خار
ز باران رگ ابر، تسبیح دارشب و روز گردان بدست بهار
دود شحنه باد ازو هر طرفسر پالهنگ سحابش بکف
چنان رزق را رانده سوی بدنکه بر شکر تنگ است راه دهن
پی رزق موران بی دست و پاکشد خوشه با دوش خود دانه را
ز شوق لب زرق خواران ز خاکدود دانه تا آسیا سینه چاک
کند از نمو دانه گر سرکشیز باران کند ابر لشکر کشی
چنان رعد بر سبزه هی میزندکه از دانه قالب تهی میکند
رود سبزه راه نمو زآن بفرقکه خون میچکد از دم تیغ برق
چو بی اعتدالی نماید سحابمیانجی کند پرتو آفتاب
شوند این دولشکر چو از هم جدابدلجویی سبزه آید هوا
زهی لطف کز رحمت بیکراننتابد رخ بخشش از عاصیان
اگر خشم گیرد کس از خدمتشدر آشتی میزند رحمتش
کریمی که از بهر عذر گناهنشان داده درگاه خود را بآه
بآیینه دل چنان داده روکه آغوش وا کرده بر یاد او
عطا کرد، از گنج انعام خویشبه دل یاد خویش و به لب نام خویش
نفس در میان شد چنان بی سکونکه یک پا درون است و، یک پا برون
ز دل داد شهباز غم را، نوالز لب داد مرغ سخن را، دو بال
ز مرخ و عفار دو لب صنع اوبرون آورد آتش گفت و گو
کند از نفس نیچه، دیگ از دهنکشد از زبان تا گلاب سخن
سخن را ز دل، همچو آب روانفرو ریزد از آبشار زبان
روان سازد از نور نظاره هاز دریاچه دیده فواره ها
سخن را به تار نفسها کشانرسن در گلو آورد تا زبان
فغان کرد، ورد زبان جرسسخن کرد، پیکان تیر نفس
به ناوک تلاش نهنگی دهدبه پیکان دل پیش جنگی دهد
به فرمان او، تیغ در کینه هادود چون نفس، راست تا سینه ها
گه فتنه، چون باد حکمش وزدببحر کمانها فتد جزر و مد
تعالی! چه شأن جلالست این؟!تقدس! چه قدر کمالست این؟!
باین پاکی ذات و این عزشاننتابد رخ لطف از خاکیان
روان بر فلک شوکت عزتشکشان بر زمین، دامن رحمتش
چنان مهر او پرتو افگنده استکزو دانه در خاک هم زنده است
از او سبزه ها چون زبان پرنوااز او لاله چون کاسه ها پرصدا
کند بحر و بر هر دو ذکرش، ولیبود ذکر این یک خفی، و آن جلی
بود محو نورش، چه بحر و چه بربود پر ز شورش، چه بام و چه در
کف ابرها، سوی بحرش درازسر قطره ها، بر زمین نیاز
فلکهاست، سرها بفتراک اوزمینها، جبینهاست بر خاک او
همه بنده او، چه جزو و چه کلهمه زنده او، چه خار و چه گل
ز دلها رهی کرده تا کوی خویشدر این ره برد ناله را سوی خویش
فغان را دهد جوهر کر و فردعا را دهد دست و پای اثر
بلب رخصت عرض حاجات دادبدل خار خار مناجات داد!
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در بی قدری جهان و ستایش شاه مردان، دستگیر روز جزا، حضرت امیرالمؤمنین علی مرتضی «ع »قصاید
چیست ای دل عالم هستی؟ بیابان فنا!هر طرف موج سرابی از گذار عمرها
هر گیاه سبز دروی، تیغ زهر آلوده ییهر سر خاری درو، دلدوز تیری جان ربا
قطره های اشک حسرت، شبنم برگ گلشتند باد آه نومیدیش، باد جان فزا
هر قدم گردیده پهن، از نقش پایی کژدمیهر طرف خوابیده از فرسنگها صد اژدها
هر رگ سنگی درو، خاری بپای رهرویهر تف ریگی شرار خرمن صد مدعا
هر کف خاکی، نشان دستگاه خسرویهر سر برگی زبان حال چندین بینوا
هر نسیمی، سطری از حال دل چندین اسیرهر غباری، خط تاریخ هزاران بیوفا
بوی خون می آید از رنگینی گلزار او!نشنوی ای پر هوس گویا ز کامی از هوی؟!
از هوس تاکی جوانی میکنی؟ پیری رسید!بهر عبرت، دیده یی از خواب غفلت برگشا!
در جوانی چه ندانستی زره، اکنون بدانقامتت را کرده خم پیری که، بینی پیش پا
گور در پیش و،تو دل واپس برای ملک و مالچاه در راه و، تو از غفلت روی رو بر قفا
راحت ار جویی، به ملک و مال و دنیا پشت دهخواب اگر خواهی، مساز از بالش زر متکا
رخ ز درویشی نتابد هر که دارد سوز عشقشعله چون پهلو تهی سازد ز فرش بوریا؟!
خود نمایی که ز صرصر نیست در باغ وجودگردباد عمر باشد لاله را نشو و نما
نشکنی تا خویشتن را، لاف قرب حق مزنبی شکستن جای در مسجد ندارد بوریا
این قدر زین عاریت بر خود سپردن بهر چیست؟این قدر زین بیوفا بر خود فرو چیدن چرا؟!
نیست جای خودنمایی، تنگنای روزگار؛گل درین بستان، ز افشردن کند نشو و نما!
آنکه دوری نیست تنگی، عالم روشندلیستتنگ نبود عکس را در خانه آیینه جا
خنده ما ناتوانان، زیر این گردان سپهرخنده گندم بود، در زیر سنگ آسیا!
می توان زلف وصال شاهد عقبی گرفتدست همت گر ز دامان جهان گردد رها
در ره دنیا ز یاران کن تلاش واپسیکآید از پیشی گرفتن، سنگ بر پای عصا
نیست با سیم و زر بی اعتبار این جهانخوبیی، جز اینکه با آن میتوان کردن سخا
خرج کن چون سکه نقد خویش در بازار وجودای که داری در میان زر، چون نقش سکه جا
شیوه بخشش بدست آور، که گردی ارجمندتکیه بر دست شهان، از رنگ دادن زد حنا
ذکر و فکر منعمان، در بندگی دانی که چیست؟ذکر هر بیچاره و، فکر معاش هر گدا
اغنیا را نیست ذکری، به زیاد اهل فقرزر شمردن، سبحه باشد در کف اهل سخا
با گدا، کوچک دلی، مانند حج اکبر استهست لبیکش اجابت کردن هر بینوا
تیغ جوهر دارد باشد در جهاد نفس شومدست پر گوهر که افشانی بدامان گدا!
ز التفات نامردان، اهل دولت را چه نقص؟سایه افگندن چه کم می سازد از بال هما؟!
رنج یار ناتوان، باید توانا را کشیددست بهر چشم نابینا کشد بار عصا
آنکه بهر دیگران، بر خود نپیچد روز و شبباشد از سنگین دلی، کمتر ز سنگ آسیا
آنکه باشد دامن جودش بدست اهل فقردستگیرش دامن «حیدر» شود روز جزا
آن جهانبخشی که هرگز چون نفس، گاه سخادر کفش پیوند دادنها نشد از هم جدا
همتش دریای بی پایان و، دستش ابر جودهر سه انگشتش رگ ابری ز باران عطا
خطبه را از وی مسلم، سربلندی در جهانسکه را بر خویش بالیدن ز نام او بجا
در صف هیجا، دم تیغش، دم نزع عدوکندن شمشیر او، جان کندن خصم دغا
حمله جرأت گدازش، کشت هستی را سمومبرق شمشیر اجل خویش، سحرگاه جزا
چون طناب سحر، در سیماب لرزش، عمر خصمذوالفقار او به کف، چون در کف موسی عصا
از نگاه آرزوها، خاطر او بسته چشماز نکاح شاهد دنیا، ضمیرش پارسا
عشوه دنیا ز دستش نقد دل بیرون نبردپیر زالی چون بتابد، پنجه شیر خدا؟!
همچنان کز تار مژگان بگذرد نور نگاهصد قدم در پیش بود از جاده در راه هدی
رفت از آن ساعت بخود نقش نگین از غم فروکز کفش انگشتر از بهر تصدق شد جدا
نامه شستم، چون بآب گوهر مدحش ز جرممیکنم در حضرت او، عرض حال خود ادا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در بنای مدرسه نواب سلطانماده تاریخ
در زمان دولت خاقان عهدآن چراغ افروز شرع مصطفی
شاه دین عباس ثانی، آنکه هسترایت قانون دین، از وی بپا
از رخ آیینه ایام گشتصیقل شمشیر او، ظلمت زدا
کرده در گردون دوام دولتشپنجه خورشید را، دست دعا
شد ز همت، بانی این مدرسهآن محیط دانش و، کان سخا
پشت دین،«نواب سلطان » آنکه هستبردرش اهل جهان را التجا
اهتمامش کرد از این محکم اساسکاخ دانش را، ز رفعت چرخ سا
بهر کسب فیض، توفیقم کشیددامن دل سوی آن عالی بنا
گفتمش تاریخ جویان کاین کجاست؟گفت، «درد جهان را دارالشفا»!
متن در گنجور
در پند و موعظهاضافات
چشم روشن، از دل خونابه بارت داده‌اندسرمه، از تاریک شب‌های تارت داده‌اند
صورتی، لبریز عکس حسن یارت داده‌انداز سر زانوی خود، آیینه‌دارت داده‌اند
بنگر این آیینه از بهر چه کارت داده‌اند؟!
هم‌عنان گردش گرداب دوران کرده‌ایزیر دست سیلی موج پریشان کرده‌ای
از سبک‌مغری، خس و خاشاک توفان کرده‌ایاز گرانی، لنگر دریای امکان کرده‌ای
کشتی جسمی که از بهر گذارت داده‌اند!
تا به کی شمع مزار هر تمنا می‌کنی؟چند بر دل، روزن غم‌های دنیا می‌کنی؟
چند طوق گردن آزادگی‌ها می‌کنی؟چند چون نادیدگان، دام تماشا می‌کنی؟
حلقه چشمی که بهر اعتبارت داده‌اند!
هر طرف می‌خواندت حکم قضا، گردن گذارهرکجا می‌داردت از رهروی، منزل شمار
نیست در فرمان تدبیرت، سمند روزگاردیگری دارد عنانت را چو طفل نوسوار
گرچه در ظاهر، عنان اختیارت داده‌اند!
هرزه‌گرد و بی‌قرار و، وحشی و مجنون‌وَشیتند و بی‌صبر و، سبک‌خیز و، سپند و آتشی
بیخود و، دیوانه و، مست و، خراب و، سرخوشیطفل و، بازیگوش و، بی‌پروا و، خام و سرکشی
ز آن به دست گوشمال روزگارت داده‌اند!
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ابیات پراکنده
راه پر خوف و اجل در پی و، منزل دور استمژه برهم زدنی خواب گرانست اینجا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱معمیات
آید به سخن چو یار در محفل ماروی سخنش نیست نگر با دل ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
تن شود خاک و، همان سودای ما ماند به جاسر رود گر چون حباب، اما هوا ماند به جا
سوی آن خورشید تابانم ز بس گرم طلبسایه از من، چون رقم از خامه، واماند به جا
سجده‌ای هر گام، خواهد خاک راهش دائمیکاش از ما سر به جای نقش پا ماند به جا
ما سیه‌روزان، به رنگ خامه شب‌ها خون خوریمتا سخن بر صفحه هستی ز ما ماند به جا
با دل پر حرص میراثم دواتست و قلماز گدای کور، کشکول و عصا ماند به جا
سایه بال هما، یک جا نمی‌گیرد قرار!دولت دنیای دیگرگون، چرا ماند به جا؟!
خلق آیند و روند و، هست دوران همچنانبگذرد آب روان و، آسیا ماند به جا
چون تنت بیگانه شد از جان و، با خاک آشنابا توی نی بیگانه و، نی آشنا ماند به جا
زینت دادن به جای زر کریمان را بس استچون رود از کف حنا، رنگ حنا ماند به جا
رفت واعظ از میان، لیکن سخن‌ها ماند ازوبگذرد آب از چمن، اما صفا ماند به جا
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
چون کند سویم نظر، چشم از کجا خواب از کجاچون دهد تاب کمر، دل از کجا؟ تاب از کجا؟
ظالمان را باغ زینت خرم است از خون خلقورنه این گل‌های خنجر، میخورد آب از کجا؟
تیره روزان راست خرج از کیسه اهل کرمورنه مسکین ماه، آورده است مهتاب از کجا؟
نیست گنجایش دو عالم در این ده روزه عمرجمع گردد بندگی با جمع اسباب از کجا؟
حال خواهی دست پر کن پیش بی‌برگان تهیورنه دارد چرخ و جد و شور دولاب از کجا؟
گرنه صیاد اجل را ماهی جان مطلب استکرده در آب حیاتت، پشت قلاب از کجا؟
می‌تپد سیماب بر خود از گمان گشتنینیست باک از مرگت ای کمتر از سیماب از کجا؟
در شهوار سخن را نیست گوشی مشتریکس نپرسد واعظ این کالاست کمیاب از کجا؟!
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
ره عشق است،کام از ترک می گردد روا اینجاگدایان را کف دریوزه باشد پشت پا اینجا
ندارد حب جاه و دولت از اهل فنا رنگیبجای سایه پر می افکند بال هما اینجا
چنان گردنکشی عیب است در اقلیم درویشیکه در تاریکی شب قد کشد نخل دعا اینجا
نماید خاک را، هر دم به انگشت عصا پیریکه امروز است یا فردا که خواهد بود جا اینجا
ز بس در عشق، الفت نیست جز با دوست عاشق رابه نقش بوریا پهلو نگردد آشنا اینجا
حمایل میشود در گردن معشوق در عقبیهمان دستی که واعظ میکشی از مدعا اینجا!
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
افگند ز پای، ضعف پیری ما رااز دست ستد، پای جهان پیما را
می برد مرا براه، پا تا امروزمن بعد، براه می برم من پا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - در آفرین یکی از بزرگانمقطعات
ای فروزان اختر اوج بزرگی کز شرفمیکند کسب معارف از فروغت روزگار
دیده ایام روشن، صبح فیروزی دمید!دانه امیدها را مژده، کآمد نوبهار!!
از پی تعظیم پیک این بشارت، دور نیستخلق عالم را اگر خیزد ز خاطرها غبار
شد علمها از دعای خسروان دوران بلندلشکر اهل دعا را، چون سپهبد شد سوار
تا صبا برد از صفاهان سرمه این مژده راشد ز نور دیده روشن چراغان هر دیار
زین نوازش گشته اوراق کتاب علم دینهر یکی دست دعای خسرو جم اقتدار
شد قوی از آب اجرای تو، نخل حکم شرعگشت اساس خانه دین ز اهتمامت استوار
قدردانی چون اکنون مشتری شد، دور نیستگر فزاید قیمت جنس هنر در روزگار
پخته شد نان فقیران از نگاه گرم تووا شد از روی گشادت، در بروی روزگار
التفاتت تنگدستان را ز بس پهلو دهدمیتوان با یک نگاهت عمرها کردن مدار
مژده یی آمد بگوشم، کز سر اشفاق و لطفکرده یی از قابلان خدمت خویشم شمار
جای آن دارد که از اسناد این شایستگیجانم از شادی نگنجد در قبای جسم زار
لیک عذری زین سعادت باز میدارد مراورنه می بستم کمر پیشت به خدمت بنده وار
چشم این دارم ک انصافت پذیرد عذر منز آنکه هست این شیوه جد تو ای والا تبار
عذرم این، کز من عزیزی چون جوانی رفته استهست جان ناتوانم در غم او سوگوار
قرب پنجه سالم از کف رفته در فکر معاشبعد ازین فکر تلافی برده است از من قرار
ریخت بر خاک هوس صاف می هستی، مگرسرخ رویم سازد این ته جرعه در روز شمار
صبح پیری از تمسخر خنده بر من میزندبایدم بر حال خود اکنون گرستن زار زار
وقتم از بهر سرانجام سر گردیده تنگنیست آن فرصت که پردازم بشغل کار و بار
کنج عزلت، خوشترم از شهر بند شهرتستدامن پر اشک گلگونم، به از صد لاله زار
سر ز خدمت چون نتابم؟ پا ز رفتن مانده است!پا بدامن چون نپیچم؟ بر سر افتاده است کار!
من که عمری مبتلای علت بیدردیمدر مزاجم نیست غیر از شربت غم سازگار
ز آتش فکر معاش، از بس دماغم سوخته استجز دعای دولتت از من نیاید هیچ کار
گرچه لطفت قابل این اعتبارم دیده استمن بخود اما ندارم یک سر مو اعتبار
واقف اسرار دلها، بر ضمیرم شاهد استاینکه نبود خود فروشی مطلبم زین اعتذار
بودی ار منظور کسب اعتبارم زین سخنریخته است این جنس در خاک درت بی اعتبار
مرحمت اینست در حقم، که گردد لطف توباعث توفیق این آواره شهر و دیار
سوی دارالملک عزلت، خیمه بیرون زد دلمهمتی، ای ابر همتها ز بحرت مایه دار
شام غربت گشته دلگیر از مکرر دیدنممیتواند کردنم لطف تو راهی زین دیار
بیش ازین، از حضرتت ترک ادب باشد سخنوقت آن شد کز دعا گردد زبانم کامگار
زین دعا دیگر نمیدانم دعائی خوبترباد کارت جمله بر وفق رضای کردگار
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - تجدید مطلعقصاید
ای نگاهت دیده آیینه دل را ضیاگوشه ابروی لطفت، صیقل زنگ خطا
پیشت از خجلت بهم پیچید، زبان گفتگوبا زبان حال گویم، حال خود سر تا بپا
حالم این، کز درگه قربت بدور افتاده امحالم این، کز آستانت گشته ام عمری جدا
حالم این، کز نامه من میگریزد خط عفوحالم این، کز طاعت من عار میدارد ریا
همچو برگ بید میلرزد زبان بر خویشتنگر کند از ناتوانیهای من حرفی ادا
در کشاکشهای چرخ، از ناتوانی میگسستگر نمیشد قامت چون رشته ام از غم دوتا
از غبار دیده خود مانده ام در زیر بارگر شود گوشم گران، هرگز نمیخیزم ز جا
لرزشم از ناتوانیها، تواند راه بردریزش اشکم، ز ضعف تن تواند شد عصا
در گداز لاغری، از بسکه گردیدم سبکدرگه رفتار، نتواند خلد خارم بپا
میتوان خواند از جبین من، خط سرگشتگیمیتوان دیدن ز جسمم حال دل سر تا بپا
. . .قامتم را کرده بار چین پیشانی دوتا
خامه ام، پیچیده طوماری است، از مضمون غمنامه ام، افشانده دامانی، ز نقد مدعا
بهر آن از پا درافتادم، که از روی کرماز نگاه التفاتی، بخشیم شاید عصا
پای آزادی مرا فرسود، در بند خودیجذبه یی دارم طمع، کز من مرا سازی رها
گر مرا دست زبان عذر خواهی کوته استدامن عفو تو اما، از کرم باشد رسا
بس کن ای واعظ، که گفتن پا زحد بیرون نهادپیش اهل جود، خاموشی است عرض مدعا
داری از درگاه شیر حق چو روی تازه ییرو بسوی قبله حاجات کن روی دعا
تا بود بازوی «حیدر» خانه دین را ستونتا بود در دست او سر رشته راه خدا
دوستانش را بود آباد، قصر زندگیگردد از کف رشته عمری عدوی او رها
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - در رسیدن کسی بشغل قضاوت سرودماده تاریخ
این منصب والا، بتو میمون بادابد خواه تو را، جگر ز غم خون بادا
چون دادرس خلق شدی، شد تاریخ«این دادرسی برتو همایون بادا»
متن در گنجور
در آفرین شاه سلیمان صفویاضافات
باد نوروزی، صلا بر خوان عشرت می‌زند؟یا جهان از دلگشایی، دم ز جنت می‌زند؟!
سبزه، دل را صیقل از زنگ کدورت می‌زند!بر رخ جان‌ها، هوا آب از طراوات می‌زند!!
ابر، دامن بر کمر از بهر خدمت می‌زند
گستراند تا بساط خرمی در گلستان
کرده گلریزان صبا صحن چمن را از طربمی‌کند نرگس به چشم اهل بصیرت را طلب
سبزه را انگشت بر دندان شبنم از عجبنکهت گل می‌دود هر سوز ز شوخی روز و شب
سبزه گردیده است اکنون جوی‌ها را پشت لب
این جهان پیر گردیده است باز از نو جوان
بختیان ابر، از دنبال یکدیگر قطارهر یکی را، جنبش موج هوا گشته مهار
رعدها هر سو حدی خوان از یمین و از یسارجملگی، از آب و نان رزق خواران زیر بار
هر قدمشان از گران‌باری عرق ریزیست کار
ز آن به شکر از سبزه تر شد چمن رطب اللسان
هر طرف موج هوا، بر آتش گل دامن استاز ترقی خارتر، هم رشته و هم سوزن است
هرکجا مد نظر پا می‌گذارد گلشن استبر جهان دلگشایی هر گلی یک روزن است
بر سر هم فیض در هر گوشه چون گل خرمن است
جمله تن چون شاخ گل دامن شوید ای دوستان!
در چنین فصلی، که تنگ از رنگ و بو شد جای گلگشته از تنگی سر و دستارها مأوای گل
فیض بر بالای فیض افتاده، گل بالای گلآب ده چون ژاله، چشمی از رخ زیبای گل
عمر چون آبست، باری بگذرد در پای گل
خیز کز کف می‌رود فرصت، چو گل دامن‌کشان!
صحن باغ، از لاله و گل جنت المأوی شدهعالم از سرو و صنوبر، عالم بالا شده
سبزه از موج طراوات، چهره با دریا شدهشاخ گل، جاروب گرد خانه دل‌ها شده
غنچه‌ای، در هر طرف، با عندلیبی واشده
خوش تماشایی‌ست یکسر دیده شو چون گلستان!
ابر نوروزی‌ست گردیده است بزم‌آرای باغ؟یا فتاده عندلیبان را به سر سودای باغ
یا شده دودی بلند از آتش گل‌های باغیا پریشان کرده کاکل شوخ گل سیمای باغ
یا که بسته چتر طاوس نشاط‌افزای باغ
یا زمین خرمی را پر کواکب آسمان
نوگلی بر نیله خنگ شاخ تر هر سو سواراز قماش رنگ و بو، هر غنچه بسته عدل بار
سروها گشته روان وز آب‌ها رفته قراردر عرق افتاده از تعجیل فصل نوبهار
این همه تعجیل، از بهر چه دارد روزگار؟
بهر ادارک زمان پادشاه کامران!
آنکه ز آب عدل او، باغ جهان گل گل شکفتباد قهرش، گر ظلم از ساحت ایام رفت
یاد پیکانش دل بدگوهران در سینه سفتبخت گیتی شد از و بیدار، و چشم فتنه خفت
از جلالش، بی‌تأمل دم نزد نطق و نگفت
جز دعای دولت آن خسرو کشورْسِتان
تاز پابوس سریرش، کرد اوج بر تریمی‌کند هر قطره باران، تلاش گوهری!
پیشه مهر است، در بازار جودش زرگریدشمنانش را کند بر تن نفس‌ها خنجری
کرده جا زیر نگینش کشور دین‌پروری
تا بود دائم ز دست‌انداز بدعت در امان
باید آموزد سکندر، رسم دارایی ازویاد گیرد مهر تابان، عالم‌آرایی ازو
بحر همت‌ها، فرا گیرند دریایی ازوکوه رفعت‌ها، همه یابند والایی ازو
عقل‌ها گیرند تعیلم نکورایی ازو
زآنکه در آیین شاهی اوست سرمشق جهان
اوست ظل الله، ظل الله بر سر افسرشاو «سلیمان» دیده بیدار بخت انگشترش
کام‌ها او را رعیت، چون دعاها لشکرشهمتش ابر و، بود باران عطای بیمرش
دم زدن از حرف حاجت، باد باران‌آورش
گرچه جودش را نباشد حاجت اظهار آن
بگذراند گر به خاطر، آب تیغش را پلنگاره خواهد گشت تیغ کوه، چون پشت نهنگ
از خروش سیل آمد آمدش، در روز جنگبر گریز دشمن او، عالم هستی است تنگ
نیست زآن جز در جهان نیستی او را درنگ
گشته پاک از دشمن ناپاک او عالم از آن!
بس که سرعت خصم را، وقت گریز از تیغ اوستافتدش بیرون ز جوشن جسم، چون افعی ز پوست!
دشمن جانیست با خود، هرکه با او نیست دوستاز گل رعنا عجب دارم، که در بزمش دوروست!
ای خوش آن مقبل، که با اخلاص از بخت نکوست
در ره او، یک جهت، یک‌رنگ، یک‌دل، یک‌زبان!
می‌جهد کهسار از جا، چون پلنگ از تیغ اومی‌خزد در خویش دریا، چون نهنگ از تیغ او
می‌رمد گیرایی شیران، ز چنگ از تیغ اومی‌رود خون عدو، بیرون ز رنگ از تیغ او
می‌دود بیرون ز تن رگ، چون خدنگ از تیغ او
گشته ز آن تیغش کلید کشور امن و امان
در ممالک، ز احتساب عدل آن داراشیمسیم نستاند گدا، از ننگ تصحیف ستم!
بس که کوتاهست دست خلق، از آزار همزور نتواند فگند انگشت کاتب بر قلم!
نیست بی‌جا، گر ز غم پشت کمان گردیده خم!
ترسد از جورش بنالد، پیش عدل او نشان!!
بسته تا معمار عدلش، در گل تعمیر، آبنیست در گیتی، به غیر از خانه ظالم خراب
کس ندیده در جهان، غیر از عطایش بی‌حسابپای بی‌تکلیف ننهد در سرای دیده خواب
در بیابان، نیست رهزن را وجودی چون سراب
شد زمان خوش‌وقت ازو، بی‌او مبادا یک زمان
زآنکه ذیل جودش، از دست طلب گیراتر استدیده احسانش، از چشم طمع بیناتر است
آستان بارگاهش، ز آسمان والاتر استرتبه مدح و ثنایش، از سخن بالاتر است
در مدیح او، زبان حال‌ها گویاتر است
دست بردار از سخن بهر دعایش ای زبان!
تا کند مه، نور از خورشید تابان اقتباستا ز نور صبح، بندد اشهب گردون قطاس
تا جهان، از مخمل پرخواب شب پوشد لباستا بود، نه گنبد سبز فلک محکم اساس
تا بود نخل دعا، عرش اجابت را مماس
این شهنشاه سلیمان‌حشمت جمشیدشان
یارب از حفظ خدا، پیوسته جوشن‌پوش بادخسروان را، حلقه فرمان او در گوش باد
رای و خاقان در رکابش غاشیه بر دوش بادخانه ملک از بساط عدل او، مفروش باد
شاهد هر مطلبش، پیوسته در آغوش باد
هست واعظ را دعا این، از دل و جان هر زمان!
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ابیات پراکنده
نبود بری بغیر کدورت شتاب رااستادگی است صیقل آیینه آب را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲معمیات
جان سوخت، چو آمد سخن لعل تو بر لبدل رفت، چو دیدیم رخ ماه تو در شب
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
مده بافسر شاهی کلاه ترک و فنا رابسر چو ابر بهاری شناس بال هما را
درست نیست دورنگی میان ظاهر و باطنبگو شکسته نویسند، توبه نامه، ما را
بکف ترا زر و سیم جهان ز بخل نپایدنگه نداشته کس با فشار رنگ حنا را
کباب کرد مرا یاد نی سواری طفلیبه کف شکستگی پیریم چو داد عصا را
کسی جز اهل صفا، با شکستگان ننشیندجز آفتاب ندیده است کس خرابه ما را
ز یمن عجز نمودیم، صید طایر مطلبشکسته بالی ما گشت پر، خدنگ دعا را
کسی بمردم دیوانه هیچ کار نداردبس است حلقه طفلان حصار خانه ما را
رخت به درگه حق، دل امیدوار ز مردمچنانکه بر در مسجد نظر به خلق، گدا را
رود به باد فنا زود مال مردم ممسکحباب چند تواند نگاه داشت هوا را!؟
بتاب از همه رو سوی حق، که ساخته واعظبقبله یک جهتی رو شناس قبله نما را
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
الهی نفرت از ما ده، بنوعی اهل دنیا راکه ره ندهد کسی در دل غبار کینه ما را
عطا کن مشرب افتادگی، پیش درشتانمتو کز همواری افگندی به پای کوه صحرا را
نگردیدیم نرم از آسیای گردش گردونبه پای گردش چشمی بیفگن دانه ما را
در آن دم کاید از ذکر تو در شورش عجب نبودزبان موج اگر افتد برون از کام، دریا را
مگر در وسعت‌آباد خیالت سر کند ورنهنگنجد شور مجنون تو در آغوش صحرا را
شود شاید می فکر ترا مینا دل واعظبه دست آتش شوقی بده این سنگ خارا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
ز ناله باز ندارد کسی دل ما راکسی نبسته زبان خروش دریا را
ز ما به دلبر ما بسکه راه نزدیک استتوان به بال شرر بست نامه ما را
دوباره دیده ام امروز قد و بالایشببین ز مستی من نشأه دو بالا را
چنین که فشرده است یاد تمکینشکه می تواند بردن ز جا دل ما را!؟
کفن حریر و طلا مرده را از آن فکنندکه قدر نیست در آن نشأه مال دنیا را
میان خلق کجا و جد و حال روی دهدکسی بجام ندیده است جوش صهبا را
چو نخل شمع خزان کرده برگ ما سرزدز نوبهار جوانی خبر نشد ما را
به خاک می بردت آرزوی دنیا کاشتو هم بخاک بری آرزوی دنیا را
گرفته اند شهان شهرها اگر واعظگرفته ناله من نیز کوه و صحرا را
متن در گنجور