چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر قزوین · ۱۰۱۵ تا ۱۱۲۰ قمری

وحیدالزمان قزوینی

عمادالدین میرزا محمدطاهر بن میرزا محمدحسین قزوینی، متخلص به وحید، از شاعران،مورخان و سیاستمداران دوران صفوی است.
وی پس از طی مراحل ترقی در سال ۱۰۵۵ هجری قمری مورخ رسمی دربار شاه عباس دوم و مأمور نوشتن تاریخ سلطنت این پادشاه شد. او همچنین بعد از وزارت شیخ علیخان زنگنه یک چند با لقب اعتمادالدوله وزیر اعظم شاه سلیمان گشت و تا جلوس شاه سلطان حسین بر این مسند باقی ماند.
حزین لاهیجی در تذکرهٔ حزین از او با نام «وحید الزمان» یاد کرده و می‌گوید از تعریف بی‌نیاز است.
بسیاری از ادیبان بعد از وی از جمله رضاقلی خان هدایت، وی را به پرگویی متهم کرده‌اند و اشعار وی را فاقد ارزش والای ادبی دانسته‌اند.
برادر وی «محمدیوسف»، مؤلف کتاب تاریخ خلد برین است.
وی دو «شهرآشوب» (کتابهایی در وصف صنوف و مردم شهرها) ساخته است. شهرآشوب کوچک وی که مؤخره و جزئی از مثنوی «عاشق و معشوق» اوست از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانه‌ای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار وحیدالزمان قزوینی

بخش ۱ - تعریف شهر اصفهانشهرآشوب کوچک
بنمود سوادِ شهری از دورمانند سوادِ دیده پر نور
شهری همه خانه هاش پر زرچون کاخِ خیالِ کیمیاگر
چون دل همه خانه ها شمالیهر یک چو بنای چرخ عالی
مانند نهال گل، خیابانچون گل در خانه هاش خندان
بیرون ز شمار مخزن گنجچون تصفیف بیوت شطرنج
سیّار ز خانه ها به صد سالبیرون نرود چو فکر رمّال
از سبزی کشور و بلادشسر سبز چو سرو گرد بادش
بر شاخ درخت، مرغ رنگینچون شمع، گشوده بال زرّین
بگرفته ز سبزه در جنابشآیینه به موم سبز آبش
بنموده ز روشنایی آبهر قطره به شب چو کرم شب تاب
آسان گردد، به طرف گلشنشمع، از آتش، چو لاله روشن
آبش به صفایِ روح، غلطانجان بخش به رنگ آب حیوان
گندم چو دواند ریشه زان نمجان یافت چو عنکبوت در دَم
اجساد ز زندگی، بریدهدر خاک چو ریشه قد کشیده
گر واله ی لاله ی بهاریمشغول شدی به گل شماری
کشتیش آن حنا نهاده زان بامدر کام زبان چو مغز بادام
بنموده مناره های پُر فرهمچون علمِ از میان لشکر
خورشید و مه از فراز آنهاچون سر عَلَم از عَلَم هویدا
هر برجی را نموده از سراین چرخ کبود چون کبوتر
در چار حدش بیوت مردمکز دیدن او شود نگه گم
بنموده به چشم اهل انصافچون جوجه ی ماکیان ز اطراف
بازار و دکانش از عدد بیشهر صنفی از و محبت اندیش
متن در گنجور
بخش ۲ - صفت علاقه بندانشهرآشوب کوچک
در راسته ی علاقه بنداندام نگهی کشیده الوان
استاد نشسته پا کشیدهاطفال بگرد او تنیده
چسبیده دو دست جمله در کارمانند دو عنکبوت بر تار
کس را آزادگی پسندنداین قوم همه علاقه بندند
سوراخ بود دلم چو انباناز قیطان های موش دندان
متن در گنجور
بخش ۳ - صفت نعل بندانشهرآشوب کوچک
آن سخت دلان که خود پسندندبیجاده لبان نعل بندند
از روی چو آفتاب ایشانهر نعل چو ماه گشته تابان
وز پرتو آن رخ گذارههر مه را، چشم پر ستاره
عاشق ز جمال شان مشوشنعلش ز فروغ شان در آتش
گشته ز فروغ روی ایشانهر میخ فتیله ی فروزان
پروانه زده زبیمِ تو، بیخگاهی بر نعل و گاه بر میخ
چکّش به دکّان ز واله هان استانگشت ز دسته در دهان است
متن در گنجور
بخش ۴ - صفت بزّازانشهرآشوب کوچک
بزّازانش حریر خویندماننده ی نافه مُشک بویند
از حسن، جمالشان بهار استدکّان ز متاع، لاله زار است
بنموده به چشم شوق بلبلهر تَنگِ متاع، غنچه ی گل
بر روی هم آن متاع الوانچون قوس قزح عیان ز دکّان
تیر گز شان کمان ندیدهصد بیدل را به خون کشیده
از ما چو نسیه دل خریدندخط ها بر گزه از آن کشیدند
انگشت گزیده از فسوس استیا مفرده ی حساب بوس است
متن در گنجور
بخش ۵ - صفت رزّازانشهرآشوب کوچک
رزّازانش ز عیب پاکندافروخته حُسن و تابناکند
از شیرینی به دست اطفالچون شان عسل نموده غربال
در دست پری رخان ترازودلکش، ماننده ی چشم و ابرو
از قتل اسیر، غم ندارنداینست که سنگ، کم ندارند
عشّاق به زیر پای خوارندباشد که چو دنگ سر بر آرند
متن در گنجور
بخش ۶ - صفت عطّارانشهرآشوب کوچک
عطارانش عبیر بویندهر چند که پیر و نافه مویند
گر چاره ی ضعف قلب خواهیانداز به کودکان نگاهی
بوشان به دماغ داده ترطیبمو بر سرشان چو سنبل الطیب
آن تندیشان ز نازنینیدلخواه چو طعم دارچینی
تقصیر تو را به رو نیارندطفلند ولیک صبر دارند
زان قوم اگر گدا اگر شاهخواهند دوای قوّت باه
بان از کفشان ز زود نفعیبخشیده خواص قرص افعی
زیشان دارد خرید کافورخاصیت ماهی سقنقور
دل را به جفای خویش هر یکدوزند به میخ های میخک
از پرتو آن رخ چو گلنارهستند ز بس که گرم بازار
شد در کف شان خیار چنبرمانند عصای کور پر زر
بر عارض شان ز خط پیچانهر خال نموده تخم ریحان
دل ها چون هیل، ازان لب مُرخالی ز حیات و از کّره پُر
از روی عرق فشان شیرینهر یک دارند ماه پروین
با اهل دل اختلاط ایشانمانند سریشم است چسبان
از حسرتشان اسیر دل ریشخاییده چو مصطکی لب خویش
زینان مطلب، اگر بود کیسبا پیرانست لحیة التیس
متن در گنجور
بخش ۷ - صفت زرگرانشهرآشوب کوچک
زرگر پسران نازک اندامهستند همه چو نقره ی خام
باشد ز الم چو گشت جوشانحال دل من چو قال ایشان
چون پخته کنیمشان بابرامز آتش نپزد چو نقره ی خام
دم شان چو بوته در جوشبا شعله زیادشان هم آغوش
در کوره ی غم ز درد ایشانآتش کشدم سر از گریبان
آتش ز دل علم کشیدهچون کوره ی تازه دم دمیده
تا چند ز بیم خوی ایشانبندم لب خویش را ز افغان
تا چند کشد دل کمینهچون دم نفس از شکاف سینه
گشته رخشان هر آنکه دیدهسر تا پا، چشم چون حدیده
خواهد دل خسته ی پریشانانگشتر زینهار از ایشان
انگشت کنم مگر زبان راانگشتر لعل آن دهان را
متن در گنجور
بخش ۸ - صفت بقّالشهرآشوب کوچک
فریاد ز حسنِ شوخ بقالوان خط ّ سیاه و چهره ی آل
دل ز آتش آن جمال پر نورپر آبله شد چو تفت انگور
از داغ نو و کهن دل ریشپُر گشت چو دخل آن جفا کیش
سنگ من و او چو اهل فرهنگشد حلقه به گوش آن دل سنگ
خون جگرم به این فسانهخورد آن خط سبز هِندُوانه
ارزان باشد به نقد صد جانبوییدن سیب آن زنخدان
خط سبزش ز نُور سُوره استدر دیده چو توتیای غوره است
متن در گنجور
بخش ۹ - صفت گازُرشهرآشوب کوچک
این گازُر شوخ پاک دامنای آب ز دیدنت دل من
ای سرو تو ز آب دیده رُستهای روی تو همچو لفظِ شُسته
چون لعلِ زرشک آب حیوانآتش در دل نموده پنهان
ماهی که شد از غمت سمندرآتش دارد چو شمع در سر
چون شمع فسرده می کند دودآب تو بود ازان گل آلود
از کینه ی من دلت چو پاکستبهر چه رخ تو تابناکست
در پیش تو شیشه ی دلِ تنگتا باز چه ها زد است بر سنگ
متن در گنجور
بخش ۱۰ - صفت جوهریشهرآشوب کوچک
گوهر دارد چو دیده دُر باربا جوهریان بُوَد مرا کار
گردید ز شرم لعل ایشانیاقوت هزار رنگ در کان
مرجان بر آن لبان پر شورباشد چو چراغ روز بی نور
ازخجلت آن دهان و دندانشد درّ و صدف چو لعل و مرجان
از دیدنشان چو اهل وسواسشد سخت قمار، باخت الماس
از بس که فروغ شان زیاد استپیوسته متاع شان کساد است
خورشید نگشته مشتری یابدر حالت بیع کرم شب تاب
حیرت زده راست اشک خون بارچون عین الهّر به دین زنّار
متن در گنجور
بخش ۱۱ - صفت قصابشهرآشوب کوچک
قصابان راست روی رخشانپر نور چو صُبح عید قربان
دامن ها شان همیشه از خونچون دامن آسمان شفق گون
چون دیده ی گوسفند قربانبی شام بود صباح ایشان
سازند، ز خون، کارد، رنگینبا مهر، قران ماه نو بین
وصف مژه های شوخ ایشانگر نظم کند کسی بسامان
سازد دل را ز شوق پارههر مصرع شعر چون قناره
متن در گنجور
بخش ۱۲ - صفت سوزنگرشهرآشوب کوچک
آن سوزنگر که دیده ام مندارد دهنی چو چشم سوزن
سوزن که جدا شد از دکانشاز حسرت او پرست حالش
هر چند صبر پیشه داردچشمی به قفا همیشه دارد
بر خواهش دل نمیکند پشتگر رشته کند به چشمش انگشت
فولاد ازان نگار تاجیکگردید اسیر رنج باریک
نتوان به ره وصال رفتنباریک نگشته هم چو سوزن
زین خوش حالی که آن بت مستسر رشته ی او گرفته در دست
آخر خواهد ز جان پریدنسوزن، بالبست، کان آهن
در بیضه هنوز بود فولادکاین شوخ صلای جور در داد
این مرغ که خون به خاک آمیختآمد چو برون ز بیضه پر ریخت
از دوری آن بهار خندانشد از تنم استخوان نمایان
چون کاغذ اوست پهلو منکز وی گذرانده است سوزن
متن در گنجور
بخش ۱۳ - صفت شانه تراشیشهرآشوب کوچک
از شانه تراش بیقرارموز چاره گذشته کار و بارم
در شاخ ز شوق شانه گشتندانه ی شانه بود سوزن
این بود شبیه اینکه طفلاننازاده بر آورند دندان
عکس مژه اش ز روی بازیاز تخته نموده شانه سازی
تا سایه فکنده بی بهانهانگار شانه گشته شانه
متن در گنجور
بخش ۱۴ - صفت کبابیشهرآشوب کوچک
دایم ز نظاره ی کبابیدارد دل زارم این خرابی
یار از دل زار پر حسابستاوراق کباب ازین کتابست
اشکم به شب سیاه هجرانچون اشک کباب دارد افغان
تا کی گردد دل ستم کشاز غم چو کباب تر در آتش
دارد خَلِش از جدایی اوچون سیخ کباب بر تنم مو
هر لاله که در بساط راغستاز رشک شدن سنگ داغست
متن در گنجور
بخش ۱۵ - صفت خبّازشهرآشوب کوچک
خباز کزو بود فغانمزان حسن برشته سوخت جانم
عکس مژه اش به سنگ و سندانجا کرده چو جای پنجه در نان
هر چشمه ی کار اوست بیشکصد چشمه برنگ نان سنگک
کز دور نگاه صبر شورشافروخته همچو دل تنورش
عشّاق به کوی آن پریوشچون تخمه ی روی نان آتش
چون واکند آن بهار، دکانسوزد به تنور لاله را نان
زان لطف و صفا که با گل اوستپیداست هر آنچه در دل اوست
تمثال منش که در ضمیر استباشد مویی که در خمیر است
چون شان عسل ز شهد آن روخود نان خورش است گُرده ی او
متن در گنجور
بخش ۱۶ - صفت کلّه پزشهرآشوب کوچک
گر حرف ز کلّه پز کنم سرگردد به دهانم آب کوثر
با چهره ی چون چراغ رنگینباشد چو فتیله جامه چرکین
تابان چو چراغ شام دیجوربا جامه ی چرب و روی پر نور
چون پای نهد کسی بدان کوسرها فرُش است در ره او
چون کلّه که میکشد بر سیخسر بر خط اوست کودک و شیخ
از حیرت عارض نکویشاز خاک نشستگان کویش
چون پاچه به دیگ، پیر و برنانشناخته اند، دست از پا
متن در گنجور
بخش ۱۷ - صفت دلاکشهرآشوب کوچک
دلاک که صاحب سر ماستکام دل درد پرور ماست
در کف، تیغش، که هست سوزانباشد چو فتیله ی فروزان
بنموده به چشم مرد آگاهچون دسته ی تیغ خویش، آن ماه
با مرد و زن زمانه صافستهم دسته ی تیغ و هم غلافست
چشم آنکه بر آن جمال بگشادبنشست بزیر تیغ او، شاد
از وی نشود دلش مکدّرآن شوخ اگر به برّدش سر
چون غنچه ی نو شکفنه چیدهخندد به رخش سر بریده
آن قوم که محو آن جمالنداز دیدن جور بی ملالند
انگشت کنی به چشم ایشانمقراض صفت شوند خندان
متن در گنجور
بخش ۱۸ - صفت شمّاعیشهرآشوب کوچک
بینی چو جمال شمع ریزانچون شمع ترا به لب رسد جان
چون شمع جبین چو بر فروزنددل را بازند و باز سوزند
چون شان عسل شود از ایشانهر روز هزار خانه ویران
گشت از رُخشان که هست گلشنچشم و دل من چو شمع روشن
زین شعله دلم چو شمع گردیدسر رشته ی صد هزار امّید
دل ها چو ز جورشان گدازندبا سوز درون چو شمع سازند
آتش در سر چو شمع دارندچون اشک ز چشم تر نبارند
متن در گنجور
بخش ۱۹ - صفت صحّافشهرآشوب کوچک
صحاف که دل ز جورش آبستگویای خموش چون کتابست
سر بر خط حکم او نهادمروزی که به قیدِ او فتادم
چون سطر کتاب از پی کامگردید رگم زبان در اندام
هر پیوندی برای من بندشد تا چو قلمم به دامم افکند
بر وی دل پاره پاره شد جمعپروانه مثال بر سر شمع
شد جمع دل خراب مضطرشیرازه شد این کتاب ابتر
متن در گنجور
بخش ۲۰ - صفت حدّادشهرآشوب کوچک
حداد خبر ندارد از دردبیهوده چه کوبم آهن سرد
آتش خواهم زدن به عالمدر کوره ی عشقِ یار چون دم
ثابت قدمم بکوی جانانگر پتک بسر خورم چو سندان
صد شکر که تا اسیر اویمچون آهن تفته سرخ رویم
باشد دل سخت آن پریوشچون آهن تفته ی در آتش
باشد، در چشم گریه ی منآبی که در او نهند آهن
گرم است سرشک چشم بیخواباز آهن اوست جوش این آب
متن در گنجور
بخش ۲۱ - صفت نجّارشهرآشوب کوچک
نجار پسر زند همیشهبر پای دلم ز جور تیشه
بر بستر کاهشم فکندهچون تخته بزیر زخم رنده
تا آمد و رفت آن پسر دیددر سینه دلم غبار گردید
گامی که نهاده پس کشیدهچون ارّه امید من بریده
تا دل ز خیال او کباب استزو دنیی و عقبیم خرابست
چون ارّه ز دست آن پریوشهستم ز دو سر درین کشاکش
تا با غم او مرا شمار استحق از دو طرف به دست یار است
چون وجد کنم چو متّه آهنگسوراخ شود ز وجد من سنگ
چون ارّه بود به چشم دشمناز خار جفاش سینه ی من
بنمود بر استخوان من پوستبر پنجره کاغذ از غم دوست
رخساره چنین و در مهارتهستند ز قدرت حق آیت
بندند در از وقوف چالاکاز تخته ی روز و شب بر افلاک
متن در گنجور
بخش ۲۲ - صفت تخمه فروششهرآشوب کوچک
از تخمه فروش و آن لب شورشد دیده ام آشیان زنبور
از دیدن روی آن فرشتهبر آتش غم شدم برشته
از دیدن آن نگار سادهچون پوست ز تخمه ام فتاده
باشد دل این اسیر حیراندر تابه ی غم چو تخمه خندان
از کف دل این خراب خستهجَسته است چو تخمه ی شکسته
بیند همه عمر خاک مالیآنرا که بود دو دست خالی
صد فکر ازو مراست در سرچون تخم که در کدوست مُضمر
متن در گنجور
بخش ۲۳ - صفت رنگرزشهرآشوب کوچک
از رنگرزان کشم بناچارهر روز هزار رنگ آزار
داغم بر دل، که "صبر کاه" استچون ناخن رنگرز سیاه است
باشد جگرم نهان درین داغمانند حنای دست صّباغ
از دوری او که هم چو ماه استاز بس شب هجر من سیاه است
خورشید چو از شبم برآیدچون پنجه ی رنگ رز نماید
از عکس جمال چون گل ویگردد خم نیل چون خم می
متن در گنجور
بخش ۲۴ - صفت رفوگرشهرآشوب کوچک
شد چاک دل من از رفوگربر من لب لعل او شد اخگر
شیرین سخنی در آن لب شورشهد است در آشیان زنبور
شاید فتدش به من نظارهشادم ز لباسِ صبرِ پاره
در دیده نگاه حسرت منچون رشته بود به چشم سوزن
هستم ز دلِِ اسیرِ بریاندنبالِ نگاهِ خویش پویان
کردست به نوک سوزنم صیداز چشم خودم فتاده در قید
نبود بسوی نجات راهمشد رشته ی دام من نگاهم
متن در گنجور
بخش ۲۵ - صفت حلّاجشهرآشوب کوچک
حلّاجانند چشم بد دُورهر یک شاهی ولیک منصور
هستند ز خط، تذرو خوش فالوز خال سیه، غزال خوش حال
چک در کف شان کسی که دیدهخون آب ز دیده اش چکیده
عشّاق ازین بتان که نغزندچون جَوزَقَه جمله خشک مغزند
دارند ز مغز خشک بنیادمانند کمان ز پنبه فریاد
متن در گنجور