شاعر شوشتر · ۱۲۴۵ تا ۱۳۴۲ قمری
وفایی شوشتری
ملا فتحالله وفایی شوشتری (زادهٔ ۱۲۰۸ شمسی در شوشتر، درگذشتهٔ ۱۳۰۳ شمسی در نجف) شاعر، صوفی و عارف قرن سیزدهم هجری بود.
از حکیم وفائی شوشتری که در عصر قاجاریه میزیست چند اثر از جمله دیوان وفایی، سراج المحتاج، الطباق الذهب، شهاب ثاقب و رساله الجبر و التفویص بجای مانده است. کتاب دیوان وفایی در سال ۱۳۲۰ شمسی به چاپ رسیده و پس از آن به کوشش مهدی آصفی در سال ۱۳۷۸ شمسی بازنشر شده است.
آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
گزیدهٔ اشعار وفایی شوشتری
شمارهٔ ۱غزلیات
بستهام باز، به پیمانهٔ می پیمان راتا ز پیمانهٔ می تازه کنم ایمان را
جز دل من که زند، یکتنه بر آن خم زلفکس ندیدهست که گو لطمه زند چوگان را
دل ربودی ز من و جان به تو خواهم دادنمنّت از بخت کشم چون بسپارم جان را
دید تا چاه زنخدان تو را یوسف دلبرگزید از همه آفاق چه و زندان را
گر رسد دست به آن زلف درازم روزیمو به مو شرح دهم با تو شب هجران را
دوش گفتی بطلب هر چه که خواهی از مااز تو بهتر چه بوَد تا که بخواهم آن را
گر اشاره ز لبت هست که جان باید دادپیش مرجان تو قدری نبود مر جان را
به جحیمم مبر ای دوست که از همّت عشقرشک فردوس به یاد تو کنم نیران را
گر به جنّت بروم باز تو را میجویمطالب دوست «وفایی» چه کند رضوان را
شمارهٔ ۲غزلیات
به روی خوب تو دیدیم روی خوب یزدان رابه کفر زلف تو دادیم نقد ایمان را
بطوف کعبهی اسلام بت پرست شدیمخبر دهید ز ما کافر و مسلمان را
به جز دلم که زند خویش را، بدان خم زلفکسی ندیده زند گوی لطمه چوگان را
دلم به حلقهی زلفش گزیده است مقامبوَد، که جمع کند خاطر پریشان را
برای کشتنم افراخته است پیوستهکمان ابرو و آن تیرهای مژگان را
طلوع صبح سعادت شود، دمی که صبازلطف باز کند چاک آن گریبان را
به جویبار دو چشمم گذر نما ای سروکه از نظر فکنم سروهای بُستان را
به یک تبسّم شیرین ربودی از من دلتبسّمی دگر، ای دوست تا دهم جان را
«وفایی» از گل روی تو میزند دستانچنانکه بسته زبان هزار دستان را
شمارهٔ ۳غزلیات
ساقی ز ماه چهره بر افکن نقاب رادر ماهتاب سیر، بده آفتاب را
در آفتاب اگر تو ندیدی ستاره رادر روی جام باده نظر کن حباب را
مستسقی ام فزایدم از آب تشنگیاز آتش می ام بنشان التهاب را
زن آتشی به کاخ وجودم ز جام مییکجا بسوز بام و برو سقف و باب را
با وصف چشم مست تو حاجت به باده نیستمست و خراب کن به نظر شیخ و شاب را
هر دیده نیست قابل دیدار او مگرآن دیده کز سراب کند فرق آب را
در آتش فراق تو چون گریه سرکنمز اشک بصر در آب نشانم سراب را
گر، دیدمی به خواب که می بینمت به خوابتا حشر، می ندادمی از دست خواب را
زانرو دلم به چاه زنخدانش اوفتدتا از کمند زلف بسازد طناب را
برحال این خراب ز یار، ار تفقّدیستبرگو کند خرابتر، او این خراب را
ساقی شراب ناب مرا، بی حساب دهکاین بی حساب سهل کند آن حساب را
زاهد اگر سئوال نماید شراب چیستبرگو طمع مکن ز «وفایی» جواب را
ما دیده ور شدیم از آنرو که کرده ایمکحل دو دیده خاک در بوتراب را
شمارهٔ ۱رباعیات
مولای همه علیست مولای خدااو هم روی خداست هم رای خدا
گر، می بود خدای را همتاییمن می گفتم علیست همتای خدا
از افکار ابکار وفایی شوشتریقطعات
اندر اسماء خمسه اسمی هستکاندر او نکتهای بود باهر
پنج حرف در حرف اوسط اومی شود هر دو سمت او ظاهر
ضرب در نفس نیم اوّل اوضرب در حرف آخرین آخر
حرف اوّل ز چار اسم دگرباز از هر دو سمت او ظاهر
هیچ اسمی به این صفت نبود«جل شأن الذی هوالفاطر»
شمارهٔ ۱ - مناجاتمثنویات
بگیر ای دوست ما را دست امّیدپس آنگه بندگی بین تا، به جاوید
رهایی ده مرا از قید هستیاز این مستیّ و از این بُت پرستی
دلم گردیده دیر بت پرستاندد و دیو اندر او خوابیده مستان
فکن از طاق این دیر، آن بتان راکه تا بی پرده بینی جانِ جان را
دلم از این خودی تنگ است تنگ استبسی از خود مرا ننگ است ننگ است
برون کن این خودی خود اندرون آیاگر جا تنگ شد آنگه برون آی
قدم بگذار یکبار اندر این دیرکه تا باقی نماند اندر او غیر
به حقّ راستان و حقّ پاکانمرا، زین بت پرستی کن مسلمان
بَدل بنمای کفرم را به اسلامکه دلتنگم بسی از ننگ و از نام
که تا در بند ننگ و نام هستمنه دین دارم نه در اسلام هستم
بَدَم از بد، به غیر از بد نیایدتو نیکم کن که نیک از نیک زاید
بَد ما را بدل می کن به خوبیبه غفّاری و ستّارالعیوبی
اگر یکبار گویی بنده ی منرود تا قاب قوسین خنده ی من
«وفایی» را به خود مگذار مگذارکه هستم از خودی بیزار بیزار
به فضل خویشتن بر گیر دستممخواه از دست خود بر خود شکستم
بود رسم ار، کسی خر، می فروشدز چشم مشتری عیبش بپوشد
به وقت بیع تا محکم کند کارشروط عیب هم بر، وی کند بار
ندانم من چسازم با، خر خویشکه باشد عیب هایش بیش از بیش
خصوصاً مشتری که عیب دانستدگر عیبی کجا از وی نهانست
چو ممکن نیست عیبش را بپوشمبه تو با کلّ عیبش می فروشم
بگیر از ما، خرِ ما را به خوبیاز آن راهی که ستّارالعیوبی
دلم تنگ است تنگ از دست این خربه جز این کور زشت لنگ لاغر
اگر خر کار کن یا بار، بر نیستترا، هم کار و باری در نظر نیست
نمی خواهی کز این سودا، بری سودبود نفع خرت منظور و مقصود
ترا مقصود از این سودا، نه سود استکه بنیاد کرم بر فضل و جود است
اگر خر نیست قابل بهر قربانترا تبدیل او سهل است و آسان
تو خود تبدیل اعیان می نماییتو می سازی عصا را، اژدهایی
تو خون را آب سازی آب را خونبود حکمت برون از چند و از چون
شمارهٔ ۱ - در مدح خواجه کاینات محمدبن عبدالله صلوات الله و سلامه علیهمدایح و مراثی
تا که خدایی کند خدای محمّد (ص)دست من و دامن ولای محمّد (ص)
روضه ی رضوان و حور و جنّت و غلمانروز جزا کمترین عطای محمّد (ص)
عاجز و محتاج و دردمند و فقیرندهر دو سرا، بر در سرای محمّد (ص)
مهرومه و عرش و فرش و لوح و قلم رابود و بقا باشد از بقای محمّد (ص)
قصه ی «لولاک» را بخوان که بدانیخلقت افلاک را برای محمّد (ص)
حجر و حطیم و صفا و مروه و زمزمجمله گواهند بر صفای محمّد (ص)
گرچه بسی نارساست خلعت امکانبر شرف قامت رسای محمّد (ص)
داد، به امکان شرف از آنکه خدا بودعاشق و مشتاق بر لقای محمّد (ص)
عالم ایجاد، روز و شب همه خوانندهر که به آئین خود ثنای محمّد (ص)
بدر، به هر مه هلال می شود از آنتا که شود نعل کفش پای محمّد (ص)
عارف کامل کسی بود، که شناسدقدر محمّد ز اوصیای محمّد (ص)
نیست وفایی «وفایی» ار، نسپاردجان زوفا بر سر وفای محمّد (ص)
بند اولچند مرثیهٔ دیگر
در کربلا چو محشر کبری شد آشکارگشتند دوزخیّ و بهشتی به هم دچار
بودند خیل دوزخی آن روز شادکامامّا بهشتیان همه لب تشنه و فکار
اهل بهشت را جگر از قحط آب، آبدر کام اهل دوزخ و نار، آب خوشگوار
آن ساقیان کوثر و آن شافعان حشرگشتند تشنه طعمه ی شمشیر آبدار
آتش به خیمگاه زدند این روا نبودکز دوزخی به کاخ بهشتی فتد شرار
پس دختران فاطمه یکسر شکسته دلهر یک چو آفتاب به جمّازه یی سوار
هر یک سوار ناقه ی عریان که ناگهانبرگشتگان بی کفن افتادشان گذار
هر پیکری چو کوکب رخشنده در فلکیا چون فلک ز زخم فراوان ستاره بار
زینب چو دید پیکر صد پاره ی حسینغلطان به خاک ماریه با قلب داغدار
بررُخ نمود ناخن بی صبری آشناکرد از هلال چهره ی خورشید را نگار
از سوز دل به آن تن بی سر خطاب کردنوعی که زد، به خرمن هفت آسمان شرار
گفتا تویی برادر زینب تویی حسینآیا تویی که از تو مرا بود اعتبار
دیدی تو اعتبارم و اکنون نظاره کنبی اعتباری ام که چها کرده روزگار
پس روی خویش سوی نجف کرد و باز گفتکای باب تاجدار من ای شیر کردگار
آخر مگر نه ما همه ذرّیه ی توایمدر چنگ خصم همچو اسیران زنگبار
آخر مگر نه این تن بیسر حسین تستکافتاده پاره پاره در این دشت فتنه بار
یکدم بزن به قائمه ی ذوالفقار دستبرکش پی تلافی از این قوم دون دمار
در نظم و نثر مرثیه ات گر مدد کنندمزدت همین بس است «وفایی» به روزگار
شمارهٔ ۴غزلیات
به سر زلف تو گر جز تو مرا یاری هستیا به جز زلف توام رشتهٔ زنّاری هست
تاجر عشقم و بارم همه کالای وفاستنه گمانم که در این شهر خریداری هست
مشک تاتار، دو صدبار به یک جو نخرمبرکفم از شکن زلف تو تا، تاری هست
به جز آئینهی رویت که ز خط یافت صفاتیره هر آینه کو را خط زنگاری هست
همه دانند که من مات و گرفتار توامخود در آئینه نظر کن گرت اِنکاری هست
شور لعل لب پرشور تو اندر دل منآن چنانست که در سینه نمکزاری هست
نه خیال خُتنم هست و نه سودای خطاتا مرا، با سر زلف تو سروکاری هست
به سر زلف تو سوگند که گر، بی رخ تودو جهان را، به نظر قیمت و مقداری هست
بیوفایی به «وفایی» مکن اینسان که وفانه متاعیست که در هر سر بازاری هست
شمارهٔ ۵غزلیات
دل زاهدان فریبد لب لعل پر فریبتکه نماند هیچ کس را، به جهان سر شکیبت
دل من بگیر و بربند، به چین زلف یاراچه شود اگر ز غربت به وطن رسد غریبت
تو چو شمع دلفروزی همه جمع عاشقان رابه خدا که هیچ پروا، نکنم من از لهیبت
به سپهرِ خوبرویی ، چو ز ناز بذله گویی،تو ادیب مهروماهی که توان شدن ادیبت
بگداخت جان عشّاق زآفتاب رویتچو یخ فسرده برجا دل بوالهوس رقیبت
ز جراحتم چه پروا، که رسد هزار مرهمز تفقّدات افزون ز شماره و حسیبت
چو تو آفتاب طلعت نشنیدم و ندیدمکه مباد، هرگز از مطلع دلبری مغیبت
مگر، ای نهال دلکش ز ریاض جنّتی توکه به باغ دلبری دیده ندیده به زسیبت
مکن ای کمندِ زلفش به من اینهمه تطاولکه مراست دست کوته ز فراز و از نشیبت
ز نشاط باده مستان به نوا، و شور و دستانبدرند پرده ی جان که نگردد او حجیبت
چه غم ار، زناز ما را تو زقُرب خود برانیکه دل نیازمندان همه جا بود قریبت
چه تفاوتی گر، از قهر ز خویشتن برانیکه یکیست نزد عشّاق عنایت و عتیبت
زفراق رویت ای گل به دلم خلیده خاریتو مگر خبر نداری که چه شد به عندلیبت
مگر آنکه دست گیری تو ز دست رفته یی راکه مرا نمی رسد دست به دامن رکیبت
تو که هستی ای «وفایی» بطلب ز مور کمترنه گمان که هرگز از شهد لبش شود نصیبت
مگر آنکه در همه عمر مریض عشق باشینه هراسی ار که باشد تب هجر او طبیبت
شمارهٔ ۶غزلیات
ره از همه جا بسته ولی راه تو باز استعالم همه را بردر تو روی نیاز است
دارم گله از زلف تو بسیار ولیکنگر، بازنمایم سر این رشته درازاست
ارباب بصیرت همه دانند که محمودکحل بصرش خاک کف پای ایاز است
هرچند نیم لایق بخشایشت امّاچشم طمعم بر در احسان تو باز است
خود قبله و چشم سیهت قبله نما شدوان طاق دو ابروی تو محراب نماز است
از هر دو جهان قبله ی کوی تو گزیدیمروسوی تو داریم که بهتر زحجاز است
چشم تو به هر، بی سر و پا بر سر لطف استجز با من دلخسته که پیوسته به ناز است
دیگر مزن آتش به دل زار «وفایی»کز آتش رخسار تو در سوز و گداز است
شمارهٔ ۲رباعیات
نبود، به جز از علی کسی مرد خداباشد او شیر دست پرورد خدا
حق منحصر است و فرد، در فرد علیاو منحصر است و فرد، در فرد خدا
قطعه در مدح وفایی از حاج ملااسمعیل «فارس»قطعات
ای شاعری که چون تو سخن سنجی از عدمننهاده پا به دایره ی روزگارها
مشّاطه وار، کِلک بدیع تو کرده استدر گوش نوعروس سخن گوشوارها
داری وفا تخلّص و دارند نیکواناز شیوه ی وفا به جهان افتخارها
پای خیال آبله دار، است بسکه سعیکرد و نیافت مثل ترا، در، دیارها
تأثیم و غول نیست رحیق ترا، به جاملیکن چو خمر نشئه دهد در خمارها
از خجلت مداد تو در ظلمت دواتآب حیات کم شده در چشمه سارها
وز، رشک کِلک و دفتر معنی طراز توبشکست تیر کِلک و ورق سوخت بارها
ای آنکه از بنان تو انهار معرفتجاریست همچو آب روان ز آبشارها
شوق لقا، عنان دلم را به سوی توبی تاب می کشد، که شتر را، مهارها
تو معتکف به شوشتر و خلقی از غمتحیران و دم فسرده روان در قفارها
چون تار، زار نالم و چون نی نوا کنمشعرت چو بشنوم زبم و زیر تارها
اشعار دلفریب تو کرده ز دلبریچون زلف دلبران به دلم سخت تارها
از دوری تو ریزد و خیزد علی الدّواماز دیده ام ستاره و از دل شرارها
کِلکم نهاده بهر مُحبّ و حسود تواز مدح تخت و افسر و از هجو دارها
شعر آورم به حضرت عالیت زینهارمقدار قطره چیست به کیل بحارها
دارد چه وزن و قدر، به میزان اعتبارقیراطی از حجاره برِ کوهسارها
کِلک تو اژدهای کلیم است و پاک خوردحبل و عصای سحر خیالان چو مارها
از اشتیاق بود، که کردم جسارتیانفاس اشتیاق ندارد شمارها
«فارس» طلا به شوشتر انفاذ، می کندتا از محک بلند نماید عیارها
شمارهٔ ۲ - در نعت پیامبر اکرم (ص)مدایح و مراثی
روزگار از نکهت زلف نگارم عنبرین شدگیتی از عکس رخش رشک نگارستان چین شد
توده ی غبرا، ملوّن از شقایق گشت و سنبلساحت گلشن مزیّن ز ارغوان و یاسمین شد
جویباران ز آب باران بهاری همچو کوثرآبها شیرین و صافی هر طرف چون انگبین شد
هست از یُمن قدوم آن نگار عنبرین موکاین چنین روی زمین چون روضه ی خُلدبرین شد
در، بهای یکسر مویش نباشد هر دو گیتیقیمت خاک کف پایش بهشت و حور عین شد
وصل لعل شکّرینش در زبان دارم که گویینظم شیرین روان بخشم چو لعل شکّرین شد
خامه ام مانا، کلیم الله را ماند که اینسانمطلعی نو چون ید بیضا برونش ز آستین شد
از پی نعت رسولم تا بُراق طبع زین شدطایر عقلم دلیل راه چون روح الامین شد
گر نباشد جذبه یی در کار و عشقی در سر از ویبر مقامش کی برد، پی گرچه ز ارباب یقین شد
هست احمد با احد در هر صفت یکتا ولیکناین دوئیت در حقیقت کامل از یک اربعین شد
قرنها پیش از وجود عالم و آدم نبی بوداو نبوّت داشت کادم در میان ماء وطین شد
اوست دست کردگار و دست دست اوست باللهگر شنیدی خاک آدم با، ید قدرت عجین شد
گرچه آخر از همه پیغمبران آمد ولیکنعلّت ایجاد خلق اوّلین و آخرین شد
شرع او متقن بود مانند عهد لایزالیدین و آئینش بسی محکم تر، از عرش برین شد
چون تمام رحمت حق در وجودش گشته مضمرلاجرم شخص شریفش رحمةٌ للعالمین شد
عقل کل نفس مشیّت مبدء فیض نُخستینمظهر حق سیّد لولاک خیرالمرسلین شد
ایزدش در بزم قُرب کبریایی برد، انسانتا گذشت از قاب قوسین بلکه با وی همنشین شد
قصّه ی معراج را تقریر نتوانم ولیکنطالب و مطلوب را، دانم که در یکجا قرین شد
بیم تکفیر ار نبودی اقتران این و آن رابی تأمّل گفتمی کاین عین آن، آن عین این شد
از چه معشوق، ازل بی پرده گردید آشکاراگرنه عشقش پرده افکن زان جمال نازنین شد
گر نبودی او نبودی حرف توحیدی به عالمدر تجلّی شاهد توحید را عشقش معین شد
لا و الاّیی نبودی گر نبودی ذات پاکشحرف استثنایش اندر حفظ حق حصنی حصین شد
از پی نعت جلالش مطلعی از شرق طبعمهمچو خورشید جمالش آشکارا و مبین شد
شمارهٔ ۲ - در مدح حضرت امیر (ع)مسمطات
ز ماه چهره ساقیا، برافکن این نقاب رابه ماهتاب سیر، ده هماره آفتاب را
برآفتاب می نگر، ستاره سان حُباب رابریز هان بیار، هی به رنگ آتش آب را
به یاد لعل آن صنم سبیل کن شراب را
اگر سبیل می کنی، خُم و سبو سبیل کنز دجله ی خُم و سبو جهان چو رود نیل کن
در این ثواب بنده را، زمرحمت دخیل کندخیل اگر، نمی کنی بیا مرا، وکیل کن
که تا ز رشحه ی سبو خجل کنم سحاب را
منم «وفایی» ار چه شُهره گشته ام به شاعریولی ز می کشانم و به می کشی بسی جری
نمی کند ز من کشان کسی به من برابریالا، به امتحان من بیار، چند ساغری
ببین چگونه ماهرم حساب را کتاب را
مبین به زهد خشگ و این عمامه و ردای منکه این عمامه و ردا، همه بود بلای من
نظاره کن ولای من وفای من صفای منبه بزم می کشان نگر مقام وحدّ و جای من
به احترام من ببین ستاده شیخ و شاب را
بیار، می بریز، هی سبوسبو به ساغرمنظاره کن به باطن و مبین به زهد ظاهرم
زخیل عاشقان اگر، نه برترم نه کمترماگر، که نیست باورت بگو که تا درآورم
ز جیب خویشتن برون نی و دف و رباب را
بیار، از آن می کهن که بشکند خمار منمئی که زنگ ما و من زُداید از عذار من
مئی که یار، را کند مگر دوباره یار منمئی که بر دهد به باد نیستی غبار من
چون من حجاب خود شدم بسوزد این حجاب را
شرار آتش می ام به جان شکّ و ریب زنز من چو بگذری برو، به تربت صُهیب زن
به ننگ زن به نام زن به عار، زن به عیب زنبه طفل زن به شیخ زن به شاب زن به شیب زن
ز کاخ هست و بود ما بسوز سقف و باب را
غریب نیست ساقیا بپرسی ار، زغُربتمعجیب نیست گر کنی تفقّدی به کُربتم
نظر کنی به غربتم گذر کنی به تربتمالا، زیان نمی کنی اگر، به قصد قربتم
به آب آتشین زجان نشانی التهاب را
الا اگر، می ام دهی بده ز خُمّ احمدینه خُمّ کیقباد و جم از آن می محمّدی
که مست مست سازدم چه مست مست سرمدیرهاندم ز هستی و کشاندم به بیخودی
که تا به چشم حق کنم نظاره بوتراب را
ابوتراب و بوالحسن الا، منش ندا کنمز تهمت نصیری اش به این و آن رها کنم
علی علی جدا کنم، خدا خدا، جدا کنمبه خود ببندم احولی که او ز خود رضا کنم
به هر چه رأی او بود ادا کنم خطاب را
علی که در تقدّمش نه ریب هست و نه شکیعلی که از خدا، کمی نباشدش جز، اندکی
علی که جان مصطفی و جان او بود یکیخدا، به تارکش نهاده افسر تبارکی
الا، به شأن او ببین تو مصحف و کتاب را
امیر بود، در ازل دوباره در غدیر شدمبلّغ امیری اش رسول بی نظیر شد
به انس و جنّ امیر شد به مصطفی ظهیر شدهمین نه بس ظهیر شد دبیر شد وزیر شد
مُشار شد مُشیر شد حضور را، غیاب را
هماره گفت مصطفی علی بود حُسام منبه شرع من وصیّ من به جای من امام من
امیر من نصیر من ظهیر من قوام منحلال او حلال من حرام او حرام من
دیگر چه جای دم زدن ثعالب و کلاب را
به جز نبی به دیگری علی قیاس کی شودحریر و پرنیان الا، سیه پلاس کی شود
عدو شناس در جهان علی شناس کی شودشناختن خدای را، در این لباس کی شود
که چشم حق جدا کند زهم سراب و آب را
مقام اگر، فرابری ز رتبه ی پیمبریبه عصمت از ملک اگر هزار بار بگذری
هزار حجّ و عمره و جهاد اگر بیاورینشان چو نیستت به دل ز مُهر مهر حیدری
چو کرم پیله می تنی به دور خود لعاب را
شهی که مدح او همی پیمبر و خدا کندچسان تواندش کسی که مدح یا، ثنا کند
مگر که عشق شمه یی ز وصف او ادا کندولی چسان ادا کند که عقل از او ابا کند
به کور، کی بیان توان نمودن آفتاب را
به جنّ و انس و دیو و دد، هماره روزی او دهدبه جمله قسمت و نصیب و خطّ و آرزو دهد
جماد را، نبات را، وظیفه مو به مو دهدالا، به اذن حق نموّ و شهد و رنگ و بو دهد
ثمار را، حبوب را، قشور را، لباب را
نه فخر اوست خوانم ار، حدیث باب خیبرشنه مدح اوست گویم ار، ز قتل عمرو کافرش
نه وصف او مقاومت به صدهزار، لشگرشاراده گر، نماید او به یک اشاره قنبرش
به گردن فلک نهد، ز کهکشان طناب را
علی بود جمیل حق علی بود جمال حقعلی بود جلیل حق علی بود جلال حق
مقیل حق مقال حق مثیل حق مثال حقدلیل حق سبیل حق بدیل حق کمال حق
که ذات لایزال حق ستوده آن جناب را
احاطه کرد علم او به ما سوی سوا، سواکه هست علم و قدرتش ز علم و قدرت خدا
چگویمت ز علم او الا، شنیده ای الاشبی که رفت مصطفی به فوق عرش، مرتضی
بیان نمود بهر او ایاب را، ذهاب را
اگر، که قهرمان او به قهر و کین علم زنداگر، که ذوالفقار او به خون خصم دم زند
قضا، فنای این جهان در آن زمان رقم زندبه قهقرا، عدوی او به نیستی قدم زند
گر، او سبک کند عنان، گران کند رکاب را
تو ای علی مرتضی که مظهر خداستیبه کوفه رفته ای به خواب و خود کجا رواستی
که زینب تو روبرو به زاده ی زناستیبه گوش خویش بشنو و ببین چه ماجراستی
چو او کند سئوال را و این دهد جواب را
به شهر شام خویش را، دمی ز مرحمت رسانبه دختران بی کس ات ببین تطاول خسان
رها نما، تو بیکسان ز قید و بند ناکسانز پاره ی دل کسان و اشک چشم بی کسان
به مجلس یزید بین شراب را، کباب را
به دختران خود، نگر که ایستاده صف به صفز شامیان نظاره گر نظاره کن ز هر طرف
یزید شوم با دو صد نشاط و شادی و شعفسر حسین و جام می نی و رباب و چنگ دف
به بزمی این چنین ببین سکینه و رباب را
شها بیا، امیری یزید بی تمیز بینبه پُشت پرده دختران او همه عزیز بین
گشاده موی دختران خویش چون کنیز بیننگنجد ار، به غیرتت بیا و این دو چیز بین
به طشت زر، سر حسین و ساغر شراب را
بند دومچند مرثیهٔ دیگر
میزان حُسن و عشق چو با هم قرین فتادسهم بلای او به امام مبین فتاد
عشقش عنان کشید ز یثرب به کربلاکوشید تا که کار، به عین الیقین فتاد
در دشت عشق تاخت سمند آنقدر که کاراز عشق درگذشت و به عشق آفرین فتاد
از تاب تشنه کامی اطفال شد چنانکز تاب، پیچ و تاب به حبل المتین فتاد
او را چو سنگ کین زجفا بر جبین زدنداز بهر سجده شکرکنان بر زمین فتاد
ساکن شد آسمان و زمین گشت بی سکوناز زین چو بر زمین شه دنیا و دین فتاد
در خاک و خون ز سوز جراحات و زخم تیرگه جانب یسار و گهی بر یمن فتاد
از کینه گشت سر به سر نیزه اش بلندعریان به خاکش آن بدن نازنین فتاد
خاتم برفت از کفش انسان که جبرئیلبرزد فغان زدست سلیمان نگین فتاد
شمر شریر در حرمش برزد آتشیکز آن شرار برفلک هفتمین فتاد
غلمان و حور سربسر، آنچه سر شدندچون بانگ این خبر به بهشت برین فتاد
زین العباد زار کز او ماند یادگاربر گردنش ز کینه غُل آهنین فتاد
یکسر حریم او چو اسیران زنگبار
هر یک چو آفتاب به جمّازه یی سوار
شمارهٔ ۷غزلیات
تاجر عشقم و عشق تو مرا، در بار استبین به چشمم که زهجر تو چسان دُر بار است
چند از خون دل ما ننمایی پرهیزنرگس چشم تو آخر نه مگر بیمار است
سخن از زلف تو گر باز کنم در همه عمریکسر مو نکنم زانکه سخن بسیار است
هر دلی گشت گرفتار کمان ابروییاز هدف بودن پیکار بلا، ناچار است
می توان بر حذر از تیر قضا بود ولیحذر از ناوک مژگان بتان دشوار است
هر دل آشفته ی زلفی و خم گیسویستتیره بختی و پریشانی اش اندر کار است
ما خرابیم و خرابی بود آبادی ماکاین خرابی هم از استادی آن معمار است
واعظ ار، منع کند می مخور ازوی مشنوحرف بیهوده و هذیان به جهان بسیار است
می بخور، می غم بیهوده ی ایّام مخورکاین جهان در بر صاحبنظران مردار است
از خرابی مکن اندیشه که در هر عُسرییُسرها، هست که هر گنج قرین با مار است
بسکه خو کرده «وفایی» به جفا کاری یارخار اندر نظرش چون گل و گل چون خاراست
شمارهٔ ۸غزلیات
گیرم نبود نای سرچنگ سلامتچنگ ار نبود مرغ شباهنگ سلامت
گر باده ی گلرنگی و طرف چمنی نیستاشک بصر خویش و دل تنگ سلامت
برآئینه ی خاطر اگر زنگ ملال استاز صحبت زاهد سر این زنگ سلامت
از دوری خلقم به سر، ار، هنگ خرد نیستجانم بود از این سر بی هنگ سلامت
صدبار، زمی توبه نمودیم و شکستیمصدبار دگر باز سر سنگ سلامت
زین زهد ربایی که مرا هست چه حاصلاز نام گذشتیم سر ننگ سلامت
مارا، حبشی خال توگر، دل نربایدزلفین تو یعنی سپه زنگ سلامت
دین نبی اندر کف این فرقه ی بی دینچون شیشه بود در بغل سنگ سلامت
هستند دو ابروی تو در جنگ و کشاکشدر قتل «وفایی» سراین جنگ سلامت
شمارهٔ ۹غزلیات
تا که ابروی ترا، با مژگان ساختهاندبهر صید دل ما تیر و کمان ساختهاند
خال هندوی ترا، آفت دلها کردندچشم جادوی تو غارتگر جان ساختهاند
نیست گر نقطهٔ موهوم به جز، وهم و خیالدهن تنگ ترا، بیشک از آن ساختهاند
چون که دیدم قد و بالای ترا، دانستمآفت جان و دل پیر و جوان ساختهاند
به علاج دل بیمار من آن روز نُخستخال چون خرفه و عنّاب لبان ساختهاند
قدّ دلجوی تو چون سرو روانی ماندکاندر آن سرو روان روح روان ساختهاند
روی زیبای ترا، آیینهٔ جان کردندوندر آن مردم چشمم نگران ساختهاند
نظم شیرین «وفایی» به گهر، میماندمگرش از لب و دندان بتان ساختهاند
بلکه چون در صفت گوهر پاک تو بودمیتوان گفتنش از جوهرِ جان ساختهاند
شمارهٔ ۳رباعیات
گویند «وفایی» که علی نیست خدااو نیست خدا و از خدا نیست جدا
در، دایره ی وجود یکتاست علییکتاست از آنکه پیش یکتاست دوتا
جواب وفایی به فارسقطعات
ای فارسی که بر فرس طبع فارسیهستی سواره و دگران نی سوارها
وی شاعری که چون فرس طبع زین کنیشعرات جان سپر، شعرا، پی سپارها
هستی تو خود ظهیر ظهیری و انوریدارد ز تو کمال کمال افتخارها
گر شعر آبدار تو خوانند در چمنگردد عسل چو آب روان ز آبشارها
مطرب اگر ببندد شعرت به تار تارمستی دهد چو باده بم و زیر تارها
گر مدح خارگویی و گر هجو گل کنیبلبل برد تمتّع چون گل ز خارها
از رأی روشن تو که شمعی است دلفروزوز گلشن خیال تو و آن بهارها
ریزد، به بزمت از پر پروانه انگبینخیزد ز خاک کویت بلبل هزارها
با کاروان ز طبع روان ساختی رواناز بهر بنده قد و شکر تنگ و بارها
این بنده را نبود عوض قند و شکّرییا لعل و گوهری که نمایم نثارها
گشتم نیافتم مگر این مُشت از خزفآری بحارها شده یکسر قفارها
چندیست دل فسرده ام از شعر و شاعریاز شاعریست ننگم و زاشعار عارها
شد ناخن خیال تو مضراب جان چنانکاوتار من کنند فغان همچو تارها
هرگه که یاد، می کنم از عهد دوستانافتد ز اشتیاق به جانم شرارها
شوق لقای جانان پای دلم چنانبرده زجا، که رفته زدست اختیارها
باشد مرا تعلّق خاطر به آن دیاربر حضرتی که بُرده ز جانم قرارها
نامش برم چگونه که نامحرمند خلقمستور، به زچشم بد روزگارها
مجهول قدر اوست چو می پیش زاهدانیا همچو مصحفی به کف ذوالخمارها
گر مدح او نمایم با صد هزار شعرنا گفته ام هنوز یکی از هزارها
گنجیست پُر ز گوهر و هستی طلسم اوبحریست بی کناره و ما، در کنارها
جانا گر اهل دردی او را ببین که اوبهتر بود ترا، ز همه غمگسارها
من عاشقم بر او اگر اینم بود گناهیا حبّذا از این شرف و اعتبارها
هرگز وفا ز غیر «وفایی» مجو که نیستجز نامی از وفا به تمام دیارها
شمارهٔ ۳ - بهاریه و مصیبت حضرت سیدالشهدا (ع)مثنویات
غم امسالم افزونتر ز پار استکه در ماه محرّم نوبهار است
مصیبت بیشتر باشد جگر سوزکه افتد روز عاشورا، به نوروز
چو عاشورا و نوروزند، با هممهیّاتر، بود اسباب ماتم
بلی گر، آتشی باشد به خرمننسیمش شعله ور سازد، به دامن
کسی را، گر شراری هست در جانبود باد بهار او را چو نیران
به زخمی کز فراق گل عذاریستنمک پاشش نسیم نوبهاریست
زغم گر خاطری باشد مشوّشنوای نی زند بر جانش آتش
بهار امسال خود باشد عزادارنوا، خوان بلبلان در طرف گلزار
ز داغ گلرخان نینواییکند بلبل به هر، برگی نوایی
به جان بلبل آتش در گرفتهتو گویی رنگ خاکستر گرفته
به هر شاخی نواخان عندلیبیز داغ قتل مظلومِ غریبی
تو گویی سبزه بس با زیب و زین استخط سبز جوانان حسین است
حکایت می کند سرو صنوبرز سرو قامت عبّاس و اکبر
هزاران داغ دارد، لاله بر دلز داغ اکبر شیرین شمایل
چو بینم جانب ریحان و سنبلبه یاد آرد، مرا آن زلف و کاکل
مولّه در چمن بید، است و شمشادز هجر قاسم ناکام ناشاد
شقایق گر، زبی آبی نزار استهمانا حلق طفل شیرخوار است
به نیلوفر، نگر که چون سکینه استرُخش سیلی ز سیلی های کینه است
به نرگس بین که همچون چشم زینببه حسرت مانده باز از صبح تا شب
ز گلها جعفری را چون بینمز داغ عون و جعفر دل غمینم
درختی کز ثمر باشد خمیدهحبیب است او که در پیری رسیده
به یاد تشنگان ابر بهاریترشّح ها، کند از هر کناری
زبس صحن چمن پُر ارغوان استتو گویی قتلگاه کشتگان است
بنفشه در کنار جویبارانسیه پوش از غم نسرین عذاران
جوانان حسین باجسم صدچاکچو برگ گل فتاده بر سر خاک
همه گل پیرهن افتاده در خوننموده رشک گلشن روی هامون
همه از جام وحدت گشته سرشارشدند از ماسوی یکباره بیزار
به کلّی خویش را، دادند از دستزجام لعل ساقی تا ابد مست
زخون مینای تن را کرده خالینموده پُر، ز خمّ لایزالی
گرفته شاهد حق را، در آغوشنموده هر دو عالم را فراموش
«وفایی» بیوفا این نوبهار استبهار گلشن دین پایدار است
بود داغ حسین گلگشت و با غممی غم کم مبادا، از ایاغم
شمارهٔ ۳ - تجدید مطلعمدایح و مراثی
حلقه ی گیسوی آن شه عروة الوثقای دین شدطُرّه ی نیکوی او حبل المتینی بس متین شد
این عجب نبود، که نبود سایه سرو قامتش رازانکه خورشید و مه اندر سایه ی سروش مکین شد
ماهتاب از صیقل نعل نعالش یافت پرتوآفتاب از پرتو روی بلالش خوشه چین شد
تا سرایم مدح آن شه از زمین و آسمانمصد هزاران آفرین بر خامه ی سحر آفرین شد
قصّه ی شقّ القمر نبود عجب از قدرت اوقدرتش را، می سزد گفت از بلالش این چنین شد
هرکسی را، بوذرش خواهد ز آذر، می رهانداین عجب نبود اگر آن شه شفیع المذنبین شد
یک نگاه لطف از سلمان او شد بر سلیمانکش چنین دیو و دد و جنّ و پری زیر نگین شد
گر، بر ابراهیم بن آذر گلستان گشت آذربود از آن کش نور احمد آشکارا، در جبین شد
پور عمران ذرّه یی از خاک پاک آستانشداشت بر کف کش ید بیضا برون از آستین شد
وصف قدر ذات او بالاتر است از هرچه گویممدحتش این بس که دامادش امیرالمؤمنین شد
آن امیرالمؤمنینی کش گروهی در خداییمی ستایند، او محمّد را وصیّ و جانشین شد
یا اباالقاسم به حق هر دو سبط و حق زهراهم به حق مرتضی انکو امام راستین شد
راست گویم شد «وفایی» در معاصی قامتش خمزیر بار معصیت از لطف عامت مستعین شد
از معاصی توبه امّا از مظالم چاره نبودهم مگر انعام عامت باید آنها را، ضمین شد
کافری را گر، ز رحمت دست گیری می توانداو شفاعت خواه خلق اوّلین و آخرین شد
من که مدّاح توام دیگر چه غم دارم به عالمهرکه مدّاح تو شد دیگر، نمی باید غمین شد
جز غم فرزند دلبندت حسین آن شاه بی کسکز سموم تشنگی در سینه آهش آتشین شد
تا قیامت داغم، از بی یاری و تنهایی اوکاندران دشت بلا، در ناله ی هل مِن معین شد
بعد قتل نوجوانان چون نبودش یار و یاورتا شود او را معین بی تاب زین العابدین شد
نیزه بر کف همچو آه بی کسان برخاست از جالیکن او از ضعف بیماری نگون اندر، زمین شد
با محمّد (ص) من چگویم سرگذشت کربلا راآنچه بر فرزند دلبندت حسین از ظلم و کین شد
در زمین کربلا، شد بر حسینت ظلم چندانآنچنان ظلمی که شمر از کرده ی خود شرمگین شد
تشنه لب کشتند آن دریای فیض رحمت حقآنکه خود لب تشنگان را، معنی ماء معین شد