شاعر نیشابور · ۴۵۰ تا ۵۲۵ قمری
ابوالفرج رونی
ابوالفرج ابن مسعود رونی (درگذشتهٔ ۵۲۵ هجری قمری)، در رونه از قراء نیشابور متولد شد. چون مدتی در لاهور زیست او را لاهوری نیز گفتهاند. آغاز شهرت او از هنگام ورودش به دربار سلطان ابراهیم بن مسعود غزنوی بود و در زمان پسرش سلطان مسعود غزنوی ادامه یافت. انوری از سبک او پیروی کرد. نامش بلفرج نیز ضبط شدهاست.
گزیدهٔ اشعار ابوالفرج رونی
شمارهٔ ۱غزلیات
روی چون حاصل نکوکارانزلف چون نامه گنهکاران
غمزه مانند آرزوی مضردر کمینگاه طبع بیماران
خیره اندر کرشمه چشمشذوق مستان و هوش هشیاران
اندر آمد به مجلس و بنشستچادرش بستدند از او یاران
زیر و بم را به غمزه گویا کردتا بگفتند راز میخواران
شمارهٔ ۲غزلیات
بیامدی صنما بر دو پای بنشستیدلم ز دست برون کردی و بِدَر جستی
نه مست بودی و پنداشتم که چون مستانهمی به حیله شناسی بلندی از پستی
سه روز شد پس از آن تا ز درد فرقت تونه هوشیاری دانم که چیست نه مستی
درست گشت که جان منی بدان معنیکه تا زمن بگسستی به من نه پیوستی
به جان جانان گر تو به دست خویش دلمچنانکه بردی امروز باز نفرستی
شمارهٔ ۳غزلیات
چه دلبری چه عیاری چه صورتی چه نگاریبه گاه خلوت جفتی به گاه عشرت یاری
به غمزه عقل گدازی به چنگ چنگ نوازیبه وعده روبه بازی به عشق شیر شکاری
چو بوی خواهم رنگی چو صلح جویم جنگیچو راست رانم لنگی چه خوست اینکه تو داری
شگفت یوسف روئی چرا نه یوسف خوئییکی قرینه اوئی ولیک گرگ تباری
نه سائی و نه بسودی نه کاهی و نه فزودینه بندی و نه گشودی چه دیو دست سواری
شمارهٔ ۱رباعیات
ارزانی عشوه تو هستم صنماتا چون دل خسته به تو بستم صنما
گر نیز ترا به دوستی نپرستمچون زلف تو خورشید پرستم صنما
شمارهٔ ۱رباعیات الحاقی
ای دوش فلک را علمت گشته ردادر گوش فلک ز جود و عدل تو ندا
بادات فدا هر که به گیتی چو منستتا خلق جهانت همه باشند فدا
شمارهٔ ۱مقطعات
برآمد یکی آرزو ملک راکه بود اندر آن آرزو سالها
که دست وزارت به صدری رسیدکه گیرد سعود از رخش فالها
از این پیش بیرای او مملکتچنان بد که بیروح تمثالها
ابوالقاسم آن کز فلک قسم اوستچه تعظیمها و چه اجلالها
چو دندان کند تیز مر کلک راشود فتنه را کند چنگالها
بدو چرخ از این پس تلافی کنداگر پیش از این کرد اخلالها
وگر داشت بیداد حال نکواز این پس بگردد ورا حالها
علی الجمله او در زبانهای خلقنباشد جز این بیت از امثالها
شمارهٔ ۱ - در مدح سلطان گویدقصاید
غزو گوارنده باد شاه جهان راناصر دین راعی زمین و زمان را
آنکه چو او تا قران و حکم قران استهیچ مدبر نبوده هیچ قران را
دولت او رایتی فراخت که خورشیدپیسه نیارست کرد سایه آن را
هیبت او آتشی فروخت که دریاپشت بدو داد و باز تافت عنان را
در سر رمحش فصیح یافت به تکبیرقاید روحانیان زبان سنان را
تیغ جهادش به طول و عرض و به گوهرقالب ثانی است راه کاهکشان را
موکب منصور او هنوز بموهندبر تن افغان تنیده است فغان را
کاتش سهمش رسیده بود بهر موزخوانده بر او کل من علیهافان را
پیشه سرمایه بر ریاست او ماندچون ز مکینش تهی گذاشت مکان را
پیش درش بر هلاک صادر و واردغول نیارد به خدعه بست میان را
عرصه شطرنج بود ظاهر سکنتحرب در او قائمه دو فوج گران را
لعب سوارش بشاهمات فرو کوفتآن دور مه گرگ و آن دو یافه شبان را
برج حصارش رحول چتر ملک دیدکرد به سجده برهنه برهمنان را
جوهر صفراست تیغ شاه که تیزشداده به عرق رجولیان ضربان را
روی به قنوج کرد شعله عزمشسوی فلک راند شاخهای دخان را
رای زنی پیر بود بر در ملهیرای زن پیر گفت رای جوان را
کامده ابری که برق زود گرایشبفکند از پای حصن دیرستان را
وامده بحری که شاخ موج کهینشبرکند از بیخ جرم کوه کلان را
بر عدد لشکرش وقوف ندارندچهره گشاینده یقین و گمان را
طاقت یک موج او کراست که طوفانصد یک آن بود و غوطه داد جهان را
خیز و خمی ده که گاه حمله صرصرحیله جز این نیست خیزران نوان را
رای به تدبیر پیر قلعه به پرداختخم زد و پی کور کرد نام و نشان را
چون طلب شه ره گریزش بربستنایژه بگشاد حوض رنگ رزان را
گنج روان را که مهر خازن او داشتپرده او ساخت رستگاری جان را
سینه برش را که کوه موکب او بودکبش فدا کرد و سود یافت زیان را
ای به هنر بر ملوک عصر مقدمعصر به داغ تو یافت یکسر ران را
بی تب لرزه به حربگاه نیارددعوت حرب تو شرزه شیر ژیان را
تیغ کمان برگشود و تیر تو به بسودتیر به تیر امتحان نکرد گمان را
جز تو که آورد پیل صد گله از غزوهر یک از آن دام صد نهنگ دمان را
مشکل غزو تو ذات عقل بیان کردمایه اعجاز دید شکل بیان را
تا نبود روز کینه جستن و پیکاردل ز قیاس دل شجاع جبان را
دین تو آباد باد و ملک تو آبادعمر تو آراسته بهار و خزان را
کرده چو نامت بهر سفر که کنی رایعاقله حوت والی سرطان را
شمارهٔ ۱هجویات
گویی که گر بخواهم یک دانه شعر سازمکز شاخهای نظمش نقش ترنج روید
هیهات گر بخواهی کز گُه ترنج سازیدر دل شکن که آن را جز تو کسی نبوید
شمارهٔ ۲رباعیات
ای محتشمان حضرت آنید شماکز فضل در آفاق نشانید شما
این پایه چرا همی ندانید شمامنصور سعید را نمانید شما
شمارهٔ ۲رباعیات الحاقی
تا یک نفس از حیات باقیست مرادر سر هوس شراب و ساقیست مرا
کاری که من اختیار کردم این بودباقی همه کار اتفاقیست مرا
شمارهٔ ۲مقطعات
ای بیان جود تو بر کاغذ روز سپیدنقش کرده خامه قدرت به زر آفتاب
هر کجا کلک تو شد بر صفحه کاغذ روانتیغ هندی را نماند با نفاذش هیچ تاب
در هوایت هر که چون کاغذ دوروئی پیشه کردچون قلم سر کرد در سر اینت رای ناصواب
هر چه آن بر کاغذ روز است و بر کیمخت شبجز که نقش نام تو یکسر چو نقشی دان بر آب
ماند هر کو چون قلم ماند ز نامت در طربدر خماری سست رائی همچو کاغذ در شراب
قابل حکمت چو کاغذ خامه ات را هر که نیستچون قلم زیبد که سر بنهند چون برگ سداب
سرورا تکرار کاغذ نیک می دانی که چیستفیض جودت مایل از آن است به کاغذ چون حساب
خاصه آن کاغذ که دارد بوی یکرنگی چو مندر وفا و مهر تو همراه تا روز حساب
طبع در مدح تو یک ساعت نمی آرد درنگمی نیاید از تو در کاغذ فرستادن شتاب
تا همیشه کاتبان دارند کاغذ را عزیزگاه از او سازند منشور و گهی از وی کتاب
کاغذ منشورت از تأیید حق باد و حسودغرقه همچون کلک در آب سیه بئس المآب
شمارهٔ ۲ - ایضاً لهقصاید
شاه باز آمد برحسب مراد دل ماملت از رایت او ساخته عونی به سزا
خیل خیل از خدمش تعبه کرده دگرجوق جوق از حشمش تاختنی برده جدا
سوی هر مرحله راهی (پیموده) برده یک تنزیر هر خار بنی شیری کشته تنها
نه ز لشکرگه او خیمه به سوده صرصرنه ز پیرامن او گرد ربوده نکبا
بحر از او داشته تیمار به پایاب بتککه از او خواسته زنهار به تکرار صدا
داده ناخواسته چون کیش فدا اهل فدابه رسولانش پیل از همه جانب امرا
بسته طالع به میان بر کمر خدمت اوهمه خردان و بزرگان فلک تا (چون) جوزا
کرده خورشید پرستی یله از حشمت اوهمی خورشیدپرستان جهان تا حربا
سر بر آرای ملک ابراهیم از خاک و ببینکه همی صهر تو چون زیب دهد ملک ترا
داعی دولت او بسپرد خاک همیز جنوب و ز شمال و ز دبور و ز صبا
منبر خطبه فتح سپهش خواهد گشتبرج هر حصن که ماند است به عالم عذرا
زآب شمشیرش طوفان دگر خواهد خاستگر مسلمان نشود گبر و یهود و ترسا
سمر غزوش ترکان نوازن پس از ایناندر آرند به دستان نوآئین (به) نوا
در لفظش که به تکبیر ملایک ببرندواندر آویزند از گردن و گوش حورا
ای چو برجیس و چو ناهید به نام و به نظرتربیت یافته نام و نظرت زین دو گوا
آن سپهری تو در آورد که آورد فلکشور هیجای تو ننشاند روز هیجا
رمه را که شبان باس تو و حفظ تو گشتنکند پیش روش جز مژه شیر چرا
تا به شاهین تو بربست قضا پر عقاببه حجاب عدم از بیم تو در شد عنقا
قبضه چرخ تو شیطان به بسود و بگریختگفت این نیست مگر عهده لاحول ولا
زانکه در نور تو در لافگه اوج و شرفنور خورشید کم آید به بها و به ضیا
سایه چتر تو نشگفت که چون خرمن ماهزیر چترت سر امساک پذیرد ز هوا
به مقام تو مقامی که در آن آسائیحضرتی گردد چون غزنین با برگ و نوا
باغها راغ کند رنج قدوم ملکانراغها باغ کند یمن قدومت ملکا
کامران بادی در گیتی تا گیتی هستبسته در دامن امروز تو دامن فردا
شادخوار از تو سلاطین و ترا برده نمازنوشخوار از تو رعایا و ترا گفته دعا
گاه رای تو و روی تو به غزو و به جهادگاه گوش تو و هوش تو برود و به غنا
خسرویها و اثرهای بزرگت کردهرستم و خسرو در مجلس انس تو ادا
شمارهٔ ۲هجویات
مرا گویی که «تو خصم حقیری»تو هم مرد دبیری نه امیری
مسلمانوار پندت داد خواهمتو خود پند مسلمان کی پذیری؟
فراوانت پلنگانند خصمانمگر با موش خصمی در نگیری
که گر چنگ پلنگی در تو آیدبیاید بر تو میزد تا بمیری
شمارهٔ ۳رباعیات
گه نیک به گفتار برافروخت مراگه سخت به کردار جگر سوخت مرا
چون بستن گفتار بیاموخت مرابر تخته عشق کرد و بفروخت مرا
شمارهٔ ۳رباعیات الحاقی
از روز نخست کاین دلم رای تو جستدیدهست جفای سخت و پیمانی سست
بودم ز تو دلشکسته از روز نخستناید ز دل شکسته پیمان درست
شمارهٔ ۳مقطعات
چو سررشته خویش گم کرده امبعالم یکی رهبرم آرزوست
مرا خورد یکبارگی غم دریغبه گیتی یکی غم خورم آرزوست
بسی داوریها که دارم ولیکیکی دادگر داورم آرزوست
زر و زیور من قناعت بس استنگویم زر و زیورم آرزوست
برای عروسان بکر سخنیکی تازه رو شوهرم آرزوست
درین عهد ناخوش که قحط سخاستنگویم که سیم و زرم آرزوست
نه در خاطر و دل بگردد مراکه این اسب و آن استرم آرزوست
کزین دهر نااهل حاش الوجوهخری حر که یک نوبرم آرزوست
بدین بی بقائی چنین زندگیز اسلام دورم گرم آرزوست
شمارهٔ ۳ - در مدح سیف الدوله محمود ابراهیمقصاید
بادبان برکشید باد صبامعتدل گشت باز طبع هوا
خاک دیبا شدست پر صورتجانور گشته صورت دیبا
شاخ چون کرم پیله گوهر خویشبرتند گرد تن همی عمدا
سبزه اندر حمایت شبنمسر ز پستی کشید بر بالا
ابر بی شرط مهر و عقد نکاحگشت حامل به لؤلؤ لالا
اینک از شرم آن همی فکندلؤلؤ نارسیده بر صحرا
چشمها بر گشاده غنچه گلتا به بیند جمال خسرو ما
پنجها بر فراخت سرو سهیتا کند بر کمال شاه دعا
میر محمود سیف دولت و دینآن فلک سیرت فلک سیما
آنکه اندر ابد نظر کرد استسوی عدلش قضا بعین رضا
آنکه اندر ازل کمربسته استبر فلک پیش طالعش جوزا
هیبتش جوهری ست از آتشهمتش عالمی ست از علیا
هر کجا پاس اوست نیست خطرهر کجا خوف اوست نیست رجا
سهم او رعد و برق را بنمودگفت از این اصل گشته ایم جدا
نکشد بار حلم او کونینچون کشد طبع او همی تنها
ای متابع ترا سپاه زمینوی موافق ترا نجوم سما
گر ز مهر تو دانه سازد عقلاندر آید به دام او عنقا
ور ز جود تو مایه گیرد روحذات او صورتی شود پیدا
تا برآرد هزار لعب همیدر شبان روز گنبد خضرا
همه امروزهای دولت توباز پیوسته باد با فردا
دهر پیش تو مانده دست بکشچرخ پیش تو گشته (کرده) پشت دو تا
شمارهٔ ۴رباعیات
از درد فراقت ای به لب شکر نابنی روز مرا قرار و نی در شب خواب
چشم و دل من ز هجرت ای در خوشابصحرای پر آتش است و دریای پر آب
شمارهٔ ۴رباعیات الحاقی
شاهی که جهان را به وجودش ناز استبر خیل قضا خنجر او طناز است
با رایت او فتح و ظفر دمساز استعزالدین ابوالعصب خباز است
شمارهٔ ۴مقطعات
به خدایی که ره معرفتشروز و شب مالک عالم نظر است
در ره او خرد از غول اضلالبا ثبات قدمش در نظر است
چرخ بر درگه او پشت خم استکوه در خدمت او با کمر است
از دو سرهنگ درش خالی نیستنام آن هر دو قضا و قدر است
قدرتش زاد سه فرزند ولیکچارشان مادر و نه شان پدر است
عقل را هر نفس از حضرت اوبی عدد منهی و صاحب خبر است
هر چه بیند دل و چشم از صنعشبه ربوبیت او راهبر است
که به دیدار تو شوقی که مراشرح چندانکه دهم بیشتر است
شمارهٔ ۴ - در مدح سیف الدوله محمود ابراهیم به مناسب تعیین او به حکومت هندوستانقصاید
شاها نظام ملک و قوام جهانیابا دولت مساعد و بخت جوانیا
چشم است بختیاری و در چشم نوریاجسم ست کامکاری و در جسم جانیا
چون ملت از رسول به پاکی ستودهچون رحمت ازخدای به نیکی نشانیا
گوئی دعائی آنچه به جوئی بدان رسیگوئی قضائی آنچه به خواهی برانیا
گردون ترا سکالد کیخسروی همیاینک بنفذ والی هندوستانیا
همت بلند باید کردن که تو هنوزبر پایه نخستین از نردبانیا
ایدون شنیده ایم که صاحبقران شودهنگام تو کسی ملکا و تو آنیا
کز روی عقل یک تنی اندر جهان ولیکاندر هنر تمامتر از صد جهانیا
دیدار خواست چشم زمانه ز قدر تودر گوش او نهاد قضا لن ترانیا
گر آسمان بدرد روزی ز هیبتتناید ز همت تو مگر آسمانیا
اقبال خلق کرد به حکم تو کردگارتا تو به شرط داد بهر کس رسانیا
اسباب نیک بختی در حل و عقد تستفرمان تراست گر دهی وگر ستانیا
شکر آن خدای را که به جاه تو باز بستاین شغل و این ولایت و این قهرمانیا
باز آمدند با تو همه بندگان توبا عاملی و شحنگی و پهلوانیا
اندر پناه عدل تو اکنون درین دیاربر گرگ محرمی بود اندر شبانیا
دزدی که ره گرفتی بر کاروانیانآید کنون به بدرقه کاروانیا
بس گردنان که گردن چون گوی بردرندگردد همی ز صولت تو صولجانیا
خواب ست حیله فتنه بیدار گشته راچون گشت پیشه تیغ ترا پاسبانیا
تا در جهان نیارد حاصل به سیم و زرکس نعمتی بزرگتر از زندگانیا
پیوسته باد با تو و با روزگار توعز و بقا و مملکت جاودانیا
عالم شکسته خصم ترا در دل آرزودولت نموده حکم ترا خوش عنانیا
شمارهٔ ۵رباعیات
ای رأی سفر کرده فغان از رایتخود بی تو چگونه دید بتوان جایت
از دیده کنم رکاب هجر افزایتتا مردمکش همی پرستد پایت
شمارهٔ ۵رباعیات الحاقی
شاهی که ملوک را ز عدلش بیم استهفت اندامش صلاح هفت اقلیم است
از ده یک ملک او فلک دو نیم استسلطان مظفر ملک ابراهیم است
شمارهٔ ۵مقطعات
گردون ز برای هر خردمندصد شربت جان گزا در آمیخت
گیتی ز برای هر جوانمردهر زهر که داشت در قدح ریخت
از بهر هنر در این زمانههر فتنه که صعبتر برانگیخت
جز آب دو دیده می نشویدخاکی که زمانه بر رخم ریخت
بر اهل هنر جفا کند چرخنتوان ز جفای چرخ بگریخت
چون هست زمانه سفله پرورکی دست زمانه بر توان بیخت
چون کون خران همه سراننددست از دم خر بباید آویخت
شمارهٔ ۵ - در مدح خواجه منصور بن سعید بن احمد بن حسن میمندی صاحب دیوان عرضقصاید
امروز نشاطی است فره فضل و کرم راو امروز وفاقیست عجب تیغ و قلم را
زیرا که در او بر شرف گوهر آدمتقدیر همی وقف کند عرض حشم را
منصور سعید آنکه به انعام و به افضالزو برگ و نوائی است عرب را و عجم را
آن وفد جلالت که ز نعمت نرسیده استشافیتر از او وفدی ابنای نعم را
شخصی است حمید آمده در قوت و بسطتروحی است معین شده امثال و حکم را
چرخی که جهانی ست از او اختر جدشصدریکه شکوهی است از او بالش عم را
افراخته رایش به عطا رایت رادیوافروخته طبعش به وفا روی نعم را
از اوج فلک همت او ساخته مرکببر فرق زحل رفعت او سوده قدم را
تیغش ز سر دهر برون برده ضلالتتیرش ز دل ملک برآورده ستم را
گر مدح و ثنا را سبب کسب نبودیزو کس نپسندیدی دینار و درم را
تا مایده جودش در کار نکردنددر خلقت آدم نفزودند شکم را
بر شاخ بقم حشمت او ناگه بگذشتخون خشک شد اندر تن از آن شاخ بقم را
گر در سخن آید شنوا گردد لاشکگوش از لغت خاطر او جذر اصم را
حاسد نکند بر حسدش سود وگر چندبا طالع خود جمع کند طالع جم را
نوری ندهد روشنی کار حسودشاصلی نبود فربهی حال ورم را
عزمش چو فلق گیرد ره گیرد بر بادحزمش چو ثبات آرد پل سازد یم را
سهمش بزند قافله عمرِ مخالفوهمش بدرد پرده اسرار عدم را
در سایه امنش نرسد باز به تیهودر ساحت عدلش ندرد گرگ غنم را
خاک هنرش مرده کند شعله فتنهباد ظفرش روح دهد شیر علم را
تا ماله زند هیچ زمین هیچ کشاورزتا سجده برد هیچ شمن هیچ صنم را
انگیخته از خانه او خواهم شادیآویخته در دشمن او خواهم غم را
گه منزل او برزده با سغد و سمرقندگه مجلس او طعنه زند باغ ارم را