شاعر نیشابور · ۵۴۰ تا ۶۱۸ قمری
عطار نیشابوری
فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
زندگینامهٔ کامل عطار نیشابوری ←گزیدهٔ اشعار عطار نیشابوری
غزل شمارهٔ ۱غزلیات
چون نیست، هیچ مردی، در عشق، یار ما را،سجاده، زاهدان را؛ درد و قُمار، ما را.
جایی که جانِ مردان باشد —چُو گویْ— گَردان،آن نیست جایِ رندان؛ با آن، چه کار ما را؟
گر ساقیانِ معنی با زاهدان نِشینند،مِی زاهدانِ رَه را؛ درد و خُمار ما را.
درمانْش، مُخلصان را، دردَش، شِکستِگان را،شادیْش، مُصلحان را، غم، یادگار، ما را.
ای مدعی، کجایی تا مُلکِ ما بِبینی،کز هرچه بود در ما، برداشت —یار— ما را.
آمد خطاب، ذوقی از هاتفِ حقیقت؛کِایْ خسته، چون بیابی اندوهِ زارِ ما را؟
عَطّار، اَندَرین رَه، اندوهگین، فُروشُد،زیراکه او —تَمامَ اسْت— اَنْدُهْگُسار، ما را.
غزل شمارهٔ ۲غزلیات
ز زلفت زنده میدارد صبا انفاس عیسی راز رویت میکند روشن خیالت چشم موسی را
سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کنبه بلبل میبرد از گل صبا صد گونه بشری را
کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانیبرای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را
گر از پرده برون آیی و ما را روی بنماییبسوزی خرقهٔ دعوی بیابی نور معنی را
دل از ما میکند دعوی سر زلفت به صد معنیچو دلها در شکن دارد چه محتاج است دعوی را
به یک دم زهد سی ساله به یک دم باده بفروشماگر در باده اندازد رخت عکس تجلی را
نگارینی که من دارم اگر برقع براندازدنماند زینت و رونق نگارستان مانی را
دلارامی که من دانم گر از پرده برون آیدنبینی جز به میخانه ازین پس اهل تقوی را
شود در گلخن دوزخ طلب کاری چو عطارتاگر در روضه بنمایی به ما نور تجلی را
غزل شمارهٔ ۳غزلیات
ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرامن کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا
جان و دل پر درد دارم هم تو در من مینگرچون تو پیدا کردهای این راز پنهان مرا
ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنکنیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا
گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشقپا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا
گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرمتا ابد ره درکشد وادی هجران مرا
چون تو میدانی که درمان من سرگشته چیستدردم از حد شد چه میسازی تو درمان مرا
جان عطار از پریشانی است همچون زلف توجمع کن بر روی خود جان پریشان مرا
شمارهٔ ۱ترجیعات
فداک ابی و امی این تمشیبراق آمد مگر بر عزم عرشی
تو را چه عالم و چه عرش و چه فرشکه صد عالم ورای عرش و فرشی
کنون روحانیان عرش را بینچو سر بر خط نهاده انس و وحشی
تویی سلطان مطلق در دو عالمکه خط دادندت انس و جان به خوشی
ز بس کآمد به نزدیک تو جبریلشده چون دحیه الکلب قریشی
چو اندر عالم جان اوفتادیاز آن بی سایه دایم میدرفشی
چو دایم رحمة للعالمینیبر آن جرم دو عالم را ببخشی
نگردد مطلع بر نقش تو کسکه تو برتر ز نه طالق بنفشی
چو تو برتر ز افلاکی به جز حقکه داند تا چه نوری و چه نقشی
فسبحان الذی اسری بعبده
الی الملکوت و الجبروت کله
زهی از عرش اعلی بر گذشتهوز آن جا عرش بالا بر گذشته
چه گویم؟ من که از هر جا که گویمبه صد عالم از آن جا بر گذشته
همه روحانیان بر جای ماندهتو در بی جایی از جا بر گذشته
هم از عقل معظم پیش رفتههم از روح معلی بر گذشته
قیامت نقد امروزت که هاتینتو از دی و ز فردا بر گذشته
به خاصیت، تو دُری عالمافروزز قعر هفت دریا بر گذشته
به یک دم چون گهر از طشت پر زرازین نُه طشت مینا بر گذشته
به نور جان به ذات حق رسیدهز آلا و ز نعما بر گذشته
شده مستغرق نور مسماز اعداد و ز اسما بر گذشته
زهی دانای اسرار معانی
ورای این جهان و آن جهانی
زهی سلطان دارالملک افلاکزهی تخت تو عرش و تاج لولاک
مجره زان پدید آمد که یک شبفلک از دست قدرت جامه زد چاک
قزح زان آشکارا شد که یک روزکشیدی از علی قوسی بر افلاک
ز اول حقه یک شب مهرهٔ ماهبدو بنمودهای دست تو زان پاک
تو آن وقتی نبیالله بودیکه آدم بود یک کف خاک نمناک
اگر نور وجود تو نبودیبماندی در کف او آن کف خاک
چو پیش «هو» زنی هویی جگرسوزشود چون ناف آهو نافهٔ ناک
فرو ماند چو خر در گل ز مدحتدو اسبه گر بتازد عقل و ادراک
ندارد هیچ کس با پشتی توز جرم جملهٔ روی زمین باک
زهی دارای طول و عرض اکبر
شفاعت خواه مطلق روز محشر
زهی روز قیامت روز بارتخلایق سر به سر در انتظارت
گنهکاران بر جان خورده زنهارهمه جان بر کف اندر زینهارت
کجا پیغمبری دانی که آن روزنسوزاند سپند روزگارت؟
تویی مختارِ کل آفرینشکه حق بی علتی کرد اختیارت
چو تو بر باد دیدی ملک عالمبه ملک فقر آمد افتخارت
به صورت چرخ از آن فوق تو افتادکه چرخ آمد طبقهای نثارت
فلک زان میدود با طشت خورشیدکه هست از دیرگاهی طشت دارت
به فراشی از آن میآیدت ابرکه از خاکی تو را نبود غبارت
تو را چون حارس و چون حاجب آمدمه و خورشید در لیل و نهارت
فلک با خواجگی خود غلامت
چو لام منحنی از دال نامت
زهی خاک درت تریاک اعظمطفیلیِ وجودت کل عالم
زهی موسی عمران بر در توبه هارونی میان دربسته محکم
زهی دربان تو یعنی که افلاکشده چوبک زنت عیسی مریم
تو را شیطان مسلمان گشته جاویدولی پیچیده سر از پیش عالم
اگر با نام حق نامت نگویندکه را باشد مسلمانی مسلم
نیاید خستهای کو منکرت شدبه جز خاکستر خود هیچ مرهم
عدو گر بنگرد در تو به انکارنماند مردمش در دیده محکم
نگین میخواست از مهر تو گردوناز آن شد حلقه وش مانند خاتم
نگینش چون نشد مُهر نبوتلبان خویش نیلی کرد ازین غم
اگر در نطق آیم تا قیامت
نیارم گفت یک وصف تمامت
زهی مه را رخت تنویر دادهبه یک سو روز را شبگیر داده
جمالت حُسن را در بر گرفتهکمالت عقل را تشویر داده
خرد نطق خوشت را کار بستهشکر لعل لبت را شیر داده
عروش هشت جنت در فراقتازین نه بم نوای زیر داده
چو خوشه ده زبان گشته نهم چرخصفاتت صد یکی تقریر داده
ازین طاق چهارم روی خورشیدز عکس رای تو تأثیر داده
قضا دیده قدر مایه ز قدرتز کف سر رشتهٔ تقدیر داده
به فرمان تو ای فرمان دهِ جان!عذاب خلد را تأخیر داده
دل عطار مجنون غم توتو از زلف خودش زنجیر داده
به هم نامی حق دارم زهی قدر
به هم نامی نکو نامم کن ای صدر!
دلی کایینهٔ اسرار گرددغلام خواجهٔ احرار گردد
تویی آن خواجه کز یک شاخ نعتتدو عالم خلق برخوردار گردد
تویی آن مرد کز نور وجودتعدم آبستن اسرار گردد
تویی آن صدر کز دریای جودتکفی بحر و نمی امطار گردد
دل من یا رسول الله خفته استدلی در بند تا بیدار گردد
چه کم گردد ز بحر بی نهایتکه یک شبنم، دُری شهوار گردد؟
دل عطار را گر بار دادیدلی بیدار معنیدار گردد
نکوکارا مگر کاری شود پیشچو کاری رفت مرد کار گردد
فتوت نامهعطار
الا! ای هوشمند خوب کرداربگویم با تو رمزی چند ز اسرار
چو دانش داری و هستی خردمندبیاموز از فتوت نکتهای چند
که تادر راه مردان ره دهندتکلاه سروری بر سر نهندت
اگر خواهی شنیدن گوش کن باززمانی باش با ما محرم راز
چنین گفتند پیران مقدمکه از مردی زدندی در میان دم
که: هفتاد و دو شد شرط فتوتیکی زان شرطها باشد مروت
بگویم با تو یک یک جملهٔ رازکه تا چشمت بدین معنی شود باز
نخستین، راستی را پیشه کردنچو نیکان از بدی اندیشه کردن
همه کس را بیاری داشتن دوستنگفتن: آن یکی مغز و دگر پوست
ز بند نفس بد، آزاد بودنهمیشه پاک باید چشم و دامن
اگر اهل فتوت را وفا نیستهمه کارش به جز روی و ریا نیست
کسی،کو را جوانمردیست در تنببخشاید دلش بر دوست و دشمن
بهر کس خواستی میباید آنتاگر خواهی بخود، نبود زیانت
مکن بدبا کسی کو باتو بدکردتو نیکی کن، اگر هستی جوانمرد
زبان را در بدی گفتن میآموزپشیمانی خوری تو هم یکی روز
ترا آنگه به آید مردی و زورکه بینی خویشتن را کمتر ازمور
مگو هرگز که: خواهم کردن اینکاراگر دستت دهد میکن بکردار
کسی کو را بخشم اندر رضانیستفتوت درجهان او را روا نیست
فتوت دار چون باشد دلازارنباشد در جهانش هیچ کس یار
درین ره خویشتن بینی نگنجدبجز خاکی و مسکینی نگنجد
فتوت ای برادر، بردباریستنه گرمی ستیزه، بلکه زاریست
بده نان، تا برآید نامت،ای دوستچو خوشتر درجهان ازنام نیکوست؟
زبان ودل یکی کن با همه کسچنان کز پیش باشی، باش از پس
مکن چیزی،که دیدن را نشایداگر گویی شنیدن را نشاید
چو اندر طبع بسیاری نداریمزن دم از طریق بردباری
طریق پارسایی ورز مادامکه نیکو نیست فاسق را سرانجام
مکن با هیچکس تزویر و دستانکه حیلت نیست کار زیردستان
درون را پاک دار از کین مردمکه کین داری نشد آیین مردم
چو خواندندت برو، زنهار میپیچورت هم بیم جان باشد،مگو هیچ
بجان گر با زمانی اندرین راهنباشد از فتوت جانت آگاه
دماغ از کبر خالی دار پیوستز شیطانی چه گیری عذر بردست؟
تواضع کن، تواضع، برخلایقتکبر جز خدا را نیست لایق
تکبر خیرگی خود را مرنجانکه افزونی جسمست کاهش جان
سخن نرم و لطیف و تازه میگوینه بیرون از حد و اندازه میگوی
مگو راز دلت با هر کسی بازکه در دنیا نیابی محرم راز
حسد را بر فتوت ره نباشدحسود از راه حق آگه نباشد
اخی را چون طمع باشد بفرزند؟ببر، زنهار، از وی مهر و پیوند
اگر گفتی ز روی، آنرا بجا آروگر خود میرود سر بر سردار
بخود هرگز مرو راه فتوتبخود رفتن کجا باشد مروت؟
ریاضت کش، که مرد نفس پروربود از گاو و خر بسیار کمتر
مرو ناخوانده، تا خواری نبینیچو رفتی جز جگر خواری نبینی
بچشم شهوت اندر دوست منگرکه دشمن کام گردی، ای برادر
ز کج بینان فتوت راست نایدکه کج بینی فتوت را نشاید
بکام خود منه زنهار! یک گامکه ایمن نیست دایم مرد خودکام
مروت کن تو با اهل زمانهکه تا نامت بماند جاودانه
هزاران تربیت گر هست اخی راندارد دوست زیشان جز سخی را
مدارا کن تو با پیران مسکینببخشا بر جوانان بد آیین
مزن لاف ای پسر، بادوست و دشمنکه باشد مرد لافی کمتر از زن
فتوت چیست؟ داد خلق دادنبپای دستگیری ایستادن
هر آن کس، کو بخود مغرور باشدبفرسنگ از مروت دور باشد
ادب را گوش دار اندر همه جایمکن بابی ادب هرگز محابای
بخدمت میتوان این ره بریدنبدین چوگان توان گویی ربودن
بعزت باش، تا خواری نبینیچو یاری کردی اغیاری نبینی
گر آید از درت سیلاب خون بازبپوشانش درون پرده راز
مبر نام کسی جز با نکوییاگر اندر فتوت نام جویی
بعصیان در میفکن خویشتن رامجو آخر بلای جان و تن را
هوای نفس خودبشکن، خدا رامده ره پیش خود صاحب هوارا
چنان کن تربیت پیرو جوان راکه خجلت برنیفتد این و آن را
نصیحت در نهانی بهتر آیدگره از جان و بند ازدل گشاید
لباس خود مده هر ناسزا رابگوش جان شنو این ماجرا را
میان تربیت زان روی میبندکه باشد در کنارت همچو فرزند
فتوت جوی، گر دارد قناعتهمه عالم برند ازوی بضاعت
به طاعت کوش، تا دیندار گردیکه بیدین را نزیبد لاف مردی
پرستش کن خدای جاودان رامطیع امر کن تن را و جان را
قدم اندر طریق نیستی زنکه هستی بر نمیآیی ازین فن
چوسختی پیشت آید کن صبوریدر آن حالت مکن از صبر دوری
بنعمت در،همی کن شکر یزدانچو محنت در رسد صبرست درمان
چو مهمان در رسد شیرین زبان شوبصد الطاف پیش میهمان شو
تکلف از میان بردار و از پیشبیاور آنچه داری از کم و بیش
باحسان و کرم دلها بدست آرکزین بهتر نباشد در جهان کار
چو احسان از تو خواهد مرد هشیارچو مردان راه خود چالاک بسپار
اگر شکرانهای گوید مگو: کی؟بباید گشتنت تسلیم دروی
فتوت دار چون شمعست در جمعاز آن سوزد میان جمع چون شمع
ترا با عشق باید صبر همراهکه تاگردی از این احوال آگاه
بگفتار این سخنها راست نایدترا گفتار با کردار باید
چو چشمت روی آن هستی ببیندسخنهای منت، در جان نشیند
مکن زنهار! ازین معنی فراموشهمی کن پند من چون حلقه در گوش
گر این معنی بجا آری، ترا بهبشرط این راه بسپاری، ترا به
اگر خواهی که این معنی بدانیفتوت نامهٔ عطار خوانی
خدا یار تو باشد در دو عالمچه مردانه درین ره میزنی دم
بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیمبلبل نامه
به توفیق خدای صانع پاککه دانش میدهد بر ملک و افلاک
ز بلبلنامه بیتی چند گویمچو آب رفته باز آمد به جویم
قلم برگیر و راز دل عیان کنسرآغازش به نام غیبدان کن
خداوندی که جز وی کس نشایدکه تا بر بندگان روزی گشاید
قلم میشد به سر از درد هجرانهمی بارید خون بر شکل باران
چو بر کافور مشک ناب دادهبه زنجیرش سراسر آب داده
قلم غواص دریای معانیسخنهایش همه چون درّ کانی
ز بهر دردمندان غم گساریبماند تا قیامت یادگاری
بود روح و روانِ اهل دانشز روی عقل و از افهام دانش
مقدمهمختارنامه
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
حمد و سپاس بیقیاس خداوندی را که اِشراقِ آفتابِ اُلوهیّتِ او، در هر ذرّه صدهزار حکمت نصیب کرد که (وَاِنْ مِنْ شیءٍ اِلّا وَ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلّا بّقَدَرٍ مَعْلوم) مَلِکی که از یک ذرّهٔ صُنعِ او که بتافت در هر جزوی از اجزاءِ کاینات صد هزار عقلِ کُل را به چارْ بالِش بنشاند که (اِنْ مِنْ شَیءٍ اِلّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلکنْ لاتَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُم اِنَّهُ کانَ حَلیماً غَفُوراً) قُدّوسی که صد هزار روح مقدّس که در لشرگاه جُنُودِ مُجَنَّدَه سلاحِ صورت نپوشیده بودند از اَوجِ علو ربّانی به حضیضِ سفلِ عُنصری فرو فرستاد که (لَقَد خَلَقْقَنَا الانْسانَ فی اَحْسَنِ تَقْویمٍ ثُمّ رَدَدْناهُ اَسْفَلَ سافِلین) حکیمی که صد هزار جانِ مطهر که چون طوطیان سبز جامهٔ کرامت دارند ازدام دنیای دنی و قفسِ جسمانی به فضای ذروهٔ آشیان ربّانی باز خواند که (یا اَیَّتُها النَّفْسُ المُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعی اِلی رَبِّکَ راضِیَةً مَرْضیّة) خالقی که از ازدواج کاف و نون صد هزار اشباحِ گوناگون از کتمِ عدم به صحرایِ وجود آورد که (اِذا اَرادَ شَیْئاً اَنْ یَقوُلَ لَهُ کَنْ فَیَکُون) پروردگاری که چهار خصمِ متضاد را در هشتْ خانهٔ ترکیب آمیزش داد و به حدِّ اعتدال رسانید تا به واسطهٔ نَفْسِ قُدسی مستعدِّ قبولِ معارف و حقایقِ اشیا توانست شد و به خصومت ظاهر گشت که (خَلَقَ الانسانَ مِنْ نُطْفَةٍ فَاذا هُوَ خَصمٌ مُبین) پادشاهی که سفینهٔ دوازده هزار قائمهٔ عرشِ مجید را بر روی آبِ اِستاده روان کرد که (وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَی الْماءِ) مُبدعی که قلعّ دوازدهٔ بُرجِ افلاک را به هفت کوتوال سپرد و خانههای ایشان را از دود کبود برآورد که (ثُمَّ اسْتَوی اِلَی السَّماءِ وَ هیَ دُخانً) مُوجِدِی که جمشید خورشید را چون در مُعدّلُ النهارِ فلک ملک نیمروز به کمال رسانید افول زوال بدان کمال متصل گردانید که (فَلَمّا اَفَلَتْ قالَ یا قَومِ اِنّی بریءٌ ممّا تُشْرِکوُن). قهّاری که کوسِ زرینِ آفتاب را از پشتِ پیلِ سفیدِ روز در گردانیدو سپر زردش به خون شفق بیالود و در روش انداخت که (وَجَدَها تَغْرُبُ فی عَیْنٍ حَمِئَةٍ) صانعی که به دست صنعت بلال حبشی زنگی دل شب را داغِ هلال بر جبین نهاد که (یَسْئَلوُنَکَ عَنِ الاَهِلَّةِ قُلْ هِیَ مَواقیتُ لِلنّاسِ). لطیفی که هر بامداد خلعت نورانی روز به دست صبح صادق در گردن شب ظلمانی افکند که (وَاللّیلِ اِذا عَسْعَسَ والصُّبْحِ اذا تَنَفَّسَ) قادری که صد هزار دُرُستِ مغربی را از طبقِ زرین مشرقی بر سر عالمیان نثار کرد که (وَجَعَلْنا اللّیلَ وَ النَّهارَ آیَتَیْنِ فَمَحوْنا آیَةَ اللَّیْلِ وَجَعَلنا آیَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً) کریمی که از دریای بینهایت رحمت دُرّی یتیم و برگزیده چون محمد رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم به ساحل وجود آورد و گرسنگان علوی و سفلی و تشنگانِ مشرق و مغرب را به خوانِ انعام او بنشاند که (وَ ما اَرْسَلْناکَ اِلّا رَحْمَةً لِلْعالَمین). خاتم انبیاء و خواجهٔ اولیا و زبدهٔ اتقیا و قُدوهٔ اصفیا مقتداء صد هزار عالم و پیشواء بنین و بناتِ آدم رسول قُرَشی و نبّیِ هاشمی علیه الصّلوة و السّلام و علی آله و اصحابه مِنْ بَعْدِهِ.
امّا بعد، جماعتی از اصدقاءِ محرم و از اجبّاءِ همدم و قرینان دوربین وموافقان هم نشین که چون آفتاب دلی روشن داشتند و چون صبح صادق نَفَس از صدق میزدند و چون شمع از سر سوز میخندیدند چون آینه روی از صفا بدین ضعیف آورده التماس نمودند که چون سلطنتِ خسرونامه در عالم ظاهر گشت و اسرارِ اسرارنامه منتشر شد و زبانِ مرغانِ طیورنامه ناطقهٔ ارواح را به محلّ کشف رسید و سوز مصیبتِ مصیبت نامه از حدّ و غایت درگذشت و دیوانِ دیوانْ ساختن تمام داشته آمد و جواهر نامه و شرح القلب که هر دومنظوم بودند از سرِ سودا نامنظوم ماند که حَرْق و غَسْلی بدان راه یافت؛ رباعیاتی که در دیوان است بسیارست و ضبط آن دشوار و از زیورِ ترتیب عاطل و از خلاصهٔ ایجاز ذاهِل اگرچه ترکیبی دارد ترتیبی ندارد و بسیاری از جویندگان از نصیب بیبهره میمانند و طالبان بیمقصود باز میگردند، اگر انتخابی کرده شود و اختیاری دست دهد ازنظم و ترتیب، نظام و زینت او بیفزاید و ازحُسنِ ایجاز، رونق او زیاده گردد. پس بنابر حُکم دَواعِیِ اِخوان دین، رباعیاتی که گفته شده شش هزار بیت بود، قریب هزار بیت شسته شد که لایق این عالم نبود و بدان عالم فرستادیم که گفتهاند: اِحْفِظْ سِرَّکَ وَلَوْ عَنْ زِرِّک. و ناشسته روی و غسل ناکرده بدان عالم نتوان رفت و از پنج هزار دیگر، که باقی ماند، این مقدار، که درین مجموعه است، اختیار کردیم بدین ترتیب و باقی در دیوان گذاشتیم. وَمَنْ طَلَبَ وَجَدَّ وَجَدَ. و نام این مختارنامه نهادیم و گمان آنست، و این یقین است، که هیچ گویندهای را مثلِ این مجموعی دست نداده که اگردست دادی هر آینه روی نمودی و این ابیات از سرّ کارْافتادگی دست داده نه از سرّکارْ ساختگی و از تکلّف مبرّاست. چنانکه آمده است نوشتهایم، و در خون میگشته، اگر روزی واقعهٔ کار افتادگان دامنِ جانت بگیرد و شبی چند سر به گریبان تحیّر فرو بری آن زمان بدانی که این بلبلان نازنین و این طوطیان شکر چین از کدام آشیان بریدهاند: مَنْ لَمْ یَذُقْ لَمْ یَعْرِف. و نیز ندانم تا درهیچ دیوان مثل این ابیات توان یافت یا چندین لطایف به دست توان آورد؛ از بهر آنکه این گنجیست از معانی قدس که «کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیّاً فَاَرَدْتُ اَنْ اُعْرَفَ» و خزانهای است از نتایج غیب که (وَعِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لایَعْلَمُها اِلّا هُوَ) اگر خواننده به تدبُّر و تأمُّل به سَرِ سِرِّ گنج رسد درهیچ نوع نبود که مقصود او به حصول نپیوندد. اگرچه ابیاتی چند بود که لایقِ این کتاب نبود بعضی از جهت آنکه هر عقل از ادراکِ آن قاصرست و هر فهم از دریافتِ آن عاجز و بعضی به سبب آنکه از راه ظاهر در لباس زلف و خال و لب ودهان بود و در قالب صورت الفاظ متداول اصطلاح اهل رسم میتوانست گفت ولیکن چون گفته شده بود همه در یک سلک کشیدیم که خال بیروی و روی بیخال دیدن، حالِ کوته نظران باشد. اما قومی که اهل ذوق و صفتند و از صورت سخن آزاد، جانب معنی میروند و روح القدس را در لباس گوناگون مشاهده میکنند، ازین مائده بیفایده نگردند. بلی چون سخن از همه جنس بود همه مردم را از آن به قدر حوصله نصیب تواند بود. حق تعالی اهل عدل و انصاف و اصحاب ذوق و بصیرت را محفوظ داراد!
سخن عطار را، که بحقیقت تریاکیست، با سخن دیگران قیاس نباید کرد که این دو مثلّت که از عطار در عالم یادگار ماند: یکی خسرونامه و اسرارنامه و مقامات طیور و دوم دیوان و مصیبت نامه و مختارنامه، در مثمّنِ هشت فردوس مُرَبَّع نشینانِ (عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلین) چون حُجْرهٔ مُسدَّسِ نُحْل پر شهد میبینند و حال بیننده بالا میگیرد (وَالعَمَلُ الصالِحُ یرْفَعُهُ) بلی مُثَلّثی که عطار سازد چنین بود و به بوی آن، زهر از تریاک باز توان شناخت و به چاشنی آن نشان آشنائی بازتوان یافت، بیت:
ز جائی می برآید این سخنهاکه جای جان و جانان است تنها
این خود فصلی بود از جنس هر فضیلتی که از هر نوع آدمی صادر گردد. اکنون به انصاف بازآییم و دست امید به دریوزه برهنه کنیم باشد که اصحابِ ذوق ما را به دعای خیر یاد کنند وبه ذکر حسن مشرّف گردانند تا حق سبحانه و تعالی به واسطهٔ دعواتِ صالحهٔ بیغرض دوستانِ دین خطِ عفو بر جرایدِ جرایم ما کشد، اِنَّهُ وَلِی الاجابَة. و این مجموع بر پنجاه باب نهاده شده بدین ترتیب که نموده میشود و باللّهِ التوفیق:
باب اوّل: در توحید باری عزّ شأنه.
باب دوم: در نعت سید المرسلین صلّی الله علیه و سلم
باب سوم: در فضیلت صحابه رضی الله عنهم اجمعین
باب چهارم: در معانییی که تعلقّ به توحید دارد
باب پنجم: در بیان توحید به زبان تفرید
باب ششم: در بیان محو شدهٔ توحید و فانی در تفرید
باب هفتم: در بیان آنکه هر چه نه توحید قدم است همه محو و عدم است
باب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقا
باب نهم: در بیان مقام حیرت و سرگشتگی
باب دهم: درمعانی مختلف که تعلّق به روح دارد
باب یازدهم: در آنکه سرّ غیب و روح نتوان گفتن ونتوان شناخت
باب دوازدهم: در شکایت از نفس و ذمّ خویش
باب سیزدهم: در ذمّ مردم بیحوصله و معانی که تعلّق به دل دارد
باب چهاردهم: در ذمّ دنیا و شکایت از روزگار و مردم نااهل
باب پانزدهم: درنیازمندی به ملاقات همدمی محرم
باب شانزدهم: در عزلت و اندوه ودرد و صبر گزیدن
باب هفدهم: در بیان خاصیت خموشی گزیدن
باب هشدهم: در همّت بلند داشتن و در کارّ تمام بودن
باب نوزدهم: در ترک تفرقه گفتن و جمعیت جستن
باب بیستم: در ذلّ و بارکشیدن و یکرنگی گزیدن
باب بیست و یکم: در کار با حقّ گذاشتن و همه از اودیدن
باب بیست و دوم: در روی به آخرت آوردن و ترک دنیا
باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
باب بیست و چهارم: در آنکه مگر لازم و روی زمین خاک رفتگانست
باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان
باب بیست و ششم: در صفت گریستن
باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
باب بیست و هشتم: در بیان امیدواری نمودن
باب بیست و نهم: در شوق نمودن به معشوق
باب سیام: در فراغت نمودن ازمعشوق
باب سی و یکم: در آنکه وصل معشوق به کس نرسد
باب سی و دوم: در شکایت کردن از معشوق
باب سی و سوم: در شکر نمودن از معشوق
باب سی و چهارم: در صفت آمدن معشوق
باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
باب سی و ششم: در صفت چشم و ابروی معشوق
باب سی و هفتم: در صفت خط و خال معشوق
باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق
باب سی ونهم: در صفت میان و قد معشوق
باب چهلم: در ناز و بیوفائی و بیماری معشوق
باب چهل و یکم: در صفت بیچارگی و عجز عاشق
باب چهل و دوم: در صفت دردمندی عاشق
باب چهل و سوم: در قلندریات و خمریات
باب چهل و چهارم: در معانی که تعلّق به گل دارد
باب چهل و پنجم: در معانی که تعلّق به صبح دارد
باب چهل و ششم: در معانی که تعلّق به شمع دارد
باب چهل و هفتم: در سخن گفتن به زبان پروانه با شمع
باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
باب چهل و نهم: در صفت پیری و آخر عمر
باب پنجاهم: در ختم کتاب
بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیمبیان الارشاد
پناه من به حیّی کو نمیردبه آهی عذر صد عصیان پذیرد
قدیم لم یزل معبود بیچونپدید آرندهٔ این هفت گردون
برافرازندهٔ چرخ مدوربرافروزندهٔ خورشید انور
قدیم و قادر و گویا و بیناسمیع و عالم و بی مثل و همتا
کریم و راحم و غفار و ستارکبیر و حاکم و قهار و جبار
منزه ز احتیاج جفت و فرزندمبرا از شریک و شبه و مانند
نه برجا و نه خالی گشته از جاازو قایم وجود جمله اشیا
هموشد کردگار عرش و کرسیهم او دان خالق جنی و انسی
خرد را دانشآموزی هم او دادتمامت خلق را روزی هم او داد
ز مخلوقاتش از مه تا به ماهیدهد بر پاکی ذاتش گواهی
اگر فاجر اگر از اهل برّندهمه بر وحدت ذاتش مقرّند
چو خواهی سرّ توحید عیانیجز او کس را مبین ار میتوانی
بجز او نیست چیز دیگر ای دوستازو میدان اگر مغزست اگر پوست
بهجز او ظاهر و باطن دگر کیست؟چه باشد دل؟ دماغت کو؟ جگر چیست؟
اگر صورت اگر معنی است ای یاراز او باشد وجود هر دو در کار
چو وصفی بشنوی ز اوصاف ذاتشدران یک وصف جامع دان صفاتش
چو ذاتش را حقیقت کس نداندیقین وصفش به وصف کس نماند
ز هر ذره اگر تو باز خواهیز بیچونی او یابی گواهی
چو لطفش عاصیان را پاس داردهمه عصیانشان طاعت گذارد
چو عفوش بر مطیعان خرده گیردهمه کردارشان ناکرده گیرد
به ستاری چو پوشاند گنه رانماید نیک هر حال تبه را
چو عفوش دست گیرد مجرمان رابه پای مزد میبخشد جنان را
سحاب لطف ار یک قطره بارددو عالم را پر از رحمت بدارد
چو قهرش ذرهای پیدا کند دودشود صد ملک ازو زیر و زبر زود
نسیم لطفش ار بر دوزخ آیددر او صد چشمهٔ حیوان گشاید
سموم قهرش ار بر جنت آیدسرای درد و رنج و محنت آید
بهشت از فیض جودش رشحهای دانجحیم از تف قهرش شعلهای خوان
بکرد از لطف و قهر خود معیّندو فرقت اندرین عالم مبین
تمامت را به قدرت کرد پیداز پشت آدم و از بطن حوا
گروهی را به لطف خود نوازدبه قهر خویش قومی را گدازد
نه آنها جسته در فطرت پناهینه اینها در ازل کرده گناهی
ز جمله بر کشیده اولیا راوز ایشان بر گزیده انبیا را
قلوب انبیا را جمله یکسربه نور لطف خود کرده منور
بدان نورند یکسر گشته بیناشده پنهان بر ایشان آشکارا
بدو بینند هر حرفی که خوانندازو دانند هر علمی که دانند
ازو یابند هر چیزی که جویندبدو گویند هر لطفی که گویند
بدو گشته غنی، از خود فقیرندبدو زنده شوند، از خود بمیرند
چشاند هر یکی را از محبتشراب قربت از کاس مودّت
نهد بر فرق هر یک تاج خلتاز آن تاجند گشته شاه ملت
کند گویا زبانهاشان به حکمتشود آسوده جانهاشان به حکمت
هر آن نعمت که با ایشان عطا کردهمه از بهر جاه مصطفی کرد
بخش ۱بیسرنامه
من به غیر از تو نبینم در جهانقادرا پروردگارا جاودان
من تو را دانم، تو را دانم، تو راحق تو را کی غیر باشد ای خدا
چون به جز تو نیست در هر دو جهانلاجرم غیری نباشد در میان
اولین و آخرین و ای احدظاهرین و باطنین و بیعدد
این جهان و آن جهان و در نهانآشکارا در نهان و در عیان
هم عیان و هم نهان پیدا توییهم درون گنبد خضرا تویی
در ازل بودی و باشی همچنانتا ابد هستی و باشی جاودان
ای ز تو پیدا شده کون و مکانای ز تو پیدا شده جان و جهان
ای ز تو عالم پر از غوغا شدهجان پاکان در رهت یغما شده
ای ز تو چرخ فلک گردان شدهصدهزاران دل ز تو حیران شده
ای ز وصلت عاشقان دلسوختهجامهٔ وصل تو هر دم دوخته
ای ز وصلت کار با زار آمدههمچو ابراهیم در نار آمده
ای ز وصلت جانها اندر فغانهمچو موسی در جواب لن تران
ای ز وصلت جانها بریان شدههمچو اسماعیل صد قربان شده
ای ز وصلت زاهدان در تهنیتهمچو داود نبی در تعزیت
ای ز وصلت عالمان در گیر و دارچون سلیمان پادشاهی مُلکدار
ای ز وصلت جان ما تاراج یافتچون محمد یک شب معراج یافت
ای ز وصلت عاشقان آشفتهکارهمچو عیسی آمده از پای دار
ای ز وصلت آسمان گردان شدهاندرین ره راه بیپایان شده
ای ز وصلت کوکبان اندر طلبمینیاسایند هرگز از تعب
ای ز وصلت آفتاب اندر سماغلطغلطان میرود بیسر و پا
ای ز وصلت خاک را خون در جگرهر زمان سِرّ دگر کرده به در
ای ز وصلت آب در کار آمدههر زمان هر سو پدیدار آمده
ای ز وصلت شد فریدت غرق خونهر زمان در خاک افتد سرنگون
ای ز وصلت آتش از غم سوختهاندر آن دم سنگ بر سر کوفته
ای ز وصلت هر زمان حیران شدمدر تحیر سر به سر گردان شدم
ای ز وصلت غرق توحید آمدملاجرم در عین تجرید آمدم
من توام تو من نه من جمله توییمحو کردم در تو مایی و تویی
خود یکی بود و نبود او را دوییاز منی هر چیز هم اینجا تویی
من به وصلت عارفی مطلق شدمعارفی رفته تمامی حق شدم
من خدایم من خدایم من خدافارغم از کبر و کینه وز هوا
سِرّ بیسرنامه را پیدا کنمعاشقان را در جهان شیدا کنم
صد هزاران خلق حیران ماندهانداندرین ره نوح گریان ماندهاند
صد هزاران عارفان در گفتگواندرین ره لوح دل در شست و شو
عاشقان آتش زنند در هر دو کونتا رهی زین نقشهای لون لون
نقشها را جمله در آتش بسوزبعد از آن شمع وصالش برفروز
چون نماند نقشها اندر نهانآن زمان نقاش را بینی عیان
با تو گویم سِرّ اسرار نهانای برادر نقش را نقاش دان
چون تو را باشد کمال دین به حقخویش را هرگز نبینی جز به حق
جملگی اعضای تو ای بیخبرذات کلی این جهان را سر به سر
عرش و فرش و لوح و کرسی و قلماز توشان شد اسم در عالم علم
گوهری جان در هوس تو کردهایبا سگی و جاهلی خو کردهای
دادهای بر باد عمر جاودانیک زمان آگه نهای از سِرّ جان
چون شوی آگه ز سِرّ خویشتنترک گیری از حدیث ما و من
جمله را یک بینی ای مرد خدایتا نبینی ای پسر رشته دوتای
گر تو راه عشق را مایل شوییک ره و یک کعبه و یک دل شوی
ننگری در هیچ سو ای مرد کاردایما در عشق باشی بیقرار
عشق جانان جوهر جان آمدهستلاجرم از خلق پنهان آمدهست
هست پیدا نیک تنها از شماکی بود خفاش را تاب ضیا
این جهان و آن جهان با هم ببینبگذر از راه گمان و از یقین
عشق با انسان و آن آمیختهروح اندر خاکدان آویخته
گفتم ای آرام جان عاشقانهم شوی درمان درون جسم و جان
ای جمالت عاشقان نشناختهمرکب معنی درین ره تاخته
ای وصالت سالکان را رهروانجمله در آیند از ره بینشان
ای وصالت صادقان صادق شدهدر طریق عشق خود لایق شده
ای وصالت عالمان در های و هویدر ره تقلید بشکافند موی
ای وصالت اولیا را داد حالدأب ایشان ماورای قیل و قال
ای وصالت آسمان و هم زمینهست در تسبیح رب العالمین
ای وصالت شمس را دریافتهنور او در جمله عالم یافته
ای وصالت ماه را هاله زدهگاه بدر و گه هلالی بر زده
ای وصالت باد و آتش را به همداد وصلت از ره لطف و کرم
ای وصالت بحر را بگداختههر زمان درد دگر پرداخته
ای وصالت کرد آب و خاک راداد قدسی روح قدس پاک را
ای وصالت کوه را در گل زدهصد هزاران عاربش بر دل زده
ای وصالت سِر دریای قدمصد هزاران درّ آرد از عدم
ای وصالت آشکارا و نهانای وصالت بی بیان و بی عیان
ای وصالت انبیا و اولیاای وصالت عاشقان و اصفیا
ای وصالت زاهدان و مخلصانای وصالت نیستی و هستیان
ای وصالت هست گشته در جهانای وصالت هست پیدا و نهان
ای وصالت از جهان بیرون شدهای وصالت عالم بیچون شده
ای وصالت هر دو عالم سوختهای وصالت خان و مانم سوخته
عالمان در علم او در ماندهاندعارفان از عرف او واماندهاند
عاشقان از عشق او حیران شدندهر دم از نوعی دگر بیجان شدند
زاهدان از زهد او رسوا شدنددر خیال زهد او شیدا شدند
بعد پنجه سال او اسرار یافتاز فریدالدین لقب عطار یافت
سر بیسرنامه را پیدا کنمعاشقان را در جهان شیدا کنم
بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیممظهرالعجایب
آفرین جان آفرین و جان جانآنکه هست او آشکارا و نهان
در مقام لایزالی آشکاردر درون عاشقان بیقرار
آسمان یک پرده از اسرار اووین زمین یک نقطه از پرگار او
ای منزّه از همه بود ونبودوی مبرّا از همه گفت و شنود
آسمان چون چرخ سرگردان اوقل هو الله آیتی در شان او
خاک را از قدرت خود آفریدعقل و جان آورد از صنعت پدید
آفتاب از صنع او گردان شدهماه و زهره در رهش حیران شده
جسم را از خاک قدرت نقش دادروح را از آتش و از باد زاد
روح را چون جان در این تن او نهادسرّ اسرارش در این جان زوفتاد
این زمین یک خشت از ایوان اونحن اقرب گفتهٔ دیوان او
هیچکس آسان به کنهش پی نبردتا بظاهر او یقین از خود نمرد
ای بخود مغرور در ملک جهانکی بیایی تو ز کنه او نشان
ای ز تو غافل همه عالم تمامسرّ اسرارت میان خاص و عام
دانهٔ لطف معانی داشتیدر میان جان آدم کاشتی
چون حق آمد در درون تو نهاناین زمان عطّار درها میفشان
بعد از این گویم همه نعت رسولحضرت حق کرده عرفانش قبول
از محّمد گویم و اطوار اومن یقین دانستهام کردار او
بخش ۱ - ابتداوصلت نامه
ابتدا کردم بنام کردگارخالق هفت و شش و پنج و چهار
آن خداوندی که هستی ذات اوستهر دو عالم مصحف آیات اوست
آن خداوندی که آدم را ز خاکآفرید و داد او را جان پاک
بعد از آنش گفت بحر جود باشچون ملایک ساجد و مسجود باش
خالق اعظم که آدم را ز بودهر یکی را در لباسی وا نمود
عرش را بر یاد او بنیاد کردخاکیان را عمر او بر باد کرد
شمس را همچون چراغی ساز دادتا شود روشن بنورش این بلاد
بر نجوم و بر بروج آمد پدیدبا عبور و هم عروج آمد پدید
انبیا را در ره کل سر نموداولیا را دامن پر زر نمود
انبیاء را داد حکم کن فکناولیاء را داد سر لم یکن
بخش ۱ - دیباچهنزهت الاحباب
حمد وافر و ثنای متکاثره آفریدگاری را که نوع انسان را بر دیگر حیوانات مرتبت نطق تفضیل کرامت فرموده و زبان ایشان را در قفس دهان عندلیب آسا بگفتار درآورد و آخشیجانرا که ضد یکدیگرند در یک وجود با هم صلح داد جل جلاله و عم نواله و صلوات بیحد و تحیات بی حد از حضرت ربوبیت بروح مطهر و روضهٔ مقدسهٔ معنبر سید کاینات و خلاصهٔ موجودات محمد مصطفی علیه افضل الصلوات و اکمل التحیات و بر اولاد واحباب او باد.
بدان ای عزیز که این کتاب را نزهت الاحباب نام نهادیم حق تعالی توفیق رفیق گرداناد و این حکایت عاشق و معشوق یعنی گل و بلبل ومناظرهٔ ایشان و عتاب از طرفین چون بنظر حقیقت بنگری حال اهل دنیا است و معیشت ایشان وبالله التوفیق والیه المرجع و المآب.
بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیمپندنامه
حمد بی حد آن خدای پاک راآنکه ایمان داد مشتی خاک را
آنکه در آدم دمید او روح راداد از طوفان نجات او نوح را
آنکه فرمان کرد قهرش باد راتا سزای داد قوم عاد را
آنکه لطف خویش را اظهار کردبر خلیلش نار را گلزار کرد
آن خداوندی که هنگام سحرکرد قوم لوط را زیر و زبر
سوی او خصمی که تیر انداختهپشّهای کارش کفایت ساخته
آنکه اعدا را بِدَریا درکشیدناقه را از سنگ خارا برکشید
چون عنایت قادر قیوم کرددر کف داود آهن موم کرد
با سلیمان داد ملک و سروریشد مطیع خاتمش دیو و پری
از تن صابر بِکِرمان قوت دادهم ز یونس لقمهای با حوت داد
بندهای را اره بر سر مینهددیگری را تاج بر سر مینهد
اوست سلطان هرچه خواهد آن کندعالمی را در دمی ویران کند
هست سلطانی مسلم مر ورانیست کس را زهرهٔ چون و چرا
آن یکی را گنج و نعمت میدهدوان دگر را رنج و زحمت میدهد
آن یکی را زر دو صد همیان دهددیگری در حسرت نان جان دهد
آن یکی بر تخت، با صد عز و نازو آن دگر کرده دهان از فاقه باز
آن یکی پوشیده سنجاب و سموردیگری خفته برهنه در تنور
آن یکی بر بستر کمخا و نخوان دگر بر خاک خواری بسته یخ
طرفة العینی جهان بر هم زندکس نمیآرد که آنجا دم زند
آنکه با مرغ هوا ماهی دهدبندگان را دولت و شاهی دهد
بی پدر فرزند پیدا او کندطفل را در مهد گویا او کند
مردهٔ صد ساله را حی میکنداین به جز حق دیگری کی میکند
صانعی کز طین سلاطین میکندنجم را رجم شیاطین میکند
از زمین خشک رویاند گیاهآسمان را نیز او دارد نگاه
هیچ کس در ملک او انباز نیقول او را لحن نی آواز نی
بخش ۱ - ذکر ابن محمد امام صادق(ع)تذکرة الأولیاء
آن سلطان ملت مصطفوی، آن برهان حجت نبوی، آن عامل صدیق، آن عالم تحقیق، آن میوهٔ دل اولیاء، آن جگرگوشهٔ انبیاء، آن ناقد علی، آن وارث نبی، آن عارف عاشق: جعفر الصادق رضی الله عنه.
گفته بودیم که اگر ذکر انبیاء و صحابه و اهل بیت کنیم کتابی جداگانه باید ساخت این کتاب شرح اولیاست که پس از ایشان بودهاند اما به سبب تبرک به صادق ابتدا کنیم که او نیز بعد از ایشان بوده است. و چون از اهل بیت بود و سخن طریقت او بیشتر گفته است و روایت از وی بیشتر آمده است کلمهای چند از آن او بیاوریم که ایشان همه یکیاند.
چون ذکر او کرده شود از آن همه بود. نه بینی که قومی که مذهب او دارند، مذهب دوازده امام دارند. یعنی یکی دوازده است و دوازده یکی.
اگر تنها صفت او گویم، به زبان و عبارت من راست نیاید که در جمله علوم و اشارات و عبارات بیتکلف به کمال بود، و قدوه جمله مشایخ بود، و اعتماد همه بر وی بود، و مقتدای مطلق بود. هم الهیان را شیخ بود، و هم محمدیان را امام، و هم اهل ذوق را پیشرو، و هم اهل عشق را پیشوا. هم عبّاد را مقدّم، هم زهّاد را مکرّم. هم صاحب تصنیف حقایق، هم در لطایف تفسیر و اسرار تنزیل بینظیر بود، و از باقر رضی الله عنه بسیار سخن نقل کرده است و عجب دارم از آن قوم که ایشان خیال بندند که اهل سنت و جماعت را با اهل بیت چیزی در راه است که اهل سنت و جماعت اهل بیت را باید گفت به حقیقت. و من آن نمیدانم که کسی در خیال باطل مانده است، آن میدانم که هر که به محمد ایمان دارد و به فرزندانش ندارد به محمد ایمان ندارد. تا به حدی که شافعی در دوستی اهل بیت تا به حدی بوده است که به رفضش نسبت کردهاند و محبوس کردند و او در آن معنی شعری سروده است و یک بیت این است:
لَو کانَ رَفضاً حُبُّ آلِ مُحمَّدٍفَلیَشهَدَ الثَّقَلانِ اِنّی رَافضُ
که فرموده است یعنی: «اگر دوستی آل محمد رفض است گو جمله جن و انس گواهی دهید به رفض من»؛ و اگر آل و اصحاب رسول دانستن از اصول ایمان نیست، بسی فضولی که به کار نمیآید، میدانی. اگر این نیز بدانی زیان ندارد، بلکه انصاف آن است که چون پادشاه دنیا و آخرت محمد را میدانی وزرای او را به جای خود میباید شناخت، و صحابه را به جای خود، و فرزندان او را به جای خود میباید شناخت تا سنی پاک باشی و با هیچ کس از پیوستگان پادشاهت کار نبود. چنان که از ابو حنیفه رضی الله عنه پرسیدند: «از پیوستگان پیغامبر صلی الله علیه کدام فاضلتر؟»
گفت: «از پیران صدیق و فاروق و از جوانان عثمان و علی و از زنان عایشه از دختران فاطمه رَضیَ اللهُ عَنهُم اَجمعین».
نقل است که منصور خلیفه شبی وزیر را گفت: «برو صادق را بیار تا بکشم». وزیر گفت: «او در گوشهای نشسته است و عزلت گرفته و به عبادت مشغول شده و دست از ملک کوتاه کرده و امیرالمومنین را از وی رنجی نه. از کشتن وی چه فایده بود؟»
هر چند گفت سودی نداشت. وزیر برفت به طلب صادق.
منصور غلامان را گفت: «چون صادق درآید و من کلاه از سر بردارم شما او را بکشید».
وزیر صادق را درآورد. منصور در حال برجست و پیش صادق باز دوید و در صدرش بنشانید و خود نیز به دو-زانو پیش او نشست. غلامان را عجب آمد. پس منصور گفت: «چه حاجت داری؟»
صادق گفت: «آن که مرا پیش خود نخوانی و به طاعت خدای بگذاری».
پس دستوری داد و به اعزازی تمام روانه کرد. در حال لرزه بر منصور افتاد و دواج بر سر در کشید و بیهوش شد.
گویند سه نماز از وی فوت شد. چون باز هوش آمد وزیر پرسید: «که آن چه حال بود؟»
گفت: «چون صادق از در درآمد اژدهایی دیدم که با او بود که لبی به زبر صفه نهاد و لبی به زیر صفه؛ و مرا گفت به زبان حال اگر تو او را بیآزاری تو را با این صفه فرو برم. و من از بیم اژدها ندانستم که چه میگویم. از وی عذر خواستم و چنین بیهوش شدم».
نقل است که یک بار داود طایی پیش صادق آمد و گفت: «ای پسر رسول خدای! مرا پندی ده که دلم سیاه شده است».
گفت: «یا باسلیمان! تو زاهد زمانهای. تو را به پند من چه حاجت است؟»
گفت: «ای فرزند پیغمبر! شما را بر همه خلایق فضل است و پند دادن همه بر تو واجب است».
گفت: «یا باسلیمان! من از آن میترسم که به قیامت جد من دست در من زند که حق متابعت من نگزاردی؟ این کار به نسبت صحیح و به نسبِ قوی نیست. این کار به معاملت شایسته حضرت حق بود».
داوود بگریست و گفت: «بار خدایا! آن که معجون طینت او از آب نبوت است و ترکیب طبیعت او از اصل برهان و حجت، جدش رسول است و مادرش بتول است، او بدین حیرانی است. داوود که باشد که به معامله خود مُعجَب شود».
نقل است که با موالی خود روزی نشسته بود. ایشان را گفت: «بیایید تا بیعت کنیم و عهد بندیم که هر که از میان ما در قیامت رستگاری یابد همه را شفاعت کند».
ایشان گفتند: «یا ابن رسول الله تو را به شفاعت ما چه حاجت که جد تو شفیع جمله خلایق است؟»
صادق گفت: «من بدین افعال خودم شرم دارم که به قیامت در روی جد خود نگرم».
نقل است که جعفر صادق مدتی خلوت گرفت و بیرون نیامد. سفیان ثوری به در خانه وی آمد و گفت: «مردمان از فواید انفاس تو محروماند چرا عزلت گرفتهای؟»
صادق جواب داد: «که اکنون چنین روی دارد: فَسَدَ الزَّمانَ و تَغَیَّرَ الاِخوان».
و این دو بیت را بخواند:
ذَهَبَ الوَفاء ذهابَ اَمسَ الذَّهابِوالنّاسُ بینَ مَخایلٍ وَ مآربِ
یُفشونَ بَینَهُم المَوَدَّةَ والوفاوَ قلوبُهُم مَحشُوّةٌ بِعقاربِ
نقل است که صادق را دیدند که خزی گرانمایه پوشیده بود. گفتند: «یا ابن رسول الله لَیسَ هذا مِن زِیِّ اهلِ بَیتِکَ».
دست آن کس بگرفت و در آستین کشید. پلاسی پوشیده بود که دست را خلیده میکرد. گفت: «هذا لِلحق و هذا لِلخلق».
نقل است که صادق را گفتند: «همه هنرها داری. زهد و کرم باطن و قرةالعین خاندانی؛ ولکن بس متکبری».
گفت: «من متکبر نیم، لیکن کبر کبریایی است، که من چون از سر کبر خود برخاستم کبریای او بیامد و به جای کبر من بنشست. به کبر خود کبریایی نشاید کرد اما به کبریای او کبر شاید کرد».
نقل است که صادق از ابو حنیفه پرسید که: «عاقل کیست؟»
گفت: «آن که تمیز کند میان خیر و شر».
صادق گفت: «بهایم نیز تمیز توانند کرد، میان آن که او را بزنند و آن که او را علف دهند».
ابوحنیفه گفت: «نزدیک تو عاقل کیست؟»
گفت: «آن که تمیز کند میان دو خیر و شر تا از دو خیر خیر الخیرین اختیار کند و از دو شر خیر الشرین برگزیند».
نقل است که همیانی زر از یکی برده بودند. آن کس در صادق آویخت که: «تو بردی. و او را نشناخت».
صادق گفت: «چند بود؟»
گفت: «هزار دینار»
او را به خانه برد و هزار دینار به وی داد. پس از آن، آن مرد زر خود بازیافت. زر صادق باز برد و گفت: «غلط کرده بودم».
صادق گفت: «ما هر چه دادیم باز نگیریم».
بعد از آن مرد از یکی پرسید: «که او کیست؟»
گفتند: «جعفر صادق».
آن مرد خجل شد و برفت. نقل است که صادق روزی تنها در راهی میرفت الله الله میگفت. سوخته ای بر عقب او میرفت و بر موافقت او الله الله میگفت.
صادق گفت: الله! جبه ندارم. الله جامه ندارم!
در حال دستی جامه ای زیبا حاضر شد. جعفر درپوشید.
آن سوخته پیش رفت و گفت: ای خواجه! در الله گفتن با تو شریک بودم، آن کهنه خود به من ده.
صادق را خوش آمد و آن کهنه به او داد.
نقل است که یکی پیش صادق آمد و گفت: خدای را به من بنمای.
گفت: آخر نشنیده ای که موسی را گفتند لن ترانی. گفت: آری! اما این ملّت محمّد است که یکی فریاد میکند رَأی قلبی رَبّی، دیگری نعره میزند که لَم اَعبُدُ رَبّاً لَم اَرَه.
صادق گفت: او را ببندید و در دجله اندازید. او را ببستند و در دجله انداختند. آب او را فروبرد. باز برانداخت. گفت: یا ابن رسول الله!الغیاث، الغیاث.
صادق گفت: ای آب! فرو برش.
فرو برد، باز آورد. گفت! یابن رسول الله! الغیاث، الغیاث.
گفت: فرو بر.
همچنین چند کرت آب را میگفت که فرو بر، فرو میبرد. چون برمی آورد میگفت: یاابن رسول الله! الغیاث، الغیاث. چون از همه نومید شد و وجودش همه غرق شد و امید از خلایق منقطع کرد این نوبت که آب او را برآورد گفت: الهی الغیاث، الغیاث.
صادق گفت: او را برآرید.
برآوردند و ساعتی بگذشت تا باز قرار آمد. پس گفت: حق را بدیدی.
گفت: تا دست در غیری میزدم در حجاب میبودم. چون به کلی پناه بدو بردم و مضطر شدم روزنه ای در درون دلم گشاده شد؛ آنجا فرونگریستم. آنچه میجستم بدیدم و تا اضطرار نبود آن نبود که اَمّن یُجیبُ المُضطرّ اذا دَعاه.
صادق گفت: تا صادق میگفتی کاذب بودی. اکنون آن روزنه را نگاه دارد که جهان خدای بدانجا فروست.
و گفت: هر که گوید خدای بر چیزست یا در چیزست و یا از چیزست او کافر بود.
و گفت: هرآن معصیت بنده را به حق نزدیک گرداند که اول آن ترس بود و آخر آن عذر.
و گفت: هر آن طاعت که اول آن امن بود و آخر آن عجب آن طاعت بنده را ا زخدای دور گرداند مطیع با عجب عاصی است وعاصی با عذر مطیع زیرا که در این معنی بنده را به حق نزدیک گرداند
از وی پرسیدند: درویش صابر فاضلتر یا توانگر شاکر. گفت: درویش صابر که توانگر را دل به کیسه بود و درویش را با خدای.
و گفت عبادت جز به توبه راست نیاید که حق تعالی توبه مقدم گردانید برعبادت.
کما قال الله تعالی التائبون العابدون.
و گفت: ذکر توبه در وقت ذکر خدای غافل ماندن است از ذکر. و خدای را یاد کردن به حقیقت آن بود که فراموش کند در جنب خدای جمله اشیا را به جهت آنکه خدای او را عوض بود از جمله اشیاء.
و گفت: در معنی این آیت: یَختَصُّ بِرَحمَتِه مَن یَشاء. خاص گردانم به رحمت خویش هرکه را خواهم واسطه و علل واسباب از میان برداشته است تا بدانند که عطاءِ محض است.
و گفت: مومن آن است که ایستاده است با نفس خویش و عارف آن است که ایستاده است با خداوند خویش.
و گفت: هرکه مجاهده کند به نفس برای نفس به کرامات برسد و هرکه مجاهده کند با نفس برای خداوند برسد به خداوند.
و گفت: الهام از اوصاف مقبولان است و استدلال ساختن که بی الهام بود از علامت راندگان است.
و گفت: مکر خدای در بنده نهانتر است از رفتن مورچه در سنگ سیاه به شب تاریک.
و گفت: عشق جنون الهی است نه مذموم است نه محمود. وگفت سر معاینه آنگاه مرا مسلم شد که رقم دیوانگی بر من کشیدند
و گفت: از نیکبختی مرد است که خصم او خردمند است. و گفت از صحبت پنج کس حذر کنید،یکی از دروغگوی که همیشه
با وی در غرور باشی؛ دوم احمق که آن وقت که سود تو خواهد زیان تو بود و نداند؛ سوم بخیل که بهترین وقتی از تو ببرد؛ چهارم بددل که در وقت حاجت تو را ضایع گذارد؛ پنجم فاسق که تو را به یک لقمه بفروشد و به کمتر از یک لقمه.
گفتند: آن چیست کمتر از یک لقمه؟
گفت: طمع در آن.
و گفت: حق تعالی را در دنیا بهشت است و دوزخ است. بهشت عافیت است و دوزخ بلاست. عافیت آن است که کارخود را خدای گذاری و دوزخ آن است که کار خدای با نفس خویش گذاری.
و گفت: مَن لَم یَکُن لَهُ سِرٌّ فَهُوَ مُضِرٌّ. اگر صحبت اعدا مضر بودی اولیا را به آسیه ضرری رسیدی از فرعون، و اگر صحبت اولیا نافع بودی اعدا را منفعتی رسیدی از زن نوح و زن لوط را، ولکن بیش از قبضی و بسطی نبود. و سخن او بسیار است، تاسیس چند کلمه گفتیم و ختم کردیم.
فی التوحید باری تعالی جل و علافی التوحید باری تعالی جل و علا
آفرین جانآفرین پاک راآن که جان بخشید و ایمان خاک را
عرش را بر آب بنیاد او نهادخاکیان را عمر بر باد او نهاد
آسمان را در زبردستی بداشتخاک را در غایت پستی بداشت
آن یکی را جنبش مادام دادوان دگر را دایما آرام داد
آسمان چون خیمهای برپای کردبیستون کرد و زمینش جای کرد
کرد در شش روز، هفت انجم پدیدوز دو حرف آورد نُه طارم پدید
مهرهٔ انجم ز زرین حقه ساختبا فلک در حقه هر شب مهره باخت
دام تن را مختلف احوال کردمرغ جان را خاک در دنبال کرد
بحر را بگذاشت در تسلیم خویشکوه را افسرده کرد از بیم خویش
بحر را از تشنگی لب خشک کردسنگ را یاقوت و خون را مشک کرد
روح را در صورت پاک او نموداین همه کار از کفی خاک او نمود
عقل سرکش را به شرع افکنده کردتن به جان و جان به ایمان زنده کرد
کوه را هم تیغ داد و هم کمرتا به سرهنگیِّ او افراخت سر
گاه گل در روی آتش دسته کردگاه پل بر روی دریا بسته کرد
نیم پشه بر سر دشمن گماشتبر سر او چارصد سالش بداشت
عنکبوتی را به حکمت دام دادصدر عالم را درو آرام داد
بست موری را کمر چون موی سرکرد او را با سلیمان در کمر
خلعت اولاد عباسش بدادطاء و سین بیزحمت طاسش بداد
پیشوایانی که رهبین آمدندگاه و بیگاه از پی این آمدند
جان خود را عین حیرت یافتندهم ره جان عجز و حسرت یافتند
در نگر اول که با آدم چه کردعمرها بر وی در آن ماتم چه کرد
باز بنگر نوح را غرقاب کارتا چه برد از کافران سالی هزار
باز ابراهیم را بین دل شدهمنجنیق و آتشش منزل شده
باز اسمعیل را بین سوگوارکبش او قربان شده در کوی یار
باز در یعقوب سرگردان نگرچشم کرده در سر کار پسر
باز یوسف را نگر در داوریبندگی و چاه و زندان بر سری
باز ایوب ستمکش را نگرمانده در کرمان و گرگان پیش در
باز یونس را نگر گم گشته راهآمده از مه به ماهی چند گاه
باز موسی را نگر ز آغاز عهددایه فرعون و شده تابوت مهد
باز داود زرهگر را نگرموم کرده آهن از تفِّ جگر
باز بنگر کز سلیمان خدیوملک وی بر باد چون بگرفت دیو
باز آن را بین که دل پرجوش شدارّه بر سر دم نزد خاموش شد
باز یحیی را نگر در پیش جمعزار سر ببریده در طشتی چو شمع
باز عیسی را نگر کز پای دارشد هزیمت از جهودان چند بار
باز بنگر تا سر پیغمبرانچه جفا و رنج دید از کافران
تو چنان دانی که این آسان بودبلکه کمتر چیز تَرک جان بود
چند گویم چون دگر گفتم نماندگر گلی کز شاخ میرُفتم نماند
کشتهٔ حیرت شدم یکبارگیمیندانم چاره جز بیچارگی
ای خرد در راه تو طفلی بشیرگم شده در جست و جویت عقل پیر
در چنان ذاتی من آنگه کی رسم؟از زَعَم من در منزه کی رسم؟
نه تو در علم آیی و نه در عیاننی زیان و سودی از سود و زیان
نه ز موسی هرگزت سودی رسدنه ز فرعونت زیان بودی رسد
ای خدای بینهایت! جز تو کیست؟چون تویی بیحد و غایت جز تو چیست؟
هیچ چیز از بینهایت بیشکیچون به سر ناید کجا ماند یکی؟
ای جهانی خلق حیران ماندهتو به زیر پرده پنهان مانده
پرده برگیر آخر و جانم مسوزبیش ازین در پرده پنهانم مسوز
گم شدم در بحر حیرت ناگهانزین همه سرگشتگی بازم رهان
در میان بحر، گردون ماندهاموز درونِ پرده بیرون ماندهام
بنده را زین بحر نامحرم برآرتو درافکندی مرا تو هم برآر
نفْس من بگرفت سر تا پای منگر نگیری دست من، ای وای من
جانم آلودست از بیهودگیمن ندارم طاقت آلودگی
یا ازین آلودگی پاکم بکنیا نه در خونم کش و خاکم بکن
خلق ترسند از تو من ترسم ز خودکز تو نیکو دیدهام از خویش بد
مردهایام میروم بر روی خاکزنده گردان جانم ای جانبخش پاک
مؤمن و کافر به خون آغشتهاندیا همه سرگشته یا برگشتهاند
گر بخوانی این بود سرگشتگیور برانی این بود برگشتگی
پادشاها! دل به خون آغشتهامپای تا سر چون فلک سرگشتهام
گفتهای من با شمااَم روز و شبیک نفس فارغ مباشید از طلب
چون چنین با یکدگر همسایهایمتو چو خورشیدی و ما هم سایهایم
چه بود ای معطی بیسرمایگانگر نگه داری حق همسایگان
با دلی پر درد و جانی با دریغز اشتیاقت اشک میبارم چو میغ
گر دریغ خویش برگویم تو راگم بباشم تا به کی جویم تو را
رهبرم شو زان که گمراه آمدمدولتم ده گر چه بیگاه آمدم
هر که در کوی تو دولتیار شددر تو گم گشت و ز خود بیزار شد
نیستم نومید و هستم بیقراربوک درگیرد یکی از صد هزار
فیفضیلة امیرالمؤمنین ابوبکر رضی الله عنهفیفضائل خلفا
خواجهٔ اول که اول یار اوستثانی اثنین اذهما فی الغار اوست
صدر دین صدیق اکبر قطب حقدر همه چیز از همه برده سبق
هرچ حق از بارگاه کبریاریخت در صدر شریف مصطفی
آن همه در سینهٔ صدیق ریختلاجرم تا بود ازو تحقیق ریخت
چون دو عالم را به یک دم درکشیدلب ببست از سنگ و خوش دم درکشید
سر فرو بردی همه شب تا به روزنیم شب هویی برآوردی بسوز
هوی او تا چین برفتی مشک بارمشک کردی خون آهوی تتار
زین سبب گفت آفتاب شرع و دینعلم باید جست ازینجا تا به چین
سنگ زان بودی به حکمت در دهانشنا به سنگ و هنگ هو گوید زفانش
نی که سنگش بر زفان بگرفت راهتا نگوید هیچ نامی جز آله
سنگ باید تا پدید آید وقارمردم بیسنگ کی آید به کار
چون عمر مویی بدید از قدراوگفت کاش آن مویمی بر صدر او
چون تو کردی ثانی اثنینش قبولثانی اثنین او بود بعد رسول
در تعصب گویددرتعصب گوید
ای گرفتار تعصب ماندهدایما در بغض و در حب مانده
گر تو لاف از عقل و از لب میزنیپس چرا دم در تعصب میزنی
در خلافت میل نیست ای بیخبرمیل کی آید ز بوبکر و عمر
میل اگر بودی در آن دو مقتداهر دو کردندی پسر را پیشوا
هر دو گر بودند حق از حق ورانمنع واجب آمدی بر دیگران
منع را گر ناپدیدار آمدندترک واجب را روادار آمدند
گر نمیآمد کسی در منع یارجمله راتکذیب کن یا اختیار
گر کنی تکذیب اصحاب رسولقول پیغامبر نکردستی قبول
گفت هر یاریم نجمی روشن استبهترین قرنها قرن منست
بهترین خلق یاران مناندآفرین با دوست داران مناند
بهترین چون نزد تو باشد بترکی توان گفتن ترا صاحب نظر
کی روا داری که اصحاب رسولمرد ناحق را کنند از جان قبول
یا نشانندش به جای مصطفابر صحابه نیست این باطل روا
اختیار جمله شان گر نیست راستاختیار جمع قرآن پس خطاست
بل که هرچ اصحاب پیغامبر کنندحق کنند و لایق حق ور کنند
تا کنی معزول یک تن را ز کارمیکنی تکذیب سی و سه هزار
آنک کار او جز به حق یک دم نکردتا به زانو بند اشتر، کم نکرد
او چو چندینی در آویزد به کارحق ز حقور کی برد این ظن مدار
میل در صدیق اگر جایز بدیدر اقیلونی کجا هرگز بدی
در عمر گر میل بودی ذرهایکی پسر، کشتی به زخم درهای
دایما صدیق مرد راه بودفارغ از کل لازم درگاه بود
مال و دختر کرد بر سر جان نثارظلم نکند این چنین کس، شرم دار
پاک از قشر روایت بود اوزانک در معجز درایت بود او
آنک بر منبر ادب دارد نگاهخواجه را ننشیند او بر جایگاه
چون ببیند این همه از پیش و پسناحق او را کی تواند گفت کس
باز فاروقی که عدلش بود کارگاه میزد خشت و گه میکند خار
با در منه شهر را برخاستیمیشدی در شهر وره میخواستی
بود هر روزی درین حبس هوسهفت لقمه نان طعام او و بس
سرکه بودی با نمک بر خوان اونه ز بیتالمال بودی نان او
ریگ بودی گر بخفتی بسترشدره بودی بالشی زیر سرش
برگرفتی همچو سقا مشک آببیوهزن را آب بردی وقت خواب
شب برفتی دل ز خود برداشتیجملهٔ شب پاس لشگر داشتی
با حذیفه گفت ای صاحب نظرهیچ میبینی نفاقی در عمر
کو کسی کو عیب من در روی منمیل نکند تحفه آرد سوی من
گر خلافت بر خطا میداشت اوهفده من دلقی چرا برداشت او
چون نه جامه دست دادش نه گلیمبر مرقع دوخت ده پاره ادیم
آنک زین سان شاهی خیلی کندنیست ممکن کو به کس میلی کند
آنک گاهی خشت و گاهی گل کشیداین همه سختی نه بر باطل کشید
گر خلافت از هوا میراندیخویش را در سلطنت بنشاندی
شهر هاء منکر از حسام اوشد تهی از کفر در ایام او
گر تعصب میکنی از بهر ایننیست انصافت بمیر از قهر این
او نمرد از زهر و تو از قهر اوچند میری گر نخوردی زهر او
مینگر ای جاهل ناحق شناساز خلافت خواجگی خود قیاس
بر تو گر این خواجگی آید به سرزین غمت صد آتش افتد در جگر
گر کسی ز ایشان خلافت بستدیعهدهٔ صد گونه آفت بستدی
نیست آسان تا که جان در تن بودعهدهٔ خلقی که در گردن بود