چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر کرمان · ۱۲۵۹ تا ۱۳۰۰ قمری

افسر کرمانی

میرزا مهدی‌قلی‌خان کرمانی ملقب به «افسر کرمانی» از شاعران و خوشنویسان ایرانی سدهٔ سیزدهم قمری بود.
پدر او ابوالقاسم كرباسی كه از بازرگانان خراسان بود، در سفری به كرمان دختری از آن دیار را به همسری برگزید و افسر، یگانه فرزند آنان در آنجا زاده شد. افسر در زادگاه خود نشو و نما یافت و نزد بزرگان آنجا علوم دینی، حكمت، منطق و كلام آموخت. دیری نپایید كه وی به تهران رفت و به سبب آوازۀ شعر و ادب خویش به دربار ناصرالدین‌شاه راه یافت و پس از خواندن قصیده‌ای در حضور شاه، از وی لقب «افسر الشعراء» گرفت. اما افسر شاعر دربار و مداح ناصرالدین‌شاه نشد و به كرمان بازگشت و گاه به انتقاد از سلطان نیز پرداخت. او حتى در قصیده‌ای كه در ستایش از ناصرالدین‌شاه سروده، از نابسامانی اجتماعی و تنگدستی مردم انتقاد كرده است.
افسر نخستین انجمن ادبی كرمان را كه ایمن، جیحون و میرزا آقاخان كرمانی بدان پیوستند، بنیاد نهاد، اما این انجمن پس از چندی به سبب مخالفتهای دولتمردان منحل گردید و افسر نیز به بم تبعید شد. تبعید، شاعر را از پای درآورد و پس از بازگشت به كرمان درگذشت.
آقابزرگ، افسر را دارای دو دیوان دانسته، و حجم سروده‌های او را هفت هزار بیت برآورد کرده است. بخشی از سروده‌های افسر با عنوان دیوان افسر كرمانی به كوشش نوادۀ او، عبدالرضا افسری كرمانی، در تهران در سال ۱۳۶۶ هجری شمسی به چاپ رسیده است. نمونه‌هایی از خط نسخ، شكسته و نستعلیق افسر همراه با نثر مسجع وی كه به شیوۀ قائم مقام فراهانی است، در آغاز این چاپ آمده است.
آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانه‌ای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار افسر کرمانی

شمارهٔ ۱غزلیات
ای صورت تو معنی والشمس والضحیمرآت حق نما، تویی از مظهر خدا
جلوات مظهر تو چو خورشید منکشفآیات جلوه تو ز هر ذره برملا
نزدیک تر ز من، به منی ای ز من برییا من بدا جمالک فی کل ما بدا
بس کارزوی روی تو داریم ما و تو،از کثرت ظهور نهانی ز دیده‌ها
درد تو بهتر است ز درمان هر طبیبمهر تو خوش تر است ز آمال هر هوا
بر افسر ضعیف،‌ نگاهی ز مرحمتکو سر بسر مس است و نگاه تو کیمیا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
ای لب لعل تو روح بخش مسیحاوی به روان بخشی از مسیح معلاّ
زهر به جام ار کنی، تو با همه تلخیخوب تر آید مرا ز شهد مصفا
خاک تو بر فرق، به که تاج به تارکسر به سرای تو، به که پا به ثریا
مهر به من بنگرد به دیده حسرتگر به تو باشد مرا نگاه چو حربا
رنج تو بر جان ما کم است و محقردرد تو بر جان ما خوش است و مهنا
صبح وصال تو، بامداد همایونروز فراق تو، شام تیره یلدا
از تو منور چراغ معنی هستیوز تو مصوّر وجود صورت اشیا
دامن جاهت ز شرح و وصف منزهپایه ذاتت ز چون و چند مبرّا
افسر و مدحت، زهی بزرگ جسارتپشه و آنگاه، لاف عرصه عنقا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
بیا که بی تو، مرا روزگار شد، یاراچنان سیه، که نباشد به غیر شب ما را
بدین روش که دل اندر محیط خون شده غرقعجب مدار، که آرم ز دیده دریا را
میان باغ به یک جلوه از خرامیدنبه گل نشان تو، صنوبر قدان رعنا را
مپوش ماه رخ و منع ما مکن ز نظر،که ناگزیر ز مهر است دیده، حربا را
ز نقطه دهنش هیچ دم مزن، افسرکه جز لبش نگشاید کس این معما را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
درملک تو راستی نیامد از ماجز کجی و کاستی، نیامد از ما
هر چیز که خواستیم ما، آن کردیمچیزی که تو خواستی نیامد از ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱قطعات
‌دوشینه همی می‌گفت در مجلس ما چنگیوافغانش همی می‌رفت هر لحظه به فرسنگی
واین صوت همی می‌خواند با خوب‌تر آهنگیکای یار، چه بی‌مهری، کای دوست چه دل‌سنگی
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در توحید باری عزّ شأنهقصاید
ای شده از صنع قدرت تو هویداگوهر و گل، گه ز خار و گاه ز خارا
ای ز تو برجا وجود عالم و آدموی به تو برپا بنای اسفل و اعلی
نزد سراپرده جلال تو باشدعرش معلّی بسان صفحه غبرا
عکس تو شد جلوه گر ز عارض گل، کوبرده ز بلبل توان و صبر به یغما
دست خرد کی رسد به دامن جاهتصفحه غبرا کجا و طارم خضرا
مهر رخت راست ذره ها و یکی را،مادر گیتی نهاد،‌ نامش دنیا
دود برآید ز آب تا ابدالدهرقهر تو گر بگذرد به جانب دریا
از تو بود جان جن و انس به پیکروز تو بود روح وحش و طیر در اعضا
کعبه مقصود خلق، روی تو باشدای همه را در دو کون ملجأ و منجی
ای ز در رحم چاره ساز اعادیوای ز ره لطف مهربان به احبا
شام وصال تو بامداد همایونصبح فراق تو تیره گون شب یلدا
هجر تو ما را جحیم و قهر تو آذروصل تو ما را بهشت و مهر تو طوبی
ای مه مهرآفرین عجب نه که گرددمهر درخشان به عشق روی تو، حربا
نزد پر پشه حریم تو کمتراز مگسی صد هزار مرتبه، عنقا
موسی عمران ز هوش رفت چو تابیدپرتوی از عکس تابش تو به سینا
جاری از آن سلسبیل گردد و کوثربنگری از لطف اگر به صخره صمّا
مور درت حکمران ملک سلیمانمرغ شبت فیض بخش لعل مسیحا
از تو منوّر سراج معنی هستیوز تو مصوّر، وجود صورت اشیا
ریزد اگر رشحه ای ز ابر جلالتجاری گردد بحار بی حدّ و احصا
در بر یک بحر از آن بحار معظمهمچو حبابند نه قباب معلّی
دامن جاهت بود ز وصف منزهپایه قدرت ز چون و چند مبرا
اول و آخر توئی به آخر و اولمعنی و صورت توئی به صورت و معنی
روی تو پیدا و مابقی همه پنهانحسن تو صهبا و جملگی همه مینا
سائل کوی تواند منعم و مسکینطالب روی تواند سید و مولی
در خور وصفت چو نیست جز تو دگر کسهم ز تو آید که وصف خود کنی انشا
جز تو نباشد چو کس به مدح تو لایقافسر و توصیف ذات پاک تو حاشا
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
برخیز و بزدای از دلم، ساقی غم ایام رامنشین که گردون خون کند، در گردش آور جام را
از یاسمن ای سیمتن، نازک ترت باشد بدنحیف است اندر پیرهن، پنهان کنی اندام را
زهر و شکر توأم بهم، در کام ما ریز از کرمیعنی روادار ای صنم، زآن لب به ما دشنام را
زلف و رخت روز است و شب، باور نداری ای عجبآیینه ای بنما طلب، در صبح بنگر شام را
ای سرو قد مه جبین، زلف و رخت کفر است و دیناین طرفه یک جا جمع بین، هم کفر و هم اسلام را
تا زلف افشاندی به رو، ای سرو قد مشک موصبر و قرار از ما مجو، وز دل مخواه آرام را
با عجز برگو افسرا، با سنگدل صیاد ماکاندر قفس کشتن چرا، مرغ اسیر دام را؟
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
در پیرهن ای ماه نهفتی بدنی راو آکنده‌ای ای سرو به گل پیرهنی را
جز سیم بناگوش تو در زلف معنبرپرورده مگر سایه سنبل سمنی را؟
نفروزد اگر پرتو روی تو به گلشنگلشن ندهد رونقِ بیت‌الحزنی را
در باغ اگر بی تو کنم لاله به دامانبرقی است ز دوزخ که بسوزد کفنی را
بیچاره دلم در صف مژگان تو مجروحگرد آمده در معرکه یک فوج تنی را
کی زندهٔ جاوید شود از کف آبی،گر خضر ببوسد لب شیرین‌دهنی را
جز خال سیاهی نبود بر دل گردون،گر ماه ببیند، رخ سیمین‌بدنی را
داند که چرا پاره کنم پیرهن از درددستی که دریده‌ست ز غم پیرهنی را
آن گوش که از صحبت دلدار بود کر،گوشی است که نشنیده ز افسر سخنی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
ای که داری هوس لعل لب جانان راتا لبش را به لب آری، به لب آری جان را
زهر پیماید اگر خواهم از او آب حیاتدرد افزاید اگر خواهم از او درمان را
دل ویران من آباد شد از دست غمشخواجه تعمیر کند خانقه ویران را
حسن را طرفه غروری است، که پور یعقوب،داد رجحان به زلیخا، ستم زندان را
دل ما را مشکن ای صنم سنگین دلشیشه دانی تو که پهلو نزند سندان را
دل اگر منزل دلبر نبود، دل نبودگو مپرور به درون جلوه گه شیطان را
چه توان کرد، که آن خسرو پیمان شکنان،شکند طرّه، که این سان شکنم پیمان را
افسر ار سجده به دربار وی آرد شایدمی‌برد سجده گدا بارگه سلطان را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
آنان که رباط و قلعه بنیاد کنندنز بهر خداست هرچه آباد کنند
تعمیر سرای دل، به از خانه گلگر مرد حقند یک دلی شاد کنند
متن در گنجور
شمارهٔ ۲قطعات
فشاند ژاله به گلشن سحاب نیسانیبفرق لاله و گل کرد گوهر افشانی
شکست رونق دی را بهار بستانیایا بهار من، ای بوستان روحانی
قدح ز باده گران کن، بهل گرانجانیکه عید نوروز آمد ز فیض یزدانی
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
به غم دوست فکندیم دل خرّم راخرّم آن دل، که گزیده است غم عالم را
خنک آن دم که زند بردل ریشم خنجرزخم اگر دوست زند خود چه کنم مرهم را
من دیوانه پری زاده بسی دیدم لیک،نیست این حسن و بها، هیچ بنی آدم را
ما سیه روز و رخت مهر و دمت عیسی صبحرو به ما کن که غنیمت شمریم این دم را
تا پریشان نکنی خاطر ما شیفتگان،هر دم آشفته مکن طرّه خم در خم را
قطره خون دلم شبنم و رویت خورشیدپرتو مهر فروزان چه کند شبنم را؟
دهنت قطره و در سینه دلم قلزم خونعجب این است که این قطره نجوید یم را
شادمان زیسته ام با غم عالم عمریتا مگر خاطر دلدار نبیند غم را
عشق یک روزه اگر کارگر آید، افسرکمتر از کودک یک ساله کند رستم را
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
در بزم چمان آمده سرو چمن ماامشب همه رشک چمن است انجمن ما
ماه است که در بزم برافروخته طلعت،یا شمع رخ مهوش سیمین بدن ما؟
خوب است که در بزم من آید به تماشا،دهقان، که نپرورده چو سرو چمن ما
در باغ ز حسرت همه چشم آمده نرگساز بهر تماشای گل انجمن ما
یار است گل انجمن و ما همه بلبلمرغ قفس گلشن او، جان و تن ما
تا غیرت گلشن شود این انجمن امشب،پیداست گل ناربن از نارون ما
مانند گلستان شده، افسر، مگر امشب،آن شوخ گذر کرده به بیت الحزن ما؟
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
از دیده چکد قطره خون جگر ماخون جگر آویزه چشمان تر ما
عزم سفر کوی تو داریم و نباشدجز لخت جگر توشه راه سفر ما
ماییم همان نخل که در دامن اطفال،با سنگ فرو ریخته باشد ثمر ما
رمزی بود از آب حیات و دل ظلمتدر تیره شبان گر نگری چشم تر ما
با آن که بلند است تو را کوکب مسعود،اندیشه کن از شعله آه سحر ما
این گونه که عشقم ز خودی خانه بپرداختروزی تو درآیی که نباشد اثر ما
افسر، به حریم در آن دوست رسیدیمبد خضر در این راه همی راهبر ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
ای آنکه دم از مقام رندان بزنیلاف از کلمات هوشمندان بزنی
مستی تو و آبگینه داری در کفهشدار، که خویش را به سندان بزنی
متن در گنجور
شمارهٔ ۳قطعات
بلندی یافت کوه از پای در دامن کشیدن‌هابه سنگ آمد سر سیلاب، از بی‌جا دویدن‌ها
من از بی‌قدری خار سر دیوار دانستمکه ناکس، کس نمی‌گردد از این بالا گُزیدن‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - آیینه یزدانقصاید
خجسته زمانی است بس بهجت افزاهمایون اوانی است بیحد طرب زا
که خلق جهان ز آن به عیشند یکسرکه اهل زمان زاین به وجدند یکجا
پدید است بر خلق عیشی موّفرعیان است در ملک وجدی موّفا
بت من، زهی ماهرو ترک سادهمه من، خهی تندخو، شوخ خود را
به زیور بیارای نک پای تا سربه آیین بپیرای، هان فرق تا پا
به یغما ببر، هر چه فرهنگ و دانشبه تاراج ده، هرچه صبر و شکیبا
نبینی که خلقی به عیشند و عشرتنواخوان و شادان به هر سوی و هرجا
نبینی که ملکی به وجدند و شادیگرفته ره دشت و هامون هم آوا
همه کف زنان و همه پای کوبان،روان و دوان هر طرف بی محابا
خرامان به هر سو، بتی ماه منظرنواخوان به هر جا مهی سرو بالا
تو گویی که ابنای گیتی سراسرپی شادی و عیش گشته مهیا
به عیش اندر از هر طرف خُرد و معظمبه وجد اندر از هر کنف، پیر و برنا
به عیش و شعف از فقیر و توانگربه وجد و طرب از ضعیف و توانا
به شکرانه کامد، پس از سالی از رهمهین روز پیروز، عید دلارا
چه عیدی، کز آن خانه چون کوی مینوچه عیدی، کز آن حجره، چون کاخ مانا
چه عید، از شمیمش صبا عنبر آگینچه عید، از نسیمش هوا نافه آسا
چه عیدی، کز او شهر آیین خلخچه عیدی، کز او بوم آزرم یغما
در این عید دانی چه بهتر بود، هانکه رانم به لب مدحت میر والا
مهین داور خلق دارای اعظمبهین آمر دین خداوند یکتا
علی آن که قائم به امر وی آمدسراسر همه نقش پایین و بالا
علی، آن که از حزم او یافت نزهتز آلایش کفر، دامان غبرا
علی، آن که از نیروی شرع احمدبپرداخت تیغ وی از جور دنیا
شها، ای که ز آیینه چهر پاکتبود چهر یزدان همی آشکارا
نبودی اگر تیغ و رمح تو در کفقضا و قدر را به هر سوی و هرجا
تنی، امر این را ندادی دگر تنکسی‌، حکم آن را نه بنمودی امضا
هم از قهر و عنف تو ای میر غازیهم از مهر و لطف تو ای شاه والا
به قعر زمین رخت بر بسته قارونبر اوج فلک تخت بنهاده عیسی
به دریا فتد گر شراری ز تیغتهمی تا ابد دود خیزد ز دریا
همه خامه گردد، گر اشجار گیتیهمه صفحه گردد گر اقطاع دنیا
یکی شمه وصفت نیارند کردننه این خاکیان، بل مقیمان بالا
ز پیمودن پهن بیدای وصفتدگر ادهم خامه را نیست یارا
زبان با ثنایت همی لال و ابکمخرد با خصالت همی محو و دروا
ز اندیشه وهم ذاتت مهذّبز آلایش وصف، نامت مزکّا
کنون گاه عید است و هنگام شادیزمین و زمان پر ز آیین و آوا
به نقد اندرم، در چنین عید باشدز لطف عمیم تو، عیدی تمنا
سرافراز گردم بر امثال و اقراننه یک پایه، بل از ثری تا ثریا
در این گوشه کس را همی نیست باوریکی سوی من بیند از چشم بینا
که رنگ رخم، شاهدی هست حاکیکه سوز دلم، آیتی هست پیدا
همی تا نماید مه از خاوران رخهمی تا کند مهر در باختر جا
همی تا سخن باشد از کفر و ایمانهمی تا اثر ماند از نور و ظلما
به کام عدویت سرشک مذلتبه جام احبّات، شهد مصفّا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰غزلیات
بر فرق کوه اگر بزنم برق آه راسوزد چنانکه آتش سوزنده کاه را
بر اشک و آه من به غلط طعنه ها مزنبنگر چها اثر بود این اشک و آه را
این اشک دجله ای است که ویران کند جهانو این آه شعله است که سوزد گیاه را
با سنگدل بتی سر و کارم فتاده استکو از ثواب فرق نیارد گناه را
جای زنخ بداده به پیرامن عذارز افسونگری به ماه رسانیده جاه را
ای کاش همچو دامنش افتادمی به پایتا بوسه اش همی زدمی خاک راه را
افسر بنال خوش که کسی منع عاشقاننتوان نمود، ناله بیگاه و گاه را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱غزلیات
بهر پا بستن دل زلف گره‌گیر دوتاهست دیوانه یکی حلقه زنجیر دوتا
ترک چشمش چو نظر جانب ابرو افکندواجب‌القتل یکی، دست به شمشیر دوتا
جز دو لعل لب و آن حلقه موهوم دهانجمع نادیده کس عنقا یک و اکسیر دوتا
جان و دل برد بها، گندم خال تو عجبجنس یک جنس در این کشور و تسعیر دوتا
من یکی خواستم او بوسه دو بخشید به منای عجب خواب یکی آمد و تعبیر دوتا
چرخم افسر، ز چه دور افکند از درگه دوستگر نه تقدیر یکی آمد و تدبیر دوتا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲غزلیات
ای مایه خرّمی جهان راو ای راحت جان جهانیان را
از حسرت نوش لعلکانتخون در جگر است لعل و کان را
گل بیند اگر خویت به عارضبر فرق زند گلابدان را
پا بر سر انجم و قمر نهمنّت بگذار آسمان را
چشمند و بهمزن زمانهزلفند و سیه کن جهان را
روزی به خیال آنکه گوئیبندند به قتل من میان را
من خود بهزار شادمانیبازم به ره تو نقد جان را
متن در گنجور
شمارهٔ ۴رباعیات
ای آنکه به حسن غرّه بر خویشتنیدر خیل بتان نجسته بر خویش تنی
روزی برسد تو را که از موی زنخماننده عنکبوت بر خویش تنی
متن در گنجور
شمارهٔ ۴قطعات
راد کف، آقا محمد جعفر، ای کز بدو حالمردی و مردم نوازی در نهادت مدغم است
بهر فتح باب دارالضرب این فرخ دیارساعد سیمین تو، الحق کلیدی محکم است
هیچ احوالم نمی پرسی که این فرزانه دوستدر کجا هست و چه اش کار و که او را همدم است
روزها در عین صحت یا اسیر درد و رنجشام ها مشغول شادی یا گرفتار غم است
گرچه با یاران نداری الفت دیرین و لیکگاه و گه پرسیدن احوال ایشان لازم است
اینچنین هرگز نمی دانستمت پیمال گسلبارها می گفتمی لطف تو با من دائم است
نیستی گردون که گویم با چو من آزاده ایبی وفائیت آشکارا هست و مهرت مبهم است
منتی کز توست بر من، آنکه قدر اهل فضلنیک بشناسی و دانی کاین چنین مردم کم است
نی چو دیگر مردمان استی که هر گوساله رااز خری گویند کو دارای اسم اعظم است
نیست منعم هر که چون قارون کند زر زیر خاکآن که زر و خاکش یکسان، او به عالم منعم است
کاخ دل آباد کردن پیشه آزاد مردطاق گل بنیاد هشتن، شیوه هر لائم است
قول شیخ آن رند شاهد باز شیرازی که گفت:کار من چون زلف یار من، پریش و درهم است
متن در گنجور
شمارهٔ ۴ - مهر درخشانقصاید
شبا هنگام چون شد ناپدید این گوهر رخشاعیان از عین گردون شد هزاران لؤلؤ لالا
چو موسی گشت خور اندر به طور ایمن مغربچو عِجْل سامری فرعون شب شد ناگهان پیدا
چو یوسف شد نهان خورشید خاور در چه مغربوز این اندوه آمد چشم یعقوب جهان اعمی
نگون شد مشعل خورشید و شمع ماه شد ظاهرعیان شد پادشاه زنگ و پنهان بیرق دارا
درآمد شب بسان طره خوبان فرخاریوز آن پر مشک اذفر گشت روی صفحه غبرا
شبی میمون و لیکن قیرگون چون طره غلمانشبی فرخنده و اما مشک سان چون گیسوی حورا
بلندی شب ار گوئی، چو بالای سهی قدانسیاهی شب ار جوئی، چو زلف دلبر ترسا
درآن شب بُد دو چشمم درفشان چون ابر آزارییکی از فرقت جانان، یکی از دوری مأوی
که ناگه شد گریزان دیو شب در پرده گردونعیان شد چون سلیمان در جهان مهر جهان آرا
شدی خفاش را چشم جهان بین کور در ساعتچنان کز پرتو روی علی، کفار در هیجا
شکفت از گریه ابر بهاری در صف گلشنهزاران غنچه خندان هزاران لاله حمرا
بیا ای دل ز فیض یوسف گل با طرب بنگرزلیخای جهان پیر را بار دگر برنا
رخ گل آتشین گردیده بر جانسوزی بلبلچو جسم وامق شیدا، ز نار فرقت عذرا
مگر گردیده سوسن را زبان گویا به مداحی،که می خوانند در بستان مدیح شاه اوادنی
شهنشاه ملک چاکر امیرالمؤمنین حیدربه معنی نفس پیغمبر به صورت یار آن مولا
سلیمان داشتی از بال مرغان سایه گر بر سربرای چاکرش بال ملک شد فرش زیر پا
نمی بودی گرش ورد زبان پیوسته نام اوشدی داود را در پنجه نرم آهن مگر، حاشا
اگر گویم که روی مهر چون رویش بود رخشانبدان ماند که گویم از جهالت ذرّه را بیضا
بود منظور، پاداش محب و کیفر خصمشکه ایزد زنده سازد مردگان را جمله در فردا
چسان گویم که غافل باشد از احوال انس و جانکه حال مور می داند درون صخره صمّا
علی مرتضی، ای دست حق، ای مظهر یزدانترا بستوده در قرآن، خدای فرد بی همتا
تو بودی مقصد کلّی او از عالم امکانکه فرموده است یزدان سبح اسم ربّک الاعلی
تو آن زیبنده امری، که گر خواهی کنی یکدممسا را صبح و دوزخ را ز قدرت جنت المأوی
بشد از هوش موسی چون نبودش تاب دیدارتفتاد از پرتو نور رخت یک ذره بر سینا
از این غم گو بریزد دشمنت خاک الم بر سرکه آمد بر کفت تنظیم، امر کاف و نون یکجا
بود از دفتر فضل تو، چونان نقطه ای قرآنبود دریا و رشح حکمتت چون قطره و دریا
نداده هیچ پیغمبر رواج دین که دادی تواگر چه بوده اند ایشان بسی تن ها و تو تنها
مقامت را نخواهد درک کرد ادراک دراکانکه کس با نردبان نتوان رود بر آسمان بالا
لب معجز بیان بگشودی ای نطقت لسان اللهکه اهل آسمان گفتند آمنّا و صدّقنا
بود چون فرد و همتائی ندارد قادر سبحانترا ای وصف یزدان نیز نبود در صف همتا
نمی گویم خدائی از ظهورت لیک در عالمحق ازهر ذره ای ظاهر، بهر خورشید حق پیدا
ز پیدائی و مستوریت ار پرسند می گویمعیان از جنب الائی و پنهان در حجاب لا
از آن ایزد خطابت کرده خلق اول و آخرکه بر هر اول و هر آخر استی مقطع و مبدا
شها افسر ندارد ملجأئی جز آستان توچه در اول، چه در آخر، چه در دنیا،‌ چه در عقبی
امیدم را مکن نومید ز الطاف عمیم خوددر آن روزی که باشد مجرمان را قیرگون سیما
بود تا روی گل خندان ز اشک ابر آزاریبود تا بزم مُل پنهان ز چشم زاهد و اعمی
تو را پیوسته خرّم باد چون گل چهره یارانتو را همواره گریان باد چشم خصم، چون مینا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۳غزلیات
در دام گرفتند و شکستند پرم راوانگاه به بازیچه بریدند سرم را
ای کاش سرم را که به بازیچه بریدند،بریان ننمودند بر آتش جگرم را
عالم همه طوفان شود، ای وای به مردمخشک ار نکند آتش دل چشم ترم را
هر لحظه ز بیداد دگر زیر و زبر کرد،دست غمت این خانه زیر و زبرم را
جانم به لب و سوی توام راه نباشدای وای، صبا گر نرساند خبرم را
در کوی تو آسوده توانم که بیایمگر اشک روانم نکند گل گذرم را
افسر نبود در همه کشور خوبی،دادی که بود دلبر بیدادگرم را
متن در گنجور