چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر کرمان · ۷۳۱ تا ۸۳۴ قمری

شاه نعمت‌الله ولی

سید نورالدین نعمت‌الله بن محمد کوه بنانی کرمانی (۷۳۰، ۷۳۱ ــ ۸۳۲، ۸۳۴ هجری قمری) از صوفیان بنام ایران و قطب دراویش نعمت‌اللهی است.
دیوان این صوفی بزرگ شاعر را آقای مهرداد بیات با استفاده از نسخهٔ دیجیتالی سایت تصوف ایرانی برای گنجور آماده و رفع اشکال نموده است.

گزیدهٔ اشعار شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۱غزلیات
هر چه گفتم عیان شود به خداپیر ما هم جوان شَود به خدا
در میخانه را گشاد یقینساقی عاشقان شود به خدا
هر چه گفتم همه چنان گردیدهر چه گویم همان شود به خدا
از سر ذوق این سخن گفتمبشنو از من که آن شود به خدا
آینه پیش چشم می آرمنور آن رو عیان شود به خدا
باز علم بدیع می خوانماین معانی بیان شود به خدا
گوش کن گفتهٔ خوش سیداین چنین آن چنان شود به خدا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲غزلیات
نعمت الله است دائم با خدانعمت از الله کی باشد جدا
در دل و دیده ندیدم جز یکیگرچه گردیدم بسی در دو سرا
میل ساحل کی کند بحری چو شدغرقه در دریای بی پایان ما
ما نوا از بینوائی یافتیمگر نوا جوئی بجو از بینوا
از خدا بیگانه ای دیدیم نههر که باشد هست با او آشنا
سروری خواهی برآ بر دار عشقکز سر دار فنا یابی بقا
سید سرمست اگر جوئی حریفخیز مستانه به میخانه درآ
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۳غزلیات
عارفی کو بُود ز آل عباخواه گو خرقه پوش و خواه قبا
جان معنی طلب نه صورت تنتن بی جان چه می کند دانا
باده می نوش و جام را می بینتا تن و جان تو بود زیبا
گرچه حق ظاهر است کی بینددیدهٔ دردمند نابینا
احمق است آنکه ما و حق گویدمرد عاشق نگوید این حاشا
یک وجود است و صد هزار صفتبه وجود است این دوئی یکتا
می وحدت ز جام کثرت نوشنیک دریاب این سخن جانا
ما و کعبه حکایتی است غریبرند سرمست و جنت المأوا
بر در دیر تکیه گاه من استگر مرا طالبی بیا آنجا
قطره و بحر و موج و جو آبندهر چه خواهی بجو ولی از ما
نعمت الله را به دست آوربا خدا باش با خدا خدا
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱رباعیات
ای آنکه طلب کار خدایی به خود آاز خود بطلب کز تو خدا نیست جدا
اول به خود آ چون به خود آیی به خدااقرار بیاری به خدایی خدا
متن در گنجور
ترجیع اولترجیعات
تا لوای حیدری بر طارم خضرا زدندکوس غرّش بر فراز عالم اعلا زدند
تا که در خلوت سرای لی مع الله شد مقیمساکنان درگهش زان دم ز او ادنی زدند
جود او مفتاح موجودات کردند آنگهیقفل حیرت بر زبان نطق هر گویا زدند
سرفرازان در هوای خاک پایش همچو مااز سر همت قدم بر تارک دنیا زدند
پادشاهان از برای حشمت شاهنشهیسکهٔ دولت به نامش بر سر زرها زدند
عارفان تا نکته ای خواندند از اسرار اوطعنها بر گفته های بوعلی سینا زدند
لَمعه ای از آفتاب ذوالفقارش شد پدیدعارفان تمثال نورش بر ید بیضا زدند
حکم فرمانش بنام انّما کرده نشانابلغ توقیع آل آلش از طه زدند
مقصد و مقصود عالم اوست و ابن عم اواین ندا روز ازل در گوش جان ما زدند
نفس خیر المرسلین است آن ولی کردگار
لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار
نور چشم عالمش خوانم علی مرتضیمحرم راز رسول و ابن عم مصطفی
گوهر دریای عرفان بحر و علم کان وجودرهنمون رهروان و پیشوای اتقیا
هادئی کز نسل او مهدی هویدا می شودشاید ار گویند او را اهل حق نور هدی
از ولای او ولایت یافته هر کو ولیسترو موالی شو که این است اعتقاد اولیا
دوستدار خاندان باش و محب اهلبیتتابع دین محمد باش و از بهر خدا
نیست مؤمن هر که دارد با علی یک مو خلافیار مؤمن شو چو ما و تابع آل عبا
از محبت آفتابی بر دل ما تافتهمی نماید نور او آئینهٔ گیتی نما
نفس خیر المرسلین است آن ولی کردگار
لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار
مسند ملک ولایت درحقیقت آن اوستدر حریم عصمتش روح القدس دربان اوست
هر کسی از گنج سلطانی عطائی یافتهنقد گنج کنت کنزأ نزد سید آن اوست
حق تعالی وصف او فرمود در قرآن تمامهفت هیکل هر که خواند آیتی در شأن اوست
حاکم او در ولایت اولیا او را مریدشاه عالم خوانمش هر کو علی سلطان اوست
یافته حکم ولایت از خدا و مصطفیهر چه هست از جزء و کل پیوسته در فرمان اوست
روح اعظم جان عالم عقل کل از جان و دلدر امامت این امام انس و جان جانان اوست
گرچه عالم از عطای نعمت الله منعمندنعمت الله نعمت شایسته از احسان اوست
نفس خیر المرسلین است آن ولی کردگار
لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار
متن در گنجور
قطعهٔ شمارهٔ ۱قطعات
قرب صدسال عمر من بگذشتقصد موری نکرده ام به خدا
نان خود خورده ام ز کسب حلالمال غیری نخورده ام به خدا
در خرابات عشق رندانهروزگاری سپرده ام به خدا
به خدا زنده ام به حق رسولگرچه از خویش مرده ام به خدا
موی هستی به تیغ سرمستیاز سر خود سترده ام به خدا
تا عزیز خدا و خلق شدمذاکرانه شمرده ام به خدا
نفس خود به یاد سید خویشعزت کس نبرده ام به خدا
متن در گنجور
دوبیتی شمارهٔ ۱دوبیتی‌ها
سر محبوب را مکن پیداگرچه پیداست در همه اشیا
راز حق را بپوش از همه خلقاین نصیحت قبول کن از ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱مثنویات
خوش بگو ای یار بسم الله بگوهرچه می جوئی ز بسم الله بجو
اسم جامع جامع اسما بودصورت این اسم عین ما بود
در مقام جمع روشن شد چو شمعآنچه مخفی بود اندر جمع جمع
جلمهٔ اسما به اعیان رو نمودصد هزار اسما مسمی یک وجود
هر کجا اسمی است عینی آن اوستهر کرا عینیست اسمی جان اوست
مجمع مجموع انسان آدمستلاجرم او قطب جمله عالمست
هرکسی کو مظهر الله شدز آفتاب حضرتش چون ماه شد
جسم و روح و عین و اسم و این چهارظل یک ذاتند نیکو یاد دار
نعمت الله مظهر او دانمشصورت اسم الهی خوانمش
متن در گنجور
قصیدهٔ شمارهٔ ۱قصاید
از تتق کبریا صورت لطف خدابسته نقابی ز نور روی نموده به ما
دُرهٔ بیضا بود صورت روحانیششاه معانی جهان هر دو جهانش گدا
در عدم و در وجود رسم نکاح او نهادمسکن اولاد ساخت دار فنا و بقا
برزخ جامع بُود صورت جمع وجودنور گرفته ز حق داده به عالم ضیا
معنی ام الکتاب نور محمد بوداصل همه عین او عین همه عینها
بیشتر از عقل کل خوانده ز لوح ضمیرزان الف آمد پدید جمله کتاب خدا
نقطهٔ آخر خوشی شکل الف نقش بستحکم قضا بی‌ غلط لوح قدر بی‌ خطا
دایره ای فرض کن جمله نقاطش ظهورنقطهٔ اول بگیر نام کنش مبتدا
خضر مسیحا نفس از دم او زنده دلحسن از او یافته یوسف زیبا لقا
جامع این نشأتین صورت و معنی اوحاکم دنیا و دین سید هر دو سرا
مظهر اسمای حق مظهر ذات و صفاتاول و آخر به نام باطن و ظاهر نما
اول اسم حروف ساخت مُسمی به اسمیافت هویت ز او داد هدایت به ما
ظلمت و نوری نهاد نام حُدوث و قدمکرد تمیزی تمام شاه و همه انبیا
معنی اثبات کو با الف و لام الفصورت توحید جو نفی طلب کن ز لا
ها و دو لام و الف جمع کن و خوش بگوها طلب از چهار حرف طرح کنش آن سه تا
هر که بلا درفُتاد یافت بلائی عظیمزود گذر کن ز لا تا که نیابی بلا
جام حبابی بر آب هست در این بحر ماساقی ما ، ما خودیم همدم ما عین ما
مخزن گنج اله کُنج دل عارفستدر طلب گنج او در دل عارف درآ
نعمة والله به هم کرد ظهوری تمامآینه را پاک دار تا که نماید تو را
متن در گنجور
هو علیمتفرقات
ظاهر و باطن ار کنی طاهرپاک باشی به باطن و ظاهر
قرة العین همدم ما شوسعی کن همچو جد و آبا شو
این دوئی خیال را بگذارای یگانه بیا و یکتا شو
صورت و معنی همه دریابمی و جامند همچو آب و حباب
در همه آینه یکی بنگرآن یکی نیز بی شکی بنگر
متخلق به خلق او می باشگنج اخلاق بر همه می باش
گر تو فانی شوی بقا یابیخود ازین بیخودی خدا یابی
دُرد دردش بنوش و درمان جوجان به جانان سپار و جانان جو
در همه شی جمال اسما بینبا همه اسم یک مسما بین
گر خیالش به خواب می بینیتو به خوابی حجاب می بینی
ماه دیدی در آفتاب نگرآفتابی به ماهتاب نگر
گفته ام من تو را خلیل اللهخوش خلیلی اگر شوی آگاه
گر ز باطل تمام وارستیحق شناسی به حق چو پیوستی
جبر تند و قدر بود ویرانمرکب خود میانشان می ران
تو ز هستی و نیستی بگذرشاید این جا نایستی بگذر
در ولایت ولی کامل جوعمر داری ز عمر حاصل جو
جام گیتی نما به دست آوردامن اولیا بدست آور
گر ز اسرار حق شدی آگاهخوش بگو لا اله الا الله
تابع دین جد خود می باشهر چه بینی به این و آن می باش
هر که حق را به عین او بیندبد نبیند همه نکو بیند
چون هویت یکیست اسما رابه هویت یکی بود اسما
دو نظر عالمیست چون سایهسایه بنگر به نور همسایه
صفت و ذات و اسم را میدانسه یکی و یکی به سه میدان
یک وجود است اگر خبر داریعین او بین اگر نظر داری
در ظهور است مظهر و مظهرنیک دریاب باطن و ظاهر
نور و او را به نور او بنگردر همه آینه نکو بنگر
ابدا علم از خدا می جوچون بیابی به طالبان می گو
سخن عارفان خوشی می خوانمعنیش همچو عارفان می دان
یک حقیقت به اسم بسیار استیک هویت هزار آثار است
کثرت و وحدت این چنین گفتمدُر توحید را نکو سفتم
متن در گنجور
شمارهٔ ۱مفردات
ابداً مرغ عقل اگر پردره به خلوتسرای او نبرد
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۴غزلیات
ما به عین تو دیده ایم تو راوز همه برگزیده ایم تو را
عاشقانه یگانه در شب و روزدر کش خود کشیده ایم تو را
نور چشمی و در نظر داریمما به عین تو دیده ایم تو را
به وجود آفریده ای ما رابه ظهور آورده ایم تو را
نعمت الله را فروخته ایمبه بهایش خریده ایم تو را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۵غزلیات
رند مستی جو دمی با او برآاز در میخانهٔ ما خوش درآ
مجلس ما را غنیمت می شمرزانکه اینجا خوشتر از هر دو سرا
جام می بستان و مستانه بنوشقول ما می گو سرودی می سرا
خوش خراباتی و خم می سبیلما چنین مست و تو مخموری چرا
آب چشم ما روان بر روی ما استباز می گویند با هم ماجرا
ماه من امشب برآمد خوش خوشیتو بیا تا روز امشب خوش برآ
نعمت دنیی و عقبی آن تونعمت الله از همه عالم مرا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۶غزلیات
ذوق اگر داری در این دریا درآعاشقانه خوش بیا با ما برآ
گر بیابی گوشهٔ میخانه ایکی کنی رغبت به ملک دو سرا
جملهٔ درها به تو بگشوده اندتو ز هر بابی که می خواهی درآ
جنت و حوری از آن زهدانجام دُرد و دَرد عشق او مرا
همچو سید در خرابات مغانعاشقانه خوش سرودی می سرا
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲رباعیات
درویش عزیز پادشا شد به خداوارسته ز فقر و ز غنا شد به خدا
گویی که کجا رفت از اینجا که برفتآمد ز خدا و با خدا شد به خدا
متن در گنجور
ترجیع دومترجیعات
در موج و حباب و آب دریابآن آب در این حباب دریاب
ما را به کف آر عارفانهخوش ساغر پرشراب دریاب
بر دیدهٔ ما نشین زمانیآن لعبت بی حجاب دریاب
هر برگ گلی که رو نمایددر عارض او گلاب دریاب
خوش روشنی است در شب و روزمه را نگر آفتاب دریاب
گنجی است حدیث کنت کنزاًآن گنج در این خراب دریاب
بحریست نموده رو به قطرهدر قطره و بحر آب دریاب
بالذات یکی و بالصفت صدیک عین به صد حباب دریاب
گوئی جامیم یا سرابیمبردار ز رخ نقاب دریاب
جامی و شراب و رند و ساقی
هم مغربئی و هم عراقی
در هر دو جهان یکیست بی شکآن یک بطلب ز عین هر یک
در وحدت و کثرتش نظر کنتا دریابی تو هر دو نیکک
یک باده و صد هزار جام استیک را بشمار تا شود لک
مکتوب و کتابتی و کاتبگر حرف خودی چو ما کنی حک
امروز شکست توبهٔ ماروزی است خجسته و مبارک
آوازهٔ ما گرفت عالممانند سخای آل برمک
ای طالب گنج کنت کنزاًدر کنج دلت بجوی بی شک
جامی و شراب و رند و ساقی
هم مغربئی و هم عراقی
همدم شده اند نائی و نیاین یک مائیم و آن دگر وی
جامیست پر از شراب دریابمی جام میست و جام می می
عالم به وجود اوست موجودبی جود وجود اوست لاشئی
هر زنده دلی که کشتهٔ اوستدر مذهب ماست دائماً حی
از خود بطلب مراد خود رازیرا که توئی مراد هی هی
گوئی که به ترک باده گفتیحاشا حاشا نگفته ام کی
در مجلس عاشقان سرمستاین قول بگو به نالهٔ نی
جامی و شراب و رند و ساقی
هم مغربئی و هم عراقی
بی نقش خیال روی آن ماهعالم همه چیست نقش خرگاه
صورت جامست و معنیش میباطن خورشید ظاهراً ماه
معشوق خودیم و عاشق خودتا ما از ما شدیم آگاه
جانبازانیم در ره عشقصد جان به جویی بود در این راه
دل خرگه و ترک عشق سرمستیارب چه خوش است ترک و خرگاه
در نیم شب از درم درآمدخورشید که دید در سحرگاه
هر بار که دیدمش بگفتیای نور دو چشم نعمت الله
جامی و شراب و رند و ساقی
هم مغربئی و هم عراقی
این شعر که گفته‌ایم ازذوقدرّی است که سفته‌ایم از ذوق
نقشی است خیال مهر رویشکز دیده نهفته‌ایم از ذوق
خاشاک خودی ز راه هستیما پاک برفته‌ایم از ذوق
در گلشن بوستان توحیدچون گل بشکفته‌ایم از ذوق
ترجیع خوشی که گفتهٔ ماستسرّی است نهفته‌ایم از ذوق
بر خاک در شرابخانهمستانه نخفته‌ایم از ذوق
با هر یاری در این خراباتاین نکته بگفته‌ایم از ذوق
جامی و شراب و رند و ساقی
هم مغربئی و هم عراقی
آمد ساقی و جام در دستدر دیدهٔ ما چو نور بنشست
از دیده بد سترد و بربودنقشی که خیال غیر می بست
آن توبهٔ زاهدانهٔ مارندانه به یک پیاله بشکست
ما سرخوش چشم مست ساقیمی بر کف و زلف یار بر دست
خوشوقت کسی که همچو سیداز بود و نبود خویش وارست
سرمستانیم و در خراباتگوئیم به یاد رند سرمست
در حال همین سرود گویدهر گه که کسی به نزد ما هست
جامی و شراب و رند و ساقی
هم مغربئی و هم عراقی
متن در گنجور
قطعهٔ شمارهٔ ۲قطعات
چون مرا درخواب کردی روز و شبروز و شب درخواب می بینم تو را
روی تو ماهست و چشم من پر آبروز و شب در آب می بینم تو را
متن در گنجور
دوبیتی شمارهٔ ۲دوبیتی‌ها
در ازل زنده کرد او دل مادیده زنده دلی ما آنجا
تا ابد زندهایم چون ز ازلزندگی یافتیم ما ز خدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲مثنویات
چشم ما تا عین او را دیده استدر نظر ما را چو نور دیده است
این عجب بنگر که عینی در ظهورمی نماید این همه اعیان چو نور
عین عاشق عین معشوق وی استعین بی معشوق و بی عاشق کی است
عین او بنگر به عین نور اوتا که باشی ناظر و منظور او
گرد اعیان مدتی گردیده امعین اعیان عین او را دیده ام
این اضافت از ظهور ما به ماستور نه بی ما این اضافت از کجاست
از اضافت بگذر و از عین همتا نماید جسم و روح و عین هم
شد هلاک این عین ما در عین اوکل شیئی هالک الا وجهه
رویت عینی به عین ما بودعین ما گه موج و گه دریا بود
هرکه با دریای ما شد آشناعین ما بیند به عین ما چو ما
متن در گنجور
قصیدهٔ شمارهٔ ۲قصاید
تا ز نور روی او گشته منور آفتابنور چشم عالمست و خوب و درخور آفتاب
وصف او گوید به جان شاه ، فلک در نیمروزمدح او خواند روان در ملک خاور آفتاب
تا برآرد از دیار دشمنان دین دمارمی‌کشد هر صبحدم مردانه خنجر آفتاب
صور تا ماهست و معنی آفتاب و چشم ماشب جمال ماه بیند روز خوش در آفتاب
پادشاه هفت اقلیمست و سلطان دو کونتا که شد از جان غلام او چو قنبر آفتاب
هر که از سر ازل نور ولایت دید گفتدیگران چون سایه اند و نور حیدر آفتاب
آفتاب از جسم و جان شد پاکِ او تا نور یافتپادشاهی می‌کند در بحر و در بر آفتاب
گر نبودی نور معنی ولایت را ظهورکی نمودی در نظر ما را مصور آفتاب
یوسف گل پیرهن بُرقع گشود و رخ نمودچشم مردم نور دیدو شد منور آفتاب
نقطهٔ اصل الف کان معنی عین علیستدر همه آفاق روشن خوانده از بر آفتاب
تا نهاده روی خود بر خاک پای دُلدُلشیافته شاهی عالم تاج بر سر آفتاب
می زند خورشید تیغ قهر بر اعدای اومی فشاند بر سر یاران او زر آفتاب
رأی او خورشید تابان خصم او خاشاک رهکی شود از مشت خاشاکی مکدر آفتاب
با وجود خوان انعام علی مرتضیقرص مه یک گرده ای خوان از محقر آفتاب
سایهٔ لطف خدا و عالمی در سایه‌اشنور رویش کرده روشن ماه انور آفتاب
سنبل زلف سیادت می‌نهد بر روی گلخود که دیده در جهان زلف معنبر آفتاب
تا به زیر چشم این صاحب نظر یابد نظراز غبار خاک پایش بسته زیور آفتاب
عین او از فیض اقدس فیض او روح القدسعقل کل فرمان بر او بنده چاکر آفتاب
آستان بارگاه کبریایش بوسه داددر همه دور فلک گردیده سرور آفتاب
تا گرفتم مهر او چون جان شیرین در کنارگیردم روزی به صد تعظیم در بر آفتاب
نعمت اللهم ز آل مصطفی دارم نسبذره ای از نور او می‌بین و بنگر آفتاب
متن در گنجور
در ذکر نام بعضی از مشایخمتفرقات
شیخ ما کامل و مکمل بودقطب وقت و امام کامل بود
گاه ارشاد چون سخن گفتیدر توحید را نکو سُفتی
یافعی بود نام عبداللهرهرو رهروان آن درگاه
صالح بربری روحانیشیخ شیخ من است تا دانی
پیر او هم کمال کوفی بودکز کمالش بسی کمال فزود
باز باشد ابوالفتوح سعیدکه سعید است آن سعید شهید
از ابی مدین او عنایت یافتبه کمال از ولی ولایت یافت
مغربی بود مشرقی به صفاآفتاب تمام و مه سیما
شیخ ابی مدین است شیخ سعیدکه نظیرش نبود در توحید
دیگر آن عارف و دود بودکنیت او را ابوسعود بود
بود در اندلس ورا مسکنبس کرم کرده روح او با من
پیر او بود هم ابوبرکاتبه کمال و جمال و ذات و صفات
باز ابوالفضل بود بغدادیافضل فاضلان به استادی
شیخ او احمد غزالی بودمظهر کامل جلالی بود
خرقه اش پاره بود ابوبکرستزان که نساج او ابی بکر است
پیر نساج شیخ ابوالقاسممرشد عصر و ذاکر دایم
باز شیخ بزرگ ابوعثمانکه نظیرش نبود در عرفان
مظهر لطف حضرت واهببندگی ابوعلی کاتب
شیخ او شیخ کاملش خوانندبوعلی رودباریش دانند
شیخ او هم جنید بغدادیمصر معنی دمشق دلشادی
شیخ او خال او سرّی سقطیمحرم حال او سرّی سقطی
باز شیخ سری بود معروفچو سری سرّ او به او مکشوف
او ز موسی و جود از احسان یافتکفر بگذاشت نور ایمان یافت
یافت در خدمت امام مجالبود بوّاب در گهش ده سال
شیخ معروف را نکو می دانشرط داود طائیش می خوان
شیخ او هم حبیب محبوبستعجمی طالب است و مطلوبست
پیر بصری ابوالحسن باشدشیخ شیخان انجمن باشد
یافت از صحبت علی ولیگشت منظور بندگی علی
خرقهٔ او هم از رسول خداستاین چنین خرقهٔ لطیف کراست
نعمت اللهم وز آل رسولنسبتم با علی است زوج بتول
این چنین نسبت خوشی به تمامخوش بود گر تو را بود اسلام
متن در گنجور
شمارهٔ ۲مفردات
از ازل تا ابد دمی باشدداند آن کس که همدمی باشد
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۷غزلیات
ظهور سلطنت عشق او است در دو سرادر آن سرا قدمی نه در آن سرا به سرآ
چو او است در دو سرا غیر او نمی بینممنم که از دل و جان عاشقم به هر دو سرا
جمال او است که در دو آینه نماید روینظر به دیدهٔ ما کن ببین به شاه و گدا
مدام همدم جام شراب خوش باشدبیا و همدم ما شو دمی به ذوق بیا
دلم به گوشهٔ میخانه می کشد هر دمچنانکه خاطر زاهد به جنت المأوا
به سوی ما نظری کن به چشم ما بنگرکه عین ما است کز او آبرو دهد ما را
به نور دیدهٔ سید کسی که او را دیدبه هر چه می نگرد نور او بود پیدا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۸غزلیات
خار بی کنگر چه کار آید مراراه بی رهبر چه کار آید مرا
گر نباشد مرتضی با من رفیقخدمت قنبر چه کار آید مرا
عیسی مریم همی جویم به جانبندگی خر چه کار آید مرا
گر نه سر باشد فدای پای اودردسر بر سر چه کار آید مرا
خوشتر از مشک است بوی یار منمشک یا عنبر چه کار آید مرا
خم مِی دارم مدام از حضرتشجام یا ساغر چه کار آید مرا
بندگی سیدم چون پیشوا استخدمت سنجر چه کار آید مرا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۹غزلیات
از ازل تا ابد خواند مرایار من محروم کی ماند مرا
من به غیر او نکردم التفاتحضرت او نیک می داند مرا
عاقبت تاج سر شاهان شومگر به خاک راه بنشاند مرا
یک مس بی او نخواهم زد دگرتا دمی از خویش بستاند مرا
رو بدان درگاه دارم روز و شباز در خود یار کی راند مرا
تا ز من یابند مردم بهره هاچون درخت میوه افشاند مرا
نعمت الله را نداند هیچ کسدر همه عالم خدا داند مرا
متن در گنجور