چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر تهران · ۱۰۰۱ تا ۱۰۵۷ قمری

سلیم تهرانی

محمدقلی بیگ طرشتی تهرانی متخلص به سلیم (وفات ۱۰۵۷ قمری) شاعر ایرانی و از شاعران فارسی‌زبان دربار مغولان هند در نیمهٔ اول سدهٔ یازدهم هجری قمری بود.
محمدقلی طرشتی تهرانی در سالی نامعلوم در تهران زاده شد. او تحصیلات منظمی در مدرسه نگذارند «ولی چنان‌که از شعرش دریافته می‌شود، گذشته از استعداد فطری از دانش‌های زمان خود بی‌اطلاع نبود». نخستین دورهٔ شاعری او در لاهیجان گذشت، آنجا همراه ملا واصبا (واصب قندهاری) و ملا حسینا (متخلص به صبوحی) ملازم میرزاعبدالله وزیر بود.
سلیم در دههٔ ۱۰۲۰ق چندسالی در اصفهان بسر برد سپس به شیراز کوچید، آنجا مدتی در خدمت امام‌قلی‌خان ، والی فارس بود. سپس به روزگار شاه‌جهان پیرامون سال ۱۶۳۲م به هندوستان مهاجرت کرد و نزد او و میر عبدالسلام مشهدی جایگاهی یافت. به سبک هندی سرود و سلیم تخلص گرفته. «در سرودن اقسام شعر و آوردن مضامین بکر و تازه دستی داشته‌است.» در هند، نخست نزد اسلام خان وزیر اعظم خدمت نمود، «در مدح او شعر بسیار گفته، اگرچه شهرتی در اخذ معنی مردم دارد اما معانی غریب و لطیف هم زادهٔ طبع خود دارد». در وصف کشمیر یک مثنوی تمام سرود.
سلیم تهرانی در سال ۱۰۵۷ق/۱۶۴۷م در کشمیر درگذشت.
شعر او را به «نازکی خیال، خلق مضمون‌های دقیق تازه و سعی در ارسال مثل و تمثیل» وصف کرده‌اند. به دیدگاه ذبیح‌الله صفا، زبانش در شعر ساده و گاه (به‌ویژه در قصیده و مثنوی) تا حدی سست و نزدیک به زبان عامیانه است «و این بیشتر از آنجاست که سلیم تحصیل مدرسه‌ای کافی نداشت و گویا تتبع او هم در دیوان‌های استادان گذشته کم بود و بیشتر به نیروی استعداد شاعری می‌کرد.»
آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانه‌ای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار سلیم تهرانی

شمارهٔ ۱غزلیات
دلا تویی که به کار خودت گزیده خدابرای عشق بتانت نیافریده خدا
ازین عزیزی خود را قیاس کن که جهانترا فروخته چون یوسف و خریده خدا
وجود خاکی ما مهر سجده ملک استبه حیرتم که درین مشت گل چه دیده خدا
به تنگنای حبابی محیط چون گنجد؟به دل ز قدرت خویش است آرمیده خدا
هوای وصل بتان است عیب دل چو حباببراو ز لطف، ازآن پرده ای کشیده خدا
ز حرف وصل بتان آنچه گفته ایم به دلشنیده و ز کرم کرده ناشنیده خدا
چو گل، سلیم همه پرده گر شود، رسواستکسی که پرده ی ناموس او دریده خدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
الهی دور دار از ما غرور بی گناهی رابه سوی خویش خضر ما کن این گم کرده راهی را
به ما جنس دگر از نقد لطف خود کرامت کنگدایان توایم، اما نمی خواهیم شاهی را
تمام عمر نتوان داشت پاس افسر دولتازان خوش کرده ام بر سر، کلاه گاه گاهی را
درین پیری به زیر دامن پاکان پناهم دهکه فانوسی ضرور است این چراغ صبحگاهی را
برافروزان چراغم را به دست لطف، آسان استکه از داغ دلم چون صبح برداری سیاهی را
گر از لطف تو گیرد موج، تعلیم سبکدستیچو خار پیرهن از تن برآرد خار ماهی را
سلیم از رحمت عام تو چشم مغفرت داردالهی از سر او کم مکن لطف الهی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
جهان کهنه چو نو کرد عادت و خو رابه قبله ی عربی آورد عجم رو را
شفیع روز قیامت، محمد مرسلکه قبله گاه جهان کرده طاق ابرو را
شهی که کرده ز درویشی و تهیدستیکمند وحدت خود همچو موج، بازو را
چنان ز مقدم او گشت مضطرب کسریکه بوی شیر رسد بر مشام آهو را
به دور او فلک خودفروش چند زند؟ز مهر و ماه عبث بر زمین ترازو را
به حشر، دشمنش از سیلی پشیمانیکند چو لاله سیه، کاسه های زانو را
غبار رشک که در دل ز شوکت او داشتز خاک کرده لبالب دهان بدگو را
حریف شاهسواری که می تواند شد؟که هست شیر فلک، گربه ی براق او را
اگر حمایت لطفش بود، زیان نرسدچو داغ لاله در آتش وجود هندو را
به دور نکهت خلقش، ز شرم در گلشنچو رنگ، پرده نشین کرده است گل بو را
ز شوق خاک در اوست کز پی پروازجبین چو مرغ گشوده ست بال ابرو را
مرا چه باک ز عمر گذشته در عشقشز آب رفته غمی نیست سبزه ی جو را
مجردان چه غم از فتنه ی جهان دارندغمی ز باد خزان نیست شاخ آهو را
سلیم نامه سیاه است یا رسول اللهتو روز حشر شفاعت کن این سیه رو را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
یخ بسته جهان ز بس ز تأثیر هواشد موجه ی آب همچو موج خارا
در صفحه به شکل نقطه گردیده الفاز بس که شده غنچه ز تاب سرما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در تهنیت وزارت یافتن اسلام خانقطعات
ای سواد هند از کلکت نگارستان چینکار و بار ملک هرگز این سر و سامان نداشت
نامه ی اقبال پیش از کلک دولت پرورتداشت گرچه رونقی، اما به این عنوان نداشت
رشک بر شاه جهان آید سکندر را که اوچون تو دستوری خرداندیش و حکمت دان نداشت
از خطت فرمان شه شد چون نگارستان چیناین قدر خیل پری، جمشید در فرمان نداشت
پادشاهی آنچنان را این چنین باید وزیرآنچه می بایست، شد، زین خوبتر امکان نداشت
کار دولت شد قوی از کلک محکم کار توخوب شد، آری ستونی این بلندایوان نداشت
از دواتت عافیت را ساز شد سامان کارکز برای سینه های ریش، مرهمدان نداشت
چون تو دستوری ندارد هفت اقلیم جهاناین گمان هرگز به بخت خویش، هندستان نداشت
با شجاعت جمع در عهد تو شد دانشوریدر زمان هیچ کس تیر قلم پیکان نداشت
مصرع شمشیر از کلک تو شد بیتی تمامهیچ دیوانی دو مصرع این چنین چسبان نداشت
پشت شمشیر تو از دلگرمی کلکت قوی ستقطره ی آبی وگرنه این همه طوفان نداشت
کرد او را خامه ات از وادی حیرت خلاصرهنمایی خضر سوی چشمه ی حیوان نداشت
نامت از سرچشمه ی خورشید آبش می دهدآبرویی کاین زمان دارد نگین در کان نداشت
شد کف دست تو دل ها را مقام عافیتگوهر این آسودگی در مخزن عمان نداشت
تا صلای عام، دست گوهرافشانت ندادجامه همچون پوست بر تن خلق را دامان نداشت
مهر جودت بر برات رزق اشیا تا نبودموج دریا بی دهن بود و صدف دندان نداشت
صاحبا! عزم سفر میمون و فرخ فال بادبی تو خیل شاه را فتح و ظفر امکان نداشت
کرده بیماری مرا نوعی ضعیف و ناتوانکاین تن رنجور، پنداری که هرگز جان نداشت
غربت و بیماری ام پامال حیرت کرده استهیچ کس را همچو من، دور جهان حیران نداشت
چند روزی رخصتم ده تا کنم درمان خودگرچه هرگز درد بیماران دل، درمان نداشت
مختصر کردم حدیث حال خود در خدمتتورنه چون اوصاف تو، درددلم پایان نداشت
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در مدح حضرت امیرالمؤمنین علیقصاید
اگر برم به سوی چشم اشکبار انگشتچو ماه نو شود آلوده ی غبار انگشت
ز ریشه شانه ی عاج است ناخنم گوییز بس گزیده ام از دست روزگار انگشت
نچیده ام چو گلی یارب از کجا داردمرا به دست چو ماهی هزار خار انگشت
ز بس به سر زدم از غم، عجب نباشد اگرکند چو نی به کفم ناله های زار انگشت
گرهگشایی کار مرا هنوز کم استبه کف چو شانه اگر باشدم هزار انگشت
ز بس که می گزدم نام خویشتن از ننگز خاتم است مرا در دهان مار انگشت
مرا که هیچ به دستم نمانده، حیرانمکه چون گرفته چنینم به کف قرار انگشت
مبند شرط برای شمردن غم منکه باخت خاتم خود را درین قمار انگشت
به راه شوق ز بس با کف تهی رفتمبه دست بود عصای من فگار انگشت
زمانه تافته دست من آنچنان که مرابه کف چو شاخ غزال است تابدار انگشت
به روی آینه ی خاطرم ز دور فلکنشسته بر سر هم گرد غم، چهار انگشت
به من کسی ننماید ره گریز، افسوسکه نیست در کف یک کس درین دیار انگشت
به این جهان ز عدم آمدن پشیمان استازان همیشه گزد طفل شیرخوار انگشت
مجوی کام دل از روزگار و فارغ باشبه ذوق مهره مکن در دهان مار انگشت
ز آرزوی یک انگشت انگبین چون طفلمکن به خانه ی زنبور، زینهار انگشت
چو غنچه کز قلم زنبق آشکار شودبرای حرف من آرد قلم به بار انگشت
ز خون همیشه به چشمم مژه حنا داردبدان صفت که به سرپنجه ی نگار انگشت
مکن به حلقه ی آن زلف تابدار انگشتکه هیچ کس نکند در دهان مار انگشت
ز بس به حرف من انگشت آن نگار نهادبه دست او شده رنگین چو لاله زار انگشت
ز شوق او شدم آشفته گو، ازان دایمقلم نهاده به حرف من فگار انگشت
دلم به سینه ز شوق لب تو می لرزدچنان که در کف می خواره از خمار انگشت
چگونه پرده ز رویت کشم، که درگیردز تاب آتش روی تو شمع وار انگشت
اشاره ی تو مرا می کشد، فغان که چو تیربه صیدگاه تو می افکند شکار انگشت
ز آب و رنگ گل باغ عارضت گلچینگمان بری که مگر بسته در نگار انگشت
ز ابروی تو سراغ دل حزین کردمدراز کرد سوی زلف تابدار انگشت
به قمریان چمن تا ترا سراغ دهدچو بید شد همه تن سرو جویبار انگشت
برای آن که ز من صد سخن به دل گیریچه می زنی به لبم باز صفحه وار انگشت
شکن ز موی تو افتاده شیشه ی دل راگره ز زلف تو دارد به یادگار انگشت
قلم ز شرح حساب غمم شود عاجزچنان که از کرم شاه کامکار انگشت
شه سریر ولایت، علی ولی اللهکه می کند به کفش کار ذوالفقار انگشت
ایا شهی که بود گلستان همت راکف تو گلبن احسان و شاخسار انگشت
برد به پایه ی قدر تو آسمان حسرتگزد ز حیرت جاه تو روزگار انگشت
به کشوری که سپاه تو رو نهد چون سیلز گردباد برآرد به زینهار انگشت
ز ذوق عهد تو خیزد صدای چینی ازوز برق، ابر زند چون به کوهسار انگشت
ز فیض بخشی عهد تو خوبرویان راچو سرخ بید برآرد ز خود نگار انگشت
کف نوال تو دریای همت است و ازوبود روانه به هرسو چو جویبار انگشت
نسیم ز آتش قهرت خبر به گلشن بردبود به رعشه ازان در کف چنار انگشت
به زیر سر چونهد دست دشمنت در خوابشود برای سرش نیزه لاله وار انگشت
چنان محیط کفت در سخا تلاطم کردکه همچو موج ازو رفت برکنار انگشت
پی اطاعت رای تو تا نهد بر چشمدمیده پنجه ی خورشید را هزار انگشت
به خاک کشته ی تیغ تو شمع کی باشد؟به زینهار برآورده از مزار انگشت
بود ز مایه ی بحر کف تو در عالمگهرفشان چو رگ ابر نوبهار انگشت
به انقیاد ضمیر تو گر نهد بر چشمبرد ز دیده ی اعمی برون غبار انگشت
محبت تو دم مرگ دستگیر بودچنان که اهل هنر را به وقت کار انگشت
ازین که مدح ترا می کند به صفحه رقمبه عضوهای دگر دارد افتخار انگشت
به سر چو تاج خروس است جای پنجه ی منز بس گرفته ز مدح تو اعتبار انگشت
همان به صفحه ثنای ترا رقم سازمبه دست اگر شودم خشک، خامه وار انگشت
ز گردباد شد از روشنایی مدحتبلند در طلب من ز هر دیار انگشت
عجب که وادی مدح تو طی تواند کردبه سعی خامه چو طفلان نی سوار انگشت
شها منم که بر خصم، طبع من هرگزبه پشت چشم نمالیده شرمسار انگشت
ز اعتراض کلامم همیشه حاسد راخزیده در شکن آستین چو مار انگشت
ورق ز گفته ی رنگین من حنایی شدمگر نهاده به حرف من آن نگار انگشت؟
به گلستان ثنای تو چون گل صد برگازین قصیده به دستم بود هزار انگشت
بلندتر بود از آفتاب در معنیرباعی ام که به صورت بود چهار انگشت
به معنی سخنم نارسیده، نیست عجبنهد به حرف من ار خصم بی وقار انگشت
مقرر است که از بهر امتحان، اولنهند بر دم شمشیر آبدار انگشت
سلیم، عرض هنر پیش شاه بی ادبی ستبکش عنان قلم را، نگاه دار انگشت
برآر دست دعا پیش ازان که از سخنتزبان برآورد از بهر زینهار انگشت
همیشه تا که شود پنجه از حنا رنگینمدام تا که ببندند در نگار انگشت
جهان به زیر نگین تو باد و چون خاتمکند به چشم حسود تو روزگار انگشت
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
ما را سپرده است به ساقی حبیب مانیکو خلیفه ای ست که دارد ادیب ما
مخمور شوق را می وصل است سازگارما خسته ایم و ساقی کوثر طبیب ما
معشوق ماست ساقی گلچهره ای که هستدر عشق او خدا و پیمبر رقیب ما
ناقوس بت پرستی ما زنگ حیدری ستاز شوق اوست در پی گل عندلیب ما
یارب سلیم لعل و گهر را چه می کندیک پاره ای ز درّ نجف کن نصیب ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
تا کی بود ز راه خطا، پیچ و تاب مایارب کجاست هادی راه صواب ما
آتش زدیم و چون پر پروانه سوختیمحرف خطا، به آب نرفت از کتاب ما
عالم ز کفر همچو دل شب سیاه شدکی باشد آنکه تیغ کشد آفتاب ما
جان انتظار مقدم خورشید می کشدچون شمع صبح نیست عبث اضطراب ما
عذر گنه به حشر بود لطف او سلیمعاجز نمی شود دل حاضر جواب ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
خدایا رهنما شو بر دل ما رهنمایی راکه بنماید به ما خوشتر ازین گلزار، جایی را
دگر از بیم هرگز چشم نگذارد به هم گندماگر در خواب بیند همچو گردون آسیایی را
جهان آمیزشی با ذات حق دارد ولی فانی ستبقا تا کی بود پیچیده بر کوهی صدایی را؟
تو خود ای دل چه خواهی کرد کز فرمان چو سرپیچدبرون کردند از جنت چو آدم کدخدایی را
سلیم از رشک همچون نقش پا از پای می‌افتمبه خاک آستان او چو بینم نقش پایی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
در دل همه در گره گشایی ست خدابا ما به سر لطف خدایی ست خدا
مفلس چو شدیم، رو به او می آریممعشوقه ی روز بینوایی ست خدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - خطاب به بزرگی سرودهقطعات
ای به دست تو قلم گشته کلید در فیضای که از جود تو همت به جهان کامرواست
بحر اگر نیست، غمی نیست، کف جود تو هستابر اگر رفت، چه شد، دست سخایت برجاست
آسمان کیست کزو کام دلی بتوان یافتهرچه خواهد کسی، از لطف تو می باید خواست
بر در بارگه قدر تو چون درویشانتای جوزی به کف دست فلک از جوزاست
سخن کشتن خصمت به میان چون آیدموی جوهر به تن تیغ تو می گردد راست
دم عیسی، دم تیغ است بداندیش ترادشمن جاه ترا فاتحه تکبیر فناست
قاصدی آمد و پیغام تو آورد به منوه چه قاصد که فرح بخش تر از باد صباست
می توانم که زنم طعنه ی پستی به فلکاز غبار درت از بس که دماغم بالاست
نه همین منت لطفت به سرم امروز استسایه پرورد کف جود توام، مدتهاست
خورم از جود تو نان بر سر خوان دگرانروزی از ابر خورد، گرچه صدف در دریاست
از پی روشنی بزم تو نورافشان بادآن چراغی که درو روغن چشم بیناست
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - مثنوی در باب نابسامانی اوضاع زمانمثنویات
نبینم خوش زمین و آسمان رابه خیر آرد خدا، کار جهان را
جهان آن روز راحت را تلف کردکه رسم دوستی را برطرف کرد
نه تنها دوست با دشمن نسازدکه تن با جان و جان با تن نسازد
به هر تن استخوان های بلاسنجبه جنگ افتاده چون اجزای شطرنج
به بدگویی نفس در حرف سازی ستزبان از طعنه در شمشیربازی ست
به سوراخ دهن های دل آزارزیان ها مار و دندان بیضه ی مار
نه تنها طبع مردم منحرف شدمزاج هرچه بینی مختلف شد
چنان شد عام رسم کینه خواهیکه آب آتش زند بر خار ماهی
چنان برق خصومت شد جهان تابکه اردک می پراند موج از آب
قدح دارد ز مینا خویش را دورگسسته نغمه، تار عهد طنبور
گهی می چنگ می خواهد، گهی عودبلی انگور هم دوشاب دل بود
بود در باغ از جرم محبتبه گردن قمریان را طوق لعنت
جهان زان آتش گل برفروزدکه چون پروانه بلبل را بسوزد
کشیده تیغ و گوید چرخ بدخومحبت کو، مروت کو، وفا کو
ز خصمی کشت و کرد این چرخ غدارمحبت را به گور از فرج کفتار
حقیقت پا کشیده ست از میانهمحبت برطرف شد از زمانه
ز بس کردند مردم روسیاهیبدل شد با غضب، لطف الهی
به میخانه چنان روی نیاز استکه خشت فرش او مهر نماز است
ز مسجد نعره ی مستان علم زدمؤذن بانگ از آنجا بر قدم زد
چنان بی رونقی در کعبه افزودکه رنگ از جامه اش برخاست چون دود
به هم، مستوفیان آسمانینشستند و ز روی کاردانی
به رزق هرکسی دفتر گشادندبرات از نامه ی اعمال دادند
چو دهقان، ناصحی دانا نداردکه بردارد هر آن چیزی که کارد
یکی با عارفی گفت ای یگانهچه مذهب کرده ای خوش در زمانه
بگفتا مذهب و آیین دهقانکه دارد کشته ی خود را به دامان
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - در مدح حضرت امیرالمؤمنین علی (ع)قصاید
سحر که خیزدم از سینه ناله ی شبگیربه ساق عرش نهد موج گریه ام زنجیر
ز عشق لاله رخان دلنشین من نشودچو داغ آینه، داغی که نیست ناخن گیر
همین نه خلوت آیینه گلشن است ازودر آب، عکس گل روی اوست عید غدیر
به دست خود ورق آفتاب اگر گیرددرو چو آینه بیند شبیه خود تصویر
دود به تیغ چو بر روی سبزه آب روانکسی که ساخته او را شراب عشق دلیر
ز عاشقی ست که پروانه می زند خود رابر آتشی که ز آسیب او گریزد شیر
فغان ز سستی طالع که از پی رفتارعصا به دست پر مرغ می دهد از تیر
به حیرتم که چرا این چنین فضای جهانبود چو سینه ی تنگ شکستگان دلگیر
درین چمن که منم، آسمان چنان پست استکه بلبلی نتواند بلند کرد صفیر
چنان سرم به گریبان ز غم فرورفته ستکه می کشم نفس از راه آستین چو نفیر
جراحتم شود افزون به هر نفس، گوییبه من ز عمر بود هر دمی دم شمشیر
ملال را نگذارد که پا نهد بیرونغبار خاطر من همچو خاک دامنگیر
ز اختلاف جهان، حال زار من یابدچو رنگ روی اسیران به هر نفس تغییر
هزار جهد نمودم، نمی شود، چه کنمچراغ بخت فروزان به روغن تدبیر
به کشوری که منم، قحط سال نومیدی ستبه قرص نقره ی خامی برابر است فطیر
چنان قناعت فقرم موافق طبع استکه رفع تشنگی ام می شود ز موج حصیر
به رنگ و بوی چمن دل نبسته ام چون گلچو لاله الفت داغم شده ست دامنگیر
ز زیب و زینت دنیاست بی نیاز دلمچنان که پیرهن یوسف از شمیم عبیر
هنر چو هست مرا، گو مباش زیب دگربس است قوت بازو حنای پنجه ی شیر
جهان مثل به پر و بال من زند چو هماینمی پرم به پر و بال دیگران چون تیر
به روزگار، سر من فرو نمی آیدوگرنه تربیتم را نمی کند تقصیر
سخنوری خوشم آمد، وگرنه کرد مراهزار مرتبه تکلیف سروری، تقدیر
به گرد او نرسند آهوان دشت خیالزند چو خامه ی من بانگ بر قدم ز صریر
به خواب دوش که در باغ خلد می گشتمبه طوف روضه ی شاه نجف بود تعبیر
فروغ صبح امامت، علی ولی اللهصفای آینه ی دین، امیر کل امیر
شهی که از سر تعظیم، هر صباح از دورکند به خاک درش سجده آفتاب منیر
چو داشت آب گهر نسبتی به مال یتیمفکنده ابر کف او به دورش از تنفیر
به می دلیر نگردیده جرأتش هرگزبدان صفت که ز آتش بود گریزان شیر
چنان که مار گریزان رود به خانه ی خویشسوی غلاف دود از نهیب او شمشیر
کمند او نفس اژدهاست پنداریکه خود به خود ز دوفرسنگ می کشد نخجیر
نسیم عزمش اگر بگذرد به سوی چمنبه جای برگ دمد پر ز شاخسار چو تیر
مخالفش همه حسرت خورد ز قحطی رزقبرای گرسنگان سنگ آسیاست فطیر
ز حفظ او بود ایمن چو جامه ی فانوسکنند پیرهن شعله را اگر ز حریر
ز فیض خرمی عهد او، برای شبانچو آب شیر روان شد ز چشمه سار پنیر
غزال یافته در روزگار تربیتشخواص سیلی استاد از تپانچه ی شیر
ز آستانه ی او چون کسی رود بیرون؟که زلف شاهد مقصود باشدش زنجیر
سگش به گردن خود طوق استخوان داردچنان که شیرشکاران به شست خود زهگیر
ز طفل دشمن او، دایه ی جهان از ننگهمین نه شیر، که پستان برید چون انجیر
نسیم از دم تیغش به صیدگاه گذشتز شاخ ریخت گل زخم بر سر نخجیر
به زیر بار گران شکوه او، خیزدز شاخ گاو زمین ناله همچو شاخ نفیر
رهی کمند ترا باد چون غزال اسیرز جوهر دم تیغ تو آب در زنجیر
به دست جود تو نازم که جمله روی زمینبود به سایه ی او همچو ابر عالمگیر
به روزگار سلیمانی تو مرغان رابه موج آمده در سینه همچو ماهی شیر
ز نعمت تو کریمان برند مایه ی فیضکه دست ابر بود دیگ بحر را کفگیر
به خانه نام سخای تو برده تا درویشگهر فکنده درو برکنار، موج حصیر
گریزد ابر ز دست تو بحرش از دنبالچو فیل مست که از پی، کشان برد زنجیر
نسیم خلق تو هرجا که بگذرد، ریزدز دامنش چو عروسان به جای گرد، عبیر
رسید وقت که کسری چو حاکم معزولبه دست شحنه ی عدل تو بسپرد زنجیر
ز حرف تیغ تو افسانه خوان اگر نشودعجب که دایه نتواند برید طفل از شیر
چنان ز عدل تو شد زور برطرف ز جهانکه هیچ کس نتواند کشید مو ز خمیر
به حکم مفتی شرع تو، دختر رز رازند زمانه ز پستان به دار چون انجیر
به زیر شاخ خود از آفتاب در سایه ستز خرمی بهار عدالتت نخجیر
به زور کینه کسی را که بست قدرت توبه دست او نهد از چین آستین زنجیر
مخالف تو چنان تنگ مشرب افتاده ستکه ناوک تو به پهلوی او بود دلگیر
عدالت تو چو طرح شکار اندازدغزال شعله شود در کمند موی اسیر
حمایلی که به گردن بود عدوی تراجواهرش همه باشد ز جوهر شمشیر
ز بس به عهد تو گم شد ستم، نمی یابدبرای هیکل گردن، غزال ناخن شیر
ستاره پنبه شود از برای داغ پلنگز بس به عهد تو از اتفاق نیست گزیر
بود چو توسن اندیشه مرکبی که تراستکه نقش او نتوان کرد بر ورق تصویر
به روز رزم، پلنگی بود هزبرافکنبه وقت صید و شکار آهویی ست آهوگیر
ز وصف او به هوا برشدی چو کاغذ بادورق اگر نه ز شیرازه داشتی زنجیر
دهد به خصم تو تا نان راه ملک عدمبه کاسه ی سم خود می کند ز نعل خمیر
به آب خضر، سر خویش تا فرو آردحباب کرده دهان غنچه از برای صفیر
شها سزای تو مدحی نمی توانم گفتکه هرچه گویمت، آن می شود مرا تقصیر
بلندی دو جهان صرف کبریای تو شدسخن به وصف تو کوتاه اگر بود، بپذیر
ز آستان تو جایی نمی روم که مراستچو آفتاب، غبار در تو دامنگیر
ز بس به گوش مرا حلقه ی غلامی توستشده ست حلقه ی گوشم به پای من زنجیر
هنوز فصل شباب من است و می خواهمچو صبح در قدم آفتاب، گردم پیر
سلیم وقت دعا شد، برآر دست نیازکه انتظار اجابت همی کشد تأثیر
همیشه تا که بقای خداست در عالمفنای خصم تو بادا به نیت تکبیر
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
به صورت تو بتی کمتر آفریده خداترا کشیده و دست از قلم کشیده خدا
چو کرده نقش تو بر صفحهٔ وجود رقمصد آفرین ز زبان قلم شنیده خدا
متاب روی ز همصحبتان که تنهاییلطیفه ای ست که از بهر خود گزیده خدا
زمانه کیست که منصور را به دار کشدبه این وسیله به سوی خودش کشیده خدا
مرا چه کار به بال هماست، پندارمچو مرغ عیسی، او را نیافریده خدا
لباس فقر برازنده ی من است سلیمکه جامه‌ای‌ست که بر قد من بریده خدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
تا چند دیر و کعبه، مخوان این فسانه راهمچون کمان حلقه، یکی کن دو خانه را
معشوق، پاسبانی ما عاشقان کندبلبل ز غنچه قفل زند آشیانه را
در سینه هرچه بود، سپردم به دست عشقآری همین علاج بود دزد خانه را
سرسبزی از جهان چه تمنا کنی که هستدندان مور ریشه درین خاک دانه را
دست تهی دلالت دیوانگی کندبهتر ز ما ندیده کسی فال شانه را
ما را چه جای شکوه، که شب پاسبان سلیمزنجیر می کند در زنجیرخانه را
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
ای ز چشمت خفته در چشم غزالان نازهابسته رفتار خوشت از کبک، چشم بازها
شعله گردد آشیان ها را گل روی سبدچون ز شوقت عندلیبان برکشند آوازها
با ملایک ناله ام در شوخی و لرزد سپهرهمچو بام خانه از پای کبوتر بازها
بیخودی از نغمه در محفل مرا بیهوده نیستمی رسد بر گوش، آواز توام از سازها
در هوای نخل قدت می تپد در خون دلمهمچو مرغ بسمل از کوتاهی پروازها
از درون سینه باشد ساده لوحان تراهمچو خیل ماهیان از آب پیدا رازها
از سرود دل به یاد قامتت گردد بلندچون صنوبر از سراپایم صدای سازها
می گساران صولتی دارند، ازان گردیده زردکز تذرو مست ترسیده ست چشم بازها
غیر خود را چون به من سنجد، که نتوانند زدبا سلیمان لاف همچشمی کبوتربازها
سهل باشد مرده را گر زنده می‌سازد سلیمهمچو عیسی از لب او دیده‌ام اعجازها
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
ای ابر، به گلزار تمنا بازآجای تو چمن بود، ز صحرا بازآ
اورنگ صدف صفا ندارد بی توای گوهر شهوار به دریا بازآ
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - در تقاضاقطعات
ای شکنج آستینت موج دریابار جودای سپهر پیر را ذات تو فرزند خلف
کاروانی کز دیار همتت گردد رواننقش پای ناقه اش گوهر دهد همچون صدف
روی بر خاک درت سوده ست بهر کسب نوربی سبب نبود به روی ماه، آثار کلف
جانب خارا دود بر کینه خواهی همچو آببشنود گر شیشه از حفظ تو بانگ لاتخف
گرچه همت می کند منعم، ولی در پیش توعرض حال خویش می گویم، تکلف برطرف
سیلی امواج این دریا مرا بی تاب کردتا به کی دندان فشارم بر دل خود چون صدف
شد لباسم بس که رهن باده در میخانه هاچون نهال تاک نبود سترپوشم غیر کف
بر سر دستار من هرگه نسیمی بگذردهمچو گل افتد ازو هر پاره ای بر یک طرف
کهنه کفشم را که شد سوراخ در سرپنجه اشکرده سر بیرون ازو انگشت پایم چون کشف
چون جلاجل، زردگوشانم به دور دایرهایستاه، می زنند از روی طعنه کف به کف
کاین چه اوقات است، بر حال تو رحم است ای سلیمکس مبادا همچو من تیر ملامت را هدف
همگنان را ماتمم باشد عروسی، تا به کیشیون من باعث عیش کسان باشد چو دف
نه فلک در موج خیز از آب گوهرهای منخشک لب از تشنگی من همچو دریای نجف
ای سحاب وادی لب تشنگان، بر آتشمقطره ای افشان، مگر کم گرددم این تاب و تف
دست پرورد وفایم، بی حقیقت نیستمگر کسی نیکی کند با من، نمی گردد تلف
در تلافی گوهر شهوار می گیرد ز منقطره ی آبی دهد گر روزگارم چون صدف
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - حکایت مردی که آب در شیر می کردمثنویات
شنیدم حیله پردازی ز احشامکه در تزویر بودش چون فلک نام
چو خیل اخترانش گله‌ای بودکزان خوردی چو طفلان شیر مقصود
خجسته گله‌ای کز خوردن گلشدی حاصل ازیشان روغن گل
چو آهو، شوخ چشمان نکو روولی شهری، نه صحرایی چو آهو
مبارک رویشان چون روی دلبرگوارا شیرشان چون شیر مادر
بجز ایشان ندیده عالم پیرکه در پستان عروسان را بود شیر
ز هریک گشته از حسن نظرتابچو چشم گرگ روشن، چشم قصاب
تن پر مو نباشد خوش ز خوبانولی با مو خوش است اندام ایشان
ز موی ساقشان افکنده تقدیسسلیمان را به یاد ساق بلقیس
ز بار دنبهٔ سنگین تلاطمسراسر را شکاف افتاده در سُم
چو خیل لشکر شاهان جهانگیرنموده قلعه‌های کوه تسخیر
ز جست و خیز در صحرا به آهونموده جوهر خود را ز هر مو
ز تسلیم و رضا بر تیغ قصابنهاده سر همه چون جدول آب
شبانی داشت همچون عقل هشیارز خیل گوسفندانش خبردار
شهنشاهی کزو بی رنج و تشویشبه یک جا آب خوردی گرگ با میش
حصاری گله را حفظش ز آهنکه سنگ انداز آن بودی فلاخن
چو فالیزش به دور تلهٔ گرگفتاده بر سر هم کلهٔ گرگ
ز صوتش دامن صحرا پر از گلکه نی بودش به لب منقار بلبل
به هامون نغمه‌اش افکنده آتشصدای ساز او را کوه دمکش
به وقت نغمه پردازیش در مشتچو موسیقار، نی بودی هر انگشت
ز شیران گله را او بود غمخوارچو طفلان عزیزش دایه بسیار
سگ آن گله نفس صاحبش بودکه از روباه بازی بود خشنود
شدی شیری که از آن گله حاصلدَرو کردی دو چندان آب داخل
به سوی شهر کردی رو ز صحرابه دوشش مشک آبی همچو سقا
دکان حیله بگشودی به بازارجهان چون صبح شیرش را خریدار
گرامی، شیر او در کاسه چوبینبه کشتی قدر دارد آب شیرین
ز حیله داشتی با تیزهوشانمتاعش آب چون گوهر فروشان
ازو آموخت صبح آیین تزویرکه می‌ریزد ز شبنم آب در شیر
درین تزویرش از بس دید بی تابز خجلت شیر در پیمانه شد آب
تمام عمر، کار او همین بودازان غافل که گردون در کمین بود
قضا را آن شبان موسی آثارکه بودی طور او دامان کهسار
خرامان گله سوی کوه می‌راندکه ابری ناگهان دامن برافشاند
چو غوغا دید از طوفان به دریابجنبیدش رگ غیرت در اعضا
به نوعی دجله افشان شد که طوفانز حیرت خشک شد چون موج سوهان
شد از تأثیر بارانش ز کهسارروان سیلی به هرسو اژدهاوار
ز هر سو آنچنان موجی عیان شدکه گفتی کوه در صحرا روان شد
ز بس طوفان ز موجش تند برجَستپل قوس قزح را طاق بشکست
گمان بردی که در دامان صحراز سیر کوه برگشته‌ست دریا
در آن امواج، فوجی بود خونخوارکه آمد سرخ رو از فتح کهسار
به پیش آن سپاه کینه آلوددوان از هر طرف کوهی کتل بود
چو رو در ترکتاز آورد بی باکازان صحرا ببرد آن گله را پاک
دوان آمد شبان سوی قبیلهبگفت آن را که کارش بود حیله
هرآن آبی که می‌کردی تو در شیرکه بفروشی به خلق آن را به تزویر
جهان پا در مکافاتش چو افشردشد آن سیلاب و آمد گله را برد
سلیم از کف چرا نیکی گذاری؟که پاداش عمل در پیش داری
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - ایضا در مدح حضرت امیرالمؤمنین علی (ع)قصاید
مسافری ست قلم کز معانی شیرینبرد ز هند دواتم شکر به جانب چین
قلم ز فیض بیانم چو شاخ گل تازهورق ز معنی شعرم چو برگ گل رنگین
به پیش صفحه ی نظمم رقوم نسخه ی سحربه خود فرو رود از شرم، همچو نقش نگین
زهر نسیم گلستان طبع من، گرددکنار دهر پر از گل چو دامن گلچین
همیشه از رقم فیض، خانه ی قلممبود چو غنچه ی گل پر ز معنی رنگین
ته دلی نبود از سخن شکایت منچو مادری که به فرزند خود کند نفرین
به غیر فهم سخن نبودم ز کس طمعیکه نوعروس سخن را همین بود کابین
ز منعمان جهان چشم لطف نتوان داشتمجو چو طفل ز طاووس، بیضه ی رنگین
به عارفان ز سر جهل آن که در مجلسهمیشه بحث کند از برای مذهب و دین،
ز بی نمازی، روی نشسته اش ماندبه پشت گربه که هرگز نمی رسد به زمین
اگرچه داخل اهل زمانه ام، لیکندر آن میانه غریبم چو مصرع تضمین
به خانه زادی کلک من افتخار کندسخن که طعنه به خورشید می زند چندین
به مطلعی برم از آفتاب صد احسانبه مقطعی کشم از روزگار صد تحسین
زهی ز شوق سواری دل تو مایل زینچنان که رغبت طفلان به جامه ی رنگین
برون نمی رود از چشم من خیال لبتچنان که از دل فرهاد، حسرت شیرین
ز فیض دیدن روی تو دامن مژه امز آب و رنگ لبالب چو دامن گلچین
ز دست رفته مرا آب و رنگ خویش، مگربه خون چو داغ کنم روی ناخنی رنگین
به دلنشینی کویت نیافتم جاییچو آفتاب بگشتم تمام روی زمین
برون پرده ی وصل تو مانده ایم دایمز بخت تیره، چو بر پشت نامه نقش رنگین
چنان به دور رخت آب و رنگ گلشن رفتکه تیغ مهر نگردد ز خون گل رنگین
برای ماتم آشفتگان خویش بودهمیشه در بر زلف تو جامه ی مشکین
ز بس که شیفته ی صحبت حریفانمستاره ام به فلک داخل است با پروین
شود به خنده ی او رغبتم فزون هردماگرچه نیست گوارا، شراب لب شیرین
چنین که از سر هر موی، زهر می چکدمچگونه در دل او خویش را کنم شیرین
ز بس که بی رخ او دیده ام غبار گرفتشده ست مردم چشمم به دیده خاک نشین
به خویش بس که فرو می روم ز فکر تو شببود چو غنچه گریبان خود مرا بالین
دلم به هیچ تسلی نمی شود بی توبه مدح شاه دهم خویش را مگر تسکین
محیط گوهر احسان، سحاب گلشن جودفروغ دیده ی ایمان، صفای چهره ی دین
وصی احمد مرسل، علی ولی اللهکه کوه را نبود با وقار او تمکین
علم شود چو کف زرفشان او، چه عجبگر آفتاب ز خجلت فرو رود به زمین
قبول منصب خورشید اگر کند رایششب از زمانه برافتد چو سایه ی پیشین
سئوال کرد ز خورشید، ذره ای روزیکه ای ترا همه روی زمین به زیر نگین
پس از تو کیست که سازد چراغ تو روشنبه سوی رای منیرش اشاره کرد که این!
ز زور پنجه ی شیرافکنش عجب نبودکه تیغ کوه نباشد به دست او سنگین
زهی غضنفر شیرافکنی که سام سوارز بیم رزم تو پیچیده پا به دامن زین
ز بخت خویش چو نمرود در عقابین استشهی که بندگی او نباشدش آیین
زمین ز فیض سحاب کف تو لاله عذارفلک ز سجده ی خاک در تو ماه جبین
بود ز کشور قدر تو خانه ای گردونبود ز خرمن رای تو خوشه ای پروین
بود به دست گدایان آستانه ی توز کاسه ی سر بهرام، کاسه ی چوبین
به طاق کسری اگر بسته بود زنجیریز روی عدل، پی مدعای هر مسکین،
زمانه بر در هر خانه ای که بود آویختبه روزگار تو زنجیر عدل از زلفین
کند خطاب تو خشنود ماه کنعان راغلام توست، اگر یوسف است اگر گرگین
به روزگار تو آسوده چون نباشد کبک؟که جز گرفتن ناخن نیاید از شاهین
قلم به عهد تو در وصف خوبی عالمسپند بر سر آتش نهد ز نقطه ی شین
اگرچه ساده نباشد، خوش است خصم ترابه سر ز سایه ی شمشیر، کاکل مشکین
چو نسبتی به شکوه تو کرده اند او رابود چو حرف بزرگان، صدای کوه متین
به روز رزم تو بینند بر سر میدانسمند خصم ترا بر شکم حنا از زین
نهاده تیغ تو سر در پی مخالف توچو ظالمی که به دنبال باشدش نفرین
خروش خصم به رزم تو اختیاری نیستز گردش سر او آسیاست خانه ی زین
نسیم حمله ی تیغ تو صرصر تندی ستکه سنگ را نگذارد به جای خود سنگین
برو چنان ز شکوه تو عرصه تنگ شده ستکه همچو موج سپر خورده آسمان صد چین
قدم نمی نهد از خانه ی کمان بیرونکه تیر حادثه در دور توست چله نشین
عطای دست تو نادیده، بهر دریوزهسفینه در کف دریاست کاسه ی چوبین
به آفتاب زند پهلو از بلندی قدربه دور نام تو نیکو نشسته نقش نگین
به زیر برگ، عبث نیست غنچه گشتن گلنشسته نکهت خلق ترا مگر به کمین
به روزگار تو عالم ز بس نظام گرفتشهاب رشته شد از بهر سبحه ی پروین
مگر که گرز گران تو آمدش در خوابکه خواب بخت عدوی تو شد چنین سنگین
عجب که کلک قضا، قابل ورق گردداگر نه مصرع تیغ تو باشدش تضمین
کسی که شوق طواف تواش برانگیزددرون خانه مسافر بود چو خانه ی زین
مسیح رشک به آن خسته می برد کز ضعفچو آفتاب ز خشت درت کند بالین
شها! دمی ز سر لطف گوش با من دارببین چه می کشم از بخت بد من مسکین
به دست دایه ی بی مهر چرخ آن طفلمکه بخت تیره چو ابرو نمایدم ز جبین
سلیم بهر همین کرد اسم من گردونک اره بر سر نامم نهد ز صورت سین
به حیرتم که فلک با وجود راست رویمرا چو تیر خطا از چه کرد خاک نشین
چنان که بستر خوبان ز زلف عنبر فاممرا همیشه زند مار، حلقه بر بالین
امید من همه حسرت دهد نتیجه، مگربه خط عکس بود سرنوشت من چونگین؟
چو آفتاب جهانگرد بودم و عمری ستکه کرده بخت سیاهم چو سایه خانه نشین
به رغم طالع ناساز خویش، ساخته امهمین به خنده ی خشکی چو پسته در قزوین
مرا به سوی نجف، جذبه ای عنایت کنکه همچو مهر شوم بر در تو خاک نشین
به منع سجده ی مردم ز رشک می خواهمبر آستان تو مهری نهم ز نقش جبین
ز حد گذشت جفای سپهر دون با منمرا خلاص کن از چنگ این ستم آیین
سلیم، به که روم بر سر دعا زین پسکه خامه را به زبان داد قافیه آمین
همیشه تا اثری از سخن بود، باشدبه خون خصم تو تیغ زبان من رنگین
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰غزلیات
ای ز مژگانت مرا چون خوشه در دل تیرهابر سرم چون برگ بید از غمزه ات شمشیرها
خفته در راه تو از عجز ای غزال شیرگیردست بر بالای یکدیگر نهاده شیرها
گرچه در راه تو عمرم صرف شد چون گردباددارم از ریگ بیابان بیشتر تقصیرها
صیدگاه کیست این صحرا که از زخم خدنگسایه پنداری پلنگ است از پی نخجیرها
فکر اسباب تعلق کردن از دیوانگی ستموج دریای جنون ماست این زنجیرها
سایه ی تیغ است عاشق را مقام عافیتبرگ نی باشد حصاری از برای شیرها
کفر و دین را عشق صلحی داد کز اندام خودچون زره کردند جوهر را برون شمشیرها
نیست آزادی سلیم از حلقهٔ فتراک عشقصیدگاه اوست عالم، ما همه نخجیرها
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱غزلیات
سخن بست از لبم احرام طوف کعبهٔ دل‌هاتماشا کن در او چون کاروان کعبه محمل‌ها
ز زهد و توبه در کار دلم صد عقده افتاده‌ستبیا ساقی مرا آزاد کن از قید مشکل‌ها
بود سیب ذقن نقل می تحقیق، عارف رابیابان حرم را بر سر چاه است منزل‌ها
ز نی آموز در صحرا سماع بی‌خودی کردنکمانچه‌وار باشی چند، کون‌جنبان محفل‌ها؟
درین صحرا که بیش از دانه دهقان خفته در خاکشبه خود اندیشه‌ای کن تا چه خواهد بود حاصل‌ها
به دریایی که همچون نوح، من افکنده‌ام لنگرسفینه بر سر موجش بود تابوت ساحل‌ها
قیاس مهر و کین هر کسی از خاطر خود کنبه هم چون دانه‌های سبحه راهی هست از دل‌ها
سلیم امشب به یاد تربت حافظ قدح‌نوش استالا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲غزلیات
شراب نقل نخواهد، بگیر ساغر راکه احتیاج شکر نیست شیر مادر را
درین محیط، قناعت به آب تلخی کنهمان به جام صدف ریز آب گوهر را
به راه عشق قدم چون نهی مجرد شوبرهنگی بود اسباب ره شناور را
مباد کم ز سرت سایه ی کلاه نمدببوس و بر سر شاهان گذار افسر را
سر برهنه ی خورشید را زوالی نیستز شمع پرس که چون تاج می خورد سر را
سلیم آینه در دیده آب می آردکند چو یاد، لب تشنه ی سکندر را
درین محیط ز من باخت نوح لنگر رابه ناخدا نبود نسبتی شناور را
چنان زمانه کمر در شکست پاکان بستکه در صدف چو سفیداب کرد گوهر را
چو شمع موم، نسب از پدر شود روشنبری چو دختر رز چند نام مادر را؟
کسی که سیر خزان کرده است، می داندکه چیست نوحه گری در چمن صنوبر را
به یارنامه چو سازم رقم، کنم قراضبه جای نامه ز غیرت پر کبوتر را
سلیم، کفر ازان زلف بس که رونق یافتبود به خواری اسلام رحم، کافر را
متن در گنجور
شمارهٔ ۴رباعیات
خواجه نکند نظر به سوی حلواگویی هرگز ندیده روی حلوا
در خانه ی زین هنوز اگر پای نهداسبش مگسی شود به بوی حلوا
متن در گنجور