چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر تهران · ۴۹۹ تا ۵۵۹ قمری

قوامی رازی

شرف‌الشعراء امیر بدرالدّین قوامی خبّاز رازی از شاعران معروف نیمه‌ی اول قرن ششم هجری است که به مواعظ حکم و مناقب خاندان رسالت شهرت دارد.
لقب «خبّاز» او از آن جهت رایج بود که در اوایل، نانوایی می‌کرد، و دکان خبّازی داشته‌است و تخلّص او به «قوامی» به جهت نام «قوام‌الدّین طغرایی» که ممدوح او بوده، گرفته شده است.
قوامی از شاعرانی است که تاریخ تولد، وفات و چگونگی دوران کودکی و بزرگی و شرایط رشد و تعلیم و تربیت وی معلوم نیست. تذکره‌های قدیمی شرح حال مناسبی از او نمی‌دهند و تنها به بیان عظمت شاعر می‌پردازند. اولین بار نامش در کتاب «النقض» آورده شده که مؤلف وی را در ردیف شعرای شیعه قرار می‌دهد. به نظر می‌رسد چون شاعر در سال ۵۱۲ ه. ق به خدمت قوام‌الدّین راه یافته و در آن زمان به برنایی خود اشاره کرده‌است، باید ولادتش در اواخر قرن پنجم باشد و چون صاحب النقض (م ۵۶۰ ه. ق) از او یاد کرده باید وفاتش قبل از این تاریخ می‌باشد.
در مورد آثارش متأسفانه فقط مقدار قابلی شعر به جا مانده و دیوانش از بین رفته است. اما آنچه امروز در دسترس است اشعار و ابیات پراکنده‌ای است که در جنگ‌ها و مجموعه‌های خطی دیده می‌شود و یک نسخه خطی که در کتابخانه «بریتیش میوزیوم لندن» موجود است و مرحوم مینوی از آن عکسبرداری نموده و به ایران آورده است و مشتمل بر ۳۳۵۹ بیت می‌باشد. این نسخه توسط شادروان محدث ارموی در سال ۱۳۳۴ شمسی تصحیح و منتشر شده و مبنای نسخهٔ گنجور نیز همین چاپ است.

گزیدهٔ اشعار قوامی رازی

شمارهٔ ۱ - از قصیده‌ایست که در نصیحت و موعظت گفته و موجود از آن این استدیوان اشعار
ساکن شو و تو طاعت ایزد کن اختیارکز مرد بختیار جزین اختیار نیست
پرهیزگار باش و چه سودست پند منکه امروز روز مردم پرهیزگار نیست
مرد خدای شو که خدای است دستگیردل بر کن از جهان که جهان پایدار نیست
زان زلزله که بود گه یحیی بن معاذری شد خراب اگر چه تو را اعتبار نیست
بی جان شدند سیصدو پنجه هزار خلقمعلوم کن چو قول منت استوار نیست
دارنده زمانه تواناست همچناندر کارهاش هیچ کس آموزگار نیست
گر والعیاذ بالله با ما همان کنداین روزگار بهتر از آن روزگار نیست
این قوم زان گروه بسی باز پس ترندری را اگر چه آن درج و کار و بار نیست
ناقد چنانکه بود بصیر است همچنانزر سرای ضرب عمل را عیار نیست
تا زلزله ست چیره تری بر گناههاگوئی تو را هدایت پروردگار نیست
از هیبت خدای نترسی ز ابلهیدیوانگی و ابلهی از افتخار نیست
آگه نه ای که از طرف بیشه قضاشیر عذاب را ز تو بهتر شکار نیست
تا تو بدی کنی به دل آید ز پیش توزیرا که باده شهوت خمر و خمار نیست
ای قوم ازین عذاب بترسید زینهارکاین کار جز علامت اصحاب نار نیست
بنگر که ما چه لشکر ظلمیم کز خدایبر فرق ما جز آتش دوزخ نثار نیست
زین تندبادها که به هم بر زند جهاندر دیده ها به جای بصر جز غبار نیست
از کردگار باد عذابست خاک پاشوز بحر رحمت ابر کرم قطر«ه» بار نیست
گر بنده خاکسار شد از باد، شکرهاستکز خشم پادشاه جهان سنگسار نیست
نزدیک خاطر و دلت ای مرد خاکسارروز شمار و هیبت او در شمار نیست
در زیر خاک زلزله خواهد تو را شکستجز خاک تیره مالش تو خاکسار نیست
در ملک پادشا چه که عالم شود خراباز مرگ زنگئی خلل زنگبار نیست
تو خواه باش و خواه نه در عالم خدایبر هردو گام چون تو کم از صدهزار نیست
زنهار خواستی چو در افتاد زلزلهای ظالمی که از تو به جهان زینهار نیست
ایزد تو را به فضل و کرم زینهار داداز بهر آن که او چو تو زنهار خوار نیست
مردی مبر به درگه ایزد نیاز برکان صدر عزتست و صف کارزار نیست
آنجاست سجده گاه ضعیفان و عاجزانناوردگاه رستم و اسفندیار نیست
بر درگه خدای جهان عاجزی نمایکان جایگاه جز به در عجز بار نیست
امروز تو ز دی به خصومت قویتریو امسال قوت تو چو پیرار و پار نیست
داننده ای که گردش لیل و نهار ساختداند که خیری از تو به لیل و نهار نیست
لیل و نهار بر تو به غفلت بسی گذشتو اندر تو جز جحود نهارا جهار نیست
اسب مراد تو به ره دین نمی رودره را چه عیب مرکب تو راهوار نیست
گرچه پیاده ای به ره عقل و عافیتمیدان فتنه را چو تو چابک سوار نیست
اینجا مکن قرار که جائی ست بی قرارجای تو جز به منزل دارالقرار نیست
از بهر لفظ فحش ندارد لب تو مهروز راه مهر دین شترت را مهار نیست
بی شک تن هیزم دوزخ کند خدایزیرا که شاخ خیر تو را برگ و بار نیست
کس دیده نیست چون تو نکوروی زشت خویچون خلقت تو صورت طاوس و مار نیست
زهر کشنده مار ندارد چو خوی توطاوس را چو روی تو رنگ و نگار نیست
نتوان از ین همه کرم و فضل کردگارگفتن که پادشاه جهان بردبار نیست
در بندگیش بسته میان باش کز نهیبدریای آتش غضبش را کنار نیست
از آتش جهنم و «ا»ز خشم او بترسای بی خبر ترا مگر از نار عار نیست
با نفس خویش به شو و خیرات پیش گیرعذری بخواه اگر چه دلت خواستار نیست
آن را که با تو این همه نعمت همی کنددر طاعتش چرا دلت اومیدوار نیست
ما ناکسیم اگر نه کریمست پادشاتقصیر بنده جرم خداوندگار نیست
بشنو قوامیا ز خرد پند و کار بندهرکو نه اهل پند بود هوشیار نیست
«تو» پادشاه گنج قناعت شدی رواستگر تخت زر وافسر گوهر نگار نیست
«بر تخت» عافیت شو و«ا»ز شرم پرده دارگربر در تو قاعده پرده دار نیست
ترک جهانیان کن و بر تخت عقل گویای پرده دار پرده فروهل که بار نیست
با همگنان بگوی که دیوان شعر منباغی است کاندر و همه گل هست و خار نیست
آن نانبامنم که چو دکّان خاطرمایوان ملک و بارگه شهریار نیست
چون دانه های گندم پاکم به روشنیاندر خزینه ها گهر شاهوار نیست
آن را که نیست گندم انبار دل چنیناز آسیای فضل الاهیش بار نیست
در حلق زیرکان جهان همچو نان منحلوای تر شهد و شکر خوشگوار نیست
نام نکوست حاصل نان سپید منوز مرد به ز نام نکو یادگار نیست
هرکس که نیست درکف او قرص نان مناز چرخش آفتاب و مه اندر کنارنیست
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - از ترجیع بندیست که اول آن ساقط و در مدح ابوالحسن علی بن الحسن البیهقیدیوان اشعار
آن خواجه که نیست چنو در همه عجمدر دین بلندمایه و در ملک محتشم
والاابوالحسن علی بن الحسن که هستاز جاهش اهل دولت و دین گشته محترم
از رشگ رای او شد اجرام زرد رویوز پیش جاه او شد افلاک پشت خم
گر زانکه در حمایت انصاف او بوددر بوستان ز باد خزان کی رود ستم
هنگام فضل و وقت سخا نیستش نظیرهم مرکز ادب شد وهم منبع کرم
از لطف جود دستش اگر یافتی خبراز کان به پای خویش برون آمدی درم
پس گر سربریده نگوید یکی سخندر دست او چگونه سخنگوی شد قلم
بی لطف عقل او نبود فضل در جهانتنگی بود هرآینه چون آب گشت کم
دانسته بود صاحب کافی کفایتشپیش از وجود او زحیات رفت درعدم
آری نگون شود علم پادشاه شبچون کوس آفتاب نوازد سپیده دم
سلطان وقت را شرف الدین وزیر باد
تا دین بود اجل شرف الدین ظهیر باد
ای از عدد یکی به هنر صدهزار مرددارند معطیان ز عطاء تو پیش خورد
از رشگ حرمت تو بزرگان مملکتچون صبح و شمس با رخ زردند وباد سرد
از اولیای دولت در هیچ روزگارنه آورد چون تو گردش گردون تیز گرد
هستند پیش حمله تهدید امر توهمچون زنان عاجز مردان شیر مرد
نظاره گاه جاه تو کرده است کردگاراین کاخ هفت کنگره گردلاژورد
جفت تو نیست از فضلای جهان کسیچون آفتابی از همه اجرام چرخ فرد
گویند فاضلان چو بینند فضل توسبحان آن خدای که این فضل با تو کرد
بدخواه با تو صدر نگشتست هم عنانگنجشک با عقاب نبوده است هم نبرد
جزکار خامه تو نباشد صلاح ملکجز ورد عندلیب نزیبد دعاء ورد
ای رای راد بخش تو درمان ملک و دیناین بیت فهم کن که مبادات هیچ درد
سلطان وقت را شرف الدین وزیر باد
تا دین بود اجل شرف الدین ظهیر باد
ایزد سعادت تو به نیک اتفاق داداز تو وفاق جست و به خصمت نفاق داد
گردون تو را بقا و جهان را فنا نوشتدولت تو را وصال و عدو را فراق داد
شیطان چو با عدوت شراب زقوم خوردیزدان به اولیای تو «کاسا دهاق » داد
دولت ز جمله خاصگیان سرای ملکاز قصرهای نیک ترینت وثاق داد
در فضل و رای اهل خراسان چو بنگریدسلطان تو را وزارت ملک عراق داد
زانجا که جاه توست وزارت چه سگ بودسلطان وقت این عمل از اتفاق داد
هر کس که یافت خدمت تو ترک دهر کردهرکو بهشت جست جهان را طلاق داد
گاه ولادت تو فرشته زساق عرشبنگر چه گفت چون ندی اشتیاق داد
کلک چو برق را به علی بیهقی سپردآن کو محمد عربی را براق داد
تاخاطرم به مدحت تو جفت فکر توستطوقم خرد به گفتن این بیت طاق داد
سلطان وقت را شرف الدین وزیر باد
تا دین بود اجل شرف الدین ظهیر باد
بهتر ز روز دولت تو روزگار نیستبعد از خدای چون تو خداوندگار نیست
با پای همت تو فلک زیر دست هستبا دست بخشش تو جهان پایدار نیست
سلطان که اختیار خدایست بر زمینمیر اختیار دین که چن و به اختیار نیست
این هر دو اختیار به یک روز اختیارکردندت اختیار و چنین اختیار نیست
تاسایه رکیب تو بر اهل ری فتادکس نیست کز جلال تو خورشید وارنیست
ری را به اتفاق همه اهل روزگاراز روزگارهابه ازین روزگار نیست
بنده ز دست حادثه نه آمد به خدمتتپائی که دردمند بود حق گزار نیست
گفتم دلا چو دیر به خدمت رسیدهعذری بخواه که خواستن عذر عار نیست
دل گفت تو ستایش او کن به عذر اوبا آنکه کار نیست تو را هیچ کارنیست
ای یادگار صاحب کافی به گاه فضلاز گفت بنده بهتر ازین یادگار نیست
سلطان وقت را شرف الدین وزیر باد
تادین بود اجل شرف الدین ظهیر باد
از شاعران عالم جز من که نانباستنان سخن به رسته اندیشه در کراست
سیمرغ عقل برزگر خطه منستکش آب و خاک چشمه حیوان و کیمیاست
گندم ز برج سنبله دارم ز دلو چرخسنگم زمین و دور فلک چرخ آسیاست
ناهید آرد «و» ماه خمیر «و» آفتاب نانشب دود و انجم آتش و گردون تنور ماست
فکرت دکان و ذوق ترازو خرد محکجان مشتری و دل درم وطبع نانباست
نان مشتری برد ز سر کلبتین منبا هم مرا تنور و ترازو شدست راست
نان چنین غذای تورا شاید ای بزرگتاج مرصع از جهت تخت پادشاست
نانی بدین صفت که تو را شرح داده امکی طعمه ستور دل آدمی لقاست
برخوان جان خویش به مهمان سرای خلددر حلق علم لقمه ارواح انبیاست
با نثر و نظم تو که تواند فصیح بوداز عاجزی به دست قوامی چنین دعاست
سلطان وقت را شرف الدین وزیر باد
تا دین بود اجل شرف الدین ظهیر باد
اقبال عذر خواه تو هر بامداد بادوز تو سریر ملک در ایوان داد باد
باغ نهال یار تو جنت صفت شدستکاخ سرای خصم تو دوزخ نهاد باد
باد خزان غلام کف زرفشان توستابر بهار چاکر آن دست راد باد
بر آسمان دولت و دین ماه جاه توچون دختران گردون خورشید زاد باد
هرجامه که عمر تو را دوخت شامگاهتا نفخ صور پیرهن بامداد باد
فرزند فضل را قلمت دایه آمدستشاگرد جود را درمت اوستاد باد
در گوش و هوش آدمیان تا به رستخیزشکر تو وشکایت بد خواه یادباد
فرزند آنکه چاکر فرزند پاک توستهمچون نبیرگان تو والا نژاد باد
تا آب و خاک وآتش و بادست در جهانهرچار؛ چاربالش آن طبع شاد باد
متن در گنجور
شمارهٔ ۴ - در مدح امیری صاحب طرف و اظهار گله و تقاضای صلهدیوان اشعار
ای بزرگی که در آفاق تو را دیگر نیستوز همه عالم چون گوهر تو گوهر نیست
بی جوار در تو مرد درم را زر نیستبی وجود کف تو مرغ کرم را پر نیست
گر فلک خوانمت از جاه روا باشد از آنکهفت عضو تو تو را کمتر هفت اختر نیست
پادشاهی تو بلاقاعده افسر و تختتخت تو جز فلک و افسر تو جز خور نیست
نه بدان نیست تو را افسر زر از بر سرکه ز فطرت چو ملوک از در افسر سر نیست
در همه دنیا چندان که همی در نگرمبه سر تو که تو را درخور سرافسرنیست
ماه نو طوق زر توست و فلک مرکب توزیر رانت چه اگر اسب به طوق زرنیست
سایه ایزدی و دبدبه دولت هستچترت ار بر ز برو نوبتت ار بر در نیست
بر همه صحن فلک چون اثر خاطر توقمر زهره دل و شمس عطارد فرنیست
در همه سطح زمین چون هنر خامه توباد خاکی گهر و آتش آب آور نیست
گرچه صاحب طرفی بر همه شاهان شرفیهمه کس داند و اندیشه بدین اندر نیست
در مثل هست که اشراف بر اطراف بوندشبهه خصم تو را حجت از ین بهتر نیست
اینک این بنده قوامی که ثناگستر توستدست جود تو برو گرچه عطا گستر نیست
هست معلوم ندیم تو شجاع الدین راکه به هنگام سخن به ز منت چاکر نیست
ناصحی گوید ور نیز نگوید دانیکه آخر این شعر من از شعر کسی کمتر نیست
بر سپهرت به گه بزم مرا باری هستزحل مویه گر ار زهره خنیاگر نیست
هر کسی پشته هیزم کشد از بیشه توزآتشت ما را یک مشته خاکستر نیست
ریش مالان کرده مدح تو تا کی گویمکه اندر اصطبل تو بدبخت تر از من خر نیست
هست دیوان مرا مدح تو در خور گرچهسرو ریش من دیوانه تو را درخور نیست
از پی شکر تو همچون صدف و نی همه وقتدر دل و در دهنم جز گهر و شکر نیست
گفتی اسبی دهمت تا تو سوارش باشیکه مرا جنس بسی هست ولیکن زر نیست
گاوریشا که من ابله خر خواهم بردکم از آن اسب کنون هم لگد استر نیست
پرس احوال رهی را ز وجیه الدولهتا تو را گوید اگر قول منت باور نیست
چشم دارم که زبهر دل من خواجه وجیهخورد اندوه اگر هیچ کس انده خور نیست
ننگ شهری شده ام تا که به هنگام سخابا عمر هست را دیده و با چاکر نیست
گر عمر را ز تو خلعت رسد انصاف بدهآخر این شعر من از شعر عمر کمتر نیست
متن در گنجور
شمارهٔ ۵ - در مدح شاه بطور عام و عرض تسلیت بدو شاه خاصدیوان اشعار
تا زمین زیر گنبد خضراستبی جهانیان جهان نیاید راست
تاز گردش فلک نیاسایدبر زمین شاه داد گر باید
شاه خورشید جان فزای بودبر زمین سایه خدای بود
بشکند گردن وضیع و شریفبکند حکم بر قوی و ضعیف
باز دارد چو گرددش معلومآفت ظالم از سر مظلوم
شغل دولت چو شیر پستانستعالم اطفال و دایه سلطانست
درنگر تا چه آید از تقصیرکار برطفل چون نیابد شیر
شاد باش ای قوامی هنریکاهل ری را سنائی دگری
آفرین گوی شاه اعظم رابعد از آن خسرو معظم را
آن ولی عهد دو شه مسعودشاه عادل مغیث دین محمود
ای بزرگان دولت و ملتدین و ملک از شماست با صولت
همه منقاد شاه ملک آرایهمه فرمانبر کتاب خدای
از شما باد تازه در دو جهاندین یزدان و دولت سلطان
ملک را گر مصیبتی افتادهیچ غم بر دل دو شه مرساد
از سراپرده‌های سلطانیحوریی شد به باغ یزدانی
خلق را دل چرا دژم گشتست . . .!چون گلی از دو باغ گم گشتست
آب در دیده جهان خون شدیک چراغ از دو خانه بیرون شد
باد مرگ اسب را بر افکندستیک درخت از دو مرز برکندست
چون اجل را درازتر شد دستعقدی از گردن دو ملک گسست
شکر حق کوه ملک بر پایستگر صدف شد دو بحر بر جایست
گر ز معدن یکی گهر بگسستدر دو کشور دو کان گوهر هست
خشک شد چشمه ای به هامون درتیره شد کوکبی به گردون بر
مند مر چرخ جاه را جاویدهر دو سلطان چو ماه و چون خورشید
کی شود بی یکی ستاره تباهآن فلک که آفتاب دارد و ماه
باد در زیر تخت ایشان بادگرد بر تاج هر دو منشیناد
باد در کاخ لهو منزلشانهیچ انده مباد بر دلشان
متن در گنجور
شمارهٔ ۶ - در مدح امیری امین الملک لقبدیوان اشعار
ای شده صدر ملک در خور توگشته سلطان وقت غمخور تو
هم امینی و هم امین الملکگوهری نیست همچو گوهر تو
رحمت ایزدست در ره تودولت باقیست رهبر تو
خنجر حاسدان همه کندستپیش آن خنجر سخنور تو
تا به سر وقت باز برد چرخحنجر حاسدان به خنجر تو
تا صدف وار گشت و نی کردارآن دل و خاطر منور تو
در و شکر خدای تعبیه کرددر عبارات روح پرور تو
ای به حلم زمین و جاه فلکنشود کس به پایه برتر تو
گرفلک خوانمت سزد که بودهفت جزو تو هفت اختر تو
ور جهان گویمت رواست که هستهفت عضو تو هفت کشور تو
تو جهانی و زود خواهد کردبخت تو یک جهان مسخر تو
در تو حلم و صفا و لطف و غضبخاک و باد است و آب و آذر تو
کوته است از تو دست بدخواهتور مثل هست در برابر تو
قلم خشک تو چو تر گرددخشک دان دست بدخواه تر تو
قد خصم تو چون کمان داردقلم تیر شکل لاغر تو
راست را کژ همی کند قلمتای شده تیر تو کمانگر تو
با حدیث من و تو آی که نیستجان فروشی چو من ثناخر تو
دیرگاهست تا قوامی هستبنده کردگار و چاکر تو
چند گه باشد آخر این درویشبی نصیب از دل توانگر تو
تختم از بخت برفلک باشدگر بود بر سر من افسر تو
متن در گنجور
شمارهٔ ۷ - در مرثیت امام زاده گفتهدیوان اشعار
میر امام زاده که چون او نیافریدتا از عدم خدای همی بنده آورد
از شوم قتل آن تن بی سر بدیع نیستگر جویبار سرو سرافکنده آورد
دل مرده ای بود که ننالد ز درد اویای طرفه مرده ای که خبر زنده آورد
مرد آن بود که روز بلا پیش دوستانبر درد دوست دل به غم آکنده آورد
بنگر چه صعب درد بود درد قتل اویکان تیره شب ز روز درفشنده آورد
آرد به زعفران جا هر سال گریه هاآن زعفران که خاصیتش خنده آورد
متن در گنجور
شمارهٔ ۸ - این ابیات را وقتی که از نردبان افتاده و پایش شکسته برای بعضی از دوستان خود فرستاده و شکایت از درد پا و اظهار ملال از فراق آن دوست کردهدیوان اشعار
دور از جمال جاه تو ای صدر ارجمندافتاد پای بنده به دست شکسته بند
باز آمدی ز راه و نگفتی چگونه ایتاگفتمی که پای چگونه ست و درد چند
دست قضای بد ز سر نردبان شومبگرفت پای من به بن ناودان فکند
هر مردو زن که دید قوامیت را چنانفریاد خواند وروی خراشید و موی کند
تا شخص من پیاده شد از بار گیر جاناز دست درد مقرعه خوردم هزار و اند
لابد به خاک تیره درآید سر سوارچون درمیان راه خطا شد سم سمند
رنجور دل شوی چو بدانی که روزگارچون می گذشت بر من مسکین مستمند
بر جان من گشاده بلا روز و شب کمیندر گردنم فتاده ز درد آتشین کمند
از دست بنده زهر شکر بود پیش ازینو امروز پای اوست چونی گشته بندبند
تو آمدی و بنده نیامد به خدمتتزیرا که پست کرد مرا گنبد بلند
من بی شما چهار برادر معذبمدر چارمیخ درد بمانده تنی نژند
رنجم زیادت است ز نادیدن شمااز رنج دل فزوده شود درد دردمند
این «خود» به ترکه هر که ببیند بگویدمچون تو کسی چگونه کند کار ناپسند
بر نردبان چه کار تو را تا در اوفتیاز دست تو رسید به پای تو برگزند
این گویدم که پای تو را به بود طلیوان گویدم که نه نه طلی چیست خشک بند
آن گویدم که چشم به دست این سپند سوزبر آتش بلا بنشان باد چون سپند
صدگونه پند می دهدم کمتر ابلهیکو چاه و بند باز نداند ز جاه و پند
ای در کف سعادت تو گرز گاوسارببریده خشم تو سر دشمن چو گوسفند
بر نردبان اگر به حماقت نرفتمیهرگنده سبلتی نزدندیم ریشخند
متن در گنجور
شمارهٔ ۹ - گویا در مدح منتجب الدین حسین بن ابی سعد ورامینی گفتهدیوان اشعار
آنکه دولت بنده ایام اوستشکر خلق عالم از انعام اوست
پایه دولت ز قدر و جاه اوستسایه ملت ز بانگ و نام اوست
جود او شخصیست بر روی زمینشکل هفت اقلیم هفت اندام اوست
آب حیوان زان خط چون ظلمت استمعجزات خضر در اقلام اوست
پادشاه چرخ شد خورشید از آنکپاسبان وارش گذر بر بام اوست
فضل او جامیست بر دست خردراحت ارواح در ایام اوست
تا چنین جامی است او را زان جهانجان کیخسرو فدای جام اوست
عقل او سیمرغ پنهان صورتستکوه قافش خلقت پدرام اوست
کس نبیند در جهان سیمرغ رااز برای آنکه اندر دام اوست
مادت شیراز پی اطفال ملکاز سر پستان عدل عام اوست
آفرینش دوستان را چون بود!؟که افتخار دشمنان دشنام اوست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰دیوان اشعار
ای ز رفعت رشگ و درد آسماندست جاهت پایمرد آسمان
سایه تو هم عنان آفتابپایه تو هم نبرد آسمان
روی زیبای تو و قد بلندرشگ خورشید است و درد آسمان
ناورد جفت تو در دورآنهاجوهر بی ضد فرد آسمان
دولت تو تا قیامت بس بودمزد رنج کارکرد آسمان
امر و نهی تو ز روی حل و عقدورد انجم گشت و ورد آسمان
چون حوادث روی پیمای زمینچون کواکب ره نورد آسمان
شکل مریخ است و جرم مشتریمهر«ه»های سرخ و زرد آسمان
دست اقبال تو در شطرنج ملکرو که باطل کرد نرد آسمان
زآنکه تا تو گلشن دولت کنیصحن پهن گردگرد آسمان
قرصه خورشید هر روز از شعاعزر نهد بر لاژورد آسمان
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱دیوان اشعار
مرکب اقبال را زین کرده‌اینصرت ملک از پی دین کرده‌ای
آسمان ملک را از روی و لفظتاوگاه ماه و پروین کرده‌ای
در جهان چون پادشاهان کریمبخشش و بخشایش آیین کرده‌ای
از کرم این در خورد کز روی مهرچون کریمان پشت برکین کرده‌ای
گاه عدل اندر ولایت گرگ رااز کنار میش بالین کرده‌ای
زان شبه سر کهر با اندام کلکعقل را دست گهرچین کرده‌ای
زان سیه‌رویان خط بر نامه‌هاشهر بند هندوان چین کرده‌ای
اختیار کعبه کرده سخت نیکبه اختیاری که اختیار این کرده‌ای
چون توانی شد به کعبه کز سخاکعبه عالم ورامین کرده‌ای
شعر من جان سنایی تازه کردتا مرا از فضل تلقین کرده‌ای
با قوامی هرچه اندر ری کنیبا سنائی آن به غزنین کرده‌ای
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲دیوان اشعار
دولتت گر نیک ننوازد مراروزگار بد بر اندازد مرا
بینوائیها بسوزد جان منگرنه جودت برگها سازد مرا
پایمال هر خسم دارد سپهرسعی تو گرسرنیفزاید مرا
از سعادت چون کنم طرف کمرچون نحوست کیسه پردازد مرا
از عنایتهای تو از زر و سیمدستها گستاخ چون یازد مرا
کز شکایتهای دولت جان و تناز تف اندیشه بگدازد مرا
گر معینی باشی اندر حق مندل به بخت جاودان نازد مرا
تو عنایت کن که آنگه روزگارگر بخواهد گرنه،بنوازد مرا
گر به خدمت کم رسم دست زمانهر زمانی جنگی آغازد مرا
وربه خدمت می رسم چوگان چرخبر دردت چون گوی می بازد مرا
من سوار و مرد این میدان نیماسب اقبال تو می تازد مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۳ - قوامی در حق عمادی گویددیوان اشعار
«ای قوامی هر که چون تو نانباستتا قیام الساعه فخر شهر ماست »
«گندم فضل خدای از بهر توکشته اندر دستگرد کبریاست »
«تخمش از تقدیس عرش ایزدیستآبش از کاریز وحی انبیاست »
«آسیابان آفتاب نوربخشآسمان تیز گردت آسیاست »
«آسیاهای تو را از بهر آردزیردلو صدق در؛سنگ صفاست »
«رکن دوکان تو در شهر خردبر سر بازار سدرالمنتهی است »
«از خمیر لطف دل قرص سخنوز تنور نور جان نور و ضیاست »
«نیز بهر طعمه جسمانیانکاسه و خوان را تریدد و غباست »
«کز برای واجب روحانیانلقمه تسبیح در حلق دعاست »
«نان موزون توای طباخ روحناقدان سختند نفزود و نکاست »
«آتش طبع توشد معیار عقلزان تنورت با ترازو گشت راست »
آفتاب ملک و دین رای تو بادآسمان عقل و جان جای تو باد
دست تو بر هشت جنت مطلق استبر سر هفتم فلک پای تو باد
نوبهار بوستان مملکتفر عدل عالم آرای تو باد
سایه خورشید فضل کردگارتاج فرق آسمان سای تو باد
بر موافق گیسو«ی» حور بهشتبوی خلق شادی افزای تو باد
مار زرین خلقت مشگین سخنشکل کلک فلک پیمای تو باد
مور عنبر صورت کافور پوشخط روزآرای شب زای تو باد
تا دل ابر بهاری در دهدمهر بر گردون زر اندای تو باد
تا دم باد خزان زرگر شودکان به که در سیم پالای تو باد
ابر و برق و آسمان و آفتابدست و کلک و همت و رای تو باد
بخت بر منشور زد توقیع ماتا عمادی وار شد ترجیع ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۴ - در مدح گویددیوان اشعار
خداوندا سرور جود دستتچو طوقی گشت و اندر گردن افتاد
پدید آمد جواهر در معادنچو ظل گوهرت بر معدن افتاد
شد آهن مایه سهم و سیاستچو نام تیغ تو بر آهن افتاد
حدیث رمح لرزانت برآمدز هیبت لرزه بر مرد و زن افتاد
ز نعت چربدستیهات اعظمچو روغن گشت و بر پیراهن افتاد
عدورا آن گهی پیمانه پرشدکه مسکین با تو اندر مسکن افتاد
مگس را پرده کی برگیرد آنگهکه اندر پرده کرا تن افتاد
تو را در پیش ناوکهای پراندل مریخ چونین جوشن افتاد
مرا بر عاشر طالع بمدحتشعاع زهره بربط زن افتاد
چو خورشیدت برآمد دوستان راز دولت سایه بر پیرامن افتاد
چو با تو پای در گلشن نهادمحسودم سرنگون درگلخن افتاد
چراغی بود بی روغن روانمچو عکس شمع رایت بر من افتاد
به حمدالله مرا در دولت توبرآمد نام و نان در روغن افتاد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۵ - در مدح و استعطاء استدیوان اشعار
ای جهان را بزرگیت معلوموای خرد را کفایتت مفهوم
سخنت باد بر دل وزراگرم چون انگبین و نرم چو موم
ولیت بر کنار آب حیاتعدوت در میان باد سموم
آن درختی که چون تو میوه دهدآفرین باد بر چنان بر و بوم
یک دو هفته گذشت کاین خادمکمتر آمد به پیش آن مخدوم
خشم کم گیر چون به مهر اندرکرده ای اعتقاد من معلوم
از عقوبت بسم بود که ز بختمانده باشم ز خدمتت محروم
من که باید که با تو بنشینمکز تو خیزد معیشت و مرسوم
چه نشینم به تنگ دستی درپیش مشتی فراخ کون زن شوم
آری آری به طبع بنشیندمرغ می شوم بر درخت ز قوم
رنج نان دادن است و زن گادنکه مرا جان برآرد از حلقوم
آدمی را دو محنت سنگی استرنج حلقوم و آفت خرطوم
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۶ - در استعطاء و طلب جامه و اسب وتقاضای مرخصی چند روزه استدیوان اشعار
ای آنکه جز به صدر تو نگرایمالا نسیب مدح تو نسرایم
از چرخ تو است نجم شب افروزموز بحر تو است طبع گهر زایم
بی دوستیت سست شود دستمبی پایه تو لنگ بود پایم
خرگه به عرش بربرم از همتتا داده ای به خیمه درون جایم
از طبع بلبلان خوش آوازموز نظم طوطیان شکر خایم
گر شخص من به جامه بیارائیمن جان تو به نکته بیارایم
در دست غم فتاده ام از عمریتا خیمه کسان تو می پایم
بر پرده رسوم تو بفتادهاز چنگ غم رها نشود نایم
هر چند کاب عاشق طبعم شدبا نان همی به کوشش برنایم
چون آتش تفکر خاکی راآبی نماند باد چه پیمایم
دستار بر صلاح چو در بندمشلوار بر فساد بنگشایم
گویند زن رها کن و فارغ شورایی مزن که نیست بدان رایم
چون با غلام خوی نکردستمزن هشته گیر خواجه کرا گایم
بر جمله حدیث بده اسبمتا خانه را ببینم و باز آیم
وان رسمکم که هست مکاء اکنونتا در دعای خیر بی فزایم
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۷ - در مدح نجم الدین لقبی و درخواست دو چیز از اودیوان اشعار
ایا نجم دین گر تو احسان کنیهمه درد را جمله درمان کنی
اگر چه نه ای آصف بر خیاکه از خیل دیو اهل دیوان کنی
سزد کز کفایت تو در مملکتچن و دخل و خرج سلیمان کنی
همی بینم از دست پر خیر توکه چون با همه خلقی احسان کنی
همیشه سرای تو آباد بادکه آزادگان را تو مهمان کنی
قوامی از آنست مداح توکه تا کار او را به سامان کنی
مکن با من اکنون دو کارای ظریفکه پس عورت بنده عریان کنی
یکی آنکه چیزی نبخشی مرادگر آنکه هنگامه بیران کنی
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۸ - در مدح و مطالبه پرداخت حوالتیدیوان اشعار
ای مهی کز تو نور دین زایدشخص تو قدر و قدرت افزاید
پیش رای تو رایت خورشیداز فلک روی بر زمین ساید
بسته دارد ز شوق تو کمریکان کمر طوق آسمان شاید
قلم از دست تو نگارگری استکه سرش روی دولت آراید
تا بود با تو آن قلم ما راحاصل آید هر آنچه می باید
هر که با خدمت تو پیوندداز همه رنجها برآساید
باد بر جایگاه دولت توتا ز خورشید روشنی زاید
چون فرامرز خط نبشت به توتا مرا کار بسته بگشاید
خط او با منست و من بی سیمرای سامی درین چه فرماید؟
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۹ - در شکایت از عدم وصول حوالتی که برای او شده استدیوان اشعار
ای خواجه تا کی از تو بیداد و ظلم بر منتا چندمان دوانی « . . . » به گرد خرمن
کردی مرا حواله با گنده ای و پیریاین عار شهر و روستا آن ننگ کوی و برزن
از عشوه ها نگفتم چون پسته کنندمدر دستشان می فکن در پای سیم افکن
آن گویدم بدین شو وین گویدم بدان شومن در میانه حیران تو بر کناره برزن
چون گویمش که دستار آن گویدم که اینکبردار و ریشه می کن یعنی که ریش می کن
ای صدر دین که بادی با خیر و خرمیهااندر میانه ما منداز شر و شیون
ما را حواله ای کن زین به که نیست پیداآن زن به مزد مسکین در هیچ جا و مسکن
تا کی دهم صداعت در دم این پلیدانکه آخر بهشت نتوان برساختن ز گلخن
گندم بدول بادا با تو مرا همیشهشادانه باد جوجو مرجوی ارزن ارزن
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۰ - شکایت از عمید نامی بشخصی مختص الدوله لقب و طلب عطا از وی تا زنی بگیرددیوان اشعار
مختص الدوله مختصر بشنوکه قوامیت را چه کار افتاد
چون من اندر عمید بستم امیددل فقاعم ز کیسه تو گشاد
از پی آنکه بنده را با توهست دیرینه مهر مادر زاد
آب من زین عمید غمگین رفتمن به نانی ازو نگشتم شاد
این همه طبع شعر کرد به منکایچ کس را به شعر طبع مباد
خاک بر سر کنم ز آتش طبعکاب رویم همی دهد بر باد
کارم آراسته شود چو عروسگر به همت مرا کنی داماد
باشد آزاد کرد همت توهر که از بنده تو خواهد زاد
وقت را خرد کی همی بایدتا بود کار بنده را بنیاد
نام و ننگ رهی به گردن توداد کن با من و مکن بیداد
پرده ام برمگیر و دستم گیرای که ستر از عمید بر گیراد
همه احوال با تو خواهم گفتبشنو از بنده هر چه باداباد
ز آروزی جماع چو نانمکه خود از خویشتن نیارم یاد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۱ - در مدح کسی و تقاضای پولی از او تا دستاری و عمامه ای بخرددیوان اشعار
ای خواجه که بر در تو چون نظر زنمدر حال تکیه در بر فتح و ظفر زنم
واندر مدایحت چو به نظم آورم سخنگوئی گلاب «و» آب همی بر شکر زنم
چون بر فلک برم سخن اندر ستودنترایت ز فخر بر سر شمس و قمر زنم
وز بهر یک سخن نه ز یکی هزار باربرتر سپهر بر ز می زیرتر زنم
چون تیغ خاطرم ز خطاها برهنه شدبرفرق حاسدت بهجا در تبر زنم
واندر نگارخانه مدحت ز عقل و طبعشکل ادب نمایم و رسم هنر زنم
تیری که بر دو دیده خصمت زنم ز کینهم دل دهد به جان تو کش بر جگر زنم
چون دانه ام به خاک دراز رنج روزگارهر چند در هوای تو چون مرغ پرزنم
دستارکی خریده ام ار تو بها دهیشبر سر نهم به نامت و با چرخ بر زنم
اکنون مرا به قیمت دستار دست گیرتا لافها ز کیسه تو بیشتر زنم
چون وقت آز پای تو بوسم گه نیازداری روا که دست به شخصی دگر زنم؟
گر درگذاریم به سراپرده کرمبا پادشه ز مرتبه خیمه به در زنم
دی و پری گفتی که امروز باز گردکه اول تو را دهم زر فردا که زر زنم
امروز دان که باز نگردم به هیچ وجهگر زر زنی و گرنه تو را من به زر زنم
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۲ - در تبریک به دوستی که زن گرفته و خانه خریده و معذرت از نرسیدن به خدمت اودیوان اشعار
ای خواجه زین مهر تو آن یادگار داشتکز بخت نیک نیک‌ترین روزگار داشت
وآن کس که داشت به آخر آزاده صحبتیاز خاک ری لطافت باد بهار داشت
هر شب که طلعت تو درو شمس‌وار بوداز روشنی جلالت نصف النهار داشت
چون کرد کردگار تو را کامگار کردتا داشت روزگار تو را نامدار داشت
ابلیس چون شنید که خصمانت زادمنداز ننگشان ز کردن یک سجده عار داشت
زیبا جوانی الحق و شایسته دوستینتوان به از تو در همه آفاق یار داشت
چون یافتم خبر ز نکاحی که کرده‌ایدر موضعی که قدر یکی صد هزار داشت
خرم شدم بدان که تو را هست خانه‌ایکو را خدای در کنف روزگار داشت
بسیار خانه‌ها به تو بر عرضه کرده‌اندکآن هر یکی هزار شکوه و وقار داشت
کی برگرفتی ز دگر جایگاه حظچون شاخ قسمت تو درین خانه بار داشت
بی‌کار و بار من که بدان جا نیامدمورنه خجسته عقد تو بر کار و بار داشت
از نظم و نثر من چه کمابیش مر تو راکآن جا فرشته بود که از جان نثار داشت
بر جمله‌ای عزیز به خدمت قوامیتنه زان نیامد است که کار تو خوار داشت
چون در میان راه برفتم ز پیش توشب را شراب خوردم و روزم خمار داشت
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۳ - در مدح امین الملک و تقاضای صلتی از اودیوان اشعار
ای مبارک پئی که بر گردوننایب رای توست سیاره
کرده ای پای بخت را خلخالداده ای دست ملک را یاره
دشمنان تو را به گرد جهاندارد آوازه تو آواره
پیش رای تو ای امین الملکخواهم احوال گفت یک باره
دان که مداح بی کفایت توقلتبانی است روسبی باره
هست معلوم خواجگان که امروز. . . این بنده نیست آن کاره
ای که برآستانه در تواهل حرمت نهند رخساره
بنده بی برگ و هر زمان گوش استکاورد بچه این فلان خواره
چیست آخر مرا بگوی اکنونچاره این ضعیف بیچاره . . .؟
ریشم اندر کنیف خونین بادگر مرا هست وجه گهواره
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۴ - در مدح شخصی محمد نام و تقاضای صلتی از اودیوان اشعار
خواجه شغل بنده را تیمار دارتا کمر پیشت ببندم بنده وار
وقت من خوش دار و برگم ده که منخوشترین وقتی تو را آیم به کار
تا بود نام محمد بر سرتاز قوامی به نیابی یار غار
موی اشقر داری و الفاظ جزلراست گوئی حیدری با ذوالفقار
لفظ من در تو نگشته درفشاندست تو بر من بود دینار بار
از تو زیباتر ندیدم آدمیاین چه فضلست الله الله زینهار
ای بزرگ این جمله در باقی نهیموقت را گر خردکی داری به یار
هیچ می دانی که من زن کرده اموز پی روزی به رنج از روزگار
مهر زن بر گردن و مهرش مراچون شتر کرده است در بینی مهار
آب پشت من مرا برد آبرویتاشدم بر چشمها چون خاک خوار
بنده ای بودم ملک را پیش از اینخامش و آهسته و پرهیزگار
آتش شهوت کنونم کرده استز آب پشت و باد حمدان خاکسار
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۵ - در مدح امیری و شکایت باو از عدم وصول حوالتی و درخواست ابطال آندیوان اشعار
ایا نایب شهریار جهانکه یزدانت از آفرین آفرید
توآن آفتابی که بر آسمانز رای تو صبح سیاست دمید
جمال جهان خواجه مملکتکه دست تو ناموس عالم درید
خدایت معین است و یزدان پناهکه از پیش تو باز یارد چخید
خدایا نگه دار این صدر باشکه باغ کرم زاب دین پرورید
بزرگا نگوئی قوامیت رامنقص چرا گشت عیش لذیذ
بدان گه که قرقو مرا خط نبشتبرین کرکح زن بغی پلید
چنو شد بقای خداوند بادمرا زرد و پژمرده شد تازه خوید
چتو صدر در شهر و ما بینوااز آن سیم اومید نتوان برید
بفرمای تا سیم بدهد مراکه قواد قفل است و من بی کلید
وگرنه به جانت که گویم وراهجائی که از فحش نتوان شنید
جز از تو ز بعد خدای جهانرهی را که فریاد خواهد رسید
ز تقصیر او این خداوند راسر و ریش این بنده بایست دید
علی الجمله گر زر نفرمائیمتو را این غرامت بباید کشید
متن در گنجور