چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر بیرجند · ۱۱۸۰ تا ۱۲۲۹ قمری

عبدالکریم اشراق بیرجندی

عبدالکریم اشراق بیرجندی در گذشته سال ۱۲۲۹ ق از علما و شاعران سرشناس بیرجند که سالها در اصفهان تحصیل نموده است و در محضر آقامحمد بیدآبادی بسیار آموخته است او پس از سالها به وطن خود بیرجند باز می گردد او همچنین سفر هایی به افغانستان و هندوستان داشته است، عبدالکریم اشراق با میرزا هادی خان منشی الممالک و متخلص به عشرت و میرزا خلیل خان متخلص به مفتون و میرزا احمد خان وکیل که هرسه اهل فضل و ادب بوده اند معاشرت و مصاحبت داشته است از عبدالکریم اشراق دفتر شعری تا دهه ۵۰ شمسی نزد شادروان محمد حسین آیتی متخلص به ضیا - نگارنده کتاب بهارستان در تاریخ رجال قهستان - موجود بوده که متأسفانه اکنون در دسترس نیست. اشعار باقی مانده از عبدالکریم اشراق بیرجندی  شامل ۱۶ غزل و یک رباعی است که در کتاب بهارستان ضبط شده است ، امید است انتشار این شانزده غزل بابی برای یافتن دیوان گم شده این شاعر نیکو سخن بیرجندی - که احیانا در مجموعه‌های شخصی بیرجند و اصفهان خواهد بود- باز کند .منبع:  کتاب بهارستان در تاریخ و تراجم رجال قهستان  اثر محمد حسین آیتی  شاعر و مورخ و مجتهد بیرجندی
آثار اشراق بیرجندی به همت آقای مصطفی علیزاده در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار عبدالکریم اشراق بیرجندی

شمارهٔ ۱غزلیات
صاحبدلان بگوئید آن شوخ دلربا راکز حال دل بپرسد عشاق بی نوا را
ز آئینهٔ رخ دوست نور ازل هویداستزین جلوه میتوان دید دیدار آشنا را
روشندلان عشقیم کائینهٔ دل مااز رشک میگدازد جام جهان نما را
روز سیاه ما را امید روشنی نیستتا دیده ام سیه‌مست آن چشم سرمه‌سا را
شد غنچهٔ دل من چون شاخ گل شکفتهچون باز دیدم از دور آن روی دلگشا را
آنکس که دیده باشد بی پرده روی لیلیکی میکند ملامت مجنون مبتلا را
با نغمه های دلکش اشراق نغمه سنج استآری ز عشق گلشن بلبل کشد نوا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
نشوند پرتو افکن مه و آفتاب بی توچو تو شمع دلفروزی که شدم کباب بی تو
نگهی ز چشم مستت ندهم به هر دو عالمنفسی ز عمر هرگز نکنم حساب بی تو
شب و روز میفشاند چو سحاب در بهارانصدف دو دیدهٔ من گهر خوشاب بی تو
چه کنم به نرگس و گل که نمیکنم چو بلبلز هزار باغ و سنبل گلی انتخاب بی تو
رخ و زلفت ای پری رخ چه بود که دل نجویدنه ز روی گل تسلی نه زمشک ناب بی تو
به رخی چو ماه تابان بخرام سوی محفلشده خون دل به ساغر مه من شراب بی تو
چو جرس زهجر نالد دل بیقرار زارمبنگر که هست این دل به چه اضطراب بی تو
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
دیدم به عشوه و ناز جولان کنان به راهیعالم فروز مهری آفاق سوز ماهی
چشم امید از یار دارم و لیک هستمقانع به یک نگاهی آنهم به گاه گاهی
کار تمام عالم خواهی بساخت جانااز چشم نیم مستت گر افکنی نگاهی
چشمت ز تیر مژگان جانرا نموده غارتای ترک مست جانان از ما دگر چه خواهی
بگرفته شعر اشراق از هند تا خراسانچونان که حسن رویش از ماه تا بماهی
متن در گنجور
رباعیاشراق بیرجندی
دل در کف شوخ می پرستم دادندروز سیهی ز چشم مستم دادند
از خویش سیه روزتری می جستمدستم بگرفتند و بدستم دادند
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
بر در صومعه هر بوالهوسی می آیدکی چو من رند قدح نوش کسی می آید
جان به لب آمده ای کاش که جانان برسدبر سر من که هنوزم نفسی می آید
مرغ دل در قفس سینه من چند طپدبشنو نالهٔ او کز قفسی می آید
خاکروب در میخانه از آنم که در آنهردم از مغبچگان تازه رسی می آید
شمع رخسار تو چون مشعل طور افروزدصد چو موسی به امید قبسی می آید
بی پر و بال زدن شهره آفاق شدنکار عنقاست نه از هرمگسی می آید
عنبرافشان شده چون زلف بتان باد صبامگر از جانب معشوق کسی می آید
از جهان دست بیفشان و در این بحر ببینکشتی چرخ به چشم تو خسی می آید
محمل بار گذشت و نرسیدیم اشراقپس چه حاصل که صدای جرسی می آید
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
آنکه دهد به عاشقان گریهٔ های های راداده بلعل گلرخان خندهٔ دلگشای را
گردش چشم یار بین فتنه روزگار بینچون که به عشوه آورد نرگس سرمه سای را
آینه ایست جام می چهره نمای عالمیدر کف میکشان نگر جام جهان نمای را
نالهٔ دل از این جرس میشنوی ز کاروانورنه کجاست این اثر زمزمه درای را
در چمن سخن بسی مرغ سخن سرا بودچون تو ندیده ام دگر بلبل خوشنوای را
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
محفل افروز ازل غیر رخ یار نبودپرتو عشق به هر کوچه و بازار نبود
وادی طور تجلی ز رخ یار نداشتموسی از شوق نظر طالب دیدار نبود
حسن یکتای ازل پرده پندار نداشتکار بر اهل نظر اینهمه دشوار نبود
آفتاب رخ معشوق جهانتاب نگشتعکس او در دل هر ذره نمودار نبود
میل شکرشکنی طوطی هر نطق نداشتروبرو یک صنم آینه رخسار نبود
گردش چشم بتان غمزه مستانه نداشتعاشقان را خبر از نشئهٔ سرشار نبود
معبد شیخ و برهمن حرم و دیر و کنشتدام تزویر و ریا سبحه و زنار نبود
کلک اشراق گهر سنج دُر اسرار استدر جهان هیچ کسش محرم اسرار نبود
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
آنکه از عشق و طرب منع دل ما می کردگل رخسار تو ای کاش تماشا می کرد
هر که میدید گل روی تو در طرف چمنکی نظر برگل و برلاله حمرا میکرد
یار اگر پرده گشا از رخ زیبا میشدخلق را از نگهی واله و شیدا می کرد
دل دیوانه سپردم به پری رخساریهمچو مجنون که دل اندر سر لیلا میکرد
شور سودا زدگان بود ز زنجیر جنوندل چو یاد سر آن زلف چلیپا میکرد
سالها بود ز مژگان گهرا فشان اشراقدل چو آتشکده و دیده چو دریا می کرد
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
سهل است فتنه ای اگر از آسمان رسدمشکل اگر زگردش چشم بتان رسد
لعل لب تو آب شود همچو شهد نابیک بوسه گر بدان لب و درج و دهان رسد
گلزار خلد عطرفشان میشود اگربویی ز طره ات به ریاض جنان رسد
از نه سپهر می گذرد تیر آه ماچون وقت در گذشتن از این خاکدان رسد
بالای نه رواق فلک بال و پر زنیمچون نوبت پریدن از این آشیان رسد
صید افکند ز ناوک مژگان هزار دلهرجا که تیر عشق تو ابرو کمان رسد
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
به سر شوری ز سودای تو باشدبه دل داغ تمنای تو باشد
مگر آب حیات و چشمه نوشلب لعل شکرخای تو باشد
تجلی کن بطور سینه ماکه از روز ازل جای تو باشد
غزال خوش نگاه چشم خوبانسراسر گرد صحرای تو باشد
در این گلشن درخشان و دل افروزگل رخسار زیبای تو باشد
نروید در ریاض خلد سرویکه موزون همچو بالای تو باشد
خراب از ساغر عشقیم تا حشرچه می یا رب به مینای تو باشد
نگاه چشم مستت راه دل زدخرد سر گرم یغمای تو باشد
ز صورت آفرین اشراق خواهدکه دایم در تماشای تو باشد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰غزلیات
خوش آن روزی که دل در طرهٔ دلدار می‌بستمبرهمن‌وار از زلف صنم زنار می‌بستم
ضمیرم آفتاب محفل‌افروز جهان می‌شدچو در آیینهٔ دل نقش روی یار می‌بستم
ز نوک هر مژه دریای خونی موج‌زن می‌شدبه مژگان چون سرشک از دیدهٔ خونبار می‌بستم
تپد چون بسمل و نالد چو بلبل دل نمی‌دانمچرا دل در خم زلف تو گل‌رخسار می‌بستم
اگر اندر قفس بی بال و پر روزی نیفتادمچو بلبل آشیان بر شاخ گل از خار می‌بستم
چو شد آن دستهٔ گل گلشن‌آرا من به صد حسرتز مژگان خارها بر رخنهٔ گلزار می‌بستم
گهرافشان که می‌شد در بیان حسن آن عارضزبان اشراق اگر از نطق گوهربار می‌بستم
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱غزلیات
چه تفاوت است جانا حرم و کنشت ما راکه کشد صنم پرستی به سوی بهشت ما را
گه رند باده نوشم گه پیر میفروشمچه کنم که باشد اینها همه سرنوشت ما را
چو سرشت دست قدرت گل آدمی به صنعتهمه حیرتم که ساقی ز چه میسرشت ما را
رخ و زلفت ای پری رخ گل و سنبل است دیگرنه چمن به کار آید نه فضای کشت ما را
نه ره بهشت بویم نه جمال حور جویمبنمای رخ به اشراق و مده بهشت ما را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲غزلیات
رشک خورشید و قمر چهرهٔ زیبایی هستنور انجم ز رخ آینه سیمایی است
چهرهٔ لاله عذاران جهان بین و بگویگل رخسار بتان را چمن آرائی هست
ماه کنعانی من چهره گشوده است به مصرچون زلیخا همه جا محو تماشائی هست
نرگس و غنچه نخواهم که زچشم و لب یارهم مرا غنچه و هم نرگس شهلائی هست
بزم رندان قدح نوش طلب کن که در اوخنده جام می و گریهٔ مینائی هست
نیست گر عارض گل در نظر و سرو چمنرخ زیبای نگار و قد و بالائی هست
عندلیبان چمن نغمه سرائی مکنیدکه چو اشراق یکی بلبل شیدایی است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۳غزلیات
رخ نموده از برقع نازنین قصب پوشیجان و دل به یغما برد رهزن دل و هوشی
شوخ چشم سرمستی جام باده در دستیچشم مست خونخوارش خون عاشقان نوشی
سرو قد رعنائی ماهروی زیبائیمهر عالم آرائی صبحدم بناگوشی
زلف و کاکلش مشکین طره عنبرافشانیلعل نوشخند او طرفه چشمهٔ نوشی
چشم مست او رهزن غمزه اش شکارافکناوستاد صیادی دام زلف بر دوشی
لوح سینه سیمینی خدو چهره رنگینیشوخ چشم سرمستی دلبر قدح نوشی
رخ چو مهر رخشانی رنگ ماه تابانیهاله سان من از شوقش باز کرده آغوشی
ساقی ازل جامی داده چون تو را اشراقزان شراب خواهی بود تا ابد تو مدهوشی
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۴غزلیات
ز آب عارضت گلزارها از آب و رنگ افتدچو لعل دلفریبت کی دهان غنچه تنگ افتد
فرنگی زاده ای زیبانگاری شعله رخساریچه آتش پاره ای هستی که آتش در فرنگ افتد
جهانی را کند یغما صف مژگان خون ریزشچو با عشاق چشم رهزنت را عزم جنگ افتد
رسانم دست بر حور و قصور و روضه رضواناگر دامان آن زیبا صنم روزی بجنگ افتد
نمی گنجد سخن در وصف لعل نوشخند آریدهان گلعذاران جهان از بس که تنگ افتد
به جای باده خون دل خورد آنکس که از عشقشبه سر شوق لقای آن دو لعل نیمرنگ افتد
کند در خون دل اشراق را از ناوک مژگانبه دل دوزی مژگانش کجا تیر خدنگ افتد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۵غزلیات
ز دست ماهروی نازنینیمسلمانان نه دل دارم نه دینی
کشد نقاش اگر نقش نگارمشود رشک نگارستان چینی
جهانی عنبرافشان است گویانسیمی می وزد از سرزمینی
مرا حاجت به صهبا نیست مستمز دست گلعذار مه جبینی
به از جنات خلد و‌حور عین استصفای باغ و یار نازنینی
ز کویت رخت بستم لیک دارمبه صد حسرت نگاه واپسینی
تویی آن ماه زیبای درخشانکه مهر از خرمنت شد خوشه چینی
بدستم ار فتد دامانش اشرقفشانم بر دو عالم آستینی
متن در گنجور