شاعر مراغه · ۶۷۳ تا ۷۳۸ قمری
اوحدی مراغهای
رکنالدین اوحدی اصفهانی مراغهای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسیگوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.
گزیدهٔ اشعار اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۱غزلیات
ماییم و سرکویی، پر فتنهٔ ناپیداآسوده درو والا، آهسته درو شیدا
در وی سر سرجویان گردان شده از گردندر وی دل جانبازان تنها شده از تن ها
بر لالهٔ بستانش مجنون شده صد لیلیبر ماه شبستانش وامق شده صد عذرا
خوانیست درین خانه، گسترده به خون دللوزینهٔ او وحشت، پالودهٔ او سودا
با نقد خریدارش آینده خه از رفتهبا نسیهٔ بازارش امروز پس از فردا
گر کوی مغانست این؟ چندین چه فغانست این؟زین چند و چرا بگذر، تا فرد شوی یکتا
رسوایی فرق خود در فوطهٔ رزق خودکمپوش، که خواهد شد پوشیدهٔ ما رسوا
گر زانکه ندانستی، برخیز و طلب میکنور زانکه بدانستی، این راز مکن پیدا
ای اوحدی، ار دریا گردی، مکن این شورشزیرا که پس از شورش گوهر ندهد دریا
غزل شمارهٔ ۲غزلیات
سلام علیک، ای نسیم صبابه لطف از کجا میرسی؟ مرحبا
نشانی ز بلقیس، اگر کردهایچو مرغ سلیمان گذر بر سبا
نسیمی بیاور ز پیراهنشکه شد پیرهن بر وجودم قبا
اگر یابم از بوی زلفش خبرنیابد وجودم گزند از وبا
به نزدیک آن دلربا گفتنیستکه ما را کدر کرد سیل از ربا
ز دردش ببین این سرشک چو لعلروانم برین روی چون کهربا
همین حاصل است اوحدی را ز عشقکه خونم هدر کرد و مالم هبا
غزل شمارهٔ ۳غزلیات
گر تو طالب عشقی، غم دمادم است اینجاور نشانه میپرسی، رشته سر گم است اینجا
چون درین مقام آیی گوش کن که در راهتز آب چشم مظلومان، چاه زمزم است اینجا
چیست جرم ما، گویی کز حریف ناهمتاهر کجا که بنشینی، گو که کژدم است اینجا
جو فروشْ مفتی را از نماز و از روزهرنگ چهرهای گاهی، بهر گندم است اینجا
گر حریف مایی تو، ما و کنج میخانهور ز عشق میپرسی، عشق در خم است اینجا
چون که بنده فرمانی، پیش حاکم مطلقسربنه، که هر ساعت صد تحکم است اینجا
همچو دیو بگریزی، چون زمردت پرسمگر تو مردمی، بالله، خود چه مردم است اینجا
هم بسوزدت روزی، گرچه نیک خامی توکین تنور چون پر شد سنگ هیزم است اینجا
اوحدی، تو را از چه نان نمیفروشد کس؟گر نه نام بوبکری، با تو در غم است اینجا
رباعی شمارهٔ ۱رباعیات
چون یاد کنم طبع طربناک تراو آن صورت خوب و سیرت پاک ترا
خواهم که: گذر بر سر خاک تو کنمدر ساعت و بر سر کنم آن خاک ترا
شمارهٔ ۱ - در آرزوی کعبه و زیارت مرقد رسولترکیبات
هوس کعبه و آن منزل و آن جاست مراآرزوی حرم مکه و بطحاست مرا
در دل آهنگ حجازست و زهی یاریِ بختگر یک آهنگ درین پرده شود راست مرا
سرم از دایرهٔ صبر، برون خواهد شدشاید ار بگسلم این بند که در پاست مرا
از خیال حجر اسود و بوسیدن اوآب زمزم همه در عین سُوَید است مرا
دل من روشن از آنست که از روزن فکرریگ آن بادیه در دیدهٔ بیناست مرا
بر سر آتش سوزنده نشینم هر دَماز هوای دل آشفته که برخاست مرا
دلم از حلقهٔ آن خانه مبادا محرومکز جهان نیست جُزین مرتبه درخواست مرا
از هوی و هوس خویش جدا باش، ای دل!
خاک آن خانه و آن خانهخدا باش، ای دل!
عمر بگذشت، ز تقصیر حذر باید کردبه در کعبهٔ اسلام گذر باید کرد
ناگزیرست در آن بادیه از خشکلبیتکیه بر گریهٔ این دیدهٔ تر باید کرد
گَرد ریگی که از آن زیر قدمها ریزدسرمهوارش همه در دیدهٔ سر باید کرد
آب و نان و شتر و راحله، تشویش دلستخوردِ آن مرحله از خون جگر باید کرد
روی چون در سفر کعبه کنند اهل سلوکاز خود و هستی خود، جمله سفر باید کرد
سر تراشیدن و احرام گرفتن سهلستاز سر، این نخوتِ بیهوده به در باید کرد
شرح احرام و وقوف و صفت رمی و طوّافبا دل خویش، به تقریر، دگر باید کرد
هر دلی را که ز تحقیقِ سخن بویی هست
بشناسد که سخن را به جز این رویی هست
یا رب! امسال بدان رکن و مقامم برسانکام من دیدن کعبه است و به کامم برسان
دولت وصل تو هر چند که خاصست، دمیعام گردان و بدان دولت عامم برسان
جز به کامِ مدد و عون تو نتوان آمدراه عشق تو، بدان قوت و کامم برسان
صبرم از پای درآمد، تو مرا دست بگیربه سر تربت این صدرِ همامم برسان
چون هلال ار بپسندی که بمانم ناقصبه جمال رخ آن بدرِ تمامم برسان
هندوی آن درم، ار خواجه جوازی بدهدصبح! بیرون برو، روزست، به شامم برسان
گر بدان روضه گذارت بود، ای باد صبا!عرضه کن عجز و زمینبوس و سلامم برسان
بوی آن خاک دمی گر برهاند ز عذاب
به نسیمِ خوش آن روضه در آییم ز خواب
ای رُخت قبلهٔ احرار بگردانیده!شرک را گرد جهان خوار بگردانیده
سکهٔ شرع تو را قوت این دینِ درستبه هر اقلیم چو دینار بگردانیده
کافران جمله ز شوق سر زلف تو کمردر میان بسته و زنار بگردانیده
روز هجرت به لعاب دهنش خصم تو راعنکبوتی ز در غار بگردانیده
سِر عشقت، دل عشاق به دست آوردهدستِ قهرت، سر اغیار بگردانیده
شوق دیدار تو دولاب فلک را هر شبزآب این دیدهٔ بیدار بگردانیده
تحفه را هر سحری باد صبا از سر لطفبوی زلف تو به گلزار بگردانیده
«انا املح» که حدیث تو در افواه انداخت
قصهٔ یوسف مصری همه در چاه انداخت
بوی مشک از سر زلف تو به چین آوردندبتپرستانِ ختا روی به دین آوردند
آن عروسست کمالت که سر انگشتاندر قمر وصمتِ نقصان مبین آوردند
لشکر طرهٔ هندوی تو بر اهل ختاای بسا صبح که از شام کمین آوردند
تا حدیث تو نمود اهل معانی را رویرخنه در قیمت دُرهای ثمین آوردند
دلشان سخت و سیه چون حجر اسود بودمردم مکه، که در مهر تو کین آوردند
خفتهٔ عشق تو هر روز فزون خواهد شدخود چنینست، نگویم که: «چنین آوردند»
برق دل، گرم شد از غیرت و بگریست چو ابراندر آن شب که یراق تو به زین آوردند
سِرِّ معراج تو را هم تو توانی گفتن
در دمی بود و از آن دم تو توانی گفتن
آن شب از هر چه به زیر فلک ماه بماندجز تو چیزی نشنیدیم که آگاه بماند
جبرئیل ار چه در آن شب ز رفیقان تو بودحاصل آنست که در نیمهٔ آن راه بماند
چون بُراق تو بدید آتش برق عظمتگشت حیران و در آن آخُر بیکاه بماند
داشت هر رقعه وجود تو ز کثرت رختیرخت آن رقعه چو پرداخته شد شاه بماند
آتشی در شجر اخضر هستی افتادچون شجر سوخته شده «انی انا الله» بماند
صبح با آن نفس سرد چو دیر آگه شداز شب وصل تو با گریه و با آه بماند
دیدنیها همه دیدی و بگفتی به همههر که باور نکند، قول تو، در چاه بماند
آن چه در دین تو از امن و امان پیدا شد
نشنیدیم که در هیچ زمان پیدا شد
سر ز بُردِ یمن، ای برق یمان! بیرون آردلِ کوته نظران را ز گمان بیرون آر
عَلمِ صدق به ایوان فلکها برکشلشکر شرع به صحرای جهان بیرون آر
خار دریای دل ما ز فراق رخ توستدستهای گل ز در روضهٔ جان بیرون آر
هر نشانی که تو داری همه دیدیم، کنونز پس پرده رخِ فتنهنشان بیرون آر
بی سخنهای تو قلبِ دلِ ما زر نشودکیمیای سخن از دُرج دهان بیرون آر
بدعت از هر طرفی سر به میان بُرد، دگرتیغ اعجاز نبوّت ز میان بیرون آر
ما ز کردار بد خویش ز جان در خطریماین خطر بنگر و آن خط امان بیرون آر
قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - له فیالمناجاتقصاید
راه گم کردم، چه باشد گر به راه آری مرا؟رحمتی بر من کنی وندر پناه آری مرا؟
مینهد هر ساعتی بر خاطرم باری چو کوهخوف آن ساعت که با روی چو کاه آری مرا
راه باریکست و شب تاریک، پیش خود مگربا فروغ نور آن روی چوماه آری مرا
رحمتی داری، که بر ذرات عالم تافتستبا چنان رحمت عجب گر در گناه آری مرا
شد جهان در چشم من چون چاه تاریک از فزعچشم آن دارم که بر بالای چاه آری مرا
دفتر کردارم آن ساعت که گویی: بازکناز خجالت پیش خود در آهآه آری مرا
من که چون جوزا نمیبندم کمر در بندگیکی چو خورشید منور در کلاه آری مرا؟
اسب خیرم لاغرست و خنجر کردار کندآن نمیارزم که در قلب سپاه آری مرا؟
لاف یکتایی زدم چندان، که زیر بار عجببیم آنستم که با پشت دو تاه آری مرا
هر زمان از شرم تقصیری که کردم در عملهمچو کشتی ز آب چشم اندر شناه آری مرا
خاطرم تیره است و تدبیرم کژ و کارم تباهبا چنین سرمایه کی در پیشگاه آری مرا؟
گر حدیث من به قدر جرم من خواهی نوشتهمچو روی نامه با روی سیاه آری مرا
بندگی گرزین نمط باشد که کردم، اوحدیآه از آن ساعت که پیش تخت شاه آری مرا!
مربعدیوان اشعار
آن سرو سهی چه نام دارد؟کان قامت خوش خرام دارد
خلقی متحیرند در وی
تا خود هوس کدام دارد؟
ماهی که به حسن او صنم نیسترخسارش از آفتاب کم نیست
گر دور شود ز دیده غم نیست
کندر دل و جان مقام دارد
من کشتهٔ عشق آن جمالمآشفتهٔ آن دو زلف و خالم
آنرا خبری بود ز حالم
کو نیز دلی به دام دارد
آن کس که دلم همی ربایدگر نیز دلم بسوخت شاید
تا پخته شود چنانکه باید
دیگ هوسی، که خام دارد
ای دل، چه کنی خیال خوبان؟اندیشهٔ زلف و خال و خوبان؟
آن برخورد از جمال خوبان
کو نعمت و احتشام دارد
معشوق چو آفتاب دارمبا او هوس شراب دارم
زیرا که دلی کباب دارم
و آن لب نمک تمام دارد
قومی که مقربان دینندبا دردکشان نمینشینند
آواز دهید، تا ببینند
صوفی که به دست جام دارد
من پند کسی نمینیوشمچون بر لب مطربست گوشم
در کیسهٔ آن کسست هوشم
کو کاسهٔ می مدام دارد
ای خواجه، حکایت مجازیهرگز نبود بدین درازی
دریاب، که سرعشق بازی
داغیست که این غلام دارد
پوشیده چو نیست حال برتوامروز می زلال بر تو
بی مانبود حلال بر تو
آن باده که دین حرام دارد
زان چهرهٔ همچو باغم، ای دوستهرگز نبود فراغم، ای دوست
در خاک برد دماغم، ای دوست
بوی تو که در مشام دارد
خون شد دلم از غم تو، جان نیزبر چهره دوید و شد روان نیز
سرخی رخم ببین، که آن نیز
از دیده و دل به وام دارد
شعر خوش اوحدی روانستگر گوش کنی به جای آنست
کز بوسهٔ شکرین لبانست
این شهد که در کلام دارد
از گفته او ترا گذر نیستوز شیوه عشق خوبتر نیست
آنرا غم جان ز بیم سر نیست
کو مذهب این امام دارد
بخش ۱ - سر آغازمنطقالعشاق
به نام آنکه ما را نام بخشیدزبان را در فصاحت کام بخشید
به نور خود بر افروزندهٔ دلبه نار بیدلی سوزندهٔ دل
سر هر نامهای از نام او خوشجهان جان ز عکس جام او هوش
درود از ما، سلام از حضرت اودمادم بر رسول و عترت او
ابوالقاسم، که شد عالم طفیلشفلک دهلیز چاوشان خیلش
بخش ۱ - سر آغازجام جم
قل هوالله لامره قد قالمن لهالحمد دائما متوال
احد غیر واجب باحدصمد لم یلد و لم یولد
آنکه هست اسم اعظمش مطلقحی و قیوم نزد زمرهٔ حق
آنکه بینام او نگشت تمامنامهٔ ذوالجلال و الاکرام
آنکه فوقیتش مکانی نیستوآنکه کیفیتش نشانی نیست
آنکه بیرون ز جوهر و عرضستوآنکه فارغ ز صحت و مرضست
آنکه تا بود یار و جفت نداشتوآنکه تا هست خورد و جفت نداشت
آنکه زاب سفید و خاک سیاهصنع او آفتاب سازد و ماه
آنکه مغزست و این دگرها پوستوآنکه چون نیک بنگری همه اوست
آنکه او خارج از عبارت ماستذات او فارغ از اشارت ماست
نیست انگشت را به حرفش راهمگر از لا اله الالله
خرد ادراک ذات او نکندفکر ضبط صفات او نکند
دور و نزدیک و آشکار و نهانکردگار جهانیان و جهان
همه کروبیان عالم غیبسر فرو برده زین دقیقه به جیب
هر چه کرد و کند به هر دو سراکس ندارد مجال چون و چرا
از حدیث چه و چگونه و چندهستیش کرده بر زبانها بند
ای منزه کمالت از کم و کاستهر چه دور از هدایت تو نه راست
راز پنهان آفرینش تونتوان دید جز ببینش تو
در نهان نهان نهفته رختدر عیان همچو گل شکفته رخت
خالق هر چه بود و هست توییآنکه بگشود وانکه بست تویی
بنبستی دری که نگشودیهستی امروز و باشی و بودی
از عدم در وجود میریپیش خود در سجود میری
ندهی،نعمت تو بیشی هستبدهی، عادت توپیشی هست
ما چه پوشیم؟ اگر نپاشی توچه خوریم؟ ار مدد نباشی تو
نتوانیم گفت و نیست شکیشکر نعمت ز صد هزار یکی
کس خبردار کنه ذات تو نیستفکر کس واقف صفات تو نیست
عرش کم در بزرگواری توفرش در موکب عماری تو
ای تو بیچون، چگونه دانندت؟چیستی؟بر چه اسم خوانندت؟
عقل ذات تو را چه نام نهد؟فکرت اینجا چگونه گام نهد؟
نیستت جای، در چه جایی تو؟همه زان تو خود، کرایی تو؟
قدرتت در عدد نمیگنجدقدر در رسم و حد نمیگنجد
رخت از نور خود درآوردهپیش دلها هزار و یک پرده
دل ز بوی تو بوی جان شنودجان چه گوی؟ ترا همان شنود
رحمتت دایمست و پایندهلایزال از تو خیر زاینده
چونکه ذات تو بیکران باشدکس چه گوید ترا که آن باشد؟
نه به ذات تو اسم در گنجدنه به گنجت طلسم در گنجد
بسمو تو چون نپیوندیمسمت و اسم بر تو چون بندیم؟
چون نبیند کسی تمام تراچون بداند که چیست نام ترا؟
اسم را نار در زند نورتچه طلسمی؟ که چشم بد دورت
ذات و اسم تو هر دو ناپیداستعقل در جستن تو هم شیداست
اوحدی، این سخن نه بر سازستاو پدیدار و دیدهها بازست
سخن عشق کم خریدارستورنه معشوق بس پدیدارست
نیست، گر نیک بنگری حالیدر جهان ذرهای ازو خالی
در تو و دیدن تو خیری نیستورنه در کاینات غیری نیست
بشناسش که او چه باشد و چیست؟تا بدانی که رویت اندر کیست؟
دوست نادیده دست بر چه نهی؟رقم بود و هست بر چه نهی؟
اندرین ره تو پردهٔ کاریهم تو باشی، که پرده برداری
گر چه هست این حکایت اندر پوستما نخواهیم جز حکایت دوست
شمارهٔ ۱فی لسان الاصفهانیه
او ژیروِ راذه ای مَ تا رواز بوی تو واذ صبح تارو
اندوه تو تا و دل درامهنش هشت که دل دمی ور ارو
کر ژیرک عالمت بوینوسُن کیژ ببو که گیژه خارو
دیم تو خورو و چشم مو ترهشکش ویکر د ان خوزارو
تا کی و کی انتظار فرداآروم بپرس آرو آرو
زلف تو د گرد گنج دیمتماریو سیا که دل نمارو
برتش دل ویست شار و اهنُنفریاد کرو که دل که دارو
دل کت پر ذرد و غم و دی کرتجاریش ببر که سخت زارو
ویداذ کر همیشه آخرکاری وه از این کر این چه کارو
غزل شمارهٔ ۴غزلیات
قراری چون ندارد جانم اینجادل خود را چه میرنجانم اینجا؟
سر عاشق کلهداری نداندبنه کفشی، که من مهمانم اینجا
مرا گفتی: کز آنجا آگهی چیست؟چه میپرسی، که من حیرانم اینجا
نه او پنهان شد از چشمم، که من نیزز چشم مدعی پنهانم اینجا
اگر بتوان حدیثی گوی از آن رویکه من بیروی او نتوانم اینجا
نگارینی که سرگرداند از مننگردانی، که سرگردانم اینجا
مرا با دوست پیمانی قدیمستبدان پیوند و آن پیمانم اینجا
ز زلفش بر دماغم هست بوییچنین زنده به بوی آنم اینجا
به درد اوحدی دلشاد گشتمکه آن لب میکند درمانم اینجا
غزل شمارهٔ ۵غزلیات
شب و روز مونس من غم آن نگار باداسر من بر آستان سر کوی یار بادا
دلش ارچه با دل من به وفا یکی نگرددبه رخش تعلق من، نه یکی، هزار بادا
چو رضای او در آنست که دردمند باشمغم و درد او نصیب من دردخوار بادا
ز ملامت رقیبان نکند گذار بر منکه بت من از رقیبان به منش گذار بادا
سخن کنار پر خون که مراست هم بگویمبه میان لاغر او، که درین کنار بادا
چو به اختیار کردم دل و جان فدای آن رخگر ازو کنم جدایی نه به اختیار بادا
به من، ای صبا، نسیمی ز بهار دولت اوبرسان، که سال و ماهت همه نو بهار بادا
چه کند مرا رقیبش همه سال دور از آن رخ؟که چو من به درد دوری همه ساله زار بادا
لب او چو باز پرسد دل عاشقان خود رادل ریش اوحدی نیز در آن شمار بادا
غزل شمارهٔ ۶غزلیات
پیر ریاضت ما عشق تو بود، یاراگر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را
پنهان اگر چه داری چون من هزار مونسمن جز تو کس ندارم پنهان و آشکارا
روزی حکایت ما ناگه به گفتن آیدپوشیده چند داریم این درد بیدوا را؟
تا کی خَلی درین دل پیوسته خارِ هجران؟مُردم ز جورت آخر، مَردم نه سنگ خارا
آخر مرا ببینی در پای خویش مردهکاوّل ندیده بودم پایان این بلا را
باد صبا ندارد پیش تو راه، ورنهبا نالههای خونین بفرستمی صبا را
چون اوحدی بنالد، گویی که صبر میکنمشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
رباعی شمارهٔ ۲رباعیات
گر آدمیی دور شو از دمدمههاور گرگ نهای مگر و گرد رمهها
تا کی ز برای جستن آب رخی؟از گردن خود فرو نه این مظلمهها
شمارهٔ ۲ - وله ایضاترکیبات
هر شبی تا به سحر زار بگریم ز غمتاندکی خسبم و بسیار بگریم ز غمت
رحمت آری، اگر این گریه ببینی، لیکنخفته باشی تو، چو بیدار بگریم ز غمت
خار خار گل رویت، چو به باغی برومبروم بر گل و بر خار بگریم ز غمت
دل من بیرسنِ زلف تو چون سنگ شودبر دل تنگ، به خروار بگریم ز غمت
بر سر کوی تو، از شوق تو، من هر نفسی. . .
در غمت زار بگریم من و از بیمهریبازخندی چو تو، من زار بگریم ز غمت
اوحدی دوش مرا گفت: «بکن چارهٔ خویش»چاره آنست که ناچار بگریم ز غمت
آخر، ای دستهٔ گل! سوسن باغ که شدی؟
بیتو تاریک نشستم، تو چراغ که شدی؟
پیشِ زخم تو به از سینه سپر میبایستبا غم عشق تو تدبیر دگر میبایست
احتراز، ای دل! ازین کار چه سودست امروز؟پیشتر زآنکه دراُفتیم، حذر میبایست
هر شبم دل ز فراق تو بسوزد صد بارباز گویم که: «از این سوختهتر میبایست»
آستین ز آب دو چشم، این که همی تر گردددامنم بیتو پر از خون جگر میبایست
آبرویم ببرد هر نفس این دیدهٔ ترخاک پای تو درین دیدهٔ تر میبایست
جانم از تنگی این دل به لب آمد بیتوبا چنین دل غم عشق تو چه در میبایست؟
اوحدی را شب هجرت ز نظر نور ببردشمع رخسار تو در پیش نظر میبایست
ای دلم برده! مرا بیدل و بیهوش مکن
کار دل سهل بود، عهد فراموش مکن
تو برفتی و دلم قید هوای تو هنوزهوس دیده به خاک کف پای تو هنوز
گر نشانی ز جفا چون مژه تیرم در چشمدیدهٔ من نشکیبد ز لقای تو هنوز
بر سر ما بگزیدی تو به هر جای کسیما کسی را نگزیدیم به جای تو هنوز
گفته بودی که: «دوایی بکنم درد تو را»ما در آن درد به امید دوای تو هنوز
ای که عمری سر من بر خط فرمان تو بودتو به فرمان خودی، من به رضای تو هنوز
گر به شاهی برسم، سایه ز من باز مگیرکه گدای توام، ای دوست! گدای تو هنوز
اوحدی! قصه ز سر گیر و بر دوست بنالکه به گوشش نرسیدست دعای تو هنوز
راست گو کز سر، مهرِ منت، ای ماه! که برد؟
که زد این راه؟ دلت را دگر از راه که برد؟
قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - وله روح الله روحهقصاید
آن نفس را، که ناطقه گویند، بازیابتا روشنت شود سخن گنج در خراب
او را ز خود چو بازشناسی درو گریزخود را ازو چو فرق کنی، رخ ز خود بتاب
سرچشمهٔ تویی تو، آن نور راستیستوان کش توظن بری که تویی لمعهٔ سراب
از بهر آبروی مجازی، چو خاک پستخود را مکن چو باد بهر آتشی کباب
پیوسته باژگونه نظر میکنی به خودخود شخص باژگونه نماید ترا ز آب
خوابیست این حیوة طبیعی، ز روی عقلمرگ اندر آورد سرت، ای بیخبر، ز خواب
گفتی که: عقل ما و تن ما و جان مااین ماو ما که گفت؟ به من باز ده جواب
آن گرتو بودی آن دگران چیستند پس؟ور غیرتست، در طلبش باش و بازیاب
فصلی از آن کتاب به دست آور، ای حکیمتا نسخهای ز خیر ببینی هزار باب
نیکی ستارهایست کزو میکند طلوعانسان حقیقتی که بدو دارد انتساب
هر شربتی که او ندهد نیست خوشگوارهر دعوتی که او نکند نیست مستجاب
فعلش کمال ویژه و قولش صواب صرفعهدش وفای خالص و حسنش حباب ناب
عقلش وزیر و روح مشیرست و دل سریرتن بارگاه میر و ازو میر در حجاب
راه موحدان همه زو پیش رفت، اگرتوحیدت آرزوست بدان آستان شتاب
وهم و خیال حس تو من ذلکی دوانداندر حساب هستی و او صدر آن حساب
او لب هستی تو و اکنون تو قشر اوزین قشر نا گذشته کجا بینی آن لباب؟
معراج واصلان تو بدین آستان طلبور نه چو دیو سوخته گردی بهر شهاب
او را اگر بجای بمانی، بماندتهمواره در مذلت و جاوید در عذاب
پیری به من رسید، لقب نور و چهره نورو آن نور عرضه کرد برین چشم پر ز آب
سرش به حال من نظر لطف برگماشتکز وی مرا معاینه شد سر صد کتاب
برداشت این نقاب و مرا دیده باز کردو آنگاه خود ز دیدهٔ من رفت در نقاب
تا راه دل به حضرت او برد اوحدیآسوده شد ز زحمت تقلید شیخ و شاب
بخش ۲ - در احوال خویش و صفت ممدوحمنطقالعشاق
در آن ایام کز من دور شد بختسراسر کار من بینور شد سخت
مرا دولت زِ خود پرتاب میکردتنم پُر تب، دلم پُر تاب میکرد
در ایام جوانی پیر گشتهچو عنقا رفته، عزلت گیر گشته
نه قوت را مجالی در مزاجمنه دانش را وقوفی درعلاجم
تب ربعم به سال اندر کشیدهوز آن پشتم چو دال اندر کشیده
چه شبها اندرین معنی که گفتم!نه خوردم دست میداد و نه خفتم
فلک بر من بدین سان دور میکردچراغ دودهٔ علم وطهارت
گرامی گوهر دریای شاهیگزیده میوهٔ باغ الهی
وجیه دین و دولت شاه یوسفکه دارد رتبت پنجاه یوسف
نصیرالدین طوسی را نبیرهکه عقل از خلقت او گشته خیره
به اصل ارباب دانش را خلف اونمودار بزرگان سلف او
زمین را از شکوهش زیب و زینستسرور خلق و سر الوالدینست
گر از آبای او محروم بودی« فهذالشبل من تلک الاسود»
جهانداری، که مانندش به عالمنزاید دودهٔ اولاد آدم
به پیروزی عزیز مصر بینششکوه یوسفی اندر جبینش
چنین فرخندهای، با آن مناقبمیان انجمن چون نجم ثاقب
ز من ده نامهای در خواست میکردز هر نوعی شفیعان راست میکرد
نشسته با رفیقانی، که بودشز ناگه التماسی رخ نمودش
که ما چون همسران باهم نشینیمز شعرت دفتری باید که بینیم
کهن افسانها لختی ترش گشتسخن چون کهنه شد خواننده کش گشت
درین فکرت نمیخواهیم رنجتبرون کن رشتهٔ گوهر ز گنجت
دل از ده نامهای کهنه سیرستبگو ده نامهای شیرین، که دیرست
حدیثی تازه کن از سینهٔ نوسماطی درکَش از لوزینهٔ نو
قلم در گفتهای دیگران کشترا داریم، وقت دیگران خوش
نموداری برون کن، تا بداندکه: صاحب قدرتی، هر کس که خواند
ز بهر نام خود ده نامهای سازمحبت را نبویی جامهای ساز
سخن چون شد ازو یکسر شنیدهاجابت کردم و گفتم: به دیده
در آن عذری نیاوردم بر اوچو دیدم سر دولت در سر او
اساس گفتن ده نامه کردماشارت سوی نوک خامه کردم
به ذهنی تیره و طبعی فسردهدلی از محنت و اندوه مرده
بگفتم در محبت چند نامهکه از ذوقش به سر میگشت خامه
به استظهار آن کو را چو خوانندبپوشند آن خطاهایی که دانند
مگر عذرم بزرگان در پذیرندبزرگان خرده بر خردان نگیرند
که گوید عیب او؟ خود گر بگویدکسی باید کزو بهتر بگوید
ز بستان ضمیر این لالهای بودچو در تب گفته شد تبخالهای بود
بخش ۲ - مناجاتجام جم
ای خرد را تو کار سازندهجان و تن را تو دل نوازنده
در صفات تو محو شد صفتمگم شد اندر ره تو معرفتم
روشنایی ببخش از آن نورماز در خویشتن مکن دورم
رشحهٔ نور در دماغم ریززیت این شیشه در چراغم ریز
تا ببینم چو در نظر باشیراه یابم چو راه بر باشی
بنمایی،چرا ندانم دید؟ننمایی، کجا توانم دید؟
گر چه شد مدتی که در راهمهمچنان در هبوط این چاهم
از پس پرده میکنم بازیتا مگر پرده را براندازی
بر درت بیادب زدم انگشتحلقهای ساختم ز چنبر پشت
تا ز در حلقه را در آویزممیزنم آه و اشک میریزم
بتو میپویم، ای پناهم تومگر آری دگر به راهم تو
سرم از راه شد، به راه آرشدست من گیر و در پناه آرش
زین خیالات بر کنارم کشپردهٔ عفو پیش کارم کش
با منی درد سر چه میخواهم؟چو تو دارم دگر چه میخواهم؟
کرمت چون ز من بریده نشدچه ببینم دگر؟ که دیده نشد
بیخود ار زانکه باختم ندبیتو به چوب خودم بکن ادبی
با چنین داغ بندگی، که مراستبه سر خود چه گردم از چپ و راست؟
از تو گشت استخوان من پر مغزاگر چه کاری نیامد از من نغز
باد نخوت برون کن از خاکممتصل کن به عنصر پاکم
روشنم کن چو روز شبخیزانبه شبم زین وجود بگریزان
چون بر اندیشم از تو اندر حالمرغ اندیشه را بریزد بال
تو بجویی مرا؟ خیالست اینباز پرسی ز من؟ محالست این
تا حدوث مرا قدم چه کند؟وان وجود اندرین عدم چه کند؟
دیر شد کز دکان گریختهامو آب رویی، که بود، ریختهام
خجلم من ز بینوایی خویششرمسار از گریز پایی خویش
وه! که از کار خود چه تنگدلم!مینمیرم ز غم، چه سنگدلم!
سود دیدم، سفر به آن کردمبختم آشفته شد، زیان کردم
دلم از کار تن به جان آمدهم ز من بر من این زیان آمد
جگرم خون شد از پریشانیآه! ازین جان سخت پیشانی!
گشته چندین ورق سیاه از منمن کجا میروم؟ که آه از من!
تنگدستی چو من چه کار کند؟تا ازو خود کسی شمار کند
بیچراغ تو من به چاه افتمدست من گیر، تا به راه افتم
جز عطای تو پایمردم نیستغیر ازین اشک و روی زردم نیست
از تو عذر گناه میخواهمچون تو گفتی: بخواه، میخواهم
دست حاجت کشیده، سر در پیشآمدم بر درت من درویش
مگرم رحمت تو گیرد دستورنه اسباب ناامیدی هست
چکند عذر پیچ بر پیچم؟که ز کردار خویش بر هیچم
نتوانستم آنچه فرمودیبتوانم، به من چو بنمودی
گر ببخشی تو، جای آن دارمور بسوزی، سزای آن دارم
غم ما خور، که از غمت شادیممهل از دستمان، که افتادیم
گر چراغی به راه ما داریبه در آییم ازین شب تاری
ما چه داریم کان ندادهٔ تست؟چه نهد کس که نانهادهٔ تست؟
به عنایت علاج کن رنجمدستگاهی فرست از آن گنجم
دست و دامن گشاده مییممدوان، چون پیاده مییم
چون گریزم؟ که پای راهم نیستچون نشینم؟ که دستگاهم نیست
گر چه دانم که نیک بد کردمچه توان کرد؟ چونکه خود کردم
قلمی بر سر گناهم کشراه گم کردهام، براهم کش
گر تو توفیق بندگیم دهیجاودان خط زندگیم دهی
دل من خوش کن از شمایل خودگردنم پر کن از حمایل خود
کام من پیش تست، پیشم خوانخاکپای سگان خویشم خوان
با وفا عقد کن روانم راهمدم صدق ساز جانم را
دیر شد، ساغر میم دردهکه من امشب نمیروم در ده
میدوم در پی تو سرگشتهتا به پایان برم سر رشته
من ازین دو رهی به آزارمتو فرستادهای، تو باز آرم
چون نهشتند در سرم مغزینغز دانی تو کمتر از نغزی
عشق و دیوانگی و سرمستیکرد بازم بدین تهی دستی
از برای تو در تو دارم دستچون تو باشی، هر آنچه باید هست
کردگارا، به حرمت نیکانکه در آرم به سلک نزدیکان
ریشهٔ آز بر کش از جانمبه نیاز و طمع مرنجانم
از شراب حضور سیرم کندر نفاذ سخن دلیرم کن
شمارهٔ ۲فی لسان الاصفهانیه
هر کش ارادتی چش ای حور زاده بوواخورم کرم همیشه که بختش وراذه بو
ای دوستم شوی ز وصال رک رسنقصد سوار سن نه که کار پیاده بو
دی فکر و گربدم تو در کفته و دلمعیبش مکر که این ولجی سه ساده بو
دل مون نهناده زلف تو خوارت مکو بناتحاصا ایمنی که همای هناده بو
بای م بسته و بوفا سر کیا کشیاز سر کشو بمهر تو کش مار ساده بو
واتت که سر فلاکروهینی تو ساعتیکین آه سوته دل بهر جه تووات ایستاده بو
هرکش سکن تو زهره جبینی و شاهنوچشمش همیشه روشن و کانش و جاده بو
از روی روز کار پذو ماذ روز کارباور مکر که مثل تو پوریش زاده بو
واژند کاوحدی خط صوزش ورک جزوبیچاره جز کرو که قلم سین رواده بو
غزل شمارهٔ ۷غزلیات
چگونه دل نسپارم به صورت تو، نگارا؟که در جمال تو دیدم کمال صنع خدا را
چه بر خورند ز بالای نازک تو؟ ندانمجماعتی که تحمل نمیکنند بلا را
نه رسم ماست بریدن ز دوستان قدیمیدرین دیار ندانم که رسم چیست شما را
مرا که روی تو بینم به جاه و مال چه حاجت؟کسی که روی تو بیند به از خزینهٔ دارا
شبی به روز بگیرم کمند زلفت و گویم:بیار بوسه، که امروز نیست روز مدارا
جراحت دل عاشق دواپذیر نباشدچو درد دوست بیامد چه میکنیم دوا را؟
صبور باش درین غصه، اوحدی، که صبورانسخن ز خار برون آورند و سیم ز خارا
غزل شمارهٔ ۸غزلیات
درد سری میدهیم باد صبا راتا برساند به دوست قصهٔ ما را
برسر کویش گذر کند به تانیبا لب لعلش سخن کند به مدارا
پیرهن ما قبا کند به نسیمشبرکند از ما دگر به مژده قبا را
مرهم این ریش کرد نیست، که عمریسینه سپر بودهایم زخم بلا را
دنیی و دین کردهایم در سر کارشگردن و سر مینهیم تیغ و قفا را
ای بت نامهربان، بیا و بیاموزاز سخن من حدیث مهر و وفا را
پای چنین سرزنشتها چو نداریدست مزن عاشقان بی سرو پارا
عیب زبونی نه لایقست،گر از خوددفع ندانست کرد تیغ قضا را
اوحدی، از من بدار دست ملامتمن چه کنم؟ کین ارادتست خدا را
غزل شمارهٔ ۹غزلیات
مبارک روز بود امروز، یاراکه دیدار تو روزی گشت ما را
من آن دوزخ دلم، یارب، که دیدمبه چشم خود بهشت آشکارا
نه مهرست این، که داغ دولتست اینکه بر دل بر ز دست این بینوا را
ز یک نا گه چه گنج دولتست این؟که در دست اوفتاد این بینوا را
درین حالت که من روی تو دیدمعنایتهاست با حالم خدا را
هم آه آتشینم کارگر بودکه شد نرم آن دل چون سنگ خارا
مرا تشریف یک پرسیدنت بهز تخت کیقباد و تاج دارا
بکش زود اوحدی را، پس جدا شوکه بیرویت نمیخواهد بقا را
رباعی شمارهٔ ۳رباعیات
هستیم به امید تو چون دوش امشببر آمدنت بسته دل و هوش امشب
زان گونه که دوش در دلم بودی تویارب! که ببینمت در آغوش امشب