چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر یزد · ۷۰۱ تا ۷۹۹ قمری

جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است.
وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود.
تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی برمی‌آید که وی مدتی در شیراز اقامت داشته و به این ترتیب مدتی هم همدوره و هم همشهری شاعرانی چون حافظ و خواجو بوده است. در بخشی از اشعارش به تنگدستی خود در بخشی از زندگی اشاره کرده است. محل وفات او را یزد نوشته‌اند.
او را همچون پدرش از وزرای آل مظفر نوشته‌اند. فرزندش نیز به شاعری اشتهار داشته است.
حکایتی در باب کودکی وی در تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی آمده است که معروف است:
«گویند روزی محمد مظفر بمکتب درآمده دید که طفلی بکتابت مشغول است پرسید که این کودک پسر کیست گفتند پسر عضد است از ناصیه آن پسر فراستی تمام پیدا بود از معلم پرسید که کدام یک از این کودکان بهتر مینویسند مولانا گفت آنکه قلمتراش تیز دارد گفت قلمتراش که تیز است گفت هر کرا پدر متمول تر است گفت پدر که منعم تر است گفت آنکه وزیر سلطان باشد محمد مظفر تحسین کرده سید جلال را طلبید و گفت چیزی بنویس تا خطت را تماشا کنم سید جلال این قطعه را ببدیهه گفت و نوشت و بدست او داد:
چهار چیز است که در سنگ اگر جمع شود
لعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی
پاکی طینت و اصل و گهر و استعداد
تربیت کردن مهر از فلک مینایی
با من این هر سه صفت هست ولی می باید
تربیت از تو که خورشید جهان آرایی»
دیوان جلال عضد بالغ بر چهارهزار بیت است. وی کتاب «سندبادنامه» را نیز به نظم درآورده است که به کوشش دکتر محمدجعفر محجوب منتشر شده است.
دیوان جلال عضد به همت آقای سیدمحمدرضا شهیم و با استفاده از تصحیح دکتر علیرضا قوجه زاده هلانی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار جلال عضد

شمارهٔ ۱غزلیّات
به سر انگشت نما زاهد انگشت نما رامنظر دوست که تا سجده کند صنع خدا را
گر درین هر دو سرا خاک کف او به کف آرمالتفاتی نکنم حاصل این هر دو سرا را
آتشی دارم از آن سان که اگر برکشم آهیجز سمومی نبود خاصیت باد صبا را
هیچ کس نیست که حال دل ما با تو بگویدکه چه سان می گذرد روز گرفتار بلا را
تو جفا کن وگرت میل وفا نیست چه باکمن نه آنم که تحمّل نکنم بار جفا را
مگس از شهد بر آساید و پروانه ز آتشزانکه از اهل جفا نیست خبر اهل وفا را
رفتن از کوی تو یک گام که را قوّت و طاقتو آمدن بر سر کوی تو که را زهره و یارا
هر که در دام تو افتد نکند یاد رهاییهر که را درد تو باشد نبرد نام دوا را
این خیال است که روزی به عیادت برم آییکاین سعادت نبود طالع شوریده ما را
گر به پا دور شوم باز به سرپیش تو آیمصد ره ار زانکه برانند من بی سر و پا را
نشکند عهد و وفای تو جلال ار تو شکستیپیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیّات
پیش دلسوزان درآر آن شمع بزم‌افروز راتا بیاموزد ز جان دردمندان، سوز را
تا جهان از پرتو شمع جمالش روشن استهیچ رونق نیست خورشید جهان‌افروز را
زخم اگر دانم که از دست بلورین وی استدر دل خود جای سازم ناوک دل دوز را
خیز تا با هم به نوروزی به صحرایی رویمسال دیگر تا که بیند موسم نوروز را
پند می دادند و نشنیدم من شوریده بختنیکبخت آن کاو بگیرد پند نیک آموز را
آرزو دارم که بر وصلت شوم پیروز، لیککی بیابد چون منی آن طالع پیروز را
در فراقت روز، تاریک است بر چشم جلالنزد مهجوران نباشد فرقی از شب روز را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیّات
چون پریشان می‌کند آن زلف عنبربیز رادر جهان می‌افکند آشوب و رستاخیز را
گر ز پیش چهره زیبا براندازد نقابترسم آشوب رخش بر هم زند تبریز را
ور کند بازوی خود رنجه به خون چون منیمن نهم گردن به طاعت زخم تیغ تیز را
پیش از آن کز گریه جانم بر لب آید گو بکنگر دوایی می کند این اشک خون آمیز را
چون به دستم نیست از پیوند او سررشته ایمی کنم با زلف او پیوند دست آویز را
یک کرشمه گو بکن با جان مشتاقان خودتا نبیند از دو چشم عاشقان خونریز را
باد بگذشت و ز بوی دوست جانم تازه کردخود که گرداند عنان آن باد عنبربیز را
بر در شیرین چو فرهادش گدایی خوشتر استاز سریر پادشاهی خسرو پرویز را
تا ببینی شور مدهوشان فروخوان ای جلال!در سماع عاشقان این شعر شورانگیز را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیّات
ای کرده ز لطف و قهر تو صنع خدادر عهد ازل بهشت و دوزخ پیدا
بزم تو بهشت است و مرا جرمی نیستچون است که در بهشت ره نیست مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ترکیب‌بند
عید نوروز است و عالم سبز و خندان گشته استبوستان در حسن چون رخسار جانان گشته است
باد عیسی دم چو کرد احیا اموات خاک راسبزه ها شد خضر و باران آب حیوان گشته است
غنچه مستور کز باد هوا آبستن استاز حیا در پرده زنگار پنهان گشته است
خنده شیرین گل تا دید باد کوهکنبس که چون فرهاد در کوه و بیابان گشته است
شد بنفشه در لباس نیل تا نرگس نماندرعد هم نالان و چشم ابر گریان گشته است
باز پیک عاشقان فرّاشی گل می کند
بلبل از سودای گل فریاد و غلغل می کند
بزم ازین پس چون نگارستان چین باید نهادسنبل و گل بر یسار و بر یمین باید نهاد
ور بهار جنّت فردوس داری آرزویرخ به بزم پادشاه ملک و دین باید نهاد
خسرو اعظم جمال الدّین که داغ حکم اواز تفاخر انس و جان را بر جبین باید نهاد
شیخ ابواسحق آن شاهی که روز بار اوآسمان را هفت جا سر بر زمین باید نهاد
گر سلیمان و سکندر با جهان آیند بازهر دو را بر دست او تیغ و نگین باید نهاد
ای حضیض بارگاهت اوج گردون آمده
عشری از اقلیم جاهت ربع مسکون آمده
گر ز خاک پای تو گردی به گردون بر شوددولتش سرسبز گردد دیده اش انور شود
کلک و رایت گر نپردازد با نظم جهانفتنه ها بی خواب گردد آسمان بی خور شود
قرص خور بی سکه نام تو کی یابد عیار؟تا نیابد کیمیا را مس چگونه زر شود؟
گر نسیم لطف تو بر کوه و صحرا بگذردخار و خارا در حضیض و تل و گل گوهر شود
ور سموم قهر تو روی آورد بر بحر و براز نهیبش آب و آتش باد و خاکستر شود
ز آستان حضرتت تا آسمان آگاه گشت
بنده این آستان شد خاک این درگاه گشت
باد عُنفت چشمه خور را مکدّر می کندخاک پایت توتیا در چشم اختر می کند
ابر دست گوهرافشان تو در روز عطاآستین آرزو پر درّ و گوهر می کند
قدّ تو بر هفت مسند چار بالش می زندتیغ تو دارایی اندر هفت کشور می کند
شمع این نُه طارم فیروزه یعنی آفتابخانه عالم ز بهر تو منوّر می کند
آن سعادتها که مکتوب است بر پیشانیتهر شبی تا روز سعد اکبر از بر می کند
تا شمار عنصر آب و آتش است و خاک و باد
دولتت چون آب و آتش باد و دشمن خاک و باد
بنده ای از بندگان حضرتت جمشید بادذرّه ای از آفتاب خاطرت خورشید باد
گاه رزم و بزم تو با دشمنان و دوستانتیغ زن بهرام باد و چنگ زن ناهید باد
باد سبز و تازه و دایم نوبهار دولتتتا وزد بر گل نسیم و تا جهد بر بید باد
چرخ و اختر را به اقبالت بسی امّیدهاستهر که را جز بر تو امّید است ناامّید باد
جاودان بر مسند عزّ و سریر سلطنت
کامرانی کن که عزّ و دولتت جاوید باد
تا شمار عنصر آب و آتش است و خاک و باددولتت چون آب و آتش باد و دشمن خاک باد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - خوشقطعات
آفتابی که بنده سرگرداننام او را چو ذرّه در طلب است
زلف بر رخ نهاد و من گفتمسر خورشید در کنار شب است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱قصاید
بفراشت صبحدم علم از خاور آفتابلشکر براند گرم به هر کشور آفتاب
رم خورد ادهم شب از آفاق چون ببستبر نقره خنگ گردون زین زر آفتاب
از شام لشکری که سیاهی همی نمودبا تیغ حمله کرد بر آن لشکر آفتاب
میدان آسمان ز شفق موج خون گرفتاز بس که ریخت خون ز سر خنجر آفتاب
جام جهان نمای بدادش سپهر از آنمستانه می فتاد به بام و در آفتاب
برساز زهره راست همی کرد این غزلاز رشک سوخت برخود چون مجمر آفتاب
ای برکشیده رایت خوبی بر آفتاباز ذرّه هست با رخ تو کمتر آفتاب
روشن در آتش است چو پروانه بر سپهراز رشک شمع آن رخ جان پرور آفتاب
ای بس که زرد و سرخ بر آید ز خجلتتگر رنگ روی خوب تو افتد بر آفتاب
گر در کلاه گوشه حسنت نظر کنداز طیره بر زمین فکند افسر آفتاب
از عشق خاک کوی تو اندر هواست بادوز رشک آب روی تو در آذر آفتاب
زان رو که روی می نکنی جز در آینهآینه می نماید از خاور آفتاب
در جستن حیات ز سرچشمه لبتظلمت گشای گشت چو اسکندر آفتاب
تا خوشه چین خرمن حسن تو شد جلالبر سایر کواکب شد سرور آفتاب
از روی تو پذیرد مه نور و روشنیوز رای شاه گیرد زیب و فر آفتاب
اعظم جمال دولت و دین آنکه گویدشگردون که ای ضمیر ترا چاکر آفتاب
در آسمان رفعت و در برج خاطرشهم مدغم است گردون هم مضمر آفتاب
ای خسرو زمانه که در چشم همّتتافلاک بیضه ای ست در آن اصفر آفتاب
تو اعظمی ز شهنشاه هفت فلکز آن رو که اعظم است ز هفت اختر آفتاب
گر تیغ حکم رای تو بر آسمان کشدخنجر بیفکند پس ازین در بر آفتاب
با رای تو چو گرم برآمد از آن فزعلرزان فتاده است به خاک در آفتاب
گر نوعروس رای تو برقع برافکندبر رو فروهلد ز ضیا معجر آفتاب
گردون ز خوان جود تو بر بود این دو نانیک قرص هست ماه و یکی دیگر آفتاب
نوری ست در ضمیر منیرت نهان که هستاز شعله شعاعش یک اخگر آفتاب
رای تو آفتاب نخوانم از آن جهتکز سادگی خویش کند باور آفتاب
سرگشته ای ست گرم روی چشم خیره ایبا رای تو چگونه بود همسر آفتاب
اندر پناه سایه تو نیست دهر رابا آفتاب عدل تو اندر خور آفتاب
تا خطبه زمانه بخواند به نام توزان رفته است بر سر این منبر آفتاب
وجهش همیشه روشن از آن شد که ثبت کردمنشی کلک جود تو در دفتر آفتاب
بر آستان قدر تو از سیم حلقه ای ستبر اوج سقف گنبد نیلوفر آفتاب
بر چهره بساط تو گردی که شب نشاندگردون به جعد مهر بروبد هر آفتاب
خصمت ز باد قهر چو شمع فلک بگشتدر ماتمش نشست به خاکستر آفتاب
پروانگی شمع ضمیرت گزید از آنکعالم گرفته است به زیر پر آفتاب
در خاک پست گشت چو ظلمت غبار ظلماز عدل تو چو یافت جهان انور آفتاب
تا از عدوی بدرگ تو قصد جان کندزین قصد تیز کرد سرنشتر آفتاب
عالم به زخم تیغ چو آتش گرفته ایگیرد همه جهان به یکی اختر آفتاب
شاها! اگر چنان که مرا تربیت کنیکز تربیت ز خاک کند جوهر آفتاب
فرمای کاین نکوتر یا آنکه گفته اندخیز ای سپهر حسن تو را اختر آفتاب
هر سال ده قصیده ز ایران روان کنمبا حضرتت که دارد ازو مظهر آفتاب
وین نام در زمانه بماند به نام شاهتا آن زمان که تابد ازین منظر آفتاب
گفتم خدایگانا زین سان قصیده ایکآورده ام ردیفش سرتاسر آفتاب
زیبد اگر ز خجلت خوبان خاطرمبر سر کشد ز صبح کنون چادر آفتاب
در سایه عنایت خود جای کن مراکز دور چرخ هستم سوزان در آفتاب
آن را ز زمهریر حوادث چه غم که هستاز التفات رای تواش بر سر آفتاب
در عرصه گاه تخته ایجاد تا که هستمانند مهره ای ز پس ششدر آفتاب
از بهر انتظام جهان تا کی می نهددر بحر و کان دفینه زر و گوهر آفتاب
در دور هفت جام فلک تا کی افکنداز نور باده در افق ساغر آفتاب
باد افکنده نزد عروس جلال توبر روی خاک جمله زر و زیور آفتاب
گردون ز دستبرد تو از پا درآمدهبر درگهت به خاک نهاده سر آفتاب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱مفردات
چنان با غم عشق خو کرد دلکه گویی که عشق است خود جان ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیّات
ساقیا! خیز و بیار آن آب رنگ آمیز راوان حریف تلخ شیرین کار شورانگیز را
جز حدیث رندی و قلاّشی از رندان مپرسما چه می دانیم رسم توبه و پرهیز را
گو بیا از عاشقان آموز اندر نیم شبکیست کاین معنی بگوید زاهد شب خیز را
تا بریزاند ز تب غم را ز دل سرخاب نوشبر سر سرخاب رو تا بنگری تبریز را
وه که جانم را به تنگ آورد از جور فلکگو به دست مهر راند زخم تیغ تیز را
ساقیا! در ده ز سرجوش سعادت ساغریتا به مستی بشکنم این چرخ محنت بیز را
خیز و خاک کوی میخانه به دست آور جلال!تا بدو روشن کنی این دیده خونریز را
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیّات
پیش تو عرضه می کنم حال تباه خویش راتا تو نصیحتی کنی چشم سیاه خویش را
سرزنشم مکن که تو، شیفته تر ز من شویبینی اگر به ناگهان چشم سیاه خویش را
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیّات
خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا
گر سرم در سر سودات رود نیست عجبسر سودای تو دارم سرِ سر نیست مرا
ز آب دیده که به صد خون دلش پروردمهیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا
محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل منبر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا
بی رخت اشک همی بارم و گل می کارمبه جز این کار کنون کار دگر نیست مرا
بر سر زلف تو زان روی ظفر ممکن نیستکه توانایی چون باد سحر نیست مرا
من پروانه صفت گرچه پر و بالم سوختهمچنان ز آتش عشق تو حذر نیست مرا
منم آن شمع که در سوز چنان بی خبرمکه گرم سر ببُری هیچ خبر نیست مرا
تا که آمد رخ زیبای تو در چشم جلالبر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیّات
بر دست یکی تیغ چو آب است مراکز وی همه ساله فتح باب است مرا
پیوسته دل خصم کباب است مراوز کلّه او جام شراب است مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - فی مدح خواجه غیاث الدّین محمّدترکیب‌بند
کس مثل حسن مطلع خطّت ندیده استکاین مطلع از مجرّد حسن آفریده است
عالم فروزی رخ تو تا بدید صبحبر خود ز رشک روی تو جامه دریده است
ابروت حاجبی ست که بالین ناتوانپیوسته در ملازمتش قد خمیده است
بی وجه نیست سرکشی زلف تو بدینسر سوی آفتاب چه در خور کشیده است
عشقت عزیز ماست گرم خون خورد بهلکاو را دلم به خون جگر پروریده است
عکسی مگر ز عارض تو بر زمین فتادکآتش چنین ز خرمن گل بر دمیده است
هرگه که عشوه ای ز سر ناز می دهی
جان می ستانی از من و دل باز می دهی
آن را که باد از سر زلفش خبر بردزان بو که با خود آورد از خود به در برد
چون تنگ نبود این دل شوریده ام که اوپیوسته با خیال دهانت به سر برد
خطّ تو را که زلف کند تربیت به حُسنناچار همچو زلف تو سر بر قمر برد
در زیر اشک غرقه شود رشته گهرگر باد از حدیث تو او را خبر برد
عشقت ز در درآمد و گفتا به عقل گوتا رخت از این سرای به جای دگر برد
بر چشم و روش باز زند هر که پیش دوستاز اشک دیده گوهر و از چهره زر برد
بی آب گشت چشمم ازین روی آمده ستکز نوک کلک خواجه به دامن گهر برد
آن میری که شُست گرد ستم از رخ زمین
فرمان دِه ممالک دولت غیاث دین
رادی که ملک پارس به یک ره خراب شدتا ابر از نوال کفَش کامیاب شد
دهر از تف حرارت اندوه باز رستتا در دهان ملک ز کلکلش لعاب شد
بر فرق حاسدانش چو بر گردن عدوخورشید تاب داده بسان طناب شد
در دور او چو مست می ایمن شدش جهاناز جام غصّه کاسه گردون خراب شد
چون لطف خواجه بر رخ دولت فکند چشمدر جویبار دولت از آن لحظه آب شد
ای صاحبی که از سخطت دیده فتنچون بخت بدسگال تو دایم به خواب شد
نقّاشی اش بجز غضبت کس نکرده بودهر شب که از شفق رخ گردون خضاب شد
از زخم چنگ معدلتت زهره بی دف است
خیزد ز بحر کف و تو را بحر در کف است
درّی که هفت چرخ بدان افتخار کردبر خاک آستان تو دولت نثار کرد
اسرار چرخ را همه در چشم روزگاررای تو بر زبان قلم آشکار کرد
کلک دبیر تو به دو انگشت برگشودهر عقده ای که پنجه دهر استوار کرد
در بحر دست تو دهنش پر دُر است از آنکهندو نکو تواند غوص بحار کرد
از خاک آستان تو خورشید سرمه ساختوز نعل مرکب تو فلک گوشوار کرد
اندر کنار تُست عروس سعادتیکافلاک بهر او همه عمر انتظار کرد
آثار آن یقین که بماند به روزگارز آنها که دست حکم تو با روزگار کرد
خود را چو پیش رای تو خور بر زمین فکند
رای تو گفت سایه نشاید برین فکند
آن را که دست مرحمتت بود بر سرشهرگز کلاه بخت نفرسود بر سرش
مانند آتش از غضبت جان بدسگالسوزد گهی و گاه رود دود بر سرش
قدرت فراز چرخ نهاد اوّلین قدموی بس قدم که باز بپیمود بر سرش
نُه قبّه بود طارم ایوان چرخ راقدر تو قبّه ای دگر افزود بر سرش
زان اطلسی که جامه قدر تو دوختنداین یک کلاه وار فلک بود بر سرش
شد گرم طبع چرخ ز مهر تو وز شفقلطف تو صندل شفقت سود بر سرش
بر ما چو نیکویی نشود جز به دست توبدحال ماند ار نروی زود بر سرش
ذات تو را که در صفتش عقل گشت پست
نه در خورای فکرت و رای من است
کو سروری که بر در تو بنده وار نیستجایی که چرخ را ز غلامیت عار نیست
فرماندهی که ملک جهان در ازل قضابا تو فکند و گفت مرا با تو هیچ کار نیست
تو آن مدبّری که بجز پیک فکرتتکس را درون پرده تقدیر بار نیست
تا اقتباس قدر ز جاه تو می کندبنگر سپهر را که یکی از هزار نیست
در دهر تا جهان وقار تو شد پدیدهرگز نگفت کس که جهان پایدار نیست
جان با لطافت تو دمِ طبع می زنددر چشم عقل زین رو هیچش وقار نیست
از تو زمانه بس که گرفته است اعتبارلیکن زمانه را بَر تو اعتبار نیست
در آفتاب حادثه بگداخت پیکرم
ای آفتاب ملک فکن سایه بر سرم
ای صاحب زمانه زمانت خجسته بادبا عدل تو زمانه ز آفات رسته باد
آن کاو چو صبح خدمتت از کوکبه نخاستچون شام در پلاس به ماتم نشسته باد
گر چرخ بی مثال تو دارد امید حکمدر چاه یاس دلوِ امیدش گسسته باد
از خاک ظلم غمزه ملک تو رفته بادوز گرد درد چهره تو پاک شسته باد
چون قلب خصم گرمی بازار آفتابپیش فروغ خنجر رایت شکسته باد
اندر طویله گاه اسیران حکم تواین توسن زمانه پدرام بسته باد
هر گل که بشکفد ز گلستان دولتتدر چشم دشمنان تو چون خار رسته باد
تا رکن جسم آتش و آب است و خاک و باد
فرمان تو روان شده در چشم ملک باد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲قطعات
ای جوادی که به یک بخشش دست زادۀ تستحاصل بحر و دفین خانه کان در گرو است
دست تنگی من امروز بدان جای رسیدکه به یک روزه کفافم دل و جان در گرو است
هرچه در خانۀ من بود نهادم به گروکوزه آب چه باشد که به نان در گرو است
به جو و کاه که الب ته از آن نیست گزیرزین و آلت همه با تنگ و عنان در گرو است
نوکران را چه توان گفت که چون است احوالهمه را ترکش و شمشیر و کمان در گرو است
من ز بیم غُرما هیچ نیارم گفتنچون بگویم که به صد جای زبان در گرو است
نظم کارم که ازین غصّه خراب است و تباهبه کهین فیض از آن کلک و بنان در گرو است
متن در گنجور
شمارهٔ ۲قصاید
دوش چون آفتاب عالمتابرخ بپوشید در نقاب حجاب
زیر این هفت خیمه خیمه شببست بر چار رکن دهر طناب
بود درج زمرّدین سپهرچون یکی حقّه پر ز گوهر ناب
من چو در سیر شارع تحقیقاوفتادم ز فکر در تک و تاب
درِ هفت آسمان چو باز گشودبر دل من مفتّح الابواب
برتر از چرخ قبّه ای دیدمعاری از خاک و باد و آتش و آب
شرفش در سعادتش طارمعصمتش پرده دولتش بوّاب
قدسیانش به سجده پیرامنعرشیان را به آستانش مآب
عقل جز باب عرش ننهادستفکر چندان که کرد در هر باب
زان گروه از یکی بپرسیدمگفتم ار زانکه هیچ هست صواب
بازگو کاین چه جایی ست که هستدیده عقل خیره زین اعجاب
پاسخم داد و گفت: دانی چیست؟درگهِ خسرو سپهر جناب
داور دور شیخ ابواسحقآنکه نازد به نام او القاب
ذوالجلالش جمال دولت و دینکرده بر دست جبرئیل خطاب
شاکر نعمتش چه خاصّ و چه عامداعی دولتش چه شیخ و چه شاب
ای درت کعبه ذوی الاَمالحضرتت قبله اولوالالباب
چرخ با همّتت چه وزن آردهمّتت هست بحر و چرخ حباب
تا زمین شد به دورت آبادانآسمان شد ز جام غصّه خراب
با تو دعوی همسری کردندارض و افلاک در درنگ و شتاب
خود گواهی همی دهد حق رامعنی کلّ مدّعِ کذّاب
عدل تو سایه بر جهان افکندزو چنان گشت دهر را اسباب
که ز عصمت نهفته می دارندنوعروسان غنچه رخ به نقاب
مثل تو تا هزار قرن دگرچشم گردون نبیند اندر خواب
چرخ در آرزوی دولت تستهمچو پیران در آرزوی شباب
پیش دست و دل تو از خجلتدر عرق غرق گشته بحر و سحاب
مقدم عید بر تو میمون بادوین چنین عید را هزاران یاب
دشمنان را ز رشک ساغر تودل پر از خون و دیده پر خوناب
متن در گنجور
شمارهٔ ۲مفردات
در غم جانان به ترک جان بگویزان که جان اینجا و بال دیگر است
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیّات
روز اوّل که به چشمت نظر افتاد مراوای از چشم تو زان باده که در داد مرا
چشم مست تو چو بنیاد خرابی بنهاددست جور تو برافکند ز بنیاد مرا
به وفا با غم سودای تو تا بستم عهدکس از آن عهد ندیده ست دگر شاد مرا
ای که از خاک درت یافت دو چشمم آبیمی دهد آتش سودای تو بر باد مرا
دور روی تو بیفکند ز دستم گل عیشچه توان گفت که از دور چه افتاد مرا
باز آن طرّه گیسوی تو یا رب ز چه روینکند یک نفس از بند غم آزاد مرا
پیش سلطان خیال تو کنم بر سر خاکدادخواهان ز غمت تا بدهد داد مرا
بیم باشد که ز پس درد برآید نفسمیک نفس گر نرسد ناله به فریاد مرا
گفته بودی که شب و روز کنم یاد جلالیاد می دار، که بگذاشتی از یاد مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیّات
نمی کنی نظری بیدلان غمگین راهمی کشی به جفا عاشقان مسکین را
صبا حکایت زلفت به هر که شهر بگفتدگر مجال مده مردم سخن چین را
ای به طرف گلستان نشانده نرگس مستز شاخ سنبل تر سایه کرده نسرین را
بیا که بی تو جهانم به چشم تاریک استمگر به روی تو روشن کنم جهان بین را
برفتی و ز فراق تو زندگی تلخ استبیا که بر تو فشانیم جان شیرین را
مرا سری ست که بر آستانه ای دارمکه سالها که ندیده است روی بالین را
تو تیغ می زن و بگذار تا من حیراننظاره همی کنم آن ساعد نگارین را
روا مدار که بر باد می رود جان هابه دست باد مده آن دو زلف مشکین را
به کفر زلف تو دنیا ز دست داد جلالاز آن سبب که به دنیا نمی دهد دین را
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیّات
زلفی که چو دود است بر آتش وطن او رامشکل نبود در دلم آتش زدن او را
شمعی که دو عالم به یکی شعله بسوزدکی غم بود از سوختن صد چو من او را
گر بلبل شوریده خبر یابد از آن گلدیگر نتوان یافتن اندر چمن او را
ور غنچه کند دعوی تنگی بِنَماندپیش دهن دوست مجال سخن او را
تا کی دل ما را شکند زلف سیاهشای باد صبا می رو و سر می شکن او را
درّی ست گرانمایه که در هیچ نگنجدگر زان که نگنجد سخن اندر دهن او را
لعل تو شکر داد به خروار به هر کسعار است مگر، دادن شکر به من او را
رخسار تو شمعی ست که چون شعله برآردپروانه بود شمع زمرّد لگن او را
کی جان جلال از کف محنت به درآیدتا زلف پریشان تو باشد وطن او را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیّات
چشم تو که خواب عالمی بست به خوابخلقی ز غمش بی خود و او هست به خواب
ترک است و درون پاک دارد مگذارکاندر بر زنگیان رود مست به خواب
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - هفت رنگترکیب‌بند
باز از شکوفه گشت فضای چمن سپیدو اطراف دشت گشت ز برگ سمن سپید
درجنب لطف ژاله و سرخی لاله هستدرّ عدن سیاه و عقیق یمن سپید
باران سیاهی از تن سنبل نمی بردهندو به شست و شوی نخواهد شدن سپید
برگ شکوفه بر سر سنبل فتاده بینمانند هندویی که کند پیرهن سپید
چرخ عجوزه باز ز سپیداب ابر کردنزد عروس باغ رخ خویشتن سپید
طفل شکوفه در رخ او خنده می زندکاین گوژپشت بین که کند رخ چو من سپید
زان دم که شاه سیم فشاند به روز بذلبرگ شکوفه کرد زمین چمن سپید
هر لحظه ابر تند سر از کوه بر زند
سقّاست ابر، دامن از آن در کمر زند
شد طرف جویبار به فصل بهار سبزآری به نوبهار شود جویبار سبز
بستان به دلکشی ست چو رخسار شاهدانگل در میان شکفته و گشته کنار سبز
طوطی گهر گرفت به منقار گوییایا لاله ژاله دارد و شد مرغزار سبز
بر برگ بید قطره فشان شد چو دید ابربر دست شاه خنجر گوهرنگار سبز
تیغش نگار بست عروس زمانه رابی رنگ مورد رنگ نگیرد به کار سبز
اعظم جمال چهره دین آنکه عدل اودیوار و در کند چو چمن در بهار سبز
آن قلعه قدراوست که ازرشح فندقششد مرغزار گنبد نیلی حصار سبز
تا بر چمن فتاد فروغ لقای گل
سر می نهد بنفشه غمگین به پای گل
نرگس چو خصم تست ز تیمار و درد زردبر خاک ره نشسته و بیمار و زرد زرد
صبحی کز آفتاب سنانها شود به رزمچون آفتاب زرد مصاف نبرد زرد
معموره زمین شود از خون کشته سرخگردون لاجورد نماید ز گرد زرد
گردد ز سهم خنجر لعل تو آن زمانخورشید و ماه بر فلک لاجورد زرد
بیجاده ای است تیغ تو کآنجا که شد پدیداز عکس او چو کاه شود رنگ مرد زرد
بر خاک بس که ریخته آب روی خصمگر بر دمد ز خاک بود رنگ ورد زرد
پیوسته باد تیغ تو اندر قتال سرخهرگز مباد چهره سرخت ز درد زرد
از باد فتح پرچم شاهیت جعد باد
نوروز و عید بر تو همایون و سعدباد
صانع که رنگ چهره گل آفرید سرخطغرای کارنامه حسنش کشید سرخ
باغ از طراوت است چو بزم خدایگانوآنگه در اوست لاله چو جام نبید سرخ
بر نرگس ارغوان فتد از شاخ گوییابر روی خصم شاه سرشکی چکید سرخ
از عدل شامل تو و از خون دشمنتشد کوه و دشت سبز و شقایق دمید سرخ
آبی ست خنجر تو که هر لحظه خصم رادر جویبار حلق گلی پرورید سرخ
طرف چمن گزین که در اطراف جویبارهم سبز گشت سبزه و هم گل دمید سرخ
از باد قدّ نرگس رعنا گرفت خمدر روز زرفشان تو از بس که چید سرخ
تا هیبت تو چشم سوی آفتاب کرد
هر آفتاب زرد شود آفتاب زرد
وقت است کز بنفشه شود بوستان بنفشگردد بنفشه همچو خطّ دلستان بنفش
صفراوی است نرگس رعنا و ارغوانشد ناردان همه تن چون ناردان بنفش
درغنچگی ست لاله نورسته آنچنانکخسرو کند به خون اعادی سنان بنفش
چندان بریخت خنجر تو خون دشمنانکز خاک بر دمد پس از این زعفران بنفش
میدان بنفشه رنگ ز تیغ بنفش تستآری هم از بنفشه شود بوستان بنفش
آن رنگرز حسام تو آمد که می کنداز خون بدسگالان جهان در جهان بنفش
بهرام و تیر را حسد از کلک و تیغ تستتا روی این سیه شود و رنگ آن بنفش
از شرم این قصیده چو دیبای هفت رنگ
آن هفت رنگ دید ز رویش برفت رنگ
گشت از هراس رمح تو روی سما کبودسختی زخم می کند اندام را کبود
خم داد پشت طاعت و چندان بایستادگردون به خدمتت که شدش پشت پا کبود
چرخ از کجاو گلشن تخت تو از کجافرقی تمام باشد ازین سبز تا کبود
شاها من از تغابن چرخ سیاهکاربیم است تا چو چرخ بپوشم قبا کبود
دستم بگیر ورنه چو ناخن سرم ببُرکم شد ز غبن ناخن انگشتها کبود
عیبم مبین همه هنرم بین از آنکه هستفیّاض نور گرچه بود توتیا کبود
چون نرگس و بنفشه ز آسیب روزگاربادند دشمنان تو یا کور یا کبود
در آفتاب حادثه بگداخت پیکرم
ای آفتاب ملک فکن سایه بر سرم
ای کرده سیر کلک تو روی قمر سیاهخود چیست در جهان که نکرده ست سر سیاه
از کحل دولتت همه را چشم روشن استالا مرا که هست جهان در نظر سیاه
در گردش زمانه شب و روز می کشمجوری ز هر سپید و جفایی ز هر سیاه
دارم ز خون دیده و اندوه روزگارچون لاله رخ شکفته ولیکن جگر سیاه
خصم آب روی داد و از آن یافت تیره بختتوفیر دیده است و خریده به زر سیاه
زین بِه به حال من نظری کن وگرنه منعالم ز دود سینه کنم سر به سر سیاه
بر بخت دشمن تو کنم ختم از آن که نیستبالاتر از سیاهی رنگی مگر سیاه
بر هر چه در ضمیر تو گنجد بیاب دست
کآمد بقای عمر تو افزون ز هرچه هست
متن در گنجور
شمارهٔ ۳قطعات
بر معشوقم آمد رکن فصّادز ساق نازک دلخواه رگ زد
بزد بر یک رگ او نیش و گوییمرا آن نیش بر پنجاه رگ زد
متن در گنجور
شمارهٔ ۳قصاید
خسروا عید بر تو میمون بادسال و ماهت همه همایون باد
سحر و شام و ساعتت سعد استروز و سال و مه تو میمون باد
باغ عمرت همیشه سرسبز استروی بختت همیشه گلگون باد
رام حکم و مطیع فرمانتچرخ والا و عالم دون باد
دست تو ابر بخشش است و ازوکمترین قطره بحر جیحون باد
از سر خنجر جهانگیرتطاس زنگار چرخ پرخون باد
از جهانی که جام حشمت تستکهترین خانه رُبع مسکون باد
نی غلط گفتم از سر کویتکمترین ذرّه هفت گردون باد
در زوایای طشت خانه توچرخ و خورشید طشت و صابون باد
طول میدان عید و نوروزتشرق تا غرب صحن و هامون باد
فضله ای کز بزم تو برون ریزندلعل مفتوح و درّ مکنون باد
تا به حشر از زمانه بهره توملک جمشید و گنج قارون باد
پرچمت زلف لیلی است و بر اودهر آشفته حال و مجنون باد
سرمنجوق طوقت از رفعتاز درون سپهر بیرون باد
جان عالم تویی که بر جانتآفرین خدای بی چون باد
دل خصمت چو حلقه میم استقد او همچو قامت نون باد
جان خصمت گریزگاه غم استاز حوادث بر او شبیخون باد
همه چیز از حسابت افزون استاز همه چیز عمرت افزون باد
کار تو خود خدای می سازدمن چه گویم که کار تو چون باد
هر ملک کت دعا نمی گویدهمچو شیطان همیشه ملعون باد
شعر من بنده در مدایح توهمچو طبع تو پاک و موزون باد
با وفاق تو زهر چون شهد استبه اتفّاق تو شهد افیون باد
سالت اکنون نکوتر است از پارزان آینده بِهْ ز اکنون باد
هر دعایی که کرد بنده جلالبه اجابت قرین و مقرون باد
متن در گنجور
شمارهٔ ۳مفردات
ای آنکه کمان تست پنجاه منیپنجاه بسی گیر و دو چندان باقی ست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰غزلیّات
هر آن کس که دیده ست آن خاک پانیاید به چشمش دگر توتیا
رخت را به خورشید کردم مثلبدیدم کنون از کجا تا کجا
زبویت دلم همچو گل بشکفدچو بشکفتن گل ز باد صبا
زهی لعل تو خاتم ملک جمرخ روشنت جام گیتی نما
کی آرم من آن زلف مشکین به چنگکه جز نیم جانی ندارم بها
به زندان عشقت روانم اسیربه زنجیر زلفت دلم مبتلا
مکش عاشقان را به تیغ ستمکه خون اسیران نباشد روا
دمد هم چنان بوی مهرت از آنز خاک جلال ار بروید گیا
متن در گنجور