چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر یزد · ۱۲۵۰ تا ۱۳۰۱ قمری

جیحون یزدی

میرزا محمد جیحون یزدی ملقب به «نواب»، مشهور به «تاج‌الشعرا» و متخلص به «جیحون» (زادهٔ ۱۲۵۰ قمری در یزد، درگذشتهٔ ۱۳۰۱ قمری در کرمان) یکی از شاعران مشهور یزدی دوره قاجار بود.
وى تحصیلات متداول را در زادگاهش یزد گذراند اما ترک وطن کرد و چندى در ایران، هندوستان و اسلامبول به اقامت داشت. وی سرانجام در کرمان اقامت گزید و در همین شهر درگذشت.
جیحون یزدى از شعراى آیینى در عصر ناصرى است. اگرچه او در غزل از سبک عراقى پیروى مى‌کند، ولى قالب شعرى او از لحاظ سبک‌شناسى، در سبک خراسانى شکل مى‌گیرد، خصوصا قصاید و مسمطات او که نشان مى‌دهد سرایندۀ آن‌ها از ادامه دهندگان راه بانیان نهضت بازگشت ادبى است. وى در اغلب قالب‌ها شعر سروده ولى در سرودن مسمط و قصیده تواناتر است.
جیجون یزدی مجموعه‌ای به نام «نمکدان» دارد که همانند پریشان قاآنی به سبک گلستان سعدی نگاشته شده است.

گزیدهٔ اشعار جیحون یزدی

شمارهٔ ۱غزلیات
بس که دیدم همه سو آن بت هرجائی راهیچ نشتاخته‌ام معنی تنهایی را
نیست مغزم دمی از نکهت زلفش خالیتا چه سرّ است نهان این سر سودائی را
زاهدا دور شو از باده‌پرستان که بالطبعتاب خشکی نبود مردم دریائی را
تا که مشغول صفاتی، نبری راه به ذاتبگذر از عالم نی گر طلبی نائی را
در مژه تا چه فسون باشدش آن خسرو حسنتا به اکنون که نکو کرده صف آرائی را
سیم اشک و زر چهرم بود ار هیچم نیستعشق تو داده به من فقر و توانائی را
زیر این طاق مقرنس نسزد منزل دلخانه سخت است مکان مردم صحرائی را
کور باید نظر از هر چه به جز طلعت دوستگرچو جیحون طلبی لذت بینایی را
نیکنامی است چو مطبوع به دوران امیرمپسند از دل ما این همه رسوائی را
خان دریا دل صافی گهر راد، حسینکه فلک ختم بدو ساخته مولائی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
شرف دهد چو نگارین من دبستان راکشد ز رشک دبستان هزار بستان را
ببین به طره و لعلش اگر ندیدستیبه دست اهرمنی خاتم سلیمان را
به جز تعلق رنگین رخش به مشکین زلفچنین علاقه کم افتد به کفر ایمان را
مرا تصور چهرش کجا دهد تسکینکه تشنگی نبرد وصف آب عطشان را
گشاده دست تطاول به روی او تا زلفز رهزنی به قفا بسته دست شیطان را
مرا که بی‌دل و دینم ز زلف او چه هراسکه نیست وحشت خاطر ز دزد عریان را
به دامن شب زلفش نمی‌رسد چون دستسزد چو صبح اگر بر درم گریبان را
مگر به گندم از آن خال جلوه دید آدمکه خود به نیم‌جو انگاشت باغِ رضوان را
مرا که در رمضان هم ز چشم او مستی استچرا به بدرقه پویم به باده شعبان را
همی چو زلف تو افتادگی کند جیحونگدا نگر که پی همسری‌ست سلطان را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
هر شبی کآن پسر از مهر به تمکین من استسرو در بستر و خورشید به بالین من است
هر که دید اشک مرا خواست ببیند رخ اوماه را بین که غرامت‌کش پروین من است
عشقبازی به خم طُرّهٔ سیمین‌ذقنانگرچه کفر است ولیکن چه کنم دین من است
تا فتاده است مرا از لب تو شور به سرهمه جا وصف سخن گفتن شیرین من است
حور طوبی قد اگر خواندمت ای شوخ مرنجاین قصور از طرف پستی تخمین من است
دزد اگر زلف تو و حاکم اگر مفتی شهرآنچه مانَد به کمند این دل مسکین من است
نه عجب خواست ز جیحون غزل ار مجدالملککه خداوند سخن خامهٔ مشکین من است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
رندان به فضایل مسپاسید مرابلکه ز رذایل بهراسید مرا
من خود دانم که بدتر از من کس نیستاز من بهتر نمی‌شناسید مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - ولهترکیبات
طلعت میر است این در خلعت شاه جلیلیا ممکن گشته در گلشن براهیم خلیل
این امیر ماست در تشریف شاهی جلوه‌گریا به چرخ اطلس اندر جای کرده جبریل
وه از این خلعت که هست از یمن دو دست ملکاَیْمنش بحر محیط و ایسرش دریای نیل
شمس نور شمسه‌اش را از ازل آمد رهینچرخ عطف دامنش را تا ابد باشد دخیل
هشته در هر تار و پودش صولت چنگال شیرخفته در هر آستینش سطوت خرطوم پیل
هم موافق زو به بالا هم منافق زو به شیبهم موالف زو عزیز و هم مخالف زو ذلیل
دوش گشتم تهنیت جو کش شوم تبریک گوچرخ ناگه ساختم زین شعر تر از خود وکیل
راست بین تن پوش خسرو میر کج دیهیم را
گر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
خوب رخ طبّال فوجاهین دهل را چوب زنبر دهل زین جشن خوش هم چوب زن هم خوب زن
دوست غالب از طرب بین خصم مغلوب از کربپس به شادی کوس را زین غالب و مغلوب زن
هر چه در هر فوج سربازان یوسف منظر استمنتخب ساز و صفی چون زاده یغوب زن
خورد ما را کِرم غم تا شاه را نوشد کرمحالی اندر چشمه می غوطه چون ایوب زن
گرز گردون کوب مینا گرد گیتی روب غمگرد گیتی روب را با گرز گردون کوب زن
حالیا کآشوب در شهر از خوشی زین جشن خاستزین چکامه نیز تو آهنگ شهر آشوب زن
راست بین تن پوش خسرو میر کج دیهیم را
گر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
باز ساقی را به کف هم نور بین هم نار بینوز خط و زلفش به رخ هم مور بین هم مار بین
در سپهر جام چون خورشید می‌آید به موجاز حبابش هر طرف ثابت نگر سیار بین
در میان باده خواران بر کنار مطربانارغنون بین رود بین طنبور بین مزمار بین
چون به چشم پر فسون ساقی قدح آرد برونفتنه را رفته به خواب و بخت را بیدار بین
توپ تندر بانگ اژدر دم چو آید در نفیرمر زدوده سقف گردون را ز دودش تار بین
چون مهینه میر بر کاخ سلام آرد جلوسریخته زین نظم نزدش لؤلؤ شهوار بین
راست بین تن پوش خسرو میر کج دیهیم را
گر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
داوری کش ما سوی منت به مولایی کشدچرخ شیب قصر او خجلت ز بالایی کشد
بس که محکم بسته سد عدل را نه‌شگفت اگراز سکندر انتقام خون دارایی کشد
چرخ پیر از عشق او مشهور عالم شد بلیعشق پیران چون بجنبد سر به رسوایی کشد
هرچه کار ملکتش انجم به همراهی کنندهرچه بار شوکتش گردون به تنهایی کشد
از قدومش ارض را آن مایه حاصل شد که چرخخاکش اندر چشم اختر بهر بینایی کشد
هر سحر خورشید از این ترجیح جیحونی به مهردر بساط وی سماط از دُر دریایی کشد
راست بین تن پوش خسرو میر کج دیهیم را
گر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
ای ترا هر دم ز شه تشریف و اکرامی دگرچرخ در ایثار اقدامت به اقدامی دگر
تو به چشم مملکت دیگر جمی در بطش و بخشوین سپهر و مهرت از جان تختی و جامی دگر
تا که جست از خضر تو خاتم دولت شرفمی‌نماند آفاق را زافلاک ابهامی دگر
قلب قدوسی نژادت گاه قبض و بسط ملکهر زمان یابد ز روح القدس الهامی دگر
تا لوا و مسندت شد فخر عرش و ذخر فرشیافته اجرام و ارکان سیر و آرامی دگر
گر کند اجرام و ارکان بر خلافت امتزاجقدرتت بخشد به کون ارکان و اجرامی دگر
تا که عالم بر نظامست آسمان هر بامدادگویدت زینسان درود از طبع نَظّامی دگر
راست بین تن پوش خسرو میر کج دیهیم را
گر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
داورا ای کز تو راحت گشت یکسر رنج منوه از این همت که از وی رنج من شد گنج من
چون نسازم زیور زانو بتان سیم ساقکز نوالت شد فرو در سیم تا آرنج من
چون بر اسب پیلتن بیدق جهانم سوی لعبگر وزیر شه بود مات آید از شطرنج من
گشتم آخر زاهتمام چون تو خوارزمی لسانبنده نجم الدین کبری یزد هم ارگنج من
چون کنم شکر تو کاندر قحط سال مردمیشد بدل بر نشئه می سکر بزر البنج من
تا دمد یاقوت شمس از زمردین کان افقرخشدت دری چنین زافکار گوهرسنج من
راست بین تن پوش خسرو میر کج دینهیم را
گر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱قطعات
ای امیر آخور مهینه پور محسن شه حسینکز فر خلق حسن برمه زدی خرگاه را
گر نبودی بهر تقبیل تراب درگهتدر هیولی کس ندیدی صورت اشفاه را
بر تو یک مه پیش اندر دو چکامه در سه روزکردم ایثار از در مدحم صد و پنجاه را
وز پس آن نیز گاهی سوی کاخت آمدمخالی از آن وارث اکیل دیدم گاه را
من نگویم طفره است استغفر الله العظیمطبع تو نشناخته از جود کوه و کاه را
پاره از بی‌مبالاتی‌ست برخی هم ز شغلزآن سبب نی یاد ما آن خاطر آگاه را
لیکن این اطوار نبود خوب از ابناملوکبه کز ایشان خلق دریا بند قدر و جاه را
نیست این عمر آن قدر کز انتظار یک صلهبگذرانی هفته و ایام و سال و ماه را
گر تو با انسان خصوصا چون منی این سان کنیپس دهد صبری خداوند اسب‌های شاه را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در عزیمت خامس آل عبا (ع)مراثی
شاه لاهوت گذر خسرو ناسوت گذارگشت چون بیکس و شد بر زبر اسب سوار
دخت و اخت وزن و فرزند و کنیزان نزارازحرم زد بدو چارش صف هشتاد و چهار
همه بر دوره او اشک فشان جمع شدند
بال و پر ریخته پروانه آن شمع شدند
در یمینش بگلو بوسه زنان خواهر اودر یسارش بسم اسب رخ دختر او
در جنوبش بفغان عصمت جان پرور اودر شمالش به جزع عترت بی یاور او
آن یکی گفت مرا برکه سپاری آخر
و آن دگر گفت که خود رای چه داری آخر
شه بصد جهد برون زد علم از عالم جسملیکن افتاد دل از عالم روحش بطلسم
دید زارواح رسل تا بملایک همه قسمهردمش از پی نصرت همه خوانند باسم
گفت لاحول ولا قوه الا بالله
که چو از جسم جهم روح مرا بندد راه
ملک آب بگفت امرکن ای جان دوکونتا من این فرقه کنم غرقه چو قوم فرعون
یا بنوش آب الا آب خضر را تو زعونبلکه درآب خضر بی تو نه رنگ است و نه لون
گفت با خالق آب این همه از آب مناز
ایملک خویش مکش پیش مران بیش متاز
ملک آتش گفت ایکه تو آن مظهر بیمکه خورد آب زجوی سخطت نار جحیم
رخصتی تا که زنم شعله برین جیش لئیمکه مرا بردن فرمان تو فخریست عظیم
گفت هان ای ملک نار عبث تند مشو
یا به تسلیم بمان یا که بتعظیم برو
ملک باد بگفت اذن ده ای لجه جودتا بر انداز مشان نام زاقلیم وجود
خود شوند ارهمه چون طایفه عاد و ثموداز دمی بر گسلانم من از آنجمله عقود
گفت مفریب مرا ای ملک از ملک سپنج
قصه از عاد مکن داد مزن باد مسنج
ملک خاک که در مغز بسی بودش شورگفت ای صد چو سلیمان بحضور تو چو مور
عجز من بین و اجازت ده و برتاب ستورتا چو قارون همه را زنده نمایم درگور
گفت نه باد ز سرای ملک خیره سرای
آتش انگیز مشو خاک مخور اب مسای
چون ملکهای عناصر باسف بازشدندعرشیا جمله سوی فرش بپرواز شدند
نی زحق یاوریش را همه ممتازشدندجان بکف برزده صف همدم و همراز شدند
تا بکوبند بلاد همه چون امت لوط
یا نمایند نگین آنچه زمهر است شروط
خواست تا بر رخشان صیحه زند جبرائیلجست تا ازکفشات رزق ستد میکائیل
رفت تا بر سرشان صور دمد اسرافیلتاخت تا از تنشان روح برد عزرائیل
شاه از عشق به حق باز نپرداخت بکس
که بدی یاری او عاطفت باری و بس
شد بمیدان و محاسن بکف دست نهادگفت ای قوم اگرم باز ندانید نژاد
منم آنکس که نبی بوسه بلبهایم داداین سخن را همه بشنیده و دارید بیاد
هست آیا زشما کس که کند یاری من
یا نخواهد ز پس عزت من خواری من
عوض یاری او سنگ زدندش بجبینخون پیشانی او رفت بگردون ز زمین
هرکماندار زدش تیر به پیکر زکمینهر ستمکار زدش نیزه به پهلو ازکین
ناگهان خصم زدش تیغ بدانسان برفرق
که شد از ضربه وی برنس او در خون غرق
آمد از زخم فزون از بر اسب بزیرجسمش از نیزه چو در بیشه نهان گردد شیر
بیمناکان پی خون ریختنش گشته دلیربرق شمشیر همی تافت ببرق شمشیر
سرش از تن ببریدند و بلرزید فلک
جان جیحون زغمش عیش ربا شد زملک
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
مطرب از وصف لبت تا که بیانی داردبحقیقت سخنش لطفی و جانی دارد
سرگرانست اگر زلف تو با ما چه عجببدوش از دل ما بار گرانی دارد
تا قرین با قمر چهر توشد عقرب زلفعاشق روی توهر لحظه قرانی دارد
جای خوبان بدل و جای تو برمنظرجانهرکسی بر حسب خویش مکانی دارد
کی چو لعل تو بود مهر سلیمان آریمهر تسخیر دل خلق نشانی دارد
ابروانت نه همین تیر جفا راند به منماه نو نیز از او پشت کمانی دارد
کهنه شد شهرت شیرین وکنون نوبت ماستهر صنم عهدی و هرشوخ زبانی دارد
گر غزل شیوه جیحون نبود عیبی نیستهرکسی طبعی و هر طبع زبانی دارد
بعیان اینقدر جور مکن آگه باشکه ملک زاده بمن لطف نهانی دارد
آفتاب فلک مرتبه شهزاده رفیعکه فلک پاس درش را جولانی دارد
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
هی سر زلف خون آن شوخ پری زاده زندخوی بدبین که شبیخون بهر افتاده زند
گشت لوح دلم از خال و خطش عکس پذیرهرچه نقش است بما آن پسر ساده زند
بگذر ای شیخ زخاک در خمار بخیرکآب او آتش در دامن سجاده زند
سرو رابی ثمری از تو خجل کرد بلیمرد باید که دم از دولت آماده زند
نازم آن آهوی چشمت که بهمدستی زلفشیر را برسرکوی تو بقلاده زند
باکه پیغام فرستم برت ای مایه نازکه بپاسخ لب تو راه فرستاده زند
هرکه را نشئه چشم سیهت برد زدستنشود مست اگر صد خم از باده زند
نه بشیرین پسران خیر و نه سیمین صنمانای خوش آن رند که بر زیر نر و ماده زند
طره اش برد دل خلق چه سازد جیحونگرکسی شکوه او در بر شهزاده زند
رفعت الملک شهنشاه ملک زاده رفیعکه بگردون علم از فطرت آزاده زند
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
چشمت به تیر غمزه دلم را نشانه کرداین لطف هم که کرد بمستی بهانه کرد
زاهد حدیث حور کند ای پسر می آرمردانگی نداشت خیالی زنانه کرد
از پیر میفروش کرامت عجب مدارعمری بصدق خدمت این آستانه کرد
گر دین و دل بگندم خالت دهم چه باکآدم بهشت بر سراین گونه دانه کرد
دیشب حکایت از سر زلفت نمود دلشب را دراز دید و هوای فسانه کرد
دردا که پیکهای مرا حسن آن نگاردیوانه کرد و باز بسویم روانه کرد
نقش رخ تو از دل جیحون نمیروداین طرفه آتشی است که درآب خانه کرد
آفاق را چو کلک ملکزاده مشک بیختهرگه شکنج زلف ترا باد شانه کرد
چشم چراغ داد محمد رفیع رادکز نظم خویش حلقه به گوش زمانه کرد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
خیز ای حبشی‌موی و فرنگی‌آدابکز گُرسَنِگی به روم چین خورده و تاب
یا تا خط بصره ریز در جام شرابیا شامم ده که هست بغداد خراب
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - ولهترکیبات
باز از تشریف ظل شه جهان پرنور شدمیر موسای کلیم و یزد کوه طورشد
از غو کوس طرب وزجلوه شاهی سلبگوش و چشم حاسد این کرآمد و آن کور شد
از صفاهان خاست تا عشاق شه را این نوازانبساطش یزد پر آهنگ نیشابور شد
تا که زین چینی پرند آراست اندام امیرکاخ را جام شراب از کله فغفور شد
زین ستبرق سار جامه شاه طوبی له که بازمملکت فردوس و می تسنیم و ساقی حورشد
باشهی تشریف مانا شکر آبی داشت غمکز صفاهان هرچه آن نزدیک گشت این دور شد
خلعتی کش چرخ اطلس عطف دامانست و بس
جان شه را جسم و جسم میر را جانست و بس
ای پسر امروز به از باده خوردن کارنیستاوفتادن مست در هنگام شادی عارنیست
شاید ار پوشیده ماند مستی رندان شهرکز فرح در کعبه و بتخانه کس هشیار نیست
چند گوئی گاه مستی بخشمت بوس وکنارکازآمودم مرترا کردار چون گفتار نیست
ها مگو هر چیز را کز چاره برنائی بلیمرد نبود هر که با گفتار او کردار نیست
یار مست و تار اندر دست و خوبان می پرستتار روز آنکش چو ما امروز تار و یار نیست
کم شمر دشوار با همچون منی آمیختنکا نچه را آسان شماری اولش دشوار نیست
خود کدامین سرو کاندر نزد قدت پست نییا کدامین گل که اندر پیش چهرت خار نیست
سرو با قدت بگل خواهد فرو رفتن زرشک
گل زچهرت جامه رنگین سازد از خونین سرشک
باز فرش از عرش در بزم ای بت فرزانه کنوز عصاره شمس می از ماه نو پیمانه کن
زین کیانی خلعت شه بابتی خاقان نژادجام جمشیدی ستان و عشرتی شاهانه کن
حالیا از یمن این پیک شرف کآمد زشاهمی بجام جمشیدی آشنا خون دردل پیمانه کن
چشم خواب آلود بنما فتنه را بیدار ساززلف عتبر فام بگشا عقل را دیوانه کن
روز مردم تار خواهی چشمکانرا سرمه کشکارما آشفته جوئی گیسوانرا شانه کن
میر را جشنی است دلکش باده نوش و پس بشکربزم را از شعر من پر شکر شکرانه کن
میر صرصر عزم و شهلای حزم والا منزلت
کامد از تیغ کج او راست کار سلطنت
آنکه تیرش سینه مریخ را آماج کردخاک غبر ار اسم خنگش بگردون تاج کرد
تابه نزد ظل شه بربست جوزاوش کمرارخورش دیهیم لعل از چرخ تخت عاج کرد
کلک او در نثر آب از ابر گوهر بار بردطبع او در نظم کار لجه مواج کرد
درزمان او منجم جز بکام او نیافتزاقتران اختران هرچند استخراج کرد
فرخا دور غنابخشش که اهل فتنه راگرچه قرص مهر بد برنان شب محتاج کرد
راد ابراهیم آذر تیغ کز طبع نبیل
خلق را خان خلیل و شاه را جان جلیل
ایکه تیغ دال قدت گردن از قاف افکندگرز را سهم تونون از دامن کاف افکند
مظهر ذات ملک آمد صفات تو بلیمهر عکس خویش اندر آینه صاف افکند
نی شگفت ازچرخ اطلس زاشتیاق کاخ توبرغلط خود را بصحن بوریا باف افکند
گرتو گردی جلوه گر انسان کت ایزد آفریدآدمی بار امانت آسمان ناف افکند
زآسمان اقبال بارد از زمین نصرت دهدهر کجا معمار عدلت طرح انصاف افکند
رایت ار موجود خواهد آنچه را معدوم شدنطفه سان اسلاف را در صلب اخلاف افکند
تا ابد بزم تو از تشریف شه پر نور باد
نیکخواه و خصمت آن مختار رو این مجبور باد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲قطعات
این قلمدان که دروکلک شه نامور استملجا لوح و قلم فخر قضا و قدر است
تختت فرخنده فر ناصردین شه عرشی استکاین نکو جعبه بران مصدر نفع و ضرر است
چون زفتح و ظفر صرف بود خامه شاهاین جهانیست که در وی همه فتح و ظفر است
نیست دریا ولی از کلک گهربار ملکهمچو دریا همه ایام مکان گهر است
نیست تبت ولی از مشک فشان خامه شاههمچو تبت همه اوقات پر از مشک تر است
آسمانیست مرصع بکواکب لیکنهریک ازکوکب او غیرت شمس و قمر است
شیر را خوب نیستان بود اما درویهست آن نی که هراسش بدل شیر نراست
کمر و تاج ملک باد پناهش جیحونتا که او رنگ ملک مفخر تاج و کمر است
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - در منقبت اسدالله الغالب علی ابن ابیطالب سلام الله علیهقصاید
گفتم بعقل دوش که ای آیت هدیگشت اول از مشیّتِ که ، کفر و دین بنا ؟
کی نور دین و ظلمت کفر انتشار داشتگر حکمت حکیم نمیکردی اقتضا
از قدرت که بر سر بازار اختلافاین شوخ پارسی شد آن شیخ پارسا
فرمود ارادهٔ که بر ابلیس وسوسه ؟تا او ز سجده کردن آدم کند ابا
در رشته ازل همه بودند اگر گهرماهیّت گهر، که کند قلب ، جز خدا ؟
گر خلقت نجوم بود یکسر آفتابخود کی یکی سهیل شود دیگری سُها
در حق تفاوتی به یکایک نهفته استپس از خزف چه میطلبد فعل کهربا
از یک عناصر است نباتات اگر پدیدپس از چه نیست خار چو نسرین فرح فزا
باده باین رطوبت و گرمی است از چه روافیون باین یبوست و سردیست از چرا
بر حسب ذات اگر همه را طایر آفریداز کیست این تباین عصفور با هما
تحبیب هر دلی اگر از اهتمام اوستبوجهل را که داد خصومت بمصطفی
دست صنایعِ که به زهدان انجمادیاقوت ولعل را به دورنگی فشرد پا
زمرد چه حیله پخت که افعی نمود کوراثمد چه جلوه ساخت که گردید توتیا
ما را به اتّضاد حرام و حلال چهبی میل رازق ار نرسد رزق ما سوی
گر ما خوریم خمر چه روزی دهیست اوور او نصیب کرده چه بد میکنیم ما
این سلب علم خالق از اشیا نمودنستگوئی گرم محک زند از عیش و ابتلا
یعنی نداند آنکه صبوریم یا جهولیعنی نفهمد آنکه لجینیم یا طلا
القصّه عقل چون سخنانم شنید گفتدر حل این عقود بمولا کن التجا
شاه نجف علیِّ ولی کز توجهشمسجود اتقیا شود اشباح اشقیا
بس منجلی است زآینه اش نور ایزدیهر موی او رموز انا الحق کند ادا
آب رخش مکشف اسرار ذوالمننخاک رهش مکون ارواح اولیا
ثعبان سطوتش فکند عکس اگر بچوبلرزد کلیم را بدن از هیئت عصا
در عالمی که خرگه نام جلال اوستابعاد آن برون رود از ننگ انتها
باید کزین حدوث خرد خواندش قدماثبات شیی اگر نکند نفی ما عدا
ای زیب بخش وحی که از باءِ بسملهیزدان سور بنام تو کرده است ابتدا
مخلوق توست هر چه بگیتی بود قدرمرزوق توست آنچه به کیهان بود قضا
گردی زآستان تبرای تو المدردی ببوستان تولاّی تو شفا
قیدی کز امتثال تو مستوجب نجاتفقری که با وداد تو مستلزم غنا
رخشد چو مهچه عَلم اقتدار توبر رد شمس کی کند ادراک اکتفا
درآن زمین که قصد جهان دگر کنیاز هر ستاره ای شود ایجاد صد سما
شاها مرا بکاخ فصاحت معاصرینهر یک نماز برده که روحی لک الفدا
کوته بود بقامت طبع بلند مندوزند اگر ز اطلس چرخ برین قبا
با این علو پایه کمند بلاغتمباشد بر اوج قلعه مدح تو نارسا
ارجو که وقت جمع مدیحت رود بچرخاین حشو زائدی که ترا گفته ام ثنا
تا آنکه در سرایر تقدیر کردگاربیجا بود تفکر این چون و آن چرا
هر کس که همچو فکرت جیحون ستایدتیابد ز شمع رای تو توفیق اهتدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - ولهمسمطات
این که با چهرِ تو چون سِحرِ مُبین است آفتابدر پناهِ خالِ هندویت مَکین است آفتاب
زلفِ زنّارِ ترا بسته به چین است آفتاباز لبت همسایه با روح‌الامین است آفتاب
یا که مِرآتِ رخِ جان‌آفرین است آفتاب
ای میانت در کمر همچون زیان اندر به سودوآن کمر گر از میانت کاست بر حُسنت فزود
صولجانِ زلفت از خور گوی زیبایی ربودگویی از عشقِ مَهِ روی تو بر چرخِ کبود
عاشقی رخ‌زرد و خاکسترنشین است آفتاب
هجرِ زلفِ پرده‌سازت شد چو دل را پرده‌سوزرفت عمری بس دراز و من گرفتارم هنوز
تا خَطَت ننگیخته خرمن ز شب بر گردِ روزدارم از ماهیتِ خور شکّی ای مَه رخ فروز
وآن که استدلال کن کز ما و طین است آفتاب
زاهدی کز چشم شوخت رمزی از مستی شنفتبا مژه خاکِ رَهِ میخانه را از وَجد رُفت
ای کمانکش طاقِ ابرویت به تیرِ غمزه جفتدوش خواندم آفتابت عقلِ روشن‌رای گفت
کی چو آن مَه سست‌مهر و سخت‌کین است آفتاب
تا نه گَردِ راهت اندر دامنی منزل کندهر کجا خاکی‌ست چشمم زاشکِ حسرت گل کند
کو مرا بختی که بر سوی منت مایل کندرخ به زلفت زابروان و مژّه صیدِ دل کند
وَه که با تیر و کمان اندر کمین است آفتاب
ای که مَه بهرِ نثارت جان نهاده بر طبقگل به پیشِ چهرِ تو پیچیده از خجلت ورق
آب با اندامِ تو نتواند از صافی نُطَقچون به می خوردن نشینی وز رُخَت خیزد عرق
هر دمت از خرمنِ مَه خوشه‌چین است آفتاب
ای روان‌افزا تکلّم از لبِ چون قندِ توصد چو شیرین کوهکن از شورِ شکّرخندِ تو
قصّهٔ ماه و قَصَب با عاشقان پیوندِ توآفتابِ انوری لیکن کجا مانندِ تو
با قدِ سرو و رخِ چون یاسمین است آفتاب
راستی زلفِ کجت نامد اگر دزدی دغلپس چرا زآن پاک رخ خورشید دارد در بغل
گرچه روی تو چو خورشید است در خوبی مثلزآفتابت بِهْ نشاید خواند زیرا کز ازل
سایه‌پروردِ خداوندی امین است آفتاب
آنکه در اَخلافِ آدم تا فلک دارد به یادخردسالی با خِرَد این گونه از مادر نزاد
همچو بختِ خود جوان امّا به هر پیر اوستادماهِ اَقران مَلجَأِ ایران امین‌المُلکِ راد
کز قبولش در کواکِب بی‌قرین است آفتاب
شَه بدین نوخیزی افزود از سِتُرگان جرگهشزآن که توام‌زاده‌ای با بختِ خود داند شهش
شَه پرستیدن طریقش پارسایی شیمه‌اشزاشتیاقِ سجدهٔ افلاکِ رفعت‌درگهش
پای تا سر روی و سر تا پا جبین است آفتاب
گرنه سطحِ کاخِ او را پاسبان است آسمانپس چرا از کهکشان بسته میان است آسمان
هر کجا قدرِ وی آنجا بی‌نشان است آسمانآسمانش خوان اگر رکن زان است آسمان
آفتابش دان اگر قطبِ زمین است آفتاب
گرچه در عالم از او هر گوشه ملکِ مُعظَمی استلیک در ذاتش ز دانش طرحِ دیگر عالمی است
زیرِ ظلّ رایتش هر دیو از حشمت جمی استحلقهٔ گردون بر انگشتِ جلالش خاتمی است
کز ازل آن طرفه خاتم را نگین است آفتاب
چون به کاری از رجال اقدام بر تدبیر شدهر چه او فرمود تاجِ تارکِ تقدیر شد
تیرِ دوراندیشِ عزمش را قضا نخجیر شدهمچو کیهان سیرِ رایش از چه عالمگیر شد
گرنه با آبِ ضمیرِ وی عجین است آفتاب
ای که جز در فرض نتوان دید تمثالِ ترادر شهود از غیب فر آید همی فالِ ترا
ملک و ملت را زمام اندر کف اجلالِ تراخَنگِ صرصرپویِ شَهلان‌کوب اقبالِ ترا
چرخ زینِ شمسه‌ای قرپوسِ زین است آفتاب
از فروزان اخترِ تو کامگار است آسمانوز طرب‌زا دوره‌ات در افتخار است آسمان
صد رَه اندر چنگِ یک حکمت دچار است آسمانیُسر‌افزا موکبت را در یَسار است آسمان
یُمن‌بخشا کوکبت را در یَمین است آفتاب
اطلسِ گردون خیامِ شوکتت را دامنی استآسمانِ اَنجُم از زرّ نوالت مخزنی است
خُلد و نیران مهر و قهرت را کِهین پاداشَنی استابلقِ چرخت در اصطبلِ غلامان توسنی است
کِش ز بَدوِ ماسَوی داغِ سرین است آفتاب
فرّ اکلیل تو را با فرقدانست اقترانفتح را بر جنبش کلکت ز جان است ارمغان
از وجودت بر روانِ کن فکان است امتنانعیسیِ جاهِ تو را بر آستان است آسمان
موسیِ جودِ تو را در آستین است آفتاب
با سفیرانِ تو مَه گم‌گشته پیکی راه‌جوینزدِ بَوّابت زحل دون‌پایه‌ای زار ذال کوی
با ضمیرت آفتاب افسرده‌ای بیهوده‌پویباورش گر نیست با رایِ تو گردد روبه‌روی
چند گویم آنچنان یا این چنین است آفتاب
داورا یک رَه گَرَم مهرِ تو نفزودی شعفکینِ هفت اختر هزاران باره‌ام کردی تلف
زیبدار صد گونه جیحون را برافزایی شرفشمسِ شیرِ رایتت ر اشش جهت اندر کنف
تا ممکّن بر سپهر چارمین است آفتاب
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - ورود سر مبارک آنحضرت بر دیر راهبمراثی
در ره شام یکی روز بهنگام غروبره بدیری شد شان آل علی زاهل ذنوب
راهبی بود درآن دیر مبرا زعیوببلکه از پاک دلی آگه از اسرارغیوب
های و هوی سپهش رهبر بربام آمد
بام تصحیف پذیرفت و ورا نام آمد
دید یک سوی سپاهی همه خون خوار ولئیمگوی بر بوده به تلبیس زشیطان رجیم
وز دگر سواسرائی همه چون دریتیمبسته و خسته و پژمرده و مجروح و سقیم
گفت شد روز سپیدم همه چون شام سیاه
ای چه فتنه است که زد بر در دیرم خرگاه
ناگه افتاد نگاهش بسنان و سرچندنه سر چند که از حسن مه انور چند
نه مه چند که از نور خور خاور چندنه خور چند که از طلعت حق مظهر چند
ناگه آمد سری از جرگ سرانش بنظر
که فروتر زخدا بود و فراتر زبشر
ظاهر از ناصیه اش حشمت شاهی نگریستمختفی در رخش آثار آلهی نگریست
بل به غیبش حشمی لایتناهی نگریستقدسیان را زجلالش بگواهی نگریست
نور برعرش روان از لب خون بسته او
حق درخشنده زپیشانی بشکسته او
روی برسوی عمرکرد که ای پشت سپاهاین سرکیست که رخشد زبرنیزه چو ماه
مانده مشتی زرم از مال پدر طاب ثراهزر ببر سربده انکار مکن عذر مخواه
مگر از پرتو این سرشب خود روز کنم
چاره ساز بدفع غم جان سوز کنم
عمرش از پی زر دل بنوازید بسرزآنکه این سر نبرید او زبدن جز پی زر
راهب آن سر بگرفت و به فلک سود افسردیر را از رخ اوکرد پر از شمس و قمر
گرد و خون شست زخط و رخش ازمشک وگلاب
ساخت ابروی ورا بهر عبادت محراب
هاتفی ناگهش ازغیب ثنا خوان گردیدکای دل افسرده همه مشکلت آسان گردید
وجه یزدان چوز احسان بتو مهمان گردیددیر تو کعبه شد وکفر تو ایمان گردید
هان که با گیسوی او یاد چلیپا نکنی
نزد لعلش سخن از روح مسیحا نکنی
گفت یا رب بحق عیسی و جاه و فر اوهم به تهمت زده مریم که بود مادر او
که سخن گوید از این سر لب جان پرور اوتا بدانم که چه آورده جهان برسر او
لب گشود آن سرو فرمود بآهنگ عجیب
که چه خواهی زمن کشته مظلوم و غریب
گفت دانم که غریبی تو و مظلوم و قتیللیک ماه فلک کیستی ای شاه جلیل
گفت از نسل محمد گل بستان خلیلپدرم حیدر وعم جعفر و عباس و عقیل
مادرم فاطمه کو زهره زهرا باشد
خود حسینم که سرم برنی اعدا باشد
چونکه راهب زوی این گفته جانسوز شنیدزد بسر رفت زدست اشک فشان جامه درید
هی برخساره او چهره زحسرت مالیدگفت ای کزتو شبم را سحر بخت دمید
برندارم بعبث روی ز رویت بخدا
تا نگوئی که شفاعت کنمت روز جزا
سربدو گفت که ای مهر و وفا رافع تودین جدم بگزین تا که شوم شافع تو
گفت راهب که بقربان تو وصانع تورستم از بدعت تثلیث و شدم تابع تو
زآنچه کردم همه عمر پشیمان گشتم
باش آگاه که از صدق مسلمان گشتم
صبحگاهان که عمر سربگرفت ازکف ویگفت با ناله که ای فرقه دلداده بغی
دیگر این تافته سر را مفرازید به نیکه بسی منزلتش هست برداور حی
نشنیدند و پس از وی زبرنی کردند
توسن شادی جیحون زمحن پی بردند
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
دلت آن به که به هم چشمی چشم تو نکوشدیا به بیماریش از صحت خود چشم بپوشد
تو بعناب مداوا نتوانی که زخجلتپیش عناب لبت شیره عناب بخوشد
خود چه دلسوخته بوسه زدت کز تف عشقشتب برآوردی وزان لب همه تبخاله بجوشد
گو طبیعت ندهد نسخه بتجویز بنفشهکه برخط تو عطار بنفشه نفروشد
اگر از ناله نی تابش تب از تو شود طیگوش سوی دل من دارکه چون نی بخروشد
بسکه شیرین لب تو خنده زد از گریه جیحونننشینم ترش ار چند گهی تلخ بنوشد
زعفرانیست رخت از تب وزانش بستودمکه همی خواجه به خنده غزلم چون بنیوشد
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
ای ماه گلت را مگر از زهره سرشتندیا بر لب تو طالع داوود نوشتند
آن قوم که با چون تو جوان‌اند هم آغوشخود پیر نگردند که از اهل بهشتند
عشّاق تو را موی سیه یافت سپیدییعنی فلکش پنبه نمود آن چه که رشتند
آن جا که زند موکبهٔ حسن تو خرگاهشاهان همه فرمانبر و خوبان همه زشتند
شد مصحف خوبی چو برخسار تو نازلز ابروی تو سر لوح وی از مشک نوشتند
تا گرد لبت رست خط سبز تو گفتمخرما نتوان خورد از این خار که کشتند
وصل تو و مداحی شهزاده بهشت‌ستجیحون چه توان کرد که اغیار نهشتند
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
کیست آن لعبت مغرور که رعناست زبسهمه کس را سر او هست و درونی سرکس
من برآنم که ره عشق تو گیرم در پیشگر بدانم که دو صد غالیه دارد در پس
یار اگر نیست وفادار چه فرق از اغیارباغ اگر نیست طربزا چه تفاوت زقفس
چند گوئی نفسی باش زمعشوق صبورکی بعشاق بود دور زمعشوق نفس
بر رخ صافی تو رنگ بماند زنگاهبرتن نازک تو خاز خلد از اطلس
تا دلم عاشق رخسار توشد نشناسمبند از پند و نشاط ازغم و نسرین از خس
همه را گر هوس از تست مرا عشق ازتستچکنم طفلی و نشنا خته عشق و هوس
بلعجب بین که چو زد شمع توام شعله بجانرود از دیده جیحون همه دم رود ارس
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
این مقبره کش آیت ظل اللهی استانوار کرامتش ز مه تا ماهی است
سبط علی و شهنشهش نام بلیجز سبط علی که زیب شاهنشاهی است
متن در گنجور
شمارهٔ ۳قطعات
ای شاه شه‌نژاد که چرخ مجدریدر بزم بر کف خدمت بادبیزن است
حال مرا که دیدی و دانی که روز و شبدر آتش تبم چو حدوی تو مسکن است
اینک قوافل از پی هم سوی ملک یزدچون اشک من روانه به هر کوی و دامن است
من هم پی مرافقت هر یکی مدامعزم رحیل کرده چو جانم که در تن است
لیکن چو هست کیسه‌ام از سیم و زر تهیعزمم هنوز چون صله‌ات نامعین است
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - در تهنیت عید غدیر و ستایش علی بن ابیطالب سلام الله علیهقصاید
مست از غدیرخم نگر مهر و مه و ارض و سماآری مجو هوشی دگر چون شد سقایت با خدا
می وحی و خمش عقل کل پر ز و غدیر از بوی گلبخشنده سلطان رسل نوشنده شاه اولیا
چو نشد علی بر انس و جان مولای پیدا و نهانمقصود ایزد شد عیان ز ارسال خیل انبیا
از حق بحیدر زین نگه معلوم شد کز دیرگهاو بد درو باقی شبه او بدشه و باقی گدا
در بازگشت از بیت رب بر امر حق میرعربآراست منبر از قتب بر نصب فخر اوصیا
وه زاشتری کش از جهاز اسباب منبر گشت سازآنرا بس است از بهر ناز اندر دو کون این اجتبا
صد صالح او را ساربان صد خضرش آب آور بجانهم در حرم او را مکان هم از ارم او را گیا
سیمرغش اندرگاه تک گوینده النصرلکپشتش به از روی ملک پشمش به از پر هما
لبها چو دامان امل پهن و دراز و بی بدلگردن چو بنیان ازل مشدود و ممدود و رسا
هم جسم او معراج پو همچون براق برق خوهم ساق او میثا ق جو با ساق عرش کبریا
رقصش چو لیلی در جبل بانگش چو مجنون بر قللطوقش چو بلقیس از حلل زنگش چو داود از صدا
ایّام هشیاری کشان موری بصد سورش عنانهنگام مستی زو رمان هوش هزاران اژدها
باری چو احمد زد قدم بر آن قتب ز امر قدمافروخت هر چوبش علم بر چرخ اعظم ز اصطفا
رضوان زچوبش در جنان پیوند طوبی زو بجانگشت از پلاسش آسمان در آرزوی متکا
آنگاه بازوی علی بگرفت و با صوت جلیگفت آنکه من اورا ولی داند علی را پیشوا
هرکش به پی ره کرد طی خواهد بمقصد برد پیو آنکو خطا ورزد بوی ورزیده با یزدان خطا
شد چهر قومی چون قمر زین مژده فرخ اثرشد خا طر برخی کدر زین لفظ معنی آزما
زان امتحان رشد وغی هرکس بحدی برد پیای ترک بیحد بخش می کز حد گذشت این ماجرا
روز نشاط است و خوشی نی گاه خشم و سرکشیبفکن بساط می کشی دع ماکدرخذما صفا
آهووشا بفروز هین چون چشم ضیغم ساتکینکآمد خلافت را قرین ضرغام غاب لافتی
امروز را از بس شرف از دره التاج نجفحزنست مخزون از شعف خوفست مشحون از رجا
ای آب چهر شعله خو رام و حرون از پشت و روکت زلفرا از رنگ و بو نسل از ختن اصل ازختا
گرمن بروزی اینچنین مست اوفتم عیبم مبینکآب رخ سالار دین عصیان فرو شوید زما
شاه جوانمردان علی دانای مخفی و جلیبر هر نبی و هر ولی کرده است نورش اهتدا
آنشمس افلاک یقین کش بنده روح الامینهم با مساکین همنشین هم بر سلاطین پادشا
کز علوم حق دلش معجون ز نور حق گلشاز یمن عالی محفلش بر عرش نازد بوریا
هم آیت الله کون او هم صبغه الله لون اوماند اگر بی عون او موسی گزیزد از عصا
خور پیش رایش معتزل مه نزد رویش مبتذلبی میل او لنگ است و شل پای قدر دست قضا
از فوق اجرام فلک تا تحت ارکان سمکانگیخته امرش یزک افراخته نهیش لوا
ناسوت از او پر های وهولاهوت از او پر گفتگوملکی که او نگرفت کو جائی که او نبود کجا
ای روی دلها سوی تو محراب جان ابروی توخاک در هندوی تو در چشم انجم توتیا
مخلوق قدرت نه طبق مرزوق جودت ما خلقاز تو سعادت در فرق وز تو اجابت در دعا
هم دار وهم دیار تو هم چرخ هم سیار تومستور تو ستار تو در جزو جزو ماسوای
هم راحت از تو هم تعب هم رحمت از تو هم غضبافسانه ئی و محتجب بیگانه ئی و آشنا
تو جوهر و عالم عرض هستی طفیل و تو غرضبر خلق مهرت مفترض بر چرخ کاخت ملتجا
ذاتی که می پاید توئی نوری که می باید توئیهرچ آمد و آید توئی از ابتدا تا انتها
رنج از تو و درمان زتو گنج از تو و ثعبان زتوعنوان زتو پایان ز تو هم در الم هم در شفا
هر مرده را محییستی هر زنده را مفنیستیعبدی الهی کیستی با این همه فر و بها
کعبه بجز کوی تو نی مشعر بجز سوی تو نیمقصد بجز روی تو نی از سعی مروه تا صفا
وهاب هر دیهیم تو نهاب هر اقلیم توآدم تو ابراهیم تو اندر سر اندیب و منا
باشد مرا گرصد دهان و اندر دهانی صد زبانآن صد زبان با صد بیان نتوان سرودت یک ثنا
اکنون که جیحون شد خجل ازو صفت ای پاینده ظلبه گرترا از جان و دل گوید مدیح اصدقا
آکج پرند راست روکش برتر از خورشید ضوهم جان او کان علو هم طبع او بحر غنا
چشم و چراغ زیرکی رشدش بفضل از کودکینزد ملک رویش یکی پیش خدا پشتش دوتا
هم برمعانی مقترب هم از مفاخر مکتسبدستش زرافشان بر محب تیغش سرافشان از عدی
جان افاضل مات او نور هدی مشکوه اودر شهر ادراکات او دانش چو مردی روستا
ای داد ور دور زمن کت لطف و ستاریست فنگوئی گلت را ذوالمنن اسرشته در بدو از حیا
تا فره ات شد جلوه گر دین افزود گیتی را گهرچونان که گردد معتبر مس از وجود کیمیا
اثبات و نفیت گاه دین برق گمان غیث یقیندست و حسامت وقت کین عمر ابد مرگ فجا
غور تو بحری آنچنان زخار ژرف و بیکرانکش نگذرد چرخ از میان یک عمر اگر سازد شنا
مر کوز بر تیغت ظفر مکنوز در رمحت خطرمخصوص بر کلکت هنر محسوس از کفت سخا
بخت تو چون شخصت جوان شخصت چو بختت کامرانآن یک بزرگی خرده دان وان یک جوانی پارسا
میرا چومن مشکین نفس نشنیده تا امروزکسپیشم فرزدق باز پس نزدم معزی ژاژخا
آنجا که ارباب سخن چون انجم آیند انجمنبا آفتاب شعر من کمتر ز ذرات هوا
لیکن مرا فرما کمک در ساز بهجت یک بیکاکنون که از دور فلک بگذشت صیف و شد شتا
طبعم بلند و مایه نی جز حسرت از همسایه نیملبوس نی پیرایه نی از کرته بشمرتا قبا
بی بهره از زر مشت من محروم از خز پشت منانکشت من انکشت من فقرم نعم جوعم غنا
نی ساده نورس بکف نی باده دیرین به رفهم بایدم زان یک شرف هم شایدم زین یک علا
تابیش باشد محترم عید غدیر از عید جمیارت ز عشرت مغتنم خصمت به عسرت مبتلا
متن در گنجور