شاعر یزد · ۱۱۰۵ تا ۱۰۷۷ قمری
سعیدا
سعید نقشبندی یزدی، متخلّص به «سعید» و «سعیدا»، از شاعران یزدیتبار سبک هندی یا اصفهانی قرن یازدهم هجری و معاصر شاه سلیمان صفوی (۱۰۷۷-۱۱۰۵ ه.ق ) است که تاریخ دقیق تولد و وفات او در منابع نیامده است. او از زادگاه خود به اصفهان مهاجرت و در آن شهر سکونت کرد. سعیدا پیرو مذهب ابوحنیفه و طریقت عرفانی نقشبندیه بوده و برای گذران زندگی نیز به نقشبندی و شَعربافی که از مشاغل آن زمان بوده اشتغال داشته است.
او خود را ریزهخوار خوان جامی، نظامی، سنایی و عطّار دانسته، ارادتی خاص به خواجهٔ شیراز می ورزید و با صائب تبریزی، مراوده و دوستی داشت.
آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
گزیدهٔ اشعار سعیدا
شمارهٔ ۱غزلیات
چو بو دهد صبحم به دست باد صبابه گردن نفس افتاده می روم از جا
قسم به قبضهٔ قدرت که بر سر مردانشکوه سایهٔ شمشیر به ز بال هما
ز خاک تربت من بوی عشق می آیدبرند خاک مزار مرا عبیرآسا
بیا به کنج خرابات و فارغ از همه شوخوشا عبادت مخفی که نیست بوی ریا
هدایت عجبی کرده عارف سالکطریق فقر که منزل بقا و راه فنا
بگو به یوسف دوران که از جفای رقیبگدای کوی شما شد گدای راه شما
مرا قسم به وفای تو ای ستیزه مزاجکه بی جفای تو هرگز ندیده ایم صفا
مرا ز آتش عشقش جلای خاطر بسبسان شمع نسوزم برای نشو و نما
حدیث دوست بود زاهدا دلیل فراقسخن مگو ز خدا پیش من برای خدا
نمی زنم مژه بر هم گشاده می دارمبرای دیدن او منظر تماشا را
هر آنچه مبدأ فیاض گفت می گویددر این غزل نبود مدخلی سعیدا را
شمارهٔ ۲غزلیات
مرا دردی است بی درمان که نی سر دارد و نی پانه عرضش طول را ماند نه طولش عرض را همتا
کسی از درد من واقف تواند شد سر موییکه چون مویی شود در فکر درد بی سر و بی پا
دوای درد من درد است در دستی است درمانشکه هرگز دست کس نگرفته الا همچو بودردا
نه جورش ظاهر و نی لطف پیدا نه عرض ظاهرنمی دانم چه در دل دارد این معشوق بی پروا؟
فریب جنت از تعریف زاهد کی خورد عاشق؟که از جان کی توان بردن به هر افسون دل ما را؟
خطا ره رفتگان را نقش پا آسیب جان باشدکه رسوایی است گر گل می کند امروز ما فردا
ز بس با بی قراری کرده خو آرام جان منخیالش هم نماند نیم ساعت خوب در دل ها
به کفر زلف او ایمان بدل کردم صفا کردمکه بوی مشک می آید سعیدا از چنین سودا
شمارهٔ ۳غزلیات
مردمی، فهم، ادا، ترس خدا، رحم بجانازم آن چشم سیاه تو که دارد همه را
عشقبازی و فقیری و جنون و غم یاردارم اینها همه را شکر خدا، نام خدا
نیست باکی ز حوادث چو تو یاور باشیچه غم از ظلمت عصیان چو تویی راهنما
اثر پیر شدن قطع هوا و هوس استکار شمشیر در این باب کند پشت دو تا
نصرت از هر طرفی روی دهد برد من استجذبهٔ زلف دو تا یا کشش آه رسا
هر که را دید طمع بر دل و دینش بربستچشم او هم به صفت نیست کم از چشم گدا
دور بینند و ز نزدیک نظر می پوشندهمه را چشم به هم دوخته چون بند قبا
عیب پوشیدن این طایفه عیبی است بزرگهمچو آیینه از این روی نمایند صفا
همچو جغدی به خرابی بنشینی بهترنزد همت که روی در کنف بال هما
در مهمات جهان از که توان خواست مددموسیی را که بود حاجت کارش به عصا
می سپارم به تو جان و دل خود را اماهر چه از دست تو آید نکنی باز خطا
بسکه در غیبت خود ریخته اند آب از رونیست چون مردمک دیده در این قوم حیا
دلبرم قصد به جان کرده سعیدا برخیزگر تو را هست دلی جوهر خود را بنما
شمارهٔ ۱ - از کرده پشیمانم ناکرده هراسانمغزلیات خاص
از خویش گریزانم راهیم به خود بنماسرگشته و حیرانم چون باد پریشانم
ای سرو خرامانم راهیم به خود بنمادر کعبه ثناخوانم در صومعه رهبانم
در مدرسه مولانا در میکده دربانمفرعونم و هامانم گه حیه و ثعبانم
گه موسی و عمرانم راهیم به خود بنماگه دیدهٔ گریانم پوشیده و عریانم
چون زلف سیه بختم گه موی پریشانمگه نادر دورانم گه خار مغیلانم
گاهی گل و ریحانم راهیم به خود بنماگه لعل بدخشانم گه سنگ درخشانم
گه کوهکنم گویند گه خسرو [و] خاقانمگه شیخم و رهبانم گه صاحب عرفانم
دانم که نمی دانم راهیم به خود بنماگه بندهٔ سبحانم گه نوکر سلطانم
گه فقر فقیرانم گه عاشق خوبانمگه صاحب ایمانم گه تابع شیطانم
گه عارف یزدانم راهیم به خود بنماگه رند غزلخوانم گه دیو گه انسانم
موسای کلیم الله یا آذر و رهبانممن هیچ نمی دانم ای اصل تن و جانم
یا اینم و یا آنم راهیم به خود بنماگه در بر جانانم گه منتظر آنم
گاهی هدف تیری گه در خم چوگانمچون بید به ایمانم از خوف تو لرزانم
من بندهٔ فرمانم راهیم به خود بنمامشکل شده آسانم هر شی شده برهانم
موسی شده هامانم جهل آمده عرفانمگه عاشق جانانم گاهی ز رقیبانم
نی رنجم و رنجانم راهیم به خود بنمااز دشنهٔ خوبانم صد زخم نمایانم
هر لحظه به دل آید من روی نگردانممن بی سر و سامانم از خانه خرابانم
می دانی و می دانم راهیم به خود بنماتن گفت سرابانم جان گفت که مهمانم
خود گوی به جانانم ناسوخته بریانمدل گفت سعیدا را ای عارف حق دانم
شمارهٔ ۱رباعیات
تا روی تو دیدیم یقین شد ما رابر قدرت ذات خالق ارض [و] سما
از روی تو می توان به معنی پی برد«سیماهم فی وجوهمم» گفت خدا
شمارهٔ ۱قطعات
فکر ذاتش داشتم صورت به یاد آمد مرا....................................رت به یاد آمد مرا
«رب ارنی» گفتم و موسی صفت رفتم به کوه[خواستم دیدار] او حیرت به یاد آمد مرا
شمارهٔ ۱قصاید
بنهاد چو بر دوش قضا طبل و علم رافرمود نویسندهٔ تقدیر قلم را
طغراکش فرمان قضا و قدر خویشبی دست و قلم کرد همان امر قدم را
لازم که قضا طبل زنان می رود آخرتقدیر به هر سو که نهاده است قدم را
از روز ازل تا به ابد دفتر خود کردبنوشت به عنوان قلمش «نحن قسم» را
بر صنعت صانع نگر و دفتر تقدیرکز روز، ورق کرده و شب، حبر رقم را
شیرازهٔ مجموعه زمین است به تحقیقافلاک مجلد شده این دفتر غم را
راضی به قضا کرد و به تن روح درآورداز پشت به تقدیر برآورد شکم را
از لطف عیان کرد به ما شهر وجودیوز قهر نشان داد به ما راه عدم را
گر جرم نمی بود [و] معاصی صفت جودمی ریخت به شمشیر کرم خون کرم را
غازی به غزا چون نرسد دست ز غیرتبر خویش کشد خنجر غم تیغ الم را
هر ذره به خورشید حقیقی است دلیلینگذاشته بیجا به سخن کسره و ضم را
بی فرع کجا راه توان برد به اصلیداری نظری خوب ببین سایهٔ هم را
گر مظهر خود کرد جهان را چه عجایبسر پیش کند چون به ره افتاد قدم را
تا راه برد بنده به شکرانهٔ صحتایجاد نمودند در اجسام سقم را
گر طعنه زند ناقص و با سنگ کم خویشخاطر شکند چون من محزون دژم را
من رنجه بگردم که ندانست و خطا کردجاهل که نداند نه صمد را نه صنم را
با اهل دل ای جان به ادب باش که جهالاز جهل، صنم خانه شمردند حرم را
با بدگهران پند و نصیحت نکند سودبی فایده افسون نتوان کرد اصم را
قدر نفس پاک چه دانند خسیسانایشان که همه عمر ندیدند ندم را
عیب است ستایش به هنر بی هنری راقایل نبود میکده، قندیل حرم را
از فربه و آماس چو تفریق ندارندارباب دول عدل شناسند ستم را
زینهار که گر محنت از ایام ببینیدر صورت اظهار مکش معنی غم را
از هم به کسی شکوه مکن خود غم هم خوربر هم نتواند زد از هم غم هم را
برخیز سعیدا پی تقدیر و قضا روکاین هر دو برآرند دمار هم و غم را
دل خوش به معانی کن و در فکر سخن گوشاز یاد بر اندیشهٔ افزونی و کم را
خون دل خود ریز و بیفشان به رخ خویشتا چند بمالی تو به رو رنگ بقم را؟
بر توسن اندیشه بنه زین حقیقتبر مرکز تحقیق رسان جلوهٔ هم را
بی واسطه فریاد کن و خواه نگاهیزان گوشهٔ چشمی که اخص کرده اعم را
شمارهٔ ۴غزلیات
نه همین طوق گلو حلقهٔ جام است اینجاگر همه موج شراب است که دام است اینجا
زله از خوان لئیمان چه بری بهر عیالجز ندامت که کشی بر تو حرام است اینجا
بندهٔ پیر خرابات شوم کز ره لطفکرمش بیشتر از خاص به عام است اینجا
مژه بر هم زدن و گریه و خون خوردن و آهسجده و قعده و تسبیح و قیام است اینجا
دایماً در خم زلف است رخش نورفشانطرفه صبحی است که پیوسته به شام است اینجا
گفت در میکده آداب ندانم پیریاین هم از پختگی اوست که خام است اینجا
چون سعیدا نشود حلقه به گوش در اوخواجهٔ جای دگر بین که غلام است اینجا
شمارهٔ ۵غزلیات
به رخ مهر جهان آرا به گیسو چون شب یلدابه لب شیرین تر از حلوا به قد موزون تر از طوبا
فلک چترش کشد بر سر ملایک پیش او چاکرکلام الله شد پیدا شهادت می دهد «لولا»
بهشت و حور و رضوانش همه در امر و فرمانششده در عصر او رسوا چه مذهب ها چه ملت ها
در آن ساعت که او با حق ثناخوان بود و مستغرقنه دنیا بود و نی عقبا نه آدم بود و نی حوا
ز شرعش عقل ها عاجز ولایت ها از او معجزهمه اقوال او رعنا همه افعال او زیبا
شکسته قیمتش را کم کشیده پنجه اش از همنگه کیفیت صهبا کف دستش ید بیضا
جهان جویای آن گوهر چه در بحر و چه اندر برهمه لفظند او معنی همه جوی اند او دریا
رسول حق تعالایی، سپهسالار مولاییشفاعت کن سعیدا را به حق فاطمه زهرا
شمارهٔ ۶غزلیات
گداخت سیم وش آن شوخ سیمبر ما رابه پیچ و تاب درآورد آن کمر ما را
چو جام، گردش آن چشم پرخمار امروزز حادثات جهان کرد بی خبر ما را
چو گردباد به خود ای نفس، چه می پیچی؟چو آب برد لب خشک و چشم تر ما را
چه طالع است که هر گاه چون نگاه به غیرفکند تا نظر، افکند از نظر ما را
کمال بی هنری انتهای بی عیبی استکه خلق، عیب نسازند جز هنر ما را
علاج غفلت ما را که می تواند کردکه مونس رگ خواب است نیشتر ما را
چه غوطه ها که به یک قطره خون دل نزدیمکه تا گمان نکند غیر، بی جگر ما را
حرارت دل بی تاب و آتش شوقشفکنده است چو خورشید در به در ما را
ز خط و خال گناه است حسن روی ثوابکه نفع نیست ز سودای بی ضرر ما را
چه زندگی است سعیدا که از نظر چون عمرگذشت یار و نیاورد در نظر ما را
شمارهٔ ۲غزلیات خاص
رهن یکی رهین یکی یار یکی سخن یکیکفر یکی و دین یکی یار یکی سخن یکی
حزن یکی حزین یکی جبهه یکی جبین یکیتخم یکی زمین یکی یار یکی سخن یکی
تخت سبکتکین یکی تختهٔ آهنین یکیقرن یکی قرین یکی یار یکی سخن یکی
خاطر پرهوس یکی بلبل در قفس یکیباز یکی مگس یکی یار یکی سخن یکی
رفته به صد هوس یکی آمده دسترس یکیمقصد و ملتمس یکی یار یکی سخن یکی
گلشن و خار و خس یکی ناکس و دون و کس یکینای یکی نفس یکی یار یکی سخن یکی
احمد و مرتضی یکی پیرو و پیشوا یکیمبدأ و منتها یکی یار یکی سخن یکی
صلح یکی صفا یکی جنگ یکی جفا یکیخانه یکی خدا یکی یار یکی سخن یکی
کشتهٔ آشنا یکی قاتل بی وفا یکیجنس یکی بها یکی یار یکی سخن یکی
حرف یکی زبان یکی خاطر نکته دان یکیمهر لب و دهان یکی یار یکی سخن یکی
چاه ستمگران یکی گرگ شکم دران یکییوسف کاروان یکی یار یکی سخن یکی
جمله جهانیان یکی هست سعید از آن یکیاین همه مست از آن یکی یار یکی سخن یکی
شمارهٔ ۲رباعیات
پاک از همه ساز جای استغنا رابنواز بلندنای استغنا را
خواهی که به دام کس نگردی پابنددر دام آور همای استغنا را
شمارهٔ ۲قطعات
سر را بر آستانهٔ فکر صفات نهزنهار پا دراز مکن از گلیم خویش
ز احسان زید و عمرو مکن چشم دل دوبینچون کورباطنان مده از کف کریم خویش
شمارهٔ ۲ - نعت سید المرسلینمثنویات
بعد مناجات [و] ثنای خدانعت رسول است سعیدا سزا
خواجهٔ کونین حبیب الهپاک ز هر پاک طبیب گناه
رحمت حق در دو جهان تاج اوعقل فروماندهٔ معراج او
قرب ورا پس به خدا این دلیلمانده ز همراهی او جبرئیل
گرچه از او غیر خطرناک بودلیک ز اغیار دلش پاک بود
حل مشاکل شده اقوال اوراه نجات آمده افعال او
شمارهٔ ۲قصاید
نقاش قضا نسخهٔ ابروی بتان راگویا که به تصویر کشیده است کمان را
هرگز نه گشوده است و نه بسته است مه مناز ناز، میان را وز انداز دهان را
عمری است که در دامن زلف تو زدم دستشاید که به چنگ آورم آن موی میان را
ای بی خبران از غم او مرده دلانیدجز مرگ چه تعبیر بود خواب گران را
در دور رخت روی نداده دل جمعیزلف تو و بخت من و چشم نگران را
تا جوهر معنی نزند جوش به خاطرزنهار مده آب سخن، تیغ زبان را
روی تو ندیدیم و به کویت نرسیدیمهر چند دویدیم سراسر دو جهان را
مه از خط فرمان تو بیرون نه برآمدخورشید در این دایره پیچید عنان را
تا زلف تو زنجیر عدالت به میان بستفرقی نتوان کرد ز هم پیر و جوان را
گر از لب شیرین تو یک نکته بگوینداز یاد رود کندن کان کوهکنان را
گردون اثر مهر تو آورد و مه نوشد مشتری و برد به هم سود و زیان را
عشقت که دو عالم به دو انگشت، فنا کرداثبات یکی کرد خدای دو جهان را
بحر از نظر جاذبه یک قطرهٔ اشکی استگردی است که افشانده ز پا ریگ روان را
گردون چه خبر دارد و دوران چه شناسدحق نظر و دود دل سوختگان را
چشم تو مگر نشئه دهد باده کشان راتیغ تو مگر آب دهد تشنه لبان را
از بسکه به جان آمده ایم از غم آن شوخما دوست نداریم بجز دشمن جان را
طالع شده تا مهر تو از مشرق امیدشد روز شب تیرهٔ دین مغربیان را
هر حکم که رانده قلم معجزهٔ تودر ضبط درآورده زمین را و زمان را
دادی تو منادی که در این موسم دلکشدارند گلو را و ببندند دهان را
تا شام به روی همه از مشرق و مغرببستند در قلعهٔ شهر رمضان را
کردند برای تبع و آل تو پیداآراسته با زینت و فر خلد جنان را
بربست لب از وصف کمال تو سعیداحاجت نبود مدح صفات تو بیان را
شمارهٔ ۷غزلیات
الهی حل مگردان تا قیامت مشکل ما رامکن چون لاله پیدا در جهان داغ دل ما را
خیالی ساز یارب هر جا که در بزم ما سازدبپرداز از حکایت های عالم محفل ما را
به شادی بگذران از تنگنای زندگی یاربمبادا غم در این وادی زند ره، محمل ما را
نمی خواهیم در محشر بهای خون خود از کسهمان کن روبرو یک بار با ما قاتل ما را
به آبروی خشک خویشتن شادیم چو گوهرمبادا تر کنی با آب حیوان ساحل ما را
ز بی دردان عالم درد ما را کس چرا پرسدکه غیر از صاحب دل کس نمی داند دل ما را
چو گردد استخوانم نرم ای پیر مغان بشنوکه گر افتد نه برداری ز پای خم گل ما را
دل ما را همین سرگرم دارد در خرابیهاکه کس جز ما نمیداند سعیدا منزل ما را
شمارهٔ ۸غزلیات
سودم به خاک پایش روی نیاز خود رافارغ شدم ز دنیا کردم نماز خود را
هرگز نمی کند شمع دیگر چراغ روشنپروانه گر نماید سوز و گداز خود را
سرچشمهٔ بقا را با زلف او چه نسبتکی می دهم به حیوان عمر دراز خود را
رفتیم تا سر خم لبریز شکوه دیدیمکردیم با صراحی افشای راز خود را
پوشیده چون سعیدا معنی لباس صورتسر حقیقت خود کردم مجاز خود را
شمارهٔ ۹غزلیات
حکم سخن ندادم هر دم زبان خود رابیهوده وانکردم قفل دهان خود را
در این چمن چو بلبل صد نیش خار خوردمچون غنچه وانکردم راز نهان خود را
هر کس قدم بیارد این خانه خانهٔ اوستدایم چو خود شمردم من میهمان خود را
یکسان حساب کردم آینده را به ماضینگذاشتم تفاوت هرگز زمان خود را
قد خمیدهٔ ما کاری نکرد آخربسیار آزمودیم زور کمان خود را
هر چند خاکساریم عالی است همت مابر صدر کس ندادیم زان آستان خود را
برداشتم سعیدا دل را ز دین و دنیاکردم به عشق، سودا سود و زیان خود را
شمارهٔ ۳رباعیات
آتش گشتم در جگر انداخت مراچون باد شدم در به در انداخت مرا
گر خاک شدم، چرخ لگدکوبم کردگر آب شدم از نظر انداخت مرا
شمارهٔ ۳قطعات
انبیا راست شام باغ [و] حریمشاهد او مقام ابراهیم
شام چشمی است بر رخ عالمطاق ابرو مقام ابراهیم
شمارهٔ ۳قصاید
بس بلند است قصر و خانهٔ یاردر تصور ز سر فتد دستار
در رهش بسکه دست و پا زده امپا ز رفتار ماند و دست از کار
بعد از اینم غم حساب نماندراست ناید دگر غمش به شمار
هر چه بینی به بد حواله مکنزیر این چرخ گنبد دوار
کارفرمایشان یکی است یکیخواه بدکار و خواه نیکوکار
کفر و دین را بهانه نیست جز اوهر دو از دست خفته و بیدار
در مقامی است فاتح الابوابدر مکانی است حافظ اسرار
بی حساب است در صفت اسمشکه خدا نیست جز یکی به شمار
دل روان شد به صد زبان در حمدگر زبانم گرفت از گفتار
نشوی تا در این میانه دو دلدل بجز دلربای خود مسپار
زاهدا تا خدا چه می خواهدمن گنه می کنم تو استغفار
جز اثر پا به راه نگذاردهر که خواهد شود صلاح آثار
ساقیا پند از سنایی گیرتا شوی از دو کون برخوردار
با اسیران خویشتن مپسنددر قدح جرعه ای و ما هشیار
شد سنایی حکیم حاذق مندارویم در دکانچهٔ عطار
پای من راه خانه می داندسر من راه خانهٔ خمار
چند ای خودپرست خواهی بودهم خود آزار و هم خدا بیزار
چیست توحید با خدا بودنبیخود و بی قرار و بی انکار
ورنه با خویشتن اگر خواهیچه یکی گو چه صد بگو چه هزار
اصل توحید نفی غیر خداستنیست لیکن بجز تویی اغیار
تا حسابی به خویشتن داریخویش را در حساب هیچ شمار
بی تو در کلبه ام که می باشمگشته هر موی بر تنم مسمار
باده در جام و در زبان توبهدست در کاسه و به لب زنهار
ز این جهان در بساط ما امروزنیست غیر از جریدهٔ اشعار
هستم امروز ز این تجمل خوداز خدا و رسول منت دار
دید روزی مرا دل آزردهعشق با این جلال و جاه و وقار
گفت ای عاشق خراباتیاز می وصل ساغرت سرشار
دل حزینی چرا و از چه سببگشته ای عاجز و مشوش کار
گفتم ای پادشاه درویشانخود سپاهی و خود سپهسالار
قوت من شعلهٔ دماغ من استنیستم کز ز مرغ آتش خوار
گرچه بی بالم و پر پروازنشدم جز تو را ولیک شکار
از تو هرگز نکرده ام دوریگرچه دورم ز خویش و یار و دیار
آن قدر جای کرده ای در منکه دگر دلبرم ندارد یار
به خدایی که غیر او فانی استدست من گیر و با خدا بسپار
سال ها شد که ذکر من عشق استتو هم ای عشق روی با من آر
چه شود گر به یمن همت تواز قضا را شوم به یار دچار
او کشد تیغ و من کشم آهیهر چه جز او به او کنم ایثار
پای هجر از میانه برخیزددیگر از ما کند فراق، فرار
ما و من هر دو گم شود در اوخود شود عشق و عاشق و دلدار
چند باشم چو صورت درهاچشم در راه و پشت بر دیوار
برسان بر سرم جفاکاریای خدایا ز انتظار برآر
کشتی ام اوفتاده در گردابنه زمین می نماید و نه کنار
مدد از هیچ کس نخواسته امجز تو یا ربنا مع الابرار
همتم کی ز خاک برداردگر فتد بار سایهٔ اشجار
آنچه جز حمد حضرت باری استنیست جز نعت احمد مختار
در خیالم نه زید و نه عمرو استشعر من حالتی است از اسرار
ای سعیدا کباب کرد مراگریهٔ خونفشان و نالهٔ زار