چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر قم · ۱۲۷۵ تا ۱۳۱۵ قمری

شاطر عباس صبوحی

شاطر عباس متخلص به صبوحی، تولد او را به سال ۱۲۷۵ هجری قمری در شهر قم، اقامتگاهش را تهران، نام پدر او را کربلایی محمد علی و نام جدش را مشهدی مراد نوشته‌اند، دربارۀ سیما و قد و قامت و اخلاقش چنین گفته‌اند: قامتی متوسط به حد اعتدال داشت، چهارشانه، دارای موی مشکی، ابروان پر پشت و دیدگانی فراخ و گشاده بود. کلفتی لبان و خوش‌ترکیبی بینی و چشمان درشت، روی هم رفته چهره‌ای بسیار جذاب به او بخشیده بود آنچنان که نظرها را بسوی خود جلب می‌کرد. صبوجی صدایی بم و مردانه و گیرا داشت. راجع به خلق و خویش گفته‌اند: خوش مشرب، مصاحبتش دلپذیر و مطبوع بود. اغلب فکور و اندیشناک به نظر می‌رسید. در هنگام کار، همیشه پیراهنی تمیز و پاک به تن می‌کرد و پیشبندی لطیف می‌بست. ولی در بیرون از محل کار سرداری ماهوت آبی کمرچین در بر می‌نمود. زلفانش انبوه و تا پشت گردنش افتاده بود. در شرح حالش آمده است: از شاعران خوش قریحه، خوش ذوق و با استعداد کافی در غزل و رباعی بوده است. اشعارش، بسیار روان و ساده و در خور فهم عموم طبقات می‌باشد. شاطر عباس غیر از غزلیات آثار دیگری از قبیل مسمطات، رباعیات و دوبیتی از خود یادگار نهاده است. از جزئیات زندگی این شاعر اطلاع دقیقی در دست نیست. وفات شاطر عباس صبوحی به سال ۱۳۱۵ هجری قمری در تهران اتفاق افتاد.
ظاهراً معروفیت او بیشتر بدان سبب است که چنان که گفته‌اند از سواد خواندن و نوشتن بی‌بهره بوده و با این حال طبعی موزون داشته و اشعاری عاشقانه می‌سروده است.
این مجموعه به کوشش یکی از همراهان گنجور با استفاده از دو چاپ جداگانه: یکی تهیه شده به اهتمام حبیبی کهدر و دیگری چاپ انتشارات منوچهری به کوشش احمد کرمی گردآوری شده و در دسترس علاقمندان قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار شاطر عباس صبوحی

شمارهٔ ۱ - گرفتارانغزلیات
پدر، خواهد ببرّد زلفکان چون کمندش راپسر حیران، که چون سازد گرفتاران بندش را
کند کوتاه، دست از زلف و از لعل شکر خندشنداند کاین دو هندو، پاسبانانند قندش را
سپندش خال و دودش زلف و آتش، پرتو رویشعبث بی‌دود می‌خواهی بر این آتش، سپندش را
نکرده هیچ ابرو خم به قطع زلف می‌ماندکمانداری که داد از دست ار پیچان کمندش را
صبوحی آنقدر نگذاشت آن زلف دوتا برجاکه گیری یک شب و بوسی دو لعل نوشخندش را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - خاطرهغزلیات
گل شکفت و آن گل رخسار یاد آمد مراسرو دیدم آن قد و رفتار، یاد آمد مرا
صبح، دیدم قطرِهٔ شبنم به روی برگ گلزان لب و دندان گوهر بار، یاد آمد مرا
چون به طرف گلستان آمد سحر باد صبااز نسیم روحبخش یار، یاد آمد مرا
روی گل دیدم، گریبان چاک کردم غنچه راهر زمان کان سرو خوش‌رفتار، یاد آید مرا
شب صبوحی پیش اهل دل ز هامون می‌گذشتزان دل دیوانهٔ افگار، یاد آمد مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - غم آزادیغزلیات
تا به دام غمش آورد خداداد مراهر چه می‌خواستم از بخت، خدا داد مرا
رفع مخموری از آن چشم سیه دارد چشمچشم دارم که خرابی کند آباد مرا
نتوانم ز خداداد بگیرم دادمکاش گیرد ز خداداد خدا داد مرا
گر دلش سخت تر از سنگ بود، نرم شودبشنود گر شبی او ناله و فریاد مرا
من که تا صبح، دعا گوی تو هستم همه شبچه شود گر تو به دشنام کنی یاد مرا
غم ندارم که به بند تو گرفتار شدمغمم آن است که ترسم کنی آزاد مرا
متن در گنجور
مبتلاغزلیات ناتمام و اشعار پراکنده
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود رابه یک رو از پی هنگام کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم در سر، نه پایی داشتم در گلبه دست خویش کردم اینچنین بی‌دست و پا خود را
متن در گنجور
شبدوبیتی‌ها
دست بر زلفش زدم، شب بود، چشمش مست خواببرقع از رویش گشودم تا درآید آفتاب
گفتمش خورشید سر زد، ماه من بیدار شوگفت تا من برنخیزم، کی برآید آفتاب
متن در گنجور
مخمّساتشاطر عباس صبوحی
ای زلف تو چون مار و رخ خوب تو چون گنجبی مار تو بیمارم و بی گنج تو در رنج
از سیلی عشق تو، رخم گشته چو نارنجدین و دل و عقل و خرد و هوش مرا سنج
بر باد شده در صدد روی تو، هر پنج
هرگز نبود حور، چو روی تو، به رضوانسروی به نکوئی قدت نیست به بستان
روی تو گل سرخ و خطت سبزه و ریحانهم قند و نبات و شکر و پسته و مرجان
ریزد ز لب لعل سخنگوی تو، هر پنج
در دست غمت چند زنم ناله و فریادباز آی، که عشق تو مرا کند ز بنیاد
هرگز نبود چون قد و بالای تو شمشادحور و ملک و آدمی و جنّ و پریزاد
هستند ز خدّام سر کوی تو، هر پنج
ای خسرو خوبان، نظری کن سوی درویشمگذار که از عشق تو گردد جگرم ریش
دیوانه عشق تو، ندارد خبر از خویشخال و خط و زلف و مژه و چشم تو زان پیش
کردند برآشفتگی موی تو، هر پنج
تا چشم من آن روز، بر آن سیمبر افتاداز شوق جمالش به دل من اثر افتاد
مرغان چمن را همه سودا به سر افتادسرو و سمن و یاسمن و عرعر و شمشاد
پستند به پیش قد دلجوی تو، هر پنج
در باغ وصال تو و گمگشته شبه سنجمهرت به دلم نقش گرفته است چو شطرنج
بنشسته شب و روز، دو افعی به سر گنجچشم و لب و رخساره و ابروی تو بی رنج
زیباست بر آن عارض نیکوی تو، هر پنج
غم تاخت اگر بر سر و سامان صبوحیساقی! به در آی از در ایوان صبوحی
بنشین ز کرم در بر یاران صبوحیدین و دل و عقل و خرد و جان صبوحی
گردید به تاراج دو ابروی تو، هر پنج
متن در گنجور
شمارهٔ ۴ - آرزوغزلیات
اگر روزی بدست آرم سر زلف نگارم راشمارم مو به مو شرح غم شب‌های تارم را
برای جان سپردن، کوی جانان آرزو دارمکه شاید باد و سیل او، برد خاک مزارم را
ندارم حاجت فصل بهاران با گل و گلشنبه باغ حسن اگر بینم نگار گلعذارم را
بگرد عارضش چون سبز شد خط،من به دل گفتمسیه بین روزگارم را، خزان بنگر بهارم را
تمنّا داشتم عین وصالش در شب هجرانصبا بوئی از آن آورد و برد از دل قرارم را
بدان امید از احسان که در پایش فشانم جانکه از شفقت به دست آرد دل امیدوارم را
مریض عشق را نبود دوائی غیر جان دادنمگر وصل تو سازد چاره، درد انتظارم را
چو یارم ساخت با اغیار و من جان دادم از حسرتبگویید ای برادر آن بت ناسازگارم را
صبوحی را سگ دربان خود خواند آن پری از مهرمیان عاشقان افزوده قدر و اعتبارم را
متن در گنجور
شمارهٔ ۵ - مسوزانغزلیات
ایا صیّاد رحمی کن، مرنجان نیم‌جانم رابکَن بال و پرم، امّا مسوزان استخوانم را
اگر قصد شکارم داشتی اینک اسیرم مندگر از باغ بیرون شو، مسوزان آشیانم را
به گردن بسته‌ای چون رشتهٔ بر پای زنجیرممروّت کن اجازت ده که بگشایم زبانم را
به پیرامون گُل از بس خلیده خار در پایمشده خونین بهر جایی چمن بینی نشانم را
در این کنج قفس دور از گلستان، سوختم، مُردمخبر کن ای صبا از حال زارم، باغبانم را
ز تنهائی دلم خون شد، خدا را محرم رازیکه بنویسم بسوی دوستانم، داستانم را
من بیچاره آن روزی به قتل خود یقین کردمکه دیدم تازه با گرگ اُلفتی باشد، شبانم را
اسیرم ساخت در دست قضا و پنجهٔ دشمندوچار خواب غفلت کرد از اوّل پاسبانم را
متن در گنجور
شمارهٔ ۶ - تبّریغزلیات
تا پریشان به رُخ آن زلف سمن‌ساست تو راجمع اسباب پریشانی دل‌هاست تو را
دست بردی به رخ از شرم و حریفان گفتندکه تو موسایی و عزم ید بیضاست تو را
همچو ترسابچگان عود و صلیب افکندییا حمایل ز دو سو زلف چلیپاست تو را
قبلهٔ خلق بود گوشهٔ ابروی تو زانککعبه و میکده و دیر و کلیساست تو را
سرو را با تو چه نسبت، مه نو را چه نشانقامتی مُعتدل و طلعت زیباست تو را
سر کوی تو بود محشر خونین کفنانخود به بام آی اگر میل تماشاست تو را
به تولاّت صبوحی به دو عالم زده پایبا چنین دوست بگو از چه تبرّاست تو را
متن در گنجور
زلف توغزلیات ناتمام و اشعار پراکنده
چو سوخت خال تو دل، عاشقان، یکدله رابه باغ لاله دگر خورد داغ باطله را
ز کاروان جنون دل گرفت و داد به زلفشریک دزد ببین و رفیق قافله را
دلم به زلف تو، بر ابروی تو سجده کندبلی، کنند دل شب، نماز نافله را
به سر کنم پس از این طی راه منزل عشقدگر چه رنجه دهم پای پر آبله را
متن در گنجور
فال قهوهدوبیتی‌ها
چون قهوه بدست گیرد آن حب نباتاز عکس رُخش قهوه شود آب حیات
عکس رُخ او به قهوه دیدم گفتمخورشید برون آمده است از ظلمات
متن در گنجور
شمارهٔ ۷ - جستجوغزلیات
چه خونبها به از این کشتگان کوی تو راکه بنگرند به محشر، دوباره روی تو را
تمام، گمشدگان ره توئیم و کنیمبه هر طریق که باشیم، جستجوی تو را
دم مسیح که گویند روح پرور بودیقینم آنکه به لب داشت گفتگوی تو را
ز غصه، چون پر کاهی شود ز قصهٔ مناگر به کوه دهم شرح، آرزوی تو را
سبو کشان محبّت کشند دوش به دوشاگر گناه دو عالم بود سبوی تو را
به خود مناز و مخند اینقدر به گریه منکه آب چشم من، افزوده آبروی تو را
ز آب دیده صبوحی وضو مساز که خونمضاف باشد و باطل کند وضوی تو را
متن در گنجور
شمارهٔ ۸ - بیداری ماغزلیات
نیست او را سر موئی سر سودائی ماکار شد سخت، مگر بخت کند یاری ما
تا به آهوی ختن، نسبت چشمت دادندشهره گردید به هر شهر، خطا کاری ما
گر بدادیم بهای دهنت نقد روانسود بردیم که شد هیچ خریداری ما
همه شب تا به سحر، از غم رویت شادیمبه امیدی که بیائی تو به غمخواری ما
چند آزار دل ما دهی، ای راحت جانراحت جان مگرت هست، دل آزاری ما؟
تو که چون سرو، ز آسیب خزان آزادیچه غمی باشدت از حال گرفتاری ما؟
چشم فتّان تو را دوش، بدیدم در خوابای بسا فتنه که برخاست ز بیداری ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۹ - شوق جمالغزلیات
صبر و قرارم دگر به یک نظر امشباز تن و جانم ربود شوخ شکرلب
کاکل مشکین به دوش اوست؟ نه باللههشته به سر، آن نگار، عنبر اشهب
موی پریشش به عین طرفه کمندیستیا که ز مه واژگون شده است دو عقرب؟
بر جهد از گوی عاج صفهٔ سیمشزان صنم گلعذار، سینهٔ غبغب
دوش بدم من غریق بحر تفکّرخواب مرا در ربود در وسط شب
دیدمش آن یار بی وفا و ترشخوآمد و بنشست و تکیه داد به منصب
گفت: زهجران من تو چند بسوزیبحر شود بعد از این ز وصل معذب
گفتمش، آخر دو بوسه‌ای تو عطا کنزخم دلم را بنه دوای مجرب
شوق جمال بستان به جهد صبوحیگر بنماید دو صد کتاب به مکتب
متن در گنجور
ناز کنغزلیات ناتمام و اشعار پراکنده
ناز کن، ناز، که نازت به جهان می‌ارزدبوسه‌ای از لب لعلت به روان می‌ارزد
بگشا غنچهٔ لب را بنما بر همه کسیک شکر خنده که با روح روان می‌ارزد
رخ و زلف و خط و خالت به گلستان ماندچه گلستان که به صد باغ جنان می‌ارزد
ای صبوحی پس از این جای تو و میخانهزان که خاکش به همه کون و مکان می‌ارزد
متن در گنجور
نالهدوبیتی‌ها
چشمان تو با فتنه به جنگ آمده استابروی تو غارت فرنگ آمده است
هرگز به دل تو ناله تأثیر نکرداینجاست که تیر ما به سنگ آمده است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰ - نقش خودغزلیات
مکن دریغ ز من ساقیا شراب امشباز آنکه ز آتش خود، گشته‌ام کباب امشب
ز بس‌که شعله زند در دل من، آتش شوقز آتش دل خویشم در التهاب امشب
به خواب دیده ام آن چشم نیم خوابش دوشگمان مبر که رود دیده ام به خواب امشب
ز دست نرگس مستش برفت دل، از کفنگر به حال دلم از ره ثواب امشب
شد آنکه بادهٔ پنهان کشیدمی همه عمربده به بانگ نی و نغمهٔ رباب امشب
ز بس‌که نقش مخالف ز دوستان دیدمبر آن شدم که زنم نقش خود بر آب امشب
شود خراب چو این خانه لاجرم روزیز سیل باده بهل تا شود خراب امشب
دلم که داشت قرار اندر آن دو زلف چو شببود چو گوی بچوگان در اضطراب امشب
صبوحی دل مده از دست، محکمش میدارکه چشم یار، بود بر سر عتاب امشب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱ - گل بادامغزلیات
سُرخ و بیجاده رخ و تازه لب از باده و مسترفته از غایتِ مستی گلِ بادام از دست
مُتِرَشِّح غد و موزون قد و میگون لب و مستجامه گلنار و کمر زرکش و ساغر در دست
طُرّه‌اش شعبده‌باز و نگهش شهرآشوبچشم بیمار و دو ابروی وی بیمارپرست
سرِ زلفش که به تحریکِ صبا رقصی داشتهر قدم طَبلهٔ مُشکی به سرِ توده شکست
دیرگاه از می هوش آمد و بیمارم دیدگفت: افسوس که بر دیدهٔ رَه خوابت هست
گفتم: از دستِ خیالِ تو، بخندید و بگفت:کامشب آیا هوسِ وصلِ نگارینت هست
جَستَم از جای به صد شوق که آری آریای مبارک شبِ آن کس که ز هجرِ تو برست
سرو قدّش به خرام آمد و با صد شفقتبر سر کهنه لحافی که مرا بود نشست
کرد تا وقتِ صباحم به صبوحی مشغولز اختلاطِ می و معشوق شدم بی‌خود و مست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲ - دل گمشدهغزلیات
عشقت آتش به دل کس نزند تا دل ماستکی به مسجد سزد آن شمع که بر خانه رواست
به وفائی که نداری قسم ای ماه جبینهر جفائی که کنی در دل من عین وفاست
اگر از ریختن خون من‌ات خرسندی استاین نه خونست بیا دست بر آن زن که حناست
سر زلف تو چنین مشکِ تر آورده به شهرای حریفان ز ختن مشک نخواهید، خطاست
من گرفتار سیه چردهٔ شوخی شده‌امکه به من دشمن و با مردم بیگانه صفاست
یوسف از مصر سفر کرد و بدین‌جا آمدگو به یعقوب که فرزند تو در خانهٔ ماست
روزی آیم به سر کوی تو و جان بدهمتا بگویند که این کشتهٔ آن ماه‌لقاست
زود باشد که سراغ من دل گمشده رااز همه شهر بگیرند، صبوحی به کجاست
متن در گنجور
تعبیر خواب پریشانغزلیات ناتمام و اشعار پراکنده
آهوی چشم تو نازم که چو نخجیر کندشیر را گیرد و در زلفِ تو زنجیر کند
تکیه بر گوشهٔ ابرو زده چشمت، آریترک، چون مست شود، دست به شمشیر کند
بی سبب خون من آن ابروی پیوسته نریخترنگ را خواست که پاک از دم شمشیر کند
دیده‌ام خواب پریشانی و، هر کس شنودبر سر زلف پریشان تو، تعبیر کند
متن در گنجور
ستمگردوبیتی‌ها
هر قدر زلف تو ای سلسله مو سلسله داردبه همان قدر دلم از تو ستمگر گله دارد
گفتی‌ام صبر نما تا ز لبم کام بگیریآخر ای سنگدل این دل چقدر حوصله دارد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۳ - نقطه خال توغزلیات
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب استآری! افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان، زلف میفشان که فقیهبخورد روزهٔ خود را به گمانش که شب است
زیر لب، وقت نوشتن همه کس نقطه نهداین عجب! نقطه خال تو به بالای لب است
یا رب! این نقطهٔ لب را که به بالا بنهاد؟نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادب است
شحنه اندر عقب است و، من از آن می‌ترسمکه لب لعل تو، آلوده به ماء العنب است
پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگکه دمادم لب من بر لب بنت العنب است
منعم از عشق کند زاهد و، آگه نبودشهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
گفتمش ای بت من، بوسه بده جان بستانگفت: رو کاین سخن تو، نه بشرط ادب است
عشق آنست که از روی حقیقت باشدهر که را عشق مجازیست حمال الحطب است
گر صبوحی به وصال رخ جانان جان دادسودن چهره به خاک سر کویش سبب است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۴ - پریزادغزلیات
تا مرا عشق تو، ای خسرو خوبان به سر استپند هفتاد و دو ملت به برم بی‌اثر است
نه من اندر طلبت بر در دیر و حرممهر که جویای جمال تو بود، دربدر است
می‌نماید که تو از خیل پریزادانیکی به این دلبری و حسن و لطافت بشر است؟
واعظ از عشق رخت منع من زار کندگرچه پندش پدرانه است ولی بی‌اثر است
دل مبندید به اوضاع جهان هیچ که منآزمودم، همه اوضاع جهان بی‌ثمر است
عاشق کوی تو از تیغ نگرداند رویتیغ ابروی تو را جان صبوحی سپر است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۵ - نیازغزلیات
تا چند پیش ناز تو باید نیاز کردبر ناز خود بناز که نازت کشیدنی است
چشمت نظر ز لُطف به عاشق نمی‌کندچون آهوی ختائی کارش رمیدنی است
از مشربت زلال لبست کام دل برآرسرچشمهٔ حیات زلالت چشیدنی است
خوشدل مرا نمای به دشنامت ای حبیبچون حرف تلخ از لب شیرین شنیدنی است
بر نقد جان دو بوسه ز لعل تو خواستمگرچه گرانبهاست ولیکن خریدنی است
مانع مشو ز لعل لبت بوسه خواستمهر شکرین لبی نمکین شد چشیدنی است
جز من هر آنکه دست صبوحی بتو فکندقطعش نما ز دوش که دستش بریدنی است
متن در گنجور
تصویرغزلیات ناتمام و اشعار پراکنده
مصوّر آمد و روی تو را چو ماه کشیدقلم چو بر سر زُلفت رسید، آه کشید
چو دید چاه زنخدان دلفریب تو رادوباره یوسف بیچاره را به چاه کشید
کمان ابروی ناز تو را به آن سختیکشید گرچه به آسان ولی، دو ماه کشید
متن در گنجور