شاعر گرگان · ۴۰۱ تا ۴۴۶ قمری
فخرالدین اسعد گرگانی
فخرالدین اسعد گرگانی شاعر و داستانسرای ایرانی نیمهٔ نخست سدهٔ پنجم هجری است. وی معاصر طغرل سلجوقی بود. وی با علوم دینی و حکمی آشنا و بر مذهب "اعتزال" بود. پیش کشیده شدن حدیث ویس و رامین بین او و عمید ابوالفتح مظفر نیشابوری حاکم اصفهان، موجب شد که فخرالدین آن داستان را به نظم درآورد. این داستان از زبان پهلوی به فارسی درآمده و تأثیر زبان پهلوی بر شاعر در این منظومه باعث شده که صورت اصل و کهنهٔ بسیاری از لغات را در کتاب خویش حفظ کند و علاوه بر آن سادگی و بیپیرایگی نثر پهلوی شعر وی را بسیار روان و ساده و بیتکلف سازد. از این شاعر به جز "ویس و رامین" و چند بیت پراکنده اثر دیگری در دست نیست. وفات وی پس ازسال ۴۴۶ هجری قمری و گویا در اواخر عهد طغرل اتفاق افتاده است.
گزیدهٔ اشعار فخرالدین اسعد گرگانی
بخش ۲ - گفتار اندر ستایش محمد مصطفى علیه السلامویس و رامین
کنون گویم ثناهای پیمبرکه ما را سوی یزدانست رهبر
چو گمراهی ز گیتی سر برآوردشب بی دانشی سایه بگسترد
بیامد دیو و دام کفر بنهادهمه گیتی بدان دام اندر افتاد
ز عمری هر کسی چون گاو و خر بودهمه چشمی و گوشی کور و کر بود
یکی ناقوس در دست و چلیپایکی آتش پرست و زند و استا
یکی بت را خدای خویش کردهیکی خورشید و مه را سجده برده
گرفته هر یکی راه نگونسارکه آن ره را به دوزخ بوده هنجار
به فصل خویش یزدان رحمت آوردز رحمت نور در گیتی بگسترد
برآمد آفتاب راست گویانخجسته رهنمای راه جویان
چراغ دین ابوالقاسم محمدرسول خاتم و یاسین و احمد
به پاکی سید فرزند آدمبه نیکی رهنمای خلق عالم
خدا از آفرینش آفریدشز پاکان و گزینان برگزیدش
نبوت را بدو داده دو برهانیکی فرقان و دیگر تیغ بران
سخن گویان از آن خیره بماندندهنر جویان بدین جان برفشاندند
کجا در عصر او مردم که بودندفصاحت با شجاعت مینمودند
بجو در شعرها گفتار ایشانببین در نامها کردار ایشان
سخنشان در فصاحت آبدارستهنرشان در شجاعت بیشمارست
چنان قومی بدان کردار و گفتارزبانشان در نثار و تیغ خونبار
چو بشنیدند فرقان از پیمبربدیدندش به جنگ بدر و خیبر
بدانستند کان هر دو خداییستپذیرفتنش جان را روشناییست
سران ناکام سر بر خط نهادنددوال از بند گیتی برگشادند
ز چنگ دیو بد گوهر برستندبتان مکه را در هم شکستند
به نور دین زدوده گشت ظلمتوز ابر حق فرو بارید رحمت
بشد کیش بت آمد دین یزدانزمین کفر بستد تیغ ایمان
سپاس و شکر ایزد چون گزاریممگر جان را به شکر او سپاریم
بدین دین همایون کاو به ما دادبدین رهبر که بهر ما فرستاد
رسول آمد رسالتها رسانیدجهانی را ز خشم او رهانید
چه بخشاینده و مشفق خداییستچه نیکوکار و چه رحمتنماییست
که بر بیچارگی ما ببخشودرسولی داد و راه نیک بنمود
پذیرفتیم وی را به خداییرسولش را به صدق و رهنمایی
نه با وی دیگری انباز گیریمنه جز گفتار او چیزی پذیریم
به دنیی و به عقبی روی با اوستبجز اومان ندارد هیچ کس دوست
اگر شمشیر بارد بر سر ماجزین دینی نباید درخور ما
نگه داریم دین تا روح داریمبه یزدان روح و دین با هم سپاریم
خدایا آنچه بر ما بود کردیمتن و جان را به فرمانت سپردیم
ز پیغمبر پذیرفتیم دینتبیفزودیم شُکر و آفرینت
و لیکن این تن ما تو سرشتیقضای خویش بر ما تو نوشتی
گر ایدون کز تن ما گاهگاهیپدید آید خطایی یا گناهی
مزن کردار ما را بر سر مامکن پاداش ما را درخور ما
که ما بیچارگان تو خداییمهمیدون ز امتان مصطفاییم
اگر چه با گناه بی شماریمبه فضل و رحمتت امیدواریم
ترا خوانیم و شاید گر بخوانیمکه ما ره جز به در گاهت ندانیم
کریمان مر ضعیفان را نرانندبخاصه چون به زاریشان بخوانند
کریمی تو بخوان ما را به در گاهچو خوانیمت به زاری گاه و بیگاه
ضعیفانیم شاید گر بخوانیگنهکاریم شاید گر نرانی
ز تو نشگفت فضل و بردباریچنان کز ما جفا و زشتکاری
ترا احسان و رحمت بیکرانستشفیع ما همیدون مهربانست
چو پیش رحمتت آید محمدامید ما ز فضلت کی شود رد
بخش ۴ - گفتار اندر ستایش خواجه ابو نصر منصور بن مهمدویس و رامین
چو ایزد بندهای را یار باشددو چشم دولتش بیدار باشد
ز پیروزی به دست آرد همه کامز بهروزی به چنگ آرد همه نام
کجا چیزی بود زیبا و شهوارکجا مردی بود شایستهٔ کار
دهد یزدان بدان بنده سراسرکه او باشد بدان همواره درخور
بدین گونه که داد اکنون به سلطانگزین از هرچه تو دانی به گیهان
همه مردانِ درگاهش چنانندکه با ایشان دگر مردان زنانند
ولیکن هست ازیشان نامداریدلیری کاردانی هوشیاری
حکیمی زیرکی مردآزماییکریمی نیکخویی نیکرایی
سخنگویی سخندانی ظریفیهنرمندی هنرجویی لطیفی
کجا درگاه سلطان را عمیدستبه هر کاری و هر حالی حمیدست
به پیروزی و بهروزی مؤیّدابونصر است و منصور و محمد
خداوندی که از نیکی جهانیستدُرو رای بلندش آسمانیست
ازین گیتی سوی دانش گرایدز دانش یافتن رامش فزاید
همیشه نام نیکو دوست داردابی حقی که باشد حق گزارد
کم آزار است و بر مردم فروتنمرو را لاجرم کس نیست دشمن
چرا دشمن بود آنرا که جانشهمی بخشاید از خواهندگانش
خرد را پیش خود دستور دارددل از هر ناپسندی دور دارد
هر آوازی بداند چون سلیمانهزاران دیو را دارد به فرمان
به رادی هست از حاتم فزونتربه مردی بهترست از رستم زر
چنان گوید زبان هفت کشورکه گویی زان زمینش بود گوهر
طرازی ظنّ برد کاو از طرازستحجازی نیز گوید از حجازست
چو نثر هر زبانش خوشتر آیدبه نظم آن زبان معجز نماید
دری و تازی و ترکی بگویدبه الفاظی که زنگ از دل بشوید
دو شمشیرست ز الماس و بیانشیکی در دست و دیگر در دهانش
یکی گاه هنر خارا گذاردیکی گاه سخن دانش نگارد
بسا گُردا کزان گشتهست پیچانبسا جانا کزین گشتهست بیجان
که و مه لشکر سلطان عالمبه جان وی خورند سوگند محکم
چو با کهتر ز خود، سازد پدروارچو با مهتر، همی سازد پسروار
بدو با همسران مثل برادرنباشد زادمردی زین فزونتر
ز هر فن گرد او جمع حکیمانخطیبان و دبیران و ادیبان
ز هر شهری بدو گرد آمدهستندبه بحر جود او غرقه شدهستند
اگر او نیستی ما را خریدارنبودی شاعری را هیچ مقدار
وگرچه شاعری باشد نه دانابسی احسنت و زه گوید به عمدا
یکی از بهر آن تا کاو شود شاددگر تا بیشتر باید عطا داد
ز مشرق تا به مغرب کار گیهانبه زیر امر او کردهست سلطان
برو بر نیست چندان رنج از این کارکه از یک جام مِیْ بُردهست میخوار
بزرگا جود دادار جهان بینکه بخشد مردمی را فضل چندین
الا تا در جهان کون و فسادستوزیشان خاک مبدا و معادست
بقا باد این کریم نیکخو رابر افزون باد جاه و دولت او را
همیشه بخت او پیروزگر بادبه پیروزی و نیکی نامور باد
متابع باد او را ملک گیهانموافق باد وی را فرّ یزدان
بخش ۵ - گفتار اندر گرفتن سلطان شهر اصفهان راویس و رامین
چو سلطان معاصم شاه شاهانبه فال نیک آمد در صفاهان
به شادی دید شهری چون بهاریچو گوهر گرد شهر اندر حصاری
خلاف شاه او را کرده ویرانکجا ماند خلاف شه به طوفان
اگر نه شاه بودی سخت عادلبه گاه مهر و بخشایش نکو دل
صفاهان را نماندی خشت بر خشتنکردی کس به صد سال اندر او کشت
ولیکن مردمی را کار فرمودبه شهری و سپاهی بر، ببخشود
گنهشان زیر پا اندر بمالیدچنان کز خشم او یک تن ننالید
نه چون دیگر شهان کین کهن خواستبه چشم خویش دشمن را بپیراست
چنان چون یاد کرد ایزد به فرقانچو گفتی حال بلقیس و سلیمان
که شاهان چون به شهر نو درآیندتباهیها و زشتیها نمایند
گروهی را که عزّ و جاه دارندبه دست خواری و سختی سپارند
خداوند جهان شاه دلاورپدید آورد رسمی زین نکوتر
ز هر گونه که مردم بود در شهرز داد خویش دادش جمله را بهر
سپاهی را ولایت داد و شاهینه زشتیشان نمود و نه تباهی
بدانگه کس ندید از وی زیانییکی دیدند سود و شادمانی
چو کار لشکری زین گونه بگزاردچنان کز هیچ کس مویی نیازارد
رعیت را ازین بهتر ببخشودهمه شهر از بداندیشان بپالود
گروهی را به مردم میسپردندرعیت را به دیوان غمز کردند
به فرمانش زبانهاشان بریدندبه دیده میل سوزان در، کشیدند
پس آنگه رنج خویش از شهر برداشتبرفت و شهر بیآشوب بگذاشت
بدان تا رنج او بر کس نباشدکه با آن رنج مردم بس نباشد
گه رفتن صفاهان داد آن راکه ارزانیست بختش صد جهان را
ابوالفتح آفتاب نامدارانمظفر نام و تاج کامگاران
به فصل اندر جهانی از تمامیشهنشه را چو فرزند گرامی
ملک او را سپرده کدخداییبرو گسترده هم فرّ خدایی
پسندیده مرو را در همه کاردلش هرگز ازو نادیده آزار
به هر کاری مرو را دیده کاریوزو دیده وفا و استواری
به گاه رفتن او را پیش خود خواندز گنج مهر بر وی گوهر افشاند
بدو گفت ارچه تو خود هوشیاریوفاداری و از دل دوستداری
ز گفتن نیز چاره نیست ما راکه در گردن کنیمت زینهارا
ترا بهتر ز هر کس برگزیدمچو اندر کارها شایسته دیدم
به گوش دل تو بشنو هرچه گویمکزین گفتن همه نام تو جویم
نخستین عهد ما را با تو آنستکزو ترسی که دادار جهانست
ازو ترسی بدو امّید داریو زو خواهی تو در هر کار یاری
سر از فرمان او بیرون نیاریهمه کاری به فرمانش گزاری
دگر این مردمان کاندر جهانندهمه چون من مر او را بندگانند
به حق در کار ایشان داوری کنهمیشه راستی را یاوری کن
ستمگر دشمن دادار باشدکه از فرمان او بیزار باشد
به خنجر دشمنانش را ببیزایبه نیکی دوستانش را ببخشای
چو نپسندی ستم را از ستمگارمکن تو نیز هرگز بر ستم کار
که ما از چیز مردم بی نیازیمبه داد و دین همی گردن فرازیم
صفاهان را به عدل آباد گردانهمه کس را به نیکی شاد گردان
درون شهر و بیرونش چنان دارکه ایمن باشد از مکّار و غدّار
چنان باید که زر بر سر نهد زنبه روز و شب بگردد گرد برزن
نیارد کس نگه کردن در آنزروگرنه بر سر آنزر نهد سر
ترا زین پیش بسیار آزمودمبه هر کاری ز تو خشنود بودم
بدین کار از تو هم خشنود باشمنکاهد آنچه من بفزود باشم
سخن جمله کنیم اندر یکیجایتو خود دانی که ما را چون بود رای
تو خود دانی که ما نیکی پسندیمدل اندر نعمت گیتی نبندیم
بدین سر زین بزرگی نام جوییمبدان سر نیکوی فرجام جوییم
تو نام ما به کار خیر بفروزکه نیکی مرد را فرّخ کند روز
درین شاهی چو از یزدان بترسمهر آنچ از من بپرسند از تو پرسم
چو کار ما به کام ما گزاریز ما یابی هر امّیدی که داری
امید و رنج تو ضایع نمانیمترا زین پس به افزونی رسانیم
هر آن گاهی که تو شایسته باشیبه کار بیش از این بایسته باشی
به بهروزی امید دل قوی دارکه فرمانت بود با بخت تو یار
فراوان کار بسته برگشایدترا از ما همه کامی برآید
مراد خویش با تو یاد کردیمبرفتیم و به یزدانت سپردیم
پس آنگه همچنین منشور کردندهمه دخل و خراج او را سپردند
یکی تشریف دادش شه که دیگرندادهست ایچ کس را زان نکوتر
ز تازی مرکبی نامی و رهواربرو زرین ستام و زین شهوار
قبای رومی و زربفت دستاردگر گونه جز این تشریف بسیار
همان طبل و علم چونانکه بایدکه چون او نامداری را بشاید
اگر چه کار خلعت سخت نیکوستفزون از قدر عالی همت اوست
چگونه شاد گردد ز اصفهانیدلی کاو مهتر آمد از جهانی
بخش ۶ - گفتار اندر ستایش عمید ابو الفتح مظفرویس و رامین
چه خواهی نیکتر زین ای صفاهانکه گشتی دار ملک شاه شاهان
همی رشک آرد اکنون بر تو بغدادکه او را نیست آنچ ایزد ترا داد
شهنشاهی چو سلطان معظمبه پیروزی شه شاهان عالم
خداوندی چو بوالفتح مظفرز سلطان یافته هم جاه و هم فر
هم از تخمه بزرگ و هم ز دولتهم از پایه بلند و هم ز همت
هم از گوهر گزیده هم ز اخترهم از منظر ستوده هم ز مخبر
چو مشرق بود اصلش هاموارهبرآینده ازو ماه و ستاره
کنون زو آمده خواجه چو خورشیدجهان در فرّ نورش بسته امید
ز فتحش کنیت آمد وز ظفر نامازیرا یافتهست از هر دوان کام
جهان چون بنگری پیر جوانستعمید نامور همچون جهانست
جوانست او به سال و بخت و رامشچو پیرست او به رای و عقل و دانش
خرد گر صورتی گردد عیانیدهد زان صورت فرخ نشانی
کفش با جام باده شاخ شادیستو لیکن شاخ شادی باغ دادیست
ز نیکویی که دارد داد و فرمانهمی وحی آیدش گویی ز یزدان
چنین باید که باشد هیبت و دادکه نام بیم و بی دادی بیفتاد
به چشم عقل پنداری که جانستبه گوش عدل پنداری روانست
گذشته دادها نزدیک داناستم بودهست دادش را همانا
چنان بودهست و صفش چون سرابیکه نه امید ماند زو نه آبی
چو امرش از مظالم گه برآیدقضا با امرش از گردون درآید
امل گوید که آمد رهبر مناجل گوید که آمد خنجر من
روان گشتی گر او فرمان بدادیکه زُفت و بددل از مادر نزادی
چو من در وصف او گویم ثناییو یا بر بخت او خوانم دعایی
ثنا را می کند اقبال تلقیندعا را می کند جبریل آمین
اگرچه همچو ما از گل سرشتهستبه دیدار و به کردار او فرشتهست
اگر چه فخر ایران اصفهانستفزون زان قدر آن فخر جهانست
به درد دل همی گرید نشابورازان کاین نامور گشتهست ازو دور
به کام دل همی خندد صفاهانبدان کز عدل او گشتهست نازان
صفاهان بد چو اندامی شکستهشکست از فر او گردید بسته
نباشد بس عجب کامسال همواردرختش مدح خواجه آورد بار
وز امن عدل او باد زمستاننریزد هیچ برگی از گلستان
همی دانست سلطان جهاندارکه در دست که باید کردن این کار
گر او بیمار کردهست اصفهان راهمو دادش پزشک نیکدان را
به جان تو که چون کارش ببیندمرو را از همه کس برگزیند
سراسر ملک خود او را سپاردکه به زو مهتری دیگر ندارد
چنان خوشخو چنان مردم نوازستکه گویی هر کس او را طبع سازست
ز خوی خوش بهار آرد به بهمنبه تیره شب ز طلعت روز روشن
کِه و مِه را چو بینی در سپاهانهمه هستند او را نیک خواهان
که او جاوید به گیهان بماندهمیدون بر سر ایشان بماند
هران کاو کارها خواهد گشادنبباید بست گفتن راز دادن
همیدون پندهای پادشاییدو بهره باشد اندر پارسایی
ز چیز مردمان پرهیز کردنطمع نا کردن و کمتر بخوردن
به لهو و آرزو مولع نبودندل هر کس به نیکی برربودن
سیاست را به جای خویش راندنبه فرمان خدای اندر بماندن
همیشه با خردمندان نشستنسراسر پندشان را کار بستن
به فریاد سبک مایه رسیدنستمگر را طمع از وی بریدن
سراسر هر چه گفتم پارساییستولیکن بندهای پادشاییست
نه دیدم آن که گفتم نه شنیدمکجا افزونتر از خواجه ندیدم
چنین دارد که گفتم رسم و آیینبجز وی کس ندیدم با چنین دین
نه چشم از بهر کین خویش داردکجا از بهر دین و کیش دارد
چو باشد خشم او از بهر یزدانبرو در ره نیابد هیچ شیطان
جوانست و نجوید در جوانیز شهوت کامهای این جهانی
اگر بندد هوا را یا گشایدز فرمان خرد بیرون نیاید
طریق معتدل دارد همیشهچنانچون بخردان را هست پیشه
نه بخشایش نه بخشش باز داردز هر کس کاو نیاز و آز دارد
کجا در ملک او آسوده گشتندبدان شهری که چون نابوده گشتند
کسانی را که بد کردار بودندوز ایشان خلق پر آزار بودند
گروهی جسته اندر شهر پنهانز بیم جان یله کرده سپاهان
گروهی بسته در زندان به تیمارگروهی مهر گشته بر سر دار
همه دیدند دههای صفاهانکه یکسر چون بیابان بود ویران
ز دهها مردمان آواره گشتههمه بی توشه بی پاره گشته
چو نام او شنیدند آمدند بازز کوهستان و خوزستان و شیراز
یکایک را به دیوان خواند و بنواختبدادش گاو و تخم و کار او ساخت
به دو ماه آن ولایت را چنان کردکه کس باور نکردی کاین توان کرد
همان دهها که گفتی چون قفارندکنون از خرّمی چون قندهارند
به جان تو که عمری برگذشتیبه دست دیگری چونین نگشتی
به چندین بیتها کاو را ستودمبه ایزد گر به وصفش برفزودم
نگفتم شعر جز در وصف حالشبگفتم آنچه دیدم از فعالش
یکی نعمت که از شکرش بماندمهمین دیدم که او را مدح خواندم
کجا از مدح او بهروز گشتمبه کام خویشتن پیروز گشتم
شنیدی آن مثل در آشناییکه باشد آشنایی روشنایی
مرا تا آن خداوند آشنا شددلم روشنتر از روشن هوا شد
مرا تا آشنا شیر شکارستکبابم ران گور مرغزارست
الا تا بر فلک ماهست و خورشیدهمیدون در جهان بیمست و امّید
همیشه جان او در خرّمی بادهمیشه کام او در مردمی باد
جهانش بنده باد و بخت رهبرزمانه چاکر و دادار یاور
بخش ۷ - برون آمدن سلطان از اصفهان و داستان گویندهء کتابویس و رامین
چو کوس از درگه سلطان بغرّیدتو گفتی کوه و سنگ از هم بدرّید
به خاور مهر تابان رخ بپوشیدبه گردون زهره را زَهره بجوشید
سپاهی رفت بیرون از صفاهانکه صد یک زان ندیدند ایچ شاهان
خداوند جهان سلطان اعظمبرون رفت از صفاهان شاد و خرم
رکابش داشت عز جاودانیچو چترش داشت فر آسمانی
به هامون بود لشکرگاه سلطانزبس خرگاه و خیمه چون کهستان
پلنگ و شیر در وی مردم جنگبتان نغز گور و آهو و رنگ
فرود آمد شهنشه در کهستانکهستان گشت خرم چون گلستان
روان گشت از کهستان روز دیگربه کوهستان همدان رفت یکسر
مرا اندر صفاهان بود کاریدر آن کارم همی شد روزگاری
بماندم زین سبب اندر صفاهاننرفتم در رکاب شاهِ شاهان
شدم زی تاج دولت خواجه بوالفتحکه بادش جاودان در کارها فتح
بپرسید از خداوندی رهی رادر آن پرسش بدیدم فرّهی را
پس آنگه گفت با من کاین زمستانهمی باش و مکن عزم کهستان
چو از نوروز گردد این جهان نوهوا خوشتر شود آنگه همی رو
که من سازت دهم چندانکه بایدترا زین روی تقصیری نیاید
بدو گفتم خداوندم همیشهبرین بودهست و اینش بود پیشه
که مهمان داری و چاکر نوازیبه کام دوست دشمن را گدازی
ز دام رنج رهیان را رهانیز ماهی برکشی بر مه رسانی
که باشم من که مهمانت نباشمنه مهمان بل که دربانت نباشم
چو زین درگه نشیند گَرد بر منزند بختم به گِردِ ماه خرمن
تو داری به زمن بسیار کهترمرا چون تو نباشد هیچ مهتر
گر این رغبت تو با پروین نماییبیاید تا به پا او را بسایی
چو من بر خاک ایوانت نهم پایمرا بر گنبد هفتم بود جای
مرا نوروز دیدار تو باشدهوای خوش ز گفتار تو باشد
مباد از بخت فرّخ آفرینماگر گیتی نه بر روی تو بینم
به مهر اندر چنینم کت نمودموگر در دل جُز ین دارم جهودم
چو کردم آفرینش چند گاهیبدین گفتار ما بگذشت ماهی
مرا یک روز گفت آن قبلهٔ دینچه گویی در حدیث ویس و رامین
که می گویند چیزی سخت نیکوستدرین کشور همه کس داردش دوست
بگفتم کآن حدیثی سخت زیباستز گرد آوردهء شش مرد داناست
ندیدم زان نکوتر داستانینماند جز به خرّم بوستانی
ولیکن پهلوی باشد زبانشنداند هر که برخواند بیانش
نه هر کس آن زبان نیکو بخواندو گر خواند همی معنی نداند
فراوان وصف هر چیزی شماردچو بر خوانی بسی معنی ندارد
که آنگه شاعری پیشه نبودهستحکیمی چابک اندیشه نبودهست
کجااند آن حکیمان تا ببینندکه اکنون چون سخن میآفرینند
معانی را چگونه برگشادندبرو وزن و قوافی چون نهادند
درین اقلیم آن دفتر بخوانندبدان تا پهلوی از وی بدانند
کجا مردم درین اقلیم همواربوند آن لفظ شیرین را خریدار
سخن را چون بود وزن و قوافینکوتر زآن که پیمودن گزافی
بخاصه چون درو یابی معانیبه کار آیدت روزی چون بخوانی
فسانه گرچه باشد نغز و شیرینبه وزن و قافیه گردد نوآیین
معانی تابد از الفاظ بسیارچو اندر زر نشانده دُرّ شهوار
نهاده جای جای اندر فسانهفروزان چون ستاره زان میانه
مهان و زیرکان آن را بخوانندبدان تا زان بسی معنی بدانند
همیدون مردم عام و میانهفرو خوانند از بهرِ فسانه
سخن باید که چون از کام شاعِربیاید در جهان گردد مسافر
نه زان گونه که در خانه بماندبجز قایل مرو را کس نخواند
کنون این داستان ویس و رامینبگفتند آن سخندانان پیشین
هنر در فارسی گفتن نمودندکجا در فارسی استاد بودند
بپیوستند ازین سان داستانیدرو لفظ غریب از هر زبانی
به معنی و مثل رنجی نبردندبرو زین هردوان زیور نکردند
اگر دانندهای در وی برد رنجشود زیبا چو پر گوهر یکی گنج
کجا این داستانی نامدارستدر احوالش عجایب بیشمارست
چو بشنود این سخنها خواجه از منمرا بر سر نهاد از فخر گرزن
زمن در خواست او کاین داستان رابیارا همچو نیسان بوستان را
بدان طاقت که من دارم بگویموزان الفاظ بی معنی بشویم
کجا آن لفظها منسوخ گشتهستز دوران روزگارش در گذشتهست
میان بستم بدین خدمت که فرمودکه فرمانش ز بختم زنگ بزدود
نیابم دولتی هر چند پویمازان بهتر که خشنودیش جویم
مگر چون سر ز فرمانش نتابمز چرخ همتش معراج یابم
مگر مهتر شوم چون کهترانشو یا نامی شوم چون چاکرانش
ندیدم چون رضایش کیمیایینه چون خشمش دمنده اژدهایی
بجویم تا توانم کیمیایشبپرهیزم ز جانگز اژدهایش
چو باشد نام من در نام ایشانبرآید کام من چون کام ایشان
گیا هر چند خود روید به بستاندهندش آب در سایه گلستان
بماناد این خداوند جهانداربه نام نیک همواره جهان خوار
بقا بادش به کام خویش جاویدبزرگان چون ستاره او چو خورشید
قرین جان او پاکی و شادیندیم طبع او نیکی و رادی
هزاران بنده چون من باد گویابه فکرت داد خشنودیش جویا
کنون آغاز خواهم کرد ناچارکه جز پندش نخواند مرد بیدار
بخش ۹ - خواستن موبد شهرو را و عهد بستن شهرو با موبدویس و رامین
چنان آمد که روزی شاهِ شاهانکه خوانْدَنْدَش همی موبد منیکان
بِدید آنْ سیمتَن، سروِ روان رابُتِ خَندان و ماهِ بّانُوان را
به تنهایی، مَر او را پیشِ خود خوانْدبه سانِ ماهِ نو، بر گاه بِنْشانْد
به رنگِ رویِ آنْ حورِ پَّریزادگلِ صَّدبَرگْ یک دسته بِدو داد
به ناز و خَندِه و بازی و خَوشّیبِدو گُفتِ ایْ همه خوبی و گَشّی
«به گیتی کامْ راندنْ با تو نیکوستتو بایی در بَرَم؛ یا جُفت، یا دوست
که من دارم تو را با جانْ بَرابَرکُنم در دستِ تو شاهیْ سراسر
همیشه پیشِ تو باشم به فرمانچو پیشِ من به فرمانَست گَیهان
تو را، از هر چه دارم، برگُزینمبه چشمِ دوستی جُز تو نبینم
به کامِ تو زیَم با تو همه سالبِبَخشایَم به تو جان و دل و مال
اگر با رویِ تو باشم شب و روزشبِ من روز باشد روزْ نوروز»
چو از شاه این سخن بِشْنید شهروبه ناز او را جوابی داد نیکو
بِدو گُفتِ: «ایْ جَهانِ کامگاریچرا بر منْ هَمی افسوس داری؟
نه آنَم من که یار و شوی جویمکجا من نه سِزایِ یار و شویم
نگویی، چون کنم با شوی پیوَند؟اَزان پس، کَز من آمد چند فرزند
همه گُردان و سالاران و شاهانهنرمندان و دلخواهان و ماهان
ازیشان مِهترین آزاده، ویروکه بیش از پیل دارد سهم و نیرو
ندیدی تو مرا روزِ جوانیمیانِ کام و ناز و شادمانی
سَهی بَررُسته همچون سرو آزادهمی بُردَ ازْ دو زلفم بویْها باد
ز عُمْرِ خویشْ بودم در بهارانچو شاخِ سُرخِ بیدَ ازْ جویباران
همی گم کرد اَز دیدار من راهبه روزِ پاکْ خورشید و به شَبْ ماه
بَسا رویا که اَز من رَفت آبَشبَسا چشما که اَز من رَفت خوابَش
اگر بُگْذَشتمی یک روز دَرْ کویبُدی آن کوی تا سالی سَمَنبوی
جمالم خُسروان را بنده کردینسیمم مُردگان را زنده کردی
کُنونُ عمْرم به پاییزان رَسیدهستبهارِ نیکُویی از من رَمیدهست
زمانه زردْ گُل بر رویِ من ریختهمان مُشکم به کافورَ انْدَر آمیخت
ز رویم آبِ خوبی را جدا کردبلورین سَرْوْقَدَّم را دوتا کرد
هر آن پیری که بُرنایی نمایدجهانَش نَنگ و رسوایی فَزاید
چو کاری بینی از من ناسزاواربه زشتی هم، به چشمِ تو شَوَم خوار»
چو بِشْنید این سخن موبد منیکانبِدو گفتِ: «ایْ سخنگو، ماهِ تابان
همیشه شادکام و شادمان بادهر آن مادر که همچون تو پری زاد
دهانْ پُرنوش بادا مادرت راکه زاد این سروِ بالا پیکرت را
زمینی کاو تو را پَروَردْ خَوش باددر او مَردُم همیشه شاد و گَش باد
چو در پیری بِدین سان دِلْسِتانیچگونه بودهای روزِ جوانی؟
گُلت چون نیمپژمرده چنینستسزاوارِ هزاران آفرینست
به گاهِ تازگی، چون فتنه بودهست؟دلِ آزادمَردان چون ربودهست؟
کُنون، گر تو نباشی جفت و یارمنیارایی به شادی روزگارم
ز تُخمِ خویش یک دختر به من دِهبه کامِ دِل، صنوبر با سَمَن بِه
کجا چون تخم باشد بیگمان بَربُوَد دُختِ تو، مثلِ تو، سَمَنبَر
به نیکی و به شادی دَرفَزایمکه باشد آفتابَ انْدَر سَرایم
چو یابم آفتابِ مهربانینخواهم آفتابِ آسمانی»
به پاسخ گفتْ شهرو: «شهریارا!ز دامادیت بهتر چیست ما را؟
مَرا گر بودیَ انْدَر پرده دختر،کُنون روشن شدی کارم زِ اَختر
به جان تو که من دختر ندارمو گر دارم، چگونه پیش نارم؟
نَزادم تا کُنون دختر، وزین پساگر زایم تویی دامادِ من، بس»
به شوهر بود شهرو را یکی شاهبزرگ و نامور از کشورِ ماه
شده پیر و بیَفْسُرده وِرا تَنبه نامِ نیکیش خواندند قارَن
چو با جُفتِ عِنینِ خویش پیوَستچو شاخِ خُشک، گَشته سروِ او پَست
چو شهرو خُورْدْ پیشِ شاه سوگندبدین پیمان دلِ شَهْ گَشت خُرسند
سخن گفتند ازین پیمانْ فراوانبه هم دادند هر دو دستِ پیمان
گُلاب و مُشک را در هم سِرِشتندوَز او بر پرنیان عهدی نِبِشتند
که شهرو گر یکی دختر بِزایدبه گیتی جُزْ شَهَنشَه را نَشاید
نِگَر تا در چه سختی اوفتادندکه نازاده عروسی را بِدادند
بخش ۱۰ - گفتاراندر زادن ویس از مادرویس و رامین
جهان را رنگ و شِکل بیشمارست.خِرَد را بافرینش کارزارست.
زمانه، بندها، داند نهادَن،که نَتْواند خِرَد آن را گُشادن.
نِگر کاین دام طُرفه چون نهادهست،که چونان خُسرَوی در وِی فتادهست.
هوا را در دلش چونان بیاراست،که نازاده عروسی را همی خواست.
خِرَد این راز را بر اوی بُگْشاد؛که از مادر بلایِ وِی همی زاد.
چو این دو ناموَر پیمان بِکردند،درستی را به هم سوگند خوردند.
نِگر چونین شگفت آمد اَزیشان؛کُجا بستند بر ناموده پیمان.
زمانه دستبُردِ خویش بِنْمود؛شگفتی بر شگفتی بَربیَفْزود.
بَر این پیمان فراوان سال بُگْذشت.ز دلها یادِ این اَحوال بگذشت.
درختِ خشک بوده، تَر شُد از سَر؛گلِ صدبرگ و نسرین آمَدَش بَر.
به پیری باروَر شد شهربانو؛تو گُفتی دَر صدف اُفتاد لؤلو.
یکی لؤلؤ که چون نُه مَه برآمد،ازو تابنده ماهی دیگر آمد.
نه مادر بود گفتی مَشرِقی بود،کزو، خورشید تابان روی بِنْمود.
یکی دختر که چون آمد ز مادر،شب دیجور را بِزْدود چون خَور.
کِه و مِه را سخنها بود یکسان؛که یارَب! صورتی باشد بدین سان!
همه در رویِ او خیره بِماندَند.به نام او را، خُجَسته ویس خوانْدَند.
همان ساعت که از مادر فروزاد،مَرو را مادرش با دایگان داد.
به خوزان بُرد او را دایگانش؛که آنجا بود جای و خان و مانش.
ز دیبا کرد و از گوهر همه ساز.بِپَروَرد آن نیازی را به صد ناز.
به مُشک و عَنبر و کافور و سُنبل،به آب بید و مُرد و نرگس و گُل،
به خزّ و قاقُم و سِنّور و سَنجاب،به زیورهای نَغز و دُرِّ خوشاب،
به بسترهای دیبا و حواصل،بِپَروَردش به ناز و کامهٔ دل.
خورِشها پاک و جانافزای و نوشین.چو پوششهای نغز و خوب و رنگین.
چو قامت برکشید آن سروِ آزاد،که بودش تن زِ سیم و دل ز پولاد،
خِرَد از روی او خیره بِماندی؛نَدانِستی که آن بُت را چه خواندی!
گهی گفتی که این باغ بهارست؛که در وِی لالههای آبدارست.
بنفشهزلف و نرگسچِشمَکانست؛چو نسرینعارض و لالهرُخانست.
گهی گفتی که این باغِ خزانست؛که در وی میوههای مِهرگانست.
سیه زلفینَشَ انْگورِ به بارست.زَنَخسیب و دو پستانش دو نارست.
گهی گفتی که این گنجِ شَهانست؛که در وی آرزوهایِ جهانست.
رُخش دیبا و اندامش حریرست.دو زلفش غالیه گیسو عَبیرست.
تَنَش سیمست و لَبْ یاقوتِ نابست.همان دَندانِ او دُرِّ خوشابست.
گهی گفتی که این باغِ بهشتست؛که یَزدانْشْ ز نورِ خود سرشتهست.
تنش آبست و شیر و مِی رُخانش؛همیدون انگبینست آن لَبانش.
رَوا بود اَر خِرَد زو خیره گشتی؛کُجا چشمِ فَلَک زو تیره گشتی.
دو رُخسارش بهارِ دلبری بود.دو دیدارش هلاکِ صابری بود.
به چِهرِه آفتابِ نیکوان بود.به غمزه اوستادِ جادُوان بود.
چو شاهِ روم بود آن رویِ نیکوش؛دو زلفش پیشِ او چون دو سیهپوش.
چو شاهِ زَنگ بودش جَعدِ پیچان؛دو رُخ پیشش چو دو شمعِ فروزان.
چو ابرِ تیره زلفِ تابدارش؛به اَبْرَ انْدر چو زُهره گوشوارش.
دَه انگشتش چو دَه ماسورهٔ عاج؛به سر بر هر یکی را فَندُقی تاج.
نِشانده عقدِ او را در برِ زَر؛به سان آبِ بِفْشرده بر آذر.
چو ماهِ نو بَرو گسترده پروین.چو طوق افگنده اَندر سروِ سیمین.
جمالِ حور بودش؛ طبع جادو.سُرِینِ گور بودش؛ چشمِ آهو.
لب و زلفینْشْ را دو گّونه باران؛شکربار این بُدی و مُشکبار آن.
تو گفتی فتنه را کردند صورتبدان تا دل کُند از خلق، غارت؛
و یا چرخِ فلک هر زیب، کش بود،بران بالا و آن رُخسار بِنْمود.
چنین پَرْوَرْد او را دایگانش.به پَروردَن همی بِسپُرد جانش.
به دایه بود رامین هم به خوزان؛همیدون دایگان بر جانْش لرزان.
به هم بودند آنجا ویس و رامین،چو در یک باغ آذرگون و نسرین.
به هم رُستند آنجا دو نیازی.به هم بودند روز و شب به بازی.
که دانست و کِرا آمد گمانی،که حُکمِ هر دو چونَست آسمانی؟
چه خواهد کرد با ایشان زمانه؟در آن کردار چون دارد بَهانه؟
هنوز ایشان ز مادرْشان نزاده،نَه تخمِ هر دو در بوم اوفتاده،
قضا پَردَخته بود از کار ایشان؛نِبِشته یک به یک کردار ایشان.
قضای آسمان دیگر نگشتی؛به زور و چاره زیشان برنگشتی.
چو برخوانَد کسی این داستان را،بداند عیبهای این جهان را.
نباید سرزنش کردن بِدیشان؛که راهِ حُکمِ یزدان، بَست نتوان.
بخش ۱۱ - نامه نوشتن دایه نزد شهرو و کس فرستادن شهرو به صلب ویسویس و رامین
چو قَدِّ ویسِ بُتپیکر چنان شد،که همبالای سرو بوستان شد،
شد آگنده بلورین بازوانش؛چو یازنده کمندِ گیسوانش.
سر زلفش به گلبَر سایه گسترد.به نازِ دل، نیازی را بپرورد.
پراگنده شده در شهر نامش.ز دایه نامهای شد نزدِ مامش.
به نامه سرزنش کرده فراوان؛که چون تو نیست بدمِهری به گیهان.
نه بر فرزند جانت مهربانست،نه بر آن کس که وی را دایگانست.
نه فرزندِ نیازی را نوازی،نه بر دیدارِ او یک روز نازی.
به من دادی ورا آنگه که زادی،سزای دخترت چیزی ندادی.
کنون بررُست پیش من به صد ناز.به پروازَ انْدر آمد بچّهی باز.
همی ترسم که گر پرواز گیرد،به کام خود یکی انباز گیرد.
بپروردم ورا چونانکه بایست؛به هر رنگی و هر بویی که شایست؛
به دیباها و زیورهای بسیار،ز رَخت و طبل هر بزّاز و عطّار.
همی نپسندد اکنون آنچه ماراست؛وگرچه گونهگونه خَزّ و دیباست.
چو بیند جامههای سختْ نیکو،بگوید هر یکی را چند آهو؛
که زردست این سزای نابکاران.کبودست این سزای سوکواران.
سفیدست این سزای گَندهپیران.دو رنگست این سزاوار دبیران.
چو برخیزد ز خواب بامدادی،ز من خواهد حریرِ اسْتاربادی.
چو باشد روز را هنگام پیشین،ز من خواهد پرندِ بهمنِ چین.
شبانگه خواهدم دو رّویه دیبا.ندیمان از پریرویان زیبا.
کم از هشتاد زن پیشش نبایند؛که کمتر زین ندیمی را نشایند.
هر آنگاهی که با ایشان خورد نان،همه زرّینه خواهد کاسه و خوان.
اگر روزست و گر شب گاه و بیگاه،کنیزک خواهدَ انْدر پیش پنجاه.
کمرها بسته افسر برنهاده.پرستش را به پیشش ایستاده.
که من زین بیش او را برنتابم؛همان چیزی که می خواهد نیابم.
که باشم من که دارم رخت شاهان،به کام خویش و کام نیکخواهان.
چو این نامه بخوانی هر چه زوتر،بکن تدبیر شهر آرای دختر.
ز صد انگشت ناید کار یک سر؛نه از سیصد ستاره نور یک خَور.
چو آمد نامهی دایه به شهرو،به نامه در سخنها دید نیکو.
به نیکی یافت آگاهی ز دختر؛که هم رویش نکو بود و هم اختر.
به مژده پیک او را تاج زر داد.بجز تاجش بسی زرّ و گهر داد.
چنان کردش ز بس دینار و گوهر،که بودی زاد بر زادش توانگر.
پس آنگه چون بود شاهانه آیین،فرستادش فراوان مهد زرّین.
به پیشِ مَهدَشَ انْدر خادمانی؛به بالا هر یکی چون نردبانی.
شدند از راه سویِ ویس شادان.ز خوزان آوریدندش به همْدان.
چو مادر دید روی دخترش را،سهی بالا و نیکو پیکرش را،
خجسته نام یزدان را فروخواند.بسی زرّ و بسی گوهر برافشاند.
چو او را پیش خود بر گاه بنشاخت،رخش از ماهِ تابان بازنشناخت.
گل رخسارگانش را بیاراست.بنفشه زلفکانش را بپیراست.
عبیر و مشکش اندر گیسوان کرد.ز گوهر یاره اندر بازوان کرد.
به دیباهای زَربَفْتَش سرافروخت.بُخورِ عود و مشکش زیر برسوخت.
چنان کرد آن نگار دلستان را؛که باد نوبهاری بوستان را.
چنان آراست آن ماه زمین ر؛که مانی صورت ارژنگ چین را.
چنان بنگاشت آن زیبا صنم را،که نقاشانِ چین باغِ ارم را.
چنان بایسته کرد آن بافرین را؛که در فردوس رضوان حور عین را.
اگر چه صورتی باشد بیآهو،به چشمِ هر که بیند سخت نیکو،
چو آرایش کنند او را فراوان،به زرّ و گوهر و دیبای الوان،
شود بی شکّ ز آرایش نکوتر،چنان کز گونه گردد سرختر زر.
بخش ۱۲ - دادن شهرو ویس را به ویرو و مراد نیافتن هر دوویس و رامین
چو مادر دید ویسِ دلستان را،به گونه خوار کرده گلستان را،
بدو گفت: «ای همه خوبی و فرهنگ،جهان را از تو پیرایهست و اورنگ.
ترا خسرو پدر، بانوت مادر؛ندانم در خُورَت شویی به کشور.
چو در گیتی تو را همسر ندانم،به ناهمسرْت دادن چون توانم؟
در ایران نیست جفتی با تو همسر؛مگر ویرو که هستت خود برادر.
تو او را جفت باش و دوده بفروز.وزین پیوند فرّخ کن مرا روز.
زن ویرو بُوَد شایسته خواهر؛عروسِ من بُوَد بایسته دختر.
ازآن خوشتر نباشد روزگارم،که ارزانی به ارزانی سپارم.»
چو بِشْنید این سخن ویسه ز مادر،شد از بس شرم رویش چون مُعَصْفَر.
بِجُنْبیدَش به دلبر مهربانی؛نمود از خامُشی همداستانی.
نگفت از نیک و بد بر روی مادر؛که بودَ انْدر دلش مِهرِ برادر.
دلش از مهربانی شادمان شد.فروزان همچو ماهِ آسمان شد.
به رَنگی میشُدی هر دَم عُذارش.به رو افتاده زلفِ تابدارش.
بدانِستَ ازْ دلش مادر همانگاه،که آمد دخترش را خامشیْ راه؛
کجا، او بود پیرِ کاردیده؛بد و نیکِ جهان بسیار دیده.
به بُرنایی همان حال آزموده؛همان خاموشی او را نیز بوده.
چو دید از مهر، دختر را نکو، رای،بِخواندَ اخْترشناسان را ز هر جای.
بِپُرسیدَ ازْ شمارِ آسمانی،کزو کِی سود باشد کِی زیانی؛
از اختر، کِی بُوَد روزِ گُزیده،بَدِ بَهرام و کیوان زو بریده؟
که بیند دخترش شوی و پسر زن؛که بهتر آن ز هر شوی، این ز هر زن.
همه اخترشناسان زیج بُردند.شمارِ اختران، یک یک بِکردند.
چو گردشهای گردون را بدیدند،ز آذرماه روزی برگزیدند؛
کجا، آنگه ز گشتِ روزگاران،در آذرماه بودی نوبهاران.
چو آذرماه روز دی درآمد،همانَ ازْ روز شش ساعت برآمد،
به ایوانِ کیانی رفت شهرو؛گرفته دستِ ویس و دستِ ویرو.
بسی کرد آفرین بر پاک دادار؛چو بر دیوِ دُژَم نفرین بسیار.
سروشان را به نام نیک بِسْتود.نیایشهای بیاندازه بِنْمود.
پس آنگه گفت با هر دو گرامی:«شما را باد ناز و شادکامی.
نباید زیور و چیزی دلارای؛برادر را و خواهر را به یک جای.
به نامه مُهر موبد هم نباید.گوا گر کس نباشد نیز شاید.
گواتان بس بُوَد دادارِ داور،سروش و ماه و مهر و چرخ و اختر.»
پس آنگه دستِ ایشان را به هم داد.بسی کرد آفرین بر هر دوان یاد؛
که سال و ماهتان از خرّمی باد.همیشه کارتان از مردمی باد.
به نیکی یکدگر را یار باشید.وزین پیوند برخوردار باشید.
بمانیدَ انْدرین پیوند جاوید.فروزنده به هم چون ماه و خورشید.
بخش ۱۴ - خبردار شدن موبد از خواستن ویرو ویس را و رفتن به جنگویس و رامین
چو داد آن آگهی مر شاه را زردرخان از خشم شد مر شاه را زرد
رخی کز سرخیش گفتی نبیدستبدان سانی که گفتی شنبلیدست
ز بس خوی کز سر و رویش همی تاختتنش گفتی ز تاب خشم بگداخت
ز بس کینه همی لرزید چون بیدچو در آب رونده عکس خورشید
بپرسید از برادر کاین تو دیدیبه چشم خویش یا جایی شنیدی
مرا آن گوی کش تو دیده باشینه آن کز دیگری بشنیده باشی
خبر هرگز نه مانند عیانستیقین دل نه همتای گمانست
بیفگن مر مرا از دل گمانیمرا آن گو که تو دیدی عیانی
برادر گفت شاها من نه آنمکه چیزی با تو گویم کش ندانم
به چشم خویش دیدم هر چه گفتمشنیده نیز بسیاری نهفتم
ازین پیشم چو مادر بود شهرومرا همچون برادر بود ویرو
کنون هرگز نخواهمشان که بینمکه از بهر تو با ایشان به کینم
تن من جان شیرین را نخواهداگر در جان من مهرت بکاهد
اگر خواهی خورم صد باره سوگندبه یزدان و به جان تو خداوند
که مهمانی به چشم خویش دیدمولیکن زان نه خوردم نه چشیدم
کجا آن سور و آن آراسته بزمگرانتر بود در چشمم من از رزم
همیدون آن سرای خسروی گاهبه چشم من چو زندان بود و چون چاه
ز بانگ مطربان گشتم بی آرامنواشان بود در گوشم چو دشنام
من آن گفتم که دیدم پس تو به دانکه تو فرمان دهی من بنده فرمان
چو بشنید این سخن موبد دگر بارفزون از غم دلش را بار بر بار
گهی چون مار سر خسته بپیچیدگهی چون خُم پر شیره بجوشید
بزرگانی که پیش شاه بودندهمه دندان به دندان بربسودند
که شهرو این چرا یارست کردنزن شه را به دیگر کس سپردن
چه زَهره بود ویرو را که میخواستزنی را کاو زن شاهنشه ماست
همی گفتند از این پس کام بدخواهبرآرد شاه ما از کشور ماه
کنون در خانهٔ ویروی و قارنز چشم بد برآید کام دشمن
چنان گردد جهان بر چشم شهروکه دشمنتر کسی باشدْش ویرو
نه تنها ویس بی ویرو بماندو یا آن شهر بی شهرو بماند
کجا بسیار جفت و شهرِ نامیشود بی جفت و بی شاه گرامی
دمان ابری که سیل مرگ آردبه بوم ماه تا ماهی ببارد
منادی زد قضا بر هر چه آنجاستکه چیز آن فلان اکنون فلان راست
بر آن کشور بلا پرواز داردکجا لشکر که وی را باز دارد
بسا خونا که میجوشد در اندامبسا جانا که میلرزد بی آرام
چو شاهنشه زمانی بود پیچاندل اندر آتش اندیشه سوزان
دبیرش را همانگه پیش خود خواندسخنهای چو زهر از دل برافشاند
فرستادش به هر راهی سواریبه هر شهری که بودش شهریاری
ز شهرو با همه شاهان گله کردکه بی دین چون شد و زنهار چون خورد
یکایک را به نامه آگهی دادکه خواهم شد به بوم ماه آباد
ازیشان خواند بهری را به یاریز بهری خواست مرد کارزاری
ز طبرستان و گرگان و کهستانز خوارزم و خراسان و دهستان
ز بوم سند و هند و تبت و چینز سغد و حدّ توران تا به ماچین
چنان شد درگهش ز انبوه لشکرکه دشت مرو شد چون دشت محشر
بخش ۱۵ - آگاه شدن ویرو از آمدن موبد بهر جنگویس و رامین
چو از شاه آگهی آمد به ویروکه هم زو کینه دارد هم ز شهرو
ز هر شهری و از هر جایگاهیهمی آمد به درگاهش سپاهی
بدان زن خواستن مر هرچه مهترگزینان و مهان چند کشور
ز آذربایگان و ریّ و گیلانز خوزستان و اصطرخ و سپاهان
همه بودند مهمان نزد ویروزن و فرزندشان نزديک شهرو
در آن سور و عروسی پنج شش ماهنشسته شادمان در کشور ماه
چو گشتند آگه از موبد منیکانکه لشکر راند خواهد سوی ایشان
به نامه هر یکی لشکر بخواندندبسی دیگر ز هر کشور براندند
سپه گرد آمد از هر جای چندانکه دشت و کوه تنگ آمد بر ایشان
تو گفتی بود بر دشت نهاوندز بس جنگآوران کوه دماوند
همه آراسته جنگآوری رابه جان بخریده کین و داوری را
همه گردان و فرسوده دلیرانبه زور زهرهٔ فیلان و شیران
ز کوه دیلمان چندان پیادهکه گویی کوه سنگند ایستاده
ز دشت تازیان چندان سوارانکجا بودند بیش از قطر باران
پس آنگه سالخورده شیرگیرانهنرمندان و رزمآرای پیران
پس و پیش سپه دیدار کردهبه هر جایی یکی سالار کرده
همیدون راست و چپ شاهانیان راسپرده آهنين و جنگیان را
وزان سو شاه موبد هم بدین سانسپاه آراست همچون باغ نیسان
سپاهی را پس و پیش و چپ و راستبه گردان و هنرجویان بیاراست
چو آمد با سپاه از مرو بیرونزمین گفتی روان شد همچو جیهون
ز بس آواز کوس و نالهٔ نایهمی برخاست گویی گیتی از جای
همی رفت از زمین بر آسمان گردتو گفتی خاک با مه راز میکرد
و یا دیوان به گردون بردویدندکه گفتار سروشان میشنیدند
به گَرد اندر چنان بودند لشکرکه در میغ تُنُک تابنده اختر
همی آمد یکی سیل از خراسانکه مه بر آسمان زو بود ترسان
نه سیل آب و باران هوا بودکه سیل شیر تند و اژدها بود
چنان آمد همی لشکر به انبوهکه کُه را دشت کرد و دشت را کوه
همی آمد چنین تا کشور ماههم آشفته سپه هم کینهور شاه
دو لشکر یکدگر را شد برابرچو دریای دمان از باد صرصر
میان آن یکی پر تیغ برّانکنار این یکی پر شیر غران
بخش ۱۷ - آمدن شاه موبد به گوراب به جهت ویسویس و رامین
چو خورشید بتان ویس دلارامتن خود دید همچون مرغ در دام
به فندق مشک را از سیم برکندز نرگس بر سمن گوهر پراگند
خروشان زار با دایه همی گفتبه زاری نیست در گیتی مرا جفت
ندانم زاری خود با که گویمندانم چارهٔ خویش از که جویم
بدین هنگام فریاد از که خواهمز بیداد جهان داد از که خواهم
به ویرو خویشتن را چون رسانمز موبد جان خود را چون رهانم
به چه روز و به چه طالع بزادمکه تا زادم به سختی اوفتادم
چرا من جان ندادم پیش قارنز پیش از آنکه دیدم کام دشمن
پدر مرد و برادر شد ز من دوربماندم من چنین ناکام و رنجور
ز بدبختی چه بد دیدم ندانمچه خواهم دید گر زین پس بمانم
از این بدتر چه باشد مر مرا بدکه ناکام اوفتم در دست موبد
چو بخروشم خروشم نشنود کسنه در سختی مرا یاور بود کس
بوم تا من زیم حیران و رنجوربه کام دشمنان از دوستان دور
همی گفت آن صنم با دایه چونینهمی بارید بر رخ سیل خونین
رسولی آمد از پیش شهنشاهپیام آورد ازو نزدیک آن ماه
سخنهای به شیرینی چو شکرز نیکویی بدان رخسار درخور
چنین دادش پیام از شاه شاهانکه دل خرسند کن ای ماه ماهان
مزن پیلستکین دو دست بر رویمکن از ماه تابان عنبرین موی
که نتوانی ز بند چرخ جستنز تقدیری که یزدان کرد رستن
نگر تا در دلت ناری گمانیکه کوشی با قضای آسمانی
اگر خواهد به من دادن ترا بختچه سود آید ترا از کوشش سخت
قضا رفت و قلم بنوشت فرمانترا جز صبر دیگر نیست درمان
من از بهر تو ایدر آمدهستمکجا در مهر تو بیدل شدهستم
اگر باشی به نیکی مر مرا یارترا از من برآید کام بسیار
کنم با تو به مهر امروز پیمانکزین پسمان دو سر باشد یکی جان
همه کامی ز خشنودیت جویمبه فرمان تو گویم هر چه گویم
کلید گنجها پیش تو آرمکم و بیشم به دست تو سپارم
چنان دارم ترا با زرّ و زیورکه بر روی تو کس آرد مه و خور
دل و جان مرا دارو تو باشیشبستان مرا بانو تو باشی
ز کام تو بیاراید مرا کامز نام تو بیفزاید مرا نام
بدین پیمان کنم با تو یکی بنددرستیها به مهر و خط و سوگند
همی تا جان من باشد به تن درترا با جان خود دارم برابر
بخش ۲۰ - آگاهى یافتن ویرو از بردن شاه ویس راویس و رامین
چو ویرو از شهنشاه آگاهی یافتز تارم باز گشت و تیره بشتافت
چو او آمد شهنشه بود رفتهبه چاره ماهرویش را گرفته
هزاران گوهر زیبا سپردهبه جای او یکی گوهر ببرده
بخورده با پسر زنهار شهرونهاده آتش اندر جان ویرو
دل ویرو پر از پیکان تیمارهم از مادر هم از خواهر به آزار
هم از باغ وفا رفته بهارشهم از کاخ صفا رفته نگارش
حصارش درج و در افتاده از درجکنارش برج و ماه افتاده از برج
چو کان سیم بود از ویس جانشقضا پرداخته از سیم کانش
اگرچه کان سیمین بی گهر شدز گوهر چشم او کان دگر شد
دل ویرو ز هجران بود نالاندل موبد ز جانان بود بالان
گهی بارید چشمش بر گل زردگهی نالید جانش از غم و درد
چنان بگسست غم رنگ از رخانشکه گفتی از تنش بگسست جانش
جدایی پردهٔ صبرش بدریدز مغزش هوش چون مرغی بپرید
بسی نفرید بر گشت زمانهکه کردش تیر هجران را نشانه
ازو بستد نیازی دلبرش رابه خاک افگند ناگه اخترش را
ولیکن گرچه با ویرو جفا کردبدان کردار با موبد وفا کرد
ازو بستد دلارام و بدو دادیکی بیداد برد از وی یکی داد
یکی را خانهٔ شادی کَشُفتهیکی را باغ پیروزی شکفته
یکی را سنگ بر دل خاک بر سریکی را جام بر کف دوست در بر
بخش ۲۱ - دیدن رامین ویس را و عاشق شدن بر وىویس و رامین
چو روشن گشت شه را چشم امیدز پستا زی خراسان برد خورشید
به راه اندر همی شد خرم و شادجفاهای جهانش رفته از یاد
ز روی ویس بت پیکر عماریبه راه اندر چو پر گوهر سماری
چو بادی بر عماری برگذشتیجهان از بوی او خوشبوی گشتی
تو گفتی آن عماری گنبدی بودز موی ویس یکسر عنبرآلود
نگاریده بدو در، آفتابیفرو هشته برو زرین نقابی
گهی تابنده از وی زهره و ماهگهی بارنده مشک سوده بر راه
گهی کرده درو خوبی گلافشانزنخدان گوی کرده زلف چوگان
عماری بود چون فردوس یزدانعماریدار او فرخنده رضوان
چو تنگ آمد قضای آسمانیکه بر رامین سر آید شادمانی
ز عشق اندر دلش آتش فروزدبر آتش عقل و صبرش را بسوزد
برآمد تند باد نوبهارییکایک پرده بربود از عماری
تو گفتی کز نیام آهخته شد تیغو یا خورشید بیرون آمد از میغ
رخ ویسه پدید آمد ز پردهدل رامین شد از دیدنش برده
تو گفتی جادوی چهره نمودشبه یک دیدار جان از تن ربودش
اگر پیکان زهر آلود بودینه زخم او بدین سان زود بودی
کجا چون دید رامین روی آن ماهتو گفتی خورد بر دل تیر ناگاه
ز پشت اسپْ کُهپیکر بیفتادچو برگی کز درختش بفگند باد
گرفته زاتش دل مغز سر جوشهم از تن دل رمیده هم ز سر هوش
ز راه دیده شد عشقش فرو دلازان بستد به یک دیدار ازو دل
درخت عاشقی رُست از روانشولیکن کشت روشن دیدگانش
مگر زان کِشت او را دیده در جانکه او را زود آرد بار مرجان
زمانی همچنان بود اوفتادهچو مستِ مستِ بیحد خورده باده
رخ گلگونْش گشته زعفرانگونلب میگونْش گشته آسمانگون
ز رویش رفته رنگ زندگانیبرو پیدا نشان مهربانی
دلیران هم سوار و هم پیادهز لشکر گرد رامین ایستاده
به دردش کرده خون آلود دیدهامید از جان شیرینش بریده
ندانست ایچ کس کاو را چه بودهستچه بد دیدهست و چه رنج آزمودهست
به دردش هر کسی خسته جگر بودبه زاری هر که دیدش زو بتر بود
زبان بسته رگ از دیده گشادهنهیب عاشقی در دل فتاده
چو لختی هوش باز آمد به جانشز گوهر چون صدف شد دیدگانش
دو دست خویش بر دیده بمالیدز شرم مردمان دیگر ننالید
چنان آمد گمان هر خردمندکه او را باد صرع از پای افگند
چو بر باره نشست آزاده رامینز بس غم تلخ بودش جان شیرین
به راه اندر همی شد همچو گمراهچو دیوانه ز حال خود نه آگاه
دل اندر پنجهء ابلیس ماندهدو چشمش سوی مهد ویس مانده
چو آن دزدی که دارد چشم یکسربدان جایی که باشد درجِ گوهر
همی گفتی چه بودی گر دگر راهنمودی بخت نیکم روی آن ماه
چه بودی گر دگر ره باد بودیز روی ویس پرده درربودی
چه بودی گر یکی آهم شنیدینهان از پرده رویم را بدیدی
شدی رحمش به دل از روی زردمببخشودی برین تیمار و دردم
چه بودی گر به راه اندر ازین پسعماریدار او من بودمی بس
چه بودی گر کسی دستم گرفتییکایک حال من با او بگفتی
چه بودی گر کسی مردی بکردیدرود من بدان بتروی بردی
چه بودی گر مرا در خواب دیدیدو چشم من پر از خوناب دیدی
دل سنگینش لختی نرم گشتیبه تاب مهربانی گرم گشتی
چه بودی گر شدی او نیز چون منز مهر دوستان به کام دشمن
مگر چون حسرت عشق آزمودیچنین جبّار و گردنکش نبودی
گهی رامین چنین اندیشه کردیگهی با دل صبوری پیشه کردی
گهی در چاه وسواس اوفتادیگهی دل را به دانش پند دادی
الا ای دل چه بودت چند گوییوزین اندیشهٔ باطل چه جویی
تو پیچان گشتهای در عشق آن ماهخود او را نیست از حال تو آگاه
چرا داری به وصل ویس امیدکه هرگز کس نیابد وصل خورشید
چرا چون ابلهان امید داریبدان کت نیست زو امیدواری
تو همچون تشنگان جویای آبیولیکن در بیابان با سرابی
ببخشایاد بر تو کردگارتکه بس دشوار و آشفتهست کارت
چو رامین شد به بند مهر بستهامید اندر دل خسته شکسته
نه کام خویش جستن می توانستنه جز صبر ایچ راه چاره دانست
به راه اندر همی شد با دلارامبه همراهیش دل بنهاده ناکام
ز همراهی جزین سودی ندیدیکه بوی آن سمنعارض شنیدی
چو جانش روز و شب دربند بودیبه بوی مهد او خرسند بودی
ز عاشق زارتر زاری نباشدز کار او بتر کاری نباشد
کسی را کش تبی باشد بپرسندوز آن مایه تبش بر وی بترسند
دل عاشق در آتش سال تا سالنپرسد ایچ کس وی را ازان حال
خردمندا ستم باشد ازین بیشکه عاشق را همی عشق آورد پیش
سزد گر دل بر آن مردم بسوزدکه عشق اندر دلش آتش فروزد
بس است این درد عاشق را که همواربود با درد عشق و حسرت یار
همی بایدش درد دل نهفتننیارد راز خود با کس بگفتن
چنانچون بود مهرْافزای رامینچو کبگ خستهدل در چنگ شاهین
نه مرده بود یکباره نه زندهمیان این و آن شخصی رونده
ز سیمین کوه او مانده نشانیز سروین قدّ او مانده کمانی
بدین زاری که گفتم راه بگذاشتسراسر راه خود را چاه پنداشت
بخش ۲۲ - رسیدن شاه موبد به مرو با ویس و جشن عروسىویس و رامین
چو در مرو گزین شد شاه شاهانعدیل شاه شاهان ماه ماهان
به مرو اندر هزار آذین ببستندپری رویان بر آذینها نشستند
مهانش گوهر و عنبر فشاندندکهانش فندق و شکر فشاندند
غبارش بر هوا خود عنبرین بودچو ریگ اندر زمینش گوهرین بود
جهان را خود همان روزی شمردندبه جای خاک سیم و زر سپردند
بهشت آن روز مرو شاهجان بودبدو در گلستان گوهر فشان بود
ز بس بر بامها از روی گل فامهمی تابید صد زُهره زِ هر بام
ز بس رامشگران و رودسازانز بس سیمین بران و دلنوازان
به دل آفت همی آمد ز دیدنبه جان خویشی و شادی از شنیدن
چو در شهر این نشاط گونهگون بودسرای شاه خود دانی که چون بود
ز بس زیور چو گنج شایگان بودز بس اختر چو چرخ آسمان بود
ز بس نقش وشی چون شوشتر بودز بس سرو سهی چون غاتفر بود
سرایی از فراخی چون جهانیبلند ایوان او چون آسمانی
ستورش بود گفتی پشت ایوانکجا بودش سر اندر تیر و کیوان
در و دیوار و بوم و آستانهنگاریده به نقش چینیانه
ز خوبی همچو بخت نیکروزانز زیبایی چو روی دلفروزان
چو بخت شه شکفته بوستانشچو روی ویس خندان گلستانش
شه شاهان به فیروزی نشستهدل از غم پاک همچون سیم شسته
ز لشکر مهتران و نامدارانبرو بارنده سیم و زر چو باران
یکایک با نثاری آمده پیشچو کوهی تودهٔ گوهر زده پیش
همی کرد و همی خورد و همی دادبکن وانگه خور و ده تا بود داد
نشسته ویس بانو در شبستانشبستان زو شده همچون گلستان
شه شاهان نشسته شاد و خرمولیکن ویس بنشسته به ماتم
به زاری روز و شب چون ابر گریانهمه دلها به دردش گشته بریان
گهی بگریستی بر یاد شهروگهی ناله زدی بر درد ویرو
گهی خاموش خون از دیده راندیگهی چون بیدلان فریاد خواندی
نه لب را بر سخن گفتن گشادینه مر گوینده را پاسخ بدادی
تو گفتی دررسیدی هر زمانیاز انده جان او را کاروانی
تنش همچون قضیب خیزران گشتبه رنگ و گونه همچون زعفران گشت
زنان سرکشان و نامدارانبه گرد ویس همچون سوکواران
بسی لابه برو کردند و خواهشدریغ و درد او نگرفت کاهش
هر آن گاهی که موبد را بدیدیبه جای جامه تن را بردریدی
نه گفتاری که او گفتی شنودینه روی خوب خود او را نمودی
نگارین روی در دیوار کردیبه رخ بر، دیده را خونبار کردی
چنین بود او چه در مرو و چه در راهازو خرم نشد روزی شهنشاه
چو باغی بود روی ویس خرمولیکن باغ را در بسته محکم
بخش ۲۴ - اندر بستن دایه مر شاه موبد را بر ویسویس و رامین
چو دایه ویس را چونان بیاراستکه خورشید از رخ او نور می خواست
دو چشم ویس از گریه نیاسودتو گفتی هر زمانش درد بفزود
نهان از هر کسی مر دایه را گفتکه بخت شور من با من برآشفت
دلم را سیر کرد از زندگانیوزو برکند بیخ شادمانی
اگر تو مر مرا چاره نجوییوزین اندیشه جانم را نشویی
ندانم چارهای جز کشتن خویشبه کشتن رسته گردم از دل ریش
من این چاره که گفتم زود سازمبدو کوته کنم رنج درازم
کجا هر گه که موبد را ببینمتو گویی بر سر آتش نشینم
چه مرگ آید به پیش من چه موبدکه روزش باد همچو روز من بد
اگر چه دل به آب صبر شسته استهوای دل هنوز از من نجسته است
همی ترسم که روزی هم بجویینهفته راز دل روزی بگویی
ز پیش آنکه او جوید ز من کامترا گسترد باید در رهش دام
که من یک سال نسپارم بدو تنبپرهیزم ز پادفراه دشمن
نباشد سوک قارن کم ز یک سالمرا یک سال بینی هم بدین حال
ندارد موبدم یک سال آزرمکجا او را ز من نه بیم و نه شرم
یکی نیرنگ ساز از هوشمندیمگر مردیش را بر من ببندی
چو سالی بگذرد پس برگشاییرهی گرددت چون یابد رهایی
مگر چون زین سخن سالی برآیدبه من بر روز بدبختی سر آید
وگر این چاره کت گفتم نسازیتو نیز از بخت من هرگز ننازی
شما را باد کام این جهانیتو با موبد همی کن شادمانی
که من نیکی به ناکامی نخواهمهمان شادی و بدنامی نخواهم
بهل تا کام موبد برنیایدو گر جانم برآید نیز شاید
به بی کامی نگویی کام او دهکه بیجانی ز بیکامی مرا به
چو گفت این راز را با دایهٔ پیرتو گفتی بردلش زد ناوکی تیر
دو چشم دایه بر وی ماند خیرهجهان بر هردو چشمش گشت تیره
بدو گفت ای چراغ و چشم دایهنبینم با تو از داد ایچ مایه
سیه دل گشتی از رنج آزمودنسیاهی از شَبَه نتوان زدودن
سپاه دیو جادو بر تو ره یافتترا از راه داد و مهر برتافت
ولیکن چون تو بی آرام گشتیبه یکباره خرد را در نوشتی
ندانم چاره جز کام تو جستنبه افسون شاه را بر تو ببستن
پس آنگه روی و مس هر دو بیاوردطلسم هر یکی را صورتی کرد
به آهن هر دوان را بست بر همبه افسون بند هر دو کرد محکم
همی تا بسته ماندی بند آهنز بندش بسته ماندی مرد بر زن
و گر بندش کسی بر هم شکستیهمان گه مردمِ بسته برستی
چو بسته شد به افسون شاه بر ماهببرد آن بند ایشان را سحر گاه
زمینی بر لب رودی نشان کردمر آن را زیر خاک اندر نهان کرد
چو باز آمد یکایک ویس را گفتکه آن افسون کدامین جای بنهفت
بدو گفت آنچه فرمودی بکردماگر چه من ز فرمانت به دردم
ز فرمان تو خشنودیت جستمچنین آزاد مردی را ببستم
به پیمانی که چون یک مه برآیدترا این روز بدخویی سر آید
به حکم ایزدی خرسند گردیستیز و کینه از دل درنوردی
نگویی همچنین باشد یکی سالکه نپسندد خرد بر تو چنین حال
چو تو دل خوش کنی با شهریارممن آن افسون بنهفته بیارم
بر آتش برنهم یکسر بسوزمشما را دل به شادی برفروزم
کجا تا آن بود در آب و در نمبود همواره بند شاه محکم
به گوهر آب دارد طبع سردیبه سردی بسته ماند زور مردی
چو آتش بند افسون را بسوزددگر ره شمع مردی برفروزد
چو دایه ویس را دل کرد خرسندکه تا یک ماه نگشاید ز شه بند
قضای بد ستیز خویش بنمودنگر تا زهر چون بر شکر آلود
بر آمد نیلگون ابری ز دریابه آب سیل دریا کرد صحرا
رسید آن آب در هر مرغزاریپدید آمد چو جیحون رودباری
به رود مرو بفزود آب چندانکه نیمی مرو شد از آب ویران
تبه کرد آن نشان و آن زمین راببردی بند شاه بافرین را
قضا کرد آن زمین را رودخانهبماند آن بند بر شه جاودانه
به چشمش دربماند آن دلبر خویشچو دینار کسان در چشم درویش
چو شیر گرسنه بسته به زنجیرچران در پیش او بیباک نخچیر
هنوز او زنده بود از بخت ناکامفرو مرد از تنش گفتی یک اندام
به راه شادی اندر گشت گمراهز خوشی دست کامش گشت کوتاه
به کام دشمان در صلت دوستچو زندان بود گفتی بر تنش پوست
به شب در بر گرفته دوست را تنگتو گفتی دور بودی شصت فرسنگ
همان دو شوی کرده ویس بُت رویبه مهر دختری مانده چو بی شوی
نه موبد کام ازو دیده نه ویروجهان بنگر چه بازی کرد با او
بپروردش به ناز و شادکامیبرآوردش به جاه و نیکنامی
چو قدش آفت سرو سهی شددو هفته ماه رویش را رهی شد
شکفته شد به رخ بر، لاله زارشبه بار آمد ز بر، سیمین دو نارش
جهان با او ز راه مهر برگشتسراسر حالهای او دگر گشت
بگویم با تو یک یک حال آن ماهچه با دایه چه با رامین چه با شاه
به گفتاری که چون عاشق بخواندبه درد دل ز دیده خون چکاند
بگویم داستان عاشقانهبدو در، عشق را چندین فسانه