چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر یزد · ۸۱۰ تا ۸۹۳ قمری

نظام قاری

نظام‌الدین محمود بن امیر احمد قاری یزدی معروف به «نظام قاری» شاعر سدهٔ نهم هجری است که دیوانی به نام «دیوان البسه» به تقلید از دیوان اطعمهٔ بسحق اطعمهٔ شیرازی ساخته است و در آن به پوشاک مردم زمانهٔ خویش پرداخته است.
از وی ذکری در تذکره‌ها نیامده و از زندگانی وی اطلاعات زیادی در دست نیست. مطابق تحقیقی که ادوارد براون کرده است و با توجه به دورهٔ حیات شاعرانی که اشعارشان مورد استقبال و تقلید نظام قاری واقع شده است می‌توان استنباط کرد که وی در حوالی سال ۸۶۶ قمری زنده بوده است. تاریخ وفات وی در فرهنگ معین ۹۹۳ قمری ذکر شده که به نظر محمد مشیری غلط چاپی است و احتمال داده که در اصل ۸۹۳ قمری بوده باشد.
دیوان البسهٔ وی اول بار در سال ۱۳۰۴ هجری قمری به همت میرزا حبیب اصفهانی -که پیشتر دیوان بسحق اطعمه را چاپ کرده بود- در استانبول چاپ شد و بعد از آن در سال ۱۳۵۹ شمسی به همت محمد مشیری با افست از آن چاپ و رتوش و غلط‌گیری به چاپ مجدد رسید.

گزیدهٔ اشعار نظام قاری

شمارهٔ ۱ - خواجه عماد فقیه فرمایدغزلیات
مگر فرشته رحمت درآمد از درماکه شد بهشت برین کلبه محقر ما
در جواب او
رسد بر اطلس زمرتبت سرماگهی که شاهد والا در آید از درما
جهان که شست بصابون مهر جامه چرخچه رشک میبرد از رختهای گازر و ما
حصیر گفت بزیلو که نقش ماست کنونکه ظلل دولت خرگه فتاد بر سرما
دمی که رخت نفیسی در آوریم ببربدان که دلبر ما آندمست در برما
شدست حله ادریس را معطر جیببزیر دامن رخت از بخور مجمرما
فلک زمفرش خود خسقی شفق دارستبرای آستر صوف و حبراخضرما
گشای مخفی پیچیده جامه قاریخطش بخوان قلمی گشته شرح دفتر ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - خواجه حافظ فرمایدغزلیات
رونق عهد شبابست دگر بستانرامیرسد مژده گل بلبل خوش الحانرا
در جواب او
رونق حسن بهاریست دگر کتانراگرم بازار زشمسی شده تابستانرا
انکه دستار طلا دوز علم گردانیدکرد چون ریشه پریشان من سرگردانرا
تا نهالی و لحافت نبود چندین دستدر وثاقت شب سرما منشان مهمانرا
ای تکلتو بکفل پوش چو روزی برسیخدمات جل خرسک برسان ایشانرا
گرچنین جلوه کند آستی جامه صوفخاکروب در خیاط کنم دامانرا
قاری آن کورخ کمخای گلستان بیندالتفاتی ننماید چمن بستانرا
عجبی نیست زدارائی عدل سلطانماهتاب ارکند از رفق رفو کتانرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - خواجه حافظ فرمایدغزلیات
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما رابخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
در جواب او
زتبریز ارگلیمی نازک آری در برم یارابنقش آده اش بخشم سمرقند و بخارا را
چو شستی رخت در سعدی وکفشت نیست در پاتنگغنیمت دان نسیم آباد و گلگشت مصلا را
من از آن نقش ابریشم که چنگی داشت دانستمکه از سر خلعت تشریف بیرون آورد ما را
میارا رخت والا از غداد مشک ولاوسمهبآب ورنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
زسر بقچه الباس اهل بخل کمتر پرسکه کس نگشود و نگشاید بحکمت آن معما را
فغان کاین موزه بر جسته و نوروزی چتهچنان بردند صبر از دل که ترکان رخت یغما را
سخن گوقاری از لولوی گوی پیش و از وحبرکه برنظم تو افشاند فلک عقد ثریا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
ایجامه کهنه تار و پودت شده سستتا چند کنم پاره ات از وصله درست
آن رفت که جویم ز تو من بعد ثباتدست از تو بصابون رقی باید شست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱قطعات
قاری بقد خیالت این جامه نودر البسه انصاف چه چست است و چه زیبا
فی کل لباس لزم البغیازیالبست جدیدا وتمنیت حبیبا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱مثنویات
بسر تخفیفه روزی بدستارسری میجست و بالائی زپندار
زنا که طیلسان بروی بر آشفتلسان حال را بگشوده میگفت
(هر آن مهتر که با کهتر ستیزد)(چنان افتد که هرگز برنخیزد)
متن در گنجور
دیباچهدیوان البسه
نفایس حمد و اجناس ثنا خزائن افضال کریم خطا پوشی را سزد که (الکبریاء ردائی و العظمه ازاری) کسوت الوهیت و لباس ربو بیت اوست. خرگاه اطلس چرخی مطبق آسمانرا شقه خارای کوه بر دامن دوخت و مشعله برق در خیام سحاب بر افروخت. دیبای سیمگون ابر مطیر ابره سنجاب سپهر مستدیر گردانید.(الذی جعل لکم اللیل لباسا و النوم سباتا) قطیفه آل خورشید چتر شاهی اوست وتتق دارائی افق مزین ایوان قدرت نامتناهی او.
شام را بر فرق بنهاده کلاهی از سمورصبح را در برفکنده پوستینی از فنک
و صلوات بیشمار بعدد پود و تار بر آن پادشاه سریر رسالت و ماه مسند جلالت و آن مشرف بتشریف(یا ایها المدثر) و آن محلی مجلیه (و ثیابک فطهر).
ای پایه جلال ترا چرخ صندلیوی مسند کمال ترا عرش متکا
و بآل عبا و اصحاب ظل لوای آنحضرت تا دامن قیامت باد.
(اما بعد) چنین گوید نساج این جامه رنگین و خیاط این خلعت با تمکین از لباس رعونت عاری(محمود بن امیر احمد المدعو بنظام قاری) کساه الله لباس التقوی و حفظ اذیال عافیته من ترشح البلوی. که چون حضرت حق جل و علا از خزانه الطاف و جامه دان اعطاف بنده راثوب ثواب قرائت قرآن پوشانید و مبصر اثاث علوم احادیث گردانید. شناسای ارخته اخبار و نقود آثار شدم و دوتوی نظم و مرقع نثر شعار و دثار من گشت. تا با قمشه معانی رنگین وامتعه عبارات دلنشین از آستین فضل دستبردی نمودم که اگر هنر پوشان عیب نمارا پرده حسد از پیش چشم رفع شود زیبایی این خلعت دیبا برایشان نیک جلوه دهد.
حسن این شاهد کمخا بتو رو ننمایدتا چو اطلس نکنی ساده دل از نقش عیوب
و بدین منوال بیرون ازین طرز ریسمان سخن دراز کشید تا دیوانی در اقسام شعر بده هزار بیت رسانید(تلک عشره کامله) . ومع ذلک مدتی این خیال دامنگیرم شده بود که بنوعی دیگر از جامه در بر مردم خاص گردم که هرگز کسی نپوشیده باشد و باعث علم من شود. اتفاقا روزی محفلی از اهل لباس دست داد و اهل دستار با جامهای ملون متکلف حاضر بودند. خوانی آراسته در میان آمد دران رختهای رنگین و سفره سنگین دیدم. با خود اندیشه کردم که چون (شیخ بسحاق علیه الرحمه) در اطعمه دیک خیال بر آتش فکرت نهاد من نیز در البسه اقمشه معانی در کارگاه دانش ببارنهم. و بر ضمیر همگنان پوشیده نیست که همچنانچه از ماکول ناگزیر است از ملبوس نیز چاره نیست. و دیگر آنکه چون تاجداران ممالک نظم بحکم (الشعراء امراء الکلام) او را با ورچی خوان نعمت گردانیدند و مطبخ بوی سپردند دعا گوی را نیز دست تصرف در رختخانه اشعار دادند و قیچجی؟ و صاحب گرگ یراق کردند. خداوندان تمیز دانند که این منصب رآبان منصب نسبتی نیست.
صفت جامه خوش آینده تر از ذکر طعامقصه عقد سپیچست به از و صف مبار
و عرب گوید( المامول خیر من الماکول) فی الجمله از او کشگینه و از ما پشمینه. چه اگر در لطایف او قطایفست اینجا قطیفه است. اگر آنجا قطاب و سنبوسه است اینجا آستین بسنبوسه است. اگر آنجا کدکست اینجا قدکست. اگر آنجا بورانیست اینجا بارنیست. اگر آنجا باخره است اینجا بانمداست. اگر آنجا آش عروسی است اینجا کتان روسیست. اگر آنجانان حریر بیزاست اینجا کمخای کلریز است. اگر آنجا حسیبک وزیچک است اینجا سرآغوش و پیچک است.اگر آنجا پیاز و سیر است اینجا والا و حریر است. اگر آنجا شلغم بلغمی است اینجا کلاه شلغمی است. اگر آنجا زخم بریان و تره است اینجا پوستین بره است. اگر آنجا کیپاست اینجا دیباست. اگر آنجا رشته و بند قباست اینجا کلکینه و عباست. اگر آنجا سیخک است اینجا میخک است . اگر آنجا برنج کاهی است اینجا والای شاهی است. اگر آنجا قاز و کلنک است اینجا قیغاج و چلنک است. آنجا خرمای بصری اینجا قصب مصری آنجا کجری اینجا چتری. آنجا سفره اینجا بقچه. آنجا اطعمه اینجا البسه. آنجا سخنان پخته اینجا معانی پرداخته. آنجا قصهای شیرین اینجا خیالات رنگین. آنجا لقمه بی استخوان نه اینجا بی حشوی قبای پرنیان نه. القصه.
(الکلام یجر الکلام)
صد دست دگر دارم ازین زیباتر
بنابرین مقدمات دیوانی مشتمل بر قصاید و غزلیات و رسائل و مقطعات و رباعیات و فردیات درین لباس قلمی گردید. مامول که بر قد قبول همه اینجامه باندام آید چه برازش جامه عطائی است خدائی(والله الموفق لذلک)
متن در گنجور
شمارهٔ ۱فردیات
من انچه وصف لباسست با تو میگویمتو خواه از سخنم خرقه گیر و خواه عصا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱فهلویات
پوستک تا ندرندت مک بر میخ لبیسشیعر البسه نت قیدس قیری واهن
متن در گنجور
بخش ۱مناظرهٔ طعام و لباس
متاع ثنای بیحد و سپاس بی اندازه کریم ستاری را که انسانرا بخلعت (ولقد کرمنا بنی آدم) گرامی داشت ودراعه (لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم) در بر ایشان افکند.زنانرا پوشش مردان و مردانرا جامه زنان گردانید که (هن لباس لکم و انتم لباس لهن). محاسن را سلیم سلامت بشر ساخت که (وریشا و لباس التقوی) چادر شب و نهالی و بالش را ثوب نوم ساخت و پیرهن وجبه و فرجی را لبس بیداری. (المنزه ذاته عن النوم والیقظه والمعرا عن الماکول و الملبوس) سیه پوش شب بفضلش از آب دریا گلیم خویش بیرون کشیده و قصار قدرتش تافته خورشید هر بامداد در خارای کوه بر سنگ زده.
گازر تقدیر او از قرص خور در طشت چرخهر سحر میشوید از اوساخ رخت روزگار
و صلوات بی انتها بعدددگمه جبیها و بخیه درزها بر آن تاجدار(لعمرک) و قباپوش(یضیق صدرک) آنسیدی که از غایت اخلاق بدست مبارک وصله بر خرقه زدی ویک چامه بیش در بر نداشت و آن نیز ببرهنه رسانید. این مطبق آسمان رخت پای انداز او و خود در ژنده فقر متمکن
سپهر از خلعت قدرش چو گوئیفراویزی بروخارای کهسار
قبای رتبتش چون بخت میدوختبرآمد آسمان زویک کله وار
و بر آل و اصحاب او که طراز آستین عدل و سجیف ذیل احسان بودند تا دامن قیامت باد.
(اما بعد) چنین گوید گسترنده این فراش و بافنده این قماش(محمود بن امیر احمد المدعو بنظام القاری خفظ الله ثوب و جوده من وسخ الحوادث ودنس النوائب) که از آنروز باز که این دکان خیاطی گسترده شد و این جامهای معنی بریدن گرفت از قصیده ارمک و غزل قباچه و مقطعات سلیم و رباعیات چارچاک و فردیات دستارچه ومثنوی دوتوئیها و ملمع جامهای صوف دورنگ بزازانه و غیرها فراخور قد قبول همه خدا راست آورده در رسانید. کار فرمایان روی باین کمینه میآوردند و تعجیل مینمودند. بعضی جهه عید خرمی جامه نو و بعضی جهه زفاف عروس سخن باداماد ممدوح و چندی جهت سور جامه بریدن که آنرا سروری میباشد هر روز تقاضای جامه نو میکردند و من دست تنها بودم و شهری و مردی. و کمتر از جولاهه نمیتوان بود که تا یکی از بار فرو گیرم دیگری ببارنهم. هر یکی را بتلبیسی روانه میکردم و میگفتم. اینکان گریبانش مانده است. یامیگفتم بزیر سنگ نهاده ام تا تنگ بخورد ایشان میگفتند.
پیش درزی جامه کز تنگ میآید برونچند تنقیصم دهد از سنگ میآید برون
و این رختها چندی غلافی دوخته یعنی لوک و بارده و التقی؟ نزده و بعضی آرایش نکرده از تعجیل چون جامه تشریفی و هنوز از تلهای حلاجی پاک نشده از برم میکشیدند و دست از یقه ام بر نمیداشتند و چون دستار از هم میر بودند. اکنون در بر مردم می بینم ومعایب آن که بر من پوشیده بود ظاهر میگردد. از کلیله اعتراض و زخم طعن حسودان بر آن دست نزده ام. فاما صوف آمرزشی بر قبر شیخ سعدی(رحمه الله) میپوشانم که از بالای من عذر خواسته گفته است.
قباگر حریرست و گر پرنیانبناچار حشوش بود در میان
و بجد جامه درکار کننده بودم که دست ازین صنعت چون آستین دکله کوتاه کنم. چه کاری باریکست و بازار کساد. میگفتم پس آن به که سلیم سلامت در بر کنم و پای در دامن عافیت کشم که(ثوب السلامه لایبلی) که بازارگانی چند مایه در باخته و ناقصانی چند چون حنین بمثال بخیه سقرلاط بر وی کار آمده اند که مغولی دوخته از فارسی دوزی وارمک باریک از شال درشت فرق نمیکنند.
چه داند چکمه را قیمت که گوئی چارپا دارددوابی کش سقرلاط و جل خرسک بود یکسان
ولیکن جماعتی مبصران روشناس و سمساران چار سوی لباس چون ریشه میان بند و برک در دامنم آویختند و گفتند. چون شده خود را پریشان کردن و چون ابریشم و ریسمان بتاب رفتن و بسان پیرهن تن بخود گرفتن و مانند بند شلوار بنیفه رفتن وجهی ندارد. حال انکه اینعلم مصنف که امروز در دست تست تا چرخ اطلس در گردشست افراشته خواهد ماند.( و من اصوافها و اوبارها و اشعارها اثاثا و متاعا الی حین) و تاحله حیات در تنست از لباسی ناگزیرست. و پوشنی ستر زنده و مرده است. و نظام دنیا با این عقد دانهای در که در جیب تست وابسته. و بر اهل تمیز وصف لباس ازذکر طعام الطف واحسن.چه با وجود خلعت سنجاب کس از شکم باز نگوید.
نخست دامن رختی نکو بدست آوردگر طعام که اول لبست پس دندان
و بدلیل (اولها سلام و اوسطها طعام و آخرها کلام) ملبوس برماکول مقدمست. چه سلام مستلزم لباسست نه طعام. نه بینی که هر کس بدرختست کسش جواب سلام باز نمیدهد.
بیرخت نفیست که کند پیش قیامیهر جا که روی پیش بزرگان بسلامی
مع القصه بنده را باین خرقه تحسین میکردند و ترغیب می نمودند. و چون دستار بزرگی خود بجای میآوردند و من چون طره خود را افتاده میداشتم و عذر متاع کاسد خود خواسته میگفتم.
و ظن به خیرا و سامح لسیجهبالاغضاء و الحسنی و ان کان هلهلا
تشریف قبول مخادبم حد بنده نیست. اینجامه ببالای صاحب اطعمه دوخته است و بس. خان آراسته او بجامه پیراسته من چه ماند. گفتم انجالوت فراوانست گفتند اینجانیرلت کتان بی پایانست. گفتم او را از غیب روزی شد گفتند تونیر از جیب بیرون آوردی. گفتم اولحیه داشت از حلوای پشمک که دست و شانه لحم و چرب و سرخ در آن کم بود گفتند محاسن یقه سمور و شار بین قندس ترا چه شده است. گفتم او را میرسد گفتند ترا می برازد. گفتم آنها شیرین چون حلوای گزرست گفتند اینها دلفریب چون میان بند شیر و شکرست. گفتم دکان طباخی او چنان غلبه است که طاس بر سر خلق میتوان غلطانید گفتند در حمل خیاطی تو چندان جای نیست که سوزنی بیندازند. گفتم آوازه خانچه او همه خراسان گرفته گفتند صدای چرخ ابریشم تو بلا هجان و استرآباد رسیده. گفتم دراز خان او همه جا کشیده گفتند زیلوی تو نیز همه روی زمین گرفته. گفتم حلوای او در دهان عام افتاده گفتند تو نیز چون ارمک پسندیده خاصی، گفتم آن آش بکفچه او بر آمد گفتند اینجامه بر قد تو راست آمد. گفتم آنجا برزگر خواهان بارانست گفتند اینجا گازر طالب آفتاب تابانست. بدین منوال دلم باز میدادند و جامه ام از گرد میافشاندند و میگفتند. غم مدار که چون جامها تنگ است و باد زمستان میوزد بازار رخت را رونقی عظیم می باشد و عید و نوروز در پیشست و سورو عروسی و محافل الباس دست میدهد.
بریدم در عروسیها که خوانمبوصف جامها اینطرز اشعار
نویسید اینسخنها را زتعظیمبکرد خیمه و خرگاه و تالار
آن شد که باین طرز مخصوص تن در دادم.
ببر گرفته ام اینجامه کهن چه کنمنصیبه ازل از خود نمیتوان انداخت
و نیز میدیدم که از آنطرف نان شکنان حق نشناسند و ازین جانب جامه دران ناسپاس. چه لازم که مبالغه کنم و هر کجا کاسه لیسی و نوکیسه بتعصب و حمایت بر خیزند و معارضه نمایند که صدمن گندم ایشان ده من نان حاصل ندارد و از پنجاه من کتوی اینان پنج من پنبه برون نیاید. دیگر انکه این عبد بطنان کشمش از پنبه دانه دوستر دارند. اگر بغرض آش بر جامه ام بریزند چکنم.
ای برادر سخن عروسی دانکه معین نداشت پوشش و خورد
کرد بسحاق عهده نفقهکسوه آن حواله با من کرد
اکنون ملتمس از عزیزان انکه بعد از خواندن اطعمه این دعا بخوانند که (اللهم اجعل حوائجنا و حوائج جمیع المومنین و المومنات و المسلمین و المسلمات الی آخره) و بعد از قرائت البسه این ورد بجای آرند که (اللهم اجمع شملنا جمیع المومنین والمومنات الی آخره).
متن در گنجور
نشانی که در شأن کلاه نوروزی در دیوان البسه نوشته‌اندچند رساله
هو الستار
کمخای خانبالغ سفیریدین چارقب طلا دوزی سفیر یمغا
کلانتران دستار بندقی و شمله و عمال و مباشران مقراض و کزو عوام و خواص قدک و رعایای مله و مستوفیان و بتکچیان و محرران ابیاری و بمی و قلمی بدانند که چون امیر گرزالدین هیبت نوروزی(لازال ظلاله علی مفارق الملبسین) نوع وصلتی با جناب والای، اطلس کرده و نیز پشمی در کلاه دارد مقرر فرمودیم که در شهر لباس و قصبه قصب امیر نوروز باشد. و داروغکی لباسات بهاری بدو تفویض رفت که یکسر سوزن آنچه تعلق بموئینه دارد مدخل ندهد. سقرلاط و پشمینه را تخته بند کند. نمد را مالش واجب داند. اگر کارخانه پنبه نیز بهم بر میزند گردی بدامن جاه ما نمی نشیند. روی از صوابدید نگردانند. او نیز نوعی سازد که موجب روسفیدی لباسات تابستانی باشد. چون تشریف میمون بدگمه در و طلادوزی موشح و محلی کردد بقاری بخشند.
الصوف الا علی فی سته عشر فلان.
متن در گنجور
بخش ۱مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بنام خطا پوش آمرزگارکه ستار عیبست بر جرم کار
فکنده قبا کحلی آسمانزفضلش ببر خلعت زرفشان
بکوه از کرم رخت خارا دهدپر از موج خبری بدریا دهد
یکی را کند صوف و اطلس لباسیکی را دهد پوستک باپلاس
گرآنست تشریف احسان اوستوراینست بدرخت و عریان اوست
متن در گنجور
شمارهٔ ۴ - لاادری قائلهغزلیات
چشم مستت می‌برد هر لحظه دل مشتاق رازلف مشکینت پریشان می‌کند عشاق را
در جواب او
هردم از نرمی کشد اطلس به بر مشتاق راصوف از کرمی بر دهر لحظه دل عشاق را
زان گریبانی که دم از عنبرینه می‌زندمی‌دمد بویی و مشکین می‌کند آفاق را
با وجود ساعد عقد سپیچ کلفتنمن نگیرم دست هر مهروی سیمین‌ساق را
واله آن قاولوغم کز طاق جیب آویختندروشن است این خود که قندیلی بود هر طاق را
کف بر او صابون زند تا جامه گردد سفیدگو بیا اشنان و بنگر در جهان اشفاق را
رخت‌ها را دان سپه یا ساقی سلطان تنلاجرم هرچند که رختی کشد یا ساق را
خرقه را ساقی زیارت کن بجو برد یمننیست هم کم زردکی و ریشه بسحاق را
متن در گنجور
شمارهٔ ۵ - مولانا علی دردزد فرمایدغزلیات
هرچند روی دوست نبینیم سال‌هاما را بود هنوز امید وصال‌ها
در جواب او
دارم بسی ز ریشه‌پوشی خیال‌هایابم ز عقد طره دستار حال‌ها
با رخت رقعه رقعه که وصله زدم بروباشد مرا هنوز امید وصال‌ها
هر هفته هست رخت بر گازرم ولیکارم به جامه‌دوز نباشد به سال‌ها
بنگر به چکمه‌های سقرلاط سرخ و زردهمچون گل دوروی و درون پر ز ژال‌ها
آیا به روی شاهد والا چه خوش زنندمشاطگان جامه لاوسمه خال‌ها
از نور پنبه تا بفروزد فتیله‌اتباید کشید نت چوکتوگو شمال‌ها
دستت مکن به فوطه دامان جامه پاکور زان که پایمال شود دستمال‌ها
داخل به شعر البسه مسواک کرده‌ایمبسحاق اگر به اطعمه دارد زوال‌ها
از اطلس و حریری قاری عروس باغبا آب و رنگ خویش برد انفعال‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۶ - وله شیرازیه ولکن یلزمها التصحیحغزلیات
مهل که گیوه بنوتن غرت چو نیست کلاکه دوست نیست اثر دایما و دشمن ابا
تمع نه رخت مهن بوکه نت و گوبا لوتبنی مغاره سنغرایز جمش میوا
نمیذنم که که بوتن چو شرم کی حدنیکه ات امعرد دارائی گوشرمت با
بزیرکش چه نیکک واکتان روسی گفتجهن کتان نمیوت ازمو میزر و مقنا
مختمش پش کمخا مرا و لوشی بوالوادست و بدا عروخش نه انکه ولا
یکی ترا زادست ثخن پهلودارنه از گریبن نه از قبن آیت فتحا
نه شعر البسه گفتن مثیلها قارییکی نه ای چه بگو تن که هیچ و نه دعا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
بر حلقه آن انگله چون کو پیوستگوئی که زره زشست پیکان بنشست؟
هر جا که بود ماده نری خواهد بود(آنجا که زره گرست پیکان گر هست)
متن در گنجور
شمارهٔ ۲قطعات
میان شده و معجر خصومتی افتادچنانکه پوشی و دستار را مقالات است
ندیم شده برک بر علم نوشت این بیتکه بر دقایق معنیش بس دلالات است
(گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه)(سفید کردن نوعی از محالات است)
متن در گنجور
شمارهٔ ۲مثنویات
در البسه رانده ام سخن راشسته همه جامه کهن را
(گازر که بکار خود تمامست)(بهتر زنسیج باف خامست)
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - جنگنامه موئینه و کتانقصاید
ز پرتو علم خلعت مغرق خورسحر شد آستی و دامن جهان پرزر
رخی کز آبله مانند نقش کمخا بودنمود اطلس خانبالغی زشوکت و فر
بتخت کت چوبر آمد نهالی زر بفتکلاه وار قبا پیش او ببست کمر
فش عمامه در آمد باحتساب رخوتبراند دره بنهی محرمات دگر
بگو بصوفی صاحب سماع زردک پوشکه نوکسیت نخواهد خرید کهنه مدر
ملاف باقلمی ای لباس آژیدهبر وی کار چو افتاد بخیه ات یکسر
بکازر ار بودت پیرهن ضرورت دانیکی دگر که بود لازمت زخشک وزتر
کسی که عجب سقرلاط سبز و سنجابشبود بآب و علف گشته مفتخر چون خر
سپرد راه دوئی موزه زان بپا افتادکلاه زد دم وحدت ازان بود بر سر
قوی عجب بود از گندکان اسپاهانحریر وار چنین نرم زوده در بر
چو باد بیزن و مسواک داشت حکم علمبشد سجاده زردک بمرشدی اشهر
کشان بپای بت دلرباست دامن شرببدانطریق که طاوس میکشد شهپر
کنون که وقت حصیرست و بوریا بزمینچه شد که سبزه بزیلو فکندنست سمر
گلست و لاله چو والای سرخ و اطلس آللباس شاهد باغ و شکوفه اش چادر
کشید سرو سهی پادرازتر زگلیمعبای سبز حنینی ازان شدش در بر
ز خرده گیری گل دان قبای تنگ شکفتکه بر زمین کشد از حیف دامن پر زر
چو دال شرب سفیدست و نرمدست بنفشبیا بنفشه و نرگس بگلستان بنگر
نگر بگونه والای زرفشان کبودچو آسمان که بتابد از و بشب اختر
بجان خشیشی سنجاب ما طلب داردیکی که باشدش از گرم و سرد دهر خبر
چوشه کلاه دمی گوش باش و ین سخنانکه در حکایت رختست یادگیر از بر
مثال جامه بکاغذ سفید نامه شویازین حدیث میان بندشان زشیر و شکر
شنیده توبسی قصه سلحشورانبحرب دیده دلیران بجبه و مغفر
ازین نمط که بود پوستین و رخت بهارخصومتی بمیانشان که داده است خبر
ربود قاقم که باد و بیدمشک صفتبچوب گیرمت ار پوستین کنی در بر
چنان میان کتان و حریر گل یاریستکه هیچ موی نکنجد میانشان دیگر
متن در گنجور
شمارهٔ ۲فردیات
یقهٔ پهن پوستین سمورهست ریشی دگر ولی ز قفا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲فهلویات
نبوت البسه قدرش او وکه اطعمه منکه دوستر همشان خلق کشمش از یمدانک
متن در گنجور
بخش ۲ - صفت خواب دیدن و حماممناظرهٔ طعام و لباس
شبی در واقعه دیدم که بحمامی رفتمی که خشت دیوارش از مله پیچیده بود و کج اندودش از نمد سفید . جارو؟ از صندل یاف و مقرنس از تافته سفید. گرد خرگاه دایره از قطنی آسمانی و جام از پنبه کنا. قفص بالای آن ازدام سر عروسان و فرش از حصیر و سنک اتابکی. صفه اش از بالش نطع بروجی. آب سرد از خشیشی و آب گرم از سنجاب. دری داشت از تخته پوستین . کیسه از وصله ترتیبی و شانه از ریشه میان بند مصنف و بردک از قطعه صوف مربع مشکین. چون در آنمقام بنشستم گفتم
گرت گذر فتد ایگلکنه سوی حمامبجان فوطه که یاد از برهنکان آری
ناگاه شخصی درآمد
شخصی که خیالست بخوابش دیدن
قامتش برعنائی علم. سرش ازان گوی که علاقه بندان بهیئات قندیل میسازند. مویش از مشلشل بود ندانستم یا ابریشم خیاطه مشکین. فرقش از علم سفید سر شده بود معلوم نکردم یا از خط ابیاری کافوری. پیشانی از نیمه عصابه کلاه از مروحه نخودی و گرهی چون چین قبادرو. رویش از اطلس ارغوانی و عارض از نرمدست گلگون. خالش از گلی مشکین که دلبر نقشدوز بر عذار کتان قر می زند و خط از سقرلاط سبز. اگر ریشش بودی نعوذبالله گفتمی از تسمه قندس. چشمش بعینه از دو چشمک که در طاقیه اطفال جهه چشم زخم دوزند و مژگان از تیغهای سمور. ابر و از محراب سجاده و بینی از ترکی توبی جبه. لب از ابریشم قرمزی و دهان از انگله جیب. دندان از دو رسته بخیه پیوسته و زبان از سوزندان سوسی. گوش از دو گل که دالدوزان در شرب مقفل اندازند. زنخدان از گردکی ابریشم سیبکی و غبغب از چین مقنعه.گردن از کتان صاحبی مدور پیچیده. پشت از شانه باف و میان از موی بند. سینه از شکم قاقم. دل از خارا و جان از شیرین باف. نفس از گرد یزدی. بر از حریر چینی. شکم از متکاوناف از نافه مشک یا گرهی که سررشته در آن کم بود انگشتان ازدم قاقم و ناخن از چیده کمخای ناخنک. انگشترینی در دست نگینش ازان چهار گوشه که در علم دستار مغرق بود و باهوازین؟ خاتم از شریت جامه زربفت. ساعد دست از والا و ساق از خاص خانشاهی. ران از کیسه و زانو از دو میان بند مصری پیچیده. نشستنگاه از بسته برتنک نائینی. هر دو پای ازان هر دو ماهی که پوستین دوزان از قاقم دوزند سطلی در دست از فتراک مصنف وبگرد آن این بیت مسطور.
آنرا که هست مشرب ارباب معرفتسرچشمه وجود بگو هم زما طلب
فوطه بسته بود از پوشی قلمی. چنین صورت که بقلم نتوان کشید در سراپای او متحیر ماندم. سلام داد جوابش گفتم و این بیت خواندم
اکر تو آدمی اعتقاد من اینستکه دیگران همه نقشند بر در حمام
ازین بیت بمحل لطف طبعم را معلوم کرد. بقر این بدانست که من(نظام البسه ام) کفت سبحان الله معنی تست که مرا بتو رسانیده. در اندیشه که حمام گرم و این رختها حرارت بر حرارت غالب خواهد بود. دیگر انکه در کنار حوض ایستاده بود و حمام بوجود او قائم از ترس انکه مبادا آب گرم با سرد نیامیخته بر سرم فرو ریزد از بستر خواب بجستم. اکنون اگر کسی را دغدغه تعبیر از افزار او باشد که از چه قماش بود بخلوت در خاطرش بنشانم. باری هزار شکر که مرا با اینشخض لمسی و مسی اتفاق نیفتاد و گرنه احتمال داشت که احتلامم واقع شدی و از حمام ناپاک بیرون آمدن شین عظیم بودی. الهی خواب همه را معبر بسعادت دنیوی و اخروی گردان و حمامی چنین ضایع نیز بروزی کس مباد.(اللهم استر عوراتی و آمن روعانی)
متن در گنجور
کتاب آرایش‌نامهچند رساله
کلاهداران ملک اشعار و دستار بندان سر حد اسرار و بزازان تیم عبارت و قیچچیان ارخته اشارت و خلعت پوشان بازار استعارت و حجله بندان حجره خیال و نقش آرایان قیل و قال چنین آورده اند که، روزی سلطان چهارقب کمخا سمرقندی بر تخت صندلی بنوروزی بنشست. تاج مغرق بسر نهاد. کمر مرصع برمیان بست. چتر علم دستار طلادوزی در سر داشت و همای اتاقه پرهمایون برو گسترانید.
چارقب را بپادشاهی رختکوس اقلیم پنجگانه زدند
بقچه را رخت صندلی دارندپرده را سر بر آستانه زدند
و امراء ارمک و صوف و سقرلاط و دیبا و اطلس چون فراویز صندل باف گرد خود برآورد و رای میزدند. گویی پیک نیمتنه خبری رسانید که در فلان نواحی سیاهی عظیم پیدا شده و خیمه چند ظاهر گشته تا بر آن حضرت پوشیده نماند(کم من فئه قلیله غلبت کثیره باذن الله) ایشان که خاصان بودند و هم کردند که مبادا خلعت خسروی را چشم زخمی رسد و والای شاهی را نقصبانی پدید آید. و نیز جمعی میان بستگان و پیشوایان فوجی و سربزرگان شمله بید و لتیشان دامنگیر شده بدلیل (طال مکثک فینا) لباس عافیت خواستند که از خود دور اندازند(ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیر وامابانفسهم)
سفله چو جاه آمد و سیم ورزشسیلی خواهد بحقیقت سرش
در طلب فرقه بیگانه بودند که چون ریشگان میان بند با ایشان متفق شوند. چکمه از آنروی که دوروئی عادت اوست گفت فرصت به ازین دست ندهد که سرکشان ما را شلوار بپشت پای افتاده و دست و پاچه شده اند. القصه دو شلواری گشته چون دستار بهم بر آمدند و خواستند که چون آستین دستی برآورند برک و قاحت بر سر پیچیده(ویلبسون الحق بالباطل) بعد از آن یقه مقلب که هم مشوره چارقب بود اینحکایت مخفی بسمع او رسانید. بعضی گویند باد صبای والا و آستر نرم بگوش او گفت و او سر در جیب تغابن فرو برد و گفت.
صوف ارچه شود کهنه دوزند کلاه ازویدیباچه شود کهنه پاتاوه نخواهد شد
بفرمود تا از برای سیاست برپای استادگان سایبان و گندلان و شامیانه را طناب در گردن بر عروسک ستون بندند و چار میخ سازند. سار تالار در حصار نمد محبوس دارند. خواجه سرایان پرده و تتق و گوشه گاه بیاویزند. تیغ سمور بر روی پوستینها بکشند . صفدران قمه و دگله را بند بنهند. از جهه مصاف رخت ترکشهای سوزن پر تیر کنند و بذوالفقار مقراض سرهای قواره از تن وربدن جدا سازند.
بگز نیزه قدخصم از آن پیمایندتا ببرند بشمشیر و بدوزند بتیر
بعد ازان عرض سپاه امتعه و اقمشه و اسلحه و افرشه و نفایس و زیور کردند. از برق جبه و جوشن ملا بر افروختند. دیده زره بر روی خود و برگستوان و بکترو گجین دوختند. خرکاه را کمر خج بر میان بسته پیش کت بر روی اطلس مدول بداشتند.
خرگاه بپیرامن وی خج ببرکتگوئی بر شاهیست کمر بسته غلامی
چرخ ابریشم منادی زد که هر کجا بسته ایست بگشایند. تنگها بریزند. بقچها حاضر کنند. مفرش را در بار فرود آورند. از گرز کدینه یاساقیان قدک و صوفک فرو گوفتند چنانکه فغانشان بملاء اعلا رسید . کرباس خامرا در شکنجه و نمک آب کشیدند. پس کلاه نوروزی داروغه گشت. پشمین شولار پا کار شد. میلک منصوری محصل گشت. کتک کرباس خیمه بدست گرفت و کیسه دراز بر رعیت رخوت دوخته همه را بغربال کاسر بیخت. چریک بشهر لباس و قصبه قصب انداختند. از قضای سقرلاط وارون و صوف دگرگون چنین از آنمیان بجاسوسی رفته بود تا حقیقت آنسیاهی معلوم کند. بحکم( اذا شتد البلا فانتظر الفرج) باز آمد و گفت. ای گروه لباس(لاباس)
اندیشه غلط کرده و دور افتادیدچون دامن جبه در تنور افتادید
اینغلبه جماعتی بازارگان قماشند جمله صاحب پابژه عنبرینه وقیق طلا از بلاد بعید میرسند. بعضی راه مصر بریده مثل دق و دبیقی و قصب و بندقی. چندی راه هندوستان پیموده مانند شمسی و سالوی ساغری و دو چنبری و بیرم سلطانی و دو تاره گربرکه.
آبی دگر دو تاره گر برکه گرفتتا روی بازشست زسالوی قندهار
و معجر انطاکی و چکن افتگون از روم. وارمک سزای حقی و سقرلاط از ابریسک و کمخای خطائی و کتان قرمی و صوف قبرسی و حلبی و غیرها تبرکات و پیلاکات و نثار و پیشکش آورده اند. سلطان چارقب بشنید تبسمی زد و رویش از خرمی چون گل جامه مغرق بر افروخت و گفت( عرفت الله بفصخ الغرایم ورد الهمم)
هزار نقش برآرد زمانه و نبودیکی چنانکه در آئینه تصور ماست
بدفرصتان بآن خود رسیدند و سزای خود دیدند. فرمود تاتهیه اسبابی که جهه محاربه خصم کرده بودند بوصله آرایش نشانند. و اظهار تجمل و شوکت خواست که در آن بنماید و زینت و حشمت خود بچشم همگنان آراید. آئینی که چشم هیچ عین البقری و گوش هیچ شه کلاهی ندیده و نشنیده بشدت و قدغن هر چه تمامتر بمیخ و بند حمل بهم بستند. فرمود که سه روز محتسب صوف مربع مانع محرمات نگردد و جامه پوشان درین نزهتگاه کلاه خرمی کج نهند. میان قبا بکمر قسن تنک ببندند. دامنکشان و آستین افشان فرجی نشاط در بر بتقرب دست زدند.
این همه نقش بدیوار در آرایشهانظر آنکو نکند نقش بود بر دیوار
از طرفی نازکان خان اتابک صفهای نگارستان آراسته و عکس والای گلگون و جرم آل درو.
کالنور فی الحدیقه و الشمس فی السماء
کمخا ابر بر سر مزرعه قطیفه سبز داشته. آب خشیشی و حبر مواج در گلستان کمخا روان گشته. کوشکی مطبق از نخ و نسج و پرنیان و حریر مکلل سر بر فلک اطلس رسانیده. مرغی زرین بر قبه آن این بیت میسرود.
مرغ زرینی گلی از شرب در منقار داشتبر گلستانی ز کمخا نالهای زار داشت
خشتهای زر و سیم ازان چون مهر و ماه معلق. مروارید چون عقد پروین آویخته. بدین کوشک دو طبقه بود. در طبقه زیر خواتین مطربه ملبس درزیور مستغرق و با جامهای مکلف مغرق. همه باصوت ابریشم صدای دف بچنک زهره رسانیده وصیت جلاجل بانجمن انجم پیوسته. و بر طبقه بالا غلامان بدیع پیکر اطلس روی تافته موی نرمدست و حریر در بر.
اکوکب ما دری یا سعدام نارتشها سهله الخدین معطار
و اصلا موئینه در آنمیان نبود.
چنان میان کتان و حریر گل یاریستکه هیچ موی نگنجد میانشان دیگر
کتاب البسه باز کرده میان گشادن و عقد بستن و کلاه کج نهادن و شیوه شکر آویز میان بند فراگرفتن و موزه بر جسته بپای کردن آموزند.
هر که در رخت بود این بختشجامه در جامه گر ندید رواست
بر گرد آن کوشک گرد شیر چنک زیلو کزد شکافته سپر و شمشیر حمایل پشت بدیوار زده حارس و دورباش نفایس و اجناس این کوشک بود.
گر در آمد بقچه را زد دور باشگفت ای خسقی زوالا دور باش
و در هر وصله زمین هنگامه بود مثل نخل بندان بارهای دولت و مسخرگان کلاه روباه و طاس بازان عرقچین و کلاه شلغمی و کنگره زنان توبی جبه و پیشک و کشتی گیران نمد و لعبت بازان خیمها که صورت بر آن دوخته و قصه خوانان شیرین باف کلی و کلفتن و سالو و گزی و علمداران میان بند مصری و یغلغ یزدی و برک تبریزی ودهل زنان متکا و گرد بالش و برغوچیان رخت قصاره زده و طراز خراسانی و آشتبازان اطلس قرمزی و والای گلنار ورسن بازان شریت و چماق بازان دگمهای پا دراز و پنجه اندازان بهلها و طور خوانان جامها بکاغذ پیچیده. دفتر خوانان الجه در آنمیان بوصافی کمخای سمرقندی در آمده.
کمخای سمرقندی هر کو بخطا بیندنقشش بحرام ار خود صورتگر چین باشد
و از طرفی مثابه آدمی سروروی وی از کدروئی که آنرا گدوروی میخوانند بشکل مغولی سلاح بسته. جمهور اکثر بافزار او نگران که این چیست. چنانچه در مثلست که (بی بی گیر می بیند و کدو نمی بیند) ولی سپاهی را چشم بسلاح میافتد. ریشی از پوستک بر زنخ چسبانیده. همه زنخ زنان در پوستکش افتاده. از جانبی دیگر هیئاتی از پنبه راست کرده اند و آنرا آغاپنبه مینامند. دستاری رنگین بر سر سر ناپای او همه از پنبه است مگر میان پایش که از بس اهتمام که بر آن دارند از چوب تراشیده اند تا فی الجمله فرقی میان سختی و نرمی بود. و حال انکه از فرق تا قدم همه اعضای او که تحمل فرمایند بجز آن عضو درحرکت نیست و آن نیز شخصی با ریسمانی در قفای وی محرک آنست.
فرقست از آن سوز که از جان خیزدبا انکه بریسمانش بر خود بندی
و زنان که بتماشا میآیند چون اینصورت مشاهده مینمایند بر روی یکدیگر در کنار مردان میافتند و از خنده سست میشوند.
نه بخود در حرکت آلت آغاپنبه استاز پس پرده یکی هست چو بینی در کار
و دیگر دکانهای آراسته چون صورتگران اطلس خطا و نقاشان رخت دسته نقش وزردوزی ولاوسمه و غطاران جیب مشک و عبیر و عنبر و وصله فروشان جامه چهل پاره مرقع و تخته تخته و سلق دوزان چمته و کاغدیان جامه بیت و زرگران طلادوزی و جوهریان دگمه لعل و عقیق وزره گران تسملو و دامک و سردوزان بالش نطعی و پیکانگران دگمه زر و آماجداران کمساندوز.
نقش آماج داشت کمسان دوزتیرسوزن بر آن نشانه زدند
و از طرفی بازیگاه دستمال و سماعخانه دستار چنان گرم شد که مقنعه سرانداز و پیچک رقاص گشته.
همچو دستار که آشفته شود وقت سماعقاری این شعر تو در البسه حالی دارد
و از طرفی مهندسان نساج طاق مقرنس از کلاههای ابریشم برافراشته و قفدیلهای بزرگ و کوچک از کلاه مصنف و کیف جیب بریسمان زر رشته که آنرا کلابتو نیز خوانند از آن معلق و حاضر قندیل باشند و در کلی زمین دیگر پیز حصیری با شیخ بوریائی درمناظره این بیت خواندند.
رخ از زیلو نگردانم بخار بوریا از فرشخسک در راه مشتاقان بساط پرنیان باشد
آمدیم با حکایت بازرگانان که چون از گرد راه برسیدند بحمام پوستین رفتند و سطلهای فتراک مصنف بستند و سرو تن بآب خشیشی و سنجاب بشستند و بیرون آمدند و چشمهای مدفون و عین البقر بر روی آرایش بگشودند. بعد ازان ببارگاه شاه چهار قب حاضر شدند و قدم بر روی رخت پای انداز نهادند و هر متاع که در بار داشتند بسلامی کشیدند. سلطان فرمود تا هر یکی را فراخور قدوی تشریفی بپوشانند. بعضی را که اهل دستار بودند تاجی و عملی بر سر دستار ببخشیدند. و بعضی را خلعت پوستین سمور و قاقم و سنجاب و قندز و فنک و وشق و قرساق و دله و صدر و الطائی و ادک وغیرها در بر کردند و بر صندلی عاج و آبنوس برابر خود بنشاند و دعای پادشاه میکردند که (دعوه الغرباء مقرونه بالاجابه) از هر جنس سخن در میان آمد. آخرالامر چون عادتست که پوستین از روی پوستین درازتر بود مسافر ارمک بحکم آنکه درازست همه چیز بگز خود پیموده سخنی ناانداخته از و صادر شد. و آن مضمون این بیت بود.
قبای قاقم ای فرا بقد صوف کوتاهستمگر از قندس آری وصله بر دامنش دوزی
سلطان چارقب بشیند و تبسمی فرمود چنانچه دندانهای مروارید دگمه اش گشوده شد. بازرگان سقرلاط که بزرگ آن بزازان بود از بالای ارمک باانکه نه از قب و نه ازگریبانش بود منفعل گشت و عرق ریزان روی بپادشاه آورد و گفت. ما کفش ملازمان شما راست نتوانیم نهاد. حاشا که تقصیری باشد و معاذالله که قصوری بود.
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماستورنه تشریف تمو بر بالای کس کوتاه نبست
اکنون بر ضمیر باریک بینان تار قرمز پوشیده نماند که این روی خاص معنی را روئی دیگر از صوف تصوف هست(و فی انفسکم افلا تبصرون) مراد از چارقب سلطان روحست که بر صندلی تکیه داده. رختها که گرد او بر آمده عناصر و حواس و موالیدو جوارح و اعضا اند. مقصود از آرایش بازار دنیاست و تماشا کنان ابنای روزگار. و آن پیکر کدوروی ابلیس است که دلال بازارست. بازرگانان آنکسانند که رخت از سرای عدم بمسلخ وجود میکشند(وقس علی هذه کلها) بصد لباس دگر این سخن میتوانم آراستن و هر یکی را ببردی معنی پیراستن. ولکن از ملالت مستمعان میاندیشم و خود نیز چون شده و پوشی پریشان و آشفته ام که با این همه بستها که گشوده شد و قماشها که پیموده آمد چون جامه نارسای برتنگی بمن رسید.
ببرتنگی امیدی بسته بودمندانستم که خود رنکی ندارم
الهی همه را با آنرخت خانه رسان که ادریس حله دوز آن بود. و چشم همه بتماشای آن آرایش روشن گردان که (مالاعین رات ولا اذن سمعت ولاخطر علی قلب بشر)
متن در گنجور
بخش ۲ - درنعت نبی علیه السلاممخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
دگر بر طراز نبوت درودکه در بند لبس و تکلف نبود
قبای او ادنی ببالای اولوای دنی قدر والای او
بدست مبارک ز خلق حسنزدی وصله بر جامه خویشتن
زجیبش فلک همچو گوئی شمرجهان همتش را رکوئی شمر
هزاران سلام از محبان اوبآل عبا بادو یاران او
متن در گنجور