شاعر لاهیجان · ۸۶۰ تا ۹۱۲ قمری
اسیری لاهیجی
شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است.
کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
گزیدهٔ اشعار اسیری لاهیجی
شمارهٔ ۱غزلیات
ای عشق تو آتش زده در خرمن جانهاوز سوز غمت سوخته دلها و روانها
خون شد دل عشاق ز دست الم عشقشرح غم عشق تو برونست ز بیانها
از شوق جمال تو دل چرخ پرآتشبیصبر و قرار از غم تو دور و زمانها
محرم به حریم تو نه نام و نه نشانستبینام و نشان در حرمت نام و نشانها
سرگشته و حیران به بیابان تحیردر ذات و صفات تو یقینها و گمانها
از بحر هویت که دو عالم به کنارستخلقان همگی بیخبر از قعر و میانها
از پرتو حسنت شده تابان همه عالموز روی تو روشن همه کون و مکانها
کی حسن رخت شرح دهد نطق کماهیدر وصف جمال تو چو لال است زبانها
عارف نبود هرکه نبیند چو اسیریآیینه روی تو عیانها و نهانها
شمارهٔ ۲غزلیات
یا غایة المقاصد یا منتهی المنییا اجمل المجامل یا اکمل الوری
کان المراد ذاتک من خلق عالملو لم تکن لما خلق الارض و السما
مقصود هر دو کون تو بودی از ابتدالولاک شاهدست بدین دعوی از خدا
مجموعه صفات کمالست ذات تومعنی و صورتت شده مبدا و منتها
تشریف اصطفا ز خدا گر بآدم استمقصود اصطفا نبود غیر مصطفی
شرح علو مرتبه ات لی مع اله استیعنی ز خود فنا شده دیدم بحق بقا
دست تو بوددست خدا دریبایعونمنکر مگر که فهم نکرد اذ رمیت را
شیدای تاب حسن تو جان پیمبرانروشن ز مهر روی تو دل های اولیا
مرات حق نما بحقیقت تویی و بسآئینه جمال تو باقی انبیاء
ظاهر به بی است حرف الف نزد عارفانباقی حروف مظهر بی شد علی الولا
حرف الف بذات اشارت بود ولیبی احمدی که نیست جز او خلق حق نما
از آفتاب روی تو روشن جهان عقلوز پرتو جمال تو عالم پر از ضیا
در شأن زلفت آیة واللیل نازلستآمد قسم بروی تو والشمس والضحی
آنها که ساکنان مقام ولایتنددر زاه فقر گشته بشرع تو رهنما
تا دیده دلم بجمال تو باز شدبا بحر نور جان اسیریست آشنا
بادا هزار جان گرامی فدای توای بحر صدق و کوه صفا معدن وفا
شمارهٔ ۳غزلیات
ای ماه برون آمده از مشرق بطحاتابان ز رخت شعشعه نور تجلی
خورشید جهانی ز تو روشن همه عالمانوار الهی ز جبین تو هویدا
از پرتو روی تو مه و مهر منوروان نورسیه از خم زلفین تو پیدا
ایجاد جهان را چو غرض نور تو بودستدارند بمهرت همه ذرات تولا
گر شرع تو رهبر نشود سالک ره راکی در حرم وصل شود محرم مولی
هر دیده که در هر دو جهان حسن تو بینددر صورت و معنی بود آن دیده بینا
سودا زده چون موی تو شد جان اسیریزان دم که جمال رخ تو کرد تماشا
شمارهٔ ۱رباعیات
از ما نبود نشان و نامی پیدازان رو که شدم غریق دریای فنا
از هستی خود چو محو گشتم دیدماز دست حبیب خلعت عز بقا
بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیماسرار الشهود
هست بسم اللّه الرحمن الرحیممصحف آیات اسرار قدیم
نام حق سر دفتر هر دفتر استآنچه بی نام خدایست ابتر است
افتتاح نامها از نام اوهر دو عالم جرعه نوش از جام او
حمد بی علت خدا را لایقستعلت و معلول بر وی عاشقست
آن خداوندی که در عرض وجودهر زمان خود را به نقشی وانمود
حمد قولی چیست اقرار زبانحمد فعلی طاعت و اعمال دان
حمد حالی اتصال جان و دلبر صفات پاک و برتر ز آب و گل
در حقیقت حمد آن باشد که توبوده باشی دایماً با یاد هو
گفت پیغمبر که لا احصی ثناحامد تو هم تویی یا ربنا
چون به عالم نیست غیر یار کسحامد و محمود هم خود بود و بس
جمله ذرات جهان مرآت اوستهر چه بینی مصحف آیات اوست
جمله عالم عابد و معبود اوستهر چه بینی ساجد و مسجود اوست
جمله موجودات بی کام و زبانحمد او گویند پیدا و نهان
ای منزه ذاتت از فهم عقولوز صفاتت دور عقل بوالفضول
عقل کل از جام عشقت باده نوشنفس کل مستانه از شوقت به جوش
جرعه ای نوشیده از عشقت ملکگشته سرگردان به گرت چون فلک
ز آتش عشقت فروزان مهر و ماهزهره و کیوان بدین دعوی گواه
مشتری افروخته شمعی ز نوردر طلب کاریت گشته ناصبور
تیر و بهرام از طلب بر سر دوانگشته جویای تو در گرد جهان
گرد کویت نه فلک اندر طوافچرخ و انجم را از این شیوه است لاف
از می عشقت عناصر سرخوشنداز هوای روی تو در آتشند
آب زان سو در پیت گشته روانخاک ازین سودا فتاده در زیان
ریختی یک جرعه دردی بر جمادمست و بیخود گشت و در راه اوفتاد
چون نبات مرده از وی نوش کردسر برآورد از زمین و جوش کرد
سرو و شمشاد از نشاطش سبز و خوشدر هوایش گشته رقصان بنده وش
شد بنفشه سرنگون از درد اوجامه نیلی کرده است از گرد او
از خمارش لاله دارد داغ دلاز غمش او را فروشد پا به گل
یاسمین و گل ز مستی جامه چاکگاه میخندند و گاهی دردناک
مست و لایعقل فتاده رو به خاکباده می آید به جای خون ز تاک
ورد و ریحان عاشق رویت به جانسوسن از شوق تو گشته ده زبان
هر گیاهی که برآمد از زمینمست عشقش دیدم از عین الیقین
جملۀ حیوان از می عشق تو مستگشته جویای تو از بالا و پست
بلبل از شوق گل رویت به جاندایماً در نالۀ زار و فغان
فاخته کوکو زنان در کوی تونالۀ قمری ز شوق روی تو
جمله وحش و طیر مست جام عشقجان هر یک گشته درد آشام عشق
گشته انسان مست و بیخود زان شرابز آتش عشق تو دارد دل کباب
انبیا از جام وصلت سر خوشنداولیا از عشق تو در آتشند
عاشقان از بادهٔ عشق تو مستعارفان زین جام گشته نیست هست
اهل معنی مست جام و حدتنداهل صورت درد نوش کثرتند
در شریعت عالمان در گفت و گویدر طریقت سالکان در جست و جوی
در حقیقت جمله را دل سوی تستجان هر یک در هوای روی تست
حاجیان در کعبه اندر طوف تودر کلیسا راهبان در خوف تو
در مساجد مؤمنان از شوق توکافران در بتکده از ذوق تو
در صوامع آتش سودای تودر خرابات مغان غوغای تو
رند درد آشام مست از عشق توزاهد بیچاره پست از عشق تو
در کنشت و دیر ترسا و یهودروی دلهای همه سوی تو بود
بت پرستان را تویی مطلوب جانهست از بت روی تو محبوب جان
گشت امرت را مسخر هر که هستبت پرست و مؤمن و ترسا و مست
دیده ام ذرات عالم را تماماز شراب عشق تو مست مدام
هر یکی را مستی و ذوق دگردر دل هر یک ز تو شوق دگر
جان جمله با جمالت آشناهر یکی از خوان عشقت با نوا
آن یکی از جرعهیی مست و خرابوان دگر نوشیده دریای شراب
هر یکی سر مست جام وصل یاروز غم هجران به جان در زینهار
غرقهٔ آبند و میجویند آببیخود از مستی و گویان کو شراب
گشته جمله طالب دیدار توجان هر یک واقف اسرار تو
هر یکی نوعی ترا جویان شدهدر ثنایت یک به یک گویان شده
غافل آن یک از ثنای یک دگروین یکی از حمد آن یک بیخبر
جمله در تسبیح و در تهلیل تواز نسیم وصل هر یک برده بو
کافر و ترسا همه جویای تودر درون جان هر یک جای تو
هر یکی گشته ز اسمی مستفیضفیض آن یک فیض دیگر را نقیض
مظهر هادی به صدق از جان و دلشد عدوی مظهر اسم مضل
با وجود آنکه این جوها روانشد از آن دریای بیقعر و کران
بازگشت جمله در دریا بودگر به جویش چند روزی جا بود
گرچه آب جمله از یک بحر بودلذت هر یک بنوعی مینمود
هر که در لذت مقید میشودره به مطلق گر برد رد میشود
رو نظر در بحر کن جو را مبینتا که باشی عارف سر یقین
هر چه از یاد خدا و طاعتشمانعت آید مگو جز آفتش
هر چه مشغولت کند از یاد دوستدشمنش دان فی المثل گر جان و پوست
هر چه دور اندازدت از وصل یاردر حقیقت دشمن جانت شمار
شرح دو بیت از مثنویرسائل
بِسْمِ ٱللّٰهِ ٱلرَّحْمَنِ ٱلرَّحِیمِ
ربّ یسّر و لاتعسّر
حمد و سپاس بیحد بر حضرت احد صمد، و درود و ثنای بیعدّ بر پیغمبر ما محمد متواترا و متوالیا الی الابد؛ اما بعد، بدان ایّدک اللّٰه بنصر من عنده که معنای این بیت که:
ز دریای شهادت چون نهنگ لا برآرد هوتیمّم فرض گردد نوح را در وقت طوفانش
به اصطلاح این طایفه جمیع اشیاء غیباً کان او شهادة، ملکاً کان او ملکوتا، نقوش اعتبارات هستی مطلقند که وجود حق عبارت از اوست، و در پرده صور جمیع مظاهر ذرات کاینات، آفتاب ذات است که جهت اظهار صفات مختفی و مستتر گشته است.
ما فی التستر بالاکوان من عجببل کونها عینها ممنتری عجبا
٭ ٭ ٭
به زیر پرده هر ذره پنهانجمال جانفزای روی جانان
چو برخیزد تو را این پرده از پیشنمانَد نیز حکم مذهب و کیش
من و تو چون نمانَد در میانهچه کعبه چه کنش چه دیرخانه
و تعینات و تشخصات اشیاء، جسمانیاً او روحانیا امور اعتباریاند و اعتباریات مطلقا معدوماتند.
وجود اندر کمال خویش ساری استتعیّنها اموری اعتباری است
امور اعتباری نیست موجودعدد بسیار، یک چیز است معدود
و از تعینات و کثرت از جهت عدمیت تعبیر به «لا» میکنند؛ و «هو» اشارات است به ذات بحت من حیث الخفاء و اللاتعیّن؛ و یک حقیقت است که آن را «حقیقه الحقایق» و «هویّت غیب» میخوانند، که از مرتبه خفا و لا تعیّن به مراتب صور مظاهر تعینات ظاهر گشته است. اول به صورت علم اجمالی ظهور کرده که آن را «احدیّة الجمع» و «برزخ البرزخ» میخوانند و آن عبارت از تجلی ذات است لذاته فی ذاته بذاته، از مرتبه علم اجمالی به مرتبه علم تفصیلی که آن را «واحدیت» و «الوهیت» و «جبروت» گویند، و در این مرتبه جمیع اعیان ممکنات ازلاً و ابدا در علم حضرت حق حاضرند، که لحظهای یک ذره از علم وی غایب نمیتواند شد و ماضی و مستقبل در این مقام همه حال است.
ازل عین ابد افتاده با همنزول عیسی و ایجاد آدم
و از مرتبه جبروت به مرتبه ملکوت که آن را «عالم ارواح» و «عالم امر» میخوانند علویّاًکان او سفلیاً، و از علم ملکوت به عالم ملک که آن را «عالم شهادت» و «عالم اجسام» میگویند، و از صور بسایط به صور مرکبات که عبارت از معدنیات و نباتات و حیوانات است، و سپس مرتبه انسانی که مرتبه جامعه است میان لطایف و کثایف و علوی و سفلی نهایت تنزلات است. زیرا که جمیع قوا و روحانیت که در مراتب تنزلات ظاهر گشته است، همه با وی هست و جمیع اشیا نسبت به حقیقت انسان جزئند، و جز بالطبع مقدم است بر کل، و جامعیتی که انسان راست هیچ مرتبه دیگر نیست؛ و حضرت عزت در کلام مجید از این معنا خبر میدهد که: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ».
امانت عبارت از جامعیت است؛ و تسمیه انسان به انسان از آن جهت است که او را با جمیع مراتب علوی و سفلی مؤانست است [از جهت جامعیت، فلهذا جبرئیل که ملک مقرب است]، نسبت به اکمل انبیا که از نوع انسان است به عجز خود اقرار کرده، میفرماید که: «لو دنوت انمله لاحترقت»، و از حال بعضی، کلام الهی خبر میدهد که: «أُوْلَئِکَ کَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»؛
از این تا آن بسی فرق است زنهاربه نادانی مکن خود را گرفتار
بعد از تصدیق این مقدمات، بدان اوصلک اللّٰه الی کمال المعرفه، که آن کس که گفت «ز دریای شهادت چون نهنگ لا بر آرد هو»، از دریای شهادت فنای تعینات [را] مع تعین السالک ایضا میخواهد، و شهادت به معنای شهود است، و شهود عبارت است از ظهور حق به اسم «الماحی» و «المعید» و رفع تعینات در نظر دیده اول سالک، که آن دیده را قوت بصیرت میگویند، که نفس ناطقه انسانی به آن دیده ادراک معانی معقوله و لطایف و ارواح میکند. «چون نهنگ لا بر آرد هو» یعنی: ذات مطلق که «هو» عبارت از آن است نهنگ «لا» را که عبارت از تعین سالک است برآورد، یعنی سالک را از مقام فناء فی اللّٰه به مقام بقاء باللّٰه، و از سیر فی اللّٰه به سیر باللّٰه رساند، و تعیین سالک را به نهنگ تعبیر کرد، از جهت اختفاء جمیع اسماء و صفات الهی در صورت بشری، که «اولیایی تحت قبابی» مصدّق این معناست؛ زیرا که فیالحقیقه قباب عبارت از صورت انسانی است.
در بشر روپوش گشته است آفتابفهم کن و اللّٰه اعلم بالصواب
و به نهنگ «لا» از جهت عدمیت تعین و تشخیص تشبیه کرده است و میتواند بود که از دریای شهادت کلمه «لا اله الا اللّٰه» خواسته باشد، و نهنگ «لا» عبارت از کلمه «لا»، و وجه مشابهت میان نهنگ و «لا» افنای اشیاست. یعنی هرگاه که سالک صادق عاشق به کلمه «لا» رفع تعینات کند، و ذات مطلق را که «هو» عبارت از آن است از پرده حجاب کثرت تعینات برآورد، یعنی ظاهر گرداند، تیمم فرض گردد نوح را در وقت طوفانش.
«نوح» در این محل از صاحب کمالی است که از مرتبه فنا فی اللّٰه به مقام بقاء اللّٰه رسیده، متحقق به جمیع اسماء و صفات الهی شده باشد؛ و در این مقام بود که حضرت رسالت «من رانی رای الحق» و شیخ جنید بغدادی «لیس فی جبّتی سوی اللّٰه» و سلطان بایزید بسطامی «سبحانی ما اعظم شأنی» ، و شیخ منصور «انا الحق» و حضرت نوربخش:
در آن دم که من حق مطلق شومنماند دویی جملگی حق شوم
بود علم من علم حیّ علیمنباشد به جز من خدای عظیم
فرمودند.
این طایفهاند اهل معناباقی همه خویشتن پرستند
فانی ز خود و به دوست باقیاین طرفه که نیستند و هستند
و تشبیه چنین کاملی به نوح از آن جهت است که در وقت طوفان هر که متابعت نوح کرد، از موج بلا خلاصی یافت. هر طالبی که تابع چنین کاملی باشد، یقین که از مهالک جهل و معاصی رهیده، محرم سرادقات حضرت الهی خواهد بود.
ز من جان پدر این پند بپذیربرو دامان صاحبدولتی گیر
که قطره تا صدف را در نیابدنگردد گوهر و روشن نتابد
و فرض گردیدن تیمم مر نوح را عبارت از آن است که کاملی که در مقام ارشاد غیر باشد، که البته از مقام حقیقت که حال اوست و فی الحقیقه اصل است، به مرتبه شریعت که نسبت به حقیقت فرع است تنزل کند؛ و الا مرشد کامل نباشد.
کس مرد تمام تمام است کز تمامیکند با خواجگی کار غلامی
پس آنگاهی که ببرید او مسافتنهد حق بر سرش تاج خلافت
بقایی یابد او بعد از فنا بازرود ز انجام ره دیگر به آغاز
شریعت را شعار خویش سازدطریقت را دثار خویش سازد
حقیقت خود مقام ذات او دانشده جامع میان کفر و ایمان
به اخلاق حمیده بود موصوفبه علم و زهد و تقوا بوده معروف
همه با او ولی او از همه دوربه زیر قبههای ستر مستور
«در وقت طوفانش» یعنی: در عین ظهور حقیقت که کمال معرفت و یقین که «وَاعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّى یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ» عبارت از آن است، از مقام اعلی که خواجگی اشارت بر آن است، به مقام أو ادنی که مقام عبودیت است و غلامی عبارت از آن است، و از مرتبه محو به مرتبه صحو به حکم «لان یهدی الله بک رجلا واحدا خیر لک من الدنیا» جهت تکمیل ناقصان بیاید و؛ تشبیه عین توحید و فنای تعینات به طوفان، از آن جهت کرده است که چنانچه آب مزیل نجاسات است، توحید نیز که عبارت از ظهور حق است، ازالت لوث کثرت نقوش از لوح وجود میکند: نقل است که سید الطایفه، شیخ جنید بغدادی هر گه از شراب باده وصال حضرت محبوب حقیقی مست گشتی، از سر ذوق به سماع در آمدی، و میفرمودی که: این ابناء الملوک من هذه اللذة!
ملک این را دان و دولت این شمرذرهای زین عالمی از دین شمر
هر که مست عالم عرفان بودبر همه خلق جهان سلطان بود
گر بدانستی ملوک روزگارذوق یک شربت ز بحر بی کنار
جملگی در خون نشستندی نفورروی یکدیگر ندیدندی ز دور
مرد همت باش تا راهت دهندهر زمانی ملک صد شاهت دهند
آن ز همت بود کان شاه بلندآتشی در خانمان خود فکند
خسروی را چون بسی خسران بدیدصد هزاران ملک صد چندان بدید
به حکم ففی کلّ شی کلّ شی، این بیت محتمل معانی بسیار است. فامّا به مقصود ناظم عارف سالک این معنا که مذکور گشت اقرب نمود؛ از این جهت بر همین اختصار رفت.
اللهم وفق القائلین لمتابعه المرشدین و مبایعه الکاملین و تحصیل کمالات ارباب الیقین بحق خاتم النبیین. یا اکرام الاکرمین و یا ارحم الراحمین، و سلم تسلیما کثیرا!
به حکم ففی کلّ شی کلّ شی، این بیت محتمل معانی بسیار است. فامّا به مقصود ناظم عارف سالک این معنا که مذکور گشت اقرب نمود؛ از این جهت بر همین اختصار رفت.
اللهم وفق القائلین لمتابعه المرشدین و مبایعه الکاملین و تحصیل کمالات ارباب الیقین بحق خاتم النبیین. یا اکرام الاکرمین و یا ارحم الراحمین، و سلم تسلیما کثیرا!
شمارهٔ ۱ملحقات
ای که داری حسن جان افزای دوستدررخ خوبان نظرکن بین که ظاهر حسن اوست
گر همی خواهی عیان بینی جمال روی یاردل ز فکر غیر خالی کن که پیدا اندروست
پرشد از نور تجلی جمالش کایناتجمله ذرات جهان روشن ازآن روی نکوست
آفتاب از پرده هر ذره بنماید جمالگر نقاب زلف بردارد صبا از روی دوست
تا برخسارش پریشان گشت زلف عنبرینهمچو جان ما مشام جمله عالم مشکبوست
در فراق او صبوری چون ندارم یکنفساز پی وصلش همیشه جان ما در جستجوست
چون اسیری از شراب عشق مستم از ازلمستی مارا چه نسبت با صراحی و سبوست
شمارهٔ ۴غزلیات
از خود فنا نگشته نیابی بحق بقافانی شدن ز خویش بود حال اولیا
تا نقش غیر پاک نشویی ز لوح دلکی در حریم وصل شود جانت آشنا
جانهای بیدلان زده آتش بهر دو کوناز شوق روی دلبر بی چون بی چرا
طی کرد راه و زود بمطلوب خود رسیدهر کو بصدق در ره عشقش نهاد پا
داری دلا هوای سلوک طریق حقباید قدم نهی بره شاه لافتی
شاهی که از بلندی قدرش خبر دهدایزد به هل اتی و بتاکید انما
بر تخت ملک فقر چو او شاه مطلق استشاهان فقر جمله بدو کرده اقتدا
آن بحر علم و فضل و کمال و حیا و خلقآن کوه حلم و کان مروت کرم سخا
هر کو کمر نبست بحب علی و آلبندد میان بدشمنیش جان مصطفا
وصف کمال تست سلونی ولو کشفکس را نبوده عرصه این بعد انبیا
دست نیاز و عجز اسیر(ی) بدامنتچون زد مدارش از قدم خویشتن جدا
شمارهٔ ۵غزلیات
وقت نماز ز عشق شنیدم عجب نداقد اذن الموئذن حیوا علی الفنا
ای دل بذوق زهر فنا نوش و غم مخوربعدالفناء قد تجدالعز والبقا
گوید خرد که پر خطر است این طریق عشقوالله لا اخاف من الموت فی الهوی
گر پیش ازین جمال تو پنهان ز خلق بودالان ذکر حسنک قد شاع فی الوری
کردی بنور خویش منور بصیرتمحتی رایت وجهک فی کل مااری
مهر رخت ز پرده هر ذره ظاهرستیا حبذا ظهورک فی صورة الخفی
بنگر جهان بدیده حق بین اسیریامن نوره تنورت الارض والسما
شمارهٔ ۶غزلیات
برابر طور عشق ای دل ببین نور تجلی راکه تا بیخود شوی از خود بدانی طور و موسی را
مرا دعوت مکن واعظ بحوران از قصور خودکه ما دیدار میخواهیم نه دنیا(و) نه عقبی را
ترا گردیده مجنون نباشد کی توانی دیدشعاع پرتو حسن جهان افروز لیلی را
نداری دیده معنی، ندیدی زان، مه رویشز حسن صورت یوسف نباشد بهره اعمی را
چو گشتم عاشق صادق بمعشوق خراباتیگرفتم جام می بر کف، فکندم زهد و تقوی را
بنزد جان مشتاقان نباشد هیچ مقداریبه پیش قدورخسارش دلا فردوس و طوبی را
دو عالم صورت و معنی جمال نوربخش اوز صورت بگذر ار خواهی اسیری حسن معنی را
شمارهٔ ۲رباعیات
داری سر جور و بیوفائی با ماپیوسته ازآن کنی جدائی باما
یارب بود این که از سر مهر و وفارخسار چو خورشید نمائی با ما
بخش ۲ - مناجات و استدعا به متابعت امر ادعونی استجب لکم و اشارت به بعضی از احوال و اطوار صوری و معنوی سالکان راه طریقت کثرهم اللّه تعالی بین الاناماسرار الشهود
یا الهی انت منان الکریمصاحب الاکرام و المن العظیم
تا به کِی باشم ز دیدارت جداروی بِنما تا کنم جان را فدا
بادهیی ده کز خودم سازد خلاصتا در آیم بیخبر در بزم خاص
باز کن آخر در میخانه رادر ببند این خانۀ افسانه را
الصلا گو عاشقان را الصلاوارهان از ننگ و هشیاری مرا
مست گردن از می وحدت چنانکه نماند هیچم از کثرت نشان
ساقیا مستم کن از جام شرابتا به کِی باشم ز هشیاری خراب
بادهیی ده تا رهم از نیک و بدمست گردان تا شوم فانی ز خود
از مکان و لامکانم بگذرانبی نشانم ساز از نام و نشان
والهم کن در جمال خویشتنتا بر آسایم دمی از ما و من
جان و دل را آشنا کن با وصالوارهان ما را از این وهم و خیال
لوح سرم پاک کن از نقش غیرتا نماید کعبه بی شک عین دیر
یک دم از دیدار خود دورم مکناز وصال خویش مهجورم مکن
محو گردان از نظر نقش دوییتا یکی گردد من و ما و تویی
دیدۀ بینا دل دانا ببخشتا به میدان یقین تازیم رخش
از اسیری جان ما آزاد کناز غم عشقت دلم را شاد کن
از همه خلق جهان کن بی نیازکار سازا کار این بیچاره ساز
جان ما را مطلع انوار کنسر ما را محرم اسرار کن
از شراب نیستی ده جام مامحو کن از لوح هستی نام ما
عجز و مسکینی و درویشیم بخشگنج فقر و محو بیخویشیم بخش
از ریا و کبر و نخوت دور داردر غم و شادی دلم مسرور دار
در صراط عدل دارش استوارتا بود ز افراط و تفریطش کنار
در ره تحقیق ثابت کن قدمتا بر افرازد به کیوان او علم
قلب و قالب را ز عرفان نور بخشعارفش گردان به حق نور بخش
از شراب انس او را مست کننیست گردانش پس آنگه هست کن
غرقه گردانش به دریای فناتا برون آرد سر از جیب بقا
پاک گردانش ز هر آلایشیاز غش و دردش بده پالایشی
مست جام عشق گردان جان اوخلق را با بهره کن از خوان او
دیدۀ جانش به رویت باز کنسر او با وصل خود همراز کن
شمع انوار تجلی برفروزظلمت هستی ما و من بسوز
استقامت بخش در اطوار فقرتاکه یابد لذت اسرار فقر
در دلش تابان کن انوار صفاآشنا کن جان او را با وفا
استقامت بخش در راه یقینهمرهش کن فضل خود را یا معین
صدق و اخلاص و وفا روزیش کنجامه چاک است و قبا دوزیش کن
عشق ده کز عقل بیزار آورداز چنین مستیش هشیار آورد
جان او محرم کن اندر بزم خاصاز غم دنیای دون سازش خلاص
واله رخسار جانافزاش کندر مقام نیستی مأواش کن
هر زمان نوعی نما او را جمالتاکه باشد هر دمش تازه وصال
عمر کان بی روی جانان بگذرداز حساب عمر جانم نشمرد
آرزوی ما بجز دیدار نیستدایۀ جانم به غیر یار نیست
بی لقای دوست ما را شوق نیستدایۀ عاشق بجز معشوق نیست
بی جمالش مرگ بهتر از حیاتوصل او چون زندگی ، هجرش ممات
گر نماید دوست در دوزخ جمالهست آن دوزخ بهشت اهل حال
در بهشت ار وعدۀ دیدار نیستجان عاشق را به جنت کار نیست
گر مراد او جفای عاشقستجان عاشق در وفایش صادقست
خود جفا و جور و ناز دلبرانبهتر از ناز و وفای دیگران
عاشق رنجست، خان و مان فدادر جفا خود بیند آثار صفا
هر جفا کان دلبر زیبا کندچون وفا در جان عاشق جا کند
صلح و جنگ اوست مطلوب دلمقهر و لطفش هست محبوب دلم
عاشق ذاتم نه عاشق بر صفاتکی شود جانم ز جورش بی ثبات
عاشقم بر وی نه بر نیک و بدشتا که رنجم از جفای بی حدش
گر نوازد ور گدازد حاکمستهمچنان جانم به عشقش قائمست
گر دهد دشنام و گر گوید دعانیست ورد جان عاشق جز ثنا
گر کشد گر زنده می گرداندمگر براند گر به خود می خواندم
من نگردم بیش و کم در عشق یارنی یکی گل دانم و دیگر چو خار
وصل و هجران پیش او یکسان شده استبر دلم شادی و غم تاوان شده است
من نبینم در دو عالم غیر یارنیست غیر یار در دار و دیار
نیک و بد آیینۀ رخسار اوستاز همه ذرات دیدم روی دوست
ای کریم و منعم و آمرزگاراز ره احسان و لطف بیشمار
دولت دیدار و گنج معرفتروزیم گردان ز محض موهبت
دانشم را با یقین مقرون بدارو از حجاب جهل و شک بیرونم آر
استقامت ده به شرع مصطفیآن امین مخزن سر خدا
شرح بیتی از عطاررسائل
بسم اللّٰه الرحمن الرحیم، الحمداللّٰه الذی کانت احدیته الذاتیه منقطعه الاشارات فتجلی بذاته لذاته فی ذاته، فاظهر اعیان الممکنات، ثم تدلی لاظهار کمال اسمائه، فظهر بصوره الحقایق فی مراتب التنزلات، و جعل الانسان فی شهود عکوس صور کمالات ذاته کالمرآت، فشهد فی هذه صوره محاسن وجهه، فاشتاق الی المدانات، فاخذ بالرجوع فدنی حتی وصل الی البدایه من النهایات، و الصلوه و السلام علی من هو مظهر آیات الکمالات، محمد المصطفی و آله و اصحاب ما دامت الارض و السموات!
اما بعد، یکی از برادران دینی معنای این دو بیت مثنوی معنوی حضرت مولوی العزیز را که:
چون که بیرنگی اسیر رنگ شدموسیای با موسیای در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی کان داشتیموسی و فرعون دارند آشتی
ازاین فقیر حقیر، محمد لاهیجی نور بخشی التماس نمود، که آنچه زبان وقت املا نماید، در قید کتابت در آورده شود تا رفع شبهه طالبان صادق گردد.
بدان و صلک اللّٰه الی مراتب المشاهدات العیانیه، که ذات احدیت، به اعتبار انتفای اسماء و صفات، مقدس و معرا از جمع قیود و نسبت و اضافات است و این مرتبه را احدیت صرفه مینامند و بیرنگی اشارات بدین معناست، چه در این مرتبه از قید و رنگ تقید بالکل مبرّاست؛ و چون از آن مقام احدیت به مرتبه واحدیت که منشاء اسماء و صفات و نسب است، تنزل نمود، مقید به قیود و تعینات نسب اسمائی گشت؛ و هر چند از مرتبه اسماء و صفات به مراتب افعال و آثار تنزل میفرماید، تقید بیشتر میگردد و متلبس به لباس قیود تعینات بیشتر میگردد، و اسیر رنگ شدن اشارات به این معناست؛ چه به رنگ جمیع مراتب تعینات و کثرات، اوست که برآمده و ظاهر شده است.
عور شد از لباس بیچونیباز پوشید کسوت چه و چون
و در تجلی شهودی که عبارت از ظهور حق است به صور تعینات به حسب تنوعات استعدادات و قابلیات افراد موجودات و کثرات، چون تضاد و تخالف اسماء جمالی و جلالی بازدید گشت، آن حقیقت واحده به حسب اختلاف صفات، در مظهر هدایت که موسی اشارت بدان است، ضد و مخالف مظهر ضلالت که در مقابل موسی واقع است، شده است. زیرا که نافع و غفّار چون مخالف ضارّ و قهّار است، هر آینه مظهر هر یکی مخالف مظهر آن دیگر تواند بود. و «موسیای با موسیای در جنگ شد»، ایما و اشارت بدین تضاد است که در مرتبه ظهور و اظهار به ظهور پیوسته است. و چون در مراتب، نصف تنزلات مدارج قوسی نزولی آن حقیقت، به مرتبه انسانی به نهایت رسید، در نصف ترقیات، ابتدای قوس عروجی در پیوسته، از مرتبه انسانی بنیاد رجوع و عروج پیدا آمد، و سالک به سیر الی اللّٰه، از مرتبه کثرات آثار و افعال به مراتب تجلیات اسمائی وصول یافت و به سیر فی اللّٰه از مقام صفات عبور نموده، به مقام تجلی ذاتی ترقی نموده، و به تشریف فنا فی اللّٰه مشرف گشت و نقش تعینات و کثرات از لوح وجود محو و متلاشی شده، نقطه اخیره به نقطه اول پیوست و چنانچه اول عیبن آخر گشته بود، آخر نیز عین اول شد و پرده پندار از جمال وحدت حقیقی برافتاد.
حسن خود را از لباس آرد برونباز در ذات خودش سازد وطن
کثرت کونین را در خود کشدبحر وحدت چون که گردد موج زن
و رسیدن به مقام بیرنگی، اشارات به این سیر و رفع تعینات اشیاست، که حال کمل انبیا و اولیا و عرفاست.ﷷ
خیال از پیش برخیزد به یکبارنماند غیر حق در دار دیار
و در این مقام، که ظهور اطلاق ذات و محو و انطماس تعینات است، چون تعین و قیود و نسبت و اثنینیت مرتفع است، و جمیع اشیا رنگ وحدت گرفتهاند، هر آینه موسی و فرعون که در مرتبه ظهور، تخالف و ضدیت و جنگ داشتند، در این مقام که مرتبه محو تعینات است، چنانچه فرموده است آشتی و یگانگی و اتحاد داشته باشند.
من و تو چون نماند در میانهچه مسجد چه کنش چه دیرخانه
نمود وهمی از هستی جدا کننهای بیگانه خود را آشنا کن
به اصل خویش راجع گشت اشیاهمه یک چیز شد پنهان و پیدا
ظاهراً مناسب چنان مینمود که در مصرع ثانی بیت اول چنین گفته بودی که موسیای با فرعون در جنگ شد؛ چه صورتا تضاد میان موسی و فرعون است. فامًا از جهت آنکه حقیقت هر دو، بلکه حقیقت همه در اصل یک شی است، تعبیر از هر دو به موسی فرمود، و به فرعون از جهت ضرورت شعر نفرمود. دیگر آنکه چون موسی و فرعون که مظهر جمال و جلالند، به فیض رحمت رحمانی که تجلی جمال است موجود گشتهاند، لاجرم از هر دو تعبیر به مظهر جمال نموده، که موسی است، تا بدانند، که جلال نیز در حیطه جمال است، و به حقیقت آن جنگ که مینماید عین آتشی است.
آن بدی که تو کنی در خشم و جنگبا طربتر از سماع و بانگ و چنگ
عاشقم برقهر و بر لطفش به جدای عجب من عاشق این هر دو ضد
این عجب بلبل که بگشاید دهانناخورد او خار را با گلستان
این نه بلبل این نهنگ آشتی استجمله ناخوشها به پیش او خوشی است
و آنچه در ابیات لاحق نیز میفرماید که:
چون گل از خار است و خار از گل چراهر دو در جنگند و اندر ماجرا
یا نه جنگ است از برای حکمت استهمچو جنگ خرفروشان صنعت است
مقوی همین معناست که گذاشت، و میتواند بود که «موسیای با موسیای در جنگ شد» آن خواسته باشد که در مراتب ظهور و اظهار کمال صفاتی، تخالف و تضاد میان دو مظهر جمالی نیز واقع است، چه مظاهر جمالی هر یکی نیز از خصوصیت خاص مخصوصند که دیگری در آن خصوصیت و صفت با وی شریک نیست، و الا تجلی حق مکرر باشد و این خلاف واقع است، چه «لا یتجلی فی صوره مرتین و لا فی صوره لاثنین» فرموده کاملان است. حاصل المعنی آن باشد که ظهور کثرت اسماء و صفات، مقتضی تخالف مظاهر است، اگر چه همه جمالی باشند؛ و خفای صفات و نسبت و فنای تعینات، موجب اتحاد است، اگر چه در مرتبه ظهور در جمالیت و جلالیت مخالف داشته باشند؛ و توجیه اول با ابیات لاحق انسب و اولی مینماید، کمالا یخفی علی المتأمل.
شمارهٔ ۲ملحقات
یارم چو نقاب از رخ چون ماه گشودستاز پرده هر ذره بمن مهر نمودست
یک ذات بنقش دو جهان دید هویداهرکس که دل از زنگ دویی پاک ز دودست
تا یار ز خلوتگه خود رفت بصحرازان کوکبه آفاق پر از گفت و شنودست
زاهد چه شد آخر که شدی منکر عشاقانکار تو در عشق بما گو ز چه بودست
جان و دل و دین دادم و وصل تو خریدمدر عشق مرا بین که چه سودا و چه سودست
جان من شوریده بدنام همیشهمست می وصل تو علی رغم حسودست
یکسان برماوصل و فراقست اسیریچون جان و دلم مست می جام شهودست
شمارهٔ ۷غزلیات
اگر از چهره ذاتش برافتد برده اسماز تاب پرتو حسنش فنا گردد همه اشیا
ز جام باده عشقش همه ذرات سرمستندگرفت آفاق ازین معنی سراسر فتنه و غوغا
همان یک باده با هر کس دهد ساقی ز دیگر جامکند وامق ز عذرا مست و مجنون از رخ لیلی
تجلی میکند هر دم بعالم شاهد حسنشاگر دیدار میخواهی بیاور دیده بینا
چو از رخ پرده بردارد جمال خود بیارایدهمه اعضای من گردد سراسر دیده سرتاپا
که تا هر جا بهر عاشق نماید شیوه دیگرگهی مسجد کند منزل گهی میخانه را مأوی
به حسن تازه هر ساعت نماید یار دیداریاز آن رو دایما بودست اسیری واله و شیدا
شمارهٔ ۸غزلیات
تا نقاب از مه رخسار تو برداشت صبایافت از پرتو حسن تو جهان نور و صفا
از تجلی جمال تو دل و جان جهانمست و لایعقل و شیداست زهی حسن لقا
جز جمالی که بهر لحظه نماید رخ دوستنیست درد دل ما را بجهان هیچ دوا
بیخود از باده عشقند چه هشیار و چه مستهمه مست می وصلند چه شاه و چه گدا
وارهید این دل دیوانه ز اندوه فراقتا که دربزم وصال تو ز خود گشت فنا
محرم سر نهان آمد و عارف بیقینهرکه حسن رخ تو دید عیان از همه جا
دید خورشید جمالت ز همه ذره عیانهرکه وارست اسیری ز حجاب من و ما
شمارهٔ ۹غزلیات
عاشق و رند و بیخودم تن تللا تلا تلامست شراب سرمدم تن تللا تلا تلا
ساقی جام وحدتم مست مدام حیرتمنیست خبر ز کثرتم تن تللا تلا تلا
از خم اوست جوش ما،وز می او خروش مامست ازوست هوش ما تن تللا تلا تلا
عاشق روی دوستم واله حسن اوستممغز شدم نه پوستم تن تللا تلا تلا
بیخبرم ز کفر و دین، رستهام از شک و یقینتا که شدم خدایبین، تن تللا تلا تلا
ظلمت ما چو نور شد غیبت ما حضور شدمحنت و غم سرور شد تن تللا تلا تلا
واقف کن فکان منم عارف بینشان منمطایر لامکان منم تن تللا تلا تلا
عارف و واصل حقم، نارم و نور مطلقمبحر محیط و زورقم تن تللا تلا تلا
درد بُدم صفا شدم، درد بُدم دوا شدمجور بدم وفا شدم تن تللا تلا تلا
صوفی بیصفا نیم، زاهد بیوفا نیممن ز خدا جدا نیم تن تللا تلا تلا
گفت اسیر یا بیا باده بنوش و خوش دراگوی ز ذوق و از صفا تن تللا تلا تلا
شمارهٔ ۳رباعیات
جان و دل من فدای جانان بادادر حسن رخش دو دیده حیران بادا
تا سر بودم همیشه اندر سرمنسودای سر زلف پریشان بادا
بخش ۳ - فی نعت النبی الامی العربی المحمدی الختمی صلی الله علیه واله وسلماسرار الشهود
آن حبیب خاص رب العالمینآن شفیع خلق عالم یوم دین
گشته تابان مهر و مه از روی اومنزل جانها خم گیسوی او
از جمال اوست عالم را صفاگشته از خوانش دو گیتی بانوا
اوست ایجاد جهان را واسطهدر میان خلق و خالق ر ابطه
رهنمای خلق و هادی سبلمقتدای انبیا ختم رسل
والضحی و الشمس وصف روی اوآیت و اللیل شرح موی او
یک پیاده در رکابش جبرئیللو دنوت بر کمالش شد دلیل
شاه باز لامکانی جان اورحمة للعالمین در شأن او
قرب او ادنی شده او را مقامما رمیت شرح حالش را تمام
عارف اطوار سر جزو و کلخلق اول روح اعظم نفس کل
آنکه شد عالم طفیل ذات اولی مع اللّه کاشف حالات او
نکتۀ کنت نبیاً می شنوگر دلی داری به عشقش کن گرو
آن ملیحی کز دو عالم ا مل ح استدر بیان سر معنی افصح است
چونکه شد از بهر معنی در فشانکرده است الفقر فخری را عیان
علت غایی ز امر کن فکاننیست غیر از ذات آن صاحبقران
گر به صوت هست آدم بوالبشراو به معنی هست آدم را پدر
پادشاهی که لعمرک تاج اوستعرش و کرسی پایۀ معراج اوست
کمترین طاقی ز ایوانش فلکپاسبان درگهش گشته ملک
هست راه او صراط مستقیمگفته حق او را علی خلق عظیم
گشت ما ینطق گواه قال اوفاستقم آمد نشان حال او
گفت الم نشرح ز شرح صدر اوهر دو عالم پر زنور بدر او
داد حق او را خلافت در جهانقم فانذر آمده در شرح آن
شد فاوحی بر کمال او گواهماکذب آمد دلش را از اله
گفت حق لا تقربوا مال الیتیمکی رسد کس را مقام آن کریم
بود بر خوان خدا او میهمانگفت ابیت عند ربی در بیان
از خدا لولاک آمد در خطابکز دو عالم هست مقصود آن جناب
حق همی گوید ترا ما ودعکهر کجا خواهی شد اللّه معک
شاهد دید تو مازاغ البصرمعجزت پیدا ز انشق القمر
روشن از نور تو شمع انبیاآستانت اولیا را ملتجی
صد هزاران آفرین ذوالجلالبر روان پاک آن نیکو خصال
بر روان آل و اصحاب گزینبر جمیع تابعین پاکدین
بر روان پاک جمله اولیامحرمان خاص درگاه خدا
گشته جمله خوشه چین خرمنشدست امید همه بر دامنش
شرحی بر یک رباعی عرفانیرسائل
بِسْمِ ٱللّٰهِ ٱلرَّحْمَنِ ٱلرَّحِیمِ
و به نستعین و علیه التوکل
حمد و سپاس و ثنای بیقیاس حضرت واجب الوجودی را که اعیان ممکنات را از عالم غیب و علم به نور تجلی شهودی، در عالم عین و شهادت منور گردانید؛ و صلوات بیغایت بر روان پاک راه بین راهنما باد، که سالکان مسالک طریقت و حقیقت را به ارشاد و رشد و هدایت، به اعلی مراتب وصول رسانید، علیه من الصلوه ازکیها، و من التحیات اصفیها.
اما بعد، سائل صاحب بصیرت مسعود سیرت از معنای این رباعی سوال فرموده بود که:
از پنجهٔ پنج و شش در شش به در آیوز کشمکش سپهر سرکش به در آی
خواهی که چشمی ذوق خوشیهای عدماز ناخوشی وجود خوش خوش به در آی
بدان ای عزیز که بر رای روشن اصحاب دانش هویدا و مبرهن است که تعلق روح انسانی بدین بدن خاکی به جهت کسب معرفت حقیقی است که: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ» ای: لیعرفون؛ و معرفت حقیقی کشفی به حصول موصول نمیگردد الا بعد از عروج از محابس تقیدات جسمانی و روحانی به اعلی مقامات اطلاقی، و این معنا به اتفاق کاملان میسر نمیگردد الا به ارشاد کامل عارف محقق، که طالب نیازمند را به طریق سلوک و مجاهده، به مقامات کشف و مشاهده تواند رسانید، که: «هم قوم لایشقی جلیسهم».
گفت پیغمبر اعلی را کای علیشیر حقی پهلوانی پر دلی
لیک بر شیری مکن هم اعتمیداندرآ در سایه نخل امید
اندرآ در سایه آن کاملیکش نتاند برد از ره ناقلی
از همه طاعات اینت بهتر استسبق یابی بر هر آن سابق که هست
چون اطلاع بر مقدمات مذکور حاصل شد، باید دانست که معنای از «پنجه پنج و شش در شش به در آی» آن است که در تحریص و تشویق مینماید طالب عاشقان را که در طریق طلب به موانع راه وصول به مقام وحدت ممنوع مشو، و در این مقام محسوسات مقید مگرد و قدم به ارشاد کامل در راه حقیقت نهاده، اول خود را از پنجه پنج حس ظاهری که سامعه، باصره، شامه، ذائقه و لامسه است خلاص کن؛ چه هر یکی از اینها به حقیقت پایبند شهباز روح انسانی گشته، نمیگذارند که طیران به عالم علوی نماید. بعد از خلاصی از حواس پنجگانه، دگر باره خود را از خانه شش در شش جهات که عبارت از فوق و تحت و یمین و یسار و قدام و راست [میباشد] بیرون انداز و محبوس و مقید به خانه پرآفت جهات سته مشو. چون از جهات و مراتب عناصر درگذشتی، از کشمکش و ملایم و ناملایم و بدی و نیکی سپهر سرکش که هرگز رام و منقاد کس نمیگردد، عبور نموده، به در آی، و به خوشی و ناخوشی افلاک تسعه نیز که فی نفس الامر مفیض و مدبر عالم سفلی حواس و جهاتند گذشته، از عالم افلاک نیز که به قید تعین جسمانی مقیدند درگذر، که تقیید حاجب و ساتر اطلاق است.
اگر مطلق شوی مطلق بینیمقید جز مقیدبین نباشد
چون سالک راه طریقت، از عالم جسمانی بر حسب فرموده بالکل عبور نموده، باز میفرماید:
خواهی که چشمی ذوق خوشیهای عدماز ناخوشی وجود خوش خوش به در آی
یعنی به حقیقت نه چنان است که هر که از عالم جسمانی گذشت، وصول حقیقی او را میسر گردد، بلکه باید بدانی که تا زمانی که تعین روحانی و علم و شعور نیز باقی است، از ذوق و لذت عموم که عبارت از فنا فی اللّٰه است، محرومی و مطلوب حقیقی که وصول تام است نداری.
گر کلاه فقر خواهی سر ببروز خود و جمله جهان یکسر ببر
تا بود یک ذره از هستی به جاکفر باشد گر نهی در عشق پا
این است معنای «الفقر سواد الوجه فی الدارین».
این فقر حقیقی است الحقاینجاست سواد وجه مطلق
طاووس تو پر بریزد اینجاسرچشمه کفر خیزد اینجا
شمشیر فنا در این نیام استآن نور سیه در این مقام است
چون به حکم بیتِ
فانی شو اگر بقات بایدبگذر ز خود ار خدات باید
فنای جهت خلقیت، مستلزم بقای به حق است، و عروج به مراتب و مقامات تدریجی است، نه دفعی، میفرماید که اگر خواهی که لذت نیستی و وصول به عالم اطلاق و وحدت صرف بیابی، و به بقای حق متحقق کردی، به موجب بیت
هیچ کس را تا نگردد او فنانیست ره در بارگاه کبریا
باید که از ناخوشی و بیحضوری و تفرقه و کثرت وجود مجازی خود و غیر، و هستی و تعین که خیال و پنداری بیش نیست، خوش خوش یعنی به تدریج و آهستگی به در آیی و مقید به هیچ قید نگردی، خواه آفاقی و خواه جسمانی و خواه روحانی؛ چه تا زمانی که طالب وصال حقیقی، به مرتبه فنا و عدمیت اصلی ذاتی رجوع نمینماید، از حضرت اطلاقی محجوب است، بلکه تا آثار علم و حیات که از صفات ذاتیهاند، با سالک باقی است، هنوز به حقیقت اطلاق نرسیده است. بباید به یقین دانست که اولیاء اللّٰه
و ارباب کمال را حالات و مقاماتی هست که فهم علمای صوری از ادراک آن قاصر است و اصلا راه بدان معنا نمیبرند، بلکه منکرند.
خود نداند خلق اسرار مراژاژ میدارند گفتار مرا
من چو خورشیدم درون نور غرقمینتانم کرد خویش از نور فرق
ای دریغا عرصه افهام خلقسخت تنگ آمد ندارد خلق حلق
گر نبودی خلق محجوب و کثیفور نبودی حلقها تنگ و ضعیف
در حقیقت داد معنا دادمیغیر از این منطق دری بگشادمی
لیک لقمه باز آن صعوه نیستچاره اکنون آب و روغن کردنی است
هر چند مسائل علوم حقیقی وجدانی کما ینبغی در عبارت نمیگنجد، «وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ»، به سبیل ایما و اشارت کلمهای چند در قید الفاظ و حروف مقید گردانیده شد. امید که از علم به عین و از گوش به آغوش آید! و الله یقول الحق و هو یهدی السبیل.
شمارهٔ ۳ملحقات
جام جهان نما دل انسان کامل استمرآت حق نما بحقیقت همین دل است
دل مخزن خزاین سرالهی استمقصود هر دو کون ز دل جو که حاصل است
مهر جمال دوست ز هر ذره عیانبیند دلی که با مه رویش مقابل است
محروم شد ز دولت و از عمر برنخوردهرکس که او ز لذت دیدار غافل است
جانا مجو ز خاطر من شادی و نشاطما را چو پای دل بغم عشق در گل است
زهاد را بجنت و حورست میل و دلجانهای عاشقان بجمال تو مایل است
از قید هست و نیست اسیری چو وارهیدزان دم مرا بکوی وصال تو منزلست
شمارهٔ ۱۰غزلیات
پیش از بنای دیر جهان دیر سالهابا دوست بودهایم به انواع حالها
سرخوش ز جام وصل و در آغوش یار خودبودیم بیجفای رقیب و ملالها
معشوق را به ما نظری عاشقانه هستورنه چرا کند همه غنج و دلالها
در هر لباس روی نماید به دلبریگر شرح عشوههاش بگویم فیالها
هردم رخش به نقش دگر جلوه میکندبیرون ز حصر حسن تو دارد مثالها
در تاب حسن تو دل و جان مست و بیخودستناید جمال دوست به شرح و مقالها
هردم ظهور خاص نماید اسیریااو را به ماست این همه نوعی وصالها
شمارهٔ ۱۱غزلیات
می نماید هر زمان حسن دگر دلدار ماتا نباشد جز طلبکاری بعالم کار ما
در حقیقت شد بهشت عاشقان دیدار دوستجز وصال و فرقت او نیست نور و نارما
حسن او پیداست ما محجوب هستی خودیمشد حجاب روی جانان پرده پندار ما
در لباس هر چه بینی آن پری رورو نمودنیست عالم غیر مرآت جمال یار ما
دیده ام در پرده هر ذره مهر روی دوستعارفی کو تا که گردد واقف اسرار ما
بی من و مایی بود اقبال بخت عاشقانشد براه عشق او ما و منی ادبار ما
آنچه بیند جان جمله سالکان در خواب خوشآن به بیداری عیان بیند دل بیدار ما
فخر و ناموس طریقت هست عجز و نیستیدر حقیقت کبر و هستی نیست غیر از عارما
گفتمش مطلوب جانم زین طلب دانی که چیستگفت مطلوب اسیری نیست جز دیدار ما