چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر لاهیجان · ۴۷۰ تا ۵۶۰ قمری

عبدالقادر گیلانی

عبدالقادر گیلانی (جیلانی) (تولد ۴۷۰ الی ۴۹۱ - وفات ۵۶۰ الی ۵۶۲ ه.ق) از مشایخ صوفیه و مؤسس سلسله تصوف قادریه است. وی در شعر تخلص «محیی» را اختیار کرده بوده و دیوان شعرش به «دیوان غوث اعظم» معروف است.
غزلیات عبدالقادر گیلانی به همت آقای سید جابر موسوی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار عبدالقادر گیلانی

شمارهٔ ۱ - روزگار دلغزلیات
در غم عشق تو زان بگذشت کار دل مراکز وفایت کم شود یک لحظه بار دل مرا
فارغم از گشت گلشن کز غم تو هرزمانبشکفد صد گونه گل از خارخار دل مرا
بر دلم باری حوالت کن غم اندوه خودچون توان کردن که کردی غمگسار دل مرا
ماهی ای کو برکنار افتد ز دریا چون بودهمچنان باشد بلا دور از کنار دل مرا
آنکه روزم شد سیه باشد ز بی صبری دلچون تو بودی و فراق یار کار دل مرا
باز آمد روز هجران ناله کن باری ز دلتیره تر بادا ز روزم روزگار دل مرا
چند چون محیی کشد دل در ره تو انتظارسوخت همچون سایه بر ره انتظار دل مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - پیرکنعانغزلیات
گر ندادی آرزوی وصل جانان ،جان مرازندگی نگذاشتی بی او غم هجران مرا
سرو من آغشته در اشک جگر خون من استفارغم گر باغبان نگذاشت در بستان مرا
نیست فرقی در میان شخص من با سایه امبس که در آتش فکنده این دل سوزان مرا
حال من چون پیر کنعان شد کنون چون بینمتبس که آمد سیل اشک از دیده گریان مرا
جامه جان چاک شد در وادی عشق و هنوزهرطرف صد خار غم بگرفته دامان مرا
همچو من یارب که گردد بی نصیب از وصل یارای که دور انداختی از صحبت جانان مرا
این که با مردم مدارا می کنم از بهر توستورنه کی پروا بود از قول بدگویان مرا
خانه من گلخن و فرش من از خاکستر استتاکه چون محیی بخوانی بی سروسامان مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - بلبل شوریدهغزلیات
ای بلبل شوریده دیوانه توئی یا ماجویای رخ خوب جانانه توئی یا ما
تو عاشق گلزاری من عاشق دیدارمدر درد فراق او مردانه توئی یا ما
تو در قفسی و ما در خلوت خود تنهاای گوشه نشین مست دیوانه توئی یا ما
در فصل بهار و دی از عشق جمال ویبا نعره و فریادی مستانه توئی یا ما
عشق تو به ما بلبل اندر رگ و پی رفتهآن باده خونین را پیمانه توئی یا ما
توجزگل وماجزدوست چیزی چو نمی بینیمازغیر حبیب خویش بیگانه توئی یا ما
تو زخم خوری از خار مارا بکشد بردارآیا به زبان خلق افسانه توئی یا ما
تو عاشق وما عاشق دم درکش و حاضر باشورنه به خدا امروز در خانه توئی یا ما
گویند که گنجی هست اندر دل هر سرمستاز بهر چنین گنجی ویرانه توئی یا ما
محیی به گلستان شد با بلبل نالان شدکای بلبل نالنده جانانه توئی یا ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۴ - همت مردانهغزلیات
بی حجابانه درآ از در کاشانه ماکه کسی نیست به جز وردِ تو درخانه ما
گر بیائی به سر تربت ویرانه مابینی از خون جگر آب زده خانه ما
فتنه انگیز مشو کاکل مشکین مگشایتاب زنجیر ندارد دل دیوانه ما
مرغ باغ ملکوتیم و دراین دیر خرابمی شود نور تجلّای خدا دانه ما
با احد در لحد تنگ بگوئیم که دوستآشنایم توئی و غیر تو بیگانه ما
گر نکیر آید و پرسد که بگو ربّ تو کیستگویم آنکس که ربود این دل دیوانه ما
منکر نعره ما کو که به ما عربده کردتا به محشر شنود نعره مستانه ما
شکر الله که نمردیم و رسیدیم به دوستآفرین باد بر این همت مردانه ما
محیی بر شمع تجلای جمالش می سوختدوست می گفت زهی همت پروانه ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۵ - وعده دیدارغزلیات
از جمال لایزالی برنداری گر نقابعاشقان لاابالی را بماند دل کباب
صدر جنت گر بود بی دوست گو قعر جهیمهرکه شد کوته نظر گو سوی این ها می شتاب
عاشقان نه حور خواهند نه بهشت از بهر آنفارغند از کدخدایی خانمان کرده خراب
قاصرات الطرف عین باشند حوران بهشتخیمه های عاشقان بینی طناب اندر طناب
پرده محشر بدرند عاشقان چون از لحدسربرون آرند دل پرآتش و چشم پرآب
با دل مجروح می گریند و می گویند کوآن که کرده وعده دیدار خود روز حساب
بی تماشای جمالت محیی گوید روز حشردر صف بیگانگان یالیتنی کنت تراب
متن در گنجور
شمارهٔ ۶ - آه مردمغزلیات
آه دردآلود مردم جان جانها را بسوختسینه مجروح هر مجنون و شیدا را بسوخت
درجگرهای کباب این آه من زد آتشیآه زین آه جگرسوزی که دلها را بسوخت
بامدرّس گفتم از سوز دل خود شمّه ایآتشی افتاده درجانش سراپا را بسوخت
پیش یوسف گر رسی روزی بگو ای عزیزآتش عشق تو سرتا پا زلیخا را بسوخت
نو بهاران اشک ریزان جانب صحرا شدمآه گرمم سبزه های کوه و صحرا رابسوخت
محیی نادان است کان یاران به غفلت می روندخرقه و تسبیح و مسواک و مصلّا را بسوخت
متن در گنجور
شمارهٔ ۷ - هرچه خواهی بطلبغزلیات
سیصد و شصت نظر راتبه بنده ماستبنده را مرتبه بنگرزکجا تا به کجاست
بیوفائی مکن و ازدرِ ما دور مروزانکه ما را ز ازل تا به ابد باتوصفاست
روی ناشسته چرکین شده از چرک گناهآبِ گرمی کاز او شسته شود رحمت ماست
هم بدست تو دهم نامه تو روزحسابتا نداند کسِ دیگر که در این نامه چه هاست
یک نکوئی تو را دَه بدهم در دنیاباز در آخرت آن هفصد و هفتاد تراست
گر بَدی از تو بر آید به کرم عفو کنماین چنین لطف و کرم غیرِ من ای بنده که راست
نار دوزخ چه کند با تو چرا ترسی از اوظاهروباطن تو چون همه از نور خداست
هرچه خواهی بطلب تو زمن و شرم مداربرمن ای بنده اجابت بود و بر تو وفاست
تو زمن هیزم و شیرو نمک و دیگ بخواهمن وکیل توام از من بطلب هر چه سزاست
من عطا کرده ام ایمان عطا کرده خویشکی ستانم زگدائی که بر او صدقه رواست
با توام من همه جا ،ترسِ تو از شیطان چیستچون پناهت منم ، ابلیس بیا گو که صلاست
بیوفائی همه از جانب توست ای محییورنه از ما که خدائیم همه مهر و وفاست
متن در گنجور
شمارهٔ ۸ - غم مخوریغزلیات
غم مخوری که عاقبت جای تو صدر جنت استروی دل تو تا ابد سوی رضای حضرت است
غم مخوری که مرغ جان چون زتنت همی پردمنزل آشیان او مقعدصدق نیت است
غم مخوری که این تنت چون به لحد فرو رودخاک تن تو تا به حشرغرقه آب رحمت است
غم مخوری که حق تو را از همه خلق برگزیداین زجمال لطف او نه زکمال خدمت است
غم مخوری که روزوشب سیصدوشصت لطف حقدر توهمی نظرکند اینهمه از محبت است
غم مخوری که هر کجا که تویی خدای توستدرطلب خدا ترا بنده بگو چه زحمت است
غم مخوری که عشق خود با گل تو به هم سرشتعشق خدای تو به تو همدم اصل خلقت است
غم مخوری که با تو هست آن دگری به غیر تواو نه تو هست ؛نه تو او گفتن او به رحمت است
غم مخوری که بی شراب مست وخراب گشته ایمحتسبان شهررا گو که شراب جنت است
غم مخوری که حق ترا بنده خویش خوانده استبندگی خدا ترا؛ محیی نشان دولت است
متن در گنجور
شمارهٔ ۹ - می صافیغزلیات
می صافی طلب جانا که دُردی کش گرانخوار استتو از ساقی نشانی گو که اینجا مست بسیار است
از این سودای عشق آخر سرت بر باد خواهی دادسرت چون می‌رود خواجه چه جای فکر دستار است
ز پر کیسه ترا نقدی برون می‌باید آوردنچنین کار آید از دزد سبکدستی که طرّار است
در دکان هر مردی منادی کرد شبگردیکه شب غافل مشو خواجه، عَسَس با دزد همیار است
چو سلطان یار دزدان شد بشارت ده تو دزدان رانه دست و پای می‌برند نه زندانست و نه دار است
بشارت داد آن سلطان مترسید ای تهی دستانکه گنج رحمت رحمان نثار هر گنهکار است
شب اندر خود که چون سلطان به جاسوسی همی گرددکسی واقف شود زین سِر، که او شبگرد عیار است
به محشر چون شوی حاضر گناهانت شود ظاهرنترسی زان تو ای عاصی خداوند تو ستار است
چرائی بنده غمگین چو از لطف و کرم آخرترا با عیب‌های تو خدای تو خریدار است
خدا می‌گوید ای بنده من آن سلطان با لطفمکه بر درگاه من هرگه که می‌آیی ترا بار است
به رخ گر زرد شد عاشق نه یرقان باشد و نه دقطبیب عاشقان داند که از بهر چه بیمار است
شراب عشق چندان خور که سر از پای نشناسیکه سرمستان حضرت را ز هشیاری بسی عار است
شتر چون مست می‌گردد دهانش از علف بندداگر مست خدائی تو چرا حرص تو با خار است
اگر مستی تو پاکوبان همی بُرّی بیابان رااگر هوشیار می‌ترسی که راه کعبه پر خار است
ترا یک حج بود سالی ولی در کوی یار ماگذارد هر زمان حجّی کسی کو عاشق زار است
طواف کعبه کن حاجی مرا بگذار در کویشکه حجّ اکبر عاشق طواف کوی دلدار است
شهیدان را نمی‌شویند شهید دون مشو محییکه اندر مذهب رندان کسی کو مُرد مردار است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰ - همره بادصباغزلیات
هرچه از سنگین دلان بر جان ما آید خوش استگر وفا آید خوش و گر هم جفا آید خوش است
بشنوم تا چند بوی گل ز باد صبحدمبوی او گر همره باد صبا آید خوش است
راضیم از هرچه پیش آید به درد عشق توگر همه بر جان من درد و بلا آید خوش است
روز ابر اینچنین داری چو سر در کاسه ایگر به جای قطره ها سنگ از هوا آید خوش است
عشق زیبا مینماید محیی هرکس را که هستبوی گل گر همره باد صبا آید خوش است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱ - پای دلغزلیات
پای دل در کوی عشقت تا به زانو در گِل استهمّتی دارید با من زانکه کاری مشکل است
من ندانم کین دل دیوانه را مقصود چیستکو همیشه سوی سرگردانی من مایل است
فیل محمودی فرو ماند اگر بیند به خواببارسنگینی که از درد تو ما را بر دل است
ای دل آواره آخرچند میگوئی مگواندران کوئی که پای صدهزاران در گل است
همدمم آه است، محرم غم در ایام شبابوقت عیش و نوجوانی وچه ناخوش حاصل است
خودبخود گویم سخنها بگریم زار زارمحرم راز غریبان لابد اشک سائل است
محیی با این زندگانی گر گمان داری که توراه حق رفتی یقین میدان نه ، فکر باطل است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲ - شب وصل حبیبغزلیات
آن که آتش افکند درخلق جانان من استوانکه می سوزد از آن رویش همین جان من است
تا شدم دیوانه پیشم قصر شه ویرانه استکآسمان فیروزه ای ازطاق ایوان من است
عشق ورزیدم نهان ای وای بر من کین زماننقل هرمجلس حدیث عشق پنهان من است
گرفلک خواهد که سازد خانه مردم خرابگو مکش زحمت که کار چشم گریان من است
آنچه در دم بگذرد باشد شبی وصل حبیبوآنچه را پایان نباشد روز هجران من است
مرد محیی و سیه پوشید بهر ماتمشهرکجا ورقی بود ز اوراق دیوان من است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۳ - زلال رحمت حقغزلیات
گنه کردی بگو کردیم ای دوستکه بعد از کار بد این توبه نیکوست
گنه کردن اگرچه خوی توگشتولی عفو گناهت هم مرا خوست
توشب بر خاک ، رو می مال ،می نالکه آن نالیدنت داریم ما دوست
نفس های گنه کاران تائبمرا خوشبوی تراز مُشک خوشبوست
چوفضل ماست پشتیبانت ای پیرچه غم داری اگر پشت تو دو توست
کسی کز وی بتر نبود به عالممرا لاتقنطوا در باره اوست
به نعمت های جنت پروری مغزترا بر استخوان گر خشک شد پوست
چو رحمن بر تو نیکو هست ،غم نیستاگر شیطان بد است و با تو بد خوست
نمیرد ماهی دل محیی هرگززلال رحمت حق تا در این جوست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۴ - الله گوغزلیات
باتو ای عاصی مرا صلح است هرگز جنگ نیستزانکه غیر از غم تو را اندر دل تنگ نیست
روی زرد خود به ما کن زانکه بر درگاه ماهیچ روئی بهِ ز روی زعفرانی رنگ نیست
در دل شب ها رسن در گردن افکن توبه کنبنده را پیش خدا از توبه کردن ننگ نیست
گو » الله « گر شراب و بنگ خوردی توبه کنیاد ماکن چون دهانت پر شراب و بنگ نیست
ما بدی ها را به نیکوئی بدل خواهیم ساختکار ما با بندگان بد به جز این رنگ نیست
در دلِ سنگینِ بدکاران امید فضل ماستجای جوهرهای سنگین جز میان سنگ نیست
عاصیان دارند نظر بر ما و ما بر عاصیانما چو کردیم آشتی؛کس را مجال جنگ نیست
پشّه‌ی لنگی که بار او گران افتاده استمیرود افتان و خیزان گرچه پیشاهنگ نیست
نیک مردان جهان گر چنگ در طاعت زنندمحیی مفلس ترا جز فضل حق در چنگ نیست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۵ - درد بی حدّغزلیات
گفتا کیی توبا ماگفتم کمین غلامتگفتا مگر تومستی گفتم بلی زجامت
گفتا چه پیشه داری گفتم که عشقبازیگفتا که حالتت چیست گفتم غم و ملامت
گفتا که چیست حالت گفتم که حال شاکرگفتا کجا فتادی گفتم میان دامت
گفتا زمن چه خواهی گفتم که درد بی حدّگفتا که درد تا کی گفتم تا قیامت
گفتا چه می پرستی گفتم جمال رویتگفتا چه داری با من گفتم بسی ندامت
گفتا چگونه بی من گفتم که نیم بِسمِلگفتا چه چیز داری گفتم همه غرامت
گفتا چرا گدازی گفتم زبیم هجرتگفتا که با که سازی گفتم به یک سلامت
گفتا که کیست محیی گفتم همان که دانیگفتا نشان چه داری گفتم که صد علامت
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۶ - آه از آن ساعتغزلیات
یا رب آن ساعت که خلق از ما نیارد هیچ یادرحمت خود کن قرین ما الی یوم التّناد
نامه نیکان شده برطاعت آیا چون کنمنامه های ما بدان چیزی ندارد جزسواد
اینچنین کالای پرعیبی که گردد روز ماستگرنبودش روز بازارش بنامت جز کساد
عید شد عیدی به رحمت ده خداوندا به ماورتو ندهی ازکه جویند بندگان نامراد
ردمکن یا رب تو ما را چون به بازار الستعیبهای ما همه دیدی وکردی نامراد
شب رسن در گردن اندازم بگریم زار زاراز غم عمر عزیز خود که بر دادم به باد
این زمان از بس که بی او زندگانی می کنموقت مردن جان نمی دانیم چون خواهیم داد
آه از آن ساعت که عزرائیل قصد جان کندجان شیرین را بباید داد ولب نتوان گشاد
تا دم آخر چه خواهد کرد با ما آه ،آهای خوشا وقت کسی کز مادرش هرگز نزاد
نامه می خوانند و می گویند کرام الکاتبیندرجمیع عمر این بنده نیاورد خوف یاد
پیش تابوتم منادی کن بگو این بنده ای استکو گنه بسیار کرده برخدا کرد اعتماد
یا رب آن کس را بیامرزی که بعد از مرگ ماروح ما را او به تکبیری کند گهگاه یاد
گربخاکم بگذری یا بگذرم بر خاطرتاین دعا می کن که یا رب گور او پر نور باد
رحم خواهد کرد بر من خواهد آمرزیدنمروی زرد خود چو بر خاک لحد خواهم نهاد
محیی گرچه بس بدی کرده ندارد نیکوئیلیک میدارد به جان درحق نیکان اعتماد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۷ - آرزو دارمغزلیات
روزنی جز زخم تیرش در سرای تن مبادغیر داغ حسرتش تا بام آن روزن مباد
عاشق روی بتان یا رب مبادا هیچکسورکسی عاشق شود یارا به سان من مباد
کرده از تیرجفا هر لحظه چاکی در دلمآنکه از خاریش هرگز چاک در دامن مباد
مهرومه را روشنی از پرتو رخسار توستبی رخت هرگز چراغ مهر ومه روشن مباد
جنّت عاشق چو باشد بعد مردن کوی یارمرغ جانم را جز آن دیوار و در مسکن مباد
آرزو دارم که در عشقت تن بیمار منخالی از افغان وزاری فارغ از شیون مباد
تاج شاهی چون شود با خاک یکسان عاقبتافسر محیی به جز خاکستر گلخن مباد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۸ - بلای ناگهانغزلیات
دل ناشاد من شاید که روزی شادمان گرددولی مشکل که آن نامهر هرگز مهربان گردد
مرا گر شادی ای در دل رسد ناگه بدان ماندکه درشهری غریبی آیدوبی خانمان گردد
چنین که امروز زان بدخو بلا انگیز میبینمعجب نبود که روزی فتنه آخر زمان گردد
گر این بار دل من آسمان خواهد که برداردنجنبد هیچگه از جای خود چون من ناتوان گردد
برآن بودم که دل را مرهم بهبود خواهد شدچه دانستم که جانم را بلای ناگهان گردد
اگر جامی جدا از لعل می گون تو می نوشمهمانجا خون شود در چشم خونریزم روان گردد
غم محیی بخور زان پیش کز سودای زلف توبرآرد سر به شیدائی و رسوای جهان گردد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۹ - شیوه شیرینغزلیات
مرا کشتی و گویی خاک این بر باد باید کردچرا بر دردمندی این همه بیداد باید کرد
همه‌کس از تو دلشادند غیر از من که غمگینمنمی‌گویی دل این هم زمانی شاد باید کرد
شدم پیر از غم تو کز جوانی بنده‌ام از جاننه آخر بنده پیر ای پسر آزاد باید کرد
حکایت‌های حسن او به غیر من نباید گفتحدیث شیوه شیرین بر فرهاد باید کرد
چه عمرست این که در شب‌ها بود هرکس به خواب خوشمرا تا روز از دست غمت فریاد باید کرد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۰ - چون برقع بر اندازدغزلیات
تعالی الله چه حسنست این که چون برقع براندازداگرباشد دل از آهن که همچون موم بگدازد
همه خوبان به حسن خویش می نازندچنان باشد که حسن او به روی خوب می نازد
بود رسم پری رویان که با دیوانگان سازندشدم دیوانه آن تندخو یاری که او با من نمی سازد
مکن ای مدّعی عیبم اگر نالم جدا از یارکه من در هجر می سازم و لیکن دل نمی سازد
کجا پروا کند محیی که در عالم بود عاریچنان مشغول کار است او که با خود هم نپردازد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۱ - حضور دردغزلیات
زسر تا پا ی من گر همه اندوه و غم باشدهنوز از اینچنین دردی که دارم از تو کم باشد
چگونه سر بسائی بر فلک کز غایت عزّتبه هر جا پا نهی سرها ترا زیر قدم باشد
غنیمت دان حضور درد و غم ای دل که دوران راوفائی نیست چندانی و صحبت مغتنم باشد
خوش است از خوبرویان گه جفا گاهی وفا لیکنزمن مهر و وفا از تو همه جور و الم باشد
دم آب از سفال سگ بکوی یار نوشیدنمرا خوش تر بود زان باده کان در جام جم باشد
خلاصی گر زهستی بایدت عاشق شو ای محییکه اوّل گام در عشق پری رویان عدم باشد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۲ - شرح جور یارغزلیات
نمی‌دانم که او تا کی پی آزار خواهد شدنگوید این دلم آخر از او بیزار خواهد شد
بدین خو چند روزی گر بماند از جفای اوتنم بیمار خواهد گشت و جان افگار خواهد شد
به خواب مرگ شد بخت من و گویند یارانمکه تو فریاد و افغان کن که او بیدار خواهد شد
مکن بهر خدا عزم گلستان با چنین روییکه دانم باغبان شرمنده از گلزار خواهد شد
مَیَفشان دست چندی ای سرو ناز منکه هوش جان ز دست دست تو افگار خواهد شد
چه گویم شرح جور یار و درد خویش با مردمکه بی تسکین مرا گویند با تو یار خواهد شد
ز اندوه دل چاک و جگر تا کی برد محییکه این عشق است و اینها هر زمان بسیار خواهد شد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۳ - طعنه بدخواهغزلیات
من نمی‌گویم که جور روزگارم می‌کشدطعنه بدخواه و بدعهدی یارم می‌کشد
دور از او بی‌طاقتی باشد که روزی چند بارمحنت و دردی و داغ انتظارم می‌کشد
من نهانی عشق ورزم با دل آن تندخواز برای عبرت خلق آشکارم می‌کشد
[گر] روم در کوچه‌ای بازیچه طفلان شومور نشینم گوشه‌ای فکر تو زارم می‌کشد
شب گذارم در خیالت روزگارم چون شودروز، فکرِ ناله شب‌های تارم می‌کشد
شوق دیدارت مرا زین پیش [می کشت] و کنونآرزوی بوسه، امید کنارم می‌کشد
می‌کشد زحمت طبیبی غافل است از اینکه اوهمچو محیی سوزش جان‌فکارم می‌کشد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۴ - سرمست صبغت اللهغزلیات
وقت مستی بلبلان آمدگوییا گل به بوستان آمد
بلبل آنجا خموش و حاضر باشبشنو این سِر که در میان آمد
مجلسِ عاشقانِ مستِ خداسرخوش آنجا نمی‌توان آمد
عاشق رنگ و بویی ای بلبلپای گل جای تو از آن آمد
ما که سرمست صبغت اللّهیمجای ما باغ لامکان آمد
چشم تو بر گل جهان و مرادیده بر خالق جهان آمد
رو بازاری و به آزاریجای بازاریان دکان آمد
باش تا من بنالم ای بلبلکاین همه خلق در فغان آمد
دم مزن پیش ما که ناله تواستناله‌ای گر سر زبان آمد
ناله ما شنو که بر در دوستکاو بسوز از میان جان آمد
عاشقان در جهان نمی‌گنجنداین قفس چون ترا مکان آمد
عشق تو با گل است روزی چندعشق ما عشق جاودان آمد
خانه آب و گل به خود زاریاین روش راه نازکان آمد
محیی آثار قدرت حق دیدچون بهار آمد و خزان آمد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۵ - خاکستریغزلیات
کسی کاو یار خود دارد چرا بر دیگری بنددحرامش باد عشق آنکس که هم بر دیگری بیند
از این آتش که من دارم ز شوق او عجب نبودکه آن مه چون به بالین آیدم خاکستری بیند
همه عالم ز تاب مهر سوزنده شده عمریکه مهر از رشک این سوزد که از خود بهتری بیند
اگر عاشق ز دل نالد ز گریه نیست پروایشاگر بر جای هر مو بر تن خود نشتری بیند
نکرد آن نامسلمان هیچ رحمی و می‌دانمکه بر من سوزدش دل گر سوی من کافری بیند
خوش آن ساعت که در کوی بتان محیی رود سرخوشبه دستی شیشه در دستی پر از می ساغری بیند
متن در گنجور