چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر لاهیجان · ۱۰۱۶ تا ۱۰۷۲ قمری

فیاض لاهیجی

ملا عبدالرزاق علی بن حسین لاهیجی متخلص به فیاض (درگذشتهٔ ۱۰۷۲ قمری) از متکلمان مسلمان و شیعه، صاحب تألیفاتی چون گوهر مراد، سرمایه ایمان و شوارق الالهام است.
او و فیض کاشانی شاگرد و داماد ملاصدرا بودند. میان فیاض و فیض دوستی برقرار بود. او از فیض با احترام یاد می‌کند و گاهی با عنوان «بعض افاضل اخواننا الالهیین» نام می‌برد. ملاصدرا به وی لقب «فیاض» را داد. دختر ملاصدرا و همسر لاهیجی، ام‌کلثوم (۱۰۱۹-۱۰۹۰ق) نام داشت که زنی فرهیخته و فاضله بود که علوم حِکمی را نزد پدر و همسرش آموخت و گاه در مجالس علما شرکت می‌کرد و با آنان مباحثه می‌کرد.

گزیدهٔ اشعار فیاض لاهیجی

شمارهٔ ۱غزلیات
الهی فیضِ مشرب ده که دلگیرم ز مذهب‌هانمی‌دانم چه می‌خوانند این طفلان به مکتب‌ها
مشقّت‌های راه آمد برای راحت منزلاگر مقصد تویی پس مختلف از چیست مذهب‌ها!
سراب از دوری دریا به مردم آب می‌ماندتو ای خورشید رخ بنما که گم گردند کوکب‌ها
فقیهان را نمی‌دانم، حکیمان هرزه می‌گویندبیا و پرده یک سو کن که گردد کشف مطلب‌ها
تو گر مقصد نباشی علم‌ها را، حیف از دانشتو گر مطلب نباشی حرف‌ها را، وای بر لب‌ها
همان ناسفته بهتر گوهر دریای حیرانیبیا تا بشکنیم ای هوشمندان جمله مثقب‌ها
ز تدبیر خرد کاری نیاید، درد می‌بایدچراغی همچو داغ دل نمی‌سوزد درین شب‌ها
چون من از دانش آزادم، چه اشراقی چه مشّاییچو من دیوانه افتادم، چه مذهب‌ها چه مشرب‌ها
مرا هر عضو در هجران او سوز دگر داردنمی‌سازند با درمانِ کس فریاد ازین تب‌ها!
به نام او پری دارند در دام نفس مردمبه یاد او هما در آشیان دارند قالب‌ها
به دامن می‌برد فیّاض اثر امشب ز بالینمنمی‌دانم به تلقین که دارد وردِ یارب‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
تا شفیع خویش کردم صاحب معراج راسر به استغنا برآوردم دل محتاج را
من مرید همّت پیری که از افتادگیپایه‌ها افزود بر بالای هم معراج را
خاک فقرم مسند است و داغ عشقم افسر استپشت پایی گر زنم سهل است تخت و تاج را
تا قمارِ عشقِ ترک ماسوا ورزیده‌امکافرم گر در حساب آورده‌ام لیلاج را
گرچه دورم در نظرگاهِ‌ سر تیر توامشست پرزور تو میدان‌دار کرد آماج را
بی‌نیازی‌های گوش لطف، شیون دشمن استخوش به ناز از نالة ما می‌ستاند باج را
شب ندیدستی که هر جا کش‌ تویی جز روز نیستتا بدانی حال شب‌های سیاه داج را
تا کف خاک قناعت خورده‌ام فیّاض‌وارسیر حاجت کرده‌ام چون خویش صد محتاج را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
هرزه کمر نبسته‌ام کینة روزگار رایاور خویش کرده‌ام صاحب ذوالفقار را
بیم خزان چه می‌کند در چمن امید منمن که به اشک آتشین آب دهم بهار را
ما و امید سجدة خاک دری که تا ابدسرمة وعده می‌دهد دیدة انتظار را
سینه به داغ دل دهم، در غم عشق تا به کیدر شکنم به کام دل حسرت لاله‌زار را
سر نکشد ز خاک غم دانة آرزوی منچند شفیع آورم دیدة اشکبار را
جیبِ نفس چه می‌درد نالة دلکشی که مندر کف عشق داده‌ام دامن اختیار را
چند چو فیّاض کند دیدة من قطار اشکگریه برون نمی‌برد از دل من غبار را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
با عشق هوس سوز غم کام کجااین دانه ببین کجا و این دام کجا
ترطیب دماغ عشق چیز دگرستسودای تو و روغن بادام کجا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - ماده تاریخ در انتساب وزیرقطعات
شکر لله که به فرمان شهنشاه جهانآنکه بی‌مُهرِ رضایش نبرد حکم قضا
آنکه چون بهر دعایش نفس گرم زنندجوش تب‌خاله برآرد لب ارباب دعا
شاه دریادل گردون حشمت شاه‌صفیکه بود تشنة خاک در او آب بقا
صدر شه سیّد والاگهر پاک نسبآنکه چون لطف خدا در همه دل دارد جا
میرزایی که شمیم نفس خلق خوششگر شود عطرفروش سرِ بازار صبا
در چمن از اثر فیض‌گشائی نسیمهیأت غنچه شود نافة آهوی ختا
کار ارباب هنر گشت به سامان نزدیکجنس ارباب شرف کرد رواجی پیدا
کوکب فضل به اوج شرف آمد ز هبوطعلم شرع برآمد ز ثریّا به ثری
شب که دل صورت تاریخ تمنّا می‌کردمی‌شنیدم که ز خلوت‌کدة اوادنی
به زبان عربی روح پیمبر می‌گفتو لقد دار رحی‌الدّین علی مرکزها
متن در گنجور
در توحید و تفسیر بسم‌اللهمثنویات
بسم الله الرحمن الرحیمپیش نهالی‌ست ز باغ حکیم
نخل سرافراز گلستان قدسمصرع برجستة دیوان قدس
با الفِ ابجد لوح خداستطفل خرد را به خرد رهنماست
چیست الف اصل همه حرف‌هاقطرة آبی پر ازو ظرف‌ها
چیست الف هستی بی‌رسم و اسمهر چه جز او، اسم،‌چه جان و چه جسم
هست برِ قدر شناسِ الفصورت هر حرف لباس الف
جمله ز تکرار الف زاد حرفهر چه ازو زاد بدو گشت صرف
سوی الف لایتعین نگرهر چه تعیّن همه بی‌بن نگر
نیست تعیّن به جز از اعتبارلایتعیّن چه یکی، چه هزار
رسم الف هم زالف دور کندیدة کوته‌نظران کور کن
رسم الف بر الف آلایش استجامه برِ کوردل آرایش است
دستگه دیده چو بس تنگ شدهستی بی‌رنگ به صد رنگ شد
دیده اگر پاک‌کنی از رمدصورت یک در نظر آید ز صد
راز الف کشف چو شد مو به مونسبت بسم‌الله و قرآن بجو
نیست جز او هر چه به قرآن دَرَستآن همه باشد صدف، این گوهرست
هر چه به قرآن سور و آیتستوحدتِ ساری شده در کثرتست
حاصل قرآن همه بسم‌اللّهستبسم‌الله نه، که طلسم اللّهست
ره به مسمّا نبری جز ز اسممردی اگر می‌شکنی این طلسم
گر تو ز بسم‌الله آگه شویمِهر صفت توشه دِهِ مه شوی
دیده ازین سرمه اگر پر کنیبر شوی از هر چه تصوّر کنی
لیک نه در خورد تمنّاست اینسود به هم بر زن سوداست این
گوهر مقصود که زین بحر برد؟بر سر این چشمه که سیراب مرد؟
عشق ازین باغ نَمی می‌کشدعقل هم از پی قدمی می‌کشد
در چمن این گل گلشن فروزبر سر این چشمة لب تشنه سوز
چید گل آن کس که گلش کس نچیدبرد پی آن کس که پیش کس ندید
گر به مسمّا متوسل شویدر فن این اسم تو کامل شوی
جز به مسمّا نتوان کشف اسمزور الهی شکند این طلسم
آنکه جهان سر به سر اسم ویستگنج دو عالم ز طلسم ویست
هست کن هر چه برون و درونهستی از اطلاق و تعیّن برون
نادره معمارِ سرایِ وجودبرزگر مزرع صحرای جود
سرمه‌کش چشم سیه مست داغرنگرز جامة طفلان باغ
گونه ده جلوة زیبای گلدرزی پیراهن والای گل
وسمه‌کش ابروی پر خشم نازگردفشان سر و روی نیاز
جلوه ده قامت رعنای سروشعله فروز دل زار تذرو
سرمه کش نرگس فتّان حسنتاب ده زلف پریشان حسن
جلوه‌فروش سر بازار عشقدایره ساز خط پرگار عشق
در حرم غنچه فروزد چراغدر لگن لاله نهد شمع داغ
کالبد خاک به جان پروردباغ تن از آب روان پرورد
جان صبا را تن گلشن که داد؟شمع روان را لگن تن که داد؟
راز میان را که پدیدار کرد؟سرّ دهان را که نمودار کرد؟
در نگه ناز که جنگ آفرید؟دستگه خنده که تنگ آفرید؟
چاشنی جان به تکلّم که داد؟نشئة مستی تبسم که داد؟
زلف بتان را که کند دلربای؟چشم سیه را که شود سرمه‌سای؟
دل که برد از نگه کنج چشم؟خوی بتان را که برآرد به خشم؟
ابروی کین را که دهد تیغ جنگ؟طفل نگه را که کند شوخ و شنگ؟
خانة گُل را که بر آرد به آب؟خیمة گردون که زند بی‌طناب؟
گوش فلک را که تواند کشید؟ناف زمین را که تواند برید؟
قطرة نیسان که کند درّ ناب؟پنجة مرجان که نماید خضاب؟
کرد زیک جنبش ابروی کینزلزلة تب لرزة جرم زمین
طرفه برآمیخت ز نیرنگ و رنگچاشنی صلح به تلخی جنگ
دشت ازل یکسره میدان اوستملک ابد عرصة جولان اوست
صیقلی آینة سینه‌هاعکس نماینده آئینه‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در توحیدقصاید
ای بر فراز مسند الاّ گرفته جایک لقمه کرده هر دو جهان را به کام لا
باهستیت ز حبس عدم کس نمی‌جهددر گل گرفته‌ای در زندان ماسوا
تا چهره از دریچة الاّ نموده‌ایعارض نهفته هر دو جهان در نقاب لا
اندوده روی هر دو جهان را به لای نفیالا که کرده صافی ودردی ز هم جدا
دالان لا به در نبرد ره به هیچ سویگر رهروی به جاده الاّ درآر پا
در شش جهت مجو خبر از زنده ای که نیستجز استخوان مرده درین دخمه فنا
لاف وجود دم زدن از شرکت است و بساز لااله فهم مکن غیر ماسوا
آب بقا به جدول الاّ روان ببیناندوده گیر روی دو عالم به لای لا
ای آب روی گلشن هستی جمال تووی پرده جمال، ترا کثرت ضیا
عشقت فکنده عرصه آفاق زیر پیحسنت گرفته هستی کونین رونما
با حسن پرده سوز چه مستوریی کندرویی که از نهفتگی افتاده برملا
این عشق شیر زهره چه بر خاک می تپددر عرصه ای که حسن فروچیده کبریا!
دامان کبریا به دو دست فناگرفتعشق به خون تپیده که مردست و مرد تا
چون آفتاب حسن ازل تیغ برکشددر کف سر بریده کند جلوه هما
کونین چیست؟ تیره غمامی و نور توچون آفتاب تافته در پرده عما
چندین هزار پرده و حسن تو بی نقابحسن تو آشکار و تو در پرده خفا
فانوس پرده رخ شمع است، لیک هستاز نور شمع پرده فانوس را ضیا
هجده هزار عالم و یک عالم آفرینآیینه صد هزار و یکی آینه نما
بیننده را ز ضعف بصر حاجت اوفتدهر دم به عینکی که دهد دیده را جلا
کونین عینکی است خردمند را به چشمبهر نظاره رخ بی چون کبریا
در کارخانه تو رحایی است آسمانبر آب کبریای تو گردنده این رحا
فوج عقول و خیل نفوس آسیاب بانوین توده غبار در او گرد آسیا
در عقل برملاتری از بوی در گلابدر حس نهفته روی تر از رنگ در حنا
ذات تو پر مقید اثبات عقل نیستنفی دو عالم است ثبوت ترا گوا
این پهن دشت پست که داد این چنین قرار؟وین خرگه بلند که کرد این چنین به پا؟
گرنه به قدرت تو بدی ارض را قرارورنه اراده تو شدی ممسک السّما
گرد زمین خفته نشستی به روی چرخپشت فلک به خاک زمین گشتی آشنا
خر پشته سپهر برابر شدی به خاکخاک زمین غبار شدی بر رخ هوا
فعل تو جوهر و عرض و عقل و نفس و طبعقولت دلایل و حکم و حجّت و هدا
مبدع ز تو مکوَّن و حادث ز تو قدیمواجب به تست ممکن و هستی به تو فنا
هم از صور منزّه و هم صورت الصوّرهم از غرض بری و غرض جمله خلق را
یا مبدء المبادی و یا علت العللهم مبتدا تویی همه را هم تو منتها
جز ذات کاملت لمن الملک فی الوجود؟جز علم شاملت لمن الحکم فی القضا؟
با هیچ کس نه ای و جدا از تو نیست کسدر هیچ جا نه ای و تهی نیست از تو جا
هستی نماست هستی غیر و تمام نیستهستیت هستی است ولی نیستی نما
سنگی که می فتد ز سر کوه بر زمینگردی که می رود ز ته پای بر هوا
هر ذره ای که جلوه کند در شعاع مهرهر قطره ای کز ابر به حسرت شود جدا
برقی که می جهد ز رگ تیره فام ابرابری که هم ز خنده برق است در بکا
شاخی که از وزیدن با دست در سماعمرغی که از دمیدن برگست در نوا
هر غنچه ای که دم زند از تنگی نفسهر نوگلی که وا شود از سیلی صبا
رویی که از پریدن رنگست در شکستمویی که از شکستن افزایدش بها
هم آب در روانی و هم باد در روشهم سنگ در گرانی و هم موج در شنا
این جمله شکر جود تو دارند بر زباناین جمله سر به سوی تو دارند در دعا
نه، بلکه جمله شکر تواند و سپاس توحمدند و مدحتند و ثنایند مرترا
حمدست هر چه مشعر تعظیم منعم استگر جوهرست و گر عرض و صوت یا صدا
معنی است رهنمای مطالب به هر کلامدر گوش لفظ از پی معنی است آشنا
چون هر چه هست پرتوی از فیض ذات تستسوی تو هر چه هست خرد راست رهنما
ما را چه حد که حمد تو گوییم و شکر توهم خود ترا رسد که کنی خویش را ثنا
لیک از زبان ماست که بر خویش کرده ایاین شکرها که ریخته از ارض تا سما
سر می نهد به سجده شکر تو بر زمینسنگی ز کوه اگر فتد و برگی از صبا
حکم تراست ممتثل امر ترا مطیعهم بحر در تلاطم و هم کوه در صدا
چرخ از تو در تحرک و خاک از تو در سکونماه از تو در تنور و مهر از تو در ضیا
مور از تو در شکنجه خاکست دانه یابکرم از تو در میانه سنگست در چرا
هم نطفه در رحم ز تو اجری خور نصیبهم دانه در مشیمه خاک از تودر نما
در چوب تر ز تو بدن مرده راکفندر خاک خشک از تو تن زنده را غذا
شبنم کتان فکنده به مهتاب برگ گلکش هست نازبالش حفظ تو متکا
از قالب رونده کنی پشم در کلاهوز بوتة دمنده نهی پنبه در قبا
در خار زهردار نهی چشمه عسلوانگاه در عسل نهی از لطف خود شفا
در برگ و بار سبزه تر تا گیاه خشکهر رنج را شفا ز تو هر درد را دوا
یا محیی العظام اذا کانت الرفاتیا منشی النفوس اذا کانت الهبا
یامن یحرک النفس اذ کان قد سکنیا من یجدد البدن اذ کان قد بلی
یا کاینا وجود قدیم الی الابدیا باقیا بقاء دوام بلا فنا
لا ورقه تساقطت ام حبه نمتالا و فی خزائن غیبک علمها
علمت محیط جمله و ذاک هوالقدرقبل از وجود جمله و ذاک هوالقضا
ما غیر رحمت تو نداریم موتمنما غیر درگه تو نداریم ملتجا
ما بنده و خلاف رضای تو حاش حاشجز تو نه التجا به در جز تو لا و لا
فیاض خود تویی و منم بنده ضعیفخورشید خود تویی و منم ذره هبا
گر خوانیم فانک فعال ما تریدور رانیم فانت قدیر لما تشا
لیکن چو رحمت تو وسیع است ای منلیکن چو فیض لطف تو عامست اینما
فلئن رحمتنی فبفضلک بلا عوضو لئن رددتنی فانا المستحق ذا
یارب به فضل خود که بیامرزیم گناهیا رب به لطف خود که ببخشائیم خطا
یا شافع المشفع خیرالمشفعینوالناصر المکرم بالنصر والاخا
متن در گنجور
فراموش کرده‌اندملحقات
این غزل در گزیدهٔ غزلیات فیاض در دسترس از طریق وبگاه چکامه به همت مرکز تحقیقات رایانه‌ای حوزهٔ علمیه اصفهان وجود دارد.
جمعی که یادبود فراموش کرده‌اندسرمایهٔ وجود فراموش کرده‌اند
از یاد برده‌اند مرا بی حقیقتانخود را ببین چه زود فراموش کرده‌اند
از کس شکایتم به جز از بخت تیره نیستآتش به جرم دود فراموش کرده‌اند
هرگز لباس عافیت ما نشد تمامگر تار داده، پود فراموش کرده‌اند
خوش باد وقت عیش فرورفتگان خاککاین گنبد کبود فراموش کرده‌اند
غفلت چنان گرفته فرو اهل هوش راکز لذت شهود فراموش کرده‌اند
آسوده‌اند در بغل تیغ عاشقاناندیشهٔ حسود فراموش کرده‌اند
از بس که محو لذت زخمند بیدلانبر سر کلاهخود فراموش کرده‌اند
هرگز نوازشم به جفایی نمی‌کننداین حاتمان که جود فراموش کرده‌اند
با ناله‌های زار من ارباب انتعاشاز نغمه‌های عود فراموش کرده‌اند
من خود نگویم این که وفا بود یا نبودگر بود و گر نبود فراموش کرده‌اند
فیاض اضطراب تو جایی نمی رسداین دست و پا، چه سود فراموش کرده‌اند
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
لبریزِ شکوه شد دل حسرت‌پرست ماکو طرف دامنی که بیفتد به دست ما!
آزار ما روا نبود بیش ازین دگررنگ شکسته‌ایم چه حاصل شکست ما!
دست دعا برای تو داریم بر سپهرغیر از دعا دگر چه برآید ز دست ما!
امید هست اینکه بیابیم هر چه نیستاکنون که سر به نیست برآورده هست ما
امشب که گوش ناله شنو در کمین نبودشیون بلند داشت نواهای پست ما
بر خویش یافتیم ظفر، غیر ازین نبودتیری که یافت فیض گشادی ز شست ما
ما را بدایتی است پس از منتهای دهرشام قیامت است صباح الست ما
ای هوشمند عرض هنر بیش ازین مبردانش‌پذیر نیست دل لایمست ما
فیّاض طعن خواری ما بیش ازین مزنعزّت بود به خاک مذلّت نشست ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
عشق آمده آتش زده در نیک و بد ماای دامن ارباب ملامت مدد ما
ما گلبن نوباوة عشقیم و نباشدجز نالة بلبل گل روی سبد ما
آن عقلْ پریشان شدگانیم که هر روزدیوانگی آید به طواف خرد ما
آن کوکب سعدیم که شایسته نباشدجز کنگرة عرش برای رصد ما
جایی که فنا رتبه فروش است نشیندبر اطلس نه چرخ مقدم نمد ما
آن مست غیوریم که هر لحظه فروشدسیلی به بناگوش فلک دست رد ما
آن عاشق دردیم که در عرصة تقدیرجز بر دل آزرده نباشد حسد ما
در هشت چمن گلشن فردوس نداردیک سرو به رعنایی شمشاد قد ما
در جور و جفا گرچه صِد او به یکی نیستدر مهر و وفا لیک یک ماست صدِ ما
بر خوان غم عشق تو مهمان عزیزیمهر لحظه غمی تازه شود نامزد ما
فیّاض غم از گمرهی دشت جنون نیستنقش قدم ماست درین ره بلد ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
خاک شد تا در ره او جسم غم پرورد مانازها بر دیدة افلاک دارد گرد ما
دوستداران را به مرگ خویش راضی کرده‌ایمعاقبت درمان درد عالمی شد درد ما
یار بی‌پروا و یاران بی‌وفا، طالع زبونفرصتی می‌خواستی‌ها دشمن نامرد ما؟
هر که را دیدیم رشک حسرت ما می‌بردگرم دارد عالمی را بی‌تو آه سرد ما
قدر کس پنهان نخواهد ماند در دیوان عشقروی ما را سرخ خواهد کرد رنگ زرد ما
دامنی پر لخت دل رفتیم تا کوی عدماز گلستان وجود اینست راه آورد ما
مشت خاک ما کجا طعن ملایک می‌کشدشهسواری همچو عشق آمد برون از گرد ما
جوشن افتادگی داریم و شمشیر نیازگر فلک مردست تاب حملة ناورد ما
یک جهان گو تیغ برکش ما سپر انداختیمکس درین میدان به غیر از ما نباشد مردما
یک شب از پهلوی ما پهلوی آسایش ندیدبستر آشفتگی‌پردازِ غم گستردِ ما
مفت ما فیّاض اگر ما دین و دل درباختیمنقشِ بردن راست نامِ باختن در نرد ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
در وادی عشق پر مکش منّت پابی‌گام درین مرحله شو ره پیما
مردم گویند پای بردار و برومن می‌گویم که پای بگذار و بیا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - در تعریف از هندقطعات
حبّذا هند کعبهٔ حاجاتخاصه یاران عافیت‌جو را
هر که شد مستطیع فضل و هنررفتن هند واجبست او را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - در توحیدقصاید
ای مخترع این نه فلک دایره سان راوی تربیت از لطف تو اشخاص جهان را
کس نیست که پر جیب و بغل نیست ز احسانتا جود تو در باز گشادست دکان را
تا شیر کند در گلویش دایه لطفتچون طفل، گشودست گل باغ دهان را
لطف تو حکیمی ست که از یک نظر لطفخاصیت اکسیر دهد طبع دخان را
اوصاف ترا ناطقه چون سوسن آزادگویی ز پی نطق نیاورده زبان را
چندان که نظر می کنم از لطف تو زادندهر ذره ز ذرات زمین را و زمان را
در جاده کنه تو در منزل اولدر لای فرو رفته قدم راهروان را
عقل عملی در رهت از زور عبادتانداخته تیری و تپاییده نشان را
عقل نظری روی ز دریای تو شسته استلیکن به کنارست و ندیده است میان را
گویند که مصنوعی عالم چو یقینی استیابد خرد از فکر و نظر صانع آن را
آخر نه هم از عالم مصنوع بود عقل؟مصنوع به صانع ز کجا برد نشان را!
بهتر ز وجودش چه توان گفت به برهاناثبات خداوند زمین را و زمان را
غیر از تو چو کس نیست چه گویم ز شریکتتوحید همین بس که ببندیم دهان را
ارکان وجودات دو عالم ز تو زادندای رکن حقیقی تو سراپای جهان را
خود پیش خودی حاضر و عالم همه از توانکار چنین دانش حد نیست زبان را
پامال ملامت شده‌اند اهل تجسمچون ذات تو ایجاد نموده است مکان را
چون رشته وهم است به راه شرف توپابندی کم‌پایگی اجزای زمان را
ای آنکه کنی دعوی دانش نتوانیکز معرفت خویش دهی نطق بیان را
جهلست نه علم انکه به اوهام و خیالاتخواهی کنی اثبات خداوند جهان را
از عقده تسبیح تو کاری نگشایدگر مرد رهی ساز گره رشته جان را
از ثابت و سیاره به جز عقده نیایدخاکت به نظر به که ببینی دبران را
با سوختنت کار نیفتاده ندانیاحوال دل سوخته سوختگان را
مستانه ببین در رهش از سلسله موجزنجیر به پا رقص‌کنان آب روان را
بر دار شدن گام نخستین به ره اوستپر طعنه مزن قالب منصور وشان را
ای هستی فانی شدگان در ره شوقتوی نام و نشان هر دل بی‌نام و نشان را
هم عشق تو و عاشق و معشوق همه تودانا تو و دانسته تو این راز نهان را
در ساغر اجساد که ریزد می ارواح؟ساقی تو و میخانه تویی باده جان را
در راه تو آن گمشده بی‌دل و دینمکز ننگ نیارم به زبان نام و نشان را
از سرمه تحقیق جلای بصرم بخشچندان که کنم فرق یقین را و گمان را
چندان می بی‌تابیم از فیض ازل دهکز وی چو کنم تر لب لب‌تشنه جان را
فیاض چو پرسد ز من این مسئله گویمکز علم خبر نیست سیه مست عیان را
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
تدبیر ماست در گرو عقل پیر مامعلوم تا کجا برسد زور تیر ما
برهان ز معرفت نگشاید در صوابنقش خطا زند همه کلک دبیر ما
در ملک دل تغلّب دیوان ز حد گذشتبد می‌کند کفایت ما را وزیر ما
تا دست دل به دامن زلف بتان زدیمباشد به روز حشر همین دستگیر ما
فیّاض غم مخور که دمادم رسد به گوشبانگ بشارت از لب لعل بشیر ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
گفته‌ای: بیدار باید عاشق دیدار ماپاس این حرف تو دارد دیدهٔ بیدار ما
رتبة افتادگی را خوش به بالا برده‌ایمسایه بر بالای خود می‌افکند دیوار ما
دوستان مرهم‌گذار و دشمنان الماس‌ریزکس نمی‌داند علاج سینة افگار ما
چون نسیمی کز چمن برگ گلی آرد برونناله لخت دل برون کی آرد از گلزار ما
هر یک از پود نفس در دستِ تارِ ناله‌ایستدیگر ای حسرت چه می‌خواهی ز جان زار ما!
زهد زاهد شعبه‌ای از دودمان کفر ماستخویشی نزدیک دارد سبحه با زنّار ما
گرچه در آلوده دامانی مثل گشتیم لیکآب رحمت می‌رود در جوی استغفار ما
تا کدامین فتنه بازش بر سر ناز آوردبوی خون می‌آید امروز از در و دیوار ما
ما ز اوج آسمان بر آستان افتاده‌ایماز مروّت نیست فیّاض این قدر آزار ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
جز داغ سینه گل نکند در بهار مااز جوی شعله آب خورد لاله‌زار ما
هر رنگ لاله‌ای که شکست آفتاب شدپژمردگی نچید گلی از بهار ما
در چار فصل، گلبن ما را شکفتگی استگل بسته است عقد اخوّت به خار ما
ما صاف طینتان به جهان صلح کرده‌ایمآیینه تیرگی نکشد از غبار ما
ما را به خاک تیره برابر نمود عشقاین بود در جهان سبب اعتبار ما
هر چند لاغریم ولیکن ز روز و شبتازد دو اسبه دور فلک در شکار ما
فیّاض گرچه طرز سخن تازه بود لیکاین طرز تازه‌تر شده در روزگار ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
اصحاب پیمبر ارچه نورند و هُداهر یک سوی آخرت رهی‌اند جدا
لیکن شه مردان علی عالیقدرراهیست که راست می‌رود تا به خدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - ماده تاریخ سیل قمقطعات
داد از دست سیل حادثه، دادکه ازو شد گُل بلا سیراب
سیلی از کوه غم فرود آمدکه ازو چشم فتنه شد بی‌خواب
وه چه سیل؛ آسمان سیّالیبرده از عمرها گرو ز شتاب
بسته بر دوش کوه‌های گرانکرده سیراب موج‌های سراب
دیر از سر بدر روی چو خمارزود از پا درافکنی، چو شراب
چرخِ میدان فراخِ پهن آغوشبر سرش چرخ‌زن چو قصرِ حباب
فتنه‌اش چنگ بر زده به عناناجلس دست بر زده به رکاب
این جهان درشت ازو هموارفلک بی‌حساب ازو به حساب
شهر قم کابروی عالم بودشد ازو خشک لب چو موج سراب
در روانی و بی‌ثباتی زددر دروازه تخته بر سر آب
خانه‌ها از شکستگی‌ها کردخاک دیوار بر سر اسباب
مدرسه غسل ارتماسی کردرفت در سجده مسجد و محراب
حرف دیوار، سست در هر جاسخن در، شکسته در هر باب
کشتی عمر را ز موج بلاجای امنی نبود جز گرداب
شهر قم را که رشک عالم بودکرد سیلاب همچو نقش بر آب
اشک عشّاق بود شورانگیزبر دمیده ز کورة سیماب
با که دست قضا به آتش قهراز گُلِ این زمین گرفت گلاب
من چه گویم چه کرد با قم سیل؟قم کتان بود و سیل چون مهتاب
بر لب بام اگر زنی انگشتبا تو گوید حکایت سیلاب
بهر تاریخ فکر می‌کردمجمعی از دوستان برای صواب
دوستی آه آتشین زد و گفتخاک قم را به باد داد این آب
متن در گنجور