چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر تبریز · ۷۴۹ تا ۸۰۹ قمری

شمس مغربی

ملا محمد شیرین مغربی تبریزی معروف به شیرین یا ملامحمد شیرین و مشهور به شمس مغربی (۷۴۹–۸۰۹ هجری) صوفی و شاعر ایرانی نیمه دوم قرن هشتم هجری است. سال و محل وفات وی را یکی از سالهای ۸۰۹ تا ۸۱۰ قمری در سرخاب تبریز نوشته‌اند. وی در حظیره بابافرید به خاک سپرده شده است.
علت ناموری و تخلص وی به مغربی را عده‌ای سفر او به مغرب و خرقه پوشیدن از دست یکی از منسوبین ابن عربی می‌دانند.
مغربی در طریقت پیرو اسماعیل سیسی از یاران نورالدین عبدالرحمان اسفراینی و مصاحب کمال الدین خجندی بود.
علاوه بر اشعار فارسی، اشعاری به زبان عربی و فهلوی آذری از وی به دست رسیده‌است.
دیوان مغربی حاوی سه هزار بیت در قالب غزل، ترجیع بند و رباعی است که مضمون بیشتر آنها موضوعات عرفانی به ویژه وحدت وجود، اهمیت سلوک، تقرب و حسب حال عرفانی سالک است. علاوه بر دیوان فارسی، اشعاری به زبان عربی و فهلوی آذری این آثار از او بر شمرده شده است: اسرار الفاتحه، رسالهٔ جام جهان‌نمادر شرح آراء ابن عربی، منتخبی از شرح قصیده تائیه ابن فارض، درالفرید فی معرفة التوحید به زبان فارسی در توحید و افعال و صفات حق، نزهة الساسانیه، نصیحت نامه، ارائة الدقایق فی شرح مرآت الحقائق.
دیوان فارسی مغربی به همت چندی از همراهان گنجور آماده و در بخش‌های زیر در دسترس قرار گرفته است:

گزیدهٔ اشعار شمس مغربی

شمارهٔ ۱غزلیات
خورشید رخت چو گشت پیداذرّات دو کَون شد هویدا
مهر رخ تو چو سایه انداختزان سایه پدید گشت اشیاء
هر ذرّه ز نور مهر رویتخورشید صفت شد آشکارا
هم ذرّه به مهر گشت موجودهم مهر به ذرّه گشت پیدا
دریای وجود موج زن شدموجی بفکند سوی صحرا
آن موج فرو شد و بر آمددر کسوت و صورتی دلارا
بر رسته بنفشۀ معانیچون خطّ خوش نگار رعنا
بشکفته شقایق حقایقبنموده هزار سرو بالا
این جمله چو بود عین آن موجو آن موج چه بود عین دریا
هر جزو که هست عین کلّستپس کلّ باشد سراسر اجزا
اجزا چه بود مظاهر کلّاشیاء چه بود ظلال اسماء
اسماء چه بود ظهور خورشیدخورشید جمال ذات والا
صحرا چه بود زمین امکانکانست کتاب حقتعالی
ای مغربی این حدیث بگذارسرّ دو جهان مکن هویدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
ز روی ذات بر افکن نقاب اسما رانهان به اسم مکن چهرۀ مسمّا را
نقاب بر فکن از روی و عزم صحرا کنز کنج خلوت وحدت دمی تماشا را
اگر چه پرتو انوار ذات محو کندچو این نقاب بر افتد جمیع اشیا را
اگر چه ما و منی نیز جز توئیتو نیست زماو من بِسِتان یک زمان من و ما را
اگر چه سایۀ عنقا مغربست جهانو لیک سایه حجاب آمده است عنقا را
نقوش کثرت امواج ظاهر دریاحجاب وحدت باطن بس است دریا را
فروغ چهرۀ عذرای خود نهان داردز چشم وامق بیدل عذار عذرا را
نمی سزد که نهان گردی از اولو الابصارکه نور دیده تویی چشمهای بینا را
ز مغربی چو تویی ناظر رخ زیباتنهان از و مکن ای دوست روی زیبا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
بیاور ساقی آن جام صفا رادمی از ما رهایی بخش ما را
خدا را گر توانی کرد کاریبکن کاری بکن کاری خدا را
چو چشم خویشتن سرمست گرداندل و عقل و روان و دیده‌ها را
جهان پر قلب و پر قلاب کردهبیا بر قلب‌ها زن کیمیا را
توانی ساختن از ما شماییاگر میلی بُوَد ما و شما را
گدا سلطان شود گر زان که روزینشانَد بر سریر خود گدا را
نگار اول پر از نقش و نگار استببر نقش و نگار از دل نگارا
بیا از نقش گیتی پاک گردانمیان آینه گیتی‌نما را
چو از نقش جهانش پاک کردیبه نقش روی خود رویش بیارا
برابر آسمان دل چو خورشیدز کوکب پاک کن لوح سما را
بیا بر مغربی انداز تابیبه نام مهر گردان این سها را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱غزلیات از منبعی دیگر
زآسمان غیبت اول ایزدا خوانم فرستپس برای خوردن خوان تو مهمانم فرست
از برای شکر نعمتهای بی پایان تونعمت بی منتها و حد و پایانم فرست
چون تنم پیدا و جانم هست پنهان دایماقوت و قوتی تو بی پیدا و پنهانم فرست
تا مگر موجی کشد بازم ز ساحل در محیطهر زمان صد موج چون دریای عمانم فرست
نیست ما را هر گدایی چون سزای بندگیچون فرستی بندگی را شاه و سلطانم فرست
ای خدا چون کدخدایم ساختی بی کد و کدآنچه دانی کدخدا را باید آن، آنم فرست
چونکه در ملک فنا و فقر شاهم کرده ایهر زمان باج و خراج از پیش شاهانم فرست
آنچه دانی هر مه و هر سال می باید مراگر فرستی بعد از آن هر سال چندانم فرست
از زبان مغربی با عز ملک و دین بگوکز بر خود گوسفند و گندم و نانم فرست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
بت گفت به بت‌پرست کای عابد مادانی ز چه روی گشته‌ای ساجد ما
بر ما به جمال خود تجلی کرده استآن کس که ز تست ناظر و شاهد ما
متن در گنجور
ترجیع بند - ما توبه و زهد را شکستیمترجیعات از منبعی دیگر
ما مست شراب لایزالیمما گلبن عیش را نهالیم
ما صوت تو را نه بند عشقیمما طوطی شکرین مقالیم
ما آینه در نمد نهانیمما لمعه آینه مثالیم
دانش نبرد به ذات ما پیبیرون ز تفکر و خیالیم
پیمانه کشان زهر عشقیمما گوشه نشین کوی حالیم
صیدیم و به دام کس نیاییمافتاده به بند و زلف و خالیم
از حسرت روی گلعذارانما قد خمیده چون هلالیم
ما آب حیات جان فزاییمما تشنه شربت حلالیم
ما توبه و زهد را شکستیم
با مغبچه روبه رو نشستیم
رندیم و شرابخوار و مستیممستانه به گوشه ای نشستیم
آن توبه که دوش کرده بودیمامشب به هوای می شکستیم
ما طالب روی می فروشیمبر خاک درش چو خاک پستیم
ما حلقه زلف دوست دیدیمزنار محبتش ببستیم
میخواره و بت پرست بودناز ما تو عجب مدان که هستیم
از کعبه همیشه بت تو راشیمبت در بغل و همیشه مستیم
ما طالب غمزه بتانیمما کشته چشم نیم مستیم
عمری ست که در میان گبرانناقوس نواز و بت پرستیم
ما توبه و زهد را شکستیم
با مغبچه روبه رو نشستیم
رندیم و حریف و شاهدانیممستیم وفتاده در مغانیم
ما را نبود نشان و نامیدر کوچه عشق بی نشانیم
چون مست شراب ناب گردیمدامن ز دو کون برفشانیم
از گفت و شنید لب ببندیمافسانه علم را ندانیم
غیر از خط و خال نازنینانما هیچ کتاب را نخوانیم
ما عاشق روی مهوشانیمما کشته غمزه بتانیم
از توبه و زهد باز رستیممیخواره و رند و کامرانیم
عمری ست که در شراب خانهبنهاده سری بر آستانیم
ما توبه و زهد را شکستیم
با مغبچه روبرو نشستیم
دوشینه شب آن نگار طنازآمد به هزا رعشوه و ناز
بگشود در شراب خانهآلوده ناز چشم غماز
ناگه نظرش فتاد بر منگفتا چه کسی برآر آواز
گفتم که یکی سیاه بختماز درد کشان عشق ممتاز
پر کرد پیاله، گفت بنشینبستان و بکش مگوی این راز
من نیز پیاله ای کشیدماو نیز تو رانه کرد آغاز
من ترک ریا و زهد کردمگشتم به حریم دوست دمساز
ما توبه و زهد را شکستیم
با مغبچه روبه رو نشستیم
داریم غم شراب گلگونماییم دل لبالب از خون
سودا زده ای دگر چو من نیستدر قبه زرنگار گردون
افسانه عشق ما چه پرسیدیوانه کوی ماست مجنون
ما جامه زهد پاره کردیمزاهد تو دگر مخوانش افسون
ساقی به بتی که می پرستیپرکن قدحی شراب گلگون
درده که دمی خراب گردمفارغ شوم از غم چه و چون
مستانه در او فتم به بازارمعلوم شود به جمله اکنون
ما توبه و زهد را شکستیم
با مغبچه روبه رو نشستیم
عشق تو ز من قرار برداشتدل بردو هم اختیار برداشت
ساقی قدحی لبالبم داداز آیینه ام غبار برداشت
مخموری چشم نیم مستیماز سر اثر خمار برداشت
زلفش چو صبا فکند یک سوابر از سر لاله راز برداشت
مستانه به صحن باغ بنشستجام می خوشگوار برداشت
پر کرد پیاله ای به من دادغم از دل بی قرار برداشت
ما توبه و زهد را شکستیم
با مغبچه روبه رو نشستیم
ما نرگس یار می پرستیمما چشم خمار می پرستیم
ما ناله ناز می سراییمما نغمه زار می پرستیم
ما خط سیاه خوش نداریمما خط غبار می پرستیم
آزرده دل و خراب حالیمما طره یار می پرستیم
ما سینه ریش می خراشیمما جان فکار می پرستیم
ما ساقی جام لاله گون رادر فصل بهار می پرستیم
با سبزه و گل چه کار ما راما لاله عذار می پرستیم
ما مغربی و جمال او رادر لیل و نهار می پرستیم
ما توبه و زهد را شکستیم
با مغبچه روبه رو نشستیم
متن در گنجور
مقدمهٔ منثورشمس مغربی
پس اَر بینی در این دیوان اشعارخرابات و خراباتی و خمّار
بُت و زُنّار، تسبیح و چلیپامُغ و تَرسا و گَبر و دیر و مینا
شراب و شاهد و شمع و شبستانخروش بَربَط و آواز مستان
مِی و میخانه و رِند خراباتحریف و ساقی و مرد مناجات
نوای اَرغَنون و ناله نِیصَبوح و مجلس و جام پیاپی
خُم و جام و سَبو و مِی فروشیحریفی کردن اندر باده نوشی
ز مسجد سوی مِیخانه دویدندر آنجا مدتی چند آرمیدن
گرو کردن به باده خویشتن رانهادن بر سر مِی جان و تن را
گل و گلزار و سرو و باغ و لالهحدیث شبنم و باران و ژاله
خط و خال و قد و بالا و ابروعِذار و عارض و رُخسار و گیسو
لب و دندان و چشمِ شوخ سرمستسر و پا و میان و پنجه و دست
مشو زِنهار از آن گفتار در تاببرو مقصود از آن گفتار دریاب
مپیچ اندر سر و پای عبارتاگر بینی ز ارباب اشارت
نظر را نَغز کن تا نَغز بینیگذر از پوست کن تا مغز بینی
نظر گر برنداری از ظواهر،کجا گردی ز ارباب سَرایر؟
چو هر یک را از این الفاظ جانی استبه زیر هریکی پنهان جهانی است
تو جانش را طلب از جسم بگذرمُسَمّا جوی باش از اسم بگذر
فرو مگذار چیزی از دقایقکه تا باشی ز اصحاب حقایق
متن در گنجور
شمارهٔ ۱اشعار پراکنده
رفتم به خرابات مغان سر بنهممن در قدم پیر مغان سر بنهم
متن در گنجور
شمارهٔ ۱فهلویات
دل بچهنام آذر سوتمی نادچشمیان اج دو گیتی دوتمی ناد
لاوه چهنام یر بیباره ببردبرآن چه و سالها اندوتمی ناد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - مغربیاشعار عربی
ته علی المستهام فیک جمالاو تکبر علی الکئیب دلالا
یا مذالا لمن تعزز فیهاعزه لی ینال منک منالا
زد علی الضلال فیک فانیلم ازل فیک اهتدیت ضلالا
جز علی من قتلته بلحاظفاتکات تلطفا و تعالا
عد الی الصلح عن قتال قتیللا تبالغ مع القتیل قتالا
یا ملیح الحمی حماک رفیعو منیع علی الوصول وصالا
قد تجلیت و اختفیت ظهوراو تدلیت و ارتفعت جلالا
مد ظلی ظهور شمسک نشراوانطوی اذ طویت فیه ظلالا
اذ تخللت فی جلال جلیللا تخلی من الجلیل جلالا
وامح رسمی و هیاتی و مثالیلابتغی من الجمیع مثالا
ایها القلب للقبول تهیاو تجرد علی العلایق حالا
و تقدس تقدس من یتجلیفیک معنی و صوره و خیالا
و توحد عن السمات نعوتاو تفرد عن الصفات خیالا
و اطو سبع الطباق طی سجلو ارتفع عن جمیعهن خیالا
کبرالله اذ رایت بدورا
هلل الله اذ شهدت هلالا
ابدا منکم الیکم اهربو جنابکم یا سادتی لی مهرب
حبی لمن اهواه فی دین الهویهو مذهبی عن مذهب لا اذهب
حاشاکم ان تحبونی اننیعن حبکم اسلو او عنکم ارغب
یا منتهی المطلوب یا انهی المنیشیئا هواکم عنکم لا اطلب
قلبی لدیکم هو فی تصریفکمابدا علی تقلیبکم یتقلب
لا انه بوصالکم یتنعمو ببعدکم و فراقکم یتعذب
المر حلو منکم بمذاق منیهواکم و عذابکم مستعذب
فاو عدو افضل و صل و اعدلیا طیبا فالکل منکم طیب
ما نسبتی الا الیکم سادتیمن غیرکم حتی الیه انسب
ما غیرکم من ناظری لک ناظرمالی اراکم عنکم یتحجب
من یشتکی من بعد قرب بعدکماذ انتم منه الیه اقرب
بظهورکم ظلی انطوی فی نورکمو بنورکم قد زال عنی الغیب
منکم بدامابی بدو بی اختفااعنی له انا مشرق انا مغرب
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
ای جمله جهان در رخ جانبخش تو پیدا‏‏وی روی تو در آینۀ کَون هویدا‏
‏‏تا شاهد حسن تو در آیینه نظر کرد‏‏عکس رخ خود دید بشد واله و شیدا
هر لحظه رخت داد جمال رخ خودرابر دیده خود جلوه بصد کسوت زیبا
از دیده عشاق برون کرد نگاهیتا حسن خود از روی بتان کرد تماشا
رویت ز پی جلوه‌گری آینه‌ای ساختآن آینه را نام نهاد آدم و حوّا
حسن رخ خود را به همه روی در او دیدزان روی شد او آینهٔ جملهٔ اسما
چون ناظر و منظور توئی غیر تو کس نیستپس از چه سبب گشت پدید این همه غوغا
ای مغربی آفاق پر از ولوله گرددسلطان جمالت چو زند خیمه به صحرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
چه مهر بود که بسرشت دوست در گل ماچه گنج بود که بنهاد یار در دل ما
به دست خویش چهل صبح باغبان ازلندید تخم گلی تا نکشت در گل ما
چه ماه بود که از آسمان فرود آمدنشست خوش متمکن به برج و منزل ما
ملک که بود که افتاد در چه بابلچه سحرهاست درین قعر چاه بابل ما
چه موجها که پیاپی همی رسد هر دمز جوش و جنبش دریای او به ساحل ما
هزار نقش به یک لحظه می پذیرد دلببین چه نقش پذیر است قلب قابل ما
به هر گره که وی از زلف خویش بگشایداز او گشاده شود صد هزار مشکل ما
اگر ز حضرت مات آرزوی مقبولی ستبیا و هندوی آن شو که هست مقبل ما
چو مغربی نظر از نقش کاینات بدوزاگر کمال طلب می کنی ز کامل ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
ورای مطلب هر طالب است مطلب مابرون زمشرب هر شارب است مشرب ما
به کام دل به کسی هیچ جرعه ای نرسیداز آن شراب که پیوسته می کشد لب ما
سپهر کوکب ماست از سپهر ها برونکه هست ذات مقدس سپهر کوکب ما
بتاختند اسب دل ولی نرسیدسوار هیچ روانی به گرد مرکب ما
هنوز روز و شب کائنات هیچ نبودکه روز ما رخ او بود و زلف او شب ما
کسی که جان و جهان داد عشق او بخریدوقوف یافت ز سود زیان بکسب ما
ز آه و یارب ما آن کسی خبر داردکه سوخته است چو ما او ز آه یا رب ما
تو وین و مذهب ما گیر در اصول و فروعکه دین و مذهب حق است دین و مذهب ما
نخست لوح دل از نقش کائنات بشویچو مغربیت هست اگر عزم مکتب ما
چه مهر بود که بسرشت دوست در گل ماچه گنج بود که بنهاد یار در دل ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات از منبعی دیگر
چو بحرنامتناهی ست دایما امواجحجاب وحدت ریاست کثرت امواج
جهان و هر چه درو هست جنبش دریاستز قعر بحر به ساحل همی کند اخراج
دلم که ساحل دریای بی نهایت اوستبود مدام به امواج بحر او محتاج
علاج درد دلم غیر موج دریا نیستچه طرفه درد که موجش بود دوا و علاج
کسی که موج به دریا کشیدش از ساحلوقوف یافت ز سر حقیقت و معراج
به هر خسی نرسد زین محیط در و گهریکی به خس رسد از وی، یکی به گوهر و تاج
ازین محیط که عالم به جنب اوست سرابمراست عذب فرات و تو راست ملح اجاج
به لون و طعم اگر آب مختلف باشدز اختلاف محل است و انحراف مزاج
هر آنچه مغربی از کاینات حاصل کردبکرد بحر محیطش به یک زمان تاراج
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
با آنکه دو کون سر به سر هستی اوستانسان ز چه مغز گشت عالم ز چه پوست
زین است که او مردمک چشم وی استباز آن که بود آینه چهره اوست
متن در گنجور
شمارهٔ ۲اشعار پراکنده
چند در طلب پیر مغان می کوشمتا در کف او جام پیاپی نوشم
متن در گنجور
شمارهٔ ۲فهلویات
ار به دریا رسم دریا ته وینمور به صحرا رسم صحرا ته وینم
به جز ته هیچ کیجی نی به گیتیاژ آن هر یا رسم هر یا ته وینم
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - ایضااشعار عربی
لقد کنا حروفا عالیاتنزلنا فی سطور سافلات
ظهرنا بعد ما کنا خفیاو صرنا الان کل الکاینات
و ما الاکوان الا نحن حقافانا کاینات ممکنات
اذا صرنا العوالم و المراتبو ذاتا ثم اسما للصفات
تحجبنا بنا انا لدنیاوقعنا بعده فی المشکلات
نسینا عهد ایام الوصالولم نذکر عهود السالفات
رسول جاء منا بعد ذلکعلینا منبئی بالمعجزات
دعا فینا لنا منا الیناو صرنا و ارتقینا عن جهات
عبرنا عن نفوس زاکیاتو عن رتب الذوات قابلات
وصلنا و اتصلنا و اتحدنابذات العین صرنا عین ذات
و فی التفصیل لم یوجد سواناولم یوجد کذا فی المجملات
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
به‌دست خویش چهل صبح بامداد الستندید تخم گلی تا نکشت در گل ما
چه ماه بود که از آسمان فرود آمدنشست خوش متمکن به برج منزل ما
ملک که بود که افتاد در چه بابلچه سحرهاست در این قعر چاه بابل ما
چه موج‌ها که پیاپی همی‌رسد هر دمز جوش و جنبش دریای او به ساحل ما
هزار نقش به یک لحظه می‌پذیرد دلببین چه نقش‌پذیر است قلب قابل ما
به هر گره که وی از زلف خویش بگشایداز او گشاده شود صد مشکل ما
اگر ز حضرت ما آرزوی مقبولی‌ستبیا ز هندوی او شو که هست مقبل ما
چو مغربی نظر از عین کائنات بدوزاگر کمال طلب می‌کنی ز کامل ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
هیچ دانی که کیستیم و شماسایه آفتاب نور خدا
سایه آفتاب تابش اوستتابش مهر هست عین ضیا
نیست خورشید از شعاع بعیدنیست سایه ز آفتاب جدا
سایه و آفتاب یک چیزندهست او واحد کثیر نما
چون یکی بود سایه خورشیدیا رب این کثرت از چه شد پیدا
نظر از عین کائنات بدوزتا که سایه نمایدت یکتا
بگذر از سایه زانکه خورشید استآنکه تو سایه خوانیش هر جا
شیئی واحد بگو که چون گرددعین هستی جمله اشیا
هست یک عین ، اینهمه اعیانیک مسما است این همه اسما
ذات و وجهت است و اسم و نعت و صفتعقل و نفس است طبع و شکل قوا
جمله نقش تعینات ویندهرچه هستند در زمین و سما
بهزاران هزار نقش غریبمینماید به خویشتن خود را
هست اندر جهان کهنه و نوآخرین نامش آدم و حوا
گاه مجنون شود گهی لیلیگاه وامق بود گهی عذرا
آنچه امواج خوانمش مجلاستگشته ظاهر به کسوت من و ما
نقش این موج بحر بی پایانمغربی و سنایی است و سنا
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
بیا در بحر و دریا شو رها کن این من و ما راکه تا دریا نگردی تو ندانی عین دریا را
اگر موجت از آن دریا درین صحرا کشد روزیچنانت غرقه گرداند که ناری یاد از صحرا
اگر امواج دریا را بجز دریا نمی بینییقین دانم که نتوانی مسما دید اسما را
چو واحد کردی اعدادت نشاید سر بسر واحدچو فردائی یکی بینی پری و دی فردا را
ز کثرت سوی وحدت شو ز وحدت سوی کثرت آیز راه وحدت و کثرت توان دانستن اسما را
چه دانی زیر و بالای زمین و آسمان چون توندید استی تو ور خود زیر بالا را
چو مستی نسخه جانان فرو رو در خود و ادوانز پنهانی و پیدائیست این پنهان و پیدا را
الا ایمغربی عنقای مغرب را اگر گوئیبرون از مشرق و مغرب بباید جست عنقا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات از منبعی دیگر
می نماید هر زمان روی از پریرویی دگرتا کشد هر دم گریبان من از سویی دگر
دل نخواهم بردن از دستش که آن جان جهاندل همی جوید ز من هر دم به دلجویی دگر
چون تواند دم ز آزادی زدن آن کس که بادهر زمانش می کشد در بند گیسویی دگر
روی جمعیت کجا بیند به عمر خویشتنآنکه باشد هر زمان آشفته رویی دگر
سر به محراب از برای سجده کی آرم فرودمن که دارم قبله هر دم طاق ابرویی دگر
من به یک رو چون شوم قانع که حسن روی اومی نماید هر دم از هر رو مرا رویی دگر
بر لب یک جو مجو آن سرو رعنا را که اوهر زمان باشد خرامان بر لب جویی دگر
بر سر کویی به حسنی جلوه گر دیدیش روتا به حسن دیگرش بینی تو در کویی دگر
با وجود آنکه او را هیچ رنگ و بوی نیستبینمش هر دم به رنگ دیگر و بویی دگر
گفته بود او مغربی را خوی ما باید گرفتچون بگیرد چونک دارد هر زمان خویی دگر؟
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
مردان همه در سماع و نی پیدا نیستمستان همه ظاهرند و می پیدا نیست
صد قافله پیشتر درین ره رفتندوین طرفه که هیچگونه‌ای پیدا نیست
متن در گنجور