شاعر تبریز · ۶۳۶ تا ۷۱۴ قمری
همام تبریزی
محمد پسر فریدون همام تبریزی شاعر پارسی سرای قرن هفتم در سال ۶۳۶ هجری قمری در تبریز متولد شد. او در سرودن غزل توانایی بالایی داشت. همام دوستدار سعدی شیرازی بود و در غزلیاتش به استقبال اشعار او رفته است و با او مکاتبات فراوانی داشته است. بنابر برخی از یادداشتهای تاریخی سعدی شیرازی در سفرش به آذربایجان با همام ملاقات داشته است. همام تبریزی در سال ۷۱۴ هجری قمری در تبریز درگذشت و در مقبرة الشعرای تبریز به خاک سپرده شد.
دیوان اشعار همام تبریزی به همت آقای سید جابر موسوی تایپ شده و در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
گزیدهٔ اشعار همام تبریزی
شمارهٔ ۱غزلیات
چون سحر از بوی گل گشت معطر هوااز نفس یار ما داد نشانی صبا
نه چه سخن باشد این چیست صبا تا کنمنسبت بوی خوشش با نفس یار ما
کرد طلوع آفتاب یار درآمد ز خوابروی نگار مراست خسرو انجم گوا
جان چو شنید از صبا بوی سر زلف اوگفت روان میشود در پی آن آشنا
در صور آب و گل جان صفت دوست دیدعشق کهن تازه گشت گرم شد این ماجرا
جام رها کن در و چشمهٔ خورشید بینزاینه بگذر نگر عکس رخ یار را
گر نه زعکس رخش گل اثری یافتنگل زکجا وین همه مایه حسن از کجا
قبله هر ملتی هست به سوی دگربا رخ او فارغیم از همه قبلهها
تیر چو از چشم او بر دل عاشق رسیدگفت که زخم من است صید مرا خونبها
چشمش اگر میکند میل به سوی همامنیست مجال سخن عاشق و چون و چرا
شمارهٔ ۲غزلیات
با آن که برشکستی چون زلف خویش ما راگفتن ادب نباشد پیمانشکن نگارا
هستند پادشاهان پیش درت گدایانبنگر چه قدر باشد درویش بینوا را
از چشم من نهانی ای آب زندگانیوصلت مناسب آمد سیمرغ و کیمیا را
در چشم من فراقت نگذاشت روشناییای آفتاب تابان دریاب دیدهها را
زان لب سلام ما را نشنیدهام جوابیبیگانه میشماری یاران آشنا را
پیش رخ تو باید بر خاک سر نهادنشرط است سجده بردن آیینه خدا را
چشم تو ریخت خونم شرم آمدم که گویماز بهر نیم جانی با دوست ماجرا را
در زهد و پارسایی چندان عجب نباشدسرمست چشم خود بین رندان پارسا را
سوی همام بنگر باری به چشم احسانبا بنده التفاتی رسم است پادشا را
شمارهٔ ۳غزلیات
ما به دست یار دادیم اختیار خویش راحاصلی زین به ندانستیم کار خویش را
بر امید آن که روزی کار ما گیرد قرارسالها کردیم ضایع روزگار خویش را
ریختی خون دلم شکرانه بر جان من استگر تو بر فتراک میبندی شکار خویش را
خاک پایت شد وجودم تا نیابی زحمتیمینشانم ز آب چشم خود غبار خویش را
عکس روی چون نگار خود ببین در آینهتا بدانی قدرت صورتنگار خویش را
هست خاک آستانت سجدهگاه اهل دلسجدۀ شکری بکن پروردگار خویش را
نیست خالی از خیال روی تو چشم همامباغبان بی گل نخواهد جویبار خویش را
شمارهٔ ۱رباعیات
انگور و شراب را سعادت بادامی مستی و خواب را سعادت بادا
بادام شکست روغن صافی هستگل رفت گلاب را سعادت بادا
شمارهٔ ۴غزلیات
ساقی همان به کامشبی در گردش آری جام راوز عکس می روشن کنی چون صبح صادق شام را
می ده پیاپی تا شوم ز احوال عالم بیخبرچون نیست پیدا حاصلی این گردش ایام را
کار طرب را ساز ده و اصحاب را آواز دهدر حلقه خاصان مکش این عام کالانعام را
زان حلقههای عنبرین آرام دلها میبریآشوب جانها کردهای آن زلف بیآرام را
ای آفتاب انجمن از عکس روی و جام میدر جان ما زن آتشی تا پخته یابی خام را
ای عاشقت هر شاهدی رند تو هر جا زاهدیدر کار عشقت کرده دل یک باره ننگ و نام را
هر دل که هست اندر جهان رغبت به زلفت میکندنخجیر دیدی کاو به جان جوینده باشد دام را
صوفی چو لفظت بشنود دیگر نگوید ماجراحاجی چو بیند روی تو باطل کند احرام را
هر گه که دشنامم دهی آسوده گردد جان منکز لهجه شیرین تو ذوقی بود دشنام را
من دست بوسی میکنم مرد لب و چشمت نیمنقل لب مستان مکن آن شکر و بادام را
دارد همام از روی تو خورشید در کاشانه شببر راه صبح از زلف خود امشب بگستر دام را
شمارهٔ ۵غزلیات
داشتم روزی نگاری یاد میآید مراهر زمان از یاد او فریاد میآید مرا
مجمع اصحاب و وصل یار و ایام شبابهمچو برق تیزرو با یاد میآید مرا
هر دو چشم اشکریزم در فراق دوستاننیل مصر و دجله بغداد میآید مرا
با خیال قامت او عشقبازی میکنمچون نظر بر سرو و بر شمشاد میآید مرا
آن چنان بر روزگار بیوفا منکر شدمکز توهم داد هم بیداد میآید مرا
نقشهای چرخ را بیاصل میبینم تمامکارهای دهر بیبنیاد میآید مرا
شمارهٔ ۶غزلیات
روی ترکم بین مکن نسبت به خوبی ماه راترک من در خیل دارد همچو مه پنجاه را
دامن خرگه براندازد به شبها تا مگرگمرهی در منزل او باز یابد راه را
رهنمایان فلک با شبروان ره گم کنندترک من گر برنگیرد دامن خرگاه را
گر شبی در زلف مشکین، روی را پنهان کندرهبری را برفروزم شعلههای آه را
یوسف مصری اگر حسنی بدین سان داشتیعکس رویش پر مه و خورشید کردی چاه را
شمارهٔ ۲رباعیات
جهدی بنما تا بشناسی حق راکانجا نخرند غلغل و بقبق را
از علم الهی که براق روح استجز استر زینی نرسد احمق را
شمارهٔ ۲ - در نعت سیدالمرسلین (ص)مثنویات
هر که ره با دلیل پیمایدگرچه زحمت کشد بیاساید
از آفت ره کسی خبر داردکه قدم در پی نظر دارد
هرکه بی همرهی رود به سفریابد اندر سفر عذاب سقر
تا نباشد تو را رفیق شفیقره مرو ذاک فی الطریق
چون مسافر رسد به امن آبادطریق رنج راه خودش نیاید
شرح راه زمین بیان کردمیاد گرد معنی و راه آن گردم
بی دلیلی نبود حق پیداکی رسد عقل آدمی آنجا
انبیا هادیان این راهندکز بد و نیک راه آگاهند
ره نمایان خلق ایشانندپیشوایان نوع انسانند
سر ایشان علیهم الصلواتهست باحق همیشه در خلوات
چشم را پرتوی همی بایدگرنه تنها از و چه کار آید
عقل را نیز در ره باریمیدهد نور انبیا یاری
نور ایشان چو صبح صادق بودبعد از ان آفتاب روی نمود
خاتم الانبیا و أفضلهممقتدی الاولیا و أکملهم
مصطفی و محمد و احمدخوانده بر نور او عقول ابجد
نور او بود اول الانوارجان او گشته مخزن الاسرار
برگزیده عنایت قدمشآسمان بوسه داده بر قدمش
از لطافت تنش روان گشتهآب از انگشت او روان گشته
سر انگشت آن نذیر بشیرکرده پستان خشک را پر شیر
آمده سنگ ریزه در تسبیحدر کفش همچو ذاکران فصیح
خاک لشکر شکن ز بازویشکه ز دست خداست نیرویش
بی غروب آفتاب دولت اوانس و جن مفتخر به ملت او
نام او متصل به نام خدازو کلام خدا رسیده به ما
اوست مقصود و کاینات طفیلاوست سلطان و دیگران سرخیل
نام او ذکر اهل معنی شدسکته نقد دین و دنیی شد
زو زمین شد چو آسمان پرنورمنزل خاک شد جهان سرور
زبدهٔ کاینات او را دانبحر آب حیات او را دان
مالک الملک در نوشت زمینبهر محبوب خود رسول امین
دید اطراف مشرق و مغربناگذشته زمکه و یثرب
گفت ملکی که حق مرا بنمودامتم را شود مسخر زود
ره نمایان که پیش از و بودنددر جهان معجزات بنمودند
گشت در باد و آب و آتش و خاکظاهر آثار آن نه در افلاک
مصطفی کرده ماه را به دو نیممعجز شهمچوخلق اوست عظیم
اظهر معجزات او قرآنهست گنج فواید دو جهان
بحر عذب است و گوهر معنیزو توانگر ایمه دنیی
آفتاب سپهر دانایی ستعقل را یار و نور بینایی ست
ظلمت کفر از جهان برداشتزنگی از آیینه زمان برداشت
هرکه بود از عرب سخن پردازعاجز آمد ز مثل این اعجاز
وان که انصاف داد و سر بنهاددست ایمان در دلش بگشاد
گفت از بهر اشرف انسانحرمش کان خلقه القرآن
بود پیش از رسول در عالمظلمت جهل وکفر هردو به هم
چون بر آمد ز شرق لم یزلیآفتاب عنایت ازلی
نور ایمان و علم پیدا شدچشم دل زین دو نور بینا شد
دین حق گشت در جهان پیداهکذا هکذا و الا لا
علم و حلم و وفا و عدل و کرمورع و مردمی علو هم
فضل یزدان به مصطفی بخشیدزو نصیبی به اولیا بخشید
بود سلطان و رو به فقر آوردبا نبوت به فقر فخر آورد
آدمی را که هست جان جهانزنده جاودان به او شد جان
نور او را گذر به آدم بودنفس آدم از و مکرم بود
شد به آن نور آدم خاکیقبلة قدسیان افلاکی
سر نهادند قدسیان بر خاکپیش جد مخاطب لولاک
این کرامت خلیفهٔ اولیافت از نور احمد مرسل
طیبه شد نام آن خجسته مقامکه درو یافت مصطفی آرام
بر سر هر زمین که کرد گذرشرف خاک داد بر عنبر
که قسم یاد می کند یزدانبه قدمگاه دوست در قرآن
آرزومند روی اوست بهشتبه تقاضای بوی اوست بهشت
چون در آمد به جنة المأویبرد سر زیر سایه اش طوبی
کوثر آب حیات را گویدخنک آبی که رخ بدان شوید
گر به رضوان جمال بنمایدجاودان جان او بیاساید
شوق جنت به خادمش سلمانغالب آمد ز شوق او به جنان
شب معراج چون که دیدبهشتاثر خویش در بهشت بهشت
جبرییلش چو داد آگاهیشب معراج و کرد همراهی
در حرم بود پیش بیت حرامکه خلیل و حبیب راست مقام
بنده را برده فضل من اسریاز حرم تا به مسجد اقصی
بعد از آن گشت بر براق سوارجبرئیل امین رفیقش و یار
هر دو زانجا به آسمان رفتندزین جهان سوی آن جهان رفتند
سدره شد منتهای سیر ملکمصطفی شد برون ز هفت فلک
بیشتر زان نبود حد براقیافت از حضرتش براق فراق
جذبهٔ حق براق جان آمدجان به درگاه بی نشان آمد
نور حق یار شد محمد رابه احد ره نمود احمد را
بنده را نور کردگار جهانمدد چشم گشت و گوش و زبان
دید و بشنید و گفت لا أحصیأنت تثنی علیک ما تشنی
محرم راز های ما أوحیکس نیامد مگر رسول خدا
شاه شاهان دین و دنیی اوستفتاب جهان معنی اوست
گشت انوار او جهان آرایدوستانش نجوم راهنمای
شمارهٔ ۷غزلیات
مکن ای دوست ملامت من سودایی راکه تو روزی نکشیدی غم تنهایی را
صبرم از دوست مفرمای که هرگز با هماتفاقی نبود عشق و شکیبایی را
مطلب دانش از آن کس که بر آب دیدهشسته باشد ورق دفتر دانایی را
دیده خون گشت ز دیدار نگارم محرومبهر خوبان بکشم منت بینایی را
ننگرد مردم چشمم به جمالی دیگرکاعتباری نبود مردم هرجایی را
گر زبانم نکند یاد تو خاموشی بهعاشقم بهر سخنهای تو گویایی را
آفریدهست تو را بهر بهشتآراییچون گل و لاله و نرگس چمنآرایی را
رویها را همه دارند ز زیبایی دوستدوست دارم سبب روی تو زیبایی را
چون نظر کرد به چشم و سر زلف تو همامیافت مستی و پریشانی و شیدایی را
شمارهٔ ۸غزلیات
بشنو حدیث یار ما از ما نه از اغیار ماشرح لب او میدهد شیرینی گفتار ما
دانی چه داریم آرزو سرهای ما در پای اوافتاده بر خاک درش دراعه و دستار ما
با سرو گوید قامتش هستی همین بالا و بسکو روی و موی نازنین کو شیوه و رفتار ما
هر یک ز ما در انجمن لافی ز مردی میزندبنمای زلف پرشکن تا بشکند پندار ما
گر یک نفس از بندگی یابیم ذوق زندگیتا حشر شکری میکنیم از بخت برخوردار ما
گر چشم مستت را هوس باشد حریفی خوشنفسزحمت مکش هم جنس او اینک دل بیمار ما
باری دگر گویی مکن از آب خالی دیده رابی شست و شویی کی شود شایسته این دیدار ما
شمارهٔ ۹غزلیات
چشم مستش دوش میدیدم به خوابکرده بود از ناز آغاز عتاب
گفت کای مشتاق خوابت میبردهل یکون النوم بعدی مستطاب
شرم بادت آن همه دعوی چه بودچشم عاشق را بود پروای خواب؟
هر که در هجران بیاساید دمیجاودان از دوست ماند در حجاب
خوابم از بهر خیالت آرزوستمن عتابت را همین دارم جواب
حال ما دور از تو میدانی که چیستحال چشم بینصیب از آفتاب
در فراقت آنچه بر ما میروداهل دوزخ را نباشد آن عذاب
آب حیوانی و ما در آتشیموه که گر بنشانی آن آتش به آب
بی تو از خوبان نیاساید همامتشنه کی سیراب گردد از سراب
شمارهٔ ۳رباعیات
ای هجر تو خون کرده جگر یاران رااز وصل تو شادی دل غمخواران را
چشمت که از اوست ملک حسن آبادانمستیست خراب کرده هشیاران را
شمارهٔ ۳ - در نعت خلیفه اولمثنویات
پیشوا یار غار او صدیقآن رسیده به عالم تحقیق
برگزیده رسول و یزدانشارجحی گفته بهر ایمانش
گفت از بهر قوت از غفارثانی اثنین اذهما فی الغار
پشت بر عالم فنا کردهرو به سلطان انبیا کرده
مرده از حرص و از هوای بدنزنده زایمان و عقل و خلق حسن
از سخن در معانی افزودهمحض ایمان و عقل و جان بوده
در ره دین باخت دنیی راراز قش داد گنج معنی را
زبده صادقان عالم اوستهمدم شاه نسل آدم اوست
از سکوت و سکون و افعالشگشت روشن کمال احوالش
شمارهٔ ۱۰غزلیات
منتظر باشند شبها عاشقان ناکرده خوابتا برآید بامداد از شرق کویت آفتاب
آفتابی میکند از مشرق رویت طلوعکز شعاع آن نیارد چشمهٔ خورشید تاب
پرتو روی تو نگذارد که بینم صورتتدست غیرت بست بر رویت هم از رویت نقاب
عاشقان را زلف تو زنجیر بر گردن نهادگشت از اقبال رویت هندویی مالک رقاب
حسن را از دیدهها پیوسته پنهان داشتنجز به روز روی تو بیرون نیامد از حجاب
جز وصالت آرزویی نیست جان را از جهانعقل میگوید خیال است این مگر بینی به خواب
گر شراب این است کز عشق تو ما را در سر استباده مستان را فریبی مینماید چون سراب
در میان غنچه خندان گل هر بامدادمی نماید قطرهها چون بر رخ خوبان گلاب
چیست دانی آن صبا چون وصف حسنت میکنددر دهان غنچه از ذوق لبت میآید آب
ز انتظار وعدهٔ وصلت به جان آمد همامهم نگفتی این سخن گر عمر ننمودی شتاب
شمارهٔ ۱۱غزلیات
چون لبت از مصر کی خیزد نباتکز نباتت میچکد آب حیات
دوستانت ز آب حیوان بینصیبتشنگان جان داده نزدیک فرات
صانع از روی تو شمعی برفروختدفع ظلمت را میان کاینات
پیش نقش رویت ایمان آورندبتپرستان زمین سومنات
بود در خوبان نظر کردن حرامحسنت آمد کرد محو سیئات
از کمند زلف جانآویز توجان ندارد هر که میجوید نجات
صبر فرمایی مرا در عاشقیچون نمایم بر سر آتش ثبات
گر کند چشمت به درویشان نظرمایه حسن تو را باشد زکات
زندگانی را ز سر گیرد همامگر به خاکش بگذری بعد از وفات
شمارهٔ ۱۲غزلیات
بدیدم چشم مستت رفتم از دستکوام آذر دلی بو کو نبی مست
دلم خود رفت و میدانم که روزیبه مهرت هم بشی خوشیانم اژ دست
به آب زندگی ای خوش عبارتلوانت لاو چَمَن دیل و گیان بست
دمی بر عاشق خود مهربان باشکژی سر مهر ورزی گست بو گست
اگر روزی نبینم روی خوبتبشان شهرانره او سر زنان دست
به مهرت گر همام از جان برآیدمواژش کان یوان بمرت و وارست
گرم خا وا کری بشتم بوینیبیویت خته بوم ژاهنام سرمست
شمارهٔ ۴رباعیات
ای در سر زلف تو پریشانیهاخوی لب لعلت شکرافشانیها
در باغ رخت که نزهت چشم من استشفتالوهاست لیتنی جانیها
شمارهٔ ۴ - در نعت خلیفه دوممثنویات
بعدازان چون خلیفه گشت عمرشد جهان گیر دین پیغمبر
داد تأیید قادرش یاریدر جهان گیری و جهان داری
کرد اظهار دین مصطفویبود خورشید ملت نبوی
نفس را در فلک رسانیدهدیو را سایه اش رمانیده
چون دلش شد به نور حق بیناشد زبانش به ذکر حق گویا
دید در طیبه بر سر منبردر نهاوند حیلت لشکر
به حیل ره نمود ساریه راتا رهانید اهل بادیه را
نفس را کرده احتساب نخستتا از و آمد احتساب درست
بود سلطان و فقر می ورزیدبر در عاجزان همی گردید
عدل او گشت در جهان مشهورکه شد از عدل او جهان معمور
شمارهٔ ۱۳غزلیات
ترکم زمی مغانه سرمستمیآمد و عقل رفته از دست
مخمور ز باده چشم جادوشوریده ز باد زلف چون شست
در باره سوار بود چون دیدرخسار مرا ز زین فروجست
دستم به لب چو لعل بوسیدو اندر قدمم چو خاک شد پست
برداشت ز خاک رخ پس آنگهبنشاند مرا و خویش ننشست
یک شیشه شراب داشت با خودزان باده که جرعهای کند مست
پر کرد و یکی قدح به من دادواخوردم و دل ز غصه وارست
چون مست شدم ز باده گفتمای ترک کنون که توبه بشکست،
درده می ارغوان و گر نیستدستار من از در گرو هست
ترکم چو شنید همچو جوزادر خدمت من نطاق دربست
میداد شراب ناب و نقلماز پسته خویش داد پیوست