چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر تبریز · ۱۰۳۰ تا ۱۰۹۳ قمری

مجذوب تبریزی

شمس‌الدین محمد بن محمدرضا مجذوب تبریزی از عالمان و شاعران معروف قرن یازدهم هجری متخلص به مجذوب اهل تبریز و معاصر سلاطین صفویه بود. از خانواده و زمان تولد ایشان چیزی در دسترس نیست. اطلاعات کافی از زندگی مجذوب تبریزی در دست نیست و اولین اطلاعات در مورد ایشان از قدیمی‌ترین تذکره‌ها همچون قصص الخاقانی از ولی‌قلی بیگ شاملو و تذکره نصرآبادی از محمدطاهر نصرآبادی است و در موردش گفته‌اند: او در شعر و شاعری ید طویلی داشته، در اشعارش متخلص به مجذوب بوده و به سبک حافظ شیرازی شعر می‌سروده است. همچنین درباره او آمده است که در تبریز مدرسه‌ای برای طلاب آن شهر داشت و شاگردان بسیاری در درس او حضور داشتند. در ریاض العلماء چنین گفته شده که او از شاگردان خلیل بن غازی قزوینی بود. او شاعر صوفی مسلک بوده و بر اصول مذهب شیعی خود نیز محافظت می‌کرد.
مجذوب دو بار به حج سفر کرده و عتبات در نجف اشرف و کربلا را زیارت کرده و اشعاری را در مدح اهل بیت(ع) سروده است.
او در تبریز مدت زیادی زیست و در آنجا مشغول به تدریس بود. او در سال ۱۰۸۵ق از تبریز به سمت قزوین به قصد دیدار با سلطان سلیمان صفوی عزیمت کرد و سلطان سلیمان صفوی او را مدرس در شهر شماخی قرار داد و به آنجا مسافرت کرد و مشغول به تدریس شد. تاریخ وفات او را حاج حسین نخجوانی به نقل از شاعری با یک رباعی بیان نموده که در سال ۱۰۹۳ هجری قمری اتفاق افتاده است و محل دفن او نیز نامعلوم می‌باشد.
مجذوب از آن رفت به صد خوشحالی
در باغ نعیم بود جایش خالی
تاریخ وفاتش از خرد پرسیدم
گفتا «آسود در بهشت عالی»
دیوان مجذوب تبریزی به همت آقای امیر لطف زمان از روی نسخهٔ خطی دیوان محمد بن محمدرضا مجذوب تبریزی کتابخانهٔ ملی ملک به شماره ثبت ۵۰۰۹ به گنجور افزوده شده است.

گزیدهٔ اشعار مجذوب تبریزی

شمارهٔ ۱ - (ناکامل)غزلیات
..........................
از خویش بنالد نه ز خورشید جهان‌تابخفاش که تاب رخ تابنده ندارد
نراد فلک ماهر این نرد خیال استکس رنگی از این دشمن بازنده ندارد
مجذوب که طول املش کرده هوسناکگویا خبر از گنبد گردنده ندارد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
دیده پر خون شد به دل دیگر نمیدانم چه شدآب این سرچشمه را از سر نمیدانم چه شد
گردش چشمی به یک پیمانه هوشم برد و رفتتا به دور افتاد آن ساغر نمیدانم چه شد
گفتمش تا دیدمت عقل و دل و دین باختمگفت دیگر گفتمش دیگر نمیدانم چه شد
در محبت محضر عاشق دل پرداغ اوستمن از آن داغم که آن محضر نمیدانم چه شد
اضطراب روز محشر را شبی دیدم به خوابچون بیاد آمد غمت محشر نمیدانم چه شد
تیغ اسکندر سراسر ملک دنیا را گرفتملک آن ملک است اسکندر نمیدانم چه شد
خیمه درویش را در سایه طوبی زدندچتر شاهنشاهی سنجر نمیدانم چه شد
دین پاکان تا قیامت مستقیم و روشن استمنکر اعجاز پیغمبر نمیدانم چه شد
پیش از این مجذوب آهت داشت تاثیر دگرتیغ آن تیغ است آن جوهر نمیدانم چه شد
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
بی‌شوق تو کی واقف اسرار توان بودبی‌لطف تو کی از تو خبردار توان بود
مشغول تو در کعبه و بتخانه توان گشتدر ذکر تو با سبحه و زنّار توان بود
با درد تو از منت کونین توان رستبا کوه گران تو سبک‌بار توان بود
از لذّت دیدار تو گر سیر توان شددر حلقه مستان تو هشیار توان بود
دانسته به دام تو فتادیم که چون دامپیش تو به صد دام گرفتار توان بود
در راه تو چون کار به افتادگی‌ افتدپیش همه کس در همه کار توان بود
رنجور تو حال دل رنجور تو داندبا درد تو از درد خبردار توان بود
با شوق دل افروز تو مجذوب توان گشتبا نور رخت قاسم انوار توان بود
مجذوب ببازی گذر عمر و تو خشنوداز عمر چرا این همه بیزار توان بود
متن در گنجور
شمارهٔ ۱غزلیات پراکنده
با آن گل خودرو که عیانش نتوان یافتداریم بهاری که خزانش نتوان یافت
فریاد که افتاده سر و کار دلم رابا عربده‌جویی که زبانش نتوان یافت
آن گنج که پیدا و نهان در طلب اوستپیداست که پیدا و نهانش نتوان یافت
خضر از ره دوری طلب چشمه جان کردپنداشت که در گنج دهانش نتوان یافت
ما نام و نشان را نشناسیم که مجذوببد نام کسی شد که نشانش نتوان یافت
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
عالم تن و روح لا اله الا هوستاز دولت مغز آبرو دارد پوست
عالم چو ضمیر هوست پیدا ز دو حرفپیداست که مرجعش به هر معنی اوست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱مثنویات
چه پیچی در این عالم پیچ پیچکه خالیست از راحت و پر ز پیچ
گره بسته‌ای داشت طفلی به دستفکند از کف و در کمینش نشست
روان طفل دیگر ربودش ز جاچو بگشود در وی نبُد جز هوا
گره بسته دنیا و طفل آن دنی‌ستبگویش که چیزی در او بسته نیست
فنا بر فنا ظاهرش را ببینکجایی هنوز آخرش را ببین
به تعلیم یک گردش چشم یارچه‌ها تا کند گردش روزگار
همان است این گنبد کج‌نهادکز او رفت تخت سلیمان به باد
همان منزل است این بیابان تنگکه ره بست بر کی‌قباد و پشنگ
فلک را همانست آن دست و زورکه برد افسر از ایرج و سلم و تور
همان به در این فتنه‌خیز افناکه با چشم ساقی شوی آشنا
کند فارغ از غصّه زاهدتمی و مطرب و ساقی و شاهدت
بده ساقی آن کیمیای وجودکه ظاهر کنم تا کدام است جود
نه همّت همین سیم و زر دادن استکه همّت به راه تو سر دادن است
متن در گنجور
مسمطدیوان اشعار
حُسن را آیینه‌ای در کار بودجوهر دل قابل دیدار بود
روبرو کردند اندک تار بوداندک این جا در نظر بسیار بود
عشق را صیقل‌گری آموختند
آتشی تابنده شد روز الستحکم شد بر امتثال هر چه هست
هر که بر آتش زد از اندوه رستآن که سستی کرد در آتش نشست
یار از ما گشت و یاران سوختند
آن یکی شد خلق از خاک بهشتوآن دگر از طینت اعمال زشت
شد به سوی کعبه رندی از کنشتزاهدی پا از حرم در دیر هشت
در خور هر کس قبایی دوختند
سر هوای سجده آن شاه داشتآشنایی‌ها در آن درگاه داشت
هر طرف می‌گشت و عزم راه داشتراه ناهموار بود و چاه داشت
شمع دل را در جهان افروختند
شاهد دنیا به افسون و فریبتا به چندین رنگ خود را داد زیب
حرص دل داد از کف و شد بی‌نصیبکیمیاسازان به اکسیر شکیب
از قناعت گنج‌ها اندوختند
مه‌وشان چین و ماچین و فرنگسروقد و لاله‌رنگ و شوخ و شنگ
قصد دل کردند و این ره بود تنگبی‌بصر را پای دل آمد به سنگ
پاک‌بینان از هوس واسوختند
روز و شب از سیر ماه و آفتابعمر را کردند سرگرم شتاب
بی‌غمان دادند تن بر خورد و خوابعشق‌بازان از غم یوم الحساب
از نماز شب چراغ افروختند
پنج روزی این حیات مستعاردر حقیقت بود پر بی‌اعتبار
آخر اندیشان استغنا شعارگنج را بر رنج کردند اختیار
دین به دنیای دنی نفروختند
تا سرم پا از عدم بیرون نهادذرّه‌ام بال هواداری گشاد
دل به فکر ننگ عریانی فتاداز وفا و صبر و نور اعتقاد
جامه‌ای بر قامت دل دوختند
آسمان تا گوهرم را شد صدفتاج شاهی خواستم آرم به کف
یک طواف روضهٔ شاه نجفبر رخم درها گشود از هر طرف
در ازل این سجده‌ام آموختند
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ماده‌تاریخ‌ها
چون والد کمینه طواف مدینه کردمحرم به حج شدیم و مناسک تمام شد
بار دگر چو بهره ز طوف رسول یافتجان را فدا نمود و به دارالسلام شد
تاریخ جستم از خرد فیض‌بخش گفت(آسوده در بقیع چه عالی مقام شد)
متن در گنجور
شمارهٔ ۱مفردات
خوبی از هر کس که بینی شکر حق را دان صواببر کتان‌بافنده واجب شد دعای آفتاب
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
عاشقی را بنا نباید کردیا حذر از بلا نباید کرد
مدعای تو گر فراغت توستادعای وفا نباید کرد
شکَّر شُکر را نکرده نهارخون دل ناشتا نباید کرد
آن که پا بر سر طمع زده استسر ز پایش جدا نباید کرد
آزمایش نکرده مردم راآشنایی بنا نباید کرد
با گروهی که آشنا گیرندخویش را آشنا نباید کرد
نیک را نیک دان و بد را بدتا بگویم چه‌ها نباید کرد
با نکوکار دم نباید زدشرم از بی‌حیا نباید کرد
یک‌زبان و دو‌دل نباید بودشکوه‌ها از دعا نباید کرد
آه دل‌خستگان بلای خداستاین بلا را ز جا نباید کرد
دیدن روی خوب عیش دل استعیش خود را قضا نباید کرد
دوست را تا ز خود نرنجانیغیر را آشنا نباید کرد
شکوه از ما تو می‌کنی مجذوبسرّ این حرف وا نباید کرد
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
ماهی که لب نوشش خاصیت جان داردبی‌یاد لبش بودن البته زیان دارد
گر خلد برین خواهی پیداست سر کویشور آب بقا جویی در گنج دهان دارد
خورشید قیامت شد ماهی که تمنایشسرگشته به هر جانب صد سرو روان دارد
یا رب به چه زیبایی از خانه شود طالعآن مهر که دیدارش مه را نگران دارد
دریاب و زیارت کن دل‌های پریشان رااین است نشان ای دل کز دوست نشان دارد
گر ماه به زیبایی منظور جهانی شدمنظور دل مستان ماهی‌ست که آن دارد
هرگز نبرد از جا آسایش سلطانشآن را که غم عشق است دارای جهان دارد
آن گنج که پنهان است از غایت پیداییبیرون ز مکان در دل پیوسته مکان دارد
آن درد که درمانش در دست همان درد استدر پرده مهجوری صد لطف نهان دارد
آن را که زبان و دل با یک‌جهتان کج باختاو داند و شاهی کاو تیغ دو زبان دارد
گر گوهر اخلاصت با دُر یقین بایدباید که دلت باشد هر چیز گمان دارد
این نشو و نما مجذوب بی‌شوق نگاری نیستعشق است که آدم را پیوسته جوان دارد
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
هر چند تماشا ز غرورش نتوان کردشادیم که دوری ز حضورش نتوان کرد
پیدا اگر از غایت قربش نتوان دیدکم نیز ز بسیاری نورش نتوان کرد
سودای تو دردی‌ست که درمان نپذیرددرد تو بلایی‌ست که دورش نتوان کرد
غم نیست از آن غم که علاجش نتوان یافتفریاد از آن دل که صبورش نتوان کرد
آن را که دل از محرم و بیگانه بریدیدیگر ز تو بیگانه به زورش نتوان کرد
چشمی که نشد عاشق و بی‌خواب نگردیدبیدار به صد نفخه صورش نتوان کرد
آن را که خرام تو ز رفتار برآرداز جا دگر از جلوه حورش نتوان کرد
بی‌ربط نفهمی سخن اهل جنون رادرسی‌ست که حالی به شعورش نتوان کرد
بی‌درد چه پرسی سبب گریه مجذوببرخیز که از کار ضرورش نتوان کرد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات پراکنده
لاله ز رخسار تو گل چیده استغنچه به امید تو خندیده است
گل به هوای تو بغل کرده بازسرو به اقبال تو بالیده است
بس که نگاهت به ستم کرده خوچشم من از چشم تو ترسیده است
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
مجذوب دگر مجوش از راز محیطخاموش که قطره نیست دمساز محیط
ای چرخ تو هم ز کبریا بی‌خبریدر گوش صدف نگنجد آواز محیط
متن در گنجور
شمارهٔ ۲مثنویات
مگر کرد شاهی به وقتی شکاربه سرمنزل ژنده‌پوشی گذار
طلب کرد آبی از آن بی‌وجودکه چون شعله نم در وجودش نبود
روان از پی آب آن باددستسبک‌روح چون شعله از خاک جست
لب جام شه را چو بر لب رسیدتو گفتی سکندر به مطلب رسید
شهش خواست بر سر نهد تاج خویشرساند تنی را به معراج خویش
همان مرد در فقر ثابت‌قدمچو درویشی از تاج شه کرد رم
ز منّت چو رم کرد گل‌گل شکفتبسی بی‌نیازانه خندید و گفت
تو باید که بر خود ترحّم کنیکه این جود از مال مردم کنی
به مال کسان جود کردن خطاستاز این مال اگر بگذری آن سخاست
من از سر گذشتم تو از تاج زربه از تاج بخشی بود تَرک سر
بده ساقی آن آب آتش مزاجکه افسردگی را همان شد علاج
خبر نیست از دل دل‌افسرده راکجا نشئه جان بود مرده را
جهان را که بر آب و گل بسته‌اندطلسمی‌ست بر نام دل بسته‌اند
نوشتند بر جوهر دل نه جسمکه این لوح باشد کلید طلسم
دل آن جان پر آتش ملتجی‌ستنه آن شکل مخروط اهلیلجی‌ست
بده ساقی آن آب گلنار رنگکه مشتاق صلح است و بی‌تاب جنگ
علاج ریا کن اگر عارفیکه کفر عظیم است شرک خفی
بده ساق آن آتش لعل‌فامکه در راست‌گویی مثل شد مدام
پی رستگاری از این دامگاهبه جز راستی نیست ما را پناه
دل کج‌دلان باب محراب نیستکه محراب‌ کج قبله را باب نیست
دل‌ کج‌دلان را نباشد نجاتمجو قبله‌ای راست از سومنات
اگر شاه شاهان بود یا گدانجاتش دهد راستی از بلا
بده ساقی آن آب آتش نهادکز او شد توکّل قوی اعتقاد
دمی گلبن همتت گل کندکه عزم درستت توکّل کند
دلی را در این ره شود بخت یارکه گردد به خضر توکّل دچار
چه شد راه دور است و تو کاهلیتوکّل گرت هست در منزلی
بیا ساقی آن جام آیینه‌فامکز او یافتی دولت جم نظام
به من ده کز او اِذن حاصل کنمنظر بر رخ دولت دل کنم
رخ دولت دل جمال کسی‌ستکه از پادشاهان گدایش بسی‌ست
رخی را که برقع به جز نور نیستز چشم و دل صاف مستور نیست
حجابش به جز جان افسرده نیستدل صاف اگر هست در پرده نیست
بده ساقی آن کیمیای وفاکه باروی مهر است و پای وفا
چه شد راه عشق تو پرپیچ بودکه در پیش پای وفا هیچ بود
دلی را که سرکش بود مهوششوفا می‌زند آب بر آتشش
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ماده‌تاریخ‌ها
پدر را پس از فوت دیدم به خوابکه می‌گفت با من بهشتی شدم
شمردم پس از خواب تاریخ بودهمان لحظه من هم (بهشتی شدم)
متن در گنجور
شمارهٔ ۲مفردات
همین بس است به عالم دلیل مستی دوستکه هر چه هست به عالم دلیل هستی اوست
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
دردمندان تو از درد دوا یافته‌اندزهرنوشان تو از زهر شفا یافته‌اند
عاشقان چشم نیاز از همه جا دوخته‌اندتا که گم‌کرده خود را همه جا یافته‌اند
سال‌ها گشته مقابل مه و خورشید به همتا دو آیینه ز یک نور صفا یافته‌اند
طاق ابروی تو بر اهل نظر حق داردقبله راست از این قبله‌نما یافته‌اند
دل درویش به دست آر و نشان گیر و بروخرم آن قوم که راهی به خدا یافته‌اند
وقت مرغان گلستان قناعت خوش بادکه ز بی‌برگی خود برگ و نوا یافته‌اند
تا پریشان نشوی خاطر جمعت ندهندبی‌دلان این نظر از زلف دوتا یافته‌اند
با بتان مطلب دل را به زبان عرض مکنتا گذشتست به خاطر به ادا یافته‌اند
منکر گوشه‌نشینان خرابات مباشتو چه دانی که در این گوشه چه ها یافته‌اند
مگذر از آب و هوای در میخانه عشقخرم آنان که در نشو و نما یافته‌اند
خاکسار در میخانه دل شو مجذوبدردمندان همه زین خاک شفا یافته‌اند
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
مژده ای دل پیک جانان می‌رسدپیک جانان است و خندان می‌رسد
پیش موری با نوازش‌نا‌مه‌هاهدهد ملک سلیمان می‌رسد
باز بر درویش درویشان دوستخلعت آن شاه شاهان می‌رسد
راه‌رو را تا نباشد همتیراه دورش کی به پایان می‌رسد
بر جفای عشق اگر صبرت بوددرد بی‌درمان به درمان می‌رسد
تا به بی‌برگی نسازی با خزانکی سر و برگت به سامان می‌رسد
صبر اگر باشد به داد عندلیبگل گلستان در گلستان می‌رسد
چشم من آخر به فریاد دلتگردی از درگاه سلطان می‌رسد
مطلبت هر چند دور است و بلنددست سلطان خراسان می‌رسد
حرص بر ما کار مشکل کرده استور نه رزق هر کس آسان می‌رسد
تا جهان باقی‌ست از خوان کرمقسمت گبر و مسلمان می‌رسد
هر که از سر بگذرد مجذوب‌واربر سرش البته جانان می‌رسد
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
روزی که فلک در خم چوگان تو گرددباید دو جهان عرصه میدان تو گردد
خورشید جهان‌گیر شود نقش نگینتچون دوش فلک تخت سلیمان تو گردد
بیدار شود فتنه غوغای قیامتتا در دو جهان شحنهٔ دیوان تو گردد
ترک قَدَراندازِ قضا همچو قیامتباید همه جا از پی جولان تو گردد
خورشید قیامت که زوالش نتوان یافتآرامگهش مشرق ایوان تو گردد
در بندگیت هر که قدیم است همان استمریخ همان بندهٔ فرمان تو گردد
از راز دل خصم که چون آتش خاراستآگاه مگر بر گه پیکان تو گردد
عیسی که شمرده است غنیمت دم خود رامی‌خواست که تا حشر ثناخوان تو گردد
خضر از طلب چشمه حیوان نکشد دستتا باز جوان از لب خندان تو گردد
ناچار فلک دامن گسترده بچیندروزی که پر از نعمت احسان تو گردد
بردار نقاب از رخ و بنمای به خورشیدتا از دل و جان واله و حیران تو گردد
مجذوبِ تو نوروز و شب عید نداندآن روز کند عید که قربان تو گردد
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات پراکنده
نهادم به سر تاج فهمیدگیندادم به کس باج فهمیدگی
به نادانی خود شدم معترفرسیدم به معراج فهمیدگی
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
از مرتبه نبی شرف دارد حُسناز رنگ رخ علی شعف دارد حُسن
یک راز نهان در این دو دل جلوه‌گر استیعنی که دو آئینه به کف دارد حسن
متن در گنجور