چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر نیشابور · ۴۶۰ تا ۵۲۱ قمری

امیر معزی نیشابوری

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود.
او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپرد، در این بیت:
من رفتم و فرزند من آمد خلف صدق
او را به خدا و به خداوند سپردم ...»
او در ادامه به چگونگی راه یافتن خود به دربار ملکشاه سلجوقی به پایمردی علاءالدوله امیرعلی فرامرز ندیم و داماد ملکشاه اشاره می‌کند که چگونه روزی سلطان به عزم دیدن هلال رمضان بیرون می‌رود و ماه را پیش از دیگران می‌بیند و معزی که در این وقت حاضر بوده این رباعی را می‌گوید:
ای ماه چو ابروان یاری گویی
یا نی چون کمان شهریاری گویی
نعلی زده از زر عیاری گویی
در گوش سپهر گوشواری گویی
سلطان را این رباعی خوش می‌آید و از راه انعام اسبی به شاعر می بخشد و معزی این رباعی را میگوید:
چون آتش خاطر مرا شاه بدید
از خاک مرا بر زبر ماه کشید
چون آب یکی ترانه از من بشنید
چون باد یکی مرکب خاصم بخشید
سلطان بر او احسانها می‌کند و به رتبه‌اش می‌افزاید و فرمان می‌دهد تا او را به لقب امیرمعزی بخوانند منسوب به خود سلطان که لقب معزالدنیا و الدین داشت.
پس از آن امیرمعزی شهرتی فراوان به دست آورد و از مقربان درگاه سلطان گردید و صاحب جاه و جلال شد چنانکه عوفی در لباب الالباب نویسد: «سه کس از شعرا در سه دولت اقبالها دیدند و قبولها یافتند چنانکه کس را آن مرتبه میسر نبود، یکی رودکی در عهد سامانیان و عنصری در دولت محمودیان و معزی در دولت سلطان ملکشاه.»
معزی تا پایان عهد ملکشاه یعنی تا سال ۴۸۵ ه.ق در خدمت این پادشاه بود بعد از وفات او و آشفتگی کار جانشینان وی، معزی مدتی از عمر خود را در هرات و نیشابور و اصفهان به سر برد و سرگرم مدح امرای مختلف این نواحی بود تا آن که سنجر به سلطنت رسید و امیرمعزی بدو پیوست و از این پس تا پایان حیات در خدمت سنجر بود.
عوفی درباره ٔ مرگ امیرمعزی نوشته است که روزی سلطان سنجر در خرگاه بود، ناگاه تیری از کمان شاه جدا شد و به امیرمعزی اصابت کرد و او در حال جان سپرد. بنا به تحقیقی که عباس اقبال در مقدمهٔ دیوان معزی کرده قول عوفی بر این که معزی بعد از اصابت تیر در حال بمرد درست نیست و معزی مدتها بعد از این واقعه زنده بوده است. اما از مرثیه‌ای که سنایی در مرگ معزی گفته معلوم می‌شود که معزی سرانجام به همان زخم تیر بدرود حیات گفته است و تاریخ مرگ او بنا به تحقیقات اقبال و صفا بین ۵۱۸ و ۵۲۱ ه.ق بوده است.
ویژگی عمده شعر معزی سادگی آن است. کوششی که او در سرودن غزلهای نغز به کار برده -اگر چه فاقد سادگی و شیرینی غزلهای فرخی است- مسلماً وسیله مؤثری در پیشرفت فن غزل‌سرایی شده است. با این حال انوری در این بیت او را به تقلید از عنصری و فرخی متهم کرده است:
کس دانم از اکابر گردن کشان نظم
کو را صریح خون دو دیوان به گردن است

گزیدهٔ اشعار امیر معزی نیشابوری

شمارهٔ ۱غزلیات
بیار آن چه دلِ ما به یکدگر کَشَدابه ‌سر کش آن چه بلا و اَلَم به سر کشدا
غلامِ ساقیِ خو‌یشم که بامدادِ پگاهمرا ز مشرقِ خُم، آفتابْ برکشدا
چو تیغِ باده برآهیجم از میانِ قدحزمانه باید تا پیشِ من سپر کشدا
چه ‌زَرّ و سیم و چه خاشاک‌ْ پیشِ من، ‌آن روزکه از میانهٔ سیماب، آبِ زَر کشدا
خوش است مستی و آن روزگارِ بی‌خبریکه چرخ، غاشیهٔ مَردِ بی‌خبر کشدا
درِ نشستِ من آن گه‌ گشاده‌تر باشدکه مست ‌گردم و ساقی مرا به‌ در کشدا
اگر به ساغرِ دریا هزار باده کشمهنوز همتِ من ساغرِ دگر کشدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرامگذر از بیعت دیرینه و مگذار مرا
به محالی و خطائی ‌که تو را هست خیالخط مکش بر من و بیهوده میازار مرا
چند گویی که به یک‌بار زبون‌گیر شدیمن زبونم تو زبان‌گیر مپندار مرا
از همه خلق من امروز خریدار توامگرچه هستند همه خلق خریدار مرا
تو شناسی‌ که به جز من نسزد جفت تو رامن شناسم‌ که به جز تو نسزد یار مرا
تا طلبکار سر زلف تو باشد دل منبا تو باشد به همه حال سروکار مرا
آیم ای دوست به ‌نزدیک تو بارم ندهیخود دلت بار دهد تا ندهی بار مرا
گر همی با من دلخسته تلطف نکنیبه تکلف چه دهی عشوهٔ بسیار مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
موی چون غالیه و روی چو دیباست تو راعقده از غالیه بر دیبا زیباست تو را
مرده از دو لب شیرینت همی زنده شوددر دو لب‌ گویی افسون مسیحاست تو را
عاشق و شیفته سرو صنوبر شده‌امزانکه چون سرو صنوبر قد و بالاست تو را
قبله زی خلخ و یغماست مرا تا بزیمزانکه اصل و نسب از خلخ و یغماست تو را
شادی جان من است آن صدف مرجان رنگکه درو سی و دو تا لولو لالاست تو را
تویی آن سرو خرامنده که در باغ جمالبا گل و لاله همه ساله تماشاست تو را
تویی آن ماه دو هفته که در برج نشاطزهره برده است و میان بسته به ‌جوزاست تو را
بیش روی تو همی سجده برد قیصر رومتا به ‌خورشید سر از ملک چلیپاست تو را
نیست از جملهٔ خوبان و ظریفان جهانیکتن از بنده و آزاد که همتاست تو را
پشت خوبان همه در خدمت تو هست دو تازانکه در خدمت خسرو دل یکتاست تو را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
گر سینه بخست شاه سنجر ما راکم نیست خمار عشق در سر ما را
گر دل‌ برُبود یار دلبر ما راپیکان بَدَل دل است در بر ما را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱قطعات
ای خداوندی که چون در بزم بنشانی مرااز بلا و محنت ایام برهانی مرا
حق خدمت دارم اندر دولت تو سالهاگر کس دیگر نمی‌داند همی دانی مرا
تا قیامت فخر من باشد که اندر بزم خویشدر بر تختم نشانی و بدر خوانی مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱قصاید
با نصرت و فتح و ظفر و دولت والابنگر علم شاه جهان بر سر بالا
لشکر شده آسوده و تِرمَذ شده ایمننصرت شده پیوسته و دولت شده والا
فتح آمده و تهنیت آورده جهان راسلطان جهانگیر به این فتح مهنا
بشکفته به دین داری او جان پیمبرنازنده به فرزندی او آدم و حوا
بهروزی او در همه گیتی شده معروفپیروزی او در همه عالم شده پیدا
رزمش‌ همه با نصرت و رسمش همه‌ نیکوروزش همه با دولت و کارش همه زیبا
ای شاه غلامان تو دارند به اقطاعچین و خُتَن و کاشغر و خَلُخٌ و یغما
بر بیعت و پیمان تو صد نامه رسیدستاز مکه و غزنین و سمرقند و بخارا
از موکب تو کوه نماید همه هامونوز لشکر تو شهر نماید همه صحرا
آنجاکه تَف توست چه جیحون و چه هامونوانجا که صف توست چه جنگ و چه‌تماشا
تاگَرد سپاه تو برآمد ز خراسانیک باره به اِدبار فرو شد سر اعدا
زین نصرت و زین فتح‌ که دیدند و شنیدنددیگر به خراسان نبود غارت و غوغا
نشگفت اگر از بیم توشیران بگریزندکز هیبت تو موم شود آهن و خارا
تا دست تو دریا بود و تیغ تو آتشنشگفت نهیب و خطر از آتش و دریا
هر شاه‌ که یک راه زتیغ تو بترسداز ملک و ولایت نبود نیز شکیبا
سو‌دش نکند تعبیهٔ قلعه و لشکرآن به‌ که‌ کند با سرِ تیغِ تو مدارا
گر تعبیه‌سازی به‌سوی روم دگر بارزُنّار چو افسار کنی بر سر ترسا
فرمان تو مسجد کند از خانهٔ رُهبانشمشیر تو خَرزین‌ کند از چوبِ چلیپا
شاها، مَلِکا، جملهٔ آفاق تو داریشد دیدهٔ دین از ظفر و فتح تو بینا
بیم است ز شیران جهان وز تو رعایتعذرست ز شاهان جهان وز تو مُحابا
شادند و سرافراز به عدل تو خداوندچه‌ خویش و چه بیگانه‌ و چه پیر و چه برنا
تا، بنده معزی ز فتوح تو سخن‌ گفتزیر قدمش گشت ثَری همچو ثُریا
هر شعر پسندیده که در مدح تو گویدباشد چو یکی عقد پر از لؤلؤِ لالا
تا عقل شناسنده تمام است به دانشتا مهر فروزنده بلندست به جَوزا
زیر علم فتح تو بادا همه عالمزیر قدم عدل تو بادا همه دنیا
شمشیر تو برنده و دست تو دهندهفرمان تو پاینده و بخت تو توانا
متن در گنجور
مسمطامیر معزی
قافلهٔ شب‌ گذشت صبح برآمد تمامباده شد اکنون حلال خواب شد اکنون حرام
کاسه بدل شد به جام جام‌ بدل شد به کام‌خوشتر از این روزگار کو و کجا و کدام‌؟
در قدح مشک‌بوی باده بیار ای غلام
وز لب یاقوت رنگ بوسه بده ای پسر
ای صنم چنگ زن چنگ سبک‌تر بزنپردهٔ مستان بدر راه قلندر بزن
لشکر صبح آمدند میکده را در بزنکوس خرابی بیار در صف لشکر بزن
گلبن اندیشه را بُن‌ ِبکَن و سر بزن
تات به باغ نشاط تازه‌گل آید به ‌بر
خوش بود آری صبوح خاصه به وقت بهارلعل شده کوهسار سبز شده جویبار
ای صنم تیره زلف بادهء روشن بیارباده شده مشکبوی باد شده مشکبار
آن چو لب لعل ‌دوست ابین‌ا‌ وین چو سر زلف‌ یار
ای پسر ماهرو رطل بده تا به‌ سر
تا که ز حُوت آمدست سوی حَمَل آفتابگوهر سفته است خاک صندل سوده است آب
بر سر گل بلبل است بر لب طوطی شرابدر گلوی فاخته است ساخته چنگ و رباب
هست به زنگار و نیل چهرهء صحرا خضاب
هست به کافور و مشک پشت چمن بارور
تا که ز جنگ بهار لشکر سرما شدستبزم مهیا شدست عیش مهنا ‌شدست
آب مکدر شدست باد مصفا شدستکوه چو بُسَّد شدست دشت چو مینا شدست
ابر چو وامق شدست باغ چو عذرا شدست
شاخ چمن چون عروس باد صبا جلوه‌گر
سرو چو منبر شدست فاخته همچون خطیبمسجد او جویبار منبر او عندلیب
گل به صفت نادرست لاله به ‌صورت غریبلاله ز گل خرم است همچو خلیل از حبیب
هر که درین روزگار هست ز می بی‌نصیب
از طرب و از نشاط نیست دلش را خبر
خوش بود اندر بهار یار شده صلح جویساخته رود و سرود چنگ زن و شعرگوی
تازه بنفشه به دشت، لاله بر اطراف جویگشته یکی لعل رنگ‌ گشته دگر مشک‌بوی
لاله مگر رنگ یافت از لب آن ماهروی
یا ز خط و زلف اوست‌ بوی ‌بنفشه مگر
ای سخن‌آرای مرد خیز به شبگیر زودعذر نگارین خویش بشنو و بپذیر زود
می‌ زدگان را بساز چاره و تدبیر زودباده ستان وقت شام با بم و با زیر زود
چیره زبان برگشای جام به‌ کف گیر زود
مدح خداوندگوی نام خداوند بر
بار خدایی‌ که هست ملک زمین را شرفوز شرف و قدر خویش فخر نژاد و سلف
مذهب حق را پناه لشکر دین را کنفحاتم طائی به طبع صاحب کافی به ‌کف
باغ سخا را درخت درّ وفا را صدف
جسم‌ کرم را روان چشم خرد را بصر
قاعدهٔ سعد و حمد کنیت و نامش بهمبر سر خورشید و ماه دولت وی را قدم
مضمرش اندر ضمیر مُدغَمش اندر قلمفایده ی عمر خضر مرتبه ی مهر جم
همچو در اجسام روح درکف رادش کرم
همچو در افلاک نور در تن پاکش ‌گهر
بر تن اقبال و بخت دولت او چون سرستوز فَلکُ‌ا‌لمَستقیم‌ همت او برترست
در همه آثار خیر مقبل و نیک‌ اخترستدرخور پیغمبر است‌ گرچه نه پیغمبر است
عادت او بخشش است بخشش او گوهر است
حکم روانش قضا قَدر بلندش قَدَر
ای شرف ملک شاه مفخر دنیی توییپای نهاده به قدر بر سر شعر‌ی تویی
سِحر عدو را به خشم معجز موسی توییمرگ ولی را به مهر دعوت عیسی تویی
پیش تو مولی است دهر سید و مولی تویی
چون تو در این روزگار خلق نباشد دگر
گردون فتوی عقل پیش تو آرد همیعقل اثرهای خویش بر تو شمارد همی
خشم تو بر چشم خصم آب گمارد همیبر جگرش روزگار آتش بارد همی
زین دو قبل سال و مه خصم تو دارد همی
آب بلا در دو چشم آتش غم در جگر
ای ز سپهر کمال تافته خورشید وارگشته به تمییز و عقل نادرهٔ روزگار
از کرم شهریار کار تو همچون نگاروز قلمت چون نگار مملکت شهریار
طبع تو بحر محیط دست تو ابر بهار
بحر تو یاقوت موج ابر تو زرین مطر
هست چو خورشید و ماه طلعت دستور شاهطلعت تو مشتری است در بر خورشید و ماه
حضرت و درگاه توست قبله ی اقبال و جاهملک خداوند را ‌کِلک تو دارد نگاه
لاجرم از هر که هست پیش خداوند گاه
زینت تو برترست قربت تو بیشتر
کلک روانت شدست مرکز امید و بیمگه چو دعای مسیح‌ گه چو عصای‌ کلیم
هست ز نقل و ز نقش عادت او مستقیمگه شد عطار مشک‌ گه شده نقاش سیم
کلک تو آرد پدید از شَبَه دُرِّ یتیم
کس نشنید ای شگفت ‌کز شبه خیزد دُرَر
بر دل ما تا که هست نقش خرد پادشاجون خرد اندر دل است نقش تو در جان ما
رای تو چون‌ کوکب است همت تو چون سماحلم تو و طبع توست همچو زمین و هوا
هر که به زر و به سیم‌ گشت ز مهرت جدا
دیده ی او شد چو سیم چهره ی او شد چو زر
بار خدایا ز توست کار معزّی به‌کاموز تو شدست او عزیز نزد همه خاص و عام
شاه به قول تو کرد جاه و قبولش تمامپیش وزیر از تو گشت حشمت او بر دوام
حکم تو را چون رهی ‌است امر تو را چون غلام
شاکر انعام توست‌ گشت سخن مختصر
تا که بود آفتاب تا که بود آسمانفرّخ بادت بهار خرّم بادت خزان
تا که بپاید سپهر تا که بماند جهانهم به سعادت بپای هم به سلامت بمان
ناله ی بربط شنو باده ی روشن ستان
درج معانی بکاو راه معالی سپر
تا که بود زهر و نوش تا که بود رنج و نازنوش خور و دل فروز باده ده و سرفراز
تا نشود میش یوز تا نشود کبک بازجان بداندیش سوز کار نکوخواه ساز
خلعت توفیق پوش مرکب اقبال تاز
عمر به نیکی‌ گذار روز به ‌شادی سِپَر
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
شب نماید در صفت زلفین آن بت روی رامه نماید در صفت رخسار آن دلجوی را
شب ‌کجا جوشن بود کافور دیبا رنگ رامه‌ کجا مَفرَش بود زنجیر عنبر بوی را
بر زمین هر کس خبر دارد که ماه و آفتابسجده بردند از فلک دیدار آن بت روی را
بر گذشت آن ماه پیکر گرد باغ و بوستانگرد رو اندر به عَمد‌ا تاب داده موی را
موی و روی او به‌ باغ و بوستان تشویر دادسنبل و شمشاد را و لالهٔ خود روی را
زلف و خالش را شناسد هر کسی چوگان و گویدرخور آمد گوی‌ چوگان را و چوگان‌‌ گوی را
هر کجا باشد رخ و خطش نباشد بس‌ عجبگر ندارد شوی زن را طاعت و زن شوی را
چونکه اندر خانهٔ وصل آمد از کوی فراقدر گشاد این خانه را و در ببست آن‌ کوی را
او و من هر دو به مهر و دوستی یکتا دلیمنیست راه اندر میانه حاسد و بدگوی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
ز عشق لاف تو ای پیر فوطه پوش خطاستکه عشق و فوطه و پیری بهم نیاید راست
تو را که هست دو عارض سپید و جامه‌ کبوددلت سیاه و رخت زرد و اشک سرخ چراست
تو را به عشق همه راستگوی نشناسندو گرچه بر تو اثرهای عاشقی پیداست
مگر که بشکنی از بهر عشق توبه و نذرکه نذر و توبه شکستن ز بهر عشق رواست
سخن ز رَحل مگوی و ز رَطل ‌گوی سخنکه عاشقی و به ‌دست تو رطل باده سزاست
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
حلقه‌های زلف جانان تا سراندر سرزده استدل ز من بگریخته است و زیر زلف او شده است
گر شب تاریک خواب آرد همی در چشم منزلف شبرنگش چرا خواب از دو چشمم بستداست
گر ز اصل جادویی و شعبده خواهی نشانچشم او بنگر که اصل جادویی و شعبده است
تاکه او را دو رده است از در مکنون و عقیقاز سرشک و لعل او بر چهرهٔ من صد رده است
گر بود آتشکده آرامگاه موبدانعشق او چون موبدست و جان من آتشکده است
پارسا چون باشم از عشق وی و توبه ‌کنمکان بت عیار تیر غمزه بر جانم زده است
با چنان غمزه‌ که او دارد مرا و جز مراپارسایی باطل است و توبه ‌کردن بیهده است
دارد آن خورشید لشکر صورت فردوسیانگویی از فردوس پیش تخت سلطان آمده است
خسرو گیتی ملکشاه آن‌ که اندر شرق و غربنه بود هرگز چنو سلطان و نه هرگز بُده است
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
بیقدرکند رخ تو لالستان راتشویر دهد لب تو خوزستان را
ان‌کس که تورا قبلهٔ ترکستان دیداز بهر تو کرد قبله‌ ترکستان را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ترجیعات
فصل زمستان رسید و فصل خزان شدآب رزان خور که آب روی رزان شد
رخت به کاشانه برکه در چمن باغزاغ پدید آمد و تذرو نهان شد
باد ز کهسار تیر برف بینداختشاخ درختان ز تیر او چو کمان شد
مرغ عقیقین سر از تنوره برآوردچِنگل او لعل‌‌پاش و مشک‌‌فشان شد
شوشهٔ زر دیده‌ای و دستهٔ لالهبال و پر او نگاه کن که چنان شد
ای صنم چنگ زن به مجلس عشرتچنگ سبک زن کنون که جام گران شد
بود پیاله روان به دست حریفانجام‌ گران از پی پیاله روان شد
داروی ما جز شراب نیست که ما راقوت دل شد شراب و قوت روان شد
خاصه شرابی که از فروغ و لطافتدرخورِ بزمِ خدایگانِ جهان شد
شاه جهانگیر سنجر بن ملک‌شاه
آن ‌که به دولت شدست بر ملکان شاه
کوه ‌کنون میغ را گرفت به بر درچادر کافور گون کشید به سر در
خوش‌تر و فرخنده‌تر بود به چنین وقتباده به سر در مرا و یار به بر در
سلسله زلفی فشانده‌ گل به سمن برغالیه جعدی نهفته در به شکر در
شمس و قمر گرچه روشنند و دُرفشانطعنه زند روی او به شمس و قمر در
زان ‌که حجر چون دلش به‌ کعبه سیاه استروی بمالند حاجیان به حجر در
هست دل من به زیر حلقهٔ زلفشهمچو میانش به زیر بند کمر در
خوانده‌ام او را ز دوستی پسر خودتا شدم آسیمه سر به عشق پسر در
بوی دو زلفش همی چو جامهٔ یوسفروشنی افزون کند به چشم پدر در
حور بهشت است چون سرود سرایدنغمهٔ او خوش بود به ‌گوش بشر در
راست بر آن سان‌ که خوش بود به‌ گه رزمنعرهٔ کوس ملک به‌گوش ظفر در
شاه جهانگیر سنجربن ملک شاه
آن‌که به دولت شدست بر ملکان شاه
شهرگشایی که خسروست عجم راکامروایی که داورست اُ‌مم را
آن که به خوارزم و نیمروز و خراسانکوتهی از عدل اوست دست ستم را
آن‌که به هند و به چین ز هیبت تیغشکار تبه شد صنم‌پرست و صنم را
از در و دیوار او همی حسد آیدبیت حرم را و بوستان ارم را
از پس نام خدای و نام پیمبرمرتبه از نام اوست لوح و قلم را
سیرت او پنج چیز را سبب آمددانش و فرهنگ و دین و جود و کرم را
هست شرف پنج چیز را زخطابشخطبه و منشور و شعر و زر و درم را
فخر به آثار اوست تا به قیامتمرکب و تیغ و سپاه وکوس و علم را
ملک عجم هست زیر مهر نگینشزانکه سزاوار گشت ملک عجم را
شاه جهانگیر سنجر بن ملک شاه
آن‌که به دولت شدست بر ملکان شاه
پادشهی مال ده که بنده پذیرستتاجوری داد ده‌ که پاک ضمیرست
چون پدر و جد خویش و عم و برادردرخور ملک و سپاه و تاج و سریرست
دولت او دایره است خطِّ بقا رانقطهٔ آن دایره سپهر اثیرست
حاسد او جفت آه و نالهٔ زارستمادح او جفت جام و نالهٔ زیرست
تیر هلاک است برکمان خلافشدیدهٔ بدخواه او نشانهٔ تیرست
شاه جوان و وزیر شاه جوان استبندهٔ فرمان هر دو عالم پیرست
از ملک‌العرش بر وزیر نثارستچون ملک شرق میهمان وزیرست
او ز پدر یادگار شاه جهان استوز خرد اندر جهان عدیم نظیرست
هست وزیر و مشیر چون پدر خویشنیک وزیرست و نیک بخت مشیرست
ملک سپهرست و این وزیر مبارکماه تمام است و شاه مهر منیرست
شاه جهانگیر سنجر بن ملک شاه
آن‌که به دولت شدست بر ملکان شاه
بار خدایا تورا خدای معین باددولت عالی ندیم و بخت قرین باد
ملک همه سرورانت زیر علم بادگنج همه خسروانت زیرنگین باد
ناصر دین خدای وحافظ ملکیکار تو ترتیب ملک و نصرت دین باد
بر سر دولت مدام و بر سر ملتفر تو چون پر جبرئیل امین باد
گرچه ز چین تا به مصر راه درازستملک تو از حد مصر تا در چین باد
از فلک و از ملک همیشه خطابتشاه زمان باد و شهریار زمین باد
هرکه دلش در وفای تو چو کمان استبر تن و جانس ز حادثات کمین باد
از مه و پروین و از مجره و شعریاسب تو را نعل وتنگ و مقود و زین باد
ساقی تو حور باد و جام تو کوثربزم تو از خرمی چو خلد برین باد
از تو دل و خانهٔ وزیر تو امروزهست خوش و خرم و همیشه چنین باد
شاه جهانگیر سنجر بن ملک شاه
آن‌که به دولت شدست بر ملکان شاه
متن در گنجور
شمارهٔ ۲قطعات
شریف خاطر مسعود سعد سلمان رامسخرست سخن چون پری سلیمان را
نسیج وحده که نو حُلّه‌ای دهد هر روززکارگاه سخن بارگاه سلطان را
ز شادی ادب و عقل او به دار سلامهمه سلامت و سعدست سعدسلمان را
اگر دلیل بزرگی است فضل پس نه عجبکه او دلیل بزرگی است فضل یزدان را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲قصاید
ای کرده فتح و نصرت در مشرق آشکارابگذشته ز آب جیحون و آتش زده در اعدا
با خیل‌خیل لشکر چون سیل‌سیل بارانبا فوج‌فوج موکب چون موج‌موج دریا
از توده‌توده آهن چون کوه کرده هامونوز گونه‌گونه رایت چون شهر کرده صحرا
بنهفته هر غلامت دیبا به زیر آهنپوشیده هر ندیمت آهن به جای دیبا
ماهان بزمگاهت در کف گرفته کیوانمریخ‌وار بسته هر یک میان به جوزا
شمشیر جنگیانت در خون شده مغَرّقچونانکه برگذاری بیجاده را به مینا
از سنگ منجنیقت بشکسته حصن دشمنچونانکه از تجلی بشکست طور سینا
از جمع پادشاهان کس را نبود هرگزفتحی بدین بزرگی در وَهم و در تمنا
تو عادلی و دانا وز عدل و دانش توهم ملک شد مزین هم فتح شد مهیا
ای‌ گشته همچو مشرق مغرب به تو مزینوی‌ گشته همچو ایران توران به تو مُهَنّا
فتحی چنین که یابد جز پادشاه عادلملکی چنین که‌ گیرد جز شهریار دانا
زین فتح نو که کردی ملت‌ گرفت قوتزین ملک نو که بردی دولت ‌گرفت بالا
هست اندرین سعادت تأیید ملک و دولتهست اندرین بشارت تاریخ دین و دنیا
از نعل بادپایان وز خون خاکسارانگرد و بخار از ایدر رفته است تا بخارا
از روی جنگجویان وز موی شیر گیرانبی‌نرخ شد به توران‌ کافور و مشک سارا
همچون بنات نعشند از هم گسسته اکنونقومی‌ که بر خَلافت بودند چون ثریا
خشمت نکرد کس را الا به‌ حق عقوبتعفوت نکرد کس را الا به‌حق مُحابا
از خانیان گروهی کز خط شدند بیرونجنگ‌آوران یغما جانشان زدند یغما
از تیغ شیر مردان تن‌شان شدست عبرتوز پای ژنده پیلان سرشان شدست رسوا
در قلعه بود خصمت سیمرغ‌وار پنهانپیش تو آمد آخر گنجشک‌وار پیدا
نصرت همی طلب کرد از کین تو ولیکندر آرزوی نصرت مقهور‌ شد مُفاجا
بگرفتی و سپردی مُلکَش به‌ پای لشکربگشادی و سپردی گنجش به‌ دست غوغا
از هیبت تو آخر چون آب‌ گشت آتشوز دولت تو آخر چون موم‌ گشت خارا
فال موافقانت فرخنده گشت و میمونلاف مخالفانت بیهوده گشت و سودا
گر باد بود دشمن بی‌باد گشت خرمنور خار بود حاسد بی‌خار گشت خرما
قحط ستم ز توران امسال برگرفتیگر پار برگرفتی ز انطاکیه چلیپا
اینجا ز فرّ عدلت ایمن شدست مومنوانجا ز سَهم تیغت ترسان شدست ترسا
خانان همی به خدمت بوسند سمّ اسبتچونانکه بت‌پرستان سُم خر مسیحا
بیم سرش نباشد هر کس که او به مهرتاز دل‌ کند تَقَرّب وز جان‌ کند تَوَلّا
ای شهریار عادل می خور که خصم بددلچون مرغ نیم‌بسمل در دام توست [دروا]
از ملک رفته بیرون بگذشته زاب جیحونرخ زرد و دیده پر خون بر درد ناشکیبا
ملکی گرفته‌ای تو چون تازه بوستانیبا دوستان همی‌ کن در بوستان تماشا
منسوخ شد به‌ گیتی زین داستان و قصههم قِصهٔ سکندر هم داستان دارا
فتح تو گویم اکنون هر ساعتی مکرّرمدح تو گویم اکنون هر لحظه‌ای مُثَنّا
من بنده گر ز خدمت یک چند دور بودمباز آمدم به خدمت با شعرهای زیبا
از ترس راه و گرما وز بیم آب جیحونبودم قریب یک ماه دلتنگ و ناتوانا
مدح تو حرز کردم تا یافتم سلامتاز بیم آب جیحون وز ترس راه و گرما
چون فتح تو شنیدم بر فتح در رسیدمپیروزی تو دیدم در مشرق آشکارا
تا عالم است شاها پیروز باش و خرمبا بندگان یکدل با چاکران یکتا
آراسته سپاهت وافروخته مصافتاز دلبران خلخ وز نیکوان یغما
دو دست تو گرفته دو چیز روح پروریک‌ دست زلف دلبر، یک‌ دست جام صهبا
بر هر صفت‌که باشی رای تو باد عالیدر هر وطن که مانی ملک تو باد والا
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
مرا نگارا با روی تو چه جای غم استکه چون تو یار ز خوبان روزگار کم است
بهشت و دنیا هر دو به هم نبیند کسبهشت و دنیا با هم مرا ز تو به هم است
تو در دلم بنشستی و غم بشد ز دلمدلی ‌که جای تو باشد درو چه جای غم است
مرا دلیلی‌ست کز عشق در جهان مثل استتو را رخی است که از حسن در جهان علم است
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
خطّی است‌ که بر عارض آن ماه تنیده‌ستیا دست فلک غالیه بر ماه‌ کشیده‌ست
یا رهگذر مورچگان است به ‌گلبرکیا بر سمن تازه بنفشه بدمیده‌ست
در جمله یکی خط بدیع است‌که آن خطصد توبه شکسته است و دو صد پرده دریده‌ست
من عاشق آن تُرک پریزاد که او راهم جعد پریشیده و هم زلف خمیده‌ست
صورتگر چین از حسد صورت خوبشهم خامه شکسته است و هم انگشت‌ گَزیده‌ست
من از همه املاک دلی دارم و جانیو اندر دل و جانم گل شادی شکفیده‌ست
دل دوستی یار دلارام‌ گرفته استجان بندگی شاه جهاندار گزیده‌ست
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
گر تو پنداری که رازم بی‌تو پیدا نیست هستیا دلم مشتاق آن رخسار زیبا نیست هست
یا ز عشق لولو و یاقوت شَکَّر بار توچشم ‌گوهر بار من هر شب چو دریا نیست هست
ور تو را صورت همی بندد که از چشم و دلمآب و آتش تا ثَری و تا ثُریّا نیست هست
گر تو پنداری که بی‌وصل تو جان اندر تنممستمند و دردمند و ناشکیبا نیست هست
ور تو پنداری که از جور و جفای روزگاردر دِماغ و طبع من سودا و صفرا نیست هست
گر گمان تو چنان است ای صنم ‌کز عشق تواین بلاها بر من بیچاره تنها نیست هست
این همه زشتی مکن کامروز را فردا بودور تو گویی از پس امروز فردا نیست هست
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
ای تاخته از جهان جهانبانان رابرهم زده ملک و خانهٔ خانان را
ای وارث نامدار سلطانان رافخرست به تو جمله مسلمانان را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳قطعات
این منم آمده نزدیک کریمی‌که شدستشخص او قبله قبول شرف وتمکین را
وین منم دست به من داده بزرگی‌که سپردبه‌کف پای بزرگی سر علیّین را
وین منم یافته اقبال وزیری‌که زعدلتازه کردست کنون قاعدهٔ پیشین را
وین منم از پس سی سال به‌کام دل خویشدیده در صدر خداوند معین‌الدین را
باد در صدر معالیش همه ساله بقاتا بقا باشد بر چرخ مه و پروین را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳قصاید
ای اصل ملک و دولت ای تاج دین و دنیاای عابده چون مریم ای زاهده چو زهرا
ای قبلهٔ دو دولت هر دو پناه عالمای مادر دو خسرو هر دو جمال دنیا
شاه جهان محمد شاه زمانه سنجراز دولت بلندت دارند بخت برنا
آن شاه در بزرگی صد عالم است مفردوین شاه در دلیری صد عالم است تنها
زین دو پسر به حشمت‌ کس با تو نیست همسرزین دو گهر به دولت کس نیست با تو همتا
شاید که سرفرازی تا جاودان بنازیزان پادشاه عادل زین شهریار دانا
سلطان ملک به جنّت‌ گوید همی ز شادیشکر تو پیش آدم‌، مدح تو پیش حوّا
از جود تو جهان را خیرست و نفع و راحتگویی‌که هست جودت خورشید و ابرو دریا
باز آوری به احسان جان رمیده از تناحسان توست‌ گویی همچون دم مسیحا
از بس دعا که کردی پنهان به پیش ایزدشد در میان شاهان صلح و صلاح پیدا
آن شاه زیر رایت دارد هزار بهمنوین شاه ا‌در رکابت‌ا دارد هزار دارا
گر دهر هست سرکش با تو کند تواضعور چرخ هست توسن با تو کند مدارا
توقیع تو عزیزست از شام تا به غزنینفرمان تو روان است از هند تا به صنعا
رشک آید از رکابت ناهید را به میزانشرم آید از کلاهت خورشید را به جوزا
طوق است نعل اسبت درگردن مجرهتاج است خاک پایت بر تارک ثُریّا
کردند آشکارا معجز به عالم اندرعیسی به بیت مَقدِس موسی به طور سینا
تو نیستی پیمبر لیکن به فرّ دولتکردی هزار مُعجِز در عالم آشکارا
چون تافت فر بختت با مادر و برادررستند با سلامت هر دو ز چنگ اَعدا
زان پس که در بیابان بودند هر دو حیرانکردند با تو اکنون در باغ دین تماشا
شد کفر هر دو ایمان شد درد هر دو درمانشد رنج هر دو راحت شد خار هر دو خرما
این داستان و قصه‌گر بنگری عجب‌تراز داستان یوسف وز قصهٔ زلیخا
بگزید من رهی را سلطان ملک به‌خدمتاز مادحان زیرک وز ساعران دانا
سی سال پیش شاهان‌ گفتم ثنا و مدحتچون بندگان یکدل چون چاکران یکتا
حورا به‌خلد رضوان پیرایه بر فشاندچون شعر من بخواند در مجلس تو حَورا
ای آفتابِ عالم فخرِ نژادِ آدمجاوید باش و خرم برکام دل توانا
شادی به تو مُخَلّد شاهی به تو مؤیّدملت به تو مزین دولت به تو مهنا
امروز داده دولت دادِ تو از سعادتیزدانت کرده روزی حور و بهشت فردا
متن در گنجور