چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر کرمان · ۶۸۹ تا ۷۵۳ قمری

خواجوی کرمانی

کمال الدین ابوالعطاء محمود بن علی بن محمود، معروف به خواجوی کرمانی از مشاهیر شعرا و عرفای قرن هفتم هجری است. وی در سال ۶۸۹ هجری قمری در کرمان متولد شد و در همانجا به تحصیل علوم و فنون متداول مشغول شد. سپس به سیر و سیاحت پرداخت، به زیارت کعبه رفت و بعدها نیز مدتی درتبریز و شیراز به سر برد. وی به غیر از دیوان قصاید و غزلیات، خمسهٔ نظامی گنجوی را نیز جواب داده است. او در سال ۷۵۳ هجری قمری در شهر شیراز دار فانی را وداع گفت و در بالای تنگ الله اکبر شیراز به خاک سپرده شد.

گزیدهٔ اشعار خواجوی کرمانی

شمارهٔ ۱رباعیات
از زلف تو سودائی و شیدا دل مادر کوی غمت ساخته مأوا دل ما
چون غرقهٔ دریای حقیقت گشتیمعالم همه قطره گشت و دریا دل ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
ای خیل غمت برده به یغما دل مامهر تو سپهرست و ثریا دل ما
بستیم دل شکسته در زلف کژتتا خود چه کند زلف کژت با دل ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
ای روز جهان‌تاب تو همسایهٔ شبپروین قمرسای تو پیرایهٔ شب
عقرب که شنیده است بر خرمن ماهخورشید که دیده است همسایهٔ شب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - المسمط المثمن فی نعت النبی الامی العربی الهاشمی القرشیترکیبات
صبحدم چون نوبت سلطان اختر می زدندخیمه زرین ستون بر طاق اخضر می زدند
خاکیان لاف از هوای آتش تر می زدندو آتش اندر خرمن زهد مزوّر می زدند
حلقه ی زر بر در پیروزه منظر می زدندوین کلاه سایبانرا قبه از زر می زدند
شب نشینان چون دم از مه روی خاور می زدند
صبحدم بر می کشید از مهر روی آتشین
رخت بیرون بردم از مطموره ی کون و مکانتوسنِ همّت براندم تا به اوج لامکان
خطّه‌‌ئی دیدم برون از شهربند جسم و جانساکنانش بی سکون و قائلانش بی زبان
مجتمع بر عرصه ی آن جمله ی کرّوبیانوز زبرجد منبری عالی نهاده در میان
من ز جام بیخودی سرمست و بر بالای آن
واعظی می گفت هر ساعت بآواز حزین
یا جمیع المسلمین صلوا علی خیرالوریقائد الغر الذی فاحت به ریح الهدی
مصطفی مسند نشین بارگاه اصطفامطلع صبح نبوت آفتاب انبیا
مفتی درس الهی صوفی صفِّ صفامعنی گیسوی او واللیل و عارض والضحی
خسرو عرش آستان، کرسی نشین کبریا
مهبط ناموس اکبر ، رحمت اللعالمین
ای عَلَم بر تختگاه عالم بالا زدهنوبت صبح دنی بر بام او ادنی زده
بارگاه اجتبا بر ذوره ی علیا زدهخیمه ی لولاک بر نه خرگه مینا زده
در دل شب بانگ سبحان الذی اسری زدهبر در قصرِ فاوحی بانگ ما اوحی زده
آدم خاکی هنوز از آب و گل دم نازده
خاک پایت بود کحل قاصرات الطرف عین
ای بغلطاق لعمرک بر قد قدر تو راستچون تو شمشادی ز باغ قم فانذر برنخاست
در هوای خاکبوست قامت گردون دوتاستبی درودت صومعه در خورد نفت و بوریاست
ابر اگر سقّای درگاهت نگردد بی حیاستمشک چین هر نکته کز بویت نمیگوید خطاست
بر سر دوش‌ تو آن مرغول جعد مُشک ساست
یا فراز شاخ سدره شهپر روح الامین
ای تو در بستانسرای لی مع الله خوش نظرکرده بر صدر الم نشرح دل پاکت مقر
در شبستان ابیت افکنده خوان ماحضروز سرانگشت تو منشق ماه زرّین سپر
نرگس مکحولت از بستان ما زاغ البصروز عقیقت درج لااحصی ثنای پرگهر
سر بر آر از مرقد و مستان غفلت‌ را نگر
دیده بگشای و گنه کاران امّت را ببین
بوده در هجرت ترا صدّیق اکبر یار غارگشته اسلام از عمر بعد از وفاتت آشکار
سور قرآن مانده از عثمان عفّان استواروز علی قانون دین و رسم ملّت برقرار
ساعدین عرش را سبطین معصومت سِواربادپای شرع را عمّین مغفورت سوار
باد بر اولاد و اصحاب تو در لیل و نهار
صد هزاران آفرین از حضرت جان آفرین
یا شفیع المذنبین عذر گناه ما بخواهزانک بیرون از تو نبود عاصیان را عذر خواه
چون محاسن در مقابح شد سپید و دل سیاهمی کنم خرگاه زنگاری کبود از دود آه
دارم از حسرت دلی آشفته و حالی تباهوین قد همچون الف‌نون گشته از تاب گناه
دست خواجو گیر و بیرون آر ازین تاریک چاه
تا شود با ساکنان عالم علوی قرین
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - فی مدح الصاحب الاعظم تاج الدین احمد العراقی طاب مثواهترکیبات
ترک من چون گره از عنبر تر بگشایداز دل نافهٔ چین خون جگر بگشاید
عقل را کار ببندد چو قبا دربنددروح را دل بگشاید چو کمر بگشاید
چشم من چون گهر افشان شود آن پسته دهنبه شکر خنده سر تنگ شکر بگشاید
روز روشن ز حیا چادر شب درپوشدچون مَهَم شام سحر پوش ز خور بگشاید
................ور نظر بفکند آنرا که نظر بگشاید
هر دمم در هوس لعل زمرد پوششمردم دیده سر درج گهر بگشاید
دلبرا چشمه نوشَت ببرد آب حیات
به شکر خنده لعلت برود آب نبات
آنکه گفتم که صنوبر به قدت مانَد راستراستی را چو بدیدم ز کجا تا به کجاست
کار بالای تو زین دست که بالا بگرفتنتوان گفت که بالاست از آنرو که بلاست
گفت چون تو بنشینی بنشیند فتنهبنشستی و قیامت ز قیامت برخاست
شب ماهی که چو رخسار تو تابد روزستکار سروی که به بالای تو ماند بالاست
نکنم ترک تو زآنروی که در مذهب عشقترک ترکان ختاگر چه صوابست خطاست
چند گوئی که به نوروز برآرم کارتکار عشاق به نوروز نمی‌آید راست
ای خطت ظلمت و لب آب حیوتی شیرین
سبزهٔ چشمهٔ نوش تو نباتی شیرین
لعل سیراب تو آتش زده در آب حیاتدام زلفت گره انداخته بر دانهٔ خال
هندوی زنگی گیسوی سیاه تو حبشخادم حاجب مشکین تو پیوسته هلال
دلم از جعد تو در عین پریشان‌حالیوآن دو گیسوی چو جیم تو بدین معنی دال
حبشی خال تو بر گلشن رخ پنداریکه ندا می‌زند از روضهٔ فردوس بلال
عارض چون قمرت عکس هلالست ولیکچشم عاشق کُش هاروت وَشَت ابن هلال
شاه سیاره ز برج تو شرف می‌بایدهمچو مهر از شرف بام مه برج جلال
ملک بخشی که ز سلطان فلک گیرد باج
لقب اشرف او بر سر دین آمد تاج
آنک اقبال شد از بندگی‌اَش دولتیارگشت میمون و مبارک به قبولش دینار
مهر در کوکبه‌اش مشرقی محمل کشماه در بارگهش مغربی مشعله‌دار
خاک پایش شده در چشم کواکب سرمهنعل خنگش زده بر فرق ثوابت مسمار
گر دلش دیده بر احوال جهان بگماردسبق روز بخواند ز سواد شب تار
هرکه بر نقطهٔ رقیت او دارد پایآورد نه فلک سر زده را در پرگار
آنکه بر خط عبودیت او دارد سرخط تسخیر کشد گرد جهان دایره‌وار
ای که عنف تو اگر سرکشی آغاز کند
کوه را تیغ مرصّع ز کمر باز کند
پیش از آن که‌این تتق سرکش والا بستندکله قدر تو بر طارم بالا بستند
عنبر خلق تو در منظر مینو سودندحلقهٔ طوع تو بر چنبر مینا بستند
نوبت جاه تو بر پردهٔ زنگار زدندنخل اقبال تو در گلشن خضرا بستند
ابرش حکم تو بر قلهٔ گردون راندندگوهر جود تو در دامن دریا بستند
آیت حمد تو بر لوح زبرجد خواندندحرز اخلاص تو بر بازوی جوزا بستند
مهرهٔ مهر تو در طاس سپهر افکندند
طوق فرمان تو در گردن مهر افکندند
چاکرت سایه اگر بر شه اختر فکندتا ابد قاعدهٔ شب ز جهان برفکند
ساقی لطف تو چون بزم صبوح آرایدتاب در جان فروزنده ساغر فکند
سائس قهر تو چون تیغ برآرد ز نیاملرزه در قلب سپاه شه خاور فکند
بحر چون گوهر شمشیر تو آرد در دلجامهٔ موج ز خونابه به بر درفکند
ابر چون قلزم دستت نگرد نبود دورگر خیو بر رخ دریای معقّر فکند
در مدیحت چو زند آتش طبعم شعلهدود در خانهٔ خورشید منور فکند
تا سراپردهٔ شش گوشهٔ خضرا زده‌اند
نوبت حکم تو در عالم بالا زده‌اند
ای فلک سبزه‌ای از صحن ریاض کرمتبیت معمور مقامی ز حریم حرمت
آسمان چرخ زنان گرد زمین می‌گرددتا مگر خاک شود پیش غبار قدمت
گاو گردون ز ره کاهکشان بگریزدگر توهم کند از پنجهٔ شیر علمت
مرده گر خاک شود زندگی از سر گیرداز نسیم تو مگر همدم عیسیست دمت
از سر برج زحل تا به در خرگه ماههست خرگه و سراپردهٔ خیل و حشمت
باد چون خامه سرافکنده و پا کرده قلمهر که سر بر خط فرمان ننهد چون قلمت
تیغ خورشید بر کلک تواش آب مباد
شمع ناهید بر طبع تواش تاب مباد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - فی مدح الشیخ گرز الدین ابوالعباس رومی دامت دولتهالمطائبات و المقطعات
بنده دارد بارگی بس نامدار و معتبردر بزرگی داستان و در سرافرازی سمر
سیم بخشی تنگ چشم و سخت جانی سنگدلباد پائی گرم خیز و قلعه گیری تاج ور
قائم اللیلی که شب تا صبح باشد در قیامصائم الدهری که باشد بی نیاز از خواب و خور
گاه گیرد همچو ماری گرزه اندر غار جایگاه گردد همچو شیری شرزه اندر کوه و در
گاه سقائی کند چون مفلسان از بهر سیمگاه کناسی کند چون ناکسان بر بوی زر
همچو مرغ خانگی در زیر دارد بیضه لیکقاف تا فاقش بود مانند عنقا زیر پر
مدخلش در ملک شام و از تری او را مددمنزلش در بند و در تاریکی او را آبخور
او ز ملک روم و در موصل علم بفراختهلیک خیل زنگبار آورده بر خیلش حشر
قلعهٔ او گرده کوه و چشمهٔ او آب گیرسیر او در ترّ و خشک و او مسافر خشک و تر
هر کجا باشد گلی خاری پدید آید از اوهر کجا باشد سهی سروی ازو آید ببر
پیش هر کس برنخیزد از سر کبر و منیجز برای دلبران سروقد سیم بر
حدت او در دوار اما ز ادرارش فتورقوت او در ورم اما ز افلاجش خطر
غایت امکان اصل و علت ایجاد نسلموجب انتاج خلق و مادهٔ نشر بشر
زاهدان را پایمال و شاهدان را دستگیردوستان را پرده دار و دشمنان را پرده در
گاه همچون ماهیی کز قلزم اُفتد بر کنارگاه چون دیوی که از قرّابه آرندش به در
همچو کبکی کوهساری جسته بیرون از قفسهمچو سروی جویباری رسته در پایش خضر
چون درفش اژدها پیکر فرود آرد ز کوهبینیش چون اژدهائی خفته در زیر کمر
گه چو ملاحان ز کشتی بر فراز بادبانگه چو غوّاصان به دریا در شود بهر گُهر
بر در هر درگهی بر پای باشد چون علمدر پی هر حجره ئی بر کار باشد چون حجر
نیک شوخی سربزرگ اما قوی نفسی نفیسبس وجودی نازک اما سخت کوری بی بصر
ماهیی ماهی غلط گفتم که مرغی خایه دارهدهدی بر کنده پر نی نی عقابی تیز پر
گه بر افرازد علم از حدّ شهرستان لوطگه بسوی چاه بابل باشدش عزم سفر
گه بُود در بند قبچاقی بتان سروقدگه زند سر بر در مه پیکران کاشغر
شاهدانش یار غار و آشیانش پای غارمسکنش در بند و نوروزش همه شب تا سحر
از دو پیکر طالع و رأسش مقابل باذنبمنزلش کف الخضیب اما قرانش با قمر
راست چون طفلیست کاید از دهانش بوی شیرعورتش خوانم که در پرده ست و او فی الجمله نر
بادگیری زان صفت کس را نباشد بر گذارزابگیری همچنان کس را کجا باشد گذر
گه بگرید زار و سر بر زانوی حسرت نهدگه بر آرد سر که چون من کیست در عالم دگر
چون بجنبد نعره برخیزد ز گردون کالفرارچون بر آرد سر فغان از کوه آید کالحذر
افعیی با مهره نی نی گردنی با گرد راننامه ی سر مهر نی نی خامه ی ببریده سر
گر به چاهی درفتد در تیره شب عیبش مکنزانکه او کورست و شب تار و لب چاهش ممر
فاعل مفعول مطلق رفع و نصب اعراب اومصدری لازم ولیکن تعدیش بی حرف جر
عاملی جازم که هرگه کو شود ملحق بجمعجمله را از مبتدای فعل او باشد خبر
فتح او در ضمّ ولیکن کسر او در نفی فعلاو علم وانگاه در ترکیب شرطی معتبر
شعبه ی لین و بترکیت نگارین گشته حادزیرکش لیکن ز زیر افکنده او را ناگزر
زخمه ی او در دوگاه اما مقام او سه گاهچون و تر پیوسته بر ساز و چو سازی بی وتر
شیخ گرزالدین ابوالعباس رومی پیر نجدآن که در هر حلقه ذکرش می‌رود یعنی دگر
او کند درمان درد هر نگون‌بختی که هستدشمن جاه خدیور دین پناه دادگر
هر کرا سخت آید این معنی ز خواجو گو مرنجنظق عیسی را چرا منکر شود هر گاو و خر
خواستند از من که چیزی اندرین معنی بگوور کسی عیبی کند گو از سر این در گذر
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - فی التوحیدقصاید
ای غرهٔ ماه از اثرِ صنعِ تو، غَرّاوی طُرّهٔ شب از دمِ لطفِ تو، مُطَرّا
طشت زر شمعی خور از اطلس چرخیدرتافته از امرِ تو بر قرطهٔ خارا
نوکِ قلمِ صنعِ تو در مبدأ فطرتانگیخته بر صفحهٔ «کُن» صورتِ اشیا
سجاده‌نشینان نه ایوان فلک راحکمِ تو، فروزنده قنادیل زوایا
از پیه بصر، صُنعِ تو بر کرده دو سر شمعدر خلوتِ این مردمکِ دیدهٔ بینا
پیرایهٔ انوارِ تو بر لُعبتِ دیدهو آوازهٔ اسرارِ تو در شارعِ آوا
از ذاتِ تو، منشورِ بقا یافته توقیعوز حکمِ تو، سلطانِ فلک بستده امضا
تقدیرِ تو بر چار حد هفت حضیرهافراخته نه قبّهٔ شش‌گوشهٔ خضرا
ای صانعِ بی‌آلت و ای مُبْدِعِ بی‌فکروی قاهرِ بی‌کینه و ای قائمِ بی‌جا
هم رازقِ بی‌ریبی و هم خالفِ بی‌عیبهم ظاهرِ پنهانی و هم باطنِ پیدا
مأمورِ تو از برگِ سمن تا به سمندرمصنوعِ تو از تحتِ ثُری تا به ثریّا
توحیدِ تو خوانَد به سَحَر، مرغِ سَحَرخوانتسبیحِ تو گوید به چمن، بلبلِ گویا
از بندگی‌ات یافته شاهانِ جهاندارایوانِ فلک‌سا و جنابِ فلک‌آسا
بودی که نبودیم و نباشد که نباشیبا ما نه‌ای، از ما نه و مستغنی‌ای از ما
گه تختگهِ مور کنی دستِ سلیمانگه نامزدِ مار کنی مُعجزِ موسی
در روضهٔ فردوس نهی مَسنَدِ ادریسوز چشمهٔ خورشید دهی شربتِ عیسی
پر مشعلهٔ رعد کنی منظرهٔ ابرپر مشعلهٔ برق کنی عرصهٔ صحرا
صنعت چو مُفَرَّح کند از قرصهٔ یاقوتبیرون برد از طبعِ زمان علّتِ سودا
بی‌واسطهٔ صیقلِ لطفت ننمایدنقشِ مَه و مهر از فلکِ آینه‌سیما
گر یاد کند ز آتشِ قهرِ تو نماندنَم در دهنِ شور کف‌آوردهٔ دریا
بر قلّهٔ کُهسار زنی بیرقِ خورشیدبر پردهٔ زنگار کشی پیکرِ جوزا
از عکسِ رخِ لاله‌عذارانِ سپهریچون منظرِ مینو کنی این چنبرِ مینا
جز ماشطهٔ صُنعِ تو کس حلقه نسازدبر جبهٔ مه، جعدِ سیاهِ شبِ یلدا
بی‌زیورِ ابداعِ تو در جلوه نیایدمَه روی فلک در تتقِ چرخیِ والا
بی‌نسخهٔ حکمِ تو خیال است که یک گلتحریر کند نامیه بر شقّهٔ دیبا
آن طشتِ زرِ نرگسی آیا که ز لطفتخاتونِ چمن را چه خوش افتاد به بالا
صُنعِ تو در این جوفِ گِل‌آلودهٔ دلگیراز آبِ روان تازه کند گلشن و احیا
بیدِ طبری را کند از امرِ تو، بلبلوصفِ الفِ قامت ممدودهٔ حمرا
از رایحهٔ لطفِ تو ساید گُلِ سوریدر صحنِ چمن لخلخهٔ عنبرِ سارا
تا از دمِ جان‌پرور او زنده شود خاکدر کالبَد باد دمی روحِ مسیحا
خواجو! نَسِزَد مَدح و ثَنا هیچ مَلِک راإلّا مَلِکُ العَرش تَبارک و تَعالی
متن در گنجور
بخش ۱ - فردوسی فرمایدسام نامه - سراینده نامعلوم منسوب به خواجو
به نام خداوند جان و خردکزین برتر اندیشه بر نگذرد
خداوند نام و خداوند جایخداوند روز‌ی ده و رهنمای
خداوند گیهان و گردان سپهرفروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برتر استنگارنده بر شده گوهر است
به بینندگان آفریننده رانبینی مرنجان دو بیننده را
نه اندیشه یابد بدو نیز راهکه او برتر از نام و از جایگاه
چنان دان که هرگز نیاید پدیدتوهم در آنکس که وهم آفرید
سخن هر چه از گوهران بگذردنیابد بدو راه جان و خرد
خرد گر سخن برگزیند همیهمان را ستاید که بیند همی
ستودن نداند کس او را چو هستمیان بندگی را ببایدت بست
خرد را و جانرا همی سنجد اودر اندیشه پخته کی گنجد او
که او قادر و حی و فرمان‌رواستهمه چیز برهستی او گواست
بدین آلت و رای و جان و زبانستود آفریننده را چون توان
به هستیش باید که خستو شویز گفتار و پیکار یکسو شوی
پرستنده باشی و جوینده راهبه ژرفی فرمانش کردن نگاه
از این پرده برتر سخن‌گاه نیستبه هستیش اندیشه را راه نیست
توانا بود هر که دانا بودز دانش دل پیر برنا بود
کنون تا چه داری بیار از خردکه گوش نیوشنده زو بر خورد
چه گفت آن سخن گوی مرد خردکه دانا ز گفتار او بر خورد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - بنام ایزدمدایح و مناقب
ای نهاده خشت زر بر روزن سیمین باموی فکنده چین شب در گیسوی مشگین شام
نغمه ی مرغان بستان تو ربّ ذوالجلالورد شب خیزان درگاه تو حی لاینام
خوانده در نوروز توحید تو از اوراق گلبر فراز چوب پایه بلبل شیرین کلام
کشته ی تیغ فنا را بر سر میدان قهرجز نسیم لطف جانبخش تو من یحیی العِظام
هر شبی نظاره ی صنع را بگشوده چشمآتشین رویان سیم اندام زنگاری خیام
تیغ گوهر دار آتش بار شاهنشاه شرقکرده در سر حدّ مغرب دست حکمت در نیام
ذات بی عیبت عری از علت چون و چراملک بی ریبت بری از وصمت کو و کدام
در عبادتخانه ی امر تو از روی نیازکوه سرکش در تشهد مانده تا روز قیام
رود نیل آسمان بی آب انعامت سرابکار کیمخت زمین بی فیض احسان تو خام
اختر تیرافکن ثاقب که خوانندش شهاباز شیاطین کرده با پشتی قهرت انتقام
توسن عقرب دم مه نعل را یعنی فلکهیچکس ناکرده الا رایض حکم تو رام
عندلیب بوستان نطق را یعنی زبانکی بود جز غنچه ی سیراب تسبیح تو کام
عرش و کرسی را به درگاه جلالت التجاملک هستی را بذیل کبریایت اعتصام
ماه شب پیمای گردون سرعت گیتی نوردکرده نور از پرتو خورشید الطاف تو وام
اول بی انتها و آخر بی ابتدامالک بی اشتراک و واحد بی انعدام
بر جناب بارگاهت خسروان نامدارکرده ترک نام و ناموس شهی از بهر نام
باده خوردن بر در میخانه با یادت حلالسجده کردن در درون کعبه بی ذکرت حرام
آشنایت عاری از بیگانه و فارغ ز خویشمرغ باغت بی نیاز از دانه و ایمن ز دام
خیری از خارا پدید آری و برگ گل زخارلؤلؤ لالا ز آب تیره و لعل از رخام
حلقه ی زرّین کشی در گوش چرخ لاجوردمشعل سیمین نهی در خرگه پیروزه فام
گه رسانی عورتی از ریش فرعونش منالگه چشانی پشه ئی از مغز نمرودش طعام
گه نهی بر تیغ کهسار از قمر سیمین سپرگه زنی بر جوشن گردون ز خور زرّین حسام
گر نگردد سایل چشم هواداران توآب دریا کی بود در گوهر افشانی غمام
هر که چون صبح اختر افشان گردد از مهرت بچشمآسمان از روی رایش بسترد گرد ظلام
بر کف جمشید شادروان سیمین سپهرساقی صنعت نهد هر صبحدم زرّینه جام
زابر لطفت گر چکد یک قطره بر دار البوارخوی کند پیش جهنم از حیا دارالسلام
هر که از حکمت بگرداند عنان شرّالدوابوانک یابد نام نیک از درگهت خیر الانام
گرنه موجودات را حفظ تو جوشن ساختیتیر و قوس آسمانرا بیم بودی از سهام
می کند با داغ فرمان تو برگردون چرازرده ی خورشید مشرق تاز گرم تیزگام
هر سنان کان از عَصی آدم زدی بر بوالبشرداده ئی از مرهم ثُم اجتبایش التیام
گرچه خاصان درت از چشم عامان غایبندرحمتت عامست و انعامت نصیب خاص و عام
گر نخوردی موسی از جامت می اُنظر الیکاز شراب لن ترانی کی شدی مست مدام
ور محمد را نمی دادی مدد در شقّ ماههمچو ماه چارده کارش کجا گشتی تمام
باد بر جان رسولت آفرین از انس و جانباد بر خاکش درود از چشم خواجو والسلام
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - به نام ایزدشوقیات
تبت یا ذوالجلال و الاکراممن جمیع الذنوب و الآثام
ای صفاتت برون ز چون و چراذات پاکت بری ز کو و کدام
قاضی حاجت وحوش و طیوررازق روزی سوام و هوام
گوهر آرای قطره در اصدافنقش پرداز نطفه در ارحام
پرچم آویز طاسک خورشیدآتش انگیز خنجر بهرام
خاکبوس بساط فرمانتجم سیمین سریر زرین جام
بسته مشّاطگان قدرت توبر رخ صبح چین گیسوی شام
کرده استاد صُنعت از یاقوتشرف طاق تابخانه ی بام
یافته از تو نَضرت و خضرتباغ مینو و راغ مینا فام
بدر مشعل فروز آینه داربر درش بنده ی منیرش نام
عنبر هندی آنکه خادم تستکار او بی نسیم لطفت خام
پیش موج محیط احسانتاز حیا در عرق فتاده غمام
کاسه گردان بزم تقدیرتصبح زرین کلاه سیم اندام
هندوی بارگاه ابداعتشام زنگی نهاد خون آشام
عندلیب زبان گویا راگل بستان فروز ذکرت کام
گر کند یاد صدمه ی قهرتبگسلد مشرقی مهر زمام
درک خاصان بکنه انعامتنرسد خاصه عام کالانعام
جان خواجو که مرغ گلشن تستمگذارش بدام دل مادام
طمع دانه اش بدام افکندباز گیرش ز دست دانه و دام
من که بر یاد زلف و روی بتانصرف کردم لیالی و ایام
بوده با باده ی مغانه مقیمساخته در شرابخانه مقام
زده راه خرد بنغمه ی چنگریخته آب رخ بشرب مدام
نفس خود کامم ار ز راه ببردباز گشتم بدرگهت ناکام
چون خطا کرده ام کنم هر دمسجده ی سهو تا بروز قیام
گویمت بالعشی و الابکارتبت یا ذوالجلال و الاکرام
متن در گنجور
شمارهٔ ۴رباعیات
تا مایهٔ سودای تو سرمایهٔ ماستخورشید جهان‌فروز در سایهٔ ماست
در سایهٔ مهر، ما گرفتیم وطنهم سایهٔ ماست آن که همسایهٔ ماست
متن در گنجور
شمارهٔ ۵رباعیات
یاری اگرت تیغ زند راحت ماستهم خلوت ما و خالی از خلوت ماست
در حضرت او حضور ما ممکن نیستکآن جا که بود حضور او غیبت ماست
متن در گنجور
شمارهٔ ۶رباعیات
بر گردش چرخ چون نمی‌باشد دستدل در بد و نیک دهر چون باید بست؟
این محنت و غم که هست پندار که نیستوین عیش و طرب که نیست انگار که هست
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - فی التوحید و النعت و مناقب الخلفاء الراشدین رضوان الله علیهم اجمعینترکیبات
ای از تو پر گهر کف دریای پر خروشهندوی درگهت شب شامی در فروش
استاد کارخانه ی صنعت زدوده زنگاز روی نه طبقچه ی چرخی هفت جوش
هر شب چراغ کوکب عالم فروز راکرده ز آبنوس مشبّک چراغ پوش
حلواگری که تندی بازار شهد از اوستنیش ترا بیاد تو از ذوق کرده نوش
گاهی ز برق بر جگر که زنی سنانگاهی ز رعد در دل ابر افکنی خروش
چون یاد کرد از آتش دلسوز قهر توزد خون لعل در جگر کوهسار جوش
ای دیده ور بصنع تو نرگس ولی ضریروی ده زبان بذکر تو سوسن ولی خموش
ادامهٔ شعر تایپ نشده (نسخهٔ چاپی سهیلی خوانساری صفحهٔ ۱۲۸)
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - یمدح السلطان الاعظم عصمة الدنیا و الدین دلشاد خاتون طیب الله مرقدهاترکیبات
خیر مقدم ای بشیر عاشقان شاد آمدیگوئیا از پیش آن نورسته شمشاد آمدی
چون سحرگاه از هوای دوستان در بوستاندین و دل بر باد می دادم توام یاد آمدی
نکهت خلد برین می آید از انفاس توتا ز شادروان آن حور پریزاد آمدی
شاد کن ما را و پیغام دل غمگین بیارگر ز چین زلف بت رویان نوشاد آمدی
آنهمه فریاد کردم تا بفریادم رسیچون فغان کردم ز فریادم بفریاد آمدی
گرچه هر عهدی که با من کرده بودی باد بودجان فدا بادت که خرم رفتی و شاد آمدی
نوبتی دیگر چه باشد گر برنجانی عنانگرنه چون آنسرو سیمین از من آزاد آمدی
وقت کارست این زمان گر زانک کاری می کنی
بر سر کوی دلارامم گذاری می کنی
آخر ای پیک صبا یک ره دلم را شاد کنوز ره چاکر نوازی روی در بغداد کن
ماجرای آب چشمم بر لب شط باز رانوز دل بازاریم در سوق سلطان یاد کن
چون گذارت بر حدود قصر شیرین اوفتدوصف سیلاب سرشک دیده ی فرهاد کن
زلف خوبان گیر و دست از دسته ی ریحان بدارقد ترکان بین و ترک قامت شمشاد کن
بیدلی شوریده را پیغام دلبر باز گویبنده ئی دلخسته را از بند غم آزاد کن
گر ز احوال دل ویران ما داری خبردر چنان معموره یاد این خراب آباد کن
تا بخواهد از فلک داد دل غمگین منروی در درگاه سلطان جهان دلشاد کن
مهد اعلی خدر اعظم داور دور زمان
دُر درج سلطنت خورشید برج ایلخان
نعل شبرنگش نگر اکلیل جوزا آمدهخاک پایش سرمه ی چشم ثریا آمده
در ضیافت خانه ی احسان او خورشید و ماهکاسه ی زرین و صحنی سیم سیما آمده
طارم نه روزن علوی که خوانندش سپهربر در ایوان قدرش طاق خضرا آمده
مهره ی شش گوشه ی سفلی که خوانندش زمیندر خم چوگان حکمش گوی غبرا آمده
خاطرش تا سایه بر کار نجوم انداختهآبروی چشمه ی خورشید پیدا آمده
زاب تیغ گوهر افروز سپاهش در نبردسیل خون در چشم گوهرپاش دریا آمده
در ریاض مدحتش کلک سهی بالای مننغمه ساز بزم گل رویان بالا آمده
آنک بوسد ماه رویش خسرو خاورزمین
ظل یزدان عصمت حق صفوت دنیا و دین
از سم که پیرکش بین اختر افسر ساختهوز رکابش آسمان طوق دو پیکر ساخته
زرگران رسته ی بازار شهرستان صنعمهچه ی خرگاهش از خورشید انور ساخته
چرخ زرین گوی کز صنعت گران خاص اوستگوی زرین بهر بغتاقش زاختر ساخته
ساقیان بزمگاه سد ره هنگام صبوحدر هوای مجلسش از دیده ساغر ساخته
تیر کو را منشی دیوان اعلی می نهندنسخه ی القاب او فهرست دفتر ساخته
از غبار مرکبش کحّال کحلی پوش چرختوتیای دیده ی ماه منوّر ساخته
چون بگلگون برنشیند عقل گوید بنگر بدآفتاب از ماه نو نعل تکاور ساخته
مرغ فکرت کی بشادروان ادراکش رسد
بحر خاطر کی بکنه گوهر پاکش رسد
ای گدای درگهت سلطان چرخ چنبریسبزه زاری از ریاضت گلشن نیلوفری
چرخ توسن در برت گیتی نوردی نوبتیشمس انور در رهت مشعل فروزی خاوری
گر کنیز خویش خوانی دختران نعش راقطب گردونشان نیارد برد نام شوهری
چون بخورشیدت کنم نسبت که از فرط جلالمعجرت دارد شرف بر طیلسان مشتری
همتت را سر بافسر کی فرود آید از آنکپایه ی تختت کند بر فرق فرقد افسری
گر سلیمان زنده گشتی از کمال کبریاشاید ار سر بر خط حکمت نهد دیو و پری
چشمه ی خورشید را بی خاک پایت آب نیست
پیش ماه رایتت شمع فلک را تاب نیست
ای درت درالسلام قدسیان من کل بابتیغ حکمت در جهان سلطنت مالک رقاب
صبح سازد خیمه ی قدر ترا سیمین عمودمهر تابد خرگاه جاه ترا زرین طناب
آسمان کز هفت کشور بر سر آمد ساختستدر بیان کبریایت نسخه ئی در هفت باب
کی توانستی که بر بام تو روزی بگذردگر نبودی از کنیزان سرایت آفتاب
ورنگشتی حرز بازوی کواکب نام توچون توانستی شکستن قلب اهریمن شهاب
گر قصب را حامی رای تو گیرد در پناهتا جهان باشد برو غالب نیاید ماهتاب
چرخ سرکش چون جنیبت دار تست از بهر آننقره ی خنگت راز ماه نو کند زرین رکاب
مریم عهدی و عیسی مهد اعلی خواندت
وز عزیزی یوسف مصری زلیخا خواندت
خان اردوی سپهرت بنده ی یاساق بادبوسه گاه اخترانت کوکب بشماق باد
بارگاه کسری ار در هفت کشور طاق بودطاق ایوان تو جفت طارم شش طاق بود
چون شه قفچاق و کشمیرت گدای درگهندجوش جیشت از در کشمیر تاقفچاق باد
همچو نابینا بنور چشم و مستسقی بآبچرخ سرگردان بخاک درگهت مشتاق باد
توسنت را چون علیق از مرغزار علوی استپایه ی اعلی خصم سرگشت معلاق باد
تا بود بغتاق پوش چرخ اخضر آفتابآفتاب انورت در سایه ی بغطاق باد
تیغ حکمت را که از مه تا بماهی جاری استگوهر رخشنده ی خورشید بر برچاق باد
هیچ سربی طوق فرمان تو در گردن مباد
بی چراغ دولتت شمع فلک روشن مباد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - فی مذمة الفرس العضدیهالمطائبات و المقطعات
افتخار جهان مظفر دینمعدن جود و منبع دانش
حسن بن العضد که از احسانمصطفی گشت و بنده حسّانش
کوکب زرنگار خور میخیستاوفتاده ز نعل یکرانش
شاه سیمین سریر زرین تاجخاک روب در شبستانش
قصر هفت آشکوی شش روزنغرفه ئی در فضای ایوانش
بنده را داد زرده ئی که بودسبز خنک سپهر حیرانش
میخ دستان سام بر دستشداغ بهرام گور بر رانش
سالها یادگار بهمن و توردر شب آخور کشیده ساسانش
پیر گشته پشنک بر پشتشکرده افراسیاب ترخانش
شب مولد اوان دعوت نوحروز پیری زمان طوفانش
کهترین کرّه چرمه ی سامشکمترین بچه خنک دستانش
مادیانی که رخش کرّه اوستپروریده بشیر پستانش
از کیومرث بازماند و کنونچرخ نسبت کند بپیرانش
نعل بندی که نعل او می بستکاوه آورد پتک و سندانش
وقت ابداع موسم زینشگاه ایجاد روز جولانش
گرد پیری نشسته بر پشتشکثرت سن شکسته دندانش
دیده تاریک گشته از نظرشسینه دل بر گرفته از جانش
همچو چنگی گسسته او تارشهمچو سقفی شکسته ارکانش
شده تاب از وجود معدومشرفته آب از سنان اسنانش
سوخته چوبهای اعضایشریخته برگهای اجفانش
از تداویر چرخ بگسستهرسن تا تار شریانش
گرد رانی چو دسته چنگشگردنی همچو نای انبانش
دهن سالخورده دشمن کامبا زمین گفته راز پنهانش
کرده گرگان طمع درو لیکنچرخ کرده نصیب کرمانش
شده زین هفت طارم شش درچار حد وجود ویرانش
هیچ سغریگر از پی کیمختنبرد بی طمع بدکانش
گرگ وحشی بوقت جوع الکلبنکشد لاشه در بیابانش
آیت کل من علیها فانگوئیا نازلست در شأنش
کس بغور جراحتش نرسدزانک نا ممکنست درمانش
بنده با ارتکاب این مرکبکه بدست آمدست آسانش
هر نفس طعنه ئیست از اینشهز زمان بذله ئیست از آنش
برو ای باد قاصدا و ببوسخاک درگاه آسمان مانش
پیش از انهای نفثة المصدوربرسان بندگی بدربانش
بر سر جمع عرضه دار و بگویحال این خسته ی پریشانش
که چنین مرکبی بنا می زدنبود بنده مرد میدانش
گر بود لایق جنیسبت خاصبفرست و ز بنده بستانش
شب پس خیمه باز می دارشروز پیش طلیعه میرانش
ور بهندوستان نظیرش نیستبفرست از برای سلطانش
نوکری را بگوی تا ببرداز برای سگان کهدانش
یا بخر بندگان اشارت کنتا بدارند بهر پالانش
با همه سن و سال بسیارشبا همه علّت فراوانش
جد اعلاش انک در بغدادپیشکش کرد بهر احسانش
عضد الدین که گلشن خضرایک سراچه ست در گلستانش
خواجه ئی را که تیر مستوفییک قلمزن بود ز دیوانش
زین دنیا و دین علی که فلکنکند سرکشی بدورانش
آصف ثانی انک باد بوددر نظر ملکت سلیمانش
منشی ایلخان که شاه سپهرنکشد سر ز خط فرمانش
باد بر رسم محمدت گویانفلک ازرقی ثنا خوانش
بنده ی سر نهاده بهرامشهندویزر خریده کیوانش
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - فی نعت الرسول صلی الله علیه و آلهقصاید
صل علی محمدٍ دُرّة تاج الاصطفاصاحب جیش الاهتدا ناظم عقد الاتّقا
بلبلِ بوستانِ شرع، اخترِ آسمانِ دینکوکبِ دُرّیِ زمین، درّیِ کوکبِ سما
تاج‌دهِ پیمبران، باج‌ستانِ قیصرانکارگشایِ مُرْسَلِین، راهنمایِ انبیا
سیدِ اولین رسل، مُرْسَلِ آخرین زمانصاحبِ هفتمین قران، خواجهٔ هشتمین سرا
هستی امرِ «کُنْ فکان»، مقصدِ حرفِ کاف و نونبرق‌روِ بُراق‌ران، خاکیِ عرشِ مُتَّکا
شمعِ سراجهٔ أبیت، اخترِ برجِ «لَوْ دَنَوْت»تارکِ دنییِ دَنِی، مالکِ مُلْکَتِ دَنِی
رخت به ورطهٔ بلا، تخت به ذروهٔ علاخانه به گوشهٔ فنا، دانهٔ خوشهٔ بقا
تازی شیرِ بی‌لقب، مکّیِ هاشمی‌نسبمُعْتَکِفِ سرایِ وحی، اُمِّی اُمَّتی سرا
طَیِّبِ طیبِ آستان، طایرِ کعبه‌آشیانگوهرِ کانِ لا مکان، اخترِ برجِ کبریا
روضهٔ آدمِ صفی، آدم روضهٔ رضاصوفیِ صفّهٔ صفا، سِرّ و حدیقهٔ وفا
ز ابرویِ چون هلال او تافته نعلِ ماهِ نووز رخِ مه‌مثالِ او یافته مشتری بها
مُشْتَعِل از جبینِ او، شمعِ سراچهٔ هُدیمُنْتَسِم از نسیمِ او، غنچهٔ باغِ اهتدا
خورده به آب رویِ او، نوح درودگر قسمکرده به خاکِ کویِ او، آدمِ خاکی التجا
مُنْهَدِم از عروجِ او، قبّهٔ قصرِ قیصرانمُنْهَزِم از خروج او، خسروِ خطّهٔ خطا
ابطحی‌ای که چون عَلَم بر حَرَمِ وجود زداز پیِ پای بوس او، گشت نه آسمان دو تا
صومعه‌ای که نیستش زمزمهٔ درودِ از اوهست چو دیرِ مؤبدان، لایقِ نفت و بوریا
چون دُرّ اگر یتیم شد، بود بهایِ او فزونزانک خرد فزون نهد، دُرّ یتیم را بها
منزویانِ شام بین از هوسِ ردایِ اوپیشِ رواقِ نیلگون، بسته غشاوهٔ عشا
بُرده چو زهره اشرف پارهٔ عطف دامنشبهرِ طرازِ آستین، چرخِ زُمُرُّدین قبا
ای زمضیقِ «کُنْ فَکان»، سویِ مکانِ لا مکانرانده و باغِ سدّره را دیده به دیده منتهی
رویِ تو، قبلهٔ مَلَک، کویِ تو، کعبهٔ فَلَکمختلفِ تو، قَدْ هَلَک، معتقدِ تو، قَدْ نَجا
صدرِ تو، مصدرِ امان، زخمِ تو، مرهمِ رواندردِ تو، موجبِ دوا، رنجِ تو، علّتِ شفا
شاه‌نشانِ قدسیان، تخت‌نشینِ شهرِ قُدسای شهِ مُلْکِ اصطفا، وی لقبِ تو، مصطفی
آینهٔ سپهر را مهرِ رخِ تو، صیقلیدیدهٔ آفتاب را خاکِ درِ تو، توتیا
روحِ امین چو عرض کرد آبِ رخِ تو بر رُسُلدر تکِ چاهِ آب شد یوسفِ مصری از حیا
شاهِ فلک چو بنگرد طلعتِ ماه‌پیکرتذرّه‌صفت دراوفتد بر سرِ بامت از هوا
ای شده آبِ زمزم از خاکِ درِ سرایِ توکعبه ز توست با شرف، مَرْوِه ز توست باصفا
عقل چو دید که آسمان، پیشِ تو در رکوع شدنزدِ قیامِ قامتت، داد صلوة را صلا
دستِ عنایتی که ما مفتقریم و تنگ‌دستخوانِ شفاعتی که ما مشتهی‌ایم و ناشتا
خواجو اگر نداشتی برگِ بهارِ عشقِ توبلبلِ باغِ طبعِ او هیچ نداشتی نوا
متن در گنجور
بخش ۲ - گفتار در ستایش خرد و عقلسام نامه - سراینده نامعلوم منسوب به خواجو
خرد برتر از هر چه ایزدت دادستایش خرد را به از روی داد
خرد رهنما و خرد دلگشایخرد دست گیرد به هر دو سرای
ازو شادمانی ازو مردمیستازو بر فزونی و هم زو کمیست
خرد تیره و مرد روشن‌رواننباشد همی شادمان یک زمان
هشی‌وار و دیوانه خود وراهمان خویش و بیگانه خواند ورا
ازوئی بهر دو سرا ارجمندگسسته خرد پای دارد به بند
خرد چشم جانست چون بنگریتو بی‌چشم روشن جهان نسپری
نخست آفرینش خرد را شناسنگهبان جان است و آن سه پاس
سپاس تو چشم است و گوش و زبانکزین سه رسد نیک و بد بی‌گمان
خرد را و جان را که داند ستودوگر من ستایم که یارد شنود
حکیما چو کس نیست گفتن چه سودازین پس بگو کافرینش چه بود
حکیما چو کس نیست گفتن چه سودازین پس بگو کافرینش چه بود
توئی کرده کردگار جهانشناسنده آشکار و نهان
به یزدان‌گرای و بدو راه جویبه گیتی بپوی و به هر کس بگوی
ز هر دانشی چون سخن بشنویز آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاه سخنبدانی که دانش نیاید به بن
از آغاز باید که دانی درستسرمایه گوهران از نخست
که یزدان ز ناچیز چیز آفریدبدان تا توانائی آید پدید
وزو مایه گوهر آمد چهاربرآورد بی‌رنج و بی‌روزگار
یکی آتشی برشده تابناکمیان آب و باد از بر تیره خاک
نخستین که آتش ز جنبش دمیدز گرمیش بس خشکی آمد پدید
وز آن پس از آرام سردی نمودز سردی همان بازتری فزود
چو این چارگوهر به جای آمدندز بهر سپنجی سرای آمدند
گهرها یک اندر دگر ساختندز هر گونه گردن برافراختند
پدید آمد این گنبد تیزروشگفتی نماینده نو به نو
ابر ده و دو هفت شد کدخدایگرفتند هر یک سزاوار جای
فلکها یک اندر دگر بسته شدبجنبید چون کار پیوسته شد
زمین را بلندی نبد جایگاهیکی مرکز تیره بود و تباه
ستاره به سر بر شگفتی نمودبه خاک اندرون روشنائی فزود
چو دریا و چون دشت و چون باغ و راغجهان شد به کردار روشن چراغ
ببالید کوه آبها بردمیدسر رستنی سوی بالا کشید
همی بر شد آتش فرو آمد آبهمین گشت گرد زمین آفتاب
گیا رست با چند گونه درختبه زیر اندر آمد سرانشان ز تخت
ببالد ندارد جز این نیروئینپوید چو پویندگان هر سوئی
وز آن پس چو جنبیدن آمد پدیدسر رستنی سوی بالا کشید
سرش زیر آمد بسان درختنگه کرد باید بدین کار سخت
خور و خواب و آرام جوید همیبدان زندگی کام جوید همی
نه گویا زبان و نه جویا خردز خار و ز خاشاک تن پرورد
نداند بد و نیک فرجام کارنخواهد ازو بندگی کردگار
چو دانا تواند بدو دادگرازیرا نکرد ایچ پنهان خبر
چنین است فرجام کار جهاننداند کسی آشکار و نهان
ترا دانش و دین رهاند درستدر رستگاری ببایدت جست
اگر دل نخواهی که ماند نژندنخواهی که دایم بوی مستمند
به گفتار پیغمبرت راه جویدل از تیرگیها بدین آب شوی
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - فی نعمت رسول الثقلین و نبی الخافقین علیه الصلوة و السلام و التحیهمدایح و مناقب
الحمدلله الذی خلق السموات العُلیاوحی الی من لاح من آیاته نورالهُدی
آن درّ بحر کن فکان خوانده یتیمش آسماننابوده مثلش در جهان دُرّ یتیمی پر بها
شمع شبستان فلک سرو گلستان ملکمردود راهش قد هلک مقبول رایش قدنجا
بیت المقدّس کوی او محراب خضر ابروی اووز ظلمت گیسوی او طالع شده بدر الدّجی
زو کاخ بدعت منهدم صبح رسالت مبتسمشمشاد قدّ فاستقم خورشید روی و الضّحی
آدم دم از گل نازده کو کوس ما اوحی زدهبر اوج او ادنی زده منجوق رایات دنی
فرّاش قصرش قیصران نعلین او تاج سراندر جنب او پیغمبران چون پیش خور جرم سُها
تاج لعمرک بر سرش تشریف طه در برشبگرفته جوش لشکرش از حدّ الا تابلا
گل شسته بارویش ورق خون خورده از مهرش شفقبحر از دل او در عرق ابراز کف او در حیا
دُرّ سیادت را صدف عرش مجیدش در کنفهم کعبه از وی با شرف هم مروه از وی با صفا
او مرغ و گلشن لامکان او گنج و ویران کن فکاناو شمع و پرتو انس و جان او شمس و انجم انبیا
خود راز خود پرداخته بر هفت میدان تاختهچشم فلک را ساخته نعل براقش توتیا
روح القدس جاندار او خلد برین رخسار اوکوثر بر گفتار او یکسو نهاده ماجرا
قرص قمر بشکافته زو طیبه طیبت یافتهو آن کز خطش سر تافته گشته سرش از تن جدا
ناموس اکبر محرمش و انفاس عیسی دردمشبرتر ز هفتم طارمش از فرط رفعت متکّا
مهر از جبینش برده ضونعل براقش ماه نوکرّ و بیان را پیشرو روحانیون را پیشوا
و الشمس وصف روی او و اللیل نعت موی اووز خلق عنبر بوی او پر مشک چین جیب هوا
هر صبحدم کاندر چمن گردد چو زلف یار منگیسوی ریحان پرشکن از جنبش باد صبا
بشنو ز مرغ از شاخ گل کای پیشوایان سبلصلّوا علی ختم الرسل اعنی النبی المصطفی
گر زانک می جوئی امان از قید این دار الهوانتا در تنت باشد روان سلّم علی خیر الوری
ای ناسخ کیش هبل وی محرم سرّ ازلطاوس باغ لم یزل عنقای قاف کبریا
جم بنده ی فرمان تو و ادریس مدحت خوان توداود در بستان تو خوش نغمه ئی بلبل نوا
پیک رهت روح الامین فرّاش کویت حورعینباشد حدیث مشک چین با چین گیسویت خطا
چون چشمت ای خیر البشر در باغ مازاغ البصرنرگس نباشد خوش نظر بادام نبود دلگشا
دریاب کافتادم زره شد نامه و نامم سیهپشتم شد از بار گنه چون قامت گردون دو تا
بادا هزاران آفرین بر جانت از جان آفرینمگذار خواجو را چنین محبوس این محنت سرا
در این مضیق آب و گل هست از گنه خوار و خجلاو را درین ظلمت مهل وز نور معنی ده ضیا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲شوقیات
ای صبح صادق رخ زیبای مصطفیوی سرو راستان قد رعنای مصطفی
آئینه ی سکندر و آب حیات خضرنور جبین و لعل شکر خای مصطفی
معراج انبیا و شب قدر اصفیاگیسوی روز پوش قمر سای مصطفی
ادریس کو معلم علم الهی استلب بسته پیش منطق گویای مصطفی
عیسی که دیر دایر علوی مقام اوستخاشاک روب حضرت اعلی مصطفی
بر ذروه دنا فتدلی کشیده سرایوان بارگاه معلای مصطفی
وز جام روح پرور ما زاغ گشته مستآهوی چشم دلکش شهلای مصطفی
خیاط کارخانه ی لولاک دوختهدراعه ابیت ببالای مصطفی
شمس و قمر که لولوی دریای اخضرنداز روی مهر آمده لالای مصطفی
خالی زرنگ بدعت و عاری ز زنگ شرکآئینه ضمیر مصفای مصطفی
کحل الجواهر فلک و توتیای روحدانی که چیست خاک کف پای مصطفی
قرص قمر شکسته برین خوان لاجوردوقت صلای معجزه ایمای مصطفی
روح الامین که آیت قربت بشان اوستقاصر ز درک پایه ادنی مصطفی
در بر فکنده زهر بغلطاق نیلگوناز سوگ زهر خورده ی زهرای مصطفی
گو مه بنور خویش مشو غره زانک اوعکسی بود ز غره ی غرای مصطفی
بر بام هفت منظر بالا کشیده اندزین چار صفّه رایت آلای مصطفی
خواجو گدای درگه او شو که جبرئیلشد با کمال مرتبه مولای مصطفی
متن در گنجور
شمارهٔ ۷رباعیات
آن لعل که گنج شایگان‌ست کجاست؟وان آب که آتش روان‌ست کجاست؟
تا چهرهٔ جان در آن ببینم روشنآن جام که آیینهٔ جان‌ست کجاست؟
متن در گنجور
شمارهٔ ۸رباعیات
زین‌سان که به زیر پای غم گشتم پستجز جام می‌ام کسی کجا گیرد دست؟
آن لحظه که بر جنازه گردد سر مناز گردش کاسهٔ سرم بینی مست
متن در گنجور
شمارهٔ ۹رباعیات
اکنون که ز سبزه آسمانی شد دشتوز سنبل ترناف زمین مشگین گشت
بر طارم پیروزه توگویی نرگسطاسی‌ست ز زر نهاده در سیمین طشت
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - فی منقبة اسد الله الغالب علی بن ابیطالب علیه السلامترکیبات
مرحبا ای نکهت عنبر نسیم نوبهارجان فدای نفخه ات باد ای شمیم مشگبار
سنبل اندر جیب داری یاسمن در آستینعود و صندل در میان یا مشک و عنبر در کنار
دوش هنگام سحر بر کوفه افکندی گذریا ز راه شامت افتادست بر یثرب گذار
یا نسیم روضه ی دارالقرار آورده ئیکز تو می یابد روان بی قرار ما قرار
یا مگر بر مرقد میر نجف بگذشته ئیکز تو می آید نسیم نافه ی مشک تتار
شاه مردان چون خلیل الله بصورت بت شکنشیر یزدان از رسول الله بمعنی یادگار
مهر او از آسمان لافتی الا علیتیغ او از گوهر لاسیف الا ذوالفقار
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - فی مدح الشیخ الاعظم سلطان اعاظم المشایخ مرشد الحق و الدین ابواسحق الکازرونی قدس سرهترکیبات
دوش بردم هودج همت بصدر کبریابرق استغنا زدم در خرمن کبر و ریا
بر فراز سد ره دیدم عالم بی منتهیبر کشیده بلبلان گلشن قدسی نوا
کای بمعنی کرده حق در ملک وحدت پادشا
مرشد الدین قدوة الاقطاب ابواسحق را
روشنست این کانک هر دم سوختن از سر گرفتکار او چون شمع سوزان ز آتش دل در گرفت
آفتاب خاوری زان ملک بحر و برگرفتکاستان و بام این درگه زرخ در زر گرفت
ره ز تاریکی برون برد آنک او رهبر گرفت
مرشد الدین قدوة الاقطاب ابواسحق را
گر پس از صد سال در خاکم بود ریزیده تنچون نسیم صبح بوی کازرون آرد بمن
در لحد مانند گل بر تن بدرّانم کفنجان که باشد تا کند بر خاک درگاهش وطن
شاید ار روح القدس خواند امام خویشتن
مرشد الدین قدوة الاقطاب ابواسحق را
ای چو عیسی کرده زین مطموره ی غبرا کنارساخته بر عرصه ی معموره خضرا قرار
چون شه سیاره را شد نعل شبرنگت سوارهمچو ابراهیم شو بر ادهم خلت سوار
تا ببینی در اقالیم ولایت شهریار
مرشد الدین قدوة الاقطاب ابواسحق را
رخش جان بیرون جهان از شهربند ماء و طیندر مکانی کز مکان بیرون بود منزل گزین
چون رسیدی در ریاض قاصرات الطرف عینبر فراز هفت منظر گر نظر داری ببین
حجة الحق ترجمان الغیب امام السالکین
مرشد الدین قدوة الاقطاب ابواسحق را
شمع مه بین در گداز از حسرت تحت السراجبارگاه مرشدی ز ایوان کیوان جسته باج
این چه درگاهست از او ایمان و عرفانرا رواجقیصر و خاقان بسکّانش فرستاده خراج
شاه تخت لاجوردی کرده از اکلیل تاج
مرشد الدین قدوة الاقطاب ابواسحق را
خاک این درگاه را گر زانک تاج سر کنیاز تکبر فخر بر شاهان بحر و بر کنی
ور چو خواجو آستانش را بمژگان تر کنیدامن جانرا ز آب دیده پر گوهر کنی
هیچ می دانی که در این ره کرا رهبر کنی
مرشد الدین قدوة الاقطاب ابواسحق را
متن در گنجور