چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر زابل · ۳۸۰ تا ۴۲۹ قمری

فرخی سیستانی

ابوالحسن علی بن جولوغ فرخی سیستانی شاعر بزرگ ایرانی اواخر سدهٔ چهارم و اوایل سدهٔ پنجم هجری قمری است. وی علاوه بر تسلط بر شعر و ادب در موسیقی نیز مهارت داشت و بدین وسیله توانست به دربار ابوالمظفر شاه چغانیان و سپس به دربار سلطان محمود غزنوی راه یابد و منزلتی والا بدست آورد. فرخی را یکی از بهترین قصیده‌سرایان ایرانی می‌دانند تا جایی که گفته‌اند سخن سهل و ممتنع در عربی خاص ابوفراس حمدانی و در فارسی خاص فرخی است. تاریخ فوت او را ۴۲۹ هجری قمری ذکر کرده‌اند.

گزیدهٔ اشعار فرخی سیستانی

شمارهٔ ۱رباعیات
بگرستم زار پیش آن کام و هواگفتا مگری پند همی داد مرا
پنداشت مگر کآب نماند فردانتوان کردن تهی به ساغر دریا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
پیوسته همی جفا نمایی تو مرااز برداری مگر تو دیوان جفا
آگاهی نیست از وفا هیچ تراای جان پدر نه شیر مرغست وفا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
گفتم رخ تو بهار خندان منستگفت آن تو نیز باغ و بستان منست
گفتم لب شکرین تو آن منستگفت از تو دریغ نیست گرجان منست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - قطعهقطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید
خواستم از لعل او دو بوسه و گفتمتربیتی کن به آب لطف خسی را
گفت یکی بس بود و گر دو ستانیفتنه شود آزموده‌ایم بسی را
عمر دوباره‌ست بوسهٔ من و هرگزعمر دوباره نداده‌اند کسی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در مدح یمین الدوله سلطان محمود بن ناصر الدین سبکتگین غزنویقصاید
بر آمد پیلگون ابری ز روی نیلگون دریاچو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا
چو گردان گشته سیلابی میان آب آسودهچو گردان گردباد تندگردی تیره اندروا
ببارید و ز هم بگسست و گردان گشت بر گردونچو پیلان پراکنده میان آبگون صحرا
تو گفتی گرد زنگارست بر آیینه چینیتو گفتی موی سنجابست بر پیروزه‌گون دیبا
بسان مرغزار سبز رنگ اندر شده گردشبه یک ساعت ملون کرده روی گنبد خضرا
تو گفتی آسمان دریاست از سبزی و بر رویشبه پرواز اندر آورده‌ست ناگه بچگان عنقا
همی رفت از بر گردون گهی تاری گهی روشنو زو گه آسمان پیدا و گه خورشید ناپیدا
بسان چندن سوهان زده بر لوح پیروزهبه کردار عبیر بیخته بر صفحه مینا
چو دودین آتشی کآبش بروی اندرزنی ناگهچو چشم بیدلی کز دیدن دلبر شود بینا
هوای روشن از رنگش مغبر گشت و شد تیرهچو جان کافر کشته ز تیغ خسرو والا
یمین دولت و دولت بدو آراسته گیتیامین ملت و ملت بدو پیراسته دنیا
قوام دین پیغمبر ملک محمود دین پرورملک فعل و ملک سیرت ملک سهم و ملک سیما
شهنشاهی که شاهان را ز دیده خواب بربایدز بیم نُه منی گرزش به جابُلقا و جابُلسا
دل ترسا همی داند کزو کیشش تبه گرددلباس سوکواران زان قبل پوشد همی ترسا
خلافش بدسگالان را بدانگونه همی بکشدکه هنگام سموم اندر بیابان تشنه را گرما
دل خارا ز بیم تیغ او خون گشت پنداریکه آتش رنگ خون دارد چو بیرون آید از خارا
امید خلق غواصست و دست راد او دریابه کام خویش برگیرد گهر غواص از دریا
گذرگاه سپاهش را ندارد عالمی ساحتتمامی ظل چترش را ندارد کشوری پهنا
گر اسکندر چنو بودی به ملک و لشکر و بازونگشتی عاصی اندر امر او دارای بن دارا
جهان را برترین جایست زیر پایه تختشچنان چون برترین برجست مر خورشید را جوزا
صفات قصر او بشنید حورا یکره و زان پسخیال قصر او بیند به خلد اندر همی حورا
زبان از بهر آن باید که خوانی مدح او امروزدو چشم از بهر آن باید که بینی روی او فردا
چو مدحش خواند نتوانی چه گویا و چه ناگویاچو رویش دید نتوانی چه بینا و چه نابینا
بیابد هر که اندیشد ز گنجش برترین قسمتخلایق را همه قسمت شد اندر گنج او مانا
ز خشم و قوتش جایی که اندیشد دل بخردز جود و همتش جایی که اندیشد دل دانا
نه آتش را بود گرمی، نه آهن را بود قوتنه دریا را بود رادی، نه گردون را بود بالا
ز خشمش تلخ تر چیزی نباشد در جهان هرگزز تلخی خشم او نشگفت اگر الوا شود حلوا
دل اعدای او سنگست لیکن سنگ آهن کشاز آن پیکان او هرگز نجوید جز دل اعدا
ایا شاهی که از شاهان نیامد کس ترا همسرایا میری که از میران نباشد کس ترا همتا
به هر می خوردنی چندان به ما بر زر تو درپاشیکه از بس رنگ زر تو سلب زرین شود بر ما
امیرا! خسروا! شاها! همانا عهد کرده‌ستیکه گنجی را برافشانی چو بر کف برنهی صهبا
تو از دیدار مادح همچنان شادان شوی شاهاکه هرگز نیم از آن وامق نگشت از دیدن عذرا
طواف زایران بینم به گرد قصر تو دایمهمانا قصر تو کعبه‌ست و گرد قصر تو بطحا
ز نسل آدم و حوا نماند اندر جهان شاهیکه پیش تو جبین بر خاک ننهاده‌ست چون مولا
هر آنکس کو زبان دارد همیشه آفرین خواندبر آن کو آفرین تو به یک لفظی کند املا
ز شاهان همه گیتی ثنا گفتن ترا شایدکه لفظ اندر ثنای تو همه یکسر شود غرا
همی تا در شب تاری ستاره تابد از گردونچو بر دیبای فیروزه فشانده لؤلؤ لالا
گهی چون آینه چینی نماید ماه دو هفتهگهی چو مهره سیمین نماید زهره زهرا
عدیل شادکامی باش و جفت ملکت باقیقرین کامگاری باشد و یار دولت برنا
میان مجلس شادی، می روشن ستان دایمگه از دست بت خُلُخ، گه از دست بت یغما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ابیات پراکنده
گهی سماع زنی گاه بر بط و گه چنگگهی چغانه و تنبور و شوشک و عنقا
متن در گنجور
شمارهٔ ۴رباعیات
این مشک سیه که یار را بالینستپیرایه ماه و زینت پروینست
زلف سیهت بلای من چندنیستباز این چه بلای خط مشک آگینست
متن در گنجور
شمارهٔ ۵رباعیات
آن مشک سیه که با سمن پیوسته ستاز دیدن او دل جهانی خسته ست
یا رب زنخست هم بر آنسان رسته ستیا او به تکلف فراوان بسته ست
متن در گنجور
شمارهٔ ۶رباعیات
دانم که دلم به مهر تو خُرسندستاندازهٔ مهر تو ندانم چندست
رُخسار تو دلگشا و لب دلبندستگفتار خوش تو روح را پیوندست
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - و او راستقطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید
همه نعیم سمرقند سربه‌سر دیدمنظاره کردم در باغ و راغ و وادی و دشت
چو بود کیسه و جیب من از درم خالیدلم ز صحن امل فرش خرمی بنَوَشت
بسی ز اهل هنر بارها به هر شهریشنیده بودم کوثر یکی و جنت هشت
هزار جنت دیدم، هزار کوثر بیشولی چه سود که لب تشنه باز خواهم گشت
چو دیده نعمت بیند، به کف درم نبودسر بریده بود در میان زرین‌طشت
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - مدح خواجه عمید ابومنصور سیداسعد گویدقصاید
نیگلون پرده برکشید هواباغ بنوشت مفرش دیبا
آبدان گشت نیلگون رخسارو آسمان گشت سیمگون سیما
چون بلور شکسته، بسته شودگر براندازی آب را بهوا
لوح یاقوت زرد گشت بباغبر درختان صحیفه مینا
بینوا گشت باغ مینا رنگتا درو زاغ برگرفت نوا
مطرب بینوا نوا نزنداندر آن مجلسی که نیست نوا
گر نه عاشق شدست برگ درختاز چه رخ زرد گشت و پشت دوتا
باد را کیمیای سوده که دادکه ازو زر ساو گشت گیا
گر گیا زرد گشت باک مداربس بود سرخ روی خواجه ما
خواجه سید اسعد آنکه ازوستهرچه سعدست زیر هفت سما
آنکه با رای او یکیست قدرآنکه با امر او یکیست قضا
زیر تدبیر محکمش آفاقزیر اعلام همتش دنیا
تا بدریا رسید باد سخاشدر شکستست زایش دریا
کل جودست دست او دایموان دگر جودها همه اجزا
هر که امروز کرد خدمت اوخدمت او ملک کند فردا
هر که خالی شد از عنایت اوعالم او را دهد عنان عنا
ز ایرانرا سرای او حرمستمسند او منا و صدر صفا
هر که تنها شود ز خدمت اواز همه چیزها شود تنها
آفرین خدای باد بر اوکافرین را بلند کرد بنا
با بها گشت صدر و بالش ازوکه ثنا زو گرفت فر و بها
او کند فرق نیک را از بداو شناسد صواب را ز خطا
خاطر من مگر بمدحت اوندهد بر مدیح خلق رضا
گرچه دورم بتن ز خدمت اونکنم بی بهانه رسم رها
هر زمان مدحتی فرستم نوای رساننده زود باش هلا
ای سزاوارتر بمدح و ثناستجهد کن تا رسد سزا بسزا
ای ستوده خوی ستوده سخنای بلند اختر بلند عطا
گر بخدمت نیامدم بر توعذر کی تازه رخ نمود مرا
تا ز درگاه تو جدا گشتمهر زمانی مرا غمیست جدا
فرقت پرده تو گشت مراپرده ای بر دو دیده بینا
من به مدح و دعا ز دستم چنگگر بسنده کنی بمدح و دعا
تا نمازست مایه مؤمنتا صلیبست قبله ترسا
شادمان باش و بختیار و عزیزجاودان، کامران و کامروا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ابیات پراکنده
راست گفتی عتاب او بر منهست از بهر بردن جناب
متن در گنجور
شمارهٔ ۷رباعیات
این کار نگر که از تو امروز مراستبازار بهشتیان چنین باشد راست
نی بوسه فروشی تو به نرخی که سزاستنی بوسه خری بدانچه در حکم رواست
متن در گنجور
شمارهٔ ۸رباعیات
غم دیدم از آن کس که مرا می بایدببریدم از و تادل من بگشاید
نا دیدن او مرا همی بگزایدگرگ آشتیی کنم چه تا پیش آید
متن در گنجور
شمارهٔ ۹رباعیات
پیوسته مرا همی نمایی بیدادوانگاه ز من چشم همی داری داد
تو پنداری که با تو من باشم شادزین دستخوشی منت که آگاهی داد
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - در مدح ابوالحسن علی بن فضل بن احمد معروف به حجاجترجیعات
ماه فروردین جهانرا از در دیدار کردابر فروردین زمین را پر بت فرخار کرد
باد گویی نافه های تبتستان بردریدباغ گویی کاروان شوشتر آوار کرد
گلبن سرخ آستین صد ره پر یاقوت کردگلبن زرد  آستین کرته  پر دینار کرد
این بهار خرم شادی فزای مشکبویخاک را بزاز کرد وباد را عطار کرد
تا ز چشم نرگس تازه بنفشه دور شدغنچه گل با شکوفه ارغوان دیدار کرد
چشم نیلوفر چو چشم ماندگان در خواب شدتا نم نسیان دو چشم لاله را بیدار کرد
زندواف زند خوان چون عاشق هجر آزمایدوش بر گلبن همی تا روز ناله ی  زار کرد
ازنوای مرغ گویی خواجه سید به باغمطربی پنجاه را چون خسروی بر کار کرد
خواجه حجاج آنکه از جمع بزرگان جهانایزد اورا برگزید و بر جهان سالار کرد
جاودانه خواجه هر خواجه ای حجاج باد
برترین مهتر به کهتر کهترش محتاج باد
عید همچون حاجیان نوروز را پیش اندرستاینت نوروزی که عیدش حاجب و خدمتگرست
عید اگرنوروز را خدمت کند بس کار نیستچاکر نوروز را چون عید سیصد چاکرست
عید را زینت ز مال وملک درویشان بودزینت نوروز هم باری به نوروز اندرست
بر زمین او را به هر گامی هزاران صورتستبر درخت او را به هر برگی هزاران گوهرست
تیغ های کوه ازو پر لاله و پر سوسنستمرزهای باغ ازو پر سنبل و سیسنبرست
پاره های سنگ ازو چون تخته های بسدستتلهای ریگ ازو چون توده های عنبرست
کوه ازو پر صورتست و دشت ازو پر لعبتستباغ ازو پر زینتست و راغ ازو پر زیورست
بوستان خواجه را ماند، نماندکز قیاسبوستان خواجه سید بهشت دیگرست
خواجه را سر سبز باد و تن قوی تا بر خوردزین همایون بوستان کاین خواجه را اندر خورست
جاودانه خواجه هر خواجه ای حجاج باد
برترین مهتر به کهتر کهترش محتاج باد
دشت گویی گستریده حله دیباستیکوه گویی توده بیجاده و میناستی
کشتزار از سبزه گویی آسمانستی درستوآسمان ساده را گویی کنون صحراستی
ارغوان لعل گویی دو لب معشوق ماستلاله خود روی گویی روی ترک ماستی
گلبن اندر باغ گویی کودکی نیکوستیسوسن اندر راغ گویی ساقیی زیباستی
از درخت سیب و بادام شکفته بوستانراست پنداری که فردوسی پر از حوراستی
ابر گویی کشتی پر گوهرستی درهوارعد گویی ناله و غریدن دریاستی
قطره باران چکیده در دهان سرخ گلدر عقیقین جام گویی لؤلؤ بیضاستی
اندرین نوروز خرم، بر گل سوری، به باغیاد خواجه خورد می می، گر مرا یاراستی
خواجه حجاج آن کوکس نبوده در جهانکه به رادی دست او را در جهان همتاستی
جاودانه خواجه هر خواجه ای حجاج باد
برترین مهتر به کهتر کهترش محتاج باد
اندرین گیتی به فضل و رادی او را یار نیستجز کریمی و عطا بخشیدن او را کار نیست
تیز بازاری همی بینم سخا را نزد اواینت بازاری که در گیتی چنین بازار نیست
از پی نام بلند و از پی جاه عریضملک او و مال او را نزد او مقدار نیست
بهترین چیزی به نزد اهل دانش دانشستهیچ دانش نیست کو را اندر آن دیدارنیست
گرچه در هر چیز گفتاری بود گوینده راهیچ کس را در کمال و فضل او گفتار نیست
گوش نشنیده ست گفتاری ازو کز روی طعنکس تواند گفت کاین گفتار چون کردار نیست
زود تیز و زود تند آزار باشد هر شهیخواجه باری زود تیز و زود تند آزار نیست
زایران را بار باشد هر زمانی نزد اوورچه درد ده روز پیشش مهتران را بار نیست
از بلندی همت او وز بزرگی اصل اوهمچنین زیبد از و این نیکویی بسیار نیست
جاودانه خواجه هر خواجه ای حجاج باد
برترین مهتر به کهتر کهترش محتاج باد
همتی دارد که جز فرق ستاره نسپردهیبتش حایل چنان کاندر جهان همت خورد
هر چه ماهی باشد اندر قعر دریا خون شودگر سموم هیبتش بر قعر دریا بگذرد
وربه دی مه باد جودش بگذرد بر کوه ودشتخار خشک و سنگ خارا لاله بیرون آورد
شیر، گر عدلش برانگیزد، در اقلیمی دگردست و پایش لرزه گیرد چون شکاری بنگرد
دولت او را در کنار خویش پرورده ست و اودر کنار خویش چون فرزند زایر پرورد
مهتران بسیار دیدم کس چنین مهتر نبودراست گوید هر که گوید مردم از مردم برد
گر سخن گوید سخندان باید اندر پیش اوتامعانی یاد گیرد تا نکتها بشمرد
کس بود کو ظن برد کاندر هنر گشتم سمرخویشتن را جاهلی یابد چودر او بنگرد
چشم بد زو دور باد و دولتش پاینده بادتا ز عمر و از جهان و از جوانی بر خورد
جاودانه خواجه هر خواجه ای حجاج باد
برترین مهتر به کهتر کهترش محتاج باد
مهتر گو را چو حاتم کهتر و در بان بودگر کسی گوید چنو باشد کسی نادان بود
آنکه این اندیشه او را باشد او را مرده دانگو چنو باشد کسی گر کالبد چون جان بود
همچنین باشد به صورت لیکن اندر باب فضلنیست ممکن کاندرین گیتی چنوانسان بود
پیش مردم چند گویی از سخا وهمتشکاین دو چیزی نیست کان از مردمان پنهان بود
نام رادی و بزرگی جز بر او بر دیگراناز در تحقیق صرف تهمت و بهتان بود
از پی آن تاز خورشیدش فزون باشد شرفمشتری خواهد که او را شرفه ایوان بود
بس کسا کاندر گهر و اندر هنر دعوی کندهمچو خر در خرد ماند چون گه برهان بود
خواجه بی دعوی همی برهان نماید زین دو چیزخواجه را برهان نمودن زین دوچیز آسان بود
تنگدل گردد چو عاشق از غم معشوق خویشگر زمانی خوان او بی زایر و مهمان بود
جاودانه خواجه هر خواجه ای حجاج باد
برترین مهتر به کهتر کهترش محتاج داد
تابه فروردین جهان چون حله رنگین شودبوستان پر لاله و پر سوسن و نسرین شود
تا چو از گل شاخ گل چون افسر کسری شودوز سمن شاخ سمن چون محفه شیرین شود
تا چو باغ از برگریزان چون تن بیدل شودآسمان از ابر تیره چون دل غمگین شود
تا چو سرو از برف گرد اندر کشد سیمین زرهبرگ شاخ رز چنان چون غیبه زرین شود
تا بدان وقتی که همچون گوی سیمین گشت سیبنار همچون حقه گرد عقیق آگین شود
یا چو لاله گردد اندر دشت چون تابان چراغباده اندر خم چو رخشان آذر بر زین شود
شاد باد و دوستش از شادی او شاد بادتا عدو زین انده و غم بیدل و بیدین شود
دوستانش را شود حنظل طبر زد در مذاقهر سو موبر تن برخواه او زوبین شود
ماه فروردین و سال نو بر او فرخنده بادهر سخن کاندر جهان باشد کنون آمین شود
جاودانه خواجه هر خواجه ای حجاج باد
برترین مهتر به کهتر کهترش محتاج باد
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - نیز او راستقطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید
به حق آن که مرا هیچ کس به جای تو نیستجفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست
جفا چه باید کردن بر آن که در تن اوروانِ شیرین، شیرین‌تر از هوای تو نیست؟
بنفشه مویا! یک موی نیست بر تن منکه همچو بُرده‌دلِ من، هوا نمای تو نیست
به جان تو و به مهر تو و به صحبت توکه دیده بَر کَنم، ار دیده در رضای تو نیست
تو را خوش است و تو را هر کسی به جای من استمرا بَتر، که مرا هیچ کس به جای تو نیست
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - در مدح امیر محمدبن محمود بن سبکتگینقصاید
دوست دارم کودک سیمین‌برِ بیجاده لبهر کجا زیشان یکی بینی مرا آنجا طلب
خاصه با روی سپید و پاک چون تابنده روزخاصه با موی سیاه و تیره چون تاریک شب
هر که را زینگونه باشد ماهرویی مشکموینیست معذور، ار بیاساید زمانی از طرب
تا ستاده ست از دو چشمش بر نباید داشت چشمتا نشسته ست از دو لعلش بر نشاید داشت لب
گر مرا زین کودک بت روی دادستی خدایبر لب او بوسه ها میدادمی دادن عجب
ای خوشا زین پیشتر کاندر سرایم زین صفتکودکان بودند سیمین سینه و زرین سلب
با سرینهای سپید و گرد چون تل سمنبا میانهای نزار و زار چون تار قصب
از دلارامی و نغزی چون غزلهای شهیدوز دلاویزی و خوبی چون ترانه بوطلب
گر تهی شد زین بتان اکنون سرایم باک نیستدل پرست از آفرین خسرو خسرونسب
پادشه زاده محمد خسرو پیروز بختسر فراز تاجداران عجم و آن عرب
خسروان را گر نسب نیکوترین چیزی بودهم نسب دارد ملک زاده بملک و هم حسب
ای قرین آورده اندر فضل بر خوی ملکای هزینه کرده ملک و مال برنام و نسب
پیش از این هر شاهی و هر خسروی فرزند رااز پی فرهنگ شاگرد فلان کردی لقب
بهمن آنگه روستم را چند گه شاگرد شدتا خصالش بیخلل گشت و فعالش منتخب
همچنان کیخسرو واسفندیار گرد رارستم دستان همی آموخت فرهنگ و ادب
تو هم از خردی بدانستی همه فرهنگهاناکشیده ذل شاگردی ونادیده تعب
تو دلی داری چو دریا و کفی داری چو ابرزان همی پاشی جواهر، زین همی باری ذهب
در هنر شاگرد خویشی چون نکوتر بنگریفضلهای خویشتن را هم تو بودستی سبب
هم خداوند سخایی هم خداوند سخنهم خداوند حسامی هم خداوند حسب
جز ملک محمود را، هر خسروی را خسرویهیچ خسرو رانیاید زین که من گفتم غضب
پادشاهی چون تویی از پادشاهان جهانپادشاهی را به تست ای پادشه زاده نسب
فر شاهی چون تو داری لاجرم شاهی توراستمن چه دانم کردن ار پیداستی خار از رطب
عامل بصره بنام تو همی خواهد خراجخاطب بغداد بر نامت همی خواند خطب
گرت فرمان آید از سلطان که خالی کن عراقگردن گردنکشانرا نرم گردان چون عصب
نامه فتح تو از شام آید و دیگر ز مصرمنزلی زان تو حلوان باشد و دیگر حلب
خانه بی طاعتان از تیغ تو گردد خرابگنجهای مغربی از دست تو گردد خرب
ور بر این سوی دگر فرمان دهد شمشیر توفرد گرداند ز خانان تا که چین از فرب
همچنان چون طبع تو بر راد مردی شیفته استتیغ تو بر کشتن و خون ریختن دارد سغب
اندر آن صحرا که شیران دو لشکر صف کشندو آسمان از بر همی خواند برایشان «اقترب »
چشمه روشن نبیند دیده از گرد سپاهبانگ تندر نشنود گوش از غو کوس و چلب
گشته از تیر خدنگ اندر کف مردان بجنگدرقها چون کاغذ آماج سلطان پر ثقب
سیل خون اندر میانشان رفته و برخاستهبر سر خون همچنان بیجاده گنبدهاحبب
تیغها چون ارغوان و رویها چون شنبلیدآن ز خون خلق و این از بیم تاراج و نهب
چون همای رایت تو روی بنماید ز دورزان دو لشکر در زمان بنشیند آشوب و شغب
نامجویانشان بجای نام بپسندند ننگپیشدستانشان همی پیشی کنند اندر هرب
رزمگه زیشان چنان گردد که پنداری بودهیبت تو باد و ایشان کاه و آن صحرا خشب
جامه نادوخته پوشد هم از روز نخستهر کسی کو را گرفت از هیبت تیغ تو تب
ای محمد سیرت و نامت محمد هر که اواز محمد بازگردد بازگشت از دین رب
دشمنان تو شریک دشمنان ایزدندبر تو یک یک راز گیتی بر گرفتن «قدوجب»
از قیاس نام تو مر بدسگالان تراگاه بوجهل لعین خوانیم و گاهی بولهب
گرد بوجهل آنکسی گردد که نندیشد ز جهلبولهب را بر خود آن خواند که بپسندد لهب
گر کسی گوید: من و تو، آسمان گوید بدوتو چو او باشی، اگر باشد روا که همچو حب
من یقین دانم همی گرچه رجب را فضلهاستیکشب از ماه مبارک به که سی روز از رجب
ای تمامی طالع سعد تو ناکرده پدیددشمنانت چون ستاره بر فلک زیر ذنب
زانکه زین پس تو بزخم هندی و تاب کمندکرد خواهی گردن هر بدسگالی را ادب
بدسگال تو زه پیراهن از بیم مسدباز نشناسد همی در گردن خویش از کنب
تا چو بنویسی بصورت هر یکی چون هم بوندشیر و شیر و دیر و دیر و زیر و زیر و حب و حب
تا نسازد کامل اندر دایره با منسرحتا نباشد وافر اندر دایره با مقتضب
شادمان باش ای کریم و در کریمی بی ریاپادشا باش ای جواد و در جوادی بی ریب
دشمنان و حاسدان و بدسگالان ترامرگ اندر بیکسی و زندگانی در تعب
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ابیات پراکنده
ماه منیر صورت ماه درفش تستروز سپید سایه چتر بنفش تست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰رباعیات
هر روز کمان گوشه تو بگرایدرو دلبرکی جو که ترا برباید
یا هر که ترا دید ترا سیر آیدبس مرغدلی اگر نباشد شاید
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱رباعیات
از زلف تو بوی عنبر و بان آیدزان تنگ دهان هزار چندان آید
زلف تو همی سوی دهان زان آیدخربنده به خانه شتربان آید
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲رباعیات
صد ره گفتم که با من از عهد مخندتا من به تو باشم از جهانی خرسند
این پند ترا نیامد آن روز پسندهین خیز و دهل در چو بنپذیری پند
متن در گنجور
شمارهٔ ۴ - همو راستقطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید
سیاه‌چشما! مهر تو غم‌گسار من‌ستبه روزگار خزان، روی تو، بهار من‌ست
دلم شکار سیه‌چشمکان توست و رواستاز آن که دو لبِ شیرین تو شکار من‌ست
به مهر تو دلِ من وام‌دار صحبت توستلب تو باز به سه بوسه وام‌دار من‌ست
جفا نمودن بی‌جرم کار توست مداموفا نمودن و اندیشهٔ تو کار من‌ست
اگر تو ماهی، گردونِ تو سرای من‌ستاگر تو سروی، بستان تو کنار من‌ست
متن در گنجور