شاعر نیشابور · ۹۶۰ تا ۱۰۲۱ قمری
نظیری نیشابوری
محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد.
وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
گزیدهٔ اشعار نظیری نیشابوری
شمارهٔ ۱غزلیات
اذا ماشئت ان تحیی حیوة حلوة المحیابه رسوایی برآور سر ز مستوری برون نِهْ پا
حدیث حسن و مشتاقی درون پرده پنهان بودبرآمد شوق از خلوت نهاد این راز بر صحرا
ز خط و خال رخسارش قضا شکل نمود اولقلم برداشت هر ذره ورق پر گشت از انشا
در آن گلشن هوا بودم که مستی زاد از نرگسدر آن مجلس صفا بودم که عشق از حسن شد پیدا
به زحمت اتصال افتد، چو پیوندی برید از همبه فرصت قطره دریا میشود، چون قطره شد دریا
کجا ناز و نیاز عاشق و معشوق کم گرددز حاجت حسن مستغنی و ما محتاج استغنا
شراب و شاهد و میخانه و ساقی همه دلکشبه این خمار بیپروا سری داریم و صد سودا
تقاضا بر تقاضا میرسد زان سوی دل هر دمزمانی نیستم خالی فغان زین شوق کارافزا
اگر نالم ز حرمان رخ مگردان حسبة للهقیاس وصل و محرومی گلستانست و نابینا
درون بیت احزان پیر نابینا چه میداندکه شهری بر سر سودای یوسف میکند غوغا
«نظیری» گر طمع داری که مقبول جهان باشیفلا تحسد و لاتبخل و لاتحرص علی الدنیا
شمارهٔ ۲غزلیات
مانند سراب بند بر پابیهوده شدیم دشت پیما
بی بحر نموده شکل ساحلبی آب نموده موج دریا
سر داده به باد بود و نابودبگرفته ز خاک عرض و پهنا
بر اوج رسیده گه ز پستیدر پست فتاده گه ز بالا
چون ظلمت نیستی درآمدنه ماند رخ و نه ماند سیما
در نای دمید دم مغنیلب بست و فرو نشست غوغا
عاشق که و عشق چیست؟ دانیدرمانده و درد بی مداوا
سرگشته مطلب محالیمای کاش نبود این تقاضا
آخر به چه مایه قرب جوییمبال و پر مور و راه عنقا
آتش نشود به باد خاموشاز سر نرود به فکر سودا
چون حق نشود عیان «نظیری »گوییم که لااله الا
شمارهٔ ۳غزلیات
در پرده ره ندادند وقت سخن صبا رامن نیک میشناسم پیغام آشنا را
عیش دیار غربت چون برق در گذار استنتوان به قید کردن ذوق گریزپا را
وجد و سماع صوفی، خالی از آن مقام استچیزی به یار ماند، آن آهو خطا را
از خردهای که دارد گل در قبا نگنجدجایی که هست ذوقی میگردد آشکارا
با فقر و تنگدستی شوم است عجب و مستیدر کشور غیوران نخوت کشد گدا را
بر قدر قابلیت دادند هرچه دادندحق راست بر تو حجت تهمت منه قضا را
از مرغزار عقبی یا سبزه زار دنیاتا دانم از کجایی، حرفی بگو خدا را
انصاف و مهربانی، عهد از جهان برانداختشد راستی خوش آمد، شد دوستی مدارا
با شاه عشق بازان آخر کسی بگویدبی آب و دانه کشتی مرغان خوش نوا را
از کاهش محبان بر قدر خود فزایندبا این خسیس مردم، یاری مگیر یارا
خوش فطرتی «نظیری » حل دقیق خود کنحاصل ز کار مردم بانگی است آسیا را
شمارهٔ ۱رباعیات
در هجر تو مرگ همنشینم بادامنظور دو دیده آستینم بادا
گر بی تو به کام دل برآرم نفسییارب نفس بازپسینم بادا
شمارهٔ ۱ - آغازقطعات
سپهر قدرا بر درگهت «نظیری » راگمان نبود که بیند به کام دل دشمن
اگرچه دل که ز پیوند تو بریده شودبه راحتش نتوان دوختن به صد سوزن
به عده تو نشستم پری وشی زادمکه خاطرم به عطای تو بود آبستن
دمی به نظم جواهر کنار و کف بگشاکه رشته زیر زبانم گسسته در عدن
دگر به سوی سخن زین غضب نمی آییکه من به دقت مدح تو درشدم به سخن
تو گر ز راه سخن در روی به مدحت خویشبه آن زمان به طریق ادب برانم من
شمارهٔ ۱ - یک قصیدهقصاید
چندی به غلط بتکده کردیم حرم راوقتست که از کعبه برآریم صنم را
بیخ هوس وصل ببریم که زشتستخار و خس بیگانه گلستان ارم را
ما و در آسودگی مرگ کزین بیشزحمت نتوان داد شفا را و الم را
عمریست که همسایه بختیم درین کوییک بار ندیدیم در خانه هم را
هر دست به پیچاک سر زلف نیرزدانگشت جم ارزنده بود خاتم جم را
بسیار دویدیم و به جایی نرسیدیمدر خانه نشاندیم دگر بخت دژم را
تنهایی این بادیه را شور غریب استمجنون نه سیه خانه شناسد نه حشم را
عاشق ز پریشانی خاطر چه نویسدهر روز شماریست سر زلف بخم را
تا هست غمی شفقت ایام به من هستآن نیست که از کم ندهد قسمت کم را
دستی ز شکربخشی دوران نبرم پسکز هر بن ناخن نکشم خار ستم را
کار سر کلکم نکند نشتر فصادخونابه کش زخم درونست الم را
تا توبه ام از مذهب و از کیش ندادنددر باز نکردند خرابات و حرم را
برهم زده ام مسکن و معبد به سراغتکافر به چه حالست که گم کرده صنم را
غواص که دیدست به بیچارگی مناز دست گهر داده و درباخته دم را
عشق من و حسن تو قدیمند ولیکندر خدمت تو نام و نشان نیست قدم را
در بیع وفای تو من از بس که حریصمناکشته به بیعانه دهم وجه سلم را
مدی دو سه مخصوص دل ما نکشیدیمخدوم چنین یاد نمودست خدم را؟
ما نام خود از حاشیه شستیم کزین بیشمهمان طفیلی نتوان بود قلم را
در مدح سپهدار گریزیم که نامشدر وزن فزاید چه سخن را چه درم را
داد و دهش از خاصیت اسم رحیم استگر جیب عیارست و گر دست کرم را
بی یاری این نام به منزل نرسد کسای ساحل توفان زدگان نام تویم را
هرجا کف راد تو سر بدره گشایدبر کیسه بماند گره ارباب همم را
در عرض خداوندی تو خواجگی خصمدیریست که کافر نکند سجده صنم را
در رهگذر قافیه لا نفتادستتا بدرقه کردست سخای تو نعم را
جان داروی مهر تو به ملکی که نباشدصحت به در مرگ نویسند سقم را
اختر خبر از غیب دهد حالتش اینستکز سجده تو راست کند پشت بخم را
گردون دم از اعجاز زند حکمتش اینستکز دیدن تو بیش کند دولت کم را
اسباب جهانبانی تو ساخته گردوناز نفع و ضرر داده به تیغت تف و نم را
زنجیر غلامی تو پرداخته گیتیاز عشق و وفا برد به کار آتش و دم را
بر دهر ترش گر شودت گوشه ابروحدت بستاند ز بقم رنگ بقم را
دیدند چو حجاب قضا ملک تو گفتندرفتیم که دروازه ببندیم عدم را
بر روی ضعیفان تهی دست گشادهمفتاح سر کلک تو ابواب کرم را
تا مهر تو و کین تو در دل نسرشتندجاری ننمودند به لب مدحت و ذم را
انجم سپها گر ز درت گوشه گرفتمبرداشتم از سلک خدم کار اهم را
در پاس تو یک رو چو دم تیغ نگارمزان بیش که دم شعله کند صبح دو دم را
عریان ز هوس ها شدم آن روز که دادمتشریف ز گرد در تو بیت حرم را
قصدم همه این بود که در خدمت معبودبر گوشه نهم صحبت مخدوم و خدم را
باز از اثر لطف و عطا انس در تواز چشم و دلم برد برون وحشت و رم را
دل گفت که ته جرعه عیش آب حیاتستیک چند چشیدم به گمان شربت سم را
دیدم که همان شکر آلوده به زهر استلاحول کنان بوسه زدم خوان کرم را
راضی شده ام بی تو به اکسیر قناعتنشناخته ام قیمت آن خاک قدم را
کس مملکت فقر و قناعت نگرفتستبر گوشه نهادست گدا طبل و علم را
مجنون شوم و کام تو از دهر بگیرمکاین دیو به دیوانه دهد خاتم جم را
سرمست به سودای تو برخاست «نظیری »صبحی که گشودند خرابات قدم را
تو نقل و می و مطرب ازو بازنگیریاو باز ندارد ز زبان شکر نعم را
تا طبع درآمد شدن هر خوش و ناخوشغمخوار پناهی طلبد شادی و غم را
بادا در تو مأمن و ملجای حوادثسادات عرب را و سلاطین عجم را
اقطاب جهان را ز تو تحقیق ارادتچون از جهت کعبه مقیمان حرم را
بر واقعه بابری و قصه چنگیزفتح از تو نویسند همایون دوم را
شمارهٔ ۴غزلیات
زبان پیام هوس داشت شستم انشا رادرون سینه بریدم سر تمنا را
چگونه عرض تمنا کنم که حسن غیورنداده راه درین پرده رمز و ایما را
در آن نظاره که بر تیغ و کف شعور نبودز رشک سوخته بود آگهی زلیخا را
ذخیرهای ز جنون بهار ننهادیمکم است سود تنکمایگان سودا را
نوازشی اگرم میکند، محبت نیستتوان شناختن از دوست مدارا را
گر از ورع به گدا زاهدان قدح ندهندچه مانع است حریفان بادهپیما را
گذشت شوق ز اندازه گوشه نظریکه می خموش کند مست بیمحابا را
به کینه دل بیرحم کافرت نازمکه کرده است به من دوست گبر و ترسا را
بدیههسنج «نظیری» اگر تو خواهی بودشکرفروش کنی طوطی شکرخا را
شمارهٔ ۵غزلیات
تو اگر ز کعبه راندی، و گر از بهشت ما راغم بنده پرور تو به دری نهشت ما را
چو حدیث راست گویان به همه مذاق تلخیمبه سفینه عزیزان نتوان نوشت ما را
گل و برگ خانه ما همه بلبلان مستندکه به عاشقی برآمد همه کار و کشت ما را
که نشست نیم ساعت بر ما زلال طبعان؟که ز پرده برنیامد همه خوب و زشت ما را
ز عتاب تلخ ساقی دل ما غبار داردبه حلاوت حریفان نتوان سرشت ما را
همه روزه دست حسرت چو مگس ز دور لیسیمکه سر آستین مهمان به شکر نهشت ما را
نه صنم به جای بینی نه گلی به آب و رونقز خطابه هم برآمد همه خاک و خشت ما را
به تواضع جم و کی سر ما فرو نیایدکه حدیث عشق و سودا شده سرنوشت ما را
به صداع غم «نظیری » ز خمار باده رستمنکند دماغ خوش بو گل صد بهشت ما را
شمارهٔ ۶غزلیات
برای خشت خم خوبیم گو آن پیر ترسا راکزین بازیچه طفلان خرد مشت گل ما را
جهان را نیست آن معنی که باید فکر آن کردنالف با خوان هر مکتب شکافد این معما را
به خود از بهر حسرت داد راهم ورنه معلومستز دریا چند در آغوش گنجد موج دریا را
همین بس شاهد بیاختیاریهای مشتاقانکه عذر از جانب یوسف بود جرم زلیخا را
خموشی نزد عشق آرم که بر درگاه سلطانانکمان بر زه نمیآرند بازوی توانا را
همین مقدار میخواهیم از رخ پرده برداریکه بشناسیم قدر بینش نادان و دانا را
«نظیری» خاطری از داغ دل آزردهتر داردقدم هشیار نِهْ اینجا که در خون مینهی پا را
شمارهٔ ۲رباعیات
شد درد حواله از ازل بر تن ماعشاق کنند وام از خرمن ما
بر گردن چون تویی گرانی حیفستگر درد تو خون ماست بر گردن ما
شمارهٔ ۲ - این ترجیع بند در آیین بندی اگره گفته شدهترجیعات
زین نگارستان که اهل اگره آیین بستهاندچینیان درهای صورتخانه چین بستهاند
دست این صنعتنگاران نشکند کز آب و گلطاقها چون طاق ابروی نگارین بستهاند
حجله سور است کار باب سعادت را در اونوعروس کشوری هر گوشه کابین بستهاند
زیر نقش هر قدم آیینه اسکندریاز نشان و جبهه خان و سلاطین بستهاند
بارگاه شاه در وی آستانی دیگرستکه پرند و پرنیانش ماه و پروین بستهاند
پایه عرش مرصع بر ثوابت کرده جابر سر عرش آسمانی گوهرآگین بستهاند
خردهکاریهای شادروان گردونسای شاهاختران را پرده بر چشم جهانبین بستهاند
اختیار دین و دولت افتخار عز و جاه
شاه نورالدین جهانگیر ابن اکبر پادشاه
شکر این ساقی که از یک جرعه صد جان تازه کردهرکه را بشکست از می توبه ایمان تازه کرد
ملکت از حکمت گرفت آثار گردون طرفه یافتجام بر مسند کشید آیین و دوران تازه کرد
منصب هر مرد بر اندازه مقدار اودر دل مردان مجلس عیش مردان تازه کرد
هیچ شاهی را چنین مسند کسی آیین نبستفیض قدسی یار شد فردوس و رضوان تازه کرد
خلعتی کایام بر بالای این مجلس بریدصبحوَش هر روز از نورش گریبان تازه کرد
بر خود از شادی این آیین ببالد روزگارهمچو دهقانی که بارانش گلستان تازه کرد
چرخ چندان گوهر رخشان نثار شاه ساختکز حضیض خاک تا بالای کیوان تازه کرد
اختیار دین و دولت افتخار عز و جاه
شاه نورالدین جهانگیر ابن اکبر پادشاه
این جهان را بارگاه تو جهانی دیگرستسقف قصرت آسمان را آسمانی دیگرست
مایه تجار کنعان این قدر اسباب نیستزیب این فرخنده مصر از کاروانی دیگرست
با حمل؟ چندین سعادت در جهان هرگز نبوداین شرف با آفتاب از خاندانی دیگرست
تخته ارژنگ و ملک چین و قصر بیستونکز ورای نه سپهرش آستانی دیگرست
دهر را چندین جواهر حاصل ایام نیستلعل و مروارید او از بحر و کانی دیگرست
گنج میجوید ز قهر دست شه در وی امانزآنکه هر عقدش به حسنش قهرمانی دیگرست
اختیار دین و دولت افتخار عز و جاه
شاه نورالدین جهانگیر ابن اکبر پادشاه
ای درت مجموعه ذرات سرگردان شدهآفتابی دایم از برج شرف تابان شده
نه فلک زیر و زبر هر روز بیرون کردهاندتا به طراحان بزمت طرح کار آسان شده
اوج سقفش اختر آیین است گویی آسمانستفرش صحنش گوهرآگین است گویی کان شده
از نوای زهره کو دستان سرای بزم تستآسمان بر درگهت استاده و حیران شده
خاک را نشر دفاین کرده اینک رستخیزبحر را کشف ذخاین گشته هین طوفان شده
روضهای کز شرم او رضوان جنت گشته گممجلسی کز رشک او باغ جنان پنهان شده
شاه چون شمع فروزان در میان انجمنانجمش در گرد چو پروانه سرگردان شده
اختیار دین و دولت افتخار عز و جاه
شاه نورالدین جهانگیر ابن اکبر پادشاه
پادشاها، تا بود ایام ایام تو بادتا می عشرت بود در جام در جام تو باد
نطق را آسایش از آسایش ایام تستملک را آرام از عدل دلارام تو باد
در همه کارم عدالت رهبر کردار تستدر همه رای سعادت کام بر کام تو باد
چرخ اگر کامی دهد با رای تو بیند صلاحبخت اگر کاری کند چشمش بر انعام تو باد
نام تو دین محمد را بلندآوازه کردتا قیامت خطبه اسلام بر نام تو باد
هرکجا مشکلگشا عقلیست جبریلت رسولهرکجا فرمانروا وصلیست پیغام تو باد
نام تو بر ماه و بر گردون به خوبی شد علماین علم تا ماه بر چرخست بر بام تو باد
اختیار دین و دولت افتخار عز و جاه
شاه نورالدین جهانگیر ابن اکبر پادشاه
شمارهٔ ۲ - این قطعه در تاریخ فوت جلال الدین اکبر پادشاه گفته شدهقطعات
جهاندار فرمان روا شاه اکبرکه ملک از پدر تا به آدم گرفته
دو عالم جگر تشنه سیراب گشتهنگینی کز انگشت از نم گرفته
ز ایثار زر بس عرق کرده دستشورق های افلاک بر هم گرفته
چو رفته به مسند به معراج رفتهگرفته جهان را چو خاتم گرفته
قضایای کیوان به ایوان گشودهعطایای رفرف به سلم گرفته
چنان کرده کار جهان راست عدلشکه دینش مسیحای مریم گرفته
بسیط فلک دلگشاتر نمودهبساط جهان را فراهم گرفته
فرو رفته ز اوج شرف آفتابشچو یوسف ته چاه مظلم گرفته
پس از مرگ او از کسوف مکرریقین شد که خورشید ماتم گرفته
چنان برده مرگش ز ایام شادیکه نوروز رنگ محرم گرفته
ز ویرانی ملکش افسوس خوردمکسی گفت ملک جهان کم گرفته
چو سال وفاتش به تاریخ دیدم«به اقبال ایزد دو عالم گرفته »
شمارهٔ ۷غزلیات
ای کرده خراب خانهها رابر هم زده آشیانهها را
صیادوَشان به دام زلفتدرباخته صید خانهها را
کرده به بتان دلربا شرطبرده به گرو نشانهها را
وز بهر تو صد هزار صیادآراسته دام و دانهها را
شاهان به فصاحت تو دادهمفتاح درِ خزانهها را
در عقده جعد نیم تابتمشاطه شکسته شانهها را
تا کشته غمزه تو گردمبرساختهام بهانهها را
ز آمد شد هر مزار و معبدفرسودهام آستانهها را
شیرازه نظم خویش بندممنسوخ کنم فسانهها را
صوتی به نوای تو برآرمبر باد دهم ترانهها را
گردید ندیم غم «نظیری»خواری نرسد یگانهها را
شمارهٔ ۸غزلیات
ز شهر دوست میآیم پیام عشق بر لبهابه تلقینی کنم آزاد طفلان را ز مکتبها
بگو منصور از زندان اناالحق گو برون آیدکه دین عشق ظاهر گشت و باطل ساخت مذهبها
چُو من هر کَس طبیبی دارد ، از زحمت چه غم داردکه آهی گر کشم بر کوه و صحرا افکنم تبها
سحرگه خسته و رنجور از خلوت برون آیمچو پروانه که از صحبت برآید آخر شبها
ز دست او جراحتهای زهرآلوده بنمایمبه زخم ناصحان سوزن زنند از نیش عقربها
دل شب داشت دردی از کدورتهای حرمانمبه سوی آسمان دیدم فرو بارید کوکبها
به محض التفاتی زنده دارد آفرینش رااگر نازی کند از هم فرو ریزند قالبها
ز بیدادی که بر دل شد نکردم ضبط خود ز اولکنون کاتش همیبارد پشیمانم ز یاربها
«نظیری» پر گشا تا دیده دل در گشایندتکه از تنگی عالم تنگ میگردند مشربها
شمارهٔ ۹غزلیات
طعم هلاهل میدهد زهر فراقت آب راتا تلخ کردی عیش من شیرین ندیدم خواب را
درهای رحمت بر رخم تا شام مردن واکنندگر چشم از رویت کند یک صبح فتحالباب را
از دولت گمگشتهام شاید نشانی وادهندباری به دریای امید افکندهام قلاب را
ز اهل درون باهُشترند آنان که بیرون درنداکثر به خاصان میدهد سلطان شراب ناب را
طوفان به هر جانب برد بگشا معلم بادبانلنگر نیندازد کسی دریای بیپایاب را
وعظ طبیب و صبر من بر جان گوارا گشتهاندمن سختتر سازم مرض او تلختر جلاب را
با غایت بیطاقتی از عشق نتوانم گریختگویی که آتش بسته ره از هر طرف سیماب را
در انتظار رحمتت لبتشنگان افتادهاندساقی به کوثر زن قدح دریاب زود اصحاب را
کار «نظیری» در رضا غم خوردن و خوش بودن استدارم می مردآزما خوش باد شیخ و شاب را
شمارهٔ ۳رباعیات
بگشای «نظیری » نظر کوته راتو راه شناسی نشناسی چه را
ای دور که در شب به کمان می تازیموسی به عصا روز رود این ره را
شمارهٔ ۳ - این قطعه در تاریخ مولود صاحب زاده برخوردار میرزا داراب بن عبدالرحیم خان خانان گفته شدهقطعات
داراب دوم طفل فلک مهد جلی قدررخسار ظفر حسن کرم نور عقیده
نیک آمدی ای چشم جهانی به تو روشنطالع گل اقبال ز مولود تو چیده
هر حرف پسندیده که در نسخه فضل استدر پشت پدر گوش قبول تو شنیده
تا در دل مریم هوس دایگی تستعیسی ز یتیمی سر انگشت مکیده
گویا ز لب اعجاز فرو شسته مسیحاروزی که به سرچشمه خورشید رسیده
زان شربت جان بخش که اکسیر وجودستیک قطره مگر در صدف جاه چکیده
ماهی چو تو از گوشه مسند شده طالعنورت ز الف تا افق ملک رسیده
نازم ادبت را که به تعظیم برادریک سال عنان را ز جهان بازکشیده
زین پیش تن ملک قوی بود به یک دلاکنون سر ملکست خوش از نور دو دیده
تاریخ تو بر جبهه ایام نگارست«صبح دوم از مشرق اقبال دمیده »
شمارهٔ ۳ - مطلع دومقصاید
ای خاک درت صندل سرگشته سران رابادا مژه جاروب رهت تاجوران را
مشاطه سیمای رخ خلق ز زینتاز آب و گلت غالیه رخسار جهان را
بر درگه تو فتنه چین و رخ خوبانبر صحن تو عاشق سر و افسر ملکان را
گویا شده ازشادی دیوار حریمتهر نقش که یاد آمده نقاش گمان را
گر شکل صنم بر تو رقم کرده مصوربگشاد زمین بوس تواش مهر دهان را
ور صورت رضوان به سوی خلد کشیدهبرتافته از ذوق ریاض تو عنان را
گر طفل نبسته صور از خامه بزایدخواهد ز صریر درت آموخت زبان را
صد مرتبه خورشید فلک بهر اقامتدر سایه ات فتاده و بگشاده میان را
گر روزن تو جادوییی دیده نداردبهر چه دهد درک نظر طبع دخان را
ور جام تو آیینه جمشید نباشدچون عرض کند خوبی رخسار جهان را
معراجی و ره در کنف عدل تو حق رافردوسی و جا در حرم خاص تو جان را
با سایه خود ساخته همسایه خدایتزان بر همه انداخته ای ظل امان را
آفاق ز آیین تو در عیش و سرورندکاراستی از فر جهانگیر جهان را
آن شاه جوان بخت کز اندیشه ثاقبانوار زمین ساخت آثار زمان را
در حسن گل و آب ز بس کرده تصرفآراسته چون طبع نگین روی مکان را
از غایت آرامش عهدش عجبی نیستز آسودگی ار راست شود خانه کمان را
تقدیر کشیدست برین طارم خضرابر کهگل نامش رقمی کاهکشان را
ای ملک خدایی که در ابداع صنایعدر خاک نهد خاطر معمار تو جان را
نیرنگ خیال تو جهان غالیه گون کردزان سان که عروسان جوان غالیه دان را
هر خانه که شد در کنف عدل تو آبادره نیست درآن خانه نزول حدثان را
کوی تو نظرگاه خدا دید «نظیری »ره در حرم حق نبود هون و هوان را
در منفعت خلق جهان کوش که بخشدحق عمر دراز آدمی نفع رسان را
بنشین و به عشرت گذران تا ابدالدهراین دولت و این مکنت و این ملک و مکان را
شمارهٔ ۱۰غزلیات
دارد ز غمزه حجت قاطع حبیب مابیعت به ذوالفقار ستاند خطیب ما
یک بانگ ذوق گرمی ما را کفایت استحاجت به تازیانه ندارد ادیب ما
روزی که رخ نمود به ما کار داشت عشقز اول حوالهٔ دگران شد نصیب ما
ما را تو و قبول نیازی و خلوتیمال و منال هر دو جهان از رقیب ما
از نکهت گل است ضرر دل رمیده رادر بر رخ صبا نگشاید طبیب ما
عاشق ز کوی دوست به تکلیف آمدهبا صبر و راحت انس نگیرد غریب ما
بهتر که از حکایت ما درکشی نفسدل خون شود ز غصه کار مهیب ما
گل را قصور نیست تو را گر زُکام هستدر بار کاروان همه هست طیب ما
بر پای بند کون «نظیری » زدیم پاآویخت عشق از سر گردون صلیب ما
شمارهٔ ۱۱غزلیات
شرم میآید ز قاصد طفل محبوب مرابر سر راهش بیندازید مکتوب مرا
دست پرورد توام ای عشق، پاس من بدارهرکه بیند از تو میداند بد و خوب مرا
فرصتت بادا که میباید ستمکاری چنیناین قرار و طاقت و این صبر ایوب مرا
ناز پرورد وصالم گوش بر حرفم مکنآرزو بسیار باشد طبع محبوب مرا
بیسوالی خون خود در حشر میبخشم به اوزان که دانم از طلب عارست مطلوب مرا
شوخطبعی، ز اختلاط غیر منعت چون کنمبیش ازین نتوان شنیدن حرف دلکوب مرا
امشب از یوسفرخی چشم «نظیری» روشن استباز نوری هست در کاشانه یعقوب مرا