شاعر کاشان · ۱۰۰۷ تا ۱۰۹۰ قمری
فیض کاشانی
ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
زندگینامهٔ کامل فیض کاشانی ←گزیدهٔ اشعار فیض کاشانی
غزل شمارهٔ ۱غزلیات
فیض نور خداست در دل مااز دل ماست نور منزل ما
نقل ما نقل حرف شیرینشیاد آن روی شمع محفل ما
در دل از دوست عقدهٔ مشکلدر کف اوست حلّ مشکل ما
تخم محنت بسینهٔ ما کشتآنکه مهرش سرشته در گل ما
سالها در جوار او بودیمسایهٔ دوست بود منزل ما
در محیط فراق افتادیمنیست پیدا کجاست ساحل ما
مهر بود و وفا که میکشتیماز چه جور و جفاست حاصل ما
دست و پا بس زدیم بیهودهداغ دل گشت سعی باطل ما
دل بتیغ فراق شد بسملچند خواهد طپید بسمل ما
چونکه خواهد فکند در پایشسر ما دستمزد قاتل ما
طپش دل ز شوق دیدار استبه از این چیست فیض حاصل ما
در سفر تا به کِی تپد دل مانیست پیدا کجاست منزل ما
بوی جان میوزد در این وادیساربانا بدار محمل ما
هر کجا میرویم او با ماستاوست در جان ما و در دل ما
جان چو هاروت و دل چو ماروتستز آسمان اوفتاده در گل ما
زهرهٔ ماست زهرهٔ دنیاشهواتست چاه بابل ها
از الم های این چه بابلنیست واقف درون غافل ما
کچک درد تا بسر نخوردنرود فیل نفس کاهل ما
فیض از نفس خویشتن ما رانیست ره سوی شیخ کامل ما
غزل شمارهٔ ۲غزلیات
عشق گسترده است خوانی بهر خاصان خدامیزند هر دم صلائی سارعوا نحواللقا
بر سرخوانش نشسته قدسیان ساغر بکفهین بیائید اهل دل اینجاست اکسیر بقا
یا عبادالله تعالوا اشربوا هذا الرحیقیا عبادالله تعالوا مبتغاکم عندنا
سوی ما آئید مخموران صهبای الستتا برون آریمتان از عهدهٔ قالوا بلی
دلگشا بزمی ز اسباب طرب آراستهبهر هر غمدیدهٔ اندوهگین مبتلا
باده و نقلست و مطرب ساقیان مهربانماه رویان جعد مویان نیکخویان خوشلقا
هر یکی از دیگری در دلبری چالاکترهر یکی بر دیگری سبقت گرفته در صفا
میکنند از جان باستقبال اهل دل قیامخذ مداماً یا اخانا خیر مقدم مرحبا
هر که نوشد ساغر می از کف آن ساقیانسیئّاتش میشودطاعات و طاعات ارتقا
هر که نوشد جرعه ای زان زنده گردد جاودانهر که گردد مست از آن یابد بقا اندر فنا
جاهلان گردند دانا مردگان گردند حیعاقلان گردند مست و عارفان بی منتها
الصلا ای باده نوشان می از این ساغر کشیدتا بیک پیمانه بستاند شما را از سما
می براق عاشقان مستی بود معراجشانمیبرد ارواحشان را از زمین سوی سما
الصلا ای عاقلان با عشق سودائی کنیدهر که نوشد باده اش گیرد ز مستی سودها
الصلا ای طالبان معرفت عاشق شویدتا بیاموزد شما را عشق حق اسرارها
الصلا ای غافلان عشق آیت هشیاریستهر که خواند گردد او ذکر خدا سر تا بپا
الصلا ای سالک گم کرده ره اینست رهالصلا ای کور گم کرده عصا اینک عصا
آید از غیب این ندا هر دم بروح خاکیانسوی بزم عشق آید هر که میجوید خدا
نیست عیشی در جهان مانند عیش بزم عشقفیض را یا رب ببزم عشق خود راهی نما
غزل شمارهٔ ۳غزلیات
هشدار که هر ذره حسابست در اینجادیوان حسابست و کتابست در اینجا
حشرست و نشورست و صراطست و قیامتمیزان ثوابست و عقابست در اینجا
فردوس برین است یکی را و یکی راانکال و جحیمست و عذابست در اینجا
آنرا که حساب عملش لحظه بلحظه استبا دوست خطابست و عتابست در اینجا
آنرا که گشوده است ز دل چشم بصیرتبیند چه حساب و چه کتابست در اینجا
بیند همه پاداش عمل تازه بتازهباخویش مرآنرا که حسابست در اینجا
با زاهدش ارهست خطائی بقیامتباماش هم امروز خطابست در اینجا
امروز بپاداش شهیدان محبتزآن روی برافکنده نقابست دراینجا
زاهد نکشد باده مگر دردی و آنجاصوفیست که اورامی نابست در اینجا
آن را که قیامت خوش و نزدیک نمایداز گرمی تعجیل دل آبست در اینجا
دوری که نبیند مگر از دور قیامتدر دیدهٔ تنگش چو سرابست در اینجا
بیدار نگردد مگر از صور سرافیلمستغرق غفلت که بخوابست در اینجا
هشیار که سنجد عمل خویشتن ای فیضسرسوی حق و پا برکابست در اینجا
صد شکر که دلهای عزیزان همه آنجامعمور بود گرچه خرابست در اینجا
شمارهٔ ۱غزلیات
الا یا ایها المَهدی مدامَ الوَصل ناوِلهاکه در دوران هجرانت بسی افتاد مشکلها
صبا از نکهت کویت نسیمی سوی ما آوردز سوز شعله شوقت چه تاب افتاد در دلها
چو نور مهر تو تابید بر دلهای مشتاقانز خود آهنگ حق کردند و بربستند محملها
دل بیبهره از مهرت حقیقت را کجا یابدحق از آیینه رویت تجلی کرد بر دلها
به حق سجاده تزیین کن مهل محراب و منبر راکه دیوان فلک صورت از آن سازند محفلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائلز غرقاب فراق خود رهی بنما به ساحلها
اگر دانستمی کویت به سر میآمدم سویتخوشا گر بودمی آگه ز راه و رسم منزلها
چو بینی حجت حق را به پایش جانفشان ای فیض«مَتی ما تَلقِ مَن تَهوی، دَعِ الدُّنیا وَ أهمِلها»
رباعی شمارهٔ ۱رباعیات
ای حسن تو جلوهگر ز اسما و صفاتروی تو نهان در تتق این جلوات
اندیشه کجا بکبریای تو رسدهیهات ازین خیال فاسد هیهات
قصیدهٔ ۱ - آفرینش ارواح ائمه هدى و قصه حضرت آدم و حواقصاید
ارواح در ازل به سراپرده بقابودند متحد همه بر ذروه علا
این جان ما که هست در این خاکدان غریبآسوده بود در حرم پاک کبریا
آزاده بود از پس و پیش زمان و وقتفارغ ز احتجاب حضور مکان و جا
از تن اثر نبود در اطوار آب و گلاز دل خبر نه از اثر آتش و هوا
بودیم غرق نور مجرد ز قید تنبودیم در حضور منزه ز اختفا
از باده ظهور لقای حبیب مستفارغ ز خویش و محو در اطوار کبریا
مدهوش حسن ساقی خمخانه الستبیهوش نشأه می بیساغر بلی
اول کسی که جلوه نمود از حجاب غیببگشود بر رخش در ایجاد را خدا
قفل از در خزانه به نامش گشوده شدگردید جلوه گر ز سراپرده خفا
نور محمد و علی و اهلبیت بوددر کار آفرینش از ایشان شد ابتدا
مقدمهشوق مهدی
بسم اللّه الرحمن الرحیم
منت خدای را عزوجل که نخست خلیفه به جهت خلق تعیین فرمود. پس خلق خلیفه نمود. وجود امام معصوم را نبیا کان او وصیا سبب بود. آسمان و زمین ساخت و هستی او را ظاهرا کان او خفیا وسیله ثبات عالم بالا و پائین قرار داد. تا آن که قالب جمله عالم را به منزله جان شد، و مجمع تنهای بنی ادم را به جای روان. افلاک و انجم به جهت او دائر، و زمین و زمان را برای او ساکن و سایر.
خضرت و طراوت در باغ جهان به میامن الطاف او ساری، و آب حیات در نهر دهر به برکات انفاس او جاری. چمن جهان به سرو قد و گل روی او مزین، و انجمن جهانیان به شمع جمال و آفتاب بیزوال او روشن. اگر یک دم در روی زمین نباشد سلسله زمان از هم بپاشد، و اگر یک نفس زمان از او خالی بماند، زمین اهلش را فرو برد.
و درود نامعدود بر روان یک یک از خلفای حق و ائمه هدی خصوصا نبینا و عترته الاوصیاء و لاسیما المهدی الهادی صاحب عصرنا و امام زماننا.
چنین گوید مؤلف این کلمات و ناظم این ابیات محسن بن مرتضی الملقب به فیض که مرا در عنفوان شباب، شور محبت امام زمان و بقیه خلفای رحمان قائم عترت و مهدی امت سلام اللّه علیه و علی آبائه در سر افتاد و شوقی عظیم به لقای کریم او در دل پدید آمد.
نه تن را به مقصود راهی و نه جان را از صبر پناهی. به خاطر رسید که کاش کلمهای چند موزون در وصف اشتیاق بودی، و مضمونی چند منظوم در شرح فراق رو نمودی، تا گاهی به انشاد آن زنگ غبار از دل زدودی.
پس در اشعار فصحا گردیده شعری که ناخنی بر دل زند و تأثیری در نفس کند نیافت، مگر بیتی از غزلهای حافظ شیرازی قدس سره که بعضی مناسب مطلوب بود، و بعضی به صرفی از معنی با تصرفی در لفظ مناسب میتوانست شد، با آن که در بلاغت و فصاحت مرتبه قصوی و در حسن و ملاحت رتبه علیا و در شیوع و شهرت به حدی رسیده که در بلاد عالم سایر و بر السنه بنی آدم دایر بود.
و بالجمله شرایط تضمین و اقتباس در او (آن) به کمال بود و با هر کلامی که آمیخته میشد آن را نهایت زینت و کمال جمال میافزود.
با خود اندیشیدم که از نتایج افکار خود سخنی چند شکسته بسته فراهم آورم و با آن جواهر ناسفته علی وجه التضمین و الاقتباس بیامیزم تا این را از آن زینتی من حیث الصورة و آن را از این رتبتی من حیث المعنی حاصل گردد.
شاید که در این ترکیب و تألیف شرح درد دل خود کما ینبغی درج توان کرد و قصه سوز جان کما هو حقه بیان توانم نمود، و به وسیله انشاد آن داد این غم جانکاه توان داد.
با آنکه در صناعت شعر بیبضاعت و از فن شاعری بیخبر بودم، در این امر خوض نمودم به اعتماد تأیید روح القدس، بنابر حدیثی که از اهل بیت علیهم السلام وارد است که: «هیچ گویندهای بیت شعری در حق ما نگوید الا آنکه مؤید گردد به روح القدس».
بحمد اللّه همچنان که در خاطر خطور کرده بود به ظهور آمد. امید که لب تشنگان وادی وصال آن زلال چشمه خلافت و ولایت و سرگشتگان بادیه فراق آن خورشید سپهر امامت و هدایت از آن منتفع و بهرور گردند، و ناظم را به دعای خیر یاد آورند.
و چون بنای این اشعار بر اظهار شوق آن حضرت است سزد که موسوم به «شوق المهدی» گردد، و چون مقرر است که دواوین غزلیات را مصدّر به قصاید سازند، قبل از شروع در غزلیات سه قصیده که مناسب مقام است ایراد کرده میشود، و اللّه المستعان.
غزل شمارهٔ ۴غزلیات
هر دمم نیشی ز خویشی میرسد با آشناعمر شد در آشنائیها و خویشی ها هبا
کینه ها در سینه ها دارند خویشان ازحسدآشنایان در پی گنجینه های عمرها
هیچ آزاری ندیدم هرگز از بیگانه ایهر غمی کامد بدل از خویش بود و آشنا
بحر دل را تیره گرداند چو خویشی بگذردمیزند بر دل لگد چون آشنا کرد آشنا
خویش میخواهد نباشد خویش بر روی زمینتا بریزد روزی آن بر سر این از سما
چون سلامی می کند سنگیست بر دل میخوردبی سلام ار بگذرد بر جان خلد زان خارها
راحتی مر آشنا را زآشنائی کم رسدنیست راضی آشنائی از سلوک آشنا
شکوه کم کن فیض از یاران ودر خودکن نظرتا چگونه میکنی در بحر دلها آشنا
گر زمن پرسی زخویش و آشنا بیگانه شوبا خدای خویش میباش آشنا و آشنا
غزل شمارهٔ ۵غزلیات
علم رسمی از کجا عرفان کجادانش فکری کجا وجدان کجا
عشق را با عقل نسبت کی توانشاه فرمان ده کجا دربان کجا
دوست را داد او نشان دید این عیانکو نشان و دیدن جانان کجا
کی بجانان میرسد بی عشق جانجان بی عشق از کجا جانان کجا
کی دلی بی عشق بیند روی دوستقطرهٔ خون از کجا عمان کجا
جان و دل هم عشق باشد در بدنزاهدان را دل کجا یا جان کجا
دردها را عشق درمان میکنددرد را بی عاشقی درمان کجا
عشق این را این و این را آن کندگر نباشد عشق این و ان کجا
هم سر ما عشق و هم سامان ماسر کجائی عشق یا سامان کجا
عشق خان و مان هر بی خان و مانفیض را بی عشق، خان و مان کجا
غزل شمارهٔ ۶غزلیات
هشدار که دیوان حسابست در اینجابا ماش خطابست و عتابست در اینجا
تا آتش خشمش چکند بامن و با تودلهای عزیزان همه آبست در اینجا
آن یار که با درد کشانش نظری هستبا صوفی صافیش عتابست در اینجا
بر شعلهٔ دل زن شرری زآتش قهرشآنجا اگر آتش بود آبست در اینجا
دشنامی از آن لب کندم تازه و خوشبوزآن گل سخن تلخ گلابست در اینجا
هر چیز چنان کو بود آنجا بنمایدآنجاست حمیم آنچه شرابست در اینجا
رو دیده بدست آر که در دیدهٔ خونینآنجاست خطا آنچه صوابست در اینجا
این بزم نه بزمیست که باشدمی و مطربمی خون دل احباب کبابست در اینجا
آنجا مگرم جام شرابی بکف آیددر چشم من این باده سرابست در اینجا
با دوست در آید مگر آنجا زدر لطفبا دشمن و با دوست عتابست در اینجا
آید زسرافیل چو یک نفخه بکوششبیدار شود هر که بخوابست در اینجا
هر توشه سزاوار ره خلد نباشدنیکو بنگر فیض چه بابست در اینجا
فردا مگر آنجا کندش لطف تو معمورآندل که زقهر تو خرابست در اینجا
شمارهٔ ۲غزلیات
اگر آن شاه دین پرور نوازد خاطر ما رابه تشریف قدومش خوش برافشانیم جانها را
ز مهر ناتمام ما جناب اوست مستغنیبه آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
من از آن نور روز افزون که مهدی داشت دانستمکه مدتها شود غائب، نتابد رایگان ما را
حدیث از شوق آن شه گوی و سرّ غیبتش کم جوکه کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
به یک غارت که آوردند خیل لشکر شوقشچنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
برون از بهر نظم دین که در پای تو افشاندزمین درهای دریا را، فلک عقد ثریا را
ز قول اهل دعوی تلخکامم فیض کی باشدکه مهدی در حدیث آرد لب لعل شکر خوارا
رباعی شمارهٔ ۲رباعیات
در عهد صبی کرد جهالت پستتایام شباب کرد غفلت مستت
چون پیر شدی رفت نشاط از دستتکی صید کند مرغ سعادت شستت
خلقت انوار چهارده معصوم(علیهم السلام)قصاید
از چارده ولیِّ مسمی به هفت اسمسبع المثانئی که ز قرآن نشد جدا
از مخزن حقایق ارواح رو نمودانوارشان یکی نه و نی هم ز هم جدا
یک نور بود گشته در اشباح چاردهبگرفته جا به عرش برین بیشتر ز جا
پیدا شد از اشعه انوار پاکشانارواح شیعه صف زده در عرش جابجا
در شیعه قدیم نبیون و سابقوندر شیعه حدیث پسینان اولیا
آنگه سماء و ارض و ملائک پدید شدهر یک گرفته جای خود از عرش تا ثری
اول کسی که حمد و ثنای خدای گفتتسبیح و حمد صانع بیچون و بیچرا
نور محمدی به زبان فصیح گفتآن چارده بدند از ایشان شد ابتدا
پس اهلبیت جمله به تسبیح آمدندسفتند دُرِّ حمد خداوند کبریا
بودند در سپاس منزه ز حرف و صوتبودند در ستایش بیزحمت هجا
غزل شمارهٔ ۷غزلیات
میتوان برداشت دل از خویش و شد از جان جدالیک مشکل میتوان شد از بر یاران جدا
صحبت یاران خوشست و الفت یاران خوشستاین دو با هم یارباید این جدائی آن جدا
یار کلفت دیگرست و یار الفت دیگرستصحبت آنان جدا و صحبت اینان جدا
صحبت آنان قرین خواندن تبت ید استصحبت اینان نشد از معنی قرآن جدا
صحبت آنان بلای جان هر فهمیدهٔصحبت اینان دوای درد از درمان جدا
یار باید یار را در راه حق رهبر شودنه که سازد یار را از دین و از ایمان جدا
یار باید یار باشد در فراق و در وصالنه بود در وصل یار و یار و در هجران جدا
یار باید یار را غمخوار باشد در بلازو جدا هرگز نگردد گر شود از جان جدا
در غم و اندوه باشد یار با یاران شریکدر نشاط و کامرانی نبود از ایشان جدا
چون بگرید یار باید یار هم گریان شودنی که این گرید جدا گاه آن شود گریان جدا
هر چه بپسندد بخود بپسندد آنرا بهر یارهر چه از خود دور خواهد خواهد از یاران جدا
دشمنان یار را دشمن بود از جان و دلدوستش را دوست دار باشد از عدوان جدا
مال اگر داری برو در راه یاران صرف کنورنه خدمت کن مباش از نیکی و احسان جدا
بگذر از راحت جفا و محنت اخوان بکشورنه تنها مانی و بی یار و سرگردان جدا
فیض میداند که در الفت چها بنهاده انداو چه داند کو بود از سنت و قرآن جدا
غزل شمارهٔ ۸غزلیات
زخود سری بدرآرم چه خوش بود بخدازپوست مغز برآرم چه خوش بود بخدا
فکنده ام دل و جانرا بقلزم غم عشقاگر دری بکف آرم چه خوش بود بخدا
کنم زخویش تهی خویشرا ازخود برهمزغم دمار بر آرم چه خوش بود بخدا
زدیم از رخ جان زنک نقش هر دو جهانکه روبروی توآرم چه خوش بود بخدا
کنم زصورت هر چیز رو بمعنی آنعدد دگر نشمارم چه خوش بود بخدا
بنور عشق کنم روشن آینه رخ جانمقابل تو بدارم چه خوش بود بخدا
زپای تا سرمن گر تمام دیده شودبحسن دوست گمارم چه خوش بود بخدا
بر آن خیال کنم وقف دیده و دل جانبجز تو یاد نیارم چه خوش بود بخدا
درون خانهٔ دل روبم از غبار سویبجز تو کس نگذارم چه خوش بود بخدا
بود که رحم کنی بر دل شکستهٔ منبسوز سینه بزارم چه خوش بود به خدا
نهم چین مذلّت بخاک درگه دوستزدیده اشک ببارم چه خوش بود بخدا
برای سوختن فیض آتش غم عشقزجان خویش برآرم چه خوش بود بخدا
غزل شمارهٔ ۹غزلیات
زمهر اولیاء الله شانی کرده ام پیدابرای خویش عیشی جاودانی کرده ام پیدا
رسا گر نیست دست من بقرب دوست یکتازمهر دوستانش نردبانی کرده ام پیدا
ولای آل پیغمبر بود معراج روح منبجز این آسمانها آسمانی کرده ام پیدا
بحبل الله مهر اهل بیت است اعتصام منبرای نظم ایمان ریسمانی کرده ام پیدا
زمهر حق شناسان هر چه خواهم میشود حاصلدرون خویشتن گنج نهانی کرده ام پیدا
سخنهای امیرالمومنین دل میبرد ازمنز اسرار حقایق دلستانی کرده ام پیدا
جمال عالم آرایش اگر پنهان شد از چشممجدیثش رازجان گوش و زبانی کرده ام پیدا
کلامش بوی حق بخشدمشام اهل معنی رازگلزار الهی بوستانی کرده ام پیدا
قدم در مهر او خم شد عصای مهر محکم شدبرای دشمنش تیر و کمانی کرده ام پیدا
عصا اینجا و عصیان را شفیع آنجاست مهر اودو عالم گشته ام تا مهربانی کرده ام پیدا
بخاک درگه آل نبی پی برده ام چون فیضبرای خود ز جنت آستانی کرده ام پیدا
ازایشان وافی و صافی فقیهانرا بود کانیازین رو بهر عقبی نردبانی کرده ام پیدا
بکوی عشق عیش جاودانی کرده ام پیدابرای خویش نیکو آشیانی کرده ام پیدا
مرا از دولت دل شد میسر هر چه میخواهمدرون خویشتن گنج نهانی کرده ام پیدا
زعکس روی او در هر دلی مهریست تابندهبکوی دوست از دلها نشانی کرده ام پیدا
مشام اهل معنی بوی گل مییابد از الفتزیاران موافق بوستانی کرده ام پیدا
چو در الفت فزاید صحبت اخوان برد حق دلمیان جمع و یاران دلستانی کرده ام پیدا
اگرچه در غم جانان دل از جان و جهان کندمولی در دل زعکس او جهانی کرده ام پیدا
زداغ عشق گلها چیده ام پهلوی یکدیگردرون سینهٔ خود گلستانی کرده ام پیدا
زخان و مان اگر چه برگرفتم دل باو دادمبکوی عشق لیکن خان و مانی کرده ام پیدا
اگر در پرده دارد یار طرز مهربانی رامن از عشقش انیس مهربانی کرده ام پیدا
کنم تا خویشرا قربان از آن ابرووان مژگانبدست آورده ام تیری کمانی کرده ام پیدا
اگر جان در ره جانان فدا گردد فدا گرددزیمن عشق جان جاودانی کرده ام پیدا
نجات فیض تا گردد مسجل نزد اهل حقز داغ عشق بر جانم نشانی کرده ام پیدا
شمارهٔ ۳غزلیات
ای فروغ شرع و دین از روی رخشان شماآبروی طاعت از مهر محبان شما
عزم دیدار تو دارد، جان بر لب آمدهبازگردد یا برآید، چیست فرمان شما؟
خاک شد سرها بسی در انتظار مقدمتاندرین ره کشته بسیارند قربان شما
ای شهنشاه بلند اختر خدا را همتیتا ببوسم همچو گردون خاک ایوان شما
ای شفیع عاصیان وی دستگیر مذنباندر قیامت دست عجز ما و دامان شما
با صبا همراه بفرست از پیامت، شمهایبوکه بویی بشنوم از علم و عرفان شما
کی دهد دست این غرض یارب که همدستان شوندگوش جان ما و الفاظ دُرافشان شما
کس به دور غیبتت طرفی نبست از علم و فضلبه که نفروشند دانایی به نادان شما!
ای صبا با همنشینان امام ما بگوکی سر حق ناشناسان گوی چوگان شما
گرچه دوریم از بساط قرب، همت دور نیستبنده شاه شماییم و ثناخوان شما
کار فیض از دست رفت آن شاه را آگه کنیدزینهار ای محرمان جان من و جان شما
میکنم از دل دعایی بشنو و آمین بگو:روزی ما باد یارب عیش دوران شما
رباعی شمارهٔ ۳رباعیات
این جان تو عاقبت ز تن خواهد جستاین جان تو عاقبت ز تن خواهد خست
این تن بتو عاقبت نخواهد ماندناین جان تو عاقبت ز تن خواهد رست
امتیاز شیعیان اهل بیتقصاید
در گوش شیعه چون ز ثناشان صدا رسیدبرداشتند نغمه بر آثار آن صدا
پیچید بانگ غلغل تسبیح خاصگاندر بارگاه قدس به اصناف نغمهها
تسبیح حمد زمره انوار شد بلندافتاد در ملائکه آن غلغل و ندا
گفتند کیست حامد و تسبیح بهر چیستآمد ندا که صدرنشینان کبریا
تسبیح میکنند خدای مجید رااز هرچه نیست ذات مقدس بدان سزا
توحید میکنند و ثنا و سپاس و حمدوصفش به آن که هست منزه ز وصفها
چون این ندا رسید به گوش ملائکهپس جملگی زبان بگشادند در ثنا
کردند اقتباس ز تسبیح خاصگانشد مکتب ملائکه را قوم اوستا
غزل شمارهٔ ۱۰غزلیات
از عمر بسی نماند ما رادر سر هوسی نماند ما را
رفتیم ز دل غبار اغیارجز دوست کسی نماند ما را
رفتیم به آشیانهٔ خویشرنج قفسی نماند ما را
از بس که نفس زدیم بیجاجای نفسی نماند ما را
یاران بِشُدَند رفتهرفتهدمساز کسی نماند ما را
گرمی بردند و روشنائیز ایشان قبسی نماند ما را
گلهایْ رفتند زین گلستانجز خاروخسی نماند ما را
دلواپسیِ دگر نداریمدر دهر کسی نماند ما را
کو خضرِ رهی در این بیابانبانک جرسی نماند ما را
جز ناله که مونس دل ماستفریادرسی نماند ما را
بستیم چو فیض لب ز گفتارچون همنفسی نماند ما را
غزل شمارهٔ ۱۱غزلیات
از دل که برد آرام حسن بتان خدا راترسم دهد به غارت رندی صلاح ما را
ساز و شراب و شاهد، نی محتسب نه زاهدعیشیست بی کدورت بزمیست بیمدارا
مجلس به بانگ نی ساز مطرب سرود پردازساقی می دل افروز شاهد بت دل آرا
با اینهمه چه سان دین در دل قرار گیردتقوی چگونه باشد در کام کس گوارا
از محتسب که ما را منع از شراب فرمودساغر گرفت بر کف می خورد آشکارا
آن زاهدی که با ما خشم و ستیزه میکردشاهد کشید در بر فی زمره السّکارا
فهمید عشق زاهد شاهد گرفت عابدمیخانه گشت مسجد واعظ بماند جا را
چون طبع ما جوان شد با پیر کی توان بودگر چلّه را بماندیم معذور دار ما را
فیض از کلام حافظ میخوان برای تعوید«دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را»
غزل شمارهٔ ۱۲غزلیات
وصف تو چه میکنم نگاراآن وصف بود ثنا خدا را
از باده کیست نرگست مسترویت زکه دارد این صفا را
شمشاد ترا که داد رفتارکز پای فکند سروها را
از لطف که شد تن تو چون گلوزقهر که شد دلت چو خارا
چشمان ترا که فتنه آموختکز ما رمقی نماند ما را
در مملکت خرد که سردادآن غمزهٔ شوخ دلربا را
در چشم خوش تو کیست ساقیکز ما پی می ربود ما را
بر دانة خال عنبرینتآن دام که گسترید یارا
آب رخت از کدام چشمه استکز چشم بریخت آب ما را
تیر مژه از کمان ابروبر دل که زند بگو خدا را
این حسن و جمال دلفریبتاز بهر که صید کرد ما را
ازشیوه یار فیض آموختدر پرده ثنا کند خدا را
شمارهٔ ۴غزلیات
یا رب که کارها همه گردد به کام مانور حضور خویش فروزد امام ما
ما باده محبت او نوش کرده ایمای بی خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آنکه از این باده زنده شدثبت است بر جریده عالم دوام ما
ای باد اگر به کوی امام زمان رسیزینهار عرضه دار به پیشَش پیام ما
گو همتی بدار که مخمور فرقتیمشاید برآید از می وصل تو کام ما
از اشک در ره تو فشانیم دانه هاباشد که مرغ وصل کند میل دام ما
فیضت ز هر چهار طرف میکند سلامپیکی کجاست تا برساند سلام ما
رباعی شمارهٔ ۴رباعیات
دیدم دیدم که معرفت توحید استدیدم دیدم که رهنمایم دید است
دیدم دیدم که گمرهی تقلید استدیدم دیدم که دید در تجدید است
درباره خلقت حضرت آدمقصاید
چون نوبت وجود به ابدان ما رسیداین کار ز آفرینش آدم شد ابتدا
پروردگار سوی ملائک خطاب کرد:خواهم یکی خلیفه کنم در زمین به پا
گفتند ای علیم حکیم بزرگوارتسبیح میکنیم تو را صبح و شام ما
در خلق آدم است چه حکمت که در زمینکارش به جز فساد نه و ریزش دما
گفتا که اعتراض، شما را نمیرسدجز ما خبر ندارد از اسرار کار ما
مشتی ز خاک سوی من آرید از زمینتا ز آب و گل کنم جسد آدمی به پا
رفتند سوی خاک و ربودند از آن کفیبا گیر و دار و محنت و با چند ماجرا
کردش به دست خویش چهل صبحدم خمیرتا قابل حیات شد و مسکن قوا
قالب چو شد تمام و در او نفخ روح شدزد عطسهای و گفت: لک الحمد ربنا!
غزل شمارهٔ ۱۳غزلیات
یارا یارا ترا چه یاراتا دل بربایی اذکیا را
این دلبری از تو نیست باللهاین فتنه ز دیگریست یارا
آنکسکه نگاشته است نقشتبر صفحهٔ نیکویی نگارا
در پردهٔ حسن توست پنهاندل میبرد از بر آشکارا
از خال و خطت کتاب مسطورداده است بهدست دیده ما را
تا درنگریم و باز خوانیمدر روی تو سورهٔ ثنا را
هر جزو تو آیتی ز قرآنهر شیوه ستایشی خدا را
هر جلوهٔ تو کند ثناییدر پرده جناب کبریا را
آیینهٔ حسن تو نمایدبی صورت و بی جهت خدا را
از فیض کسی دگر برد دلتو بیخبری ز دل نگارا
غزل شمارهٔ ۱۴غزلیات
اگر فضل خدای ما به جنبش جا دهد ما رابه عشق او دهیم از جان و دل فردوس اعلی را
به آب چشم و رنگ زرد و داع بندگی بر دلکه در کار است ما را نیست حاجت حق تعالی را
بود تأویل این مصراع حافظ آنچه من گفتمبه آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
نباشد لطف او با ما چه سود از زهد و از تقویچو باشد لطف او با ما چه حاصل زهد و تقوی را
ولی ما را بباید طاعت و تقوی و اخلاصیادب باید رعایت کرد امر حق تعالی را
بلی ما را نباشد کار بارّد و قبول اوکه او بهتر شناسد خبث و طیب و طینت ما را
بترس از آنچه در اوّل مقدر شد برای توبه اهل معرفت بگذار بس حل معما را
بیا خاموش شو ای فیض! از این اسرار و دم درکشکه کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
غزل شمارهٔ ۱۵غزلیات
شود شود که شود چشم من مقام تراشود شود که بینم صباح و شام ترا
شود شود که شوم غرق بحر نور شهودبدیده تو به بینم مگر بکام ترا
شود شود که نهم روی مسکنت بر خاکبدرگه تو و خوانم علی الدوام ترا
شود شود که دل و جان و تن کنم تسلیمبرای خویش نباشم شوم تمام ترا
شود شود که سراپا چو دام چشم شومبدین وسیله مگر آورم بدام ترا
شود شود که نهم دل بجست جوی وصالبدیده پویم و جویم علی الدوام ترا
شود شود کو سرفیض در ره تو رودکه تا بکام رسد هم شود بکام ترا
شمارهٔ ۵غزلیات
به ملازمان مهدی که رساند این دعا راکه به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را
ز فریب دیو مردم، به جناب او پناهممگر آن شهاب ثاقب نظری کند سها را
چو قیامتی دهد رو که به دوستان نمائیبرکات مصطفی را، حرکات مرتضی را
تو بدان شمائل و خو که ز جد خویش داریبه جهان در افکنی شور، چو کنی حدیث ما را
دل دشمنان بسوزی چو عذار برفروزیتن دوستان سراسر، همه جان شود خدا را
چه شود اگر نسیمی ز در تو بوی آرد
به پیام آشنائی بنوازد آشنا را
رباعی شمارهٔ ۵رباعیات
دانی ز چه عشق گلرخان مطلوبستبا بهر چه سار و سوزشان مطلوبست
از دوزخ مرهوب و بهشت مرغوبآگاه شدن درین جهان مطلوبست
سجده فرشتگان و سرکشى ابلیسقصاید
پس امر شد ملائکه را سجده آوریداین قالب خلیفه بگزیده مرا
فی الفور در سجود فتادند سر به سرجز دیو سرکشی که نمود از سجود ابا
گفتا که او ز خاک بود من ز آتشمچون زاده اثیر شود ساجد ثرا
حق گفت لعن بر تو و بر تابعان تواز اهل کبر و اهل حسد بنده هوا
گفتا که مهلتم بده از بهر رهزنیتا انتقام خود کشم از خاکزادها
گفتا ز بندگان منت دست کوته استتا وعده جزا توئی و بنده هوا
جای شما جهنم و کار شما ضلالسوزید تا شود به شما پخته کار ما
آدم سپاس و حمد و ثنا گفت و شکر کردبر سجده ملائک و بر لعن من ابا
آنگه ز فاضل گل او ساخت صورتیمانند او ولی به انوثت از او جدا
غزل شمارهٔ ۱۶غزلیات
درآ در عالم معنی نظر کن سوی این صحراکه گل گل بشکفا دل گل خود روی این صحرا
جهان معنیست ان ارض واسع کان شنیدستیبیا هجرت کن از اقلیم صورت سوی این صحرا
معطر دارد از بوی گل قدسی جهانی رابیا ای جان من فیضی ببر از بوی این صحرا
درینصحراست آهوئیکه از شیران رباید دلزهی صیادی چشم خوش آهوی این صحرا
بیا ای آنکه خاری در دلت از حسن گلروئیستبسوزان خار دل در نور آتش خوی این صحرا
بیا ای آنکه در زنجیر زلفی بسته داری دلگشاد دل بجو از وسعت دلجوی این صحرا
بیا ای آنکه وسواس بتی شوریده ات دارددلترا شستشوئی ده در آب جوی این صحرا
چه در کوی بتان افتاده کوکو میزنی دلتنگگشایشرا اگر گوئی سپاری کوی این صحرا
گشاد سینهٔ فیض از گشاد روی این صحرابحسن دلبران کی میدهد یکموی این صحرا
غزل شمارهٔ ۱۷غزلیات
بهل ذکر چشمان خونریز رابمان فکر زلف دل آویزرا
دل و جان بیاد خدا زنده داربحق چیز کن این دو ناچیز را
اگر مستی آرزو با شدتبکش ساغر عشق لبریز را
زحق عشق حق روز و شب میطلببزن بر دل این آتش تیز را
گذر کن زشیرین لبان حجازبیاد آر فرهاد و پرویز را
بجد باش در طاعت شرح و عقلمهل رسم تقوی و پرهیز را
مکدر چو گردی بخوان شعر حقحق تلخ شیرینی آمیز را
بروز دلت غم چو زور آوردبجو مطرب شادی انگیز را
چو در طاعت افسرده گردد تنتبیاد آر عباد شبخیز را
بدل میرسان دم بدم یاد مرگچو بر مرکب آسیب مهمیز را
چو رازی نهی با کسی درمیانبپرداز از غیر دهلیز را
حجابت زحق نیست جز چیزو کسحذر کن زکس دور کن چیز را
نماند آدمی خو بپالیز دهربگاوان بماندند پالیز را
خدایا اگر چه نیرزد بهیچبچیزی بخر فیض ناچیز را
غزل شمارهٔ ۱۸غزلیات
بده ساقی آن جام لبریز رابده بادهٔ عشرت انگیز را
میی ده که جان را برد تا فلکدرد کهنه غربال غم بیز را
چه پرسی زمینا و ساغر کدامبیک دفعه ده آن دو لبریز را
گلویم فراخست ساقی بدهکشم جام و مینا و خم نیز را
اگر صاف می می نیاید بدستبده دردی و دردی آمیز را
در آئینهٔ جام دیدم بهشتخبر زاهد خشگ شبخیز را
پریشان چو خواهی دل عاشقانبرافشان دو زلف دل آویز را
بشرع تو خون دل ما رواستاشارت کن آن چشم خونریز را
چه با غمزهٔ مست داری ستیزبجانم زن آن نشتر تیز را
دل فیض از آن زلف بس فیض دیدببر مژده مرغان شبخیز را
شمارهٔ ۶غزلیات
به خدا اگر به فیضت اثری رسد ز فیضتگذرد ز آسمانها بدرد حجابها را
صبا به لطف بگو ختم آل طاها راکه فرقت تو به زاری بسوخت دلها را
قرار خاطر ما هم تو میتوانی شدکه سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
برون خرام ز مغرب که تیره شد آفاقز رسم خویش بگردان طلوع بیضا را
بیا بیا که حضور تو مرده زنده کندز آسمان به زمین آورد مسیحا را
نماند صبر و سکون بعد از این به هیچ دلیبه وصل گل برسان بلبلان شیدا را
خوش آن زمان که به نور تو راه حق سپریمطریق و منزل و مقصد یکی شود ما را
نهد به پای تو سر فیض و جان کند تسلیم
گذشت قطره ز مستی چو دید دریا را
رباعی شمارهٔ ۶رباعیات
ای فیض غم زیان هر سودت هستبا این همه در امید بهبودت هست
هر چیز که پاک سوخت دودی نکندبا آنکه تو پاک سوختی دودت هست
تماس آدم با حواقصاید
آدم چو دید صورت زیبای دلفریبدر خویش یافت جانب او میل و اشتها!
گفتا که کیستی تو چنین بهر چیستی؟گفتا که آفریده حقّم کما تری
گفت ای خدای این چه جمال است و این چه حسن؟در روی او چو مینگرم میروم ز جا!
گفتش خدای بنده ای از بندگان ماستخواهی که مونس تو بود خِطبه کن ز ما
پس خِطبه کرد و خِطبه خدا خواند و عقد کردکابین قرار داد که آموزدش هدا
پس روی کرد جانب حوا ز روی مهرگفتا بیا به پیش من ای ماه دلربا
از حق ندا رسید که برخیز ای صفیرو جانب صفیه چنین است امر ما
گفتا که خیر، چون شود این گر تو طالبی!برخیز خود ز جای و به نزدیک ما بیا!!
برخاست آدم و سوی حوا روانه شدبا او زفاف کرد به ما شاء کیف شا!
غزل شمارهٔ ۱۹غزلیات
از دو عالم دردت ای دلدار بس باشد مراکافر عشقم اگر غیر تو کس باشد مرا
با تو باشم وسعت دل بگذرد از عرش همبی تو باشم هر دو عالم یک قفس باشد مرا
من نمیدانم چسان جانم فداخواهد شدناین قدر دانم نگاهی از تو بس باشد مرا
عمر خواهم پایدار و جان شیرین بیشماربر تو می افشانده باشم تا نفس باشد مرا
هر کسی دارد هوس چیزی نخواهم من جز آنکهسرنهم در پای جانان این هوس باشد مرا
توتیای دیدهٔ گریان کنم تا بینمشگر بخاک پای جانان دست رس باشد مرا
جهد کن تا کام من شیرین شود از شهد وصلفیض تا کس دست بر سر چون مگس باشد مرا
غزل شمارهٔ ۲۰غزلیات
از جمال مصطفی روئی بیاد آمد مراوز دم و یس القرن بوئی بیاد آمد مرا
فکرتم در سر معراج نبی اوجی گرفتقرب حق سوی بی سوئی بیاد آمد مرا
درکنار بحرعلم ساقی کوثر شدماز بهشت معرفت جوئی بیاد آمد مرا
سوی وجه الله رهی میخواستم روشن چو مهرزاهل عصمت یک بیک روئی بیاد آمد مرا
زلف بر رخسار خوبان دیده ام از سرکنهاهل ایمان را سر موئی بیاد آمد مرا
در شب تاری بدل نور عبادت چون نیافتروی حورائی و گیسوئی بیاد آمد مرا
فیض را در شاعری فکر کهن از یاد رفتدر حقیقت فکرت توئی بیاد آمد مرا
غزل شمارهٔ ۲۱غزلیات
وصل با دلدار میباید مرافصل از اغیار می باید مرا
چون نی ام از اصل خود ببریده اندنالهای زار می باید مرا
من کجا و رسم عقل و دین کجامست یارم یار می باید مرا
بی وصال او نمیخواهم بهشتدار بعد از جار میباید مرا
عشق از نام نکو ننگ آیدشعاشقم من عار می باید مرا
عقل دادم بستدم دیوانگیشیوهٔ این کار میباید مرا
تا بکی این راز را پنهان کنممستی و اظهار میباید مرا
سر زمن سر میزند بی اختیارمحرم اسرار میباید مرا
گفتگو بگذار فیض و کار کندر ره او کار میباید مرا
شمارهٔ ۷غزلیات
مژده آمدنت داد صبا دوران رارونق عهد شبابست دگر ایمان را
ای صبا گر به مقیمان درش بازرسیبرسان بندگی و خدمت مشتاقان را
گر به منزلگه آن نایب حق ره یابمخاک روب در آن خانه کنم مژگان را
رفعت پایه ما خدمت اهل البیت استنیست حاجت که بر افلاک کشیم ایوان را
بنده آل نبی باش که در کشتی آلهست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
ترسم آن خیره که بر شیعه او میخندددر سر کار تشیع کند آخر جان را
ماه کنعانی من! مسند مصر آن تو شدوقت آنست که بدرود کنی زندان را
یک نظر دیدن رویت ز خدا خواهد فیض
در سرش آن که به پای تو فشاند جان را
رباعی شمارهٔ ۷رباعیات
تا چند ز آب و نان سخن خواهی گفتخواهی خوردن بروز و شب خواهی خفت
امروز تو را ز تو اگر حق نخریددر روز جزا نخواهی ارزید بمفت
نهى از خوردن میوه درخت ممنوعقصاید
پس از جناب قدس رسیدش بشارتیکاندر بهشت باش تو و زوجه هر دو تا
ساکن شوید فارغ و آزاد در بهشتبی حَرِّ و بی برودت بی جوع و بی ظماء
در امن و در امان رغدا دائم الأکلشد بر شما مباح کلا حیث شئتما
گردید طیبات جنان بر شما حلالجز این درخت بارور جمله میوه ها
اصناف میوه ها همه در یک درخت جمعسرّی است بر یگانگی ذات ما گوا
این بر شما حرام شد و غیر این حلالخود را میفکنید از این نهی در بلا
غزل شمارهٔ ۲۲غزلیات
آنچه را از بهر من او خواست، آن آید مراخواستش از راز پنهان، ناگهان آید مرا
سعی در تحصیل دنیا و فضولش بیهُده استدر ازل قدری که روزی شد، همان آید مرا
سوی مشرق گر روم یا راه مغرب بسپرمبر جبینم آنچه بنوشته است، آن آید مرا
بر سرم گرچه نمیدانم چه خواهد آمدناینقدر دانم که مردن بیامان آید مرا
هیچ تمهیدی نکردم بهر مهمان اجلبا وجود آنکه دانم ناگهان آید مرا
زندگانی شد تلف، سودی نیامد زان به کفنیست از کس شکوهام، از خود زیان آید مرا
هر که خیری میکند اضعاف آن یابد جزامیدهم جان در رهش، تا جانِ جان آید مرا
هر که بخشد جُرمی از کس، بگذرند از جرم اومیکنم من اینچنین تا آنچنان آید مرا
هر که بر تن میفزاید، نور جان کم میکندمیگذارم فیض تن، تا نور جان آید مرا
غزل شمارهٔ ۲۳غزلیات
یک نفس بی یاد جانان برنمیآید مراساعتی بی شور و مستی سرنمیآید مرا
سر به سر گشتم جهان را خشک و تر دیدم بسیجز جمال او به چشمم تر نمیآید مرا
هم محبت جان ستاند، هم محبت جان دهدبی محبت هیچ کاری بر نمیآید مرا
شربت شهد شهادت کی به کام دل رسدضربتی از عشق تا بر سر نمیآید مرا
جان بخواهم داد آخر در ره عشق کسیهیچ کار از عاشقی خوشتر نمیآید مرا
تا نفس دارم نخواهم داشت دست از عاشقییک نفس بی عیش و عشرت سرنمیآید مرا
غیر وصف عاشق و معشوق و حرف عشق، فیضدرّی از دریای فکرت بر نمیآید مرا
گر سخن گویم دگر از عشق خواهم گفت و بسجز حدیث عشق در دفتر نمیآید مرا
غزل شمارهٔ ۲۴غزلیات
آفتاب وصل جانان برنمیآید مراوین شب تاریک هجران سرنمیآید مرا
دل همیخواهد که جان در پایش افشانم ولییکنفس آن بیوفا بر سر نمیآید مرا
طالع شوریده بین کان مایهٔ شوریدگیبیخبر یکبار از در، درنمیآید مرا
از طرب شیرینترست آن نوش لب لیکن حسودقامت چون نخل او در بر نمیآید مرا
بخت بدبین کز پیامی خاطر ما خوش نکردآرزوئی از نکویان بر نمیآید مرا
زرد شد برگ نهال عیش در دل سالهاستلاله رخساری بهچشم تر نمیآید مرا
من ز رندی و نظربازی نخواهم توبه کردهیچ کاری فیض، ازین خوشتر نمیآید مرا
شمارهٔ ۸غزلیات
دل میرود ز دستم صاحب زمان خدا رابیرون خرام از غیب، طاقت نماند ما را
ای کشتی ولایت، از غرق ده نجاتمباشد که باز بینم، دیدار آشنا را
ای صاحب هدایت، شکرانه ولایتاز خوان وصل بنواز، مهجور بینوا را
مست شراب شوقت، این نغمه میسراید:هات الصبوح حیوا، یا ایها السکارا
ده روزه مهر گردون، افسانه است و افسونیک لحظه خدمت تو، بهتر ز ملک دارا
آنکو شناخت قدرت، هرگز نگشت محتاجاین کیمیای مهرت، سلطان کند گدا را
آئینه سکندر، کی چون دل تو باشدبا آفتاب تابان، نسبت کجا سها را
در کوی حضرت تو، فیض ار گذر ندارد
در بارگاه شاهان، ره نیست هر گدا را
رباعی شمارهٔ ۸رباعیات
سر خاک شد و نقش خیال تو نرفتخون گشت دل و شوق وصال تو نرفت
هر چند ز هجران تو زنگار گرفتز آیینهٔ دل عکس جمال تو نرفت
درخت ممنوع درخت علم بودقصاید
آدم چو دید مکرمت و سجده و بهشتگفتا در آسمان و زمین کیست مثل ما؟
آمد ندا که سر به سوی عرش کن ببینآمد چو دید در نظرش نور مصطفا
با نور اهل بیت ز اشباح منعکساشباح کرده بود به صلبش ز عرش جا
انوار بس غریب ز صلبش نمود عکستا منتهای عرش درخشان و با ضیا
از عکس آن فتاده مثال و شبح به عرشتا چارده شبح همه جانبخش و دلگشا
از علمشان بدید درختی کشیده سرچو سدره منتهی شده تا اوج منتها
چون نیک بنگریست همان آن درخت بودیا عکس آن درخت کزان نهی شد ورا
یا نور آن درخت که بودش شمار جمعبود آن درخت علم در او جمله میوه ها
غزل شمارهٔ ۲۵غزلیات
ای که در این خاکدان جان و جهانی مراچون بروم زین سرا باغ و جنانی مرا
جان مرا جان توئی لعل مرا کان توئیدر دل ویران توئی گنج نهانی مرا
آن که به دل میدمد روح سخن هر دممتا نزند یک نفس بی دمش آنی مرا
شب همه شب تا به صبح همنفس من توئیروز چو کاری کنم کار و دکانی مرا
تا که به محفل دَرَم با تو سخن میکنمچون که به خلوت روم مونس جانی مرا
یک نفس از پیش تو گر بروم گم شومچون به تو آرم پناه امن و امانی مرا
گر تو برانی مرا جان ز فراقت دهمجان به وصالت دهم گر تو بخوانی مرا
گه به وصالم کشی گه ز فراقم کشیگاه چنینی مرا گاه چنانی مرا
فیض به تو رو کند رو چو به هر سو کندنور تو عالَم گرفت قبله از آنی مرا
غزل شمارهٔ ۲۶غزلیات
ترا سزاست خدایی نه جسم را و نه جان راتو را سزد که خودآیی نه جسم را و نه جان را
تویی تویی که تویی و منی و مایی و اوییمنی نشاید و مایی نه جسم را و نه جان را
تویی که تای ندارد وحید و فردی و یکتانبود غیر دوتایی نه جسم را و نه جان را
تو را رسد که در آیینهٔ رسالت احمدجمال خویش نمایی نه جسم را و نه جان را
تو را رسد به نسیم کلام آل محمد صزر از چهره گشایی نه جسم را و نه جان را
تو را رسد که هزاران هزار نقش بدایعز کلک صنع نمایی نه جسم را و نه جان را
ترا رسد که دو صدساله زنگ کفر و گنه راز لوح دل بزدایی نه جسم را و نه جان را
ترا رسد که چو جا نشد ز جسم جسم ز هم ریختدگر اعاده نمایی نه جسم را و نه جان را
ترا رسد که در آیینهٔ نعیم و عقوبتبه لطف و قهر در آیی نه جسم را و نه جان را
به لطف خویش ببخشا اسیر قهر خودت راچو نیست از تو رهایی نه جسم را و نه جان را
نهایم از تو جدا موجهای بحر وجودیمنباشد از تو جدایی نه جسم را و نه جان را
ز ما و من چون بپرداخت فیض خانهٔ دل راتو را رسد که در آیی نه جسم را و نه جان را
غزل شمارهٔ ۲۷غزلیات
اگر خرند زعشاق جان سوخته راروان بدوست برم این روان سوخته را
کشد چو شعله زحرف فراق دوست نفسکشم بکام خموشی زبان سوخته را
زآتش دل من حرف در دهن سوزدکسی چگونه بفهمد بیان سوخته را
خبر ببر ببر دلبر ای صبا و بگویسزد که رحم کنی عاشقان سوخته را
بگو زسوختگان آتشین رخان پرسندترا چه شد که نپرسی فلان سوخته را
زهم بپاش صبا قالبم بپاش افکنمهل که دفن کنند استخوان سوخته را
بسوخت زآتش عشقش تنم طبیب برودوا چگونه توان خستگان سوخته را
فتاد آتش عشقش بدل زمن کم شدکجا روم زکه پرسم نشان سوخته را
حدیث سوختگانست بهرخامان حیفخبر کنید زمن همدمان سوخته را
دهان و کام و زبان سوخت زاولین سخنشبگو به فیض به بندد دهان سوخته را
شمارهٔ ۹غزلیات
کجا رسم من مسکین بدان جناب کجاوصال بحر کجا گمره تراب کجا
در انتظار قدومت بجان رسید دلم (کذا)کجاست وعده وصلی از آن جناب کجا
گهی قرار دهم آن که بینمت در خوابقرار چیست، صبوری کدام و خواب کجا
بمان بمان دو سه روزی مگر به کام رسیکجا همی روی ای جان بدین شتاب کجا
بیا بیا که کتاب خداست بی تو غریبکجاست دانش بیدانشان، کتاب کجا
چه نسبت است به علم تو دانش کس راچراغ مژده کجا، قرص آفتاب کجا
ز علم خویش چراغی فرست تا بینمره خطاست کدام و ره صواب کجا
چو کحل دیده ما خاک آستان شماستکجا رویم بفرما از این جناب کجا
به هرزه از پی او هر طرف چو پوئی فیضصلاح کار کجا و من خراب کجا
رباعی شمارهٔ ۹رباعیات
تن را بگذار تا شوم من جانتجان را تو بباز تا شوم جانانت
از پای درآی تا بگیرم دستتبا درد بساز تا شوم درمانت
درخت علم مخصوص اهلبیت عصمت بودقصاید
آدم ز حسن و بهجت آن در شگفت ماندکاشباح نور و علم چه قوم است ای خدا
آمد ندا که نور حبیب خدای تستبا نور اوصیای وی و شاه اوصیا
آنان که بودشان سبب آفرینش استآنان که مقصدند ز خلق و ز امر ما
هست این درخت صورت علم نهانشانکز وی کسی بری نبرد جز به اذن ما
آن کو به اذن میبرد از وی بری، ولی استداناست بیتعلّم و بینای رازها
باز آن کسی که میبرد از وی به غیر اذننومید و تیره مانده در این پرده عطا
مخصوص اهلبیت حبیب است آن درختیا آن کسی که از در ایشان برد عما
این منزلت به هیچ پیامبر ندادهایمجز آنکه میخورد نمک از خوان مصطفا
غزل شمارهٔ ۲۸غزلیات
بنواز دل شکستهای رارحمی بنمای خستهای را
میکن چو گذر کنی نگاهیبرخاک رهت نشستهای را
بیگانه مشو بخویش پیونداز هر دو جهان گسستهای را
سهلست کنی گر التفاتیدل بر کرم تو بستهای را
مگذار بدام نفس افتداز چنگل دیو جستهای را
با بار فتد بچنگ ابلیسبا خیل ملک نشستهای را
مگذار شود بکام دشمندل در غم دست بستهای را
مپسند دگر شود گرفتاربهر تو زخویش رستهای را
بی دانه و آب زار مگذارمرغ پر و پا شکستهای را
یا رب چه شود که دست گیریاز پای فتاده خستهای را
فیض است وغم تو و دگر هیچوصلی از خود گسستهای را
بسته است دل شکسته در توبپذیر شکسته بستهای را
غزل شمارهٔ ۲۹غزلیات
تجلی چون کند دلبر کنم شکران تجلی راتسلی چون دهد ازخود نخواهم آن تسلی را
بسوزد در تجلی و نسازد با تسلی دلببخشدگر تسلی جان دهم آن جان تجلی را
تجلی تان کند بر من مرا از من کند خالیکه یکتایم نشیمن کی کنم جز جای خالی را
تسلی چون توان شد از جمال عالم آرایشتسلی باد قربان ناز سلطان تجلی را
از آن عاقل بماندستی که رویش را ندیدستیکسی مجنون تواند شد که او دیده است لیلی را
کسی او را تواند دیدکو گردد سراپاجانکه چشم سرنیارد دید حسن لایزالی را
جلالش چون گذارد جان جمالش می نوازد دلو گرنه کس نیارد تاب انوار جلالی را
زکس تا کس نیاساید جمالش روی ننمایدنه بیند دیدهٔ خود بین جمال حق تعالی را
اگر خواهی رسی در وی گذر کن از هوای دلبهل سامان غالی را بمان ایوان عالی را
کسی جانش شود فربه که جسم او شود لاغرزخون دل غذا و زبور یا سازد نهالی را
نعیم اهل دل خواهی دلت را صاف کن از عشقبمان لذات دنیا را بهل فردوس اعلی را
دلت فردوس می خواهد کمالی را بدست آورکه باشد با تو در عقبی بهل صاحب کمالی را
اگر خواهی که عقلت را زدست دیو برهانیزسربیرون کن ار بتوانی اوهام خیالی را
بکن از غیرحق دل را بروب از ما سوی جانرابدو نان وار گذار اسباب جاهی را و مالی را
ترا این وصفها چون نیست خالی زن تن ازگفتنبیان دیگر مکن ای فیض حز او صاف حالی را
غزل شمارهٔ ۳۰غزلیات
هر که آگه شد از فسانهٔ ماعاقبت پی برد بخانهٔ ما
آنکه جوید نشان نشان نبردبی نشانی بود نشانهٔ ما
بگذراند زعرش هر که نهدسرطاعت بر آستانهٔ ما
توسن چرخ را بدین شوکترام کرده است تازیانهٔ ما
نرسد دست کوته همتکه بلندست آشیانهٔ ما
قدر ما را کسی نمیداندغیرآن صاحب زمانهٔ ما
همه عالم اگر شود دشمنما و آن دوست یگانهٔ ما
هر که با ما بسر برد نفسیداند او عیش جاودانهٔ ما
هر که را وصل ما بچنگ آیدهوش بربایدش چغانهٔ ما
غیر درگاه ما پناهی نیستسرخلقی و آستانه ما
کار و استاد و کار گه مائیمغیرمانیست کار خانهٔ ما
همه ما و بهانهٔ اغیارکو کسی بشکند بهانهٔ ما
دام پیدا و دانه ناپیداغیب بینست مرغ دانهٔ ما
از سر اهل رباید هوشدم مزن فیض از فسانهٔ ما
شمارهٔ ۱۰غزلیات
مژده وصل آن رفیع جنابآمد از نزد حق به نص کتاب
میوزد از درش نسیم بهشتبوی رحمان از این نفس دریاب
اینک اینک رسید وقت لقاالسرور، السرور، یا احباب
هاتف غیبم این پیام آوردکابشروا بالقدوم یا اصحاب
قد دنا محضری بحضرتکمهین برون آمدیم از جلباب
وقت آن شد که وصل ما گرددمرهم زخم سینههای کباب
العجل، العجل، بلاء مهلالحضور، الحضور، هان بشتاب
بسته شد باب فیض بر رخ فیض
افتتح یا مفتّح الابواب
رباعی شمارهٔ ۱۰رباعیات
ای فیض بسی موعظه گفتی به عبثدر گوش نکردی در و سفتی به عبث
نوری بدل کسی نمیبینم منبس خانه تاریک که رفتی به عبث
عظمت مقام ائمه هدى (ع)قصاید
آدم ز رشک کرد تمنای علمشانآورد در خیال بدی کاشکی مرا
آمد ندا ز غیب به آدم که زینهاراز ما مخواه رتبه این قوم در دعا
نزدیک این درخت مرو آرزو مکنحدّ تو نیست منزلت سید الوری
کردیم ما ملائکه را ساجدان توزیرا که بود صلب تو این قوم را وعا
این قوم راست جاه زیاد از حد بشرهستند هرچه هست به عالم به جز خدا
آوردم از اسمامی خود اسمشان برونهر جا که حاجتیست بدیشان کنم روا
کس را اگر ثواب رسد یا عقوبتیایشان سبب شوند و بدیشان کنم قضا
شمس و قمر نجوم و ملائک سما و ارضاز مهرشان بود همه را گردش رحا
هرگه بلا و داهیه ای رونهد به تواین قوم را شفیع خودآور به نزد ما
تا دفع آن بلا و مصیبت شود ز تواز بهر قرب و منزلت آل مصطفا
عهدی گرفت ز آدم و حوا به مهرشانبا انقیاد جاه و مقامات ارتضا
عهدی گرفت ز آدم و تأکید آن نمودتا بر علوّ رتبه ایشان دهد رضا
غزل شمارهٔ ۳۱غزلیات
ای زتو خرّم دل آباد ماوز تو غمگین خاطر ناشاد ما
عشق تو آزادی در بندگیبندهٔ تو گردن آزاد ما
ای گشاد بندهای بسته توبستهٔ تو بند ما در زاد ما
ای زتو آباد دلهای خرابوی زتو ویران دل آباد ما
ای که هستی در دل ما روز و شبوقت جوش لطف میکن یاد ما
داد تو بر عاشقان بیداد کردداد بیداد تو آخر دادما
دادما بیداد مااز داد تستای اسیر داد تو بیداد ما
شکوه ها داریم از بیداد خودداد ما ده داد ما ده داد ما
از تو میجوئیم در عشقت مددای زتو در هر غم استمداد ما
فیض ا زتو هم پناه آرد بتوا ی بتو خوش خاطر ناشاد ما
غزل شمارهٔ ۳۲غزلیات
اشکهای گرم ما و آههای سرد ماکس نداند کز کجا آید مگر هم درد ما
عاقلان را کی خبر باشد زحال عاشقانکی شناسد درد ما جز آنکه باشد مرد ما
خام بیدردی چه داند اشک گرم و آه سرددردمند پختهٔ باید شناسد درد ما
شهسوار عرصهٔ عشقیم گردون زیر رانبستهٔ این چار ارکان کی رسد در گرد ما
شد گواه عقل عاقل گونهای سرخ اوشاهدان عشق ما این گونهای زرد ما
پرده برخیزد یقین گردد کدامین بهترستعقل تن پروردشان یا عشق جان پروردما
خارما و ورد ماجور حبیب و لطف او استنیست کسرا در جهانچون خارما و ورد ما
حرّ ما و برد ما عشقست و عقل دوربینجنت ما حرّ ما و دوزخ ما برد ما
یکه حرف فیض را مانند نبود در جهانجفت حرف ما نباشد غیرحرف فرد ما
غزل شمارهٔ ۳۳غزلیات
بویی ز گلشنی است بهدل خارخار ماباید که بشکفد گلی آخر ز خار ما
در نقش هر نگار نگر نقش آن نگارگرچه نگار و نقش ندارد نگار ما
رفتم چو در کنارش از من کناره کردکر خود کناره گیر و درآرد کنار ما
کردیم از دو کون غم دوست اختیاربگرفت اختیار ز ما اختیار ما
گوهر که هر چه کم کند از ما سراغ کنجام جهاننماست دل بیغبار ما
ما را بهار و سبزه و گلزار در دل استاز مهر جان خزان نپذیرد بهار ما
اندوه عالمی بهدل خود گرفتهایمکسی را غبار کی رسد از رهگذار ما
بر دوش خویش بار دو عالم نهادهایمکی دوش کس گران شود از بار بار ما
از یک شرار آه بسوزیم هر دو کونیاران حذر کنید ز سوز شرار ما
روزی گل مراد بخواهد شکفت فیضزین گریههای دیدهٔ شب زندهدار ما
شمارهٔ ۱۱غزلیات
ای شاهد قدسی بگشا بند نقابتای مهدی هادی بنما ره به جنابت
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوزکان بقعه کدامست که شد منزل خوابت
باید که شود صرف اسیران فراقتاندیشه آمرزش و تدبیر ثوابت
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدیپیداست اماما که بلند است جنابت
خواهم که ببازد سر خود در قدمت فیضتا باز چه اندیشه کند رأی صوابت
جانها به کف و منتظر وعده دیدار
ای شاهد قدسی بگشا بند نقابت
رباعی شمارهٔ ۱۱رباعیات
جان را در اشک شست و شو باید کرددل را از غیر، رفت و رو باید کرد
چون پاک شود وجودش از آلایشآنگه آن را نثار او باید کرد
آدم فریب ابلیس نخوردقصاید
ابلیس دید کآدم خاکی بزرگ شداز حق نیافت منزلت و جاه و اجتبا
پیچید همچو مار و شد اندر دهان مارمارش کشید تا به جنان از ره خفا
آمد به پیش آدم و گفت از ره فریبای آنکه سجده کرد تو را اهل اصطفا
زان نهی کرده اند شما را از این درختتا علم غیب حق نشود کشف بر شما
یا آنکه در جهان بنمانید جاودانباشید در بلای بلا معرض فنا
تأکید حرف خویش به ایمان نمود و گفتواللّه ناصح توام و حق بدین گوا
آدم بدین گمان که نصیحت گرست مارغافل از این که دیو در این مار کرده جا
گفتا که مار! بازی ابلیس خورده ای؟کی بر خدای پاک خیانت بود روا
آخر به نام او تو قسم یاد میکنیتعظیم چون کنیش چو خائن بود خدا
من هم به غیر اذن تناول چسان کنمکی بیرضای او شود این حاجتم روا
غزل شمارهٔ ۳۴غزلیات
دارد شرف بر انجم و افلاک خاک ماآئینهٔ خدای نما جان پاک ما
تاامر و خلق جمله شود دوست دست صنعکشته است تخم مهر گیاهی بخاک ما
درما فکنده دانهٔ از مهر خویشتنتا کاینات جمع شود در شباک ما
در بدو آفرینش و تخمیر آب و گلبا آب و تاب عشق سرشتند خاک ما
مستان پاک طینت میخانهٔ الستگیرند باده های مروّق زتاک ما
ما را درون سینهٔ خود جای داده اندهستند آسمان و زمین سینه چاک ما
فردوس جای ما و ملک همنشین حورکزخاک آن سرای بود خاک پاک ما
مسجود هر فرشته و محبوب روح قدسیارب چه گوهر است نهان زیر خاک ما
فیض از زبان خویش نمیگوید این سخنحرفی است از زبان امامان پاک ما
غزل شمارهٔ ۳۵غزلیات
غم زخوی خویش داردخاطر غمناک مانم زجوی خویش دارد دیده نمناک ما
ناله اش از جور خویشست ایندل پر آرزوزخمش از دستخودست این سینهٔ صد چاک ما
بر روان ما زخاک ما بسی بیداد رفتداد میخواهد زخاک ما روان پاک ما
باک جان ما زخاک ما و باک دل زخودنیست ما را هیچ باک از دلبر بی باک ما
خار و خاشاک تن ما سدّ راه جان ماستعشق کوکاتش زند در خار و در خاشاک ما
خاک میروید گل و نسرین و نرگس در چمنخاک ما خاری نروید خاک بر سر خاک ما
تاک رز بخشد می و تاک تن ما بی ثمردود آهی نیست هم کاتش فتد در تاک ما
اینجهان و آنجهان بااینهمه تشویش هستبهر جاندادن درون خود گریبان چاک ما
هر که قدر جان پاک ما شناسد چون ملکسجده دارد جسم ما را بهر جان پاک ما
کرد تعظیم تن ما بهر جان ما ملکزانکه بوی حق شنید از جان ما در خاک ما
از حریم قدس جانرا گرچه تن افکند دورعنقریب از لوث تن رسته است جان پاک ما
عاقبت تن میشود قربان جان خوش باش فیضمیبرد سیلاب قهر جان بدر یا خاک ما
غزل شمارهٔ ۳۶غزلیات
بالارویام بس که زاندازه گذشتهدر عالم دل در چه شمارست دل ما
بر تابهٔ عشق تو برشتند دل مابا درد و غم و غصه سرشتند گل ما
صد شکر بهدست آمدش این گنج سعادتگر عشق نمیبود، چه میکرد دل ما؟
دهقان ازل کشت درین بوم، محبتزان بر ندهد غیر بلا آب و گل ما
گر درد نبودی به چه پرورده شدی جان؟یاد تو نمیبود، چه میکرد دل ما؟
گر آرزوی دولت وصل تو نبودیخاطر به چه خوش داشتی از خویش دل ما؟
احرام، سر کوی تو بستیم بر آن خاکشاید که شود ریخته، خون بحل ما
گر حلّه عفو تو نباشد که بپوشدبیرون نرود از تن، جان خجل ما
داریم امید از کرمش ورنه ز تقصیرتقسیر نشد ذرّهٔ فیض از قِبِل ما